به دنبال موبی دیک در اقیانوس وهم

 

بهمن عزیز

نمی خواستم چیزی برایت بنویسم، نه به این دلیل که دلخوری ازت داشته باشم، بلکه به این خاطر که به نظر من هرکس این حق را دارد که تا آنجا که دلش می خواهد از لذت وهمیات خود برخوردار شود. البته این در مورد کسانی که برای درمان به من مراجعه می کنند صدق نمی کند، چون درد در این افراد، به خاطر نادیده انگاشتن حقیقت است، و من بایستی به وظیقه خود در کاهش دردشان عمل کنم. اما این اواخر چیزهایی نوشته ای که واقعا مرا نگران کرده. ظاهرا فکر می کنی در دریای سیاه گیر کرده ای؟ آن دریای سیاه که هر بنی بشری وظیفه نجات خودش از آن را در طول عمر برعهده دارد، دریای سیاه منیت و افکار خود اوست. بررسی دقیق نامه های تو نشان می دهد که ظاهرا خیلی وقت است به ژاپن رسیده ای. تازه سوار مترو شده ای و عبارت «اودینا واچی نی نی گامادس» – که مرتب به کاپیتان کشتی نسبت می دهی – را بارها شنیده ای. طبق تحقیقی که من کرده ام در زبان ژاپنی این عبارت چنین معنی می دهد : در از سمت راست باز می شود. عبارتی که قاعدتا تنها در مترو می شنوی، یعنی در هر ایستگاهی که قطار توقف می کند یک مرتبه می شنوی، به عبارت دیگر کافی است از ده تا ایستگاه عبور کنی تا ده بار آن را بشنوی، بنابراین خیلی طبیعی است که اولین عبارت ژاپنی که یاد می گیری همین عبارت باشد. و داستان پردازی ات را با همین عبارت انجام بدهی. خیلی وقتها هسته مرکزی یک هذیان یک عبارت بی ربط یا بی معنی است، بناراین از این جهت خیلی خودت را سرزنش نکن.

بهتر است یک مقدار با روشنی بیشتری اطراف خود را بررسی کنی. بیشتر از این نمی خواهم فعلا لذتهایت را ازت بگیرم. من که هر لذتی که در زندگی دارم با طیب خاطر با دوستانم و حتی دشمنانم تقسیم می کنم. فقط اگر بخواهم به جمله ساموئل بکت اشاره کنم، تنها یک لذت را با دوستانم نمی توانم تقسیم کنم، آن هم لذت تنهایی است، و تنها یک لذت را نمی توانم با دشمنانم تقسیم کنم، و آن هم لذت مردنم است. حداقل فعلا چنین قصدی ندارم.

شاد باشی هموازه

ف. پ

قربانیان هیولای قدرت، گناهکاران هیولای سکوت..یادداشتی بر فیلمspotlight 2015

قربانیان هیولای قدرت، گناهکاران هیولای سکوت..یادداشتی بر فیلمspotlight 2015

 

  • «اگر برای بزرگ کردن یک بچه به تمام مردم دهکده نیاز هست، برای تعرض به اون هم همشون لازم هستن.»
  • «خیلی وقتها راحت فراموش می کنیم که ما بیشتر عمرمون رو در تاریکی سیر می کنیم. یک هو یه نوری روشن میشه و ما تقصیر و گناه های برابری رو که داریم رو می بینیم.»

 

برخی فیلمها هستند که با وجود حجم عظیم فیلمهای چرک و بی مایه و خزعبلی که هر ساله در دنیا ساخته می شوند، کورسوی امیدی را روشن نگاه می دارند که هنوز هنری به اسم هنر سینما زنده است و نفس می کشد، و تاثیر می بخشد. و البته که باز شاهدی هستند بر این تز شوپنهاوری که:

« دنیای متمدن ما صرفا بالماسکه ای بزرگ است. جایی که با سلحشوران و کشیشان و سربازان و دانشمندان و وکلا و روحانیان و فیلسوفان و نمی دانم چه و چه روبرو می شویم! اما اینها آنچه وانمود می کنند نیستند؛ صرفا نقاب اند، و علی القاعده پشت این نقاب ها به مشتی کاسب کار بر می خوریم.»

و حتی بدتر از کاسب کار، تجاوز کار!!

روزنامه بوستون گلوب با رشادت بارون سردبیر جدید خود، که مثل وکیل ارمنی گارابیدیان، جستجوی حقیقت را تا نهایی ترین نقطه آن ادامه می دهد، سرگرم تحقیق در مورد پرونده تعرض های جنسی کشیشی به نام گیگان در این شهر می شود، و مشخص می شود که فاجعه بسی عمیق تر از آنی است که در نگاه اول به نظر می رسد. این تعرض جنسی نه فقط توسط کشیش کیگان، و نه فقط توسط ۱۳ کشیش معلوم الحال، که توسط ۹۰ نفر از آنان بر روی بیش از صدها و بلکه هزاران کودک بی گناه، که بیشتر از خانواده های بحران زده، از هم گسیخته، با مادران و پدران معتاد و اسکیزوفرنیک بوده اند اتفاق افتاده. بچه هایی که تعرض جنسی را نمی فهمیده اند، و حتی علیرغم فروپاشی روانی شان، از بلعیده شدن توسط هیولای قدرت کشیشان، احساس تشخص می کرده اند. فاجعه ای بزرگ، که مورچه های بی زبان و بی فروغ را، گاهی حتی با طیب خاطرشان، در دهان هیولای پر اشتهای قدرت می گذارد، و با همدستی وکلا، کشیشان و روزنامه نگاران، از دید عمومی دور نگاه می دارد. اما جنایت اصلی توسط صاحب منصبان عالی و کاردینال کلیسای کاتولیک اتفاق می افتد، که با وجود اطلاع از این دوزخ های انسانی فراتر از قتل، در برابر این به مسلخ بردن روح، واکنشی که نشان نمی دهند که هیچ، تازه با عنوان «انتقال به دلیل بیماری»، کشیش های جنایتکار را به شهر دیگری انتقال می دهند، و گویی تنها وظیفه دارند کاری کنند که تمام بچه های شهرهای مختلف آمریکا از خدمات انسان دوستانه این دیوهای انسان نما برخوردار شوند! و شاهکار بارون، سردبیر جدید اسپات لایت، این است که در حالی که تمام روزنامه نگاران بی صبرانه در صددند که کشیشان محکوم شوند، با خردی بی نظیر به همه تذکر می دهد که: «ما میریم سراغ سیستم. ما با سیستم کار داریم.» گرچه به پا خاستن در برابر کشیش هایی که کارشان دم زدن از انسانیت است، کاردینالی که مزورانه هنگام وقوع فاجعه ۱۱ سپتامبر، می گو.ید «برای ملت دعا کنین» کار ساده ای نیست. چون برای کسانی که نمی خواهند حقایق را ببینند کاری ساده تر از توسل به این جمله کلیشه ای وجود ندارد که بگویند: «اینها مردم خوبی ان. کلی کار خیر برای شهر انجام دادن.» جمله ای که برای ساده دلان و کسانی که می خواهند گول بخورند، بسیار طنین افکن و تاثیر گذار است. کسانی که برایشان مهر روی پیشانی از مهر قتل و جنایت و سنگدلی که بر روی قلب حک شده، وزن و ارزش بیشتری دارد! انسان، این اشرف مخلوقات، حتی می تواند خود را با توسل به خود حقیقت، مثلا در قالب یک گفتمان به اصطلاح  دینی یا روشنفکرانه که  داعیه حقیقت دارد گول بزند، گفتمانی که تجاوز می کند ولی تشخص می بخشد. عصر عصر داعشیان است. گول زدن و گول خوردن با فریب، که دیگر کاری ندارد!!

پی گیری حقیقت توسط خبرنگاران از جان شسته در برابر جامعه ای که دلش می خواهد در خواب خرگوشی باقی بماند، بی نظیر و شوق انگیز است. مگر در این دنیا شوقی هم بالاتر از شوق دست یابی به حقیقت وجود دارد؟ که حتی شوقی که بین دو انسان به عنوان عشق شعله می کشد هم چیزی جز شوقی برای دست یابی به حقیقت وجود دیگری نیست، البته برای کسانی که شوقشان با تماس جسمی پایان نمی پذیرد، و شعله ای ابدی و شوقی دائمی را جستجو می کنند. و واقعیت تلخی که در انتهای فیلم از آن پرده گشایی می شود این است که حتی خبرنگارانی که امروز کشف حقیقت را وجهه همت خود قرار داده اند، تا همین دیروز در هماهنگی با آن توافق ناگفته همگانی، هر آنچه در چنته داشته اند برای پاک کردن صورت تلخ حقیقت انجام داده اند…

حقیقت تلخ است، اما برای کسانی که از مرگ نهراسیده اند، و این تلخی را چشیده اند، میوه ای شیرین تر از میوه درخت حقیقت وجود ندارد:

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود           که بخشش ازلش در می مغان انداخت..

فرح نامه خوارزمشاهی

 

دکتر جان

مژده بده! فکر کن تو کتابخونه این کشتی زوار در رفته چی پیدا کردم! یک کتاب دیگه به زبان فارسی، که این دفعه نه مربوط به دوران قاجار، که مربوط به دوران مورد علاقه ات یعنی خوارزمشاهیانه! واقعا که این کتاب منو رو سفید کرد! یک طبقه کتاب عربی اینجا باشه، اون وقت دریغ از چند جلد کتاب فارسی! البته محتویات کتاب زیاد چنگی به دل نمی زنه، و بیشتر نشون می ده که یک فرهنگ و تمدن که مورد یورش بیگانگان قرار بگیره، چی ممکنه به سرش بیاد. ژاپن فرهنگی به مراتب جوونتر از فرهنگ ما داره، فقط تاریخش معکوس تاریخ ماست، و هرکی از راه رسیده نرفته اونجا چشم دراره و آتیش بزنه (ژاپنی ها فقط یک بار تسلیم یک قدرت بیگانه شدن و اونم آمریکا بوده در جنگ جهانی دوم)، و اینجور که شنیدم اون ها تمیزترین، مرتب ترین، با ادب ترین، و درست کار ترین ملت دنیان. خب فرهنگ یعنی همین دیگه! وگرنه خشم و رشک و آز و حماقت و تهاجم و دروغ و فریب و سرکیسه کردن دیگران که تو جنگل هم پیدا می شه! مگه نه؟! البته خداییش اینهایی که گفتم تو جنگل خیلی کمتره تا اجتماعات حرص زده انسانی…

آره داشتم می گفتم. محتویات کتاب که نوشته آدمی است به نام ابوبکر مطهر جمالی یزدی ( اسمش رو نگاه کن! مطهر!! جمالی!!! یزدی!!!) نوشته شده به  سال ۵۸۰ هجری قمری، بیشتر به درد اون کتاب خرافات ات می خوره، البته اگه یه روز خواستی مجددا تجدید چاپش کنی. فکر کن سرزمینی که درش کتابهایی مثل کتابهای شفا و قانون ابن سینا و شاهنامه فردوسی و آثار الباقیه ابوریجان و … نوشته شده باشه، چی ممکنه به سرش اومده باشه که همچین لاطائلاتی در اون به روی کاغذ بیاد؟ اونم درست همون زمانی که کتاب قانون رو در اروپا رو دست می بردن و ۴۰۰ سال در مدارس پزشکی کتاب درسی بوده! فرهنگ هم مثل گلی نازک و آسیب پذیره، که اگه بهش نرسن و ازش مواظبت نکنن ممکنه خشک بشه و دیگه هیچ نشونی ازش باقی نمونه. حالا می خواهی یه چند نمونه از مطالب این کتاب رو برات بخونم؟!

  • اگر از کله انسان به جای گلدان استفاده کنند و در آن بذز شاهپرم بکارند، و این بذر را با خون انسان آبیاری کنند، گل مخصوصی می روید که هر کس آن را بو کند، مطیع و منقاد صاحب گل خواهد شد.
  • مخلوط مغز شیر و روغن زنبق، گوش کر و ناشنوا را شنوا خواهد کرد.
  • اگر چشم گرگ را در آبغوره بسایند و در چشم بکشند، چشم روشن می شود.
  • دست کفتار را اگر بر شکم کسی که دل درد دارد بمالند شفا خواهد یافت.
  • اگر جگر کفتار را با دم خرگوش بسوزانند و سپس آن را بسایند و در بینی زنی نازا بریزند، زن صاحب اولاد خواهد شد.

خب فکر کنم همینقدر بس باشد این ترهات! منو یاد وضع حال حاضر روانشناسی و علوم انسانی و فلسفه انداخت، و چرندیات مدرن… به قول خودت از آن روزگاری که امثال شوپنهاور یک حرفی می زدند که تازه تاریخ سازان بزرگی مثل داروین و فروید و اینشتین لازم باشد بیایند و درستی حرفهایش را در خلال قرون نشان بدهند چه زمان زیادی گذشته… وقتی نویسنده و فیلسوف شدن هم بخواهد از مد پیروی کند، و نه از دردی جانکاه که روح را می خورد و می فرساید، نتیجه اش بهتر از این نمی شود!

راستی یادم رفت از پستان نامه برات چیزی بنویسم. البته یادم نرفت. واقعیتش اینه که وقتی خواستم کتاب رو امانت بگیرم، گفتن کتاب مرجعه و بیرون نمی دن. پستان نامه؟ کتاب مرجع؟! گاهی فکر می کنم حق با توئه و اتفاقاتی که برام می افته حال و هوای یه توهم و هذیان رو داره.

حالا جواب ما رو نمی خوای بدی؟ بیا برات فیلسوف هم شدم. کی می خوای از ناز کردن دست برداری؟ بابا بسه دیگه…

 

فوجی دریا زده، از دریای تاریکی به نام دریای سیاه

پستان نامه قجری

 

دکتر جان کجایی؟

تب و استفراغ امانم را بریده. دیگر فکر رفتن به ژاپن را از ذهنم بیرون کردم. از دست تمام این همراهانی که به زبانی ناشناخته حرف می زنند هم عقم می گیره. «کونی چی وا» «آریگاتو گوزایماس» «اونی چی وا نی نی گامادس» و …. هزار تا صوت دیگه که اصلا نمی دونم یعنی چی. ولی دلم خوشه که تو حداقل اینا رو می خونی و شاید یه روزی برام معنی کنی. واقعا من دچار وهم شدم؟ خبر خوب اینه که بالاخره تنگه باز شد و ما وارد دریای سیاه شدیم. شاید وقتی به مدیترانه رسیدیم بتونم بپرم تو یه قایق و برگردم دوباره به سرزمین افسانه های هزار و یک شب، یعنی ایران زمین. البته همین که از این کتاب شگفت انگیز تنها نسخه عربی اش باقی مونده، یک جور گویای چیزی است که در تاریخ ما سرمان آمده. جالبست که هر چه می خواستم به کاپیتان حالی کنم که این کتابی که در کتابخانه شماست در اصل به زبان فارسی نوشته شده، اما در کتاب سوزی هایی که در ایران اتفاق افتاده از بین رفته، متوجه نمی شد، و مرتب با حالت سوال می پرسید: «اونی چی وا نی نی گامادس؟» می خواستم اون نی نی گامادس اش رو بزنم تو فرق سرش مرتیکه زبون نفهم!

اما یک نکته جالب اینکه در کتابخانه کشتی کتابی به زبان فارسی وجود دارد به نام «پستان نامه»، که میرزا فتحعلی خان قمصری پزشک ناصرالدین شاه در هفت باب در شرح فواید و خواص پستان و بیماریهای آن نگاشته. متاسفانه ظاهرا در زمان میرزا فتحعلی وزارت ارشادی وجود نداشته که ممیزی اش بغل کلمه پستان بنویسد: «کلمه لمپن و آیروتیک» و جلوی چاپ این کتاب مستهجن را بگیرد. (همانطور که زیر کلمه پستان در ترجمه کتاب «شهرهای بی نشان» تو نوشته بودند). البته بماند که لمپن برای شخص بکار می رود و نه کلمه، و کلمه آیروتیک هم یک جور انقلاب زبانی است، چون هنوز این کلمه در فرهنگنامه ها وارد نشده. البته معنی آن مشخص است و کمی آنالیز لازم دارد: ممیز محترم حتما دو کلمه آیرودینامیک (یعنی صاف و صیقلی و بدون مقاومت در برابر باد) و اروتیک (شهوانی) را مد نظر داشته، و از ترکیت این دو کلمه، کلمه خوش ترکیب آیروتیک تولد یافته. باور نمی کنی؟ پس فکر می کنی کلمات در فرهنگنامه ها چطور زاد و ولد می کنند و تعدادشان زیاد می شود؟ خب معلوم است دیگر. آیرودینامیک و اروتیک در فرهنگنامه ها با فاصله کمی کنار هم نوشته می شوند، و کافیست که کتابدار محافظ کتابها شبی از فرهنگنامه ها غافل شود، آن وقت در تاریکی شب کلمات به هم بیامزیند، و ۹ ماه و ۹ روز بعد بشود آنچه نباید بشود… و شاید هم باید. خداییش اگر زاد و ولد کلمات نباشد هیچ زبانی زنده می ماند؟

البته به نظر من بهتر است ممیزان ارشاد را از بین کسانی انتخاب کنند که حداقل مدرک سیکل را داشته باشند. نظر تو چیه؟ به نظرت ممیز کتاب تو چطور شعر ایرج میرزا را در کتاب فارسی دوم دبستان نخوانده بوده آنجا که ایرج می گوید:

گویند مرا چو زاد مادر          پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من          …. (بقیه اش)

البته این رو هم بگم که خیلی متاسف شدم که کتابخانه تنها یک کتاب فارسی دارد، و از افتخاراتی که دانشمندان ایرانی در این سالها به بار آورده اند نشان زیادی در آن نیست. در ضمن یک خارجی اگر به کتابهای این کتابخانه نگاهی بیندازد فکر می کند ما ایرانیان تنها در پستان واردیم. مثلا نمی فهمد که ۱۲ سال پیش ما امثال بیجه (بسیجه) را داشته ایم، که به ۲۴ کودک بی گناه تجاوز کرده، و آنها را تکه تکه کرده، و در کوره آجر پزی عاج در جنوب تهران سوزانده. و یک سری شرلوک هلمز داشتیم که متاسفانه نتونستند در عرض چند سال جواب ۲۴ خانواده داغدار و نگران را بدهند، و دست آخر هم، با پایمردی و حذاقت و تیزهوشی پدر یکی از قربانیان بوده که بیجه شناسایی می شه. خب وقتی همه فکر و ذکرمان پستان باشد، که نکند ذهن هموطنانمان با این کلمه آیروتیک آلوده بشه، می خواستی از این بهتر شود؟

می بینی که تب و هذیان باعث شده که بند کنم به پستان و ممیزان و بیجه. ولی خدا پدر تو را بیامرزد که مرا از دست بیجه نجات دادی. جوابم را هم ندهی چیزی از پدر بودنت کم نمی کند.

خدا آخر عاقبت همه را به خیر کند.

زیاده قربانت

فوجی

من فوجی هستم

من فوجی هستم

 

من و فوجی هم سنیم و هم نسل

آتش درونمان را هیچ ابری نمی پوشاند

و تنها صاعقه است که در دلمان سکوت می اندازد

آبریزگاهمان رود خوشی است

وحشتی نیست از یخ شدن آب هامان

و دشمنی با کس نداریم

نشسته ایم در انتظار و سکوت

به تماشای گلهای نیلوفر

و تا طلوع دوباره خورشید

با درختان می روییم

و با رودخانه ها می رویم

تا مبدا زیستن

و با گرده ها پراکنده می شویم

و با باد یله می دهیم

روز از پی روز …

تا آن روز که من کوه باشم و تو ابر

و من درخت باشم و تو پرنده

و من ریشه باشم و تو خاک…

 

دکتر دور از نظر!

امروز هم باز کاپیتان آمد و به سیاق همیشگی با گفتن «اونی چی وا نی نی گامادس» کلید کتابخانه را در دستم گذاشت، طوری که دیگر بسته بودن تنگه و رسیدن به دریای سیاه را از یاد برده ام، چه رسد به رسیدن به ژاپن را که دیگر به صورت رویایی دست نیافتنی در اومده. اما امروز تاریخچه کوه فوجی یاما را می خواندم، کوهی که حدود ده هزار سال پیش شکل امروزینش رو بدست آورده، و یادم افتاد که از ظهور بشر بر فلات ایران درست همین مقدار می گذره، اون موقعی که هنوز پای هیچ بنی بشری به این سرزمین آتشفشان زده نرسیده بوده، چه فهمیدم مردم ژاپن با همه دبدبه و کبکبه شان تنها حدود ۱۵ قرن است که صاحب خط شده اند، که تازه آن هم خط همسایه متمدن شان یعنی خط کانجی چین را برداشته اند، در حالی که ما ۱۴ قرن است که خطمان را از دست داده ایم، و رسم الخط عربی را برداشته ایم. می بینی فرقو؟!

من تو این کتابخونه اگه با این کتابهای طلایی و این شعرایی که برات می نویسم جان به جان آفرین تسلیم نکردم، اسمم رو عوض می کنم، و به جای فوجی یاما می گذارم فرزام، ولی یادم می مونه اگه بخت برگشته ای رو به فرزندی قبول کردم اینجوری باهاش رفتار نکنم.

به امید دیدار روی دلدار

فوجی (ب. ب پیش از این!)

هیروشیما عشق من… (نامه ای از دریای آزوف)

هیروشیما عشق من… (نامه ای از دریای آزوف)

 

در آن هنگام که پرندگان مرده جان می گیرند

و به سوی آسمان آبی و خالی و عاری از غبار هیروشیما بال می گیرند

و جویبار زلال و غنچه گیلاس جان می گیرند

و از زمین بی لک این شهر فوران می کنند

و در آن هنگام که تمام جانهای خسته

غبار راهشان را در هزار درنا می نشانند

و آن را به جان نورسته کودکان آوار می بخشند

و در آن هنگام که سفیدی زلالی روح

در جانهای مردگان ترس می اندازد

و زنگ بودا

در تمام اشتیاقهای زندگی رعشه می اندازد

و گوشتهای آویخته از استخوان

در مغاک فراموشی خاموشی می گیرند

در آن هنگام که آدمی می ماند و مسوولیت بودن

تا آخرین قطره وجود سوختن

در آن هنگام قدم به هیروشیما می گذارم

تا ببینم که پیش از این بارها

مسافر این شهر بوده ام…

 

دکتر جان!

این سفر ژاپن هم عجب چیزی از آب در آمد! مدتی است که به دلیل بسته بودن تنگه کرچ، در دریای آزوف گیر کرده ام و راهی به دریای سیاه پیدا نمی کنم. خدایا این چه مصیبتی بود که سرم آمد! این دل آشوبه نمی دانم به دلیل تکان های کشتی است یا دلیل دیگری دارد. حس می کنم هیچ وقت به ژاپن نمی رسم. فقط تنها شانسی که آوردم این بود که کاپیتان کشتی – که به زبان عجیبی صحبت می کند – خیلی هوایم را دارد. وقتی متوجه شد حالم خوش نیست در حالی که تکرار می کرد «او دینا واچی نی نی گاما دا» رفت و با یک کلید درشت برگشت، و فکر می کنی کلید کجا بود؟ کلید کتابخانه ای عظیم که ارتفاعی به اندازه هفت طبقه کشتی دارد، و کتابهایی با جلد چرمی زیبا تا سقف در طبقات کتابخانه چیده شده اند، و فکر می کنی چه کتابهایی؟ غیر از یک دایره المعارف بیست جلدی، باقی کتابها همه در مورد ژاپن هستند، و در این مدت گرچه حال مزاجی ام خراب بوده، از صبح تا شب راجع به ژاپن خوانده ام. وقتی تاریخ پر مصیبت هیروشیما را می خواندم، آنقدر حالم خراب شد که به نظرم رسید تاریخ هیروشیما و تاریخچه زندگی ام چه نکات مشترکی دارد، و چند خط بالا را قلمی کردم. امیدوارم خوشت بیاید. به امید دیدار، اگه این سفر جانم را نگیرد…

ارادت

دوست و فرزندت

ب. ب

پس از تحریر – ببخشید که اولین نامه ام از این سفر اصلا حال و هوای سال نو را ندارد. سال نوت مبارک! امیدوارم در سال نو با من مهربانتر باشی. در ضمن حتما می دونی که عنوان نامه اشاره ای است به فیلم آلن رنه به همین نام (۱۹۵۹)

دیوانگی هم دیگه از رونق افتاده…

دیوانگی هم دیگه از رونق افتاده…

 

فرزام!

منظورت از این چیزایی که نوشتی چی بود؟ می دونی چند بار نامه ات رو خوندم؟ حالا دیگه من متوهم شدم؟ تازه به همین هم اکتفا نکردی، گفتی پارسال هم وهم بوده. ببینم پس اون پیامای رمزی که می گفتی بینمون رد و بدل شد چی بود؟ نکنه اونم فقط یه بازی بوده؟ حالا چه بخوای چه نخوای دیگه داره سفر من شروع می شه و یه مدت از دست من راحت می شی. جمعه از بندر انزلی سفر دریایی من شروع می شه. برای اینکه بدونی یک توهم نیست مسیر کاملم رو می نویسم: دریای خزر – از طریق رودخانه اولگا و کانال ولگا دن ( که زندانیان مجمع الجزایر گولاک اون رو ساختن و حدود ۱۵۰۰۰ نفر ۶۰ سال پیش به خاطر ساختنش مردن!) به دریای آزوف – از اونجا از طریق تنگه کرچ به دریای سیاه – بعدش از راه تنگه بسفر به دریای مدیترانه – از اونجا از طریق تنگه جبل الطارق به اقیانوس اطلس و رفتن به سمت قاره آمریکا – عبور از تنگه پاناما در کشور پاناما – رفتن به اقیانوس آرام و از اونجا دیگه تا بندر ساکای در ژاپن دیگه راه زیادی نیست… همینطور که می بینی از چهارتا تنگه رد می شم. حالا قانع شدی؟ یا بازم فکر می کنی توهمه؟ تو ژاپن هم که یک روز کیوتو پایتخت قدیمی ژاپن هستم، و یک روز هم توکیو پایتخت جدیدش. بعد هم بر می گردم ببینم اینام توهمه؟ در ضمن می دونم ارتفاع کوه فوجی تنها ۳۷۷۶ متره، یعنی در برابر دماوند یا حتی همین کوه توچالمون اصلا به حساب نمیاد. ولی ارتفاع همت ژاپنی ها نسبت به ما؟ هیچی نگم بهتره. اینام توهمه؟

ببینم من توهم دارم یا دنیایی که تو توش زندگی می کنی؟ دنیایی که تمیز و پاک به هم آمیختن، دنیایی که رطب و یابس کنار همن، دنیایی که نویسنده های معروفش بجای تولستوی، چخوف، ساعدی و داستایوسکی، که شرافت و نجابت از نوشته هاشون می بارید کسی باشه مثل چارلز بوکوفسکی که در «نوشنه جات» اش به دروغگویی، لاابالی گری و بی شرفی افتخار بکنه، یا کسی باشه مثل پائولو کوئلو که بهترین آثارش رو از مثنوی مولوی بدزده و به خلق الله قالب کنه، دنیایی که هنر ها در اون به درجه ای نزول بکنن که یک فیلم برای اینکه جوایز اسکار رو درو کنه، اول از همه لازم باشه از فصل ممیزه آدم و حیوون، یعنی کلام خالی باشه، و تا دلت بخواد پر باشه از تعقیب و گریزهای احمقانه، و کشت و کشتارهای وحشیانه به درد خودت می خوره… آره مگه شک داری فیلم Mad Max رو می گم. حیف که دیگه دیوونگی هم از رونق افتاده، این کلمه Mad رو حداقل نبایستی یک مشت آدم نما به راحتی خرج هر آشغالی که می سازن بکنن…

حالا تو نامه واسه ما ننویسی نمی شه؟

ب . ب

تلگرام: اندر فضیلت نقاب…

تلگرام: اندر فضیلت نقاب…

در جوامع غیر دموکراتیک، که قدرتی مانند قدرت صنعت و خلاقیت نتوانسته قدرت واحده مقام موروثی یا ثروت را بشکند – و البته همگان هم علیرغم ادعاهای آزادی، در این سرکوب خلاقیت همکارند – اهمیت نقاب دو چندان است: هر کسی به خود حق می دهد که زندگی خصوصی داشته باشد و یک زندگی عمومی، و این دو در تضاد فاحش و خنده داری با هم باشند.
روزنامه سپید مورخ ۱۸ اسفند را یک نگاهی بیندازید، همه جا سخن از تجلیل از استادی گران مایه است، که زمانی جزو مفاخر ایران بود، اما در بلبشوی دانشگاه ها پس از انقلاب او هم به موجی پیوست که از دانشگاه جز نامی باقی نگذاشت. [خیلی حرف است که ده سال از عمر خودت را در دانشگاه های «مادر» این مملکت گذرانده باشی، و در طی تمام این مدت سه نفر «استاد» ندیده باشی که واقعا مستحق چنین نامی باشد!] بله! همین دانشگاه تهران، با آن نام پر ابهتش! خنده دار ترین دپارتمان دانشگاه تهران که مایه صد جلد کتاب طنز را در خودش دارد، دپارتمان آسیب شناسی بود. کلاسهای این دپارتمان در سالن ابن سینا که بزرگترین سالن درس دانشگاه بود و حدود شاید هزار نفر گنجایش داشت برگزار می شد (سالن «عزلت» اش را نمی گویم که خیلی وقتها جا نبود جایی بنشینی!). آن وقت این استاد گران مایه می آمد، و آن قدر کلاسش جذاب و فراموش نشدنی بود، که در سالن به این بزرگی یک نفر! از دانشجویان حضور پیدا می کرد، البته او هم به زور و از روی قرعه، چون نوبتش بود که بیاید و سرکلاس بنشیند، و ضبط صوت را با خودش بیاورد، تا سخنان استاد ضبط و یپاده شوند، که برای امتحان خدای نکرده کسی کتاب نخواند!! و همان جزوات درب و داغان پیزوری به خورد دانشجویان بیچاره داده شود. بخش آسیب شناسی عملی اش که دیگر غوغا بود. استاد «حسن پاتو» – با تحصیلات احتمالی سیکل – همه کاره بود. ایشان که مهارت فراوانی در تشخیص لامهای آسیب شناسی با چشم غیر مسلح داشت – و لام را جلوی چراغ سقف می گرفت و تشخیص می داد – می توانست از صدتا استاد به تو بیشتر کمک کند تا باسواد شوی، و «نمره» خوبی در امتحان بیاوری، چون کافی بود از تشخیصت نامطمئن باشی، و از ترس افتادن – چون هر لام ده نمره داشت – به دست و پای او بیفتی، و به اندازه دو سه قطره روغن ناقابل، سبیلش را چرب کنی، مشکلت حل می شد. لام را در هوا – فی سبیل الله! – برایت تشخیص می داد. حالا هی بنشینند اساتید دیگر – که کلاسهای خنده دار تری داشتند و با محافظ و ماشین ضد گلوله به دانشگاه می آمدند – از مقام شامخ استاد تجلیل کنند. نان به هم قرض دادن که کاری ندارد. بچه های مردم با هزار امید و آرزو به دانشگاه مادر آمده بودند. اساتید محترم! شده بود که به تاثیری که بر آنها گذاشتید هم فکر کنید؟!
در چنین جوامعی چرا بایستی نرم افزاری مانند تلگرام اینقدر محبوبیت پیدا کند؟ تلگرام نوعی فضای اجتماعی مجازی است که ظاهری پر از مهر و محبت در آن حکمفرماست، اما طبق معمول، در پس این پرده ظاهری، کلی بغض و رشگ و نادیده انگاشتن و روابط افقی و عمودی وجود دارد که با نفس اسامی زیبایی که برای گروه های مختلفش انتخاب می شود تضاد دارد. هنوز ما خیلی کار داریم تا به جایی برسیم که مجالس بالماسکه برایمان نوعی تفریح شود، یعنی به نقاب های روزانه مان بخندیم. کافی است جایی مانند تلگرام پیدا کنیم، که به خاطر وجود کلام بدون لحن، و فضای مجازی، نقابها چندین لایه ضخیم تر است، و ادای آدمهای فرهیخته را در بیاوریم. چرا بایستی عمل زیبایی بینی انقدر شایع باشد؟ مگر نه این است که برای بسیاری از افراد صورت، نقاب دل است، پس چه بهتر که نقاب زیباتری داشته باشند، و در پشت لبخندهایشان صدها شرارت را مخفی کنند.
آیا این کلام شوپنهاور(۱) را با دل و جان حس نکرده اید؟
«چقدر صداقت واقعی در دنیا اندک است، و اغلب حتی در جایی که کمتر از همه انتظارش می رود، پشت همه ی ظواهر بیرونی فضیلت، مخفیانه و در درونی ترین زوایا، ناراستی حکمفرماست! به همین سبب است که بسیاری از انسان های شریف تر چهارپایان را به دوستی بر می گزینند،چون مطمئنا اگر سگی وجود نداشت که بشود بی سوء ظن به چهره ی صادقش نگاه کرد، انسان نمی توانست از تزویر و دروغ و شرارت بی پایان بشر رهایی یابد.»

«چون دنیای متمدن ما صرفا بالماسکه ای بزرگ است. جایی که با سلحشوران و کشیشان و سربازان و دانشمندان و وکلا و روحانیان و فیلسوفان و نمی دانم چه و چه روبرو می شویم! اما اینها آنچه وانمود می کنند نیستند؛ صرفا نقاب اند، و علی القاعده پشت این نقاب ها به مشتی کاسب کار بر می خوریم.»

 

(۱) آرتور شوپنهاور/ در باب طبیعت انسان/ ترجمه ی رضا ولی یاری/ نشر مرکز ۱۳۹۴

اقیانوس حقیقت یا دریاچه وهم؟

بهمن عزیز
چون دوباره همان داستان سال پیش را شروع کردی، یعنی اصولا هر وقت که دچار بحران می شی همچین داستانی رو شروع می کنی، بایستی یک بار برای همیشه سنگ هامون رو با هم وا بکنیم. شاید بهتر بود این حرفها را سال پیش به تو می زدم تا تیتر نمی زدی (سفر به سرزمینهای ماورا بحار ۴). پس لطفا به سوالاتی که ازت می پرسم با دقت جواب بده:
دوستار آنی که در اقیانوس حقیقت سفری ساز کنی یا در دریاچه کم عمق وهم؟ کشتی تن را به کدامین آب سپرده ای؟
کدامین کوره راه جنگلی نجات بخش «بی در کجایی» روان توست؟
صدای سکه و خورشید پولکی و بستنی مصلحت، یا خش خش زنجیر گرانی که بر پایت بسته ای تا در دریای مهر غرقه شوی؟
کوتاه است عمر، فروتنانه بسپارش، تا بلندای کوه تپه های آنسوی اقیانوس، که ماوا و ملجا نهایی توست
و بگذار تا آخرین لحظه زندگی، بسان آب شدن برف تازه در دهان باشد، لاجرعه…
حقیقت در همین نزدیکی است.

گرفتی چه می خواهم بگویم؟ حقیقت در همین نزدیکی است. انقدر به سرزمینهای ماورا بحار نمی خواهد سفر کنی. به سرانگشتانت نگاه کن، هیچ کس در جهان چنین سر انگشتانی ندارد. چه کسی قرار است روح تو را داشته باشد؟ انقدر خودت را با اسماعیل موبی دیک لازم نیست یکی بکنی. بکاو که در چنته خودت چه داری.
ارادت
فرزام

از سرزمین های ماوراء بحار (۴)

از سرزمین های ماوراء بحار (۴)

 

دکتر جون، بابو جون

دستم به دامنت. چه خوابی برام دیدی؟ دستام داره می لرزه. مگه قرار نبود من فقط یه سفر ساده برم ژاپن. این بازیا چیه درآوردی؟ نکنه می خوای از دستم راحت بشی؟ راستشو بگو تعارف نکن. چهار ستون بدنم دیگه داره رو کمرم تک چرخ می زنه، دلم آشوبه. چرا این کار رو بام می کنی؟ درسته اون سفر ماوراء بحار پارسال یه مقدار مالیخولیام رو درمان کرده بود ولی انگار دوباره همه چی برگشته. حالا ما یه چیزی گفتیم باید انقدر جدیش بگیری؟ البته من بایستی از اول هم حدس می زدم که این سفر فقط اسمش سفر ژاپنه. سفری که فقط دو روز تو ژاپن باشی و بقیه اش رو با کشتی تو راه رفت و برگشت از اقیانوس هند و دریای ژاپن و اقیانوس آرام اسمش میشه سفر ژاپن؟ بابو خوب منو سر کار گذاشتی. بذار بگم دیشب چه اتفاقی افتاد البته احتمالا خودت از چزئیاتش خبر داری. منو کردی لابراتوار؟!!

دیشب تا صبح خواب سگای پوزه سیاه و گرگای چندش آور می دیدم که می خواستن بیان تو خونه ام. بیرون باد سنگینی می وزید طوری که از پنجره که نگاه می کردم می دیدم که درختای سرو و و صنوبر جلوی خونه ام تقریبا از شدت وزش باد روی زمین پهن شدن. وحشت کرده بودم که نکنه باد سقف خونه ام رو ببره. هی فکر می کردم اگه این اتفاق بیفته چه خاکی باید تو سرم بکنم. همین موقع شنیدم که دنگ! دنگ! دنگ! دارن می کوبن به در. با خودم گفتم حتما باد شوخی اش گرفته چون پنجره ها بسته اس داره در می زنه! بعد که در زدن ادامه پیدا کرد دیدم چاره ای نیست و رفتم در رو باز کردم. فکر می کنی کی اونجا بود؟ دوست هنرپیشه ام طوفان، که مدتها بود ازش خبر نداشتم. اومد و نشست و پاش رو انداخت رو پاش و شروع کرد به داستان گفتن.. دیگه خیلی یادم نیست خوابم چی شد ولی یک دفعه از خواب پریدم و دیدم که واقعا در خونه رو دارن می کوبن. مدل همون دفعه که اومدن و بردنم. هراسان به جلوی در دویدم. در رو باز کردم. جل الخالق! فکر می کنی چی دیدم؟ البته تو که خوب می دونی چی دیدم چون تموم این بازی وحشت رو خودت راه انداختی. کاپیتان آخاب! بله درست شنیدی! کاپیتان آخاب، کاپیتان کشتی پی کواد، آنکه علی الظاهر اول پا و سپس جانش را در راه موبی دیک از کف داده بود، با پای سالم آمده بود در خانه ام! با کلاه سیلندر و لباس کوییکرها، یعنی لباس آن ترسایانی که با شنیدن نام خدا به خود می لرزیده اند! با لبخندی بر لب، و بلیطی در دست. بلیط سفر رفت و برگشت به ژاپن از طریق کشتی پی کواد، آن کشتی عهد دقیانوسی که بسان سه پایه تخت از رونق افتاده ای است، آنکه شبیه کهنه سرباز فرانسوی است که در مصر و سیبری جنگیده باشد، آنکه سینه معززش گویی ریش دارد، و عرشه اش مانند پیر معنونی پر از چین و شکنج است… اخاب لبخندی زد و رفت، و من ماندم و وحشتی که در دلم رخنه کرده. تمام هراس سال پیش دوباره به روحم هجوم آورده. دیگر تا صبح نتوانستم پلک روی پلک بگذارم. واقعا که آدم بد کینه ای هستی. ظرفیت چهارتا شوخی را هم نداری! این چه برنامه ای بود برام پیاده کردی؟ راستش را بخوای وقتی دیدم داری جواب نامه هایم را می دی کمی شک کردم ولی فکر نمی کردم برام سفر وحشت تدارک دیده باشی. رفتم کتاب موبی دیک (ترجمه صالح حسینی) رو باز کردم و دیدم ای دل غافل! نقشه ات خیلی حساب شده بوده. در خیلی از جاهای کتاب به ژاپن اشاره شده، از جمله در شرح حال پی کواد آمده که دکل های اصلی اش در ساحل ژاپن براثر تندباد به دریا افتاده و گم شده، و دکل های بعدی را در ژاپن ساختن. آخاب هم بعد از بلعیده شدن پایش توسط وال سفید، پای مصنوعی اش را از استخوان فک وال دوباره در ژاپن بدست می آره. اون هم در شرایطی که ژاپن دوره دویست ساله خلوت نشینی و بستن مرزهایش به سوی خارجیان رو می گذرونده. ببینم من قراره سوار پی کوادی بشم که دکل هاش رو عوض کردن یا قراره عوض کنن؟ خواهش می کنم زود بگو که چه خوابی برام دیدی. دیگه صبر و تحملم تموم شده به خدا. دیگه نمی تونم شرایطی رو که پارسال برام پیش اومد تحمل کنم. خواهش می کنم به دادم برس…

پسر ترسوت

ب. ب