از سرزمین های ماوراء بحار (۴)

از سرزمین های ماوراء بحار (۴)

 

دکتر جون، بابو جون

دستم به دامنت. چه خوابی برام دیدی؟ دستام داره می لرزه. مگه قرار نبود من فقط یه سفر ساده برم ژاپن. این بازیا چیه درآوردی؟ نکنه می خوای از دستم راحت بشی؟ راستشو بگو تعارف نکن. چهار ستون بدنم دیگه داره رو کمرم تک چرخ می زنه، دلم آشوبه. چرا این کار رو بام می کنی؟ درسته اون سفر ماوراء بحار پارسال یه مقدار مالیخولیام رو درمان کرده بود ولی انگار دوباره همه چی برگشته. حالا ما یه چیزی گفتیم باید انقدر جدیش بگیری؟ البته من بایستی از اول هم حدس می زدم که این سفر فقط اسمش سفر ژاپنه. سفری که فقط دو روز تو ژاپن باشی و بقیه اش رو با کشتی تو راه رفت و برگشت از اقیانوس هند و دریای ژاپن و اقیانوس آرام اسمش میشه سفر ژاپن؟ بابو خوب منو سر کار گذاشتی. بذار بگم دیشب چه اتفاقی افتاد البته احتمالا خودت از چزئیاتش خبر داری. منو کردی لابراتوار؟!!

دیشب تا صبح خواب سگای پوزه سیاه و گرگای چندش آور می دیدم که می خواستن بیان تو خونه ام. بیرون باد سنگینی می وزید طوری که از پنجره که نگاه می کردم می دیدم که درختای سرو و و صنوبر جلوی خونه ام تقریبا از شدت وزش باد روی زمین پهن شدن. وحشت کرده بودم که نکنه باد سقف خونه ام رو ببره. هی فکر می کردم اگه این اتفاق بیفته چه خاکی باید تو سرم بکنم. همین موقع شنیدم که دنگ! دنگ! دنگ! دارن می کوبن به در. با خودم گفتم حتما باد شوخی اش گرفته چون پنجره ها بسته اس داره در می زنه! بعد که در زدن ادامه پیدا کرد دیدم چاره ای نیست و رفتم در رو باز کردم. فکر می کنی کی اونجا بود؟ دوست هنرپیشه ام طوفان، که مدتها بود ازش خبر نداشتم. اومد و نشست و پاش رو انداخت رو پاش و شروع کرد به داستان گفتن.. دیگه خیلی یادم نیست خوابم چی شد ولی یک دفعه از خواب پریدم و دیدم که واقعا در خونه رو دارن می کوبن. مدل همون دفعه که اومدن و بردنم. هراسان به جلوی در دویدم. در رو باز کردم. جل الخالق! فکر می کنی چی دیدم؟ البته تو که خوب می دونی چی دیدم چون تموم این بازی وحشت رو خودت راه انداختی. کاپیتان آخاب! بله درست شنیدی! کاپیتان آخاب، کاپیتان کشتی پی کواد، آنکه علی الظاهر اول پا و سپس جانش را در راه موبی دیک از کف داده بود، با پای سالم آمده بود در خانه ام! با کلاه سیلندر و لباس کوییکرها، یعنی لباس آن ترسایانی که با شنیدن نام خدا به خود می لرزیده اند! با لبخندی بر لب، و بلیطی در دست. بلیط سفر رفت و برگشت به ژاپن از طریق کشتی پی کواد، آن کشتی عهد دقیانوسی که بسان سه پایه تخت از رونق افتاده ای است، آنکه شبیه کهنه سرباز فرانسوی است که در مصر و سیبری جنگیده باشد، آنکه سینه معززش گویی ریش دارد، و عرشه اش مانند پیر معنونی پر از چین و شکنج است… اخاب لبخندی زد و رفت، و من ماندم و وحشتی که در دلم رخنه کرده. تمام هراس سال پیش دوباره به روحم هجوم آورده. دیگر تا صبح نتوانستم پلک روی پلک بگذارم. واقعا که آدم بد کینه ای هستی. ظرفیت چهارتا شوخی را هم نداری! این چه برنامه ای بود برام پیاده کردی؟ راستش را بخوای وقتی دیدم داری جواب نامه هایم را می دی کمی شک کردم ولی فکر نمی کردم برام سفر وحشت تدارک دیده باشی. رفتم کتاب موبی دیک (ترجمه صالح حسینی) رو باز کردم و دیدم ای دل غافل! نقشه ات خیلی حساب شده بوده. در خیلی از جاهای کتاب به ژاپن اشاره شده، از جمله در شرح حال پی کواد آمده که دکل های اصلی اش در ساحل ژاپن براثر تندباد به دریا افتاده و گم شده، و دکل های بعدی را در ژاپن ساختن. آخاب هم بعد از بلعیده شدن پایش توسط وال سفید، پای مصنوعی اش را از استخوان فک وال دوباره در ژاپن بدست می آره. اون هم در شرایطی که ژاپن دوره دویست ساله خلوت نشینی و بستن مرزهایش به سوی خارجیان رو می گذرونده. ببینم من قراره سوار پی کوادی بشم که دکل هاش رو عوض کردن یا قراره عوض کنن؟ خواهش می کنم زود بگو که چه خوابی برام دیدی. دیگه صبر و تحملم تموم شده به خدا. دیگه نمی تونم شرایطی رو که پارسال برام پیش اومد تحمل کنم. خواهش می کنم به دادم برس…

پسر ترسوت

ب. ب

ماموت دریای نمک، که رویینه است با نیروی ناخودآگاه…

ماموت دریای نمک، که رویینه است با نیروی ناخودآگاه…

 

فرزام جان!

باورم نمی شود! یعنی نامه نگاری را دوباره با من شروع کردی؟ ببینم باعث و بانی این امر خیر کیه؟ تو که به قول خودت به فروغ ستاره پروا نداشتی، چی شد؟ به هر حال مسبب اش هر کی که باشه، من که دستش رو می بوسم! واقعا که با این نامه ترکوندی! نه به اون موقع که جوابم رو نمی دادی، نه به الان که تازه می خوای بفرستیم به سرزمینهای ماورا بحار، و دوباره یاد اون سفر به یاد ماندنی سال پیش رو برام زنده کنی. البته اون هم سفری بود که به پاداش زبان درازی هایم گرفته بودم، منتهی از اولیای امور! حالا هم تو اینجوری پاداشم می دهی. دمت گرم بابا! این دفعه واقعا می خواهم با کشتی به این سفر بروم، و در تدارک آن هم کتابی فوق العاده را شروع کرده ام با ترجمه ای فوق العاده به نام «موبی دیک یا نهنگ بحر» (هرمان ملویل/ صالح حسینی/ انتشارات نیلوفر/ ۱۳۹۴). عنوان پر طمطراق این نامه را هم از همین کتاب برداشتم. دارم کلماتش را می نوشم، مخصوصا اینکه من هم می خواهم دیگر با واقعیت هایی مواجه شوم که بزرگتر از وال و ماموت است. راستی ارتباط من و تو شبیه رابطه اسماعیل و آن آدم خوار، کویکوئگ است، یا رابطه اسماعیل و آخاب، ناخدای کشتی پی کواد؟ کویکوئگ رو بیشتر دوست داری ور داری یا آخاب رو؟ به هر حال نمی توانی بگویی آخاب متوهم بوده، چون جانداری به نام موبی دیگ واقعا وجود داشته. منتهی گمان نکنم بشه آنچه آخاب دور و ور این اسم بافته بود، یکسره واقعیت به شمار آورد. می خوای چند تا از جملات این کتاب رو بنوشی؟

  • اما ای همسفران، در یمین هر اندوهی شادی نهفته است و قعر این اندوه هر اندازه هم ژرف باشد، بادبان این شادی بلندتر است.
  • چرا پارسیان باستان دریا را مقدس می انگاشته اند؟… این نقش را ما خود در جمله رودخانه ها و اقیانوس ها می بینیم. این نقش، نقش پرهیب دست نیافتنی زندگی است؛ و همین کلید هر معماست.
  • بر کسی پوشیده نیست که مراقبه و آب الی الابد در کابین یکدیگرند.
  • چون تا چشم بسته نباشد، آدم نمی تواند هویت خود را به درستی احساس کند؛ آن چنان که گویی تاریکی عنصر اصلی ماهیت ماست، گیرم که روشنایی با گل وجود سازگار تر است.
  • همان که از هر هیولایی هیولاتر و از هر کوهی بزرگتر! همان که شبیه یکی از رشته کوه های هیمالیاست، ماموت دریای نمک، که رویینه است با نیروی ناخودآگاه، که متلاطم شدنش هولناک تر از حمله ور شدن!

خیلی از اینکه دوباره رابطه مان گرم شده خوشحالم و با خود دارم این شعر حافظ را می خوانم:

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد

و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات

بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم

و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم

سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک

تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند

به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ

که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

خلاصه زخم زبونات و الدرم و بلدرم هات رو هم قبول داریم. ببینم لازم نیست یک کلاس والگیری اولش برم؟ تا تو هستی مرا از موبی دیک و هیولاهای دریایی باکی نیست. تو خودت به اندازه صد تا هیولا واسم ارزش داری!

مخلص

ب. ب

 

شهری پر نشان (از خلال مصاحبه های ایتالو کالوینو)

شهری پر نشان (از خلال مصاحبه های ایتالو کالوینو)

 

آیا پاریس با آن کوچه های تنگ و باریکی که هر یک بخشی از خاطرات تحولات بزرگ دانش و هنر را در خود جای داده اند، زایشگاهی بزرگ برای دانش و هنر نبوده است؟ آیا اگر لهستان فرزندانی مانند ماری کوری و شوپن، هلند ون گوگ و اسپانیا پیکاسو را داشته اند به واسطه این شهر نبوده که محلی امن برای تضارب آرا و تحولات هنر مدرن بوده است؟ وقتی با کالوینو آشنا می شویم، بدون اینکه از زندگی او چیزی بدانیم حس می کنیم با نویسنده ای متفاوت روبرو هستم که افق های جدیدی را در ادبیات می گشاید، و این کار لاجرم بایستی با آشنایی با آخرین چشم اندازهای هنر و فلسفه و گونه ای تفکر پرسشگر – از آن نوع پرسشهای ویرانگر فرانسوی که تاریخچه اش به زمان روشنگری و عصر ولتر می رسد – همراه باشد، و پاسخ را در لابلای نامه ها و مصاحبه های او می یابیم. بیایید باهم نگاهی به پاسخی که کالوینو داده نگاه کنیم، مخصوصا اگر بخاطر بیاوریم که کالوینو شاهکاری به نام شهرهای بی نشان دارد، و بنابراین بهتر از هر کسی می تواند در مورد یک شهر و تاثیراتش ما را راهنمایی کند[۱]:

«حالا یک چند سالی است که من خانه ای در پاریس دارم، یعنی جایی که بخشی از سال را در آنجا می گذرانم، اما تا اینجای کار که هیچ وقت این شهر در نوشته های من ظاهر نشده است. شاید برای اینکه در مورد پاریس بنویسم بایستی آن را ترک کنم، بایستی خودم را از آن دور نگاه دارم، اگر این حرف درست باشد که تمام نوشتن از یک تهیا یا غیاب مایه می گیرد. شاید هم بایستی بیشتر داخل آن می بودم، اما برای آن نیاز داشتم که از وقتی جوان بودم در اینجا رحل اقامت می افکندم، اگر این حرف درست باشد که اولین سالهای هستی ماست، نه مکان دوران پختگی ما، که دنیای خیالات ما را شکل می دهد. شاید هم بایستی گفت که یک مکان بایستی یک چشم انداز داخلی باشد تا خیالات شروع کند به مقیم شدن در آن مکان، و آن را تبدیل به تئاتر خودش بکند. حالا پاریس چشم انداز داخلی فوج عظیمی از جمع ادبیات دنیا شده، از کتابهای فراوانی که ما همه آنها را خوانده ایم، و در زندگی های ما به حساب آمده است. پاریس برای من، همچنان که برای میلیونها مردمان دیگر در هر کشوری، قبل از اینکه شهری از دنیای واقع باشد، شهری بوده که من آن را از طریق کتاب تخیل کرده ام،… اولش وقتی از بچگی شروع می کنید، با سه تفنگدار و بینوایان؛ همزمان، یا بلافاصله پس از آن پاریس شهر تاریخ می شود، شهر انقلاب فرانسه؛ بعدا همینطور که خواندن جوانی تان جلو می رود، شهر بودلر می شود، از آن شاعرانگی حیرت آوری که اکنون صد سال از آن گذشته است، شهر نقاشی، شهر دوره های بزرگ رمان، شهر بالزاک، زولا، پروست… »

«وقتی خوب فکرش را می کنم، هرگز نشده هیچکدام از داستانهایم در رم اتفاق بیفتد، با اینکه در رم بیشتر از نیویورک زندگی کرده ام، و حتی شاید بیشتر از پاریس. رم هم شهر دیگری است که من نمی توانم در مورد آن صحبت کنم، شهر دیگری که در مورد آن هم بسیار نوشته شده است. با اینحال هیچ کدام از چیزهایی که درمورد رم نوشته شده با آن چیزهایی که در مورد پاریس نوشته شده قابل مقایسه نیست: تنها چیزی که این دوتا باهم اشتراک دارند این است که: هم رم و هم پاریس شهرهایی هستند که در موردشان خیلی مشکل است چیزی بگویی که قبلا گفته نشده است؛ دو شهری که حتی جلوه های جدیدشان، هر تغییری که در آنها حادث می شود، بلافاصله با نوای گروه کری از اظهار نظر کنندگان همراه می شود.»

«از آن ور شاید هم من این استعداد را ندارم که با مکانها ارتباطات شخصی برقرار کنم، نیمی از من همیشه در ابرهاست، و فقط یک پایم در شهر است. میز کارم کمی شبیه یک جزیره است: به همان راحتی این میز می توانست در شهر دیگری مثل اینجا باشد. و علاوه بر این، شهرها دارند به یک شهر بزرگ یگانه و واحد تبدیل می شوند، یک شهر واحد بی انتها که در آن اختلافاتی که یک موقع وجه تمایزشان بود در حال ناپدید شدن است. این ایده که در کل کتابم شهرهای بی نشان جریان دارد، از آنجایی به ذهنم رسید که روش زندگی خیلی از ماهاست: ما دائما از یک فرودگاه به فرودگاه دیگر می رویم، برای اینکه کیف آن زندگی ای را ببریم که تقریبا در هر شهر دیگری هم بودیم تقریبا همانطور بود. من اغلب می گویم، و آنقدر این را گفته ام که دیگر کم کم دارد حوصله خودم سر می رود، که در پاریس من خانه … خودم را دارم، به این معنی که به عنوان یک نویسنده می توانم بخشی از کارم را به تنهایی انجام بدهم، هر جا هم که باشد فرقی نمی کند، در یک خانه ای که تک و تنها وسط حومه شهر افتاده، یا در یک جزیره، و این خانه عدل وسط پاریس است. اینجوری است که در حالی که بخشی از زندگی من که با کارم ارتباط دارد کاملا در ایتالیا اتفاق می افتد، وقتی می توانم یا بایستی تنها باشم اینجا می آیم، چیزی که برای من در پاریس راحت تر فراهم می شود.»

«… در روزگاران قدیم نویسندگان واقعا معروف را هیچ کسی نمی شناخت، آنها فقط یک نام روی جلد کتاب بودند، ….وقتی که نویسنده صورتی نداشته باشد، حضوری نداشته باشد، بلکه جهانی که او تصویر می کند تمام تصویر را اشغال کند. مثل شکسپیر که از او هیچ تصویری باقی نمانده که بتواند به ما کمک کند او شبیه چه بوده، حتی هیچ اطلاعات درست و حسابی هم از زندگی او وجود ندارد. امروز برعکس هر چه بیشتر تصویر نویسنده به حوزه ای تهاجم پیدا می کند، بیشتر جهانی که او تصویر می کند خالی می شود؛ اینجاست که دیگر خود نویسنده کمرنگ می شود، و آنچه می ماند تهیایی است از همه جهت. »

«نقطه نامرئی، بی نشان و بی نامی هست که جایی است که از آنجا نویسنده می نویسد، و به به همین خاطر هم برای من مشکل است که بتوانم ارتباط بین جایی که مینویسم و شهری که آن را احاطه کرده شرح دهم. من در اتاقهای هتل خیلی خوب می توانم بنویسم، در فضایی بی نام و انتزاعی ای که اتاقهای هتل هستند، جایی که خودم را در برابر صفحه های سفید می یابم، و نه انتخاب دیگری دارم و نه گریزی از نوشتن…»

«… من هرگز نتوانسته ام که کتابخانه ام را یک جا داشته باشم: همیشه چند تا کتاب اینجا و چند تا کتاب آنجا دارم: وقتی نیاز دارم که در پاریس مراجعه کنم، همیشه آن کتابی است که در ایتالیا دارم، و وقتی مجبورم به کتابی در ایتالیا مراجعه کنم، همیشه آن کتابی است که در خانه پاریسی ام دارم. این که در موقع نوشتن به کتابها مراجعه کنم عادتی است که در طی حدود ده سال پیش به وجود آمده است؛ قبل از آن اینجوری نبود: هر چیزی که می نوشتم از حافظه ام می آمد، و بخشی از تجربه زیسته ام بود. حتی تمام ارجاعات فرهنگی ام چیزهایی بودند که داخلم با خودم حملشان می کردم، بخشی از من بودند، در غیر اینصورت با قواعد جور در نمی آمدند، چیزی نبودند که بتوانم روی کاغذ بیاورم. اما الان کاملا برعکس است: حتی دنیا هم چیزی شده که خیلی برای مشورت کردن به آن رجوع می کنم، در واقع پریدن از این کتابخانه به دنیای بیرون آنقدرها هم پرش بزرگی نیست.»

«حالا می توانم دیگر بگویم که پاریس… خب، این آن چیزی است که پاریس هست: پاریس یک کتاب مرجع غول پیکر است، شهری که می توانید مانند یک دایره المعارف با او مشورت کنید: هر صفحه ای که باز می کنید به شما فهرست کاملی از اطلاعاتی را می دهد که از آنچه توسط هر شهر دیگری ممکن است داده شود غنی تر است. مثلا مغازه ها را در نظر بگیرید که گشاده ترین و زبان آورترین گفتاری است که یک شهر استفاده می کند تا خودش را بیان کند: ما همه مان یک شهر، یک خیابان، یک تکه از پیاده رو را با دنبال کردن ردیف مغازه ها می خوانیم. مغازه هایی وجود دارند که فصلهای یک رساله اند، مغازه هایی هستند که مدخلهای یک دایره المعارفند، مغازه هایی هستند که صفحات یک روزنامه اند. در پاریس مغازه های پنیر فروشی وجود دارد در آنها صدها نوع پنیر که همه با هم متفاوت هستند عرضه شده اند، هریک برچسب نام خودش را دارد، پنیرهای پوشیده از خاکستر، پنیرهای پوشیده از گردو: یک نوع موزه لوور برای پنیر. آنها وجوهی از تمدن هستند که به بقای اشکال متمایز در مقیاسی آنقدر بزرگ اجازه داده که تولیدشان را از نظر اقتصادی مقرون به صرفه کرده، در حالی که علت وجودی شان را با پیش فرض گرفتن یک انتخاب، یک سیستمی که بدان متعلقند و یک زبان پنیرها نگه داشته است. بنابراین اگر دست برقضا همین فردا بخواهم بروم و راجع به پنیرها چیز بنویسم، می توانم بروم بیرون و به پاریس مانند یک دایره المعارف غول آسای پنیری مراجعه کنم. یا به برخی از بقالی ها مراجعه کنم، جایی که هنوز شگفتی نمایی های قرن نوزدهم را می توان تشخیص بدهید، یک شگفتی نمایی تجاری که جزئی از دوران استعمار اولیه بود، همان روحی که نمایشگاه جهانی[۲] را از خود متاثر ساخته بود.»

«پاریس از آن دسته مغازه هایی دارد که آدم فکر می کند این همان شهری است که به آن شیوه نگریستن به فرهنگ، یعنی موزه، شکل داده است، و موزه به نوبه خودش شکل خود را به متنوع ترین فعالیتهای زندگی روزانه داده، به طوری که گالری های لوور و ویترین مغازه ها یک پیوستار را تشکیل می دهند. بگذارید بگوییم که هر چیزی در داخل خیابان آماده است که به داخل موزه برود، یا اینکه موزه آماده است تا خیابان را به درون خودش جذب کند. تصادفی نیست که موزه محبوب من موزه ای است که به زندگی و تاریخ پاریس اختصاص داده شده، یعنی موزه کارناواله.»

«این ایده شهر به عنوان یک گفتار دایره المعارفی، به عنوان حافظه جمعی، خودش جزئی از یک سنت کلی است. به کلیساهای جامع گوتیک فکر کنید که در آنها هر جزء معماری و تزئینی، هر فضا و عنصری، به مفاهیمی اشاره می کند که جزئی از یک خرد جهانی هستند، و نشانه ای هستند که پژواکی در زمینه های دیگر پیدا می کنند. به همین طریق ما می توانیم شهر را مانند یک اثر مرجع “بخوانیم”، همانطوری که کلیسای نوتر دام را می خوانیم (گرچه آن را از خلال بازسازی های ویوله لو دوک می خوانیم)، ستون به ستون، باران پس از باران خورده. و همزمان می توانیم شهر را به عنوان ناخودآگاه جمعی بخوانیم: ناخودآگاه جمعی یک کاتولوگ بزرگ است، یک اثر تمثیلی غول آسا در مورد عادات حیوانی است؛ می توانیم پاریس را به عنوان کتاب رویاها تعبیر کنیم، آلبومی از ناخودآگاهمان، کاتالوگی از دهشتها. به همین خاطر در پیاده روی هایم به عنوان یک پدر، در حالی که دختر کوچکم را همراهی می کردم، پاریس در برابر پرسشهایم به عنوان اثری تمثیلی از عادات حیوانی  باغ گیاهان گشوده می شد، بخشهای مار و خزنده جایی که ایگوآناها و آفتاب پرستها از بودن در کنار هم لذت می بردند: آنها جانداران دوران پیشاتاریخی بودند، و همزمان آنها غارهای اژدهایی بودند که تمدن ما آنها را پشت سر گذاشته بود.»

«هیولاها و اشباح ناخودآگاه که بیرون از ما مرئی شده اند خصیصه کهن این شهر هستند که نه چندان اتفاقی پایتخت سوررئالیسم بوده است. چرا که پاریس حتی پیش از برتون، هر چیزی را داشت که در آن زمان ماده خام تجلی های سوررئالیستی شد؛ و سوررئالیسم هم نشان خود را، رد پای خود را، بعدا بر این شهر گذاشت، طوری که در تمام شهر این اثر قابل شناسایی است، از هر چه بگذریم حداقل در نحوه خاص قدردانی کردن از تصاویر، مانند کتابفروشی های سوررئالیستی، یا سینماهای کوچک خاص، مانند لوستی، که تخصص اش فیلمهای ترسناک است.»

«سینما هم در پاریس یک موزه است، یا دایره المعارفی که به آن رجوع کنی، نه به خاطر تعداد فیلمهای سینماتک، بلکه به خاطر کل شبکه سینماهای محله لاتن: آن سالن های سینمای کوچک و بدبو که در آنها می توانی آخرین فیلم یک کارگردان برزیلی با لهستانی، یا فیلمهای قدیمی دوران صامت یا جنگ جهانی دوم را ببینی. با یک خورده مطالعه دقیق یا یک جو شانس هر مشاهده گری می تواند تاریخچه سینما را قطعه به قطعه بازسازی کند: مثلا نقطه ضعف من فیلمهای دهه سی است چونکه آنها سالهایی هستند که سینما برای من کل دنیا بود، و در این محله می توانم موهبتهای واقعی را پیدا کنم، بگذارید بگویم، در معنای جستجوی زمان از دست رفته، فیلمهایی از زمان بچگی ام را ببینم یا فیلمهایی که موقع جوانی ام از دستشان داده ام، و فکر می کرده ام که برای همیشه از دستشان داده ام، در حالی که در پاریس همیشه می توانی امیدوار باشی که آن چیزی را که فکر می کرده ای از دست داده ای دوباره به دست بیاوری، گذشته خودت را یا گذشته کس دیگری را. بنابراین راه دیگری هم برای دیدن این شهر وجود دارد: مثل یک دفتر اشیاء گمشده عظیم، یک خورده شبیه ماه اورلاندو فیوریوزو که که هر چیزی که در دنیا گم شده است به خودش می کشد.»

«حالا نوبت آن است که ما وارد پاریس بی انتهایی بشویم که عشق کلکسیون بازهاست، این شهری که شما را دعوت می کند که از هرچیزی مجموعه ای ترتیب بدهید، چرا که این شهر جمع می کند و طبقه بندی می کند و دوباره پخش می کند، جایی که شما می توانید مثل یک اکتشاف باستان شناسی زمین را جستجو کنید. باز تجربه کلکسیونری می تواند یک ماجراجویی وجودی باشد، جستجویی برای خود از طریق ابژه ها، اکتشافی در دنیا که همزمان به واقعیت رسیدن خود است. اما من نمی توانم ادعا کنم که غریزه کلکسیونری دارم، یا بهتر است بگویم این غریزه فقط با چیزهای غیرملموس مانند تصاویر فیلمهای قدیمی، مجموعه ای از خاطرات، یا گروهی از سایه های تاریک و روشن برانگیخته و بیدار می شود.»

«بایستی این نتیجه را بگیرم که پاریس برای من شهر پختگی است: به این معنی که دیگر من آن را در فضای روحی کشف جهان نگاه نمی کنم، که ماجراجویی است که اختصاص به جوانان دارد. من در ارتباطم با جهان از کشف کردن به رجوع کردن رسیده ام، به این معنی که این جهان مجموعه ای از داده هاست ک آنجا و مستقل از من وجود دارد، داده هایی که من  می توانم مقایسه کنم ، ترکیب کنم، انتقال بدهم، و گاهی هم خدا بخواهد لذت ببرم، اما همیشه کمی بافاصله و از بیرون…»

 

 

[۱] بخشی از یک مصاحبه تلویزیونی در سال ۱۹۷۴ (نبایستی تعجب کرد که پاریس امروزی با پاریسی که کالوینو توصیف می کند تفاوتهایی پیدا کرده باشد.)

[۲]  [این نمایشگاه های جهانی صنعتی در اروپا از سال ۱۸۴۴ و از پاریس شروع شد.]

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر…

 

بهمن جان!

برای عیدت یک برنامه دارم صد بار بهتر از آن بغداد خراب شده. البته چون این سفر هم از من به تو می رسه، یک جور سفر خدادادی محسوب می شه، که طبق معمول زحمت هایش را من می کشم، و کیفش را تو می بری، پس می توانی اسم این سفر را هم بگذاری سفر بغداد (= در لغت به معنی خداداد). این سفر سفری است به شرقی ترین کانون تمدن کهن ترین قاره آسیا. بله اگر ایران را غربی ترین کانون تمدن آسیا در نظر بگیریم، که در ارتباط با کانونهای تمدن اروپایی نضج گرفته، ژاپن را بایستی شرقی ترینشان، و به همین خاطر، متفاوت ترینشان با تمدن خودمان در نظر بگیری. بله! درست شنیدی! سفر ژاپن! انقدر عجز و لابه کردی که دلم به حالت سوخت و فکر کردم بهتر است جایی بروی که کمی روحت را خانه تکانی کنی، و چه جایی بهتر از ژاپن؟ با آن طبیعت وحشی، و آن آدمهای رام؟ شاید کمی یاد یگیری طبیعت وحشی ات را کنار بگذاری، و وقتی برگشتی چهار کلام که می خواهی بنویسی با تکه پرانی صد جور بزک نکنی.

در مورد سخنرانی شیراز هم با اینکه دوست عزیزم جلیل اعتماد خیلی زحمت کشیده بود، اما اطلاع رسانی به درستی انجام نشده بود، و به همین خاطر هم تعداد زیادی از کسانی که علاقمند بودند احتمالا نتوانستند شرکت کنند. اما بحث های جالبی هم پیش آمد، از جمله ارتباط این جمله شاملو که دلش می خواسته آهنگساز بشه، با نوع شعر او، که در اصل مبتنی بر موسیقی حروف یا همان موسیقی درونی است (به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل، ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب…)، چون وقتی از آسمان موسیقی به زمین شعر نزول می کنی، به موسیقی حروف بر می گردی، چرا که صعود موسیقی در معنای عام آن در واقع با حذف موسیقی حروف و توسعه موسیقی وزن و لحن انجام می شود. تزی که در ادامه کتاب «گمشده در آینه» دارم آن را تکمیل می کنم.

اینکه می خواهم مطب را تعطیل کنم چیز غریبی نیست. در واقع کار روانپزشکی و دارو درمانی در تهران یعنی صحه گذاشتن بر بی گناهی سوژه، در علائمی که برای او حادث شده است، که می دانی مطابق با اعتقاد من نیست، که سوژه را مسئول علائمش می دانم، مسئول موقعیتی که اشغال کرده است. اینکه زمین و زمان چنین حماقتی را تبلیغ می کنند، و عده ای هم زیر علم چنین خزعبلاتی سینه می زنند، دلیل نمی شود که من هم با کارم بر آن صحه بگذارم. البته خدمت به افراد پسیکوتیک، و توجه کافی نشان دادن به جان مایه سخنان پر حقیقتشان چیزی نیست که از آن دست بردارم، بنابراین فعلا به کارم در درمانگاه آودیسیان ادامه می دهم. مخصوصا وقتی با کمال تاسف می شنوم که هنوز ما دهه ها از علم روز عقب هستیم، هنوز در بیمارستانهای روانپزشکی با بیماران پسیکوتیک برخورد مناسبی نمی شود، و هنوز یاد نگرفته ایم که به پسیکوز (جنون) به چشم یک گنجینه نگاه کنیم، و نه به چشم یک نقص. نمی توانی تصور کنی که دانشجویان از اینکه به جنون از این دید نگاه کنیم چقدر حیرت کرده بودند. البته خیل استادان محترمشان که به تکرار کلیشه های همیشگی شان دل بسته اند، حتی برای کنجکاوی هم به سخنرانی ام سرک نکشیدند. کنجکاو بودن کار هرکسی نیست، برخلاف فضولی و خود را وسط انداختن که همه در آن به مقام استادی رسیده اند.

بگذریم. امیدوارم سفر ژاپن بهت خوش بگذره…

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد        بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

در هر طرف ز خیل حوادث کمین گهست      زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار     روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که در صفحه جهان       این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

بایستی خیلی سپاسگزار کسی باشیم که بار دیگر جان من و تو را به هم پیوند داد:

به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی      خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید          که می رویم به داغ بلند بالایی

مرا که از رخ او ماه در شبستان است       کجا بود به فروغ ستاره پروایی

درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار         که حیف باشد ازو غیر او تمنایی

 

زیاده قربانت

فرزام

 

 

 

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند…

 

به به آقا فرزام!

آقا چی شد عنایتتون بالاخره متوجه ما بندگان سراپا تقصیر شد؟ شوخی رو بذاریم کنار، خیلی از دیدن نامه ات شاد شدم. در ضمن دو تا چیز رو هم متوجه شدم. اینکه بالاخره می خوای از قهر و قهر بازی دست برداری (آیینه نفی و این حرفها چیه؟ اینا رو از کجات در میاری؟ آهان از شهرهای بی نشان!) و اینکه امسال ظاهرا خوابی برام ندیدی، و سفری در پیش ندارم. خب چه بهتر! پامیشم میام پیشت! بالاخره به یمن این ایام مبارک بایستی بیام عید رو بهت تبریک بگم. چه بهتر که الان که اخلاقت خوشه (البته خوشیت که این باشه، وای به حال بدیت!) این مهم رو انجام بدم. در ضمن بقول پیرزن در نمایش زاویه غلامحسین ساعدی، «تو می خوای من از گفتن حقیقت خودداری کنم؟» می دونی که گفتن حقیقت و اون سفر به سرزمینهای ماورا بحار خیلی هم بد نبود، خوش گذشت. بچه برازجون رو یادته با اون دندوناش؟! منم مثل پیرزن اهل معامله ام. جایی که نفرستادیمون، یه عیدی چرب و نرم بم بدی لام تا کام دیگه حرف نمی زنم. البته بعد از انتخابات، و وقتی که عیدی رو نقد گرفتم!

راستی سخنرانی دانشگاه شیرازت چطور بود؟ استادان چطور برخورد کردند با «رستاخیز کلمات در شعر و جنون»؟ خودتم خوب می دونی که این سخنرانی و تحقیقاتی که در مورد شعر حافظ و موسیقی کلام داری می کنی به من مدیونی، چون بهترین لابراتوار شعر و جنونت من هستم! البته دستت درد نکنه که جنونم رو قدری معالجه کردی، ولی نه اونقدر که دیگه شعر نتونم بگم. شیراز خوش گذشت؟ البته جایی که حافظ باشه، حتما بهت خوش می گذره. چشمان مست رو در آرامگاه حافظ دیدی؟ می گم تو که انقدر کشته مرده حافظی، کاش رختخوابت رو می بردی همونجا پهن می کردی و ای بسا عیش که با بخت خداداده می کردی… البته شاید تنها شباهت بزرگ ما جنون مشترکمان در مورد حافظ باشه…

قاصد منزل سلمی که سلامت بادش       چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند     گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز         که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

شاه را به بوود از طاعت صد ساله و زهد    قدر یکساعته عمری که درو داد کند

حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد                  تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی است     فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز            خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

حالا چی میشد واسه عید منو می فرستادی بغداد؟

حالا واقعا می خوای مطبت رو تعطیل کنی؟

ارادت

ب.ب / جم

شوخى هاى کیهانى (ایتالو کالوینو) منتشر شد٠٠٠

 

بهمن جان

لازم نیست از مهر خودم به تو بنویسم، خودت بهتر از هر کسى خبر دارى. اگر می بینى کم برایت مى نویسم و دلیل آن را نمى دانى، دلیلى جز این ندارد که کتاب شهرهاى بى نشان کالوینو را سرسرى خوانده اى.خوانده اى که فقط به دیگران بگویى خوانده اى،مثل خیلى افراد دیگر، که باز خدا پدرشان را بیامرزد که خوانده اند، حالا دانلود کرده اند یا از کتابخانه اى کش رفته اند و خوانده اند خیلی مهم نیست.خوانده اند، و لابد طى خواندن به این جمله برخورده اند:

جاى دیگر آیینه ى نفى است.آدمى از خردى چیزى که دارد باخبر مى شود، و از گرانى آنچه ندارد، و هرگز نخواهد داشت…

من براى تو جاى دیگرم، و بهتر که آیینه نفى تو باشم (باز از آیینه دق که تو برایم هستى که بهتر است!) تا آنچه در تو بیش از توست به ظهور برسد.پس مى بینى که دیر جواب دادن من حداقل در ظاهر دلیلى خیرخواهانه دارد.البته از این به بعد سعى مى کنم زود به زود بیایم و حسابت را برسم.البته خداییش از خوشمزگى هایت بدم نمى آید. مثل یک کتاب خوب که باز مى تواند آیینه نفى باشد، این آیینه کارآیى شگفت انگیزى دارد، و میوه دیریابى دارد، به نام فروتنى،که امیدوارم یک روز به آن دست بیابى.من که در زندگى خوشبختانه از آیینه نفى زیاد برخوردار بودم،از عشق و دوست و استاد بگیر تا کتابهایی مثل سقوط آلبر کامو و مردگان بى کفن و دفن سارتر و ابله داستایوفسکى و آثار لکان و میلر و ….در نهایت استاد استادان بى پرده گو و بى تعارف،آرتور شوپنهاور، ولى به این میوه دست نیافتم. جهان رازهایش را بر فروتنان آشکار مى کند، و امیدوارم روزى از لذت کشف برخوردار شوى.

با این اوضاعى که نشر پیدا کرده، و pdf هاى رایگان کتابهاى تازه چپ شده مثل آب خوردن در اختیار همه قرار مى گیرد، و گروه هاى متظاهر روشنفکرانه با دل راحت و براى پیدا کردن جفت مناسب براى یک لقاح فوق العاده ، بخشیدن pdf حاصل کار یک آدم مفلوک را که بیخودى عمرش را صرف نوشتن یا ترجمه کتابى کرده در جاهایی مثل تلگرام به جاى نامه هاى عاشقانه رد و بدل مى کنند، چیزى نمانده که کتابهایم را روى یک غربیلک بریزم و مدل نمکى در مسافران مهتاب بروم در کوچه و داد بزنم:آى شهرهاى بى نشان، آى شوخى هاى کیهانى، آى گمشده در آیینه….بدو و ببر…تعویض با آبگرم کن سوخته، دستگاه کمودور یا آتارى، بخارى نفت سوز، کترى لرد گرفته…  اینا رو گفتم که به تیترى که گذاشتم گیر ندى….

حالا تو هم هى راجع به انتخابات حرف بزن تا بیان باز ببرنت اونجا که عرب نى انداخت.این همه موضوع تو این مملکت هست تو گیر دادى به انتخابات؟تو روز روشن میان از طرف اداره برق کونتور برقت را به ادعاى واهى برق دزدى مى برند تا تو را بچاپند، یا مى آیند به زور از مطب ات عوارض غیرقانونى مى گیرند براى شهردارى، طورى که به فکر مى افتى مطبت را تعطیل کنى آن وقت تو گیر دادى به انتخابات؟ دلت خوشه واقعا…

مواظب خودت باش واقعا. تو نباشى به کى گیر بدیم؟

زیاده قربانت

فرزام

اربابان بخل و رنجوری…

دوست عزیزم! فرزام جان!

ممنون که بالاخره زبان به سخن گشودی و بالاتر از اون تولدم رو تبریک گفتی! به خدا راضی به زحمت نبودیم! هر پیامی از یار نسیمی است جان افزا (حالا نگی انقده زبون نریز!!). مگه نمی گفتی جان من فدای کسی که دل و زبانش یکی باشد؟ باور کن که دل و زبانم یکی است…

اما واقعا روی چه نکته ای دست گذاشتی… بهمنی از ایده ها و تصاویر و نواهای خلاق، که جایشان در سرزمین ما خالی است. ماییم و حداکثر بوران کوتاه مدتی، و تب هایی که خیلی زود به عرق  می نشیند، و کسی هم گناهکار نیست، هر چه باشد ما هم آنچه از دستمان بر می آمده انجام داده ایم. چه کسی می تواند این گسیختگی ها را چوش بدهد؟ مرا یاد حرف دولت آبادی انداختی که بخل، اساس و بنه ی رفتاری روانی ما مردم است. دولت آبادی سوال می کند که این خصیصه ی سمج از کجا آمده که مردم از شادی و بالندگی و شایستگی دیگری – دیگران، دچار بغض و دنائت و رنجوری می شوند؟ (نون نوشتن/ نشر چشمه). فکر می کنم قدری پاسخ این سوال را دادی. البته او خودش هم در این کتاب به زیبایی توضیح می دهد که بخاطر مناسبات سنتی تولید – دامداری، زمینداری – ریخت ذهنیت ما مخروطی شده است که هرقضیه و هر مشاهده و هر تجربه ای را بر اساس یک الگوی مخروطی ارزیابی می کند، و  بالا به پایین، راس به قاعده مسائل را دیکته می کند. به همین خاطر خیلی مهم نیست که راس مخروط را چه کسی اشغال می کند، ریخت ذهنی خود ما از او یک فعال ما یشاء می سازد، و تا این ریخت ذهنی تغییر نکرده، ما محکوم به تکرار همان تاریخ گذشته مان هستیم، همان رابطه ارباب و بنده… آن وقت صحبت از آزادی و حقیقت و استغنا یک یاوه گویی بیشتر نیست، چون هیچ یک از این سه در رابطه ارباب و بنده جایی ندارد. مثلا در چنین سرزمین هایی اول کاندیداها را خودشان انتخاب می کنند، بعد می گویند بفرمایید رای بدهید!… می بینی که مصاحبت با تو از من هم یک تحلیل گر ساخته! حالا بگو ببینم چطور بود حرفام؟

راستی از این تبریک تولد ناغافل، فکر کردم که می خوای بالاخره روزه سکوتت رو بشکنی و دوباره نامه نگاری رو با من شروع کنی. یه حسی هم دارم که انگار برای عیدم یک نقشه هایی کشیدی؟ بگو ببینم درست می گم؟ از نامه قبلیت اینطور فهمیدم که خیلی هم سفر شیراز رو حروم نکردم. حالا وقتشه بهم جایزه بدی؟ جایزم چیه؟ رادیوی برق و باطری، یک استکان نشکن، یک بشکن و دو بشکن، سماور روسی، اتوی ذغالی، یخچال نفتی؟ بگو که دلم کبابه…

به امید دیدار

ب. ب

 

گوته و حافظ، هوگو و حافظ

 

بهمن جان

سالروز تولدت را تبریک می گویم. امیدوارم ۱۲۰ ساله شی، و اونقدر زندگی کنی که ایرانی را ببینی که در قد و قامت این سرزمین کهن چندهزار ساله باشد، در اندازه های آن چه برای این فرهنگ و تمدن عمیق و جاودان مناسب است، ایرانی آغوش گشوده برای ارزشهای چندهزار ساله ایرانی، آزادی، حقیقت و استغنا…

این همه سحرآمیزی در آرامگاه حافظ، جا دارد که باشد. نمی دانم می دانی که در بین ستونهای ادبیات اروپا، یعنی هومر و شکسپیر و دانته و گوته، تنها ستونی که بخت آن را داشت با حافظ عمیقا آشنا شود، گوته آلمانی بود، نویسنده تراژدی عظیم فاوست، که یک جور داستان مدرنیته است. گوته در تاریخ اروپا و آلمان همان جایگاهی را دارد که ولتر در تاریخ فرانسه، و به حق می توان عصری را به نام او نامگذاری کرد. می دانی این مروج بزرگ ایده های پاک و آسمانی روشنگری، یعنی حقیقت، آزادی و استغنا، در مواجهه با حافظ چه می گوید؟ این جمله از اوست: «ای حافظ، خود را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست» و «من ناگزیر شدم که بیافرینم، زیرا که بی آن نمی توانستم این تجلی نیرومند [حافظ] را تحمل کنم.»

می گویند «در حافظ و در گوته، کشش و کوشش مدام به سوی رهایی، آزادگی، عاشق شدن با دل و جان، دوری از تعصب و آزار دیگران، احترام به انسان و شایستگی های درونی او، مایه های اصلی است و به همین دلیل وقتی شاعر آلمانی به چشمه نوش ادب فارسی و شعر حافظ می رسد، همه ملاحظات قومی و غرور ملی را کنار می گذارد و در برابر شاعر ایرانی سر تعظیم فرود می آورد و او را استاد می نامد. » اما همین موضوع در مورد بزرگ مرد ادبیات فرانسه یعنی ویکتور هوگو، خالق بی نوایان نیز صادق است.  او یکی از اشعار حافظ را در صدر نخستین چاپ غزلیات خود آورد:

حال دل با تو گفتنم هوس است        سخن دل شنفتنم هوس است

او آنقدر حافظ را دوست داشت که آرزو می کرد کاش در شیراز چشم به هستی گشوده بود. اما اولین کسی که تمام غزلیات حافظ را با تلاشی بیست ساله به زبان فرانسه درآورد ادیبی بود به نام شارل هانری دوفوشه کور شاگرد هانری کربن. او می گوید: «دیوان حافظ به زبان فارسی برای فارسی زبانان گنجی ویژه است که هیچ خارجی نمی تواند همه زیبایی ها و گوهرهای آن را دریابد و به دست آورد، به همین دلیل بر این باورم که حافظ عجیب، زیبا، دست نیافتنی و معجزه است… قدرت موسیقی شعر او به هیچ زبانی قابل ترجمه نیست».

آری حافظ این است. صدها سال پیش از گوته حافظ مروج همان ایده های روشنگری است، و اینکه در این سرزمین چه به سر آن آرمانها، یعنی حقیقت و آزادی و استغنا آمد خود بحث جداگانه ای را می طلبد. حداقل بایستی گفت که ما از نظر ایده سالها جلوتر بوده ایم، اما چرا وضعیتمان چنین است، و چنین شکاف بزرگی بین ایدآلهایمان و وضعیت عملی مان وجود دارد، بسیار جای سوال دارد. چه بسا این شکافی باشد که آن را همه جا می بینیم، نه تنها بین ایده و عمل، بلکه بین اذهان افراد خلاق و روشنگر، بین طبقه های مختلف اجتماع، درون یک طبقه، درون صاحبان یک شغل،  بین نسل های متوالی، بین افراد یک خانواده… شمشیر مغول و ترک و افغان در طول تاریخ سراسر کشمکشمان روحمان را شقه شقه کرده است، و این است که حوزه های مختلف فکری و هنری مانند جزیره های دور از همی شده اند که آنها را با یکدیگر کاری نیست، یا اگر کاری باهم دارند از نوع دشمنی و دندان نشان دادن است، و همین است دلیل ناموثر و ابتر و عقیم شدن آنها. در حالی که در اروپا می بینی فلسفه دین را تحت تاثیر قرار می دهد، و این دو فیزیک را، و این سه نقاشی را، و این چهار، ادبیات را، و این پنج موسیقی را، و این شش سیاست را … اپرای فلوت سحر آمیز موتسارت تجسم ایده های روشنگری است، بارها و بارها نمایشنامه های شکسپیر به صورت اپرا در می آید و … بهمنی از نوک کوه راه می افتد و همه چیز و همه کس را با خود می برد، و همین است مفهوم مدرنیته. این است تضاد ارواح به هم پیوسته در آن سرزمین، با ارواح مشکوک، پر رشک، گسیخته، مغشوش و متوهم این سرزمین. تنها در سرزمین ماست که یک غول ادبی مثل علی اصغر حکمت، غول دیگری یعنی هدایت را به کلانتری می برد تا از او تعهد بگیرد که دیگر چنان مزخرفاتی ننویسد، یا هر روز کتابهای چاپ می شود که آثار بزرگ ادبی مان را با آثار درجه ۴ و ۵ سینمایی و هنری دنیا مقایسه کند؛ باور نمی کنی کتاب «من و بوف کور» را بخوان (انتشارات نگاه). این هنرها تنها از ارواح یخ زده و متوحش و کز کرده و لرزان ما بر می آید، و صد اسف بر ما، و متفکران و بزرگان ما!

آری اگر فضای فکری قرن بیستم اروپا متوجه زبان و زمان است، این دو در ادبیات این سرزمین جلوه نابی دارد. و اگر من کالوینو را برای ترجمه انتخاب کرده ام دلیلی جز این نداشته که تجلی چکیده ای بوده از وضعیت فکری و روحی قرن بیستم اروپا. منتهی یک تلاش کوچک تک نفره به چه می ارزد؟ و چه حاصلی می تواند داشته باشد؟ چاپ دوم شهرهای بی نشان در ۵۰۰ نسخه! می دانی؟ همان بهتر که ترجمه را دیگر ببوسم و بگذارم کنار. در سرزمینی که برای یک کتاب مدتها تحقیق می کنی و برایش چندین صفحه سیاه می کنی، و دست آخر به تو می گویند به چه جراتی برای کالوینو این همه مقدمه نوشتی خفقان گرفتن بهتر است.

به امید جاری شدن آرمانهای روشنگری در این سرزمین… و در روح تک تک ما.

ارادت

فرزام

 

بخش های مربوط به گوته و هوگو از: حافظ در آن سوی مرزها / تالیف دکتر امیر اسماعیل آذر / به اهتمام مریم برزگر / انتشارات سخن / تهران ۱۳۹۰

 

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت… (۴)

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت… (۴)

 

شیراز و آب رکنی و آن باد خوش نسیم        عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

وقتی شاه خوارزم چنین چیزی می گوید بایستی رفت و آب رکنی را نزدیک تر به سرچشمه اش، در آرامگاه سعدی دید. وقتی از جلوی باغ جهان نما سوار بر اتوبوسی می شوم تا خود را به سعدیه برسانم، علاوه بر راننده یکی از مسافران هم با مهربانی تمام به یاری ام می آیند تا راهنمایی ام کنند تا در کدام ایستگاه پیاده شوم. از جلوی آرامگاه هفت تنان که هفت عارف اند – به رسم عارفان اینجا بی نام و بی نشان – رد می شویم تا اینکه بالاخره اتوبوس سر کوچه ای می ایستد که در نهایت به باغ مصفای سعدی می رسد. مشتاقم به حوضچه ای که در زیر آرامگاه است بروم و در آب رکنی ماهیان سرخی را ببینم که در زلال آب شهر ادب و عرفان به آب تنی مشغولند. اما افسوس که آب رکنی دیریست که آلوده شده – خدا را شکر می کنم که کسی دیگر نمی تواند آب ادب را در این شهر آلوده کند –  و دیگر خبری از ماهیان سرخ نیست، و فقط عده ای مشغول ادای حرکات فرهنگی! خارجیان اند و به داخل آن حوضچه سکه می اندازند! افسوس که دیری است گل و ریحان و کبکان و غوکان و ماهیان از سکه افتاده اند.

در آرامگاه سعدی بر کاشی های لاجوردی اشغاری هوش ربا از شیخ اجل هست و همینطور داستانی از گلستان:

«یاد دارم که با کاروانی همه شب رفته بودم و سحرگاه در کنار بیشه ای خفته. شوریده ای در آن سفر همراه ما بود. نعره ای بزد و راه بیابان پیش گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود. گفت بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان از آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می نالید         عقل و صبرم ربود و طاقت و هوش…»

حال فکر کنید که چنین داستانی در زمان ما اتفاق می افتاد:

«یاد دارم که با کاروانی همه شب رفته بودم و سحرگاه در کنار بیشه ای خفته. شوریده ای از بیمارستان گریخته در آن سفر همراه ما بود. نعره ای بزد و راه بیابان پیش گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد با خود گفتم خدایا این دیگر چه مصیبتی بود که بر ما ارزانی داشتی؟ اگرچه صحبت شوریدگان شرط عقل نیست از ره نصیحت با او سخن آغاز کردم که: پدر جان! مگر دارو فراموش کردی که درشتی می کنی؟! این سرپرست کاروان کجاست که غل و زنجیری گران بر پای این شوریده بندد و او را راهی بیمارستان کند و جان ما را از دست او خلاصی بخشد؟ ای داد! ای هوار!

دوش آنکه می نالید من بودم (و الی آخر!)…»

بگذریم.

اینجا هم اما معبد عاشقان است:

به امید آنکه جایی قدمی نهاده باشی          همه خاکهای شیراز به دیدگان برفتم

سعدی اینگونه از موطنش سخن می گوید:

چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازند            که زیر بال همای بلند پروازند

یا:

باد صبح و خاک شیراز آتشی است         هر که را در وی گرفت آرام نیست(۱)

که آدم را ناخودآگاه یاد این غزل زیبایش می اندازد:

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت         چشم ندارد خلاص هر که درین دام رفت

یاد تو می رفت و ما عاشق و بیدل بدیم       پرده برانداختی کار به اتمام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی        حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت

هرکه هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت       آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان          راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی      می چو فروشد به کام، عقل به ناکام رفت

با این اشعار زیبا دیگر نظر چه کسی به سروهای زیبای این باغ جلب می شود؟

هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی        ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

یا چشم نمی بیند یا راه نمی داند           هر که او ز وجود خود دارد ز تو پروایی

دیوانه ی عشقت را جایی نظر افتاده ست     که آنجا نتواند رفت اندیشه ی دانایی

امید تو بیرون برد از دل همه امیدی            سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش               آن که ش نظری باشد با قامت زیبایی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟        گویم که سری دارم درباخته در پایی

زنهار نمی خواهم که ز کشتن امانم ده       تا سیرترت بینم، یک لحظه مدارایی

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت         گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

گویند تمنایی از دوست بکن، سعدی!         جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

اینجوریه دوست دکترم!

ب. ب

 

 

(۱) شیراز شهر جاویدان/ علی سامی / انتشارات لوکس/ ۱۳۶۳

 

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت… (۳)

 

دکتر جان

آقا جان یه فکری به حال ما بکن. هر وقت می خوام راجع به شیراز بنویسم می بینم دستم فقط می رود که در مورد شاه خوارزم بنویسم، و مقبره پر برکت او، که در آنجا نوای شجریان و شهرام ناظری هم شعرهایش را در جان آدم می نشاند. چه کنم جز طواف کردن در خانه دوست کاری دگر یاد نداد استادم، گرچه بایستی این را هم گفت که:

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس            که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

که پیش حافظ که آدم می رسد بی وزن می شود، و دلش می خواهد بال داشت و بالهایش را باز می کرد و در آسمان می پرید. گرچه بازهم شعر دیگری از حافظ به ذهنم می کوبد و حالم را در عین سرخوشی می گیرد:

چگونه باز کنم بال در هوای وصال             که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

گرچه خود این غمها اگر نباشد که عشق درست و حسابی نمی چسبد:

غم تو خجسته بادا که غمیست جاودانی           ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی

البته آدم دلش می خواهد شیراز را هم از چشم خواجه ببیند:

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم          مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو               آنگه بگویمت که دو پیمانه در کشم

من آدم بهشتیم اما درین سفر                     حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز             استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن        من جوهری مفلسم ایرا مشوشم  (جوهری = جواهر فروش / ایرا = زیرا)

از بس که چشم مست درین شهر دیده ام       حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت       چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست      گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست           آیینه ای ندارم از آن آه می کشم

( آقای بهاء الدین خرمشاهی هم یادمان داده که آه و آیینه مثل سنگ و سبو و کارد و پنیر است چون در قدیم آه را دشمن آیینه و از بین برنده جلوه و جلای آن می دانستند.)

یکی از آن چشمان مست دخترکی بود که با خوشرویی در مقبره حافظ Audio Guide اجاره می داد. راهنمای صوتی که در آخرین بخش مترنم به یکی از اشعار حافظ از زبان شهرام ناظری بود. از من پرسید از کجا می آیید؟ جواب دادم از تهران. گفت آهان حدس می زدم چون مردم خود شیزاز از این کارها نمی کنند. یاد راننده ای افتادم که صبح از فرودگاه مرا به هتلم رساند. از او پرسیده بودم صبح شنبه چرا خیابانها انقدر خلوت است؟ او پاسخ داده بود آخر پنح شنبه و جمعه تعطیل است و مردم برای تفریح به خارج از شهر می روند. بعد که صورت تعجب زده مرا دیده بود در ادامه توضیح داده بود که: خب پس کی از تفریح که بر می گردند استراحت کنند کاکو؟!!!

رفتم و حدود یک ساعتی با آن راهنمای صوتی با حافظ عشق کردم. جالب این بود که وقتی برگشتم و Audio Guide را پس دادم دخترک گفت چرا اینقدر زود؟! خوشم آمد از این همه مهمان نوازی و مهربانی. هیچ وقت در یک کشور اروپایی چنین برخوردی را از کسی نمی بینی. بجای اینکه بگویند چقدر زود ممکن بگویند یک ساعت وقت دارید…

فعلا همین. شیراز یعنی حافظ و جهان او و لاغیر. به قول وزیرش روزبهان بقلی: جانی که جهان عشق تو شد کجاست؟ دلی که عشق تو دارد چه جاست؟ … روح من با روح تو بیامیخت. در دوری و نزدیکی من توام، تو منی…(۱)

زیاده قربانت

ب. ب

 

(۱) شرح شطحیات/ شیخ روزبهان بقلی شیرازی/ به تصحیح هنری کوربن / انتشارات طهوری و انجمن ایران شناسی فرانسه در تهران