شاه خوارزم

شاه خوارزم

دکتر جان سلام

نمی دونم امسال چه سالی است؟ سال قمر در مجمع الکواکب عقرب است یا چی؟ می دونی درست یک ماه از نوشتن آخرین نامه ام می گذره، نامه ای که مثل خیلی از نامه های امسال بدون جواب گذاشتیش. ما هم که انواع وسایل تفرقه انداز امروزی از قبیل موبایل رو کنار گذاشتیم تا بتونیم برخلاف رسم زمانه با نامه از عمق حال هم باخبر بشیم. ولی چه فایده وقتی نامه ها رو جواب نمی دی؟ ظاهرا حال مزاجی ات هنوز که هنوزه خوب نشده. نمی دونم چرا امسال که به محضر عطار و بایزید و شیخ خرقان رفتم و برات دعا کردم اینجوری شد. حالا شاید هم خیرت در همین باشد، شاید هم همان عطار و شیخ خرقان دارند برایت نقشه هایی اجرا می کنند تا روحت جلا بیاید. ولی کمی هم به فکر روح ما باش داداش.

مدتی است بنا به نصیحتی که بهم کردی در ولایت جم مشغول خواندن تاریخ بیهقی هستم. بخشی دارد در مورد سلطان محمد خوارزم شاه و دلیری و بی باکی او که آدم انگشت به دهان می ماند. به طوری که وقتی در جنگ در محل زخمی قدیمی به پایش تیر می خورد محل آن را می بندد و به روی خود نمی آورد تا باعث ضعف و سستی لشکریان نشود، و عاقبت هم همان تیر و شکستن دست و ضعف شدید او را از پای در می آورند. البته می خواستم این بخش را عینا از روی کتاب فخیم تاریخ بیهقی – که سلطان مسعود لطف نموده و ۲۵ جلد این شاهکار عظیم ادبی را از بین برده (لابد به خاطر تشکر از زحمات ابوالفضل بیهقی! ) – اینجا بنویسم ولی دست نگه داشتم. چون خوب می دانم که تو شاه خوارزم را نه سلطان محمد خوارزم شاه، بلکه سراینده این شعر می دانی:

حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی کنی               دانی کجاست جای تو؟ خوارزم یا خجند

که شاهان خوارزمشاهی از شهوت و حرص و کین و حسد بری نبوده اند تا اهل خوارزم باشند. شاید اگر من هم جزو خوارزم بودم جوابم را بیشتر می دادی. به قول همون حافظ جونت:

سویدای دل من تا قیامت                 مباد از شوق و سودای تو خالی

زیاده قربانت

بهمن

 

زیر پایت چون ندانی حال مور…

من … جوینده ای فروتن هستم که در جستجوی حقیقت است؛ و در راه رسیدن به آن از هیچ کوششی فروگذار نمی کند. هیچ ایثاری را در راه دیدن رو در روی خدا بسیار نمی شمارم. تمامی فعالیتهای من … همگی در خدمت تحقق این هدف هستند. و از آنجایی که می دانم خدا اغلب در ضعیف ترین و حقیرترین مخلوقاتش یافت می شود و نه در مخلوقات قدرتمند و گردن فرازش، تلاش می کنم خود را به موقعیت چنین افرادی برسانم؛ و برای چنین کاری چاره ای جز خدمت به آنها نمی بینم…

خوشبختی آن است که آنچه فکر می کنی، آنچه می گویی و آنچه انجام می دهی در هماهنگی باشد…

قطعات بالا از کتاب: نیایش/گاندی/ شهرام نقش تبریزی/ نشر نی/ ۱۳۸۹

مناجات فرجامین ابرها و درختان…

 

آنجا که ابرهای تشنه را درختان بی مزار شقه کرده اند

و فریاد فروحورده صدفهای خاموش را برگهای وازده به تب نشانده اند

و باد نسیم جان بخش را برای افزایش روح صدا کرده است

و بلبلان بی کار یله داده اند و قدقد مرغان را تقلید می کنند…

صدای راست بالان در انتهای تمام دره های تهی می پیچد

رودخانه های بی فراز در تالابهای غمگین «قرار» می گیرند

پرستوهای عاشق برای صدمین بار راه خانه را گم می کنند

صدای سکوت تمام دهلیزهای قلبهای توخالی را پر می کند

سنجابهای سرگردان راه لانه های موریانه را پیش می گیرند

و سنگهای صیقل خورده بارانهای سیل آسا را فراموش می کنند…

آنجا مأمن تنگ آن کومه روستایی است

که در هوای ده و باران و سرود باد

می شکفد

تا تمام پرهای روشنایی های نوشتن

چنان زندگی را بیاکنند

که گویی

پیش از این

هیچ تهی گاهی نبوده است…

 

شعر پاره ای در الیمالات – چمستان

ب. ب  ۲۰ آبان ۹۴

من با خدا حرف می زنم…

 

حتما وقتی عنوان نامه ام را خواندی با خودت فکر کردی این بهمن هم باز داره چیزهای جدید از خودش در میاره. بعد از بحثی که در مورد اسپینوزا کردی و اینکه خدا می تونه و بایستی یک سوال باشه که هر روز با عظمتش روبرو بشی، و جستجوش کنی تو همین لحظات معمولی این زندگی پر از آشفتگی و اضطرار و اضطراب، با خودت گفتی این بهمن انقدر رفت دنبال این سوال که آخرش دیگه قات زده! یعنی چی که من با خدا حرف می زنم؟ از طرفی هم مگه موجود زنده ای هم هست که با همون زنده بودنش با خدا حرف نزنه؟ مهم اینه که خدا با آدم حرف بزنه، و جوابش رو بده…. به قول اون هموطن آذری زبان، این آدم نیست که گول می خوره، این گوله (غول!!) که آدم رو می خوره!

یا شایدم با خودت فکر کردی من بالاخره یه نفر رو پیدا کردم که به قول معروف تو کارش خداست، و باهاش حرف زدم، و کمی روح آشفته و پریشانم رو با او آرام کردم. یا شایدم گفتی این آدم دیگه انقدر من اذیتش کردم که دیگه از دستم به خدا رسید! البته ببخشید که این حرف رو می زنم چون اگه قرار باشه یکی از دست اون یکی و کاراش به خدا رسیده باشه، اون تو هستی از دست من، نه من از دست تو!

یادم هست که یک دفعه حرفای یکی از مریضات رو برام می گفتی که یه موذن بود، و صدای خدا رو مثل یک «دنگ» بزرگ تو پشت بوم خونه اش می شنید، و البته صدای شیطان رو هم می شنید، ولی به صورت کلام معمولی انسانها، و می گفتی که این آدم بهترین خدا شناس و انسان شناس دنیا می تونه باشه! چون خیلی خوب به یقین می دونه که اگه شیطان بخواد حرف بزنه با صدای معمولی همین آدمها حرف می زنه. مگه میلیاردها بار در روز صدای شیطان از گلوی انسان نماها خارج نمی شه؟ این کشف خیلی بزرگی نیست، تنها چیزیه که ما هر روز می خوایم فراموشش کنیم، و اتفاقا صدای خدا بایستی به صدای طبیعت، جویبار، لغزش سنگ، آب شدن برف، گریه نوزاد، عرق کارگر، تنهایی روستایی، حرکت ابر در آسمان، نشستن برف و باران ، تپش قلب کرم خاکی، آتش کومه دان فقرا و خلاصه همون دنگی که اون به اصطلاح «مریض» «کم سواد» بکارش می بره نزدیک تر باشه…

متاسفم که ناامیدت می کنم. چون هیچ کدوم از اینها نیست (حالا البته اگه بگی خودت می بری و می دوزی راست می گی!). این عنوان یک فیلمه، یک فیلم مستند که در سال ۸۲ در بیمارستان روانپزشکی امین آباد (رازی) گرفته شده به کارگردانی کاوه بهرامی مقدم و فیلمبرداری مرتضی پورصمدی. و نکته جالبش اینه که جوانی تو هم درش ثبت شده! اون موقع که فقط یک رزیدنت بودی، و در این فیلم در مورد یکی از بیماران حرف می زنی. ببینم مثکه تو بیشتر از اینکه تو کار درمان اون مریضای بخت برگشته باشی تو کار فیلم و تئاتر بودی برای اون بیمارستان…

راستی اینم بگم که اگرم این فیلم در مورد من ساخته می شد اصلا تعجب نمی کردم. وقتی هنوز که هنوزه در دنباله سفرنامه لهستان من از آشویتز خارج نشدم انتظار داری با خدا حرف نزنم؟ حالا می خوام یه چیزی بگم که حتما متحیرت می کنه: درسته که هنوز از کمپ بیرکنو خارج نشدم، ولی پام رو از آشوییتز یک لحظه بیرون گذاشتم، و نسیم سردی رو حس کردم که هر محکوم به حبس ابدی که پاش رو خارج از کمپش می گذاره حس می کنه، و ترس و هراس شدید از آزادی ، که محکومیت ابدی تو رو از اون محروم می کنه، نتیجه این هراس و لرزیدن و البته حس خوش و خش دار آزادی، شعری شد که اون رو دفعه بعد می نویسم، چون حدس می زنم هنوز حس و حال این رو نداری که جواب نامه های من رو بدی. پس من هم برای شعرم تو رو کمی منتظر می گذارم ببینی چه مزه ای می ده!

البته این رو هم بگم که سعدی راست می گه والله! این کمپ ها در اصل در وجود خود آدم هستند، بی خود هیتلر رو نبایستی محاکمه کرد:

تو با دشمن نفس هم خانه ای                        چه در بند پیکار بیگانه ای

تو خود را چو کودک ادب کن به چوب                به گرز گران مغز مردان مکوب

تو را شهوت و کین و حرص و حسد                 چو خون در رگانند و جان در جسد

رئیسی که دشمن سیاست نکرد                  هم از دست دشمن ریاست نکرد…

زیاده قربانت

بهمن ب. ۲۰ آبان. محکوم آباد (محمود آباد سابق!!)

سمفونی فضولات

اگر فکر می کنید با صداهای اضافه و فضولات نمی شود یک سمفونی در نهایت زیبایی خلق کرد کتاب تنهایی پرهیاهو/ بهومیل هرابال/ پرویز دوایی/ کتاب روشن/ چاپ ششم ۱۳۸۷ را بخوانید:

«ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که در هم شکسته شویم»

«[ما و موشها] موجوداتی که باهم یک خاصیت مشترک داریم و آن نیاز شدیدمان به ادبیات است، با رجحانی خاص نسبت به گوته و شیلر، با جلدهای تیماجی. زیرزمین من پر است از چشمان ریز درخشان و صدای خرت خرت جویدن کتابها»

«… جنگ بزرگ موشها برای بدست آوردن حق مالکیت مطلق بر تمامی زباله هایی که در فاضلابها [ی پراگ] جریان داشت»

«به سرو صداهای خیابان گوش سپردم، به موسیقی ملموس زیبای خیابان، فش فش آبی که در زیر پنج طبقه ساختمان مدام بالای سرما جریان داشت، صدای کشیده شدن زنجیر سیفونها، هوهوی دوردست جریان فاضلاب در کانالهای زیر شهر، و حالا که لژیون مگسهای قصابی پاپس کشیده بودند، صدای ضجه و شیون و جیر جیر اندوهگین دو سپاه جنگاور موشها که در سرتاسر کانالهای شهر پراگ در نبردی سهمگین برای تفوق کامل بر همه کانالهای شهر ، هنوز و همچنان درگیر بودند »

«ترکیب عربده و حرف مفت و حرکات موزون»

 

اگر می خواهید ببینید چه بر سر تئاتر ایران آمده، سری به نمایش با نام مجعول «وقتی ما مردگان برخیزیم» [شهریور و مهر ۱۳۹۴/ تالار حافظ] بزنید. یک زمانی می گفتند موسیقی آیینه تمام نمای وضعیت یک جامعه است. ولی در جامعه امروز ایران بایستی این گفت این جمله بیشتر برای وضعیت تئاتر صدق می کند. (البته سینما که اوضاعش خرابتر است. به قول فخیم زاده سینما محتاج بستری است! که برای تئاتر هم خوب صدق می کند! آن هم سینمایی که یک روز – چهل سال پیش – در آن چنین کلماتی می شنیدیم: «چقدر دشمن داری خدا! دوستاتم که ماییم. یه مشت عاجز علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی!» [سوته دلان])

ایبسن در کنار سوفوکل و شکسپیر و چخوف و دورنمات و … از ستونهای اصلی تئاتر جهان است. واقعاً خیلی هنر می خواهد که اسم آخرین نمایشنامه او را بردارید و آن را بر نمایشی بگذارید و عشاق ایبسن را به سالن نمایش بکشانید و آن وقت… آن فلک زده هایی که به این امید به سالن نمایش با بلیط ۲۵ هزارتومانی کشانده اید، در معرض عربده و حرف مفت (که اکثراً «خوشبختانه» بخاطر ادای همزمانشان توسط چند بازیگر نامفهوم است) و حرکات ناموزون و مد روز (مثل استفاده بی جا از سن چند تکه متحرک) بگذارید. بعد هم اگر کسی پرسید این نمایش به ایبسن بخت برگشته چه ربطی داشت؟ پاسخ بشنوید که ندیدید نقش اصلی را آرنولد مجسمه ساز داشت؟ خب این همان است دیگر… مطمئن باشید آب از آب تکان نمی خورد. چون بینندگان در آخر نمایش برای اینکه لو نرود که چیزی از این عربده و حرف مفت و حرکات ناموزون دستگیرشان نشده، یک صدا بلند خواهند شد و برایتان دست خواهد زد. البته حق هم همین است، حداقل بخاطر عرقی که بازیگران ریخته اند و به خاطر پیچ و تاب خوردن بر کف صحنه نمایش آن را به کف صحنه مالیده اند. به این می گویند «تئاتر مدرن»، و لابد هرکس از تئاتر مدرن چیزی نمی فهمد تقصیر کوته فکری و نادانی خود اوست.

«بیماری گوشه» یک بیماری بسیار نادر است که باعث اسپلنومگالی (بزرگ شدن طحال) می شود. می گویند در یک معرفی بیمار، یک پزشک بی نام و نشان سریع با یک معاینه شکم و تشخیص بزرگی طحال چنین تشخیصی را برای بیمار می گذارد. اساتید فن انگشت به دهان می مانند که چطور و با چه حذاقتی این پزشک از تشخیص اصلی بیماری که بزرگان در آن مانده بودند و ماه ها با بحث و جدل هم به نتیجه نرسیده بودند خبر دار شده بود؟ خبرنگاران جمع می شوند تا از این معجزه علم طبابت رازگشایی شود. در زیر نگاه خیره دوربینها، وقتی از پزشک مربوطه می پرسند که چطور با یک معاینه ساده به چنین تشخیصی رسیده که عقول در آن حیران می مانند، دکتر با سادگی جواب می دهد: «مگه چیز دیگه ای هم باعث بزرگ شدن طحال می شه؟!!!»

فقط دعا می کنم کسانی که به دیدن این نمایش می روند قبلاً با ایبسن آشنا نشده باشند و فکر کنند ایبسن همین است و دیگر هیچ! حداقل دیگر از این نمایش ضربه روحی نمی خورند!

در بروشور نمایش از سفیر نروژ تشکر شده است. کاش سفیر نروژ خودش شخصاً می آمد و پیام ایبسن را به مناسبت این نمایش می خواند. پیام ایبسن فکر می کنید در چنان صورتی چه بود؟ شک ندارم که ایبسن چنین پیامی می داد: «خوب شد که ما زود مردیم!!! عجالتاً تمایلی هم به برخاستن نداریم!!!»

من راهی آشویتز هستم

 

دکتر جان

چه عجب جواب ما رو دادی! امیدوارم شفای عاجل پیدا کنی. اما روزگار من همانطور که می دانی خیلی نابسامان است. توی صف ایستاده ام تا سوار قطاری شوم که مرا صاف می برد به آشویتز. همه ناراحتند و گریان، گرچه نمی دانند چه چیزی در انتظارشان است. من اما ته دلم خوشحالم، چون می دانم چه چیزی مرا انتظار می کشد. این اتفاق نادری است در دنیا، قبول نداری؟ اینه که هر خوبی یا بدی که از ما دیدی حلال کن. این سفر دیگه با اون سفر به سرزمین های ماوراء بحار خیلی فرق داره. خواهش می کنم نگران نشو. سعی می کنم باز نامه بدم برات.

الان لباسهای کدری به تنمان کرده اند و ما را جلوی دروازه ای که روی آن به آلمانی نوشته شده ARBEIT MACHT FREI (کار انسان را آزاد می سازد) به صف کرده اند. می دانی که از اینجا عده ای را جدا می کنند و به سمت کوره ها می برند. عده ای دیگر را هم در داخل خوابگاه ها اسکان می دهند. فضای اینجا بسیار به پادگان صفر یک که در آن سربازی خود را گذرانده بودم شباهت دارد، با این تفاوت که ظاهرا آلمانها هنوز به اهمیت تفکیک جنسیتی پی نبرده اند. می دانم که با توجه به جوانی ام مرا به کوره نمی فرستند. بنابراین در انتظار من کار است، و به دنبال آن آزادی. خداییش چیزی بهتر از آژادی در این دنیای دون وجود دارد؟!…

اما ظاهرا اتاق گازی در انتظار نیست، یک راهنمای لهستانی که مرتب صدایش می لرزد و احساساتی می شود دارد توضیحاتی راجع به اینجا می دهد. هر چه به او می گویم من دنبال کار می گردم، کار انسان را آزاد می کند به خرجش نمی رود که نمی رود. یکی می پرسد گاز؟ می گویم نه بابا کار!  یکی در می آید که : این اتاقهای گاز را که می گویید پس از جنگ ساخته اند. اگر اتاق گازی بوده چظور متفقین آن را بمباران نکرده بودند؟ سکوت بدی فضا را فرا می گیرد. به احترام آن افرادی که میلیونی اینجا کشته شده اند، کسی دلش نمی خواهد به این سوالات فکر کند. ما را به اتاقهایی می برند که در آنها پشت شیشه وسایل بازمانده از یهودیانی وجود دارد که اینجا کشته شده اند. نمی دانم چرا کفشهای تا به تای دختربچه ها دلم را آشوب می کند. یک عالمه قوطی گاز زیگلون را نشان می دهند و می گویند از اینها برای ضدعفونی کردن محیط استفاده می شده و بعدا فکر می کنند که از آن برای کشتن افراد استفاده کنند. این آشویتزی که دارند نشان می دهند سه مرحله دارد:

۱- Concentration

۲-Extermination

۳-Working

یعنی همینجوری الکی نیست که کسی را به مرحله آزادی از راه کار ببرند (مرحله سه). بایستی اول زندانیان متمرکز شوند، بعد گروهی که از مرحله دوم یعنی «راحت کردن» جان سالم بدر می برند می رسند به مرحله کار کردن. کار کردن، کار کردن، کار کردن تا بوق سگ… یک جور روش خالص سازی است دیگر…

دفعه بعد راجع به آشویتز ۲ یعنی BIRKENAU برایت می نویسم.

سوپ بخور. بدرود

بهمن

این همه هیاهو برای چیست؟

 

بهمن جان

نوشته های پر احساست هم خوشحالم کرد و هم غمگین. آخر این چه فکرهایی است که به خودت راه می دهی. مدتی وضعیت مزاجی ام بدجور به هم خورده بود و تن ام آنقدر مرا سرپا نگه نمی داشت که بیایم و به اینجا سری بزنم. وقتی هم که آمدم دیدم ای دل غافل! چقدر در طی این مدت جواب ندادن من تو را دچار متامورفوزهای متوالی کرده است! از بهمن به شهرزاد، از شهرزاد به اسکندر، از اسکندر به زاخار… لابد منظورت زاخار رمان ابلوموف است دیگر؟!

بیمی به خودت راه مده. حدس می زنم دیدار از آشوییتز آنقدر دلت را دچار آشوب کرده که بناچار دلت می خواهد هر چه بیشتر شرح خاطراتت را عقب بیندازی. ایرادی ندارد. من که عجله ای ندارم. هر وقت حس کردی توان گفتن آن را داری بگو به گوش هستم. زیاد هم آشویتز را جدی نگیر، اگر می خواهی چیزی را جدی بگیری همین آشویتزی را جدی بگیر که داریم با آن زندگی می کنیم. به قول سعدی : «زمین را از آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار». سعدی که حرف می زند ما دیگر بایستی ساکت باشیم.

بدرود و به امید دیدار

ف . پ

ویرانی…

 

بابوی عزیز

فعلا که دلم نمی خواد به آشویتز برم، و خاطرات اونجا رو بازگو کنم، چون خودم شدم آشویتز، برزخ، دوزخ و آتش. واقعا چرا جواب منو نمی دهی؟ فکر نمی کنی که چه بلایی داری سرم میاری؟ الان دیگر مدتیه که نمی دونم کی هستم. بهمن، شهرزاد قصه گو، هیملر، اسکندر، داراب یا نارنجی (نارنجی مدرسه موشها که یادت هست؟). انگار دارم از هم پاشیده می شم. هر چی تو ذهنم دنبال خاطرات و افکارم می گردم اونها رو پیدا نمی کنم. مثلا فکر می کنم که بارها پیش تو آمده ام ولی مطمئن نیستم. انگار که تمام دوران دوستی ما خواب و خیالی بیشتر نبوده. بدی قضیه اینه که این مساله فقط مربوط به تو نمیشه. انگار دیگه هیچ خاطره و یادی تو ذهنم نیست. اصلا من کی هستم و از کجا پا به این سرزمین کهن – بلکه کهن ترین سرزمین ها – گذاشتم؟ بعضی وقتها فکر می کنم که من مسافر کوچولو هستم، یه سیاره ای داشتم و یه گلی که هر روز آبش می دادم. بعد نمی دونم چی شد رعد و برق شد، یا با اون گله دعوام شد و اونم با یه لگد منو انداخت به سیاره شما (آخه از شما چه پنهون از شانس من گلم یه گل چکمه پوش بود). ولی اگر هم داستان این باشه نمی دونم کجا اومدم و به کی برخوردم و تو رو برای اولین بار کی دیدم. اون داستان «کودکی که زنجیر می خواست» رو هم از خودت درآورده بودی. من که اصلا همچین چیزی یادم نمیاد….

حالا خیلی دوست دارم یه اسم خفن داشته باشم، مثل زاخار . بعدش هم برم به سیاره سولاریس تا اون اقیانوس عظیمی که اونجاس خاطرات منو زنده کنه و بفهمم کی هستم و چی هستم. سولاریس به درد همین موقعها می خوره دیگه. ولی قول می دم اگه سفر فضاییم کنسل شد دوباره سفرنامه ام رو ادامه بدم، گرچه خیلی مطمئن نیستم چیزی یادم بیاد. تو مطمئنی من رفتم آشویتز؟ البته یه چیزایی یادمه. دفعه پیش که از زیر گفتن خاطرات کراکوف در رفتم چون راستش چیزی یادم نمی اومد. ولی خب آشویتز فرق می کنه….

قربانت

شهرزاد قصه گو: زاخار

جمستان

اسکندر در کراکوف

 

بابوی عزیز

امیدوارم خوب باشی. داشتم فکر می کردم بهتر بود اسم مرا «اسکندر» می گذاشتی آن وقت دیگر این همه سوءتفاهم و قهر و قهر بازی بوجود نمی آمد. بهمن چیه آخه؟ آدم همه اش فکر می کنه که قراره خراب شه روی سرش. اما اسکندر خیلی اسم شیکیه. و همانطور که خودت بهتر می دونی چنان فرهنگ عمیق این سرزمین اسکندر مقدونی دیوانه را در خودش حل کرده که شده بخش مهمی از بزرگترین کتابهایش، یعنی شاهنامه فردوسی و پنج گنج نظامی. و یک دفعه شده فرزند بزرگتری فرزند این سرزمین یعنی داراب (کوروش)، و آنقدر طفلکی در شاهنامه روح لطیفی پیدا کرده که آدم جگرش کباب می شود! مثلا این دارا (داریوش) است که با او سر جنگ دارد و اوست که آشتی جوی است. همواره می ترسد مبادا مورچه ای از او آزار ببیند (کم مانده فردوسی بگوید: چنین گفت اسکندر پاک زاد …. میازار موری که دانه کش است…) همواره در راه نیکی و دانش می پوید و همراه خضر در بدست آوردن آب حیات می شود (آدم می ماند چطور با این همه لطافت و بزرگی و دانش آب حیات به خضر می رسد و سر او بی کلاه می ماند!).  طوری که وقتی به سلامتی کپه مرگش را می گذارد و پس از اینکه دنیا را با تمام مهربانی اش به آتش می کشد می میرد،  بزرگان سرزمین اش مانده اند کجا او را خاک کنند، یکی در می آید که : او به ایران عشق می ورزید، همین جا به خاک اندرش کنید!!! (۱) آخرین کلماتش جالب است: «من مرگ را چون یاری در آعوش کشیدن خواهم و چون سرودی به زیر لب خواندن. ای سپاهی مردان این است فرجام کار. پس سپارش های من همه به جا آرید».(همان منبع)

بعله خلاصه خیلی هم مطمئن نباش که آب حیات به خضر رسیده باشه. فعلا که چاکرت زنده است و در خدمت. این است که دلم می خواهد از این به بعد سفرنامه هایم را اسکندر امضا کنم. حداقل در شاهنامه هم می بینی که اسکندر عارف و عاشق ایران چقدر اهل سفر بوده. حالا نوبت سفرم از ورشوست به کراکوف، که در قلب لهستان است و سالیانه حدود ۱۲-۱۳ میلیون توریست دارد! بعله اشتباه نمی کنی، و تازه این توریستها خیلی هایشان در آرزوی این هستند که دوباره به شهری پا بگذارند که مرکزی دارد مربوط به قرون وسطی، و جشنواره های تئاتر خیابانی و موسیقی خیابانی نمی گذارند شهر لحظه ای بمیرد.

چون اسکندر خیلی اهل جزئیات نیست سفرنامه کراکوف اش همینجا به پایان می رسد! دفعه بعد اسکندر می رود به جایی که دوست داری در موردش بشنوی: آشویتز. خدایی اش دلت میاد با اسکندر آشتی جوی قهر باشی؟

گاهی فکر می کنم اگر لهستانی ها هم لطافت روح ایرانی ها را داشتند هیتلر در تاریخشان بصورت یک بالرین زیباروی در می آمد که هر شب قبل از اجرای برنامه اول خاک لهستان را می بوسید بعد قدم به صحنه می گذاشت. خدا را چه دیدی.

ارادت

اسکندر

 

(۱)شاهنامه به نثر/ کاوه گوهرین/ انتشارات نگاه/ تهران ۱۳۹۲