شهر عاشقان و کریمان و خداوندان سخن

شهر عاشقان و کریمان و خداوندان سخن

 

سلام بهمن

بله درست حدس زدی که پاسخ ندادن نامه ها دلیلی دارد، ولی این دلیل بیشتر از اینکه به حال مزاجی من ربط داشته باشد، مربوط به حال توست. به کجا می روی بهمن جان؟ حدس می زنم بیشتر خوانندگان نامه های تو از گوشه کنایه های ظریفی که در آن به کار می بری بی خبر می مانند، خب هر چه باشد از ساعتها بحث ما در مورد شاه خوارزم – حافظ شیرازی – و تحول یگانه ای که در زبان ایجاد کرده بی خبرند. اما اینکه تو بر می داری و به هوای صحبت از تاریخ بیهقی سلطان محمد خوارزم شاه را شاه خوارزم می نامی، کمال بی حرمتی است. می دانی که به نظر من آدمها وقتی از ریل خارج می شوند چند کار را خوب انجام می دهند، و جامعه هم الحق که خوب با آنها تا می کند. یکی این است که به جای این که مسوولیت زندگی خود را به عهده بگیرند – همان مسوولیتی که شاه خوارزم در مورد آن چنین فرموده و آن را در ارتباط با گل آدم دانسته:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند          گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت           با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه فال به نام من دیوانه زدند – آنها شروع می کنند به بدگویی از زمین و زمان و عالم و آدم، گویی تنها قربانی شرایطی بوده اند که خودشان در آن هیچ نقشی نداشته اند. کار دیگر این است که تا بتوانند حقایق را قلب می کنند، که البته این کار هم در ارتباط تنگاتنگ با کار اول است، به همین دلیل هم هست که شاه خوارزم بلافاصله پس از ابیات بالا این بیت را گفته:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه         چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

و اگر کسی این نکته را بفهمد با عالم و آدم صلح می کند، چون در اصل با درون خود صلح کرده:

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد            صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

و اینجاست که زمینه عشق واقعی که تنها خندیدن به شعله آتش نباشد پدیدار می شود، ظرفیت واقعی برای مهر ورزیدن که لازمه اش بیرون رفتن از دایره خود و نیازهای خود است:

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع            آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

به خاطر همین هم هست که در بیت آخر حافظ به این مباهات می کند که از رخ اندیشه نقاب برداشته، چون اینها مهمترین و عمیق ترین حقایق وجودی آدم هستند، همان حقایقی که شبه علمی به نام روانشناسی سعی در انکار آنها دارد:

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب            تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

در مورد تو که چگونه از زیر بار مسوولیت شانه خالی می کنی که فعلا کسی جز من خبری ندارد. اما در مورد قلب حقایق: مرد حسابی! حالا بگو من با اینکه کسی شاه خوارزم را حافظ شیرازی بداند مشکل دارم. اما اینکه پس از همه آن بحث ها یک دفعه می زنی صحرای کربلا و یکی از بی کفایت ترین پادشاهان این سرزمین را شاه خوارزم معرفی می کنی واقعا دیگر جای سوال دارد – همان پادشاهی که به خاطر بی تدبیری اش و کشتن ۴۵۰ بازرگان مغول، زمینه حمله مغول را فراهم آورد، حمله ای که در طی آن هزاران نفر کشته شدند، صنعتگران به اسارت برده شدند، قناتها و کاریزها و به تبع آن کشاورزی این سرزمین تخریب شد، و گاهواره تمدن یعنی ایران زمین چنان به خاک و خون کشیده شد که هنوز پس از ۸ قرن نتوانسته به آن شکوه و عظمت گذشته دست پیدا کند. و شعور این قوم بدوی در حدی بود که پیش از کشتن تنها صنعتگران را از مردم جدا می کردند تا به سرزمین خود تبعید کنند، و درکی از سایر دانش ها و مقام فلسفه و طب و عرفان این سرزمین نداشتند. این گونه بود که تنها در شهر نیشابور هزاران دانشمند کشته شدند.

این است که واقعا فکر می کنم که روح تو نیاز به خانه تکانی دارد:

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال          خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

و برای آن هم پیشنهاد سفری را برایت دارم که می دانم مدتهاست منتظرش هستی، اما من از ترس اینکه ممکن است آن را ضایع کنی تا الان در مورد آن چیزی نگفته بودم. آخرین سفرت آن چیزی نشد که من انتظارش را داشتم: رفتی لهستان اما در آشویتز گیر کردی. زیاد هم غیر قابل پیش بینی نبود. به هر حال هر کسی که از زیر بار مسوولیت افکار و اعمالش شانه خالی کند دیر یا زود کارش به آشویتز می کشد، آشویتز درون خودش، و سعی می کند با دوستان و آشنایان بنشیند و پشت سر هیتلر سخنرانی کند، غافل از اینکه هیتلر واقعی درون خود اوست. ببینم آیا آن هیتلر تاریخی میلیونها پیرو نداشت؟ آنها پیرو چه کسی بودند جز هیتلر درون خود؟! مگر آن مردک مضحک با آن کلمات پرطمطراقش چه چیزی برای پیروی کردن داشت؟

بله این سفر، سفر شیراز است. امیدوارم بوی زلف و هوای نسیم روح بخش آرامگاه حافظ کمی مشاعر تو را به حال قدیمی اش برگرداند:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید          گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد          گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید 

گقتا خوشا هوایی کز باد صبح خیزد         گفتم خنک نسیمی کز کوی دلبر آید … 

همینطور امیدوارم دیدار از کریم خان جد بزرگت کمی ارزشهای قدیمی را در تو زنده کند. چیه مثل اینکه تعجب کردی؟ بهتر است این را بدانی که فامیل تو یکی از فامیلهای قدیمی ملایر است. ملایر دهی دارد به نام پری که محل زندگی و بالیدن کریم خان در دامان پدرش ایناق خان و عمویش بوداغ خان بوده، کسی که نسب تو به او می رسد. پادشاهان سلسله زند – که نام خود را به تبع کریمخان که خود را وکیل الرعایا می نامید پادشاه نگذاشتند – از جمله فرزندان و نواده های این دو نفر هستند، و خودت می توانی حدس بزنی که چنین افرادی چه ارزشهایی را به فرزندان خود منتقل کرده اند. این ارزشها آنقدر جاودانه و غیر قابل تخریب بوده که در دل دشمنانشان بالاترین درجه وحشت را بوجود آوردها. آغا محمد خان که سالها نان و نمک کریمخان را خورده بود حتی از استخوانهای او هم می ترسید، طوری که این استخوانها را پس از نبش قبر به تهران آورد و در زیر راه پله ای در کاخ گلستان دفن کرد، تا اینک رضا شاه مجددا آن استخوانها را در آورد و در شهر قم دفن نمود. کمی فرصت خواهی داشت که وقت تنهایی به این ارزشهای جاودانه فکر کنی.

دیگر فعلا حرفی ندارم.

بدرود – ف. پ

یادی هم از سیرانو و شاعرانگی ها و طنزش…

یادی هم از سیرانو و شاعرانگی ها و طنزش…

 

– (خطاب به مون فلوری) مون بدری! سه بار دستانم را به هم می زنم، صدای سومی که آمد، بدرت بایستی بشود محاق!
– مه رویان!… پرتو افشان و شکوفان باشید… چون مرگ بانگ می زند اجل را به سحر لبخندتان معلق دارید! که سروده ما به دم ملهم شماست، نه نقد منقمتان!
– (در پاسخ به کسی که به تهدید می گوید دوک هزار دستان است) نه یک هزارم آنچه … (شمشیرش را نشان می دهد) دست من بر آن است!
– (در پاسخ به ویکنت که او را بی سر و پا می خواند) درست است، تمام آراستگی من درونی است. من آن نیستم که چون بازیگری هنرهایم را بیرون بریزم: من از آن زیرک ترم که برازندگی ام به زرق و برق باشد. درهم شکسته نیستم، مغروق خواب آشفته ای که فخری ژولیده و منهیاتی مبهم است… راستی و به یگانگی برپایی، پرهای در اهتزاز زینت من اند… من روح خود را با رشادت و تلاش، نه با روبان و دکمه می آرایم…
– (در برابر منظره پاریس زیر نور ماه) آه ای پاریس سحاب وار! ای درهم پیچیده به شب! چه خوش قابی برای صحنه های نبرد، شیروانی های شناور به نور ماه، و آینه رازناک سن به زیر چارقد لرزان مه!
– (درحال نوشتن نامه عاشقانه برای روکسان) کافی است روح خود را بر این برگ بگسترانم و از آن نسخه برداری کنم.
– گمان کنم دیدگان گستاخ غالبا دیدگان گستاخی دیده اند.
– راه من ترانه ای است، رویایی، تبسمی شاید، پی سپاری، تنهایی و رهایی، چشمانی محتوم و رسا آوایی…
قلمی را به کاغذ نرساندن مگر به از دست شستن آسودگی قلب، خاکساری را در آغوش کشیدن، به گل ها، میوه ها، و حتی نه، برگهای درختانی که از خاک خودت می رویند چشم داشتن و آن گاه گر بر سبیل اتفاق با افتخار قرین گشتن، خراج قیصریان را نپرداختن و برازندگی را یکجا از آن خود کردن.
– (در وصف شب رزم خود برای رزم آموزانش) تنها و یگانه به وعده گاه اوباش رهسپار شدم
نقره ماه، به بدر کامل، زمان را نقاره می زد
و گذر عقربک ابر بر آن قرص سیمین
بر ساحل بی قرار، شبی ابلق را نطفه می بست
و شولای مه اسکله را به آغوش کشیده بود
و چشم چشم را نمی دید…
– (خطاب به کریستیان) زیبایی ام باش و بگذار زیرکی ات باشم.
– (در تشبیه عشق خود به کودک) کودک تازه رسته، رستمی است که دیو سپید غرور را… در دلم… کشت!
– اما آن مرگ را به جان باید خواست، در سرخی تابستان شبی، به پاداش زبان سرخ، نه بی سبب…
به نیش خنجر هماوردی گران
در خاک خون، نه بستر تب، غلتیدن
با نیشی بر لب و نشتری بر قلب
بر بستر خاک فروخفتن
-(در وصف برگهای پاییزی) به آخرین سفرشان نگاه کن، که از شاخه تا پژمردن به خاک، چه دلیرانه می ریزند! و دهشت آخرین تلاشی را در شب زمین، در جذبه پروازی بی تلاش پنهان می کنند…

مطالب فوق برگرفته از کتاب: سیرانو دو برژراک (نمایشنامه ای در پنج پرده)/ نوشته ادمون روستان/ ترجمه ف. پروا / نشر قطره/ ۱۳۸۶

شاه خوارزم

شاه خوارزم

دکتر جان سلام

نمی دونم امسال چه سالی است؟ سال قمر در مجمع الکواکب عقرب است یا چی؟ می دونی درست یک ماه از نوشتن آخرین نامه ام می گذره، نامه ای که مثل خیلی از نامه های امسال بدون جواب گذاشتیش. ما هم که انواع وسایل تفرقه انداز امروزی از قبیل موبایل رو کنار گذاشتیم تا بتونیم برخلاف رسم زمانه با نامه از عمق حال هم باخبر بشیم. ولی چه فایده وقتی نامه ها رو جواب نمی دی؟ ظاهرا حال مزاجی ات هنوز که هنوزه خوب نشده. نمی دونم چرا امسال که به محضر عطار و بایزید و شیخ خرقان رفتم و برات دعا کردم اینجوری شد. حالا شاید هم خیرت در همین باشد، شاید هم همان عطار و شیخ خرقان دارند برایت نقشه هایی اجرا می کنند تا روحت جلا بیاید. ولی کمی هم به فکر روح ما باش داداش.

مدتی است بنا به نصیحتی که بهم کردی در ولایت جم مشغول خواندن تاریخ بیهقی هستم. بخشی دارد در مورد سلطان محمد خوارزم شاه و دلیری و بی باکی او که آدم انگشت به دهان می ماند. به طوری که وقتی در جنگ در محل زخمی قدیمی به پایش تیر می خورد محل آن را می بندد و به روی خود نمی آورد تا باعث ضعف و سستی لشکریان نشود، و عاقبت هم همان تیر و شکستن دست و ضعف شدید او را از پای در می آورند. البته می خواستم این بخش را عینا از روی کتاب فخیم تاریخ بیهقی – که سلطان مسعود لطف نموده و ۲۵ جلد این شاهکار عظیم ادبی را از بین برده (لابد به خاطر تشکر از زحمات ابوالفضل بیهقی! ) – اینجا بنویسم ولی دست نگه داشتم. چون خوب می دانم که تو شاه خوارزم را نه سلطان محمد خوارزم شاه، بلکه سراینده این شعر می دانی:

حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی کنی               دانی کجاست جای تو؟ خوارزم یا خجند

که شاهان خوارزمشاهی از شهوت و حرص و کین و حسد بری نبوده اند تا اهل خوارزم باشند. شاید اگر من هم جزو خوارزم بودم جوابم را بیشتر می دادی. به قول همون حافظ جونت:

سویدای دل من تا قیامت                 مباد از شوق و سودای تو خالی

زیاده قربانت

بهمن

 

زیر پایت چون ندانی حال مور…

من … جوینده ای فروتن هستم که در جستجوی حقیقت است؛ و در راه رسیدن به آن از هیچ کوششی فروگذار نمی کند. هیچ ایثاری را در راه دیدن رو در روی خدا بسیار نمی شمارم. تمامی فعالیتهای من … همگی در خدمت تحقق این هدف هستند. و از آنجایی که می دانم خدا اغلب در ضعیف ترین و حقیرترین مخلوقاتش یافت می شود و نه در مخلوقات قدرتمند و گردن فرازش، تلاش می کنم خود را به موقعیت چنین افرادی برسانم؛ و برای چنین کاری چاره ای جز خدمت به آنها نمی بینم…

خوشبختی آن است که آنچه فکر می کنی، آنچه می گویی و آنچه انجام می دهی در هماهنگی باشد…

قطعات بالا از کتاب: نیایش/گاندی/ شهرام نقش تبریزی/ نشر نی/ ۱۳۸۹

مناجات فرجامین ابرها و درختان…

 

آنجا که ابرهای تشنه را درختان بی مزار شقه کرده اند

و فریاد فروحورده صدفهای خاموش را برگهای وازده به تب نشانده اند

و باد نسیم جان بخش را برای افزایش روح صدا کرده است

و بلبلان بی کار یله داده اند و قدقد مرغان را تقلید می کنند…

صدای راست بالان در انتهای تمام دره های تهی می پیچد

رودخانه های بی فراز در تالابهای غمگین «قرار» می گیرند

پرستوهای عاشق برای صدمین بار راه خانه را گم می کنند

صدای سکوت تمام دهلیزهای قلبهای توخالی را پر می کند

سنجابهای سرگردان راه لانه های موریانه را پیش می گیرند

و سنگهای صیقل خورده بارانهای سیل آسا را فراموش می کنند…

آنجا مأمن تنگ آن کومه روستایی است

که در هوای ده و باران و سرود باد

می شکفد

تا تمام پرهای روشنایی های نوشتن

چنان زندگی را بیاکنند

که گویی

پیش از این

هیچ تهی گاهی نبوده است…

 

شعر پاره ای در الیمالات – چمستان

ب. ب  ۲۰ آبان ۹۴

من با خدا حرف می زنم…

 

حتما وقتی عنوان نامه ام را خواندی با خودت فکر کردی این بهمن هم باز داره چیزهای جدید از خودش در میاره. بعد از بحثی که در مورد اسپینوزا کردی و اینکه خدا می تونه و بایستی یک سوال باشه که هر روز با عظمتش روبرو بشی، و جستجوش کنی تو همین لحظات معمولی این زندگی پر از آشفتگی و اضطرار و اضطراب، با خودت گفتی این بهمن انقدر رفت دنبال این سوال که آخرش دیگه قات زده! یعنی چی که من با خدا حرف می زنم؟ از طرفی هم مگه موجود زنده ای هم هست که با همون زنده بودنش با خدا حرف نزنه؟ مهم اینه که خدا با آدم حرف بزنه، و جوابش رو بده…. به قول اون هموطن آذری زبان، این آدم نیست که گول می خوره، این گوله (غول!!) که آدم رو می خوره!

یا شایدم با خودت فکر کردی من بالاخره یه نفر رو پیدا کردم که به قول معروف تو کارش خداست، و باهاش حرف زدم، و کمی روح آشفته و پریشانم رو با او آرام کردم. یا شایدم گفتی این آدم دیگه انقدر من اذیتش کردم که دیگه از دستم به خدا رسید! البته ببخشید که این حرف رو می زنم چون اگه قرار باشه یکی از دست اون یکی و کاراش به خدا رسیده باشه، اون تو هستی از دست من، نه من از دست تو!

یادم هست که یک دفعه حرفای یکی از مریضات رو برام می گفتی که یه موذن بود، و صدای خدا رو مثل یک «دنگ» بزرگ تو پشت بوم خونه اش می شنید، و البته صدای شیطان رو هم می شنید، ولی به صورت کلام معمولی انسانها، و می گفتی که این آدم بهترین خدا شناس و انسان شناس دنیا می تونه باشه! چون خیلی خوب به یقین می دونه که اگه شیطان بخواد حرف بزنه با صدای معمولی همین آدمها حرف می زنه. مگه میلیاردها بار در روز صدای شیطان از گلوی انسان نماها خارج نمی شه؟ این کشف خیلی بزرگی نیست، تنها چیزیه که ما هر روز می خوایم فراموشش کنیم، و اتفاقا صدای خدا بایستی به صدای طبیعت، جویبار، لغزش سنگ، آب شدن برف، گریه نوزاد، عرق کارگر، تنهایی روستایی، حرکت ابر در آسمان، نشستن برف و باران ، تپش قلب کرم خاکی، آتش کومه دان فقرا و خلاصه همون دنگی که اون به اصطلاح «مریض» «کم سواد» بکارش می بره نزدیک تر باشه…

متاسفم که ناامیدت می کنم. چون هیچ کدوم از اینها نیست (حالا البته اگه بگی خودت می بری و می دوزی راست می گی!). این عنوان یک فیلمه، یک فیلم مستند که در سال ۸۲ در بیمارستان روانپزشکی امین آباد (رازی) گرفته شده به کارگردانی کاوه بهرامی مقدم و فیلمبرداری مرتضی پورصمدی. و نکته جالبش اینه که جوانی تو هم درش ثبت شده! اون موقع که فقط یک رزیدنت بودی، و در این فیلم در مورد یکی از بیماران حرف می زنی. ببینم مثکه تو بیشتر از اینکه تو کار درمان اون مریضای بخت برگشته باشی تو کار فیلم و تئاتر بودی برای اون بیمارستان…

راستی اینم بگم که اگرم این فیلم در مورد من ساخته می شد اصلا تعجب نمی کردم. وقتی هنوز که هنوزه در دنباله سفرنامه لهستان من از آشویتز خارج نشدم انتظار داری با خدا حرف نزنم؟ حالا می خوام یه چیزی بگم که حتما متحیرت می کنه: درسته که هنوز از کمپ بیرکنو خارج نشدم، ولی پام رو از آشوییتز یک لحظه بیرون گذاشتم، و نسیم سردی رو حس کردم که هر محکوم به حبس ابدی که پاش رو خارج از کمپش می گذاره حس می کنه، و ترس و هراس شدید از آزادی ، که محکومیت ابدی تو رو از اون محروم می کنه، نتیجه این هراس و لرزیدن و البته حس خوش و خش دار آزادی، شعری شد که اون رو دفعه بعد می نویسم، چون حدس می زنم هنوز حس و حال این رو نداری که جواب نامه های من رو بدی. پس من هم برای شعرم تو رو کمی منتظر می گذارم ببینی چه مزه ای می ده!

البته این رو هم بگم که سعدی راست می گه والله! این کمپ ها در اصل در وجود خود آدم هستند، بی خود هیتلر رو نبایستی محاکمه کرد:

تو با دشمن نفس هم خانه ای                        چه در بند پیکار بیگانه ای

تو خود را چو کودک ادب کن به چوب                به گرز گران مغز مردان مکوب

تو را شهوت و کین و حرص و حسد                 چو خون در رگانند و جان در جسد

رئیسی که دشمن سیاست نکرد                  هم از دست دشمن ریاست نکرد…

زیاده قربانت

بهمن ب. ۲۰ آبان. محکوم آباد (محمود آباد سابق!!)

سمفونی فضولات

اگر فکر می کنید با صداهای اضافه و فضولات نمی شود یک سمفونی در نهایت زیبایی خلق کرد کتاب تنهایی پرهیاهو/ بهومیل هرابال/ پرویز دوایی/ کتاب روشن/ چاپ ششم ۱۳۸۷ را بخوانید:

«ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که در هم شکسته شویم»

«[ما و موشها] موجوداتی که باهم یک خاصیت مشترک داریم و آن نیاز شدیدمان به ادبیات است، با رجحانی خاص نسبت به گوته و شیلر، با جلدهای تیماجی. زیرزمین من پر است از چشمان ریز درخشان و صدای خرت خرت جویدن کتابها»

«… جنگ بزرگ موشها برای بدست آوردن حق مالکیت مطلق بر تمامی زباله هایی که در فاضلابها [ی پراگ] جریان داشت»

«به سرو صداهای خیابان گوش سپردم، به موسیقی ملموس زیبای خیابان، فش فش آبی که در زیر پنج طبقه ساختمان مدام بالای سرما جریان داشت، صدای کشیده شدن زنجیر سیفونها، هوهوی دوردست جریان فاضلاب در کانالهای زیر شهر، و حالا که لژیون مگسهای قصابی پاپس کشیده بودند، صدای ضجه و شیون و جیر جیر اندوهگین دو سپاه جنگاور موشها که در سرتاسر کانالهای شهر پراگ در نبردی سهمگین برای تفوق کامل بر همه کانالهای شهر ، هنوز و همچنان درگیر بودند »

«ترکیب عربده و حرف مفت و حرکات موزون»

 

اگر می خواهید ببینید چه بر سر تئاتر ایران آمده، سری به نمایش با نام مجعول «وقتی ما مردگان برخیزیم» [شهریور و مهر ۱۳۹۴/ تالار حافظ] بزنید. یک زمانی می گفتند موسیقی آیینه تمام نمای وضعیت یک جامعه است. ولی در جامعه امروز ایران بایستی این گفت این جمله بیشتر برای وضعیت تئاتر صدق می کند. (البته سینما که اوضاعش خرابتر است. به قول فخیم زاده سینما محتاج بستری است! که برای تئاتر هم خوب صدق می کند! آن هم سینمایی که یک روز – چهل سال پیش – در آن چنین کلماتی می شنیدیم: «چقدر دشمن داری خدا! دوستاتم که ماییم. یه مشت عاجز علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی!» [سوته دلان])

ایبسن در کنار سوفوکل و شکسپیر و چخوف و دورنمات و … از ستونهای اصلی تئاتر جهان است. واقعاً خیلی هنر می خواهد که اسم آخرین نمایشنامه او را بردارید و آن را بر نمایشی بگذارید و عشاق ایبسن را به سالن نمایش بکشانید و آن وقت… آن فلک زده هایی که به این امید به سالن نمایش با بلیط ۲۵ هزارتومانی کشانده اید، در معرض عربده و حرف مفت (که اکثراً «خوشبختانه» بخاطر ادای همزمانشان توسط چند بازیگر نامفهوم است) و حرکات ناموزون و مد روز (مثل استفاده بی جا از سن چند تکه متحرک) بگذارید. بعد هم اگر کسی پرسید این نمایش به ایبسن بخت برگشته چه ربطی داشت؟ پاسخ بشنوید که ندیدید نقش اصلی را آرنولد مجسمه ساز داشت؟ خب این همان است دیگر… مطمئن باشید آب از آب تکان نمی خورد. چون بینندگان در آخر نمایش برای اینکه لو نرود که چیزی از این عربده و حرف مفت و حرکات ناموزون دستگیرشان نشده، یک صدا بلند خواهند شد و برایتان دست خواهد زد. البته حق هم همین است، حداقل بخاطر عرقی که بازیگران ریخته اند و به خاطر پیچ و تاب خوردن بر کف صحنه نمایش آن را به کف صحنه مالیده اند. به این می گویند «تئاتر مدرن»، و لابد هرکس از تئاتر مدرن چیزی نمی فهمد تقصیر کوته فکری و نادانی خود اوست.

«بیماری گوشه» یک بیماری بسیار نادر است که باعث اسپلنومگالی (بزرگ شدن طحال) می شود. می گویند در یک معرفی بیمار، یک پزشک بی نام و نشان سریع با یک معاینه شکم و تشخیص بزرگی طحال چنین تشخیصی را برای بیمار می گذارد. اساتید فن انگشت به دهان می مانند که چطور و با چه حذاقتی این پزشک از تشخیص اصلی بیماری که بزرگان در آن مانده بودند و ماه ها با بحث و جدل هم به نتیجه نرسیده بودند خبر دار شده بود؟ خبرنگاران جمع می شوند تا از این معجزه علم طبابت رازگشایی شود. در زیر نگاه خیره دوربینها، وقتی از پزشک مربوطه می پرسند که چطور با یک معاینه ساده به چنین تشخیصی رسیده که عقول در آن حیران می مانند، دکتر با سادگی جواب می دهد: «مگه چیز دیگه ای هم باعث بزرگ شدن طحال می شه؟!!!»

فقط دعا می کنم کسانی که به دیدن این نمایش می روند قبلاً با ایبسن آشنا نشده باشند و فکر کنند ایبسن همین است و دیگر هیچ! حداقل دیگر از این نمایش ضربه روحی نمی خورند!

در بروشور نمایش از سفیر نروژ تشکر شده است. کاش سفیر نروژ خودش شخصاً می آمد و پیام ایبسن را به مناسبت این نمایش می خواند. پیام ایبسن فکر می کنید در چنان صورتی چه بود؟ شک ندارم که ایبسن چنین پیامی می داد: «خوب شد که ما زود مردیم!!! عجالتاً تمایلی هم به برخاستن نداریم!!!»

من راهی آشویتز هستم

 

دکتر جان

چه عجب جواب ما رو دادی! امیدوارم شفای عاجل پیدا کنی. اما روزگار من همانطور که می دانی خیلی نابسامان است. توی صف ایستاده ام تا سوار قطاری شوم که مرا صاف می برد به آشویتز. همه ناراحتند و گریان، گرچه نمی دانند چه چیزی در انتظارشان است. من اما ته دلم خوشحالم، چون می دانم چه چیزی مرا انتظار می کشد. این اتفاق نادری است در دنیا، قبول نداری؟ اینه که هر خوبی یا بدی که از ما دیدی حلال کن. این سفر دیگه با اون سفر به سرزمین های ماوراء بحار خیلی فرق داره. خواهش می کنم نگران نشو. سعی می کنم باز نامه بدم برات.

الان لباسهای کدری به تنمان کرده اند و ما را جلوی دروازه ای که روی آن به آلمانی نوشته شده ARBEIT MACHT FREI (کار انسان را آزاد می سازد) به صف کرده اند. می دانی که از اینجا عده ای را جدا می کنند و به سمت کوره ها می برند. عده ای دیگر را هم در داخل خوابگاه ها اسکان می دهند. فضای اینجا بسیار به پادگان صفر یک که در آن سربازی خود را گذرانده بودم شباهت دارد، با این تفاوت که ظاهرا آلمانها هنوز به اهمیت تفکیک جنسیتی پی نبرده اند. می دانم که با توجه به جوانی ام مرا به کوره نمی فرستند. بنابراین در انتظار من کار است، و به دنبال آن آزادی. خداییش چیزی بهتر از آژادی در این دنیای دون وجود دارد؟!…

اما ظاهرا اتاق گازی در انتظار نیست، یک راهنمای لهستانی که مرتب صدایش می لرزد و احساساتی می شود دارد توضیحاتی راجع به اینجا می دهد. هر چه به او می گویم من دنبال کار می گردم، کار انسان را آزاد می کند به خرجش نمی رود که نمی رود. یکی می پرسد گاز؟ می گویم نه بابا کار!  یکی در می آید که : این اتاقهای گاز را که می گویید پس از جنگ ساخته اند. اگر اتاق گازی بوده چظور متفقین آن را بمباران نکرده بودند؟ سکوت بدی فضا را فرا می گیرد. به احترام آن افرادی که میلیونی اینجا کشته شده اند، کسی دلش نمی خواهد به این سوالات فکر کند. ما را به اتاقهایی می برند که در آنها پشت شیشه وسایل بازمانده از یهودیانی وجود دارد که اینجا کشته شده اند. نمی دانم چرا کفشهای تا به تای دختربچه ها دلم را آشوب می کند. یک عالمه قوطی گاز زیگلون را نشان می دهند و می گویند از اینها برای ضدعفونی کردن محیط استفاده می شده و بعدا فکر می کنند که از آن برای کشتن افراد استفاده کنند. این آشویتزی که دارند نشان می دهند سه مرحله دارد:

۱- Concentration

۲-Extermination

۳-Working

یعنی همینجوری الکی نیست که کسی را به مرحله آزادی از راه کار ببرند (مرحله سه). بایستی اول زندانیان متمرکز شوند، بعد گروهی که از مرحله دوم یعنی «راحت کردن» جان سالم بدر می برند می رسند به مرحله کار کردن. کار کردن، کار کردن، کار کردن تا بوق سگ… یک جور روش خالص سازی است دیگر…

دفعه بعد راجع به آشویتز ۲ یعنی BIRKENAU برایت می نویسم.

سوپ بخور. بدرود

بهمن

این همه هیاهو برای چیست؟

 

بهمن جان

نوشته های پر احساست هم خوشحالم کرد و هم غمگین. آخر این چه فکرهایی است که به خودت راه می دهی. مدتی وضعیت مزاجی ام بدجور به هم خورده بود و تن ام آنقدر مرا سرپا نگه نمی داشت که بیایم و به اینجا سری بزنم. وقتی هم که آمدم دیدم ای دل غافل! چقدر در طی این مدت جواب ندادن من تو را دچار متامورفوزهای متوالی کرده است! از بهمن به شهرزاد، از شهرزاد به اسکندر، از اسکندر به زاخار… لابد منظورت زاخار رمان ابلوموف است دیگر؟!

بیمی به خودت راه مده. حدس می زنم دیدار از آشوییتز آنقدر دلت را دچار آشوب کرده که بناچار دلت می خواهد هر چه بیشتر شرح خاطراتت را عقب بیندازی. ایرادی ندارد. من که عجله ای ندارم. هر وقت حس کردی توان گفتن آن را داری بگو به گوش هستم. زیاد هم آشویتز را جدی نگیر، اگر می خواهی چیزی را جدی بگیری همین آشویتزی را جدی بگیر که داریم با آن زندگی می کنیم. به قول سعدی : «زمین را از آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار». سعدی که حرف می زند ما دیگر بایستی ساکت باشیم.

بدرود و به امید دیدار

ف . پ