مروری بر دوفیلم ۲۰۱۴ در حوزه روح و روان: Love & Mercy – The Road Within

 

فیلمهایی که با تمرکز بر «اختلالات» روح و روان ساخته می شوند، به ویژه اگر دیدی اختلال محور نداشته باشند، و بر خلاقیت (در فیلم اول love & mercy) یا وجه طنز آمیز موضوع (در فیلم دوم The Road Within) تکیه کنند، به آثار ادبی کلاسیک نزدیک می شوند، سفرهایی می شوند در روحمان به سوی ناشناخته، و ابدی، و جوهره هستی. به ویژه اگر در نظر بگیریم که این اختلالات با آنچه عادت کرده ایم نرمال به حساب بیاوریم، در یک طیف قرار می گیرند. جوهره هستی، آن رودخانه پر پیچ و تابی که هر لحظه به سنگی می خورد و هر آن با تلالو روح دیگری به رنگی در می آید، یکیست، و تنها جلوه های گوناگونی می یابد، و وقتی انگ بیماری بر خود می گیرد، رودخانه بیشتر یخ می بندد، و آمادگی آن را پیدا می کند که نامی بگیرد و توصیفش در کتابی ظاهر شود.

همه ما افکاری داریم که از ابراز آنها شرمناک می شویم. اگر کسی توانایی کنترل این افکار را نداشته باشد زندگی اجتماعی برایش سخت و غیرممکن می شود.برای وینسنت، در فیلم دوم، تشخیص بیماری تورت گذاشته شده، تا بر تفاوت او با دیگران تاکید شود. اما برای این نوجوان تحمل این موضوع، اینکه در محیطی دور از اجتماع بخواهد به سر ببرد ممکن نیست. همه ما نسبت به وضع ظاهری خود حساس هستیم، و در مورد ظاهر خود توهماتی داریم، اما وقتی این حساسیت و توهمات از حدی عبور کند، و فرد آنقدر نگران وضعیت ظاهری خود باشد که از بیم چاقی غذا نخورد، می شود آنورکسی، بیماری ماری در همین فیلم. بیماری که در دل خود گونه ای شورش بر فرهنگی هم هست که انقدر بر روی ظاهر افراد تاکید می کند، و ارزش آنها را وابسته به هیکلشان می کند. برای آنانی که به این وضع خو کرده اند، و این فشار اجتماعی را پذیرفته اند، یا جرات ندارند که با تمام وجود خود در برابر آن قد علم کنند، موضوع «بیماری» هم مطرح نیست.

داستان زندگی برایان ویلسون آهنگساز گروه بیچ بویز، که دو تا جایزه گرمی هم بالاخره می برد، در فیلم اول تصویر شده. آیا این روح شریف و راستگو و راست کردار که با آثارش به گروهی بزرگی از آدمیان خاطراتی دل انگیز بخشیده، بیشتر محتاج «درمان» است یا روانشناس او، که همه چیز را می خواهد تحت کنترل بگیرد، و حتی از اسرار زندگی عاشقانه او هم سر در بیاورد، و جلوی هر چیزی که درخششی از زندگی را دارد در زندگی او بگیرد؟ معلوم نیست اگر ملیندا (که برایان با نئولوژیسمی زیبا فامیل ledbetter را روی او می گذارد) نبود تا از حقوق او دفاع کند و روانشناس را سر جای خود بنشاند سرنوشت برایان چه می شد؟ احتمالا با آن تشخیص آقای روانشناس، یعنی اسکیزوفرونی پارانوئید، از گوشه یک بیمارستان روانی سر در می آورد. چقدر تا به حال زندگی این رودخانه های افسار گسیخته و پر پیچ و تاب خلاق را در کتابی یا فیلمی مرور کرده ایم، و از خود نپرسیده ایم که این همه خلاقیت و نو آوری از کجا می آید؟ و شاید پنهانی به این رودخانه ای پر شتاب رشک ورزیده ایم. رودخانه هایی که در آثار هنری جلوه پرفروغی دارند: ون گوگ، بتهوون و داستایووسکی…

گاهی فکر می کنم چقدر خوب بود که در کتابها بجای تشخیص های روانپزشکی از استعاره هایی مانند رودخانه استفاده می شد: رودخانه های بی مهار، رودخانه های پرشتاب، رودخانه های معکوس، رودخانه های پر سنگ یا پر گل و لای… رودخانه هایی که کلمات در آن جریان دارند. آن وقت کسی جرات می کرد ادعا کند که من رودخانه ندارم؟!

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت… (۲)

 

دکتر جان

راستش یادم رفت بگویم یا نخواستم بگویم که وقتی به شیراز رسیدم با اینکه خیلی سعی کرده بودم که در سکوت و تنهایی به دیدار حافظ بروم، اما از حضور او می ترسیدم. می ترسیدم مرا به حضور نپذیرد، به همین جهت کمی راهم را کج کردم، و ابتدا به باغ جهان نما رفتم، شاید که روحم با لمس نسیم باغی که عطر تمام جهان را دارد کمی سبک شود و برای دیدار دوست آماده. بعد از همانجا سعی کردم نیم نگاهی به حافظیه بیندازم، آن بهشتی که مامن گل و بلبل و چهچهه و درام و زندگی و آسمان و آهوان و سرزندگی و می و مطرب و دف و چنگ است، و آسمان به دورش طواف می کند، و پرندگانش سالهاست که مهاجرت را ترک گفته اند و در حلقه کوی او به دام افتاده اند و از دیار اول خود نشان نمی گیرند، و  حتی کرمهای درون باغچه اش طوری خاک را چنگ می زنند که گویی کاخ پادشاهی است، و هنرمندانی چون میرعماد همه رعنایی را در پای او می ریزند که رعناترین هنرمندان است و شاه شمشاد قدان و خسرو شیرین دهنان، اویی که با کلام خود مرگ را به سخره گرفته و حکایتها را پایان داده و کلام را چون کلامی آسمانی به اوج علیین اش رسانده و اشکها از چشم عشاق فروریزان کرده و نفس مریدان را در سینه حبس، و لاادری گویان بر بلندای علم و فلسفه و سخن ایستاده، و اشعارش را در اذهان بی بضاعت ما به جولان واداشته، و محبان سر کویش را به خرامیدن پرنزهتی در باغ بی آزاری فراخوانده، و دستان پر برکتش هر سال بر شاخه های درختان همیشه سبز نارنجش شکوفه های تر می کارد، و کسی را یارای سر برداشتن در محضر پر هیبتش نیست، جایی که غصه ها و قصه ها در گلو و ذهن پاک می شود و روح زنجیر می گسلد و پاک می شود و مجرد… آن باغ مجردات، آن باغی که زمین بر گرد آن می چرخد تا هر سال چهار بهار به ارمغان بیاورد، و فصول دیگر را به ظلمات بقیه زمین بسپارد…

اما شعری در عمارت وسط باغ جهان نما می بینم که مرا به حال و هوای دیگری می برد. بی درنگ قلم و کاغذی در می آورم و آن را می نویسم:

این قصر و کاخ و صفه و ایوان نگاشتن           کاشانهای سر به فلک بر افراشتن

دانی چیست تا به کام دل اندرو                  یک لحظه دوستی بتوان شاد داشتن

ورنه چگونه مردم عاقل کند بنا                    از خاک، خانه که بباید گذاشتن

وقتی به حافظیه رسیدم از چیزی تعجب کردم که در هیچ جای کره زمین از آن تعجب نکرده بودم: از سیلان و سر خوردن ابرها، اینجا تنها جای زمین است که ابرها را بر فراز آن جاهل می یابی، که چرا همانجا نمی ایستند و فرو نمی بارند بر حاصلخیزترین خاک زمین…  مگر زمین میوه ای بالاتر از سخن دارد؟!

از در خویش خدابا به بهشتم مفرست           که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

واقعا بعد از تجربه اینجا دیگر تمایلی به دیدن پاسارگاد ندارم، که پادشاه من اینجاست. خاصه پادشاهی که وزیری چون روزبهان بقلی دارد. یک روز که در بازار وکیل می چرخم، ابتدا خود را جلوی مدرسه خان می یابم، همان مدرسه ای که ملاصدرا بعد از عمری دربدری و تبعید در کهک، به آنجا آمد و کلام نرمش را بر سر و روی شاگردان بارید: حرکت جوهری. متاسفانه درش بسته است. کمی جلوتر در کوچه ای منتهی به خیابان لطفعلی خان چشمم به مقبره روزبهان روشن می شود، که مانند مقبره عبدالله خفیف، متروک و قفل شده است. از خود می پرسم چطور در پرآشوب ترین دورانها، سخن در اینجا به بالاترین نقطه اوج خود نزدیک شده است؟ راستی نمونه ای از سخن روزبهان را می خواهی؟ او هم از حرکت می گوید، که سخن اگر حرکت نکند می گندد و می پوسد:

«شطح حرکت است و آن خانه را که آرد در آن خرد کنند، مشطاح گویند از بسیاری حرکت که در او باشد. پس در سخن صوفیان شطح ماخوذ است از حرکات اسرار دلشان… چون ببینند نظایرات و مضمرات غیب غیب و اسرار عظمت، بی اختیار مستی در ایشان در آید، جان به جنبش در آید، سر به جوشش در آید، زبان به گفتن در آید…»(۱)

و این زبان یک بقال قرنها پیش است. زمانی که فروتنی و خاکساری یک فضیلت بود، بر خلاف اکنون که گنده گویی، تهی بافی و منیت تبدیل به فضیلت شده است. یک نگاهی به مجله های این دوره و زمانه بکن: فرهنگ امروز، اندیشه فلان، ادبیات بهمان. کلمات گنده گنده بر نشریاتی که با همین محتوی، چند دهه پیش نشریات زرد نامیده می شدند. واقعا چه بدبختیم که فرهنگ امروز ما فرهنگ تلگرام و فرهنگ حرفهای خاله خانم باجی شده است. دیگر از اینکه تیراژ کتاب به ۲۰۰ عدد رسیده نبایستی تعجب کنی. بایستی از این تعجب کنی که هنوز در این سرزمین کتاب چاپ می شود. وقتی متولیان فرهنگی اینها باشند چه انتظاری می توان داشت؟ آخرین شماره مجله فرهنگ امروز (شماره ۹) را دیدی؟ یکی آمده کل فلسفه قاره ای اروپا را هرکی هرکی به حساب آورده، که در آن هرکس هرچی به ذهنش می رسد به زبان می آورد! لااقل آدم دانشمند! دو نفر مثل دکارت و اسپینوزا و نیچه را استثنا کن که دلمان نسوزد! یک آدم صنعتکار به نام محمد صنعتی آمده راجع به بزرگترین و پرکارترین اندیشمند قرن بیستم نظر داده، آن هم بدون خواندن حتی یک ورق از آثار او. هر چه باشد تا پاسی از شب بیمار دیدن که اجازه نمی دهد آدم وقتش را صرف چنین مهملاتی بکند!!! آن یکی، داریوش شایگان، او که حداقل چند تا کتاب خوب هم در زمینه فلسفه ادیان دارد، و یک پوپولیست محصول دوران گهر بار احمدی نژادی نیست، اما برای اینکه از قافله مهمل گویی عقب نماند نشسته بدون اینکه در مورد جنون چیزی بداند ۳۰۰ صفحه کاغذ را سیاه کرده، و آخر هم اسمش راگذاشته جنون هشیاری!!(آخر هشیاران را به جنون چه کار؟!) و در کل این ۳۰۰ صفحه به قول خودت یک خط مطلب قابل توجه در مورد جنون و زبان خاص آن ننوشته، بعد هم نشسته هی یا این مجله و آن مجله مصاحبه کردن!! وقتی فرهنگ یک مملکتی زرد می شود، دیگر از متفکرینش هم انتظاری نمی توان داشت. زمانه زمانه شلنگ و تخته انداختن گنده گوها و مهمل بافهاست. یک نویسنده مثل کالوینو می گوید خواننده نبایستی عکسی از نویسنده در اختیار داشته باشد، تا نوشته هایش را دچار اعوجاج نکند (نقل به مضمون) آن وقت یک سری نشریه در این مملکت چاپ می شود که بیشتر یک آلبوم خانوادگی جماعت مهمل باف است. کاش لااقل اسم مجله را به سیاق رمان سارتر می گذاشتند: تهوع! اینجوری لااقل آدم دردش نمی آمد.

حالا نگی باز بهت تیکه انداختم. نگی چرا هیچ هوس دیدن جاهای جدید شهر را ندارم. آخر چیزهای جدید دیدن دارد؟ برای ما همان شیخ بقالمان بس است. سر کوی او از کون و مکان ما را بس. فکر کن روزبهان بقلی الان زنده بود آدم می رفت ازش پنیر می خرید. اون پنیر خوردن نداشت؟

خودمانیم، خوب درمانی برای گیر کردن من در آشویتز پیدا کردیا! حس می کنم حرفهایم یک مقدار تر و تازه شده و همش از آشویتز نمی نالم. دمت گرم. ولی اعصاب؟هیچی. نپرس… همه از فاجعه اقتصادی دوران مشعشع هشت ساله ۸۴ تا ۹۲ حرف می زنند، و هیچ کس متوجه فاجعه فرهنگی که اتفاق افتاده نیست. حاصل اینکه یک مشت جوان نیهلیست تربیت شده که نتیجه تماس داشتن با اساتیدی است که کتابی را بخش بخش می کنند و بین دانشجویانشان تقسیم می کنند تا به زور نمره آن را ترجمه کنند و استاد برای ارتقا آن را به اسم خودش چاپ کند. ولله من هم در چنین شرایطی درس خوانده بودم هم مهمل گو می شدم هم نیهلیست هم پوپولیست. متاسفانه راه هیپی شدن بسته شده.

بدرود

ب. ب

 

 

(۱) به نقل از هویت ایرانی و زبان فارسی / شاهرخ مسکوب / نشر فرزان / چاپ دوم ۱۳۸۴

 

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت…

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت…

 

دکتر جان

سلام دکتر جان، بابو جان، عصبانی جان، عزیز جان…

حالا درست است که امسال سال نامرادی های تو بوده، اما دلیل نمی شود که گاه و بیگاه سر من داد بزنی.  هر چیزی به سر آدم بیاد، روان آدم پریش نشه! بابا روان پزیش میشم اون وقت می افتم رو دست خودت ها… حالا از ما گفتن.

اما الان آنقدر حال عجیبی دارم که دلم نمی خواهد دیگر نق نق کنم. به قول معروف می گویند یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم. حتی انقدرها حس و حال نوشتن را هم ندارم. این همه این ور و آن ور دنیا سرک کشیدیم آخرش دیدیم که یار خانه ما کجاست. چرا زودتر به این سفر شیراز نرفتم؟ سفر به شهری که یک سرش خانه کریم خان باشد، کریمی که به قول سعدی:

ای کریمی که از خزانه غیب          گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم           تو که با دشمنان نظر داری

که آن دوستانش هم خیلی نوبر بوده اند، یکی آغا محمد خان قاجار بوده، که حتی به قول تو به استخوانهای کریمخان و ستونهای ارگ کریمخانی هم رحم نکرده، و دیگری کلانتر شهر، که بعدها لطفعلی خان را به شهر راه نداد، تا او به کرمان برود و در آنجا دستگیر شود، و آغا محمد خان در آنجا هزاران چشم در بیاورد…

خلاصه داشتم می گفتم: یک سر دیگرش آرامگاه سعدی، یک سرش آرامستان سیبوبه (که حرکات و صرف و نحو عربی را برای تازیان مادر مرده به ارمغان آورد)، که درش را به روی مهمانان همواره قفل کرده اند، یک سرش آرامگاه خواجو با یک چنین اشعاری:

چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند

با من خسته برآنند که از پیش برانند

می‌کشند از پی خویشم که بزاری بکشندم

که مرا تا نکشند از غم خویشم نرهانند

صبر تلخست و طبیبان ز شکر خندهٔ شیرین

همچو فرهاد به جز شربت زهرم نچشانند

ایکه بر خسته دلان می‌گذری از سرحشمت

هیچ دانی که شب هجر تو چون می‌گذرانند

گر توانی بعنایت نظری کن که ضعیفان

صبر از آن نرگس مخمور توانا نتوانند

چه تمتع بود ارباب کرم را ز تنعم

گر نصیبی بگدایان محلت نرسانند

بجز از مردمک دیده اگر تشنه بمیرم

آبم این طایفه بی روی تو برلب نچکانند

آنچنان بستهٔ زنجیر سر زلف تو گشتم

که همه خلق جهانم ز کمندت نجهانند

عارفان تا که به جز روی تو در غیر نبینند

شمع را چون تو بمجلس بنشینی بنشانند

جز میانت سر موئی نشناسیم ولیکن

عاقلان معنی این نکتهٔ باریک ندانند

خواجو از مغبچگان روی مگردان که ازین روی

اهل دل معتکف کوی خرابات مغانند

یک سرش دروازه قرآن، با آن قرآن زیبایی که در موزه پارس آن را نگهداری می کنند، یک سمتش چاه مرتاض علی، یک سمتش محله سنگ سیاه با آن خانه های قدیمی، یک طرفش میدان کوزه گری باشد، یک طرف دیگرش سه راه الرحمن، انگار که با زبان حال بشنوی که:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

یک طرفش مقبره روزبهان بقلی باشد، یک طرفش مقبره ابو عبدالله خفیف (که شرح زندگی اش در تذکره الاولیا آمده که روزی تنها هفت دانه مویز می خورده)، و این درویشان در نهایت بی نام و نشانی، به نحوی که حتی نامشان را هم از سنگ مزارشان دریغ کرده باشند، و به هزار زحمت پیدایشان کنی. و اما مهمترین جایگاه، جایگاه شاه خوارزم، حافظ شیرازی است که بوی خاکش هم آدم را مست می کند، چه رسد به کاشی هایی که روی آن اشعاری این چنین نوشته شده:

گلعذرای ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

این بود که به محض اینکه به شیراز رسیدم خود را به خدمت شاه خوارزم رساندم، و یک ساعتی در سکوت از حضورش محظوظ شدم، و باغ همیشه سبزی که در کار چیدن نارنج هایش بودند، که رنج های آدم همه در این مکان نارنج می شود. رفته ای رنجی بچینی، نارنج می چینی، با یادی از این شعر سعدی که:

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

مخصوصا از این لذت بردم که هنرمند فرانسوی که طراح مقبره حافظ بوده زیر کلاه درویشی که گنبد مقبره را می سازد، هشت ستون کریمخانی قرار داده. هشت ستونی که هم اشاره به قرن حافظ اند، و هم اشاره به هشت در بهشت. و چه کسی بهتر از کریمخان برای حفظ این کلاه درویشی:

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار، ما هم مردمانیم

کریمخانی که به مدد ۱۲۰۰۰ کارگر در عرض جند سال شیرازی ساخت که هنوز که هنوز است به ساخته های او می نازد. از ارگ و آب انبار و بازار بگیر تا حمام و رودخانه خشک که سابق بر این در خارج شهر قرار داشته، و امروز تقریبا میانه شهر است. و به خوبی هم نشان می دهد که حافظ و خواجو و سعدی را پس از مرگشان به بیرون شهر برده بودند، تا جرقه نبوغشان چشم کسی را از کاسه در نیاورد. و کلامشان باعث شد که در دل شهر، و در دل هر ایرانی قرار بگیرند.

اصلا قشنگ نیست که آدم سوار تاکسی بشود، بعد از خانمی که کنار پیاده رو ایستاده و دستش را برای تاکسی بلند می کند بشنود: چهار راه ادبیات؟ که اگر این شهر چهار راه ادبیات و عرفان جهان نیست، این چهار راه کجاست؟ همان طور که فلورانس چهار راه نقاشی و مجسمه سازی است، و پاریس چهار راه اندیشه، و میلان چهار راه مد، و نیویورک چهار راه هفتاد و دو ملت، و تهران چهار راه پدرسوخته بازی.

فعلا بدرود تا بقیه سفرنامه

خودت را برای پاسخ تو زحمت ننداز. حالا چه کاریه؟!!

ب. ب

 

 

 

شهر عاشقان و کریمان و خداوندان سخن

شهر عاشقان و کریمان و خداوندان سخن

 

سلام بهمن

بله درست حدس زدی که پاسخ ندادن نامه ها دلیلی دارد، ولی این دلیل بیشتر از اینکه به حال مزاجی من ربط داشته باشد، مربوط به حال توست. به کجا می روی بهمن جان؟ حدس می زنم بیشتر خوانندگان نامه های تو از گوشه کنایه های ظریفی که در آن به کار می بری بی خبر می مانند، خب هر چه باشد از ساعتها بحث ما در مورد شاه خوارزم – حافظ شیرازی – و تحول یگانه ای که در زبان ایجاد کرده بی خبرند. اما اینکه تو بر می داری و به هوای صحبت از تاریخ بیهقی سلطان محمد خوارزم شاه را شاه خوارزم می نامی، کمال بی حرمتی است. می دانی که به نظر من آدمها وقتی از ریل خارج می شوند چند کار را خوب انجام می دهند، و جامعه هم الحق که خوب با آنها تا می کند. یکی این است که به جای این که مسوولیت زندگی خود را به عهده بگیرند – همان مسوولیتی که شاه خوارزم در مورد آن چنین فرموده و آن را در ارتباط با گل آدم دانسته:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند          گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت           با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه فال به نام من دیوانه زدند – آنها شروع می کنند به بدگویی از زمین و زمان و عالم و آدم، گویی تنها قربانی شرایطی بوده اند که خودشان در آن هیچ نقشی نداشته اند. کار دیگر این است که تا بتوانند حقایق را قلب می کنند، که البته این کار هم در ارتباط تنگاتنگ با کار اول است، به همین دلیل هم هست که شاه خوارزم بلافاصله پس از ابیات بالا این بیت را گفته:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه         چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

و اگر کسی این نکته را بفهمد با عالم و آدم صلح می کند، چون در اصل با درون خود صلح کرده:

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد            صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

و اینجاست که زمینه عشق واقعی که تنها خندیدن به شعله آتش نباشد پدیدار می شود، ظرفیت واقعی برای مهر ورزیدن که لازمه اش بیرون رفتن از دایره خود و نیازهای خود است:

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع            آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

به خاطر همین هم هست که در بیت آخر حافظ به این مباهات می کند که از رخ اندیشه نقاب برداشته، چون اینها مهمترین و عمیق ترین حقایق وجودی آدم هستند، همان حقایقی که شبه علمی به نام روانشناسی سعی در انکار آنها دارد:

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب            تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

در مورد تو که چگونه از زیر بار مسوولیت شانه خالی می کنی که فعلا کسی جز من خبری ندارد. اما در مورد قلب حقایق: مرد حسابی! حالا بگو من با اینکه کسی شاه خوارزم را حافظ شیرازی بداند مشکل دارم. اما اینکه پس از همه آن بحث ها یک دفعه می زنی صحرای کربلا و یکی از بی کفایت ترین پادشاهان این سرزمین را شاه خوارزم معرفی می کنی واقعا دیگر جای سوال دارد – همان پادشاهی که به خاطر بی تدبیری اش و کشتن ۴۵۰ بازرگان مغول، زمینه حمله مغول را فراهم آورد، حمله ای که در طی آن هزاران نفر کشته شدند، صنعتگران به اسارت برده شدند، قناتها و کاریزها و به تبع آن کشاورزی این سرزمین تخریب شد، و گاهواره تمدن یعنی ایران زمین چنان به خاک و خون کشیده شد که هنوز پس از ۸ قرن نتوانسته به آن شکوه و عظمت گذشته دست پیدا کند. و شعور این قوم بدوی در حدی بود که پیش از کشتن تنها صنعتگران را از مردم جدا می کردند تا به سرزمین خود تبعید کنند، و درکی از سایر دانش ها و مقام فلسفه و طب و عرفان این سرزمین نداشتند. این گونه بود که تنها در شهر نیشابور هزاران دانشمند کشته شدند.

این است که واقعا فکر می کنم که روح تو نیاز به خانه تکانی دارد:

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال          خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

و برای آن هم پیشنهاد سفری را برایت دارم که می دانم مدتهاست منتظرش هستی، اما من از ترس اینکه ممکن است آن را ضایع کنی تا الان در مورد آن چیزی نگفته بودم. آخرین سفرت آن چیزی نشد که من انتظارش را داشتم: رفتی لهستان اما در آشویتز گیر کردی. زیاد هم غیر قابل پیش بینی نبود. به هر حال هر کسی که از زیر بار مسوولیت افکار و اعمالش شانه خالی کند دیر یا زود کارش به آشویتز می کشد، آشویتز درون خودش، و سعی می کند با دوستان و آشنایان بنشیند و پشت سر هیتلر سخنرانی کند، غافل از اینکه هیتلر واقعی درون خود اوست. ببینم آیا آن هیتلر تاریخی میلیونها پیرو نداشت؟ آنها پیرو چه کسی بودند جز هیتلر درون خود؟! مگر آن مردک مضحک با آن کلمات پرطمطراقش چه چیزی برای پیروی کردن داشت؟

بله این سفر، سفر شیراز است. امیدوارم بوی زلف و هوای نسیم روح بخش آرامگاه حافظ کمی مشاعر تو را به حال قدیمی اش برگرداند:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید          گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد          گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید 

گقتا خوشا هوایی کز باد صبح خیزد         گفتم خنک نسیمی کز کوی دلبر آید … 

همینطور امیدوارم دیدار از کریم خان جد بزرگت کمی ارزشهای قدیمی را در تو زنده کند. چیه مثل اینکه تعجب کردی؟ بهتر است این را بدانی که فامیل تو یکی از فامیلهای قدیمی ملایر است. ملایر دهی دارد به نام پری که محل زندگی و بالیدن کریم خان در دامان پدرش ایناق خان و عمویش بوداغ خان بوده، کسی که نسب تو به او می رسد. پادشاهان سلسله زند – که نام خود را به تبع کریمخان که خود را وکیل الرعایا می نامید پادشاه نگذاشتند – از جمله فرزندان و نواده های این دو نفر هستند، و خودت می توانی حدس بزنی که چنین افرادی چه ارزشهایی را به فرزندان خود منتقل کرده اند. این ارزشها آنقدر جاودانه و غیر قابل تخریب بوده که در دل دشمنانشان بالاترین درجه وحشت را بوجود آوردها. آغا محمد خان که سالها نان و نمک کریمخان را خورده بود حتی از استخوانهای او هم می ترسید، طوری که این استخوانها را پس از نبش قبر به تهران آورد و در زیر راه پله ای در کاخ گلستان دفن کرد، تا اینک رضا شاه مجددا آن استخوانها را در آورد و در شهر قم دفن نمود. کمی فرصت خواهی داشت که وقت تنهایی به این ارزشهای جاودانه فکر کنی.

دیگر فعلا حرفی ندارم.

بدرود – ف. پ

یادی هم از سیرانو و شاعرانگی ها و طنزش…

یادی هم از سیرانو و شاعرانگی ها و طنزش…

 

– (خطاب به مون فلوری) مون بدری! سه بار دستانم را به هم می زنم، صدای سومی که آمد، بدرت بایستی بشود محاق!
– مه رویان!… پرتو افشان و شکوفان باشید… چون مرگ بانگ می زند اجل را به سحر لبخندتان معلق دارید! که سروده ما به دم ملهم شماست، نه نقد منقمتان!
– (در پاسخ به کسی که به تهدید می گوید دوک هزار دستان است) نه یک هزارم آنچه … (شمشیرش را نشان می دهد) دست من بر آن است!
– (در پاسخ به ویکنت که او را بی سر و پا می خواند) درست است، تمام آراستگی من درونی است. من آن نیستم که چون بازیگری هنرهایم را بیرون بریزم: من از آن زیرک ترم که برازندگی ام به زرق و برق باشد. درهم شکسته نیستم، مغروق خواب آشفته ای که فخری ژولیده و منهیاتی مبهم است… راستی و به یگانگی برپایی، پرهای در اهتزاز زینت من اند… من روح خود را با رشادت و تلاش، نه با روبان و دکمه می آرایم…
– (در برابر منظره پاریس زیر نور ماه) آه ای پاریس سحاب وار! ای درهم پیچیده به شب! چه خوش قابی برای صحنه های نبرد، شیروانی های شناور به نور ماه، و آینه رازناک سن به زیر چارقد لرزان مه!
– (درحال نوشتن نامه عاشقانه برای روکسان) کافی است روح خود را بر این برگ بگسترانم و از آن نسخه برداری کنم.
– گمان کنم دیدگان گستاخ غالبا دیدگان گستاخی دیده اند.
– راه من ترانه ای است، رویایی، تبسمی شاید، پی سپاری، تنهایی و رهایی، چشمانی محتوم و رسا آوایی…
قلمی را به کاغذ نرساندن مگر به از دست شستن آسودگی قلب، خاکساری را در آغوش کشیدن، به گل ها، میوه ها، و حتی نه، برگهای درختانی که از خاک خودت می رویند چشم داشتن و آن گاه گر بر سبیل اتفاق با افتخار قرین گشتن، خراج قیصریان را نپرداختن و برازندگی را یکجا از آن خود کردن.
– (در وصف شب رزم خود برای رزم آموزانش) تنها و یگانه به وعده گاه اوباش رهسپار شدم
نقره ماه، به بدر کامل، زمان را نقاره می زد
و گذر عقربک ابر بر آن قرص سیمین
بر ساحل بی قرار، شبی ابلق را نطفه می بست
و شولای مه اسکله را به آغوش کشیده بود
و چشم چشم را نمی دید…
– (خطاب به کریستیان) زیبایی ام باش و بگذار زیرکی ات باشم.
– (در تشبیه عشق خود به کودک) کودک تازه رسته، رستمی است که دیو سپید غرور را… در دلم… کشت!
– اما آن مرگ را به جان باید خواست، در سرخی تابستان شبی، به پاداش زبان سرخ، نه بی سبب…
به نیش خنجر هماوردی گران
در خاک خون، نه بستر تب، غلتیدن
با نیشی بر لب و نشتری بر قلب
بر بستر خاک فروخفتن
-(در وصف برگهای پاییزی) به آخرین سفرشان نگاه کن، که از شاخه تا پژمردن به خاک، چه دلیرانه می ریزند! و دهشت آخرین تلاشی را در شب زمین، در جذبه پروازی بی تلاش پنهان می کنند…

مطالب فوق برگرفته از کتاب: سیرانو دو برژراک (نمایشنامه ای در پنج پرده)/ نوشته ادمون روستان/ ترجمه ف. پروا / نشر قطره/ ۱۳۸۶

شاه خوارزم

شاه خوارزم

دکتر جان سلام

نمی دونم امسال چه سالی است؟ سال قمر در مجمع الکواکب عقرب است یا چی؟ می دونی درست یک ماه از نوشتن آخرین نامه ام می گذره، نامه ای که مثل خیلی از نامه های امسال بدون جواب گذاشتیش. ما هم که انواع وسایل تفرقه انداز امروزی از قبیل موبایل رو کنار گذاشتیم تا بتونیم برخلاف رسم زمانه با نامه از عمق حال هم باخبر بشیم. ولی چه فایده وقتی نامه ها رو جواب نمی دی؟ ظاهرا حال مزاجی ات هنوز که هنوزه خوب نشده. نمی دونم چرا امسال که به محضر عطار و بایزید و شیخ خرقان رفتم و برات دعا کردم اینجوری شد. حالا شاید هم خیرت در همین باشد، شاید هم همان عطار و شیخ خرقان دارند برایت نقشه هایی اجرا می کنند تا روحت جلا بیاید. ولی کمی هم به فکر روح ما باش داداش.

مدتی است بنا به نصیحتی که بهم کردی در ولایت جم مشغول خواندن تاریخ بیهقی هستم. بخشی دارد در مورد سلطان محمد خوارزم شاه و دلیری و بی باکی او که آدم انگشت به دهان می ماند. به طوری که وقتی در جنگ در محل زخمی قدیمی به پایش تیر می خورد محل آن را می بندد و به روی خود نمی آورد تا باعث ضعف و سستی لشکریان نشود، و عاقبت هم همان تیر و شکستن دست و ضعف شدید او را از پای در می آورند. البته می خواستم این بخش را عینا از روی کتاب فخیم تاریخ بیهقی – که سلطان مسعود لطف نموده و ۲۵ جلد این شاهکار عظیم ادبی را از بین برده (لابد به خاطر تشکر از زحمات ابوالفضل بیهقی! ) – اینجا بنویسم ولی دست نگه داشتم. چون خوب می دانم که تو شاه خوارزم را نه سلطان محمد خوارزم شاه، بلکه سراینده این شعر می دانی:

حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی کنی               دانی کجاست جای تو؟ خوارزم یا خجند

که شاهان خوارزمشاهی از شهوت و حرص و کین و حسد بری نبوده اند تا اهل خوارزم باشند. شاید اگر من هم جزو خوارزم بودم جوابم را بیشتر می دادی. به قول همون حافظ جونت:

سویدای دل من تا قیامت                 مباد از شوق و سودای تو خالی

زیاده قربانت

بهمن

 

زیر پایت چون ندانی حال مور…

من … جوینده ای فروتن هستم که در جستجوی حقیقت است؛ و در راه رسیدن به آن از هیچ کوششی فروگذار نمی کند. هیچ ایثاری را در راه دیدن رو در روی خدا بسیار نمی شمارم. تمامی فعالیتهای من … همگی در خدمت تحقق این هدف هستند. و از آنجایی که می دانم خدا اغلب در ضعیف ترین و حقیرترین مخلوقاتش یافت می شود و نه در مخلوقات قدرتمند و گردن فرازش، تلاش می کنم خود را به موقعیت چنین افرادی برسانم؛ و برای چنین کاری چاره ای جز خدمت به آنها نمی بینم…

خوشبختی آن است که آنچه فکر می کنی، آنچه می گویی و آنچه انجام می دهی در هماهنگی باشد…

قطعات بالا از کتاب: نیایش/گاندی/ شهرام نقش تبریزی/ نشر نی/ ۱۳۸۹

مناجات فرجامین ابرها و درختان…

 

آنجا که ابرهای تشنه را درختان بی مزار شقه کرده اند

و فریاد فروحورده صدفهای خاموش را برگهای وازده به تب نشانده اند

و باد نسیم جان بخش را برای افزایش روح صدا کرده است

و بلبلان بی کار یله داده اند و قدقد مرغان را تقلید می کنند…

صدای راست بالان در انتهای تمام دره های تهی می پیچد

رودخانه های بی فراز در تالابهای غمگین «قرار» می گیرند

پرستوهای عاشق برای صدمین بار راه خانه را گم می کنند

صدای سکوت تمام دهلیزهای قلبهای توخالی را پر می کند

سنجابهای سرگردان راه لانه های موریانه را پیش می گیرند

و سنگهای صیقل خورده بارانهای سیل آسا را فراموش می کنند…

آنجا مأمن تنگ آن کومه روستایی است

که در هوای ده و باران و سرود باد

می شکفد

تا تمام پرهای روشنایی های نوشتن

چنان زندگی را بیاکنند

که گویی

پیش از این

هیچ تهی گاهی نبوده است…

 

شعر پاره ای در الیمالات – چمستان

ب. ب  ۲۰ آبان ۹۴

من با خدا حرف می زنم…

 

حتما وقتی عنوان نامه ام را خواندی با خودت فکر کردی این بهمن هم باز داره چیزهای جدید از خودش در میاره. بعد از بحثی که در مورد اسپینوزا کردی و اینکه خدا می تونه و بایستی یک سوال باشه که هر روز با عظمتش روبرو بشی، و جستجوش کنی تو همین لحظات معمولی این زندگی پر از آشفتگی و اضطرار و اضطراب، با خودت گفتی این بهمن انقدر رفت دنبال این سوال که آخرش دیگه قات زده! یعنی چی که من با خدا حرف می زنم؟ از طرفی هم مگه موجود زنده ای هم هست که با همون زنده بودنش با خدا حرف نزنه؟ مهم اینه که خدا با آدم حرف بزنه، و جوابش رو بده…. به قول اون هموطن آذری زبان، این آدم نیست که گول می خوره، این گوله (غول!!) که آدم رو می خوره!

یا شایدم با خودت فکر کردی من بالاخره یه نفر رو پیدا کردم که به قول معروف تو کارش خداست، و باهاش حرف زدم، و کمی روح آشفته و پریشانم رو با او آرام کردم. یا شایدم گفتی این آدم دیگه انقدر من اذیتش کردم که دیگه از دستم به خدا رسید! البته ببخشید که این حرف رو می زنم چون اگه قرار باشه یکی از دست اون یکی و کاراش به خدا رسیده باشه، اون تو هستی از دست من، نه من از دست تو!

یادم هست که یک دفعه حرفای یکی از مریضات رو برام می گفتی که یه موذن بود، و صدای خدا رو مثل یک «دنگ» بزرگ تو پشت بوم خونه اش می شنید، و البته صدای شیطان رو هم می شنید، ولی به صورت کلام معمولی انسانها، و می گفتی که این آدم بهترین خدا شناس و انسان شناس دنیا می تونه باشه! چون خیلی خوب به یقین می دونه که اگه شیطان بخواد حرف بزنه با صدای معمولی همین آدمها حرف می زنه. مگه میلیاردها بار در روز صدای شیطان از گلوی انسان نماها خارج نمی شه؟ این کشف خیلی بزرگی نیست، تنها چیزیه که ما هر روز می خوایم فراموشش کنیم، و اتفاقا صدای خدا بایستی به صدای طبیعت، جویبار، لغزش سنگ، آب شدن برف، گریه نوزاد، عرق کارگر، تنهایی روستایی، حرکت ابر در آسمان، نشستن برف و باران ، تپش قلب کرم خاکی، آتش کومه دان فقرا و خلاصه همون دنگی که اون به اصطلاح «مریض» «کم سواد» بکارش می بره نزدیک تر باشه…

متاسفم که ناامیدت می کنم. چون هیچ کدوم از اینها نیست (حالا البته اگه بگی خودت می بری و می دوزی راست می گی!). این عنوان یک فیلمه، یک فیلم مستند که در سال ۸۲ در بیمارستان روانپزشکی امین آباد (رازی) گرفته شده به کارگردانی کاوه بهرامی مقدم و فیلمبرداری مرتضی پورصمدی. و نکته جالبش اینه که جوانی تو هم درش ثبت شده! اون موقع که فقط یک رزیدنت بودی، و در این فیلم در مورد یکی از بیماران حرف می زنی. ببینم مثکه تو بیشتر از اینکه تو کار درمان اون مریضای بخت برگشته باشی تو کار فیلم و تئاتر بودی برای اون بیمارستان…

راستی اینم بگم که اگرم این فیلم در مورد من ساخته می شد اصلا تعجب نمی کردم. وقتی هنوز که هنوزه در دنباله سفرنامه لهستان من از آشویتز خارج نشدم انتظار داری با خدا حرف نزنم؟ حالا می خوام یه چیزی بگم که حتما متحیرت می کنه: درسته که هنوز از کمپ بیرکنو خارج نشدم، ولی پام رو از آشوییتز یک لحظه بیرون گذاشتم، و نسیم سردی رو حس کردم که هر محکوم به حبس ابدی که پاش رو خارج از کمپش می گذاره حس می کنه، و ترس و هراس شدید از آزادی ، که محکومیت ابدی تو رو از اون محروم می کنه، نتیجه این هراس و لرزیدن و البته حس خوش و خش دار آزادی، شعری شد که اون رو دفعه بعد می نویسم، چون حدس می زنم هنوز حس و حال این رو نداری که جواب نامه های من رو بدی. پس من هم برای شعرم تو رو کمی منتظر می گذارم ببینی چه مزه ای می ده!

البته این رو هم بگم که سعدی راست می گه والله! این کمپ ها در اصل در وجود خود آدم هستند، بی خود هیتلر رو نبایستی محاکمه کرد:

تو با دشمن نفس هم خانه ای                        چه در بند پیکار بیگانه ای

تو خود را چو کودک ادب کن به چوب                به گرز گران مغز مردان مکوب

تو را شهوت و کین و حرص و حسد                 چو خون در رگانند و جان در جسد

رئیسی که دشمن سیاست نکرد                  هم از دست دشمن ریاست نکرد…

زیاده قربانت

بهمن ب. ۲۰ آبان. محکوم آباد (محمود آباد سابق!!)

سمفونی فضولات

اگر فکر می کنید با صداهای اضافه و فضولات نمی شود یک سمفونی در نهایت زیبایی خلق کرد کتاب تنهایی پرهیاهو/ بهومیل هرابال/ پرویز دوایی/ کتاب روشن/ چاپ ششم ۱۳۸۷ را بخوانید:

«ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که در هم شکسته شویم»

«[ما و موشها] موجوداتی که باهم یک خاصیت مشترک داریم و آن نیاز شدیدمان به ادبیات است، با رجحانی خاص نسبت به گوته و شیلر، با جلدهای تیماجی. زیرزمین من پر است از چشمان ریز درخشان و صدای خرت خرت جویدن کتابها»

«… جنگ بزرگ موشها برای بدست آوردن حق مالکیت مطلق بر تمامی زباله هایی که در فاضلابها [ی پراگ] جریان داشت»

«به سرو صداهای خیابان گوش سپردم، به موسیقی ملموس زیبای خیابان، فش فش آبی که در زیر پنج طبقه ساختمان مدام بالای سرما جریان داشت، صدای کشیده شدن زنجیر سیفونها، هوهوی دوردست جریان فاضلاب در کانالهای زیر شهر، و حالا که لژیون مگسهای قصابی پاپس کشیده بودند، صدای ضجه و شیون و جیر جیر اندوهگین دو سپاه جنگاور موشها که در سرتاسر کانالهای شهر پراگ در نبردی سهمگین برای تفوق کامل بر همه کانالهای شهر ، هنوز و همچنان درگیر بودند »