شوخى هاى کیهانى (ایتالو کالوینو) منتشر شد٠٠٠

 

بهمن جان

لازم نیست از مهر خودم به تو بنویسم، خودت بهتر از هر کسى خبر دارى. اگر می بینى کم برایت مى نویسم و دلیل آن را نمى دانى، دلیلى جز این ندارد که کتاب شهرهاى بى نشان کالوینو را سرسرى خوانده اى.خوانده اى که فقط به دیگران بگویى خوانده اى،مثل خیلى افراد دیگر، که باز خدا پدرشان را بیامرزد که خوانده اند، حالا دانلود کرده اند یا از کتابخانه اى کش رفته اند و خوانده اند خیلی مهم نیست.خوانده اند، و لابد طى خواندن به این جمله برخورده اند:

جاى دیگر آیینه ى نفى است.آدمى از خردى چیزى که دارد باخبر مى شود، و از گرانى آنچه ندارد، و هرگز نخواهد داشت…

من براى تو جاى دیگرم، و بهتر که آیینه نفى تو باشم (باز از آیینه دق که تو برایم هستى که بهتر است!) تا آنچه در تو بیش از توست به ظهور برسد.پس مى بینى که دیر جواب دادن من حداقل در ظاهر دلیلى خیرخواهانه دارد.البته از این به بعد سعى مى کنم زود به زود بیایم و حسابت را برسم.البته خداییش از خوشمزگى هایت بدم نمى آید. مثل یک کتاب خوب که باز مى تواند آیینه نفى باشد، این آیینه کارآیى شگفت انگیزى دارد، و میوه دیریابى دارد، به نام فروتنى،که امیدوارم یک روز به آن دست بیابى.من که در زندگى خوشبختانه از آیینه نفى زیاد برخوردار بودم،از عشق و دوست و استاد بگیر تا کتابهایی مثل سقوط آلبر کامو و مردگان بى کفن و دفن سارتر و ابله داستایوفسکى و آثار لکان و میلر و ….در نهایت استاد استادان بى پرده گو و بى تعارف،آرتور شوپنهاور، ولى به این میوه دست نیافتم. جهان رازهایش را بر فروتنان آشکار مى کند، و امیدوارم روزى از لذت کشف برخوردار شوى.

با این اوضاعى که نشر پیدا کرده، و pdf هاى رایگان کتابهاى تازه چپ شده مثل آب خوردن در اختیار همه قرار مى گیرد، و گروه هاى متظاهر روشنفکرانه با دل راحت و براى پیدا کردن جفت مناسب براى یک لقاح فوق العاده ، بخشیدن pdf حاصل کار یک آدم مفلوک را که بیخودى عمرش را صرف نوشتن یا ترجمه کتابى کرده در جاهایی مثل تلگرام به جاى نامه هاى عاشقانه رد و بدل مى کنند، چیزى نمانده که کتابهایم را روى یک غربیلک بریزم و مدل نمکى در مسافران مهتاب بروم در کوچه و داد بزنم:آى شهرهاى بى نشان، آى شوخى هاى کیهانى، آى گمشده در آیینه….بدو و ببر…تعویض با آبگرم کن سوخته، دستگاه کمودور یا آتارى، بخارى نفت سوز، کترى لرد گرفته…  اینا رو گفتم که به تیترى که گذاشتم گیر ندى….

حالا تو هم هى راجع به انتخابات حرف بزن تا بیان باز ببرنت اونجا که عرب نى انداخت.این همه موضوع تو این مملکت هست تو گیر دادى به انتخابات؟تو روز روشن میان از طرف اداره برق کونتور برقت را به ادعاى واهى برق دزدى مى برند تا تو را بچاپند، یا مى آیند به زور از مطب ات عوارض غیرقانونى مى گیرند براى شهردارى، طورى که به فکر مى افتى مطبت را تعطیل کنى آن وقت تو گیر دادى به انتخابات؟ دلت خوشه واقعا…

مواظب خودت باش واقعا. تو نباشى به کى گیر بدیم؟

زیاده قربانت

فرزام

اربابان بخل و رنجوری…

دوست عزیزم! فرزام جان!

ممنون که بالاخره زبان به سخن گشودی و بالاتر از اون تولدم رو تبریک گفتی! به خدا راضی به زحمت نبودیم! هر پیامی از یار نسیمی است جان افزا (حالا نگی انقده زبون نریز!!). مگه نمی گفتی جان من فدای کسی که دل و زبانش یکی باشد؟ باور کن که دل و زبانم یکی است…

اما واقعا روی چه نکته ای دست گذاشتی… بهمنی از ایده ها و تصاویر و نواهای خلاق، که جایشان در سرزمین ما خالی است. ماییم و حداکثر بوران کوتاه مدتی، و تب هایی که خیلی زود به عرق  می نشیند، و کسی هم گناهکار نیست، هر چه باشد ما هم آنچه از دستمان بر می آمده انجام داده ایم. چه کسی می تواند این گسیختگی ها را چوش بدهد؟ مرا یاد حرف دولت آبادی انداختی که بخل، اساس و بنه ی رفتاری روانی ما مردم است. دولت آبادی سوال می کند که این خصیصه ی سمج از کجا آمده که مردم از شادی و بالندگی و شایستگی دیگری – دیگران، دچار بغض و دنائت و رنجوری می شوند؟ (نون نوشتن/ نشر چشمه). فکر می کنم قدری پاسخ این سوال را دادی. البته او خودش هم در این کتاب به زیبایی توضیح می دهد که بخاطر مناسبات سنتی تولید – دامداری، زمینداری – ریخت ذهنیت ما مخروطی شده است که هرقضیه و هر مشاهده و هر تجربه ای را بر اساس یک الگوی مخروطی ارزیابی می کند، و  بالا به پایین، راس به قاعده مسائل را دیکته می کند. به همین خاطر خیلی مهم نیست که راس مخروط را چه کسی اشغال می کند، ریخت ذهنی خود ما از او یک فعال ما یشاء می سازد، و تا این ریخت ذهنی تغییر نکرده، ما محکوم به تکرار همان تاریخ گذشته مان هستیم، همان رابطه ارباب و بنده… آن وقت صحبت از آزادی و حقیقت و استغنا یک یاوه گویی بیشتر نیست، چون هیچ یک از این سه در رابطه ارباب و بنده جایی ندارد. مثلا در چنین سرزمین هایی اول کاندیداها را خودشان انتخاب می کنند، بعد می گویند بفرمایید رای بدهید!… می بینی که مصاحبت با تو از من هم یک تحلیل گر ساخته! حالا بگو ببینم چطور بود حرفام؟

راستی از این تبریک تولد ناغافل، فکر کردم که می خوای بالاخره روزه سکوتت رو بشکنی و دوباره نامه نگاری رو با من شروع کنی. یه حسی هم دارم که انگار برای عیدم یک نقشه هایی کشیدی؟ بگو ببینم درست می گم؟ از نامه قبلیت اینطور فهمیدم که خیلی هم سفر شیراز رو حروم نکردم. حالا وقتشه بهم جایزه بدی؟ جایزم چیه؟ رادیوی برق و باطری، یک استکان نشکن، یک بشکن و دو بشکن، سماور روسی، اتوی ذغالی، یخچال نفتی؟ بگو که دلم کبابه…

به امید دیدار

ب. ب

 

گوته و حافظ، هوگو و حافظ

 

بهمن جان

سالروز تولدت را تبریک می گویم. امیدوارم ۱۲۰ ساله شی، و اونقدر زندگی کنی که ایرانی را ببینی که در قد و قامت این سرزمین کهن چندهزار ساله باشد، در اندازه های آن چه برای این فرهنگ و تمدن عمیق و جاودان مناسب است، ایرانی آغوش گشوده برای ارزشهای چندهزار ساله ایرانی، آزادی، حقیقت و استغنا…

این همه سحرآمیزی در آرامگاه حافظ، جا دارد که باشد. نمی دانم می دانی که در بین ستونهای ادبیات اروپا، یعنی هومر و شکسپیر و دانته و گوته، تنها ستونی که بخت آن را داشت با حافظ عمیقا آشنا شود، گوته آلمانی بود، نویسنده تراژدی عظیم فاوست، که یک جور داستان مدرنیته است. گوته در تاریخ اروپا و آلمان همان جایگاهی را دارد که ولتر در تاریخ فرانسه، و به حق می توان عصری را به نام او نامگذاری کرد. می دانی این مروج بزرگ ایده های پاک و آسمانی روشنگری، یعنی حقیقت، آزادی و استغنا، در مواجهه با حافظ چه می گوید؟ این جمله از اوست: «ای حافظ، خود را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست» و «من ناگزیر شدم که بیافرینم، زیرا که بی آن نمی توانستم این تجلی نیرومند [حافظ] را تحمل کنم.»

می گویند «در حافظ و در گوته، کشش و کوشش مدام به سوی رهایی، آزادگی، عاشق شدن با دل و جان، دوری از تعصب و آزار دیگران، احترام به انسان و شایستگی های درونی او، مایه های اصلی است و به همین دلیل وقتی شاعر آلمانی به چشمه نوش ادب فارسی و شعر حافظ می رسد، همه ملاحظات قومی و غرور ملی را کنار می گذارد و در برابر شاعر ایرانی سر تعظیم فرود می آورد و او را استاد می نامد. » اما همین موضوع در مورد بزرگ مرد ادبیات فرانسه یعنی ویکتور هوگو، خالق بی نوایان نیز صادق است.  او یکی از اشعار حافظ را در صدر نخستین چاپ غزلیات خود آورد:

حال دل با تو گفتنم هوس است        سخن دل شنفتنم هوس است

او آنقدر حافظ را دوست داشت که آرزو می کرد کاش در شیراز چشم به هستی گشوده بود. اما اولین کسی که تمام غزلیات حافظ را با تلاشی بیست ساله به زبان فرانسه درآورد ادیبی بود به نام شارل هانری دوفوشه کور شاگرد هانری کربن. او می گوید: «دیوان حافظ به زبان فارسی برای فارسی زبانان گنجی ویژه است که هیچ خارجی نمی تواند همه زیبایی ها و گوهرهای آن را دریابد و به دست آورد، به همین دلیل بر این باورم که حافظ عجیب، زیبا، دست نیافتنی و معجزه است… قدرت موسیقی شعر او به هیچ زبانی قابل ترجمه نیست».

آری حافظ این است. صدها سال پیش از گوته حافظ مروج همان ایده های روشنگری است، و اینکه در این سرزمین چه به سر آن آرمانها، یعنی حقیقت و آزادی و استغنا آمد خود بحث جداگانه ای را می طلبد. حداقل بایستی گفت که ما از نظر ایده سالها جلوتر بوده ایم، اما چرا وضعیتمان چنین است، و چنین شکاف بزرگی بین ایدآلهایمان و وضعیت عملی مان وجود دارد، بسیار جای سوال دارد. چه بسا این شکافی باشد که آن را همه جا می بینیم، نه تنها بین ایده و عمل، بلکه بین اذهان افراد خلاق و روشنگر، بین طبقه های مختلف اجتماع، درون یک طبقه، درون صاحبان یک شغل،  بین نسل های متوالی، بین افراد یک خانواده… شمشیر مغول و ترک و افغان در طول تاریخ سراسر کشمکشمان روحمان را شقه شقه کرده است، و این است که حوزه های مختلف فکری و هنری مانند جزیره های دور از همی شده اند که آنها را با یکدیگر کاری نیست، یا اگر کاری باهم دارند از نوع دشمنی و دندان نشان دادن است، و همین است دلیل ناموثر و ابتر و عقیم شدن آنها. در حالی که در اروپا می بینی فلسفه دین را تحت تاثیر قرار می دهد، و این دو فیزیک را، و این سه نقاشی را، و این چهار، ادبیات را، و این پنج موسیقی را، و این شش سیاست را … اپرای فلوت سحر آمیز موتسارت تجسم ایده های روشنگری است، بارها و بارها نمایشنامه های شکسپیر به صورت اپرا در می آید و … بهمنی از نوک کوه راه می افتد و همه چیز و همه کس را با خود می برد، و همین است مفهوم مدرنیته. این است تضاد ارواح به هم پیوسته در آن سرزمین، با ارواح مشکوک، پر رشک، گسیخته، مغشوش و متوهم این سرزمین. تنها در سرزمین ماست که یک غول ادبی مثل علی اصغر حکمت، غول دیگری یعنی هدایت را به کلانتری می برد تا از او تعهد بگیرد که دیگر چنان مزخرفاتی ننویسد، یا هر روز کتابهای چاپ می شود که آثار بزرگ ادبی مان را با آثار درجه ۴ و ۵ سینمایی و هنری دنیا مقایسه کند؛ باور نمی کنی کتاب «من و بوف کور» را بخوان (انتشارات نگاه). این هنرها تنها از ارواح یخ زده و متوحش و کز کرده و لرزان ما بر می آید، و صد اسف بر ما، و متفکران و بزرگان ما!

آری اگر فضای فکری قرن بیستم اروپا متوجه زبان و زمان است، این دو در ادبیات این سرزمین جلوه نابی دارد. و اگر من کالوینو را برای ترجمه انتخاب کرده ام دلیلی جز این نداشته که تجلی چکیده ای بوده از وضعیت فکری و روحی قرن بیستم اروپا. منتهی یک تلاش کوچک تک نفره به چه می ارزد؟ و چه حاصلی می تواند داشته باشد؟ چاپ دوم شهرهای بی نشان در ۵۰۰ نسخه! می دانی؟ همان بهتر که ترجمه را دیگر ببوسم و بگذارم کنار. در سرزمینی که برای یک کتاب مدتها تحقیق می کنی و برایش چندین صفحه سیاه می کنی، و دست آخر به تو می گویند به چه جراتی برای کالوینو این همه مقدمه نوشتی خفقان گرفتن بهتر است.

به امید جاری شدن آرمانهای روشنگری در این سرزمین… و در روح تک تک ما.

ارادت

فرزام

 

بخش های مربوط به گوته و هوگو از: حافظ در آن سوی مرزها / تالیف دکتر امیر اسماعیل آذر / به اهتمام مریم برزگر / انتشارات سخن / تهران ۱۳۹۰

 

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت… (۴)

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت… (۴)

 

شیراز و آب رکنی و آن باد خوش نسیم        عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

وقتی شاه خوارزم چنین چیزی می گوید بایستی رفت و آب رکنی را نزدیک تر به سرچشمه اش، در آرامگاه سعدی دید. وقتی از جلوی باغ جهان نما سوار بر اتوبوسی می شوم تا خود را به سعدیه برسانم، علاوه بر راننده یکی از مسافران هم با مهربانی تمام به یاری ام می آیند تا راهنمایی ام کنند تا در کدام ایستگاه پیاده شوم. از جلوی آرامگاه هفت تنان که هفت عارف اند – به رسم عارفان اینجا بی نام و بی نشان – رد می شویم تا اینکه بالاخره اتوبوس سر کوچه ای می ایستد که در نهایت به باغ مصفای سعدی می رسد. مشتاقم به حوضچه ای که در زیر آرامگاه است بروم و در آب رکنی ماهیان سرخی را ببینم که در زلال آب شهر ادب و عرفان به آب تنی مشغولند. اما افسوس که آب رکنی دیریست که آلوده شده – خدا را شکر می کنم که کسی دیگر نمی تواند آب ادب را در این شهر آلوده کند –  و دیگر خبری از ماهیان سرخ نیست، و فقط عده ای مشغول ادای حرکات فرهنگی! خارجیان اند و به داخل آن حوضچه سکه می اندازند! افسوس که دیری است گل و ریحان و کبکان و غوکان و ماهیان از سکه افتاده اند.

در آرامگاه سعدی بر کاشی های لاجوردی اشغاری هوش ربا از شیخ اجل هست و همینطور داستانی از گلستان:

«یاد دارم که با کاروانی همه شب رفته بودم و سحرگاه در کنار بیشه ای خفته. شوریده ای در آن سفر همراه ما بود. نعره ای بزد و راه بیابان پیش گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود. گفت بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان از آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می نالید         عقل و صبرم ربود و طاقت و هوش…»

حال فکر کنید که چنین داستانی در زمان ما اتفاق می افتاد:

«یاد دارم که با کاروانی همه شب رفته بودم و سحرگاه در کنار بیشه ای خفته. شوریده ای از بیمارستان گریخته در آن سفر همراه ما بود. نعره ای بزد و راه بیابان پیش گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد با خود گفتم خدایا این دیگر چه مصیبتی بود که بر ما ارزانی داشتی؟ اگرچه صحبت شوریدگان شرط عقل نیست از ره نصیحت با او سخن آغاز کردم که: پدر جان! مگر دارو فراموش کردی که درشتی می کنی؟! این سرپرست کاروان کجاست که غل و زنجیری گران بر پای این شوریده بندد و او را راهی بیمارستان کند و جان ما را از دست او خلاصی بخشد؟ ای داد! ای هوار!

دوش آنکه می نالید من بودم (و الی آخر!)…»

بگذریم.

اینجا هم اما معبد عاشقان است:

به امید آنکه جایی قدمی نهاده باشی          همه خاکهای شیراز به دیدگان برفتم

سعدی اینگونه از موطنش سخن می گوید:

چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازند            که زیر بال همای بلند پروازند

یا:

باد صبح و خاک شیراز آتشی است         هر که را در وی گرفت آرام نیست(۱)

که آدم را ناخودآگاه یاد این غزل زیبایش می اندازد:

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت         چشم ندارد خلاص هر که درین دام رفت

یاد تو می رفت و ما عاشق و بیدل بدیم       پرده برانداختی کار به اتمام رفت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی        حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت

هرکه هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت       آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان          راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت

همت سعدی به عشق میل نکردی ولی      می چو فروشد به کام، عقل به ناکام رفت

با این اشعار زیبا دیگر نظر چه کسی به سروهای زیبای این باغ جلب می شود؟

هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی        ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

یا چشم نمی بیند یا راه نمی داند           هر که او ز وجود خود دارد ز تو پروایی

دیوانه ی عشقت را جایی نظر افتاده ست     که آنجا نتواند رفت اندیشه ی دانایی

امید تو بیرون برد از دل همه امیدی            سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش               آن که ش نظری باشد با قامت زیبایی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟        گویم که سری دارم درباخته در پایی

زنهار نمی خواهم که ز کشتن امانم ده       تا سیرترت بینم، یک لحظه مدارایی

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت         گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

گویند تمنایی از دوست بکن، سعدی!         جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی

اینجوریه دوست دکترم!

ب. ب

 

 

(۱) شیراز شهر جاویدان/ علی سامی / انتشارات لوکس/ ۱۳۶۳

 

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت… (۳)

 

دکتر جان

آقا جان یه فکری به حال ما بکن. هر وقت می خوام راجع به شیراز بنویسم می بینم دستم فقط می رود که در مورد شاه خوارزم بنویسم، و مقبره پر برکت او، که در آنجا نوای شجریان و شهرام ناظری هم شعرهایش را در جان آدم می نشاند. چه کنم جز طواف کردن در خانه دوست کاری دگر یاد نداد استادم، گرچه بایستی این را هم گفت که:

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس            که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

که پیش حافظ که آدم می رسد بی وزن می شود، و دلش می خواهد بال داشت و بالهایش را باز می کرد و در آسمان می پرید. گرچه بازهم شعر دیگری از حافظ به ذهنم می کوبد و حالم را در عین سرخوشی می گیرد:

چگونه باز کنم بال در هوای وصال             که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

گرچه خود این غمها اگر نباشد که عشق درست و حسابی نمی چسبد:

غم تو خجسته بادا که غمیست جاودانی           ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی

البته آدم دلش می خواهد شیراز را هم از چشم خواجه ببیند:

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم          مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو               آنگه بگویمت که دو پیمانه در کشم

من آدم بهشتیم اما درین سفر                     حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز             استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن        من جوهری مفلسم ایرا مشوشم  (جوهری = جواهر فروش / ایرا = زیرا)

از بس که چشم مست درین شهر دیده ام       حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت       چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست      گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست           آیینه ای ندارم از آن آه می کشم

( آقای بهاء الدین خرمشاهی هم یادمان داده که آه و آیینه مثل سنگ و سبو و کارد و پنیر است چون در قدیم آه را دشمن آیینه و از بین برنده جلوه و جلای آن می دانستند.)

یکی از آن چشمان مست دخترکی بود که با خوشرویی در مقبره حافظ Audio Guide اجاره می داد. راهنمای صوتی که در آخرین بخش مترنم به یکی از اشعار حافظ از زبان شهرام ناظری بود. از من پرسید از کجا می آیید؟ جواب دادم از تهران. گفت آهان حدس می زدم چون مردم خود شیزاز از این کارها نمی کنند. یاد راننده ای افتادم که صبح از فرودگاه مرا به هتلم رساند. از او پرسیده بودم صبح شنبه چرا خیابانها انقدر خلوت است؟ او پاسخ داده بود آخر پنح شنبه و جمعه تعطیل است و مردم برای تفریح به خارج از شهر می روند. بعد که صورت تعجب زده مرا دیده بود در ادامه توضیح داده بود که: خب پس کی از تفریح که بر می گردند استراحت کنند کاکو؟!!!

رفتم و حدود یک ساعتی با آن راهنمای صوتی با حافظ عشق کردم. جالب این بود که وقتی برگشتم و Audio Guide را پس دادم دخترک گفت چرا اینقدر زود؟! خوشم آمد از این همه مهمان نوازی و مهربانی. هیچ وقت در یک کشور اروپایی چنین برخوردی را از کسی نمی بینی. بجای اینکه بگویند چقدر زود ممکن بگویند یک ساعت وقت دارید…

فعلا همین. شیراز یعنی حافظ و جهان او و لاغیر. به قول وزیرش روزبهان بقلی: جانی که جهان عشق تو شد کجاست؟ دلی که عشق تو دارد چه جاست؟ … روح من با روح تو بیامیخت. در دوری و نزدیکی من توام، تو منی…(۱)

زیاده قربانت

ب. ب

 

(۱) شرح شطحیات/ شیخ روزبهان بقلی شیرازی/ به تصحیح هنری کوربن / انتشارات طهوری و انجمن ایران شناسی فرانسه در تهران

 

مروری بر دوفیلم ۲۰۱۴ در حوزه روح و روان: Love & Mercy – The Road Within

 

فیلمهایی که با تمرکز بر «اختلالات» روح و روان ساخته می شوند، به ویژه اگر دیدی اختلال محور نداشته باشند، و بر خلاقیت (در فیلم اول love & mercy) یا وجه طنز آمیز موضوع (در فیلم دوم The Road Within) تکیه کنند، به آثار ادبی کلاسیک نزدیک می شوند، سفرهایی می شوند در روحمان به سوی ناشناخته، و ابدی، و جوهره هستی. به ویژه اگر در نظر بگیریم که این اختلالات با آنچه عادت کرده ایم نرمال به حساب بیاوریم، در یک طیف قرار می گیرند. جوهره هستی، آن رودخانه پر پیچ و تابی که هر لحظه به سنگی می خورد و هر آن با تلالو روح دیگری به رنگی در می آید، یکیست، و تنها جلوه های گوناگونی می یابد، و وقتی انگ بیماری بر خود می گیرد، رودخانه بیشتر یخ می بندد، و آمادگی آن را پیدا می کند که نامی بگیرد و توصیفش در کتابی ظاهر شود.

همه ما افکاری داریم که از ابراز آنها شرمناک می شویم. اگر کسی توانایی کنترل این افکار را نداشته باشد زندگی اجتماعی برایش سخت و غیرممکن می شود.برای وینسنت، در فیلم دوم، تشخیص بیماری تورت گذاشته شده، تا بر تفاوت او با دیگران تاکید شود. اما برای این نوجوان تحمل این موضوع، اینکه در محیطی دور از اجتماع بخواهد به سر ببرد ممکن نیست. همه ما نسبت به وضع ظاهری خود حساس هستیم، و در مورد ظاهر خود توهماتی داریم، اما وقتی این حساسیت و توهمات از حدی عبور کند، و فرد آنقدر نگران وضعیت ظاهری خود باشد که از بیم چاقی غذا نخورد، می شود آنورکسی، بیماری ماری در همین فیلم. بیماری که در دل خود گونه ای شورش بر فرهنگی هم هست که انقدر بر روی ظاهر افراد تاکید می کند، و ارزش آنها را وابسته به هیکلشان می کند. برای آنانی که به این وضع خو کرده اند، و این فشار اجتماعی را پذیرفته اند، یا جرات ندارند که با تمام وجود خود در برابر آن قد علم کنند، موضوع «بیماری» هم مطرح نیست.

داستان زندگی برایان ویلسون آهنگساز گروه بیچ بویز، که دو تا جایزه گرمی هم بالاخره می برد، در فیلم اول تصویر شده. آیا این روح شریف و راستگو و راست کردار که با آثارش به گروهی بزرگی از آدمیان خاطراتی دل انگیز بخشیده، بیشتر محتاج «درمان» است یا روانشناس او، که همه چیز را می خواهد تحت کنترل بگیرد، و حتی از اسرار زندگی عاشقانه او هم سر در بیاورد، و جلوی هر چیزی که درخششی از زندگی را دارد در زندگی او بگیرد؟ معلوم نیست اگر ملیندا (که برایان با نئولوژیسمی زیبا فامیل ledbetter را روی او می گذارد) نبود تا از حقوق او دفاع کند و روانشناس را سر جای خود بنشاند سرنوشت برایان چه می شد؟ احتمالا با آن تشخیص آقای روانشناس، یعنی اسکیزوفرونی پارانوئید، از گوشه یک بیمارستان روانی سر در می آورد. چقدر تا به حال زندگی این رودخانه های افسار گسیخته و پر پیچ و تاب خلاق را در کتابی یا فیلمی مرور کرده ایم، و از خود نپرسیده ایم که این همه خلاقیت و نو آوری از کجا می آید؟ و شاید پنهانی به این رودخانه ای پر شتاب رشک ورزیده ایم. رودخانه هایی که در آثار هنری جلوه پرفروغی دارند: ون گوگ، بتهوون و داستایووسکی…

گاهی فکر می کنم چقدر خوب بود که در کتابها بجای تشخیص های روانپزشکی از استعاره هایی مانند رودخانه استفاده می شد: رودخانه های بی مهار، رودخانه های پرشتاب، رودخانه های معکوس، رودخانه های پر سنگ یا پر گل و لای… رودخانه هایی که کلمات در آن جریان دارند. آن وقت کسی جرات می کرد ادعا کند که من رودخانه ندارم؟!

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت… (۲)

 

دکتر جان

راستش یادم رفت بگویم یا نخواستم بگویم که وقتی به شیراز رسیدم با اینکه خیلی سعی کرده بودم که در سکوت و تنهایی به دیدار حافظ بروم، اما از حضور او می ترسیدم. می ترسیدم مرا به حضور نپذیرد، به همین جهت کمی راهم را کج کردم، و ابتدا به باغ جهان نما رفتم، شاید که روحم با لمس نسیم باغی که عطر تمام جهان را دارد کمی سبک شود و برای دیدار دوست آماده. بعد از همانجا سعی کردم نیم نگاهی به حافظیه بیندازم، آن بهشتی که مامن گل و بلبل و چهچهه و درام و زندگی و آسمان و آهوان و سرزندگی و می و مطرب و دف و چنگ است، و آسمان به دورش طواف می کند، و پرندگانش سالهاست که مهاجرت را ترک گفته اند و در حلقه کوی او به دام افتاده اند و از دیار اول خود نشان نمی گیرند، و  حتی کرمهای درون باغچه اش طوری خاک را چنگ می زنند که گویی کاخ پادشاهی است، و هنرمندانی چون میرعماد همه رعنایی را در پای او می ریزند که رعناترین هنرمندان است و شاه شمشاد قدان و خسرو شیرین دهنان، اویی که با کلام خود مرگ را به سخره گرفته و حکایتها را پایان داده و کلام را چون کلامی آسمانی به اوج علیین اش رسانده و اشکها از چشم عشاق فروریزان کرده و نفس مریدان را در سینه حبس، و لاادری گویان بر بلندای علم و فلسفه و سخن ایستاده، و اشعارش را در اذهان بی بضاعت ما به جولان واداشته، و محبان سر کویش را به خرامیدن پرنزهتی در باغ بی آزاری فراخوانده، و دستان پر برکتش هر سال بر شاخه های درختان همیشه سبز نارنجش شکوفه های تر می کارد، و کسی را یارای سر برداشتن در محضر پر هیبتش نیست، جایی که غصه ها و قصه ها در گلو و ذهن پاک می شود و روح زنجیر می گسلد و پاک می شود و مجرد… آن باغ مجردات، آن باغی که زمین بر گرد آن می چرخد تا هر سال چهار بهار به ارمغان بیاورد، و فصول دیگر را به ظلمات بقیه زمین بسپارد…

اما شعری در عمارت وسط باغ جهان نما می بینم که مرا به حال و هوای دیگری می برد. بی درنگ قلم و کاغذی در می آورم و آن را می نویسم:

این قصر و کاخ و صفه و ایوان نگاشتن           کاشانهای سر به فلک بر افراشتن

دانی چیست تا به کام دل اندرو                  یک لحظه دوستی بتوان شاد داشتن

ورنه چگونه مردم عاقل کند بنا                    از خاک، خانه که بباید گذاشتن

وقتی به حافظیه رسیدم از چیزی تعجب کردم که در هیچ جای کره زمین از آن تعجب نکرده بودم: از سیلان و سر خوردن ابرها، اینجا تنها جای زمین است که ابرها را بر فراز آن جاهل می یابی، که چرا همانجا نمی ایستند و فرو نمی بارند بر حاصلخیزترین خاک زمین…  مگر زمین میوه ای بالاتر از سخن دارد؟!

از در خویش خدابا به بهشتم مفرست           که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

واقعا بعد از تجربه اینجا دیگر تمایلی به دیدن پاسارگاد ندارم، که پادشاه من اینجاست. خاصه پادشاهی که وزیری چون روزبهان بقلی دارد. یک روز که در بازار وکیل می چرخم، ابتدا خود را جلوی مدرسه خان می یابم، همان مدرسه ای که ملاصدرا بعد از عمری دربدری و تبعید در کهک، به آنجا آمد و کلام نرمش را بر سر و روی شاگردان بارید: حرکت جوهری. متاسفانه درش بسته است. کمی جلوتر در کوچه ای منتهی به خیابان لطفعلی خان چشمم به مقبره روزبهان روشن می شود، که مانند مقبره عبدالله خفیف، متروک و قفل شده است. از خود می پرسم چطور در پرآشوب ترین دورانها، سخن در اینجا به بالاترین نقطه اوج خود نزدیک شده است؟ راستی نمونه ای از سخن روزبهان را می خواهی؟ او هم از حرکت می گوید، که سخن اگر حرکت نکند می گندد و می پوسد:

«شطح حرکت است و آن خانه را که آرد در آن خرد کنند، مشطاح گویند از بسیاری حرکت که در او باشد. پس در سخن صوفیان شطح ماخوذ است از حرکات اسرار دلشان… چون ببینند نظایرات و مضمرات غیب غیب و اسرار عظمت، بی اختیار مستی در ایشان در آید، جان به جنبش در آید، سر به جوشش در آید، زبان به گفتن در آید…»(۱)

و این زبان یک بقال قرنها پیش است. زمانی که فروتنی و خاکساری یک فضیلت بود، بر خلاف اکنون که گنده گویی، تهی بافی و منیت تبدیل به فضیلت شده است. یک نگاهی به مجله های این دوره و زمانه بکن: فرهنگ امروز، اندیشه فلان، ادبیات بهمان. کلمات گنده گنده بر نشریاتی که با همین محتوی، چند دهه پیش نشریات زرد نامیده می شدند. واقعا چه بدبختیم که فرهنگ امروز ما فرهنگ تلگرام و فرهنگ حرفهای خاله خانم باجی شده است. دیگر از اینکه تیراژ کتاب به ۲۰۰ عدد رسیده نبایستی تعجب کنی. بایستی از این تعجب کنی که هنوز در این سرزمین کتاب چاپ می شود. وقتی متولیان فرهنگی اینها باشند چه انتظاری می توان داشت؟ آخرین شماره مجله فرهنگ امروز (شماره ۹) را دیدی؟ یکی آمده کل فلسفه قاره ای اروپا را هرکی هرکی به حساب آورده، که در آن هرکس هرچی به ذهنش می رسد به زبان می آورد! لااقل آدم دانشمند! دو نفر مثل دکارت و اسپینوزا و نیچه را استثنا کن که دلمان نسوزد! یک آدم صنعتکار به نام محمد صنعتی آمده راجع به بزرگترین و پرکارترین اندیشمند قرن بیستم نظر داده، آن هم بدون خواندن حتی یک ورق از آثار او. هر چه باشد تا پاسی از شب بیمار دیدن که اجازه نمی دهد آدم وقتش را صرف چنین مهملاتی بکند!!! آن یکی، داریوش شایگان، او که حداقل چند تا کتاب خوب هم در زمینه فلسفه ادیان دارد، و یک پوپولیست محصول دوران گهر بار احمدی نژادی نیست، اما برای اینکه از قافله مهمل گویی عقب نماند نشسته بدون اینکه در مورد جنون چیزی بداند ۳۰۰ صفحه کاغذ را سیاه کرده، و آخر هم اسمش راگذاشته جنون هشیاری!!(آخر هشیاران را به جنون چه کار؟!) و در کل این ۳۰۰ صفحه به قول خودت یک خط مطلب قابل توجه در مورد جنون و زبان خاص آن ننوشته، بعد هم نشسته هی یا این مجله و آن مجله مصاحبه کردن!! وقتی فرهنگ یک مملکتی زرد می شود، دیگر از متفکرینش هم انتظاری نمی توان داشت. زمانه زمانه شلنگ و تخته انداختن گنده گوها و مهمل بافهاست. یک نویسنده مثل کالوینو می گوید خواننده نبایستی عکسی از نویسنده در اختیار داشته باشد، تا نوشته هایش را دچار اعوجاج نکند (نقل به مضمون) آن وقت یک سری نشریه در این مملکت چاپ می شود که بیشتر یک آلبوم خانوادگی جماعت مهمل باف است. کاش لااقل اسم مجله را به سیاق رمان سارتر می گذاشتند: تهوع! اینجوری لااقل آدم دردش نمی آمد.

حالا نگی باز بهت تیکه انداختم. نگی چرا هیچ هوس دیدن جاهای جدید شهر را ندارم. آخر چیزهای جدید دیدن دارد؟ برای ما همان شیخ بقالمان بس است. سر کوی او از کون و مکان ما را بس. فکر کن روزبهان بقلی الان زنده بود آدم می رفت ازش پنیر می خرید. اون پنیر خوردن نداشت؟

خودمانیم، خوب درمانی برای گیر کردن من در آشویتز پیدا کردیا! حس می کنم حرفهایم یک مقدار تر و تازه شده و همش از آشویتز نمی نالم. دمت گرم. ولی اعصاب؟هیچی. نپرس… همه از فاجعه اقتصادی دوران مشعشع هشت ساله ۸۴ تا ۹۲ حرف می زنند، و هیچ کس متوجه فاجعه فرهنگی که اتفاق افتاده نیست. حاصل اینکه یک مشت جوان نیهلیست تربیت شده که نتیجه تماس داشتن با اساتیدی است که کتابی را بخش بخش می کنند و بین دانشجویانشان تقسیم می کنند تا به زور نمره آن را ترجمه کنند و استاد برای ارتقا آن را به اسم خودش چاپ کند. ولله من هم در چنین شرایطی درس خوانده بودم هم مهمل گو می شدم هم نیهلیست هم پوپولیست. متاسفانه راه هیپی شدن بسته شده.

بدرود

ب. ب

 

 

(۱) به نقل از هویت ایرانی و زبان فارسی / شاهرخ مسکوب / نشر فرزان / چاپ دوم ۱۳۸۴

 

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت…

دیدار با شاه خوارزم، تلاقی عشق و سکوت…

 

دکتر جان

سلام دکتر جان، بابو جان، عصبانی جان، عزیز جان…

حالا درست است که امسال سال نامرادی های تو بوده، اما دلیل نمی شود که گاه و بیگاه سر من داد بزنی.  هر چیزی به سر آدم بیاد، روان آدم پریش نشه! بابا روان پزیش میشم اون وقت می افتم رو دست خودت ها… حالا از ما گفتن.

اما الان آنقدر حال عجیبی دارم که دلم نمی خواهد دیگر نق نق کنم. به قول معروف می گویند یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم. حتی انقدرها حس و حال نوشتن را هم ندارم. این همه این ور و آن ور دنیا سرک کشیدیم آخرش دیدیم که یار خانه ما کجاست. چرا زودتر به این سفر شیراز نرفتم؟ سفر به شهری که یک سرش خانه کریم خان باشد، کریمی که به قول سعدی:

ای کریمی که از خزانه غیب          گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم           تو که با دشمنان نظر داری

که آن دوستانش هم خیلی نوبر بوده اند، یکی آغا محمد خان قاجار بوده، که حتی به قول تو به استخوانهای کریمخان و ستونهای ارگ کریمخانی هم رحم نکرده، و دیگری کلانتر شهر، که بعدها لطفعلی خان را به شهر راه نداد، تا او به کرمان برود و در آنجا دستگیر شود، و آغا محمد خان در آنجا هزاران چشم در بیاورد…

خلاصه داشتم می گفتم: یک سر دیگرش آرامگاه سعدی، یک سرش آرامستان سیبوبه (که حرکات و صرف و نحو عربی را برای تازیان مادر مرده به ارمغان آورد)، که درش را به روی مهمانان همواره قفل کرده اند، یک سرش آرامگاه خواجو با یک چنین اشعاری:

چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند

با من خسته برآنند که از پیش برانند

می‌کشند از پی خویشم که بزاری بکشندم

که مرا تا نکشند از غم خویشم نرهانند

صبر تلخست و طبیبان ز شکر خندهٔ شیرین

همچو فرهاد به جز شربت زهرم نچشانند

ایکه بر خسته دلان می‌گذری از سرحشمت

هیچ دانی که شب هجر تو چون می‌گذرانند

گر توانی بعنایت نظری کن که ضعیفان

صبر از آن نرگس مخمور توانا نتوانند

چه تمتع بود ارباب کرم را ز تنعم

گر نصیبی بگدایان محلت نرسانند

بجز از مردمک دیده اگر تشنه بمیرم

آبم این طایفه بی روی تو برلب نچکانند

آنچنان بستهٔ زنجیر سر زلف تو گشتم

که همه خلق جهانم ز کمندت نجهانند

عارفان تا که به جز روی تو در غیر نبینند

شمع را چون تو بمجلس بنشینی بنشانند

جز میانت سر موئی نشناسیم ولیکن

عاقلان معنی این نکتهٔ باریک ندانند

خواجو از مغبچگان روی مگردان که ازین روی

اهل دل معتکف کوی خرابات مغانند

یک سرش دروازه قرآن، با آن قرآن زیبایی که در موزه پارس آن را نگهداری می کنند، یک سمتش چاه مرتاض علی، یک سمتش محله سنگ سیاه با آن خانه های قدیمی، یک طرفش میدان کوزه گری باشد، یک طرف دیگرش سه راه الرحمن، انگار که با زبان حال بشنوی که:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده‌ست

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

یک طرفش مقبره روزبهان بقلی باشد، یک طرفش مقبره ابو عبدالله خفیف (که شرح زندگی اش در تذکره الاولیا آمده که روزی تنها هفت دانه مویز می خورده)، و این درویشان در نهایت بی نام و نشانی، به نحوی که حتی نامشان را هم از سنگ مزارشان دریغ کرده باشند، و به هزار زحمت پیدایشان کنی. و اما مهمترین جایگاه، جایگاه شاه خوارزم، حافظ شیرازی است که بوی خاکش هم آدم را مست می کند، چه رسد به کاشی هایی که روی آن اشعاری این چنین نوشته شده:

گلعذرای ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

این بود که به محض اینکه به شیراز رسیدم خود را به خدمت شاه خوارزم رساندم، و یک ساعتی در سکوت از حضورش محظوظ شدم، و باغ همیشه سبزی که در کار چیدن نارنج هایش بودند، که رنج های آدم همه در این مکان نارنج می شود. رفته ای رنجی بچینی، نارنج می چینی، با یادی از این شعر سعدی که:

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

مخصوصا از این لذت بردم که هنرمند فرانسوی که طراح مقبره حافظ بوده زیر کلاه درویشی که گنبد مقبره را می سازد، هشت ستون کریمخانی قرار داده. هشت ستونی که هم اشاره به قرن حافظ اند، و هم اشاره به هشت در بهشت. و چه کسی بهتر از کریمخان برای حفظ این کلاه درویشی:

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار، ما هم مردمانیم

کریمخانی که به مدد ۱۲۰۰۰ کارگر در عرض جند سال شیرازی ساخت که هنوز که هنوز است به ساخته های او می نازد. از ارگ و آب انبار و بازار بگیر تا حمام و رودخانه خشک که سابق بر این در خارج شهر قرار داشته، و امروز تقریبا میانه شهر است. و به خوبی هم نشان می دهد که حافظ و خواجو و سعدی را پس از مرگشان به بیرون شهر برده بودند، تا جرقه نبوغشان چشم کسی را از کاسه در نیاورد. و کلامشان باعث شد که در دل شهر، و در دل هر ایرانی قرار بگیرند.

اصلا قشنگ نیست که آدم سوار تاکسی بشود، بعد از خانمی که کنار پیاده رو ایستاده و دستش را برای تاکسی بلند می کند بشنود: چهار راه ادبیات؟ که اگر این شهر چهار راه ادبیات و عرفان جهان نیست، این چهار راه کجاست؟ همان طور که فلورانس چهار راه نقاشی و مجسمه سازی است، و پاریس چهار راه اندیشه، و میلان چهار راه مد، و نیویورک چهار راه هفتاد و دو ملت، و تهران چهار راه پدرسوخته بازی.

فعلا بدرود تا بقیه سفرنامه

خودت را برای پاسخ تو زحمت ننداز. حالا چه کاریه؟!!

ب. ب

 

 

 

شهر عاشقان و کریمان و خداوندان سخن

شهر عاشقان و کریمان و خداوندان سخن

 

سلام بهمن

بله درست حدس زدی که پاسخ ندادن نامه ها دلیلی دارد، ولی این دلیل بیشتر از اینکه به حال مزاجی من ربط داشته باشد، مربوط به حال توست. به کجا می روی بهمن جان؟ حدس می زنم بیشتر خوانندگان نامه های تو از گوشه کنایه های ظریفی که در آن به کار می بری بی خبر می مانند، خب هر چه باشد از ساعتها بحث ما در مورد شاه خوارزم – حافظ شیرازی – و تحول یگانه ای که در زبان ایجاد کرده بی خبرند. اما اینکه تو بر می داری و به هوای صحبت از تاریخ بیهقی سلطان محمد خوارزم شاه را شاه خوارزم می نامی، کمال بی حرمتی است. می دانی که به نظر من آدمها وقتی از ریل خارج می شوند چند کار را خوب انجام می دهند، و جامعه هم الحق که خوب با آنها تا می کند. یکی این است که به جای این که مسوولیت زندگی خود را به عهده بگیرند – همان مسوولیتی که شاه خوارزم در مورد آن چنین فرموده و آن را در ارتباط با گل آدم دانسته:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند          گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت           با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه فال به نام من دیوانه زدند – آنها شروع می کنند به بدگویی از زمین و زمان و عالم و آدم، گویی تنها قربانی شرایطی بوده اند که خودشان در آن هیچ نقشی نداشته اند. کار دیگر این است که تا بتوانند حقایق را قلب می کنند، که البته این کار هم در ارتباط تنگاتنگ با کار اول است، به همین دلیل هم هست که شاه خوارزم بلافاصله پس از ابیات بالا این بیت را گفته:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه         چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

و اگر کسی این نکته را بفهمد با عالم و آدم صلح می کند، چون در اصل با درون خود صلح کرده:

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد            صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

و اینجاست که زمینه عشق واقعی که تنها خندیدن به شعله آتش نباشد پدیدار می شود، ظرفیت واقعی برای مهر ورزیدن که لازمه اش بیرون رفتن از دایره خود و نیازهای خود است:

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع            آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

به خاطر همین هم هست که در بیت آخر حافظ به این مباهات می کند که از رخ اندیشه نقاب برداشته، چون اینها مهمترین و عمیق ترین حقایق وجودی آدم هستند، همان حقایقی که شبه علمی به نام روانشناسی سعی در انکار آنها دارد:

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب            تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

در مورد تو که چگونه از زیر بار مسوولیت شانه خالی می کنی که فعلا کسی جز من خبری ندارد. اما در مورد قلب حقایق: مرد حسابی! حالا بگو من با اینکه کسی شاه خوارزم را حافظ شیرازی بداند مشکل دارم. اما اینکه پس از همه آن بحث ها یک دفعه می زنی صحرای کربلا و یکی از بی کفایت ترین پادشاهان این سرزمین را شاه خوارزم معرفی می کنی واقعا دیگر جای سوال دارد – همان پادشاهی که به خاطر بی تدبیری اش و کشتن ۴۵۰ بازرگان مغول، زمینه حمله مغول را فراهم آورد، حمله ای که در طی آن هزاران نفر کشته شدند، صنعتگران به اسارت برده شدند، قناتها و کاریزها و به تبع آن کشاورزی این سرزمین تخریب شد، و گاهواره تمدن یعنی ایران زمین چنان به خاک و خون کشیده شد که هنوز پس از ۸ قرن نتوانسته به آن شکوه و عظمت گذشته دست پیدا کند. و شعور این قوم بدوی در حدی بود که پیش از کشتن تنها صنعتگران را از مردم جدا می کردند تا به سرزمین خود تبعید کنند، و درکی از سایر دانش ها و مقام فلسفه و طب و عرفان این سرزمین نداشتند. این گونه بود که تنها در شهر نیشابور هزاران دانشمند کشته شدند.

این است که واقعا فکر می کنم که روح تو نیاز به خانه تکانی دارد:

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال          خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

و برای آن هم پیشنهاد سفری را برایت دارم که می دانم مدتهاست منتظرش هستی، اما من از ترس اینکه ممکن است آن را ضایع کنی تا الان در مورد آن چیزی نگفته بودم. آخرین سفرت آن چیزی نشد که من انتظارش را داشتم: رفتی لهستان اما در آشویتز گیر کردی. زیاد هم غیر قابل پیش بینی نبود. به هر حال هر کسی که از زیر بار مسوولیت افکار و اعمالش شانه خالی کند دیر یا زود کارش به آشویتز می کشد، آشویتز درون خودش، و سعی می کند با دوستان و آشنایان بنشیند و پشت سر هیتلر سخنرانی کند، غافل از اینکه هیتلر واقعی درون خود اوست. ببینم آیا آن هیتلر تاریخی میلیونها پیرو نداشت؟ آنها پیرو چه کسی بودند جز هیتلر درون خود؟! مگر آن مردک مضحک با آن کلمات پرطمطراقش چه چیزی برای پیروی کردن داشت؟

بله این سفر، سفر شیراز است. امیدوارم بوی زلف و هوای نسیم روح بخش آرامگاه حافظ کمی مشاعر تو را به حال قدیمی اش برگرداند:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید          گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد          گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید 

گقتا خوشا هوایی کز باد صبح خیزد         گفتم خنک نسیمی کز کوی دلبر آید … 

همینطور امیدوارم دیدار از کریم خان جد بزرگت کمی ارزشهای قدیمی را در تو زنده کند. چیه مثل اینکه تعجب کردی؟ بهتر است این را بدانی که فامیل تو یکی از فامیلهای قدیمی ملایر است. ملایر دهی دارد به نام پری که محل زندگی و بالیدن کریم خان در دامان پدرش ایناق خان و عمویش بوداغ خان بوده، کسی که نسب تو به او می رسد. پادشاهان سلسله زند – که نام خود را به تبع کریمخان که خود را وکیل الرعایا می نامید پادشاه نگذاشتند – از جمله فرزندان و نواده های این دو نفر هستند، و خودت می توانی حدس بزنی که چنین افرادی چه ارزشهایی را به فرزندان خود منتقل کرده اند. این ارزشها آنقدر جاودانه و غیر قابل تخریب بوده که در دل دشمنانشان بالاترین درجه وحشت را بوجود آوردها. آغا محمد خان که سالها نان و نمک کریمخان را خورده بود حتی از استخوانهای او هم می ترسید، طوری که این استخوانها را پس از نبش قبر به تهران آورد و در زیر راه پله ای در کاخ گلستان دفن کرد، تا اینک رضا شاه مجددا آن استخوانها را در آورد و در شهر قم دفن نمود. کمی فرصت خواهی داشت که وقت تنهایی به این ارزشهای جاودانه فکر کنی.

دیگر فعلا حرفی ندارم.

بدرود – ف. پ

یادی هم از سیرانو و شاعرانگی ها و طنزش…

یادی هم از سیرانو و شاعرانگی ها و طنزش…

 

– (خطاب به مون فلوری) مون بدری! سه بار دستانم را به هم می زنم، صدای سومی که آمد، بدرت بایستی بشود محاق!
– مه رویان!… پرتو افشان و شکوفان باشید… چون مرگ بانگ می زند اجل را به سحر لبخندتان معلق دارید! که سروده ما به دم ملهم شماست، نه نقد منقمتان!
– (در پاسخ به کسی که به تهدید می گوید دوک هزار دستان است) نه یک هزارم آنچه … (شمشیرش را نشان می دهد) دست من بر آن است!
– (در پاسخ به ویکنت که او را بی سر و پا می خواند) درست است، تمام آراستگی من درونی است. من آن نیستم که چون بازیگری هنرهایم را بیرون بریزم: من از آن زیرک ترم که برازندگی ام به زرق و برق باشد. درهم شکسته نیستم، مغروق خواب آشفته ای که فخری ژولیده و منهیاتی مبهم است… راستی و به یگانگی برپایی، پرهای در اهتزاز زینت من اند… من روح خود را با رشادت و تلاش، نه با روبان و دکمه می آرایم…
– (در برابر منظره پاریس زیر نور ماه) آه ای پاریس سحاب وار! ای درهم پیچیده به شب! چه خوش قابی برای صحنه های نبرد، شیروانی های شناور به نور ماه، و آینه رازناک سن به زیر چارقد لرزان مه!
– (درحال نوشتن نامه عاشقانه برای روکسان) کافی است روح خود را بر این برگ بگسترانم و از آن نسخه برداری کنم.
– گمان کنم دیدگان گستاخ غالبا دیدگان گستاخی دیده اند.
– راه من ترانه ای است، رویایی، تبسمی شاید، پی سپاری، تنهایی و رهایی، چشمانی محتوم و رسا آوایی…
قلمی را به کاغذ نرساندن مگر به از دست شستن آسودگی قلب، خاکساری را در آغوش کشیدن، به گل ها، میوه ها، و حتی نه، برگهای درختانی که از خاک خودت می رویند چشم داشتن و آن گاه گر بر سبیل اتفاق با افتخار قرین گشتن، خراج قیصریان را نپرداختن و برازندگی را یکجا از آن خود کردن.
– (در وصف شب رزم خود برای رزم آموزانش) تنها و یگانه به وعده گاه اوباش رهسپار شدم
نقره ماه، به بدر کامل، زمان را نقاره می زد
و گذر عقربک ابر بر آن قرص سیمین
بر ساحل بی قرار، شبی ابلق را نطفه می بست
و شولای مه اسکله را به آغوش کشیده بود
و چشم چشم را نمی دید…
– (خطاب به کریستیان) زیبایی ام باش و بگذار زیرکی ات باشم.
– (در تشبیه عشق خود به کودک) کودک تازه رسته، رستمی است که دیو سپید غرور را… در دلم… کشت!
– اما آن مرگ را به جان باید خواست، در سرخی تابستان شبی، به پاداش زبان سرخ، نه بی سبب…
به نیش خنجر هماوردی گران
در خاک خون، نه بستر تب، غلتیدن
با نیشی بر لب و نشتری بر قلب
بر بستر خاک فروخفتن
-(در وصف برگهای پاییزی) به آخرین سفرشان نگاه کن، که از شاخه تا پژمردن به خاک، چه دلیرانه می ریزند! و دهشت آخرین تلاشی را در شب زمین، در جذبه پروازی بی تلاش پنهان می کنند…

مطالب فوق برگرفته از کتاب: سیرانو دو برژراک (نمایشنامه ای در پنج پرده)/ نوشته ادمون روستان/ ترجمه ف. پروا / نشر قطره/ ۱۳۸۶