من فوجی هستم

من فوجی هستم

 

من و فوجی هم سنیم و هم نسل

آتش درونمان را هیچ ابری نمی پوشاند

و تنها صاعقه است که در دلمان سکوت می اندازد

آبریزگاهمان رود خوشی است

وحشتی نیست از یخ شدن آب هامان

و دشمنی با کس نداریم

نشسته ایم در انتظار و سکوت

به تماشای گلهای نیلوفر

و تا طلوع دوباره خورشید

با درختان می روییم

و با رودخانه ها می رویم

تا مبدا زیستن

و با گرده ها پراکنده می شویم

و با باد یله می دهیم

روز از پی روز …

تا آن روز که من کوه باشم و تو ابر

و من درخت باشم و تو پرنده

و من ریشه باشم و تو خاک…

 

دکتر دور از نظر!

امروز هم باز کاپیتان آمد و به سیاق همیشگی با گفتن «اونی چی وا نی نی گامادس» کلید کتابخانه را در دستم گذاشت، طوری که دیگر بسته بودن تنگه و رسیدن به دریای سیاه را از یاد برده ام، چه رسد به رسیدن به ژاپن را که دیگر به صورت رویایی دست نیافتنی در اومده. اما امروز تاریخچه کوه فوجی یاما را می خواندم، کوهی که حدود ده هزار سال پیش شکل امروزینش رو بدست آورده، و یادم افتاد که از ظهور بشر بر فلات ایران درست همین مقدار می گذره، اون موقعی که هنوز پای هیچ بنی بشری به این سرزمین آتشفشان زده نرسیده بوده، چه فهمیدم مردم ژاپن با همه دبدبه و کبکبه شان تنها حدود ۱۵ قرن است که صاحب خط شده اند، که تازه آن هم خط همسایه متمدن شان یعنی خط کانجی چین را برداشته اند، در حالی که ما ۱۴ قرن است که خطمان را از دست داده ایم، و رسم الخط عربی را برداشته ایم. می بینی فرقو؟!

من تو این کتابخونه اگه با این کتابهای طلایی و این شعرایی که برات می نویسم جان به جان آفرین تسلیم نکردم، اسمم رو عوض می کنم، و به جای فوجی یاما می گذارم فرزام، ولی یادم می مونه اگه بخت برگشته ای رو به فرزندی قبول کردم اینجوری باهاش رفتار نکنم.

به امید دیدار روی دلدار

فوجی (ب. ب پیش از این!)

هیروشیما عشق من… (نامه ای از دریای آزوف)

هیروشیما عشق من… (نامه ای از دریای آزوف)

 

در آن هنگام که پرندگان مرده جان می گیرند

و به سوی آسمان آبی و خالی و عاری از غبار هیروشیما بال می گیرند

و جویبار زلال و غنچه گیلاس جان می گیرند

و از زمین بی لک این شهر فوران می کنند

و در آن هنگام که تمام جانهای خسته

غبار راهشان را در هزار درنا می نشانند

و آن را به جان نورسته کودکان آوار می بخشند

و در آن هنگام که سفیدی زلالی روح

در جانهای مردگان ترس می اندازد

و زنگ بودا

در تمام اشتیاقهای زندگی رعشه می اندازد

و گوشتهای آویخته از استخوان

در مغاک فراموشی خاموشی می گیرند

در آن هنگام که آدمی می ماند و مسوولیت بودن

تا آخرین قطره وجود سوختن

در آن هنگام قدم به هیروشیما می گذارم

تا ببینم که پیش از این بارها

مسافر این شهر بوده ام…

 

دکتر جان!

این سفر ژاپن هم عجب چیزی از آب در آمد! مدتی است که به دلیل بسته بودن تنگه کرچ، در دریای آزوف گیر کرده ام و راهی به دریای سیاه پیدا نمی کنم. خدایا این چه مصیبتی بود که سرم آمد! این دل آشوبه نمی دانم به دلیل تکان های کشتی است یا دلیل دیگری دارد. حس می کنم هیچ وقت به ژاپن نمی رسم. فقط تنها شانسی که آوردم این بود که کاپیتان کشتی – که به زبان عجیبی صحبت می کند – خیلی هوایم را دارد. وقتی متوجه شد حالم خوش نیست در حالی که تکرار می کرد «او دینا واچی نی نی گاما دا» رفت و با یک کلید درشت برگشت، و فکر می کنی کلید کجا بود؟ کلید کتابخانه ای عظیم که ارتفاعی به اندازه هفت طبقه کشتی دارد، و کتابهایی با جلد چرمی زیبا تا سقف در طبقات کتابخانه چیده شده اند، و فکر می کنی چه کتابهایی؟ غیر از یک دایره المعارف بیست جلدی، باقی کتابها همه در مورد ژاپن هستند، و در این مدت گرچه حال مزاجی ام خراب بوده، از صبح تا شب راجع به ژاپن خوانده ام. وقتی تاریخ پر مصیبت هیروشیما را می خواندم، آنقدر حالم خراب شد که به نظرم رسید تاریخ هیروشیما و تاریخچه زندگی ام چه نکات مشترکی دارد، و چند خط بالا را قلمی کردم. امیدوارم خوشت بیاید. به امید دیدار، اگه این سفر جانم را نگیرد…

ارادت

دوست و فرزندت

ب. ب

پس از تحریر – ببخشید که اولین نامه ام از این سفر اصلا حال و هوای سال نو را ندارد. سال نوت مبارک! امیدوارم در سال نو با من مهربانتر باشی. در ضمن حتما می دونی که عنوان نامه اشاره ای است به فیلم آلن رنه به همین نام (۱۹۵۹)

دیوانگی هم دیگه از رونق افتاده…

دیوانگی هم دیگه از رونق افتاده…

 

فرزام!

منظورت از این چیزایی که نوشتی چی بود؟ می دونی چند بار نامه ات رو خوندم؟ حالا دیگه من متوهم شدم؟ تازه به همین هم اکتفا نکردی، گفتی پارسال هم وهم بوده. ببینم پس اون پیامای رمزی که می گفتی بینمون رد و بدل شد چی بود؟ نکنه اونم فقط یه بازی بوده؟ حالا چه بخوای چه نخوای دیگه داره سفر من شروع می شه و یه مدت از دست من راحت می شی. جمعه از بندر انزلی سفر دریایی من شروع می شه. برای اینکه بدونی یک توهم نیست مسیر کاملم رو می نویسم: دریای خزر – از طریق رودخانه اولگا و کانال ولگا دن ( که زندانیان مجمع الجزایر گولاک اون رو ساختن و حدود ۱۵۰۰۰ نفر ۶۰ سال پیش به خاطر ساختنش مردن!) به دریای آزوف – از اونجا از طریق تنگه کرچ به دریای سیاه – بعدش از راه تنگه بسفر به دریای مدیترانه – از اونجا از طریق تنگه جبل الطارق به اقیانوس اطلس و رفتن به سمت قاره آمریکا – عبور از تنگه پاناما در کشور پاناما – رفتن به اقیانوس آرام و از اونجا دیگه تا بندر ساکای در ژاپن دیگه راه زیادی نیست… همینطور که می بینی از چهارتا تنگه رد می شم. حالا قانع شدی؟ یا بازم فکر می کنی توهمه؟ تو ژاپن هم که یک روز کیوتو پایتخت قدیمی ژاپن هستم، و یک روز هم توکیو پایتخت جدیدش. بعد هم بر می گردم ببینم اینام توهمه؟ در ضمن می دونم ارتفاع کوه فوجی تنها ۳۷۷۶ متره، یعنی در برابر دماوند یا حتی همین کوه توچالمون اصلا به حساب نمیاد. ولی ارتفاع همت ژاپنی ها نسبت به ما؟ هیچی نگم بهتره. اینام توهمه؟

ببینم من توهم دارم یا دنیایی که تو توش زندگی می کنی؟ دنیایی که تمیز و پاک به هم آمیختن، دنیایی که رطب و یابس کنار همن، دنیایی که نویسنده های معروفش بجای تولستوی، چخوف، ساعدی و داستایوسکی، که شرافت و نجابت از نوشته هاشون می بارید کسی باشه مثل چارلز بوکوفسکی که در «نوشنه جات» اش به دروغگویی، لاابالی گری و بی شرفی افتخار بکنه، یا کسی باشه مثل پائولو کوئلو که بهترین آثارش رو از مثنوی مولوی بدزده و به خلق الله قالب کنه، دنیایی که هنر ها در اون به درجه ای نزول بکنن که یک فیلم برای اینکه جوایز اسکار رو درو کنه، اول از همه لازم باشه از فصل ممیزه آدم و حیوون، یعنی کلام خالی باشه، و تا دلت بخواد پر باشه از تعقیب و گریزهای احمقانه، و کشت و کشتارهای وحشیانه به درد خودت می خوره… آره مگه شک داری فیلم Mad Max رو می گم. حیف که دیگه دیوونگی هم از رونق افتاده، این کلمه Mad رو حداقل نبایستی یک مشت آدم نما به راحتی خرج هر آشغالی که می سازن بکنن…

حالا تو نامه واسه ما ننویسی نمی شه؟

ب . ب

تلگرام: اندر فضیلت نقاب…

تلگرام: اندر فضیلت نقاب…

در جوامع غیر دموکراتیک، که قدرتی مانند قدرت صنعت و خلاقیت نتوانسته قدرت واحده مقام موروثی یا ثروت را بشکند – و البته همگان هم علیرغم ادعاهای آزادی، در این سرکوب خلاقیت همکارند – اهمیت نقاب دو چندان است: هر کسی به خود حق می دهد که زندگی خصوصی داشته باشد و یک زندگی عمومی، و این دو در تضاد فاحش و خنده داری با هم باشند.
روزنامه سپید مورخ ۱۸ اسفند را یک نگاهی بیندازید، همه جا سخن از تجلیل از استادی گران مایه است، که زمانی جزو مفاخر ایران بود، اما در بلبشوی دانشگاه ها پس از انقلاب او هم به موجی پیوست که از دانشگاه جز نامی باقی نگذاشت. [خیلی حرف است که ده سال از عمر خودت را در دانشگاه های «مادر» این مملکت گذرانده باشی، و در طی تمام این مدت سه نفر «استاد» ندیده باشی که واقعا مستحق چنین نامی باشد!] بله! همین دانشگاه تهران، با آن نام پر ابهتش! خنده دار ترین دپارتمان دانشگاه تهران که مایه صد جلد کتاب طنز را در خودش دارد، دپارتمان آسیب شناسی بود. کلاسهای این دپارتمان در سالن ابن سینا که بزرگترین سالن درس دانشگاه بود و حدود شاید هزار نفر گنجایش داشت برگزار می شد (سالن «عزلت» اش را نمی گویم که خیلی وقتها جا نبود جایی بنشینی!). آن وقت این استاد گران مایه می آمد، و آن قدر کلاسش جذاب و فراموش نشدنی بود، که در سالن به این بزرگی یک نفر! از دانشجویان حضور پیدا می کرد، البته او هم به زور و از روی قرعه، چون نوبتش بود که بیاید و سرکلاس بنشیند، و ضبط صوت را با خودش بیاورد، تا سخنان استاد ضبط و یپاده شوند، که برای امتحان خدای نکرده کسی کتاب نخواند!! و همان جزوات درب و داغان پیزوری به خورد دانشجویان بیچاره داده شود. بخش آسیب شناسی عملی اش که دیگر غوغا بود. استاد «حسن پاتو» – با تحصیلات احتمالی سیکل – همه کاره بود. ایشان که مهارت فراوانی در تشخیص لامهای آسیب شناسی با چشم غیر مسلح داشت – و لام را جلوی چراغ سقف می گرفت و تشخیص می داد – می توانست از صدتا استاد به تو بیشتر کمک کند تا باسواد شوی، و «نمره» خوبی در امتحان بیاوری، چون کافی بود از تشخیصت نامطمئن باشی، و از ترس افتادن – چون هر لام ده نمره داشت – به دست و پای او بیفتی، و به اندازه دو سه قطره روغن ناقابل، سبیلش را چرب کنی، مشکلت حل می شد. لام را در هوا – فی سبیل الله! – برایت تشخیص می داد. حالا هی بنشینند اساتید دیگر – که کلاسهای خنده دار تری داشتند و با محافظ و ماشین ضد گلوله به دانشگاه می آمدند – از مقام شامخ استاد تجلیل کنند. نان به هم قرض دادن که کاری ندارد. بچه های مردم با هزار امید و آرزو به دانشگاه مادر آمده بودند. اساتید محترم! شده بود که به تاثیری که بر آنها گذاشتید هم فکر کنید؟!
در چنین جوامعی چرا بایستی نرم افزاری مانند تلگرام اینقدر محبوبیت پیدا کند؟ تلگرام نوعی فضای اجتماعی مجازی است که ظاهری پر از مهر و محبت در آن حکمفرماست، اما طبق معمول، در پس این پرده ظاهری، کلی بغض و رشگ و نادیده انگاشتن و روابط افقی و عمودی وجود دارد که با نفس اسامی زیبایی که برای گروه های مختلفش انتخاب می شود تضاد دارد. هنوز ما خیلی کار داریم تا به جایی برسیم که مجالس بالماسکه برایمان نوعی تفریح شود، یعنی به نقاب های روزانه مان بخندیم. کافی است جایی مانند تلگرام پیدا کنیم، که به خاطر وجود کلام بدون لحن، و فضای مجازی، نقابها چندین لایه ضخیم تر است، و ادای آدمهای فرهیخته را در بیاوریم. چرا بایستی عمل زیبایی بینی انقدر شایع باشد؟ مگر نه این است که برای بسیاری از افراد صورت، نقاب دل است، پس چه بهتر که نقاب زیباتری داشته باشند، و در پشت لبخندهایشان صدها شرارت را مخفی کنند.
آیا این کلام شوپنهاور(۱) را با دل و جان حس نکرده اید؟
«چقدر صداقت واقعی در دنیا اندک است، و اغلب حتی در جایی که کمتر از همه انتظارش می رود، پشت همه ی ظواهر بیرونی فضیلت، مخفیانه و در درونی ترین زوایا، ناراستی حکمفرماست! به همین سبب است که بسیاری از انسان های شریف تر چهارپایان را به دوستی بر می گزینند،چون مطمئنا اگر سگی وجود نداشت که بشود بی سوء ظن به چهره ی صادقش نگاه کرد، انسان نمی توانست از تزویر و دروغ و شرارت بی پایان بشر رهایی یابد.»

«چون دنیای متمدن ما صرفا بالماسکه ای بزرگ است. جایی که با سلحشوران و کشیشان و سربازان و دانشمندان و وکلا و روحانیان و فیلسوفان و نمی دانم چه و چه روبرو می شویم! اما اینها آنچه وانمود می کنند نیستند؛ صرفا نقاب اند، و علی القاعده پشت این نقاب ها به مشتی کاسب کار بر می خوریم.»

 

(۱) آرتور شوپنهاور/ در باب طبیعت انسان/ ترجمه ی رضا ولی یاری/ نشر مرکز ۱۳۹۴

اقیانوس حقیقت یا دریاچه وهم؟

بهمن عزیز
چون دوباره همان داستان سال پیش را شروع کردی، یعنی اصولا هر وقت که دچار بحران می شی همچین داستانی رو شروع می کنی، بایستی یک بار برای همیشه سنگ هامون رو با هم وا بکنیم. شاید بهتر بود این حرفها را سال پیش به تو می زدم تا تیتر نمی زدی (سفر به سرزمینهای ماورا بحار ۴). پس لطفا به سوالاتی که ازت می پرسم با دقت جواب بده:
دوستار آنی که در اقیانوس حقیقت سفری ساز کنی یا در دریاچه کم عمق وهم؟ کشتی تن را به کدامین آب سپرده ای؟
کدامین کوره راه جنگلی نجات بخش «بی در کجایی» روان توست؟
صدای سکه و خورشید پولکی و بستنی مصلحت، یا خش خش زنجیر گرانی که بر پایت بسته ای تا در دریای مهر غرقه شوی؟
کوتاه است عمر، فروتنانه بسپارش، تا بلندای کوه تپه های آنسوی اقیانوس، که ماوا و ملجا نهایی توست
و بگذار تا آخرین لحظه زندگی، بسان آب شدن برف تازه در دهان باشد، لاجرعه…
حقیقت در همین نزدیکی است.

گرفتی چه می خواهم بگویم؟ حقیقت در همین نزدیکی است. انقدر به سرزمینهای ماورا بحار نمی خواهد سفر کنی. به سرانگشتانت نگاه کن، هیچ کس در جهان چنین سر انگشتانی ندارد. چه کسی قرار است روح تو را داشته باشد؟ انقدر خودت را با اسماعیل موبی دیک لازم نیست یکی بکنی. بکاو که در چنته خودت چه داری.
ارادت
فرزام

از سرزمین های ماوراء بحار (۴)

از سرزمین های ماوراء بحار (۴)

 

دکتر جون، بابو جون

دستم به دامنت. چه خوابی برام دیدی؟ دستام داره می لرزه. مگه قرار نبود من فقط یه سفر ساده برم ژاپن. این بازیا چیه درآوردی؟ نکنه می خوای از دستم راحت بشی؟ راستشو بگو تعارف نکن. چهار ستون بدنم دیگه داره رو کمرم تک چرخ می زنه، دلم آشوبه. چرا این کار رو بام می کنی؟ درسته اون سفر ماوراء بحار پارسال یه مقدار مالیخولیام رو درمان کرده بود ولی انگار دوباره همه چی برگشته. حالا ما یه چیزی گفتیم باید انقدر جدیش بگیری؟ البته من بایستی از اول هم حدس می زدم که این سفر فقط اسمش سفر ژاپنه. سفری که فقط دو روز تو ژاپن باشی و بقیه اش رو با کشتی تو راه رفت و برگشت از اقیانوس هند و دریای ژاپن و اقیانوس آرام اسمش میشه سفر ژاپن؟ بابو خوب منو سر کار گذاشتی. بذار بگم دیشب چه اتفاقی افتاد البته احتمالا خودت از چزئیاتش خبر داری. منو کردی لابراتوار؟!!

دیشب تا صبح خواب سگای پوزه سیاه و گرگای چندش آور می دیدم که می خواستن بیان تو خونه ام. بیرون باد سنگینی می وزید طوری که از پنجره که نگاه می کردم می دیدم که درختای سرو و و صنوبر جلوی خونه ام تقریبا از شدت وزش باد روی زمین پهن شدن. وحشت کرده بودم که نکنه باد سقف خونه ام رو ببره. هی فکر می کردم اگه این اتفاق بیفته چه خاکی باید تو سرم بکنم. همین موقع شنیدم که دنگ! دنگ! دنگ! دارن می کوبن به در. با خودم گفتم حتما باد شوخی اش گرفته چون پنجره ها بسته اس داره در می زنه! بعد که در زدن ادامه پیدا کرد دیدم چاره ای نیست و رفتم در رو باز کردم. فکر می کنی کی اونجا بود؟ دوست هنرپیشه ام طوفان، که مدتها بود ازش خبر نداشتم. اومد و نشست و پاش رو انداخت رو پاش و شروع کرد به داستان گفتن.. دیگه خیلی یادم نیست خوابم چی شد ولی یک دفعه از خواب پریدم و دیدم که واقعا در خونه رو دارن می کوبن. مدل همون دفعه که اومدن و بردنم. هراسان به جلوی در دویدم. در رو باز کردم. جل الخالق! فکر می کنی چی دیدم؟ البته تو که خوب می دونی چی دیدم چون تموم این بازی وحشت رو خودت راه انداختی. کاپیتان آخاب! بله درست شنیدی! کاپیتان آخاب، کاپیتان کشتی پی کواد، آنکه علی الظاهر اول پا و سپس جانش را در راه موبی دیک از کف داده بود، با پای سالم آمده بود در خانه ام! با کلاه سیلندر و لباس کوییکرها، یعنی لباس آن ترسایانی که با شنیدن نام خدا به خود می لرزیده اند! با لبخندی بر لب، و بلیطی در دست. بلیط سفر رفت و برگشت به ژاپن از طریق کشتی پی کواد، آن کشتی عهد دقیانوسی که بسان سه پایه تخت از رونق افتاده ای است، آنکه شبیه کهنه سرباز فرانسوی است که در مصر و سیبری جنگیده باشد، آنکه سینه معززش گویی ریش دارد، و عرشه اش مانند پیر معنونی پر از چین و شکنج است… اخاب لبخندی زد و رفت، و من ماندم و وحشتی که در دلم رخنه کرده. تمام هراس سال پیش دوباره به روحم هجوم آورده. دیگر تا صبح نتوانستم پلک روی پلک بگذارم. واقعا که آدم بد کینه ای هستی. ظرفیت چهارتا شوخی را هم نداری! این چه برنامه ای بود برام پیاده کردی؟ راستش را بخوای وقتی دیدم داری جواب نامه هایم را می دی کمی شک کردم ولی فکر نمی کردم برام سفر وحشت تدارک دیده باشی. رفتم کتاب موبی دیک (ترجمه صالح حسینی) رو باز کردم و دیدم ای دل غافل! نقشه ات خیلی حساب شده بوده. در خیلی از جاهای کتاب به ژاپن اشاره شده، از جمله در شرح حال پی کواد آمده که دکل های اصلی اش در ساحل ژاپن براثر تندباد به دریا افتاده و گم شده، و دکل های بعدی را در ژاپن ساختن. آخاب هم بعد از بلعیده شدن پایش توسط وال سفید، پای مصنوعی اش را از استخوان فک وال دوباره در ژاپن بدست می آره. اون هم در شرایطی که ژاپن دوره دویست ساله خلوت نشینی و بستن مرزهایش به سوی خارجیان رو می گذرونده. ببینم من قراره سوار پی کوادی بشم که دکل هاش رو عوض کردن یا قراره عوض کنن؟ خواهش می کنم زود بگو که چه خوابی برام دیدی. دیگه صبر و تحملم تموم شده به خدا. دیگه نمی تونم شرایطی رو که پارسال برام پیش اومد تحمل کنم. خواهش می کنم به دادم برس…

پسر ترسوت

ب. ب

ماموت دریای نمک، که رویینه است با نیروی ناخودآگاه…

ماموت دریای نمک، که رویینه است با نیروی ناخودآگاه…

 

فرزام جان!

باورم نمی شود! یعنی نامه نگاری را دوباره با من شروع کردی؟ ببینم باعث و بانی این امر خیر کیه؟ تو که به قول خودت به فروغ ستاره پروا نداشتی، چی شد؟ به هر حال مسبب اش هر کی که باشه، من که دستش رو می بوسم! واقعا که با این نامه ترکوندی! نه به اون موقع که جوابم رو نمی دادی، نه به الان که تازه می خوای بفرستیم به سرزمینهای ماورا بحار، و دوباره یاد اون سفر به یاد ماندنی سال پیش رو برام زنده کنی. البته اون هم سفری بود که به پاداش زبان درازی هایم گرفته بودم، منتهی از اولیای امور! حالا هم تو اینجوری پاداشم می دهی. دمت گرم بابا! این دفعه واقعا می خواهم با کشتی به این سفر بروم، و در تدارک آن هم کتابی فوق العاده را شروع کرده ام با ترجمه ای فوق العاده به نام «موبی دیک یا نهنگ بحر» (هرمان ملویل/ صالح حسینی/ انتشارات نیلوفر/ ۱۳۹۴). عنوان پر طمطراق این نامه را هم از همین کتاب برداشتم. دارم کلماتش را می نوشم، مخصوصا اینکه من هم می خواهم دیگر با واقعیت هایی مواجه شوم که بزرگتر از وال و ماموت است. راستی ارتباط من و تو شبیه رابطه اسماعیل و آن آدم خوار، کویکوئگ است، یا رابطه اسماعیل و آخاب، ناخدای کشتی پی کواد؟ کویکوئگ رو بیشتر دوست داری ور داری یا آخاب رو؟ به هر حال نمی توانی بگویی آخاب متوهم بوده، چون جانداری به نام موبی دیگ واقعا وجود داشته. منتهی گمان نکنم بشه آنچه آخاب دور و ور این اسم بافته بود، یکسره واقعیت به شمار آورد. می خوای چند تا از جملات این کتاب رو بنوشی؟

  • اما ای همسفران، در یمین هر اندوهی شادی نهفته است و قعر این اندوه هر اندازه هم ژرف باشد، بادبان این شادی بلندتر است.
  • چرا پارسیان باستان دریا را مقدس می انگاشته اند؟… این نقش را ما خود در جمله رودخانه ها و اقیانوس ها می بینیم. این نقش، نقش پرهیب دست نیافتنی زندگی است؛ و همین کلید هر معماست.
  • بر کسی پوشیده نیست که مراقبه و آب الی الابد در کابین یکدیگرند.
  • چون تا چشم بسته نباشد، آدم نمی تواند هویت خود را به درستی احساس کند؛ آن چنان که گویی تاریکی عنصر اصلی ماهیت ماست، گیرم که روشنایی با گل وجود سازگار تر است.
  • همان که از هر هیولایی هیولاتر و از هر کوهی بزرگتر! همان که شبیه یکی از رشته کوه های هیمالیاست، ماموت دریای نمک، که رویینه است با نیروی ناخودآگاه، که متلاطم شدنش هولناک تر از حمله ور شدن!

خیلی از اینکه دوباره رابطه مان گرم شده خوشحالم و با خود دارم این شعر حافظ را می خوانم:

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد

و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات

بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم

و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

عنان مپیچ که گر می‌زنی به شمشیرم

سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک

تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند

به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ

که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

خلاصه زخم زبونات و الدرم و بلدرم هات رو هم قبول داریم. ببینم لازم نیست یک کلاس والگیری اولش برم؟ تا تو هستی مرا از موبی دیک و هیولاهای دریایی باکی نیست. تو خودت به اندازه صد تا هیولا واسم ارزش داری!

مخلص

ب. ب

 

شهری پر نشان (از خلال مصاحبه های ایتالو کالوینو)

شهری پر نشان (از خلال مصاحبه های ایتالو کالوینو)

 

آیا پاریس با آن کوچه های تنگ و باریکی که هر یک بخشی از خاطرات تحولات بزرگ دانش و هنر را در خود جای داده اند، زایشگاهی بزرگ برای دانش و هنر نبوده است؟ آیا اگر لهستان فرزندانی مانند ماری کوری و شوپن، هلند ون گوگ و اسپانیا پیکاسو را داشته اند به واسطه این شهر نبوده که محلی امن برای تضارب آرا و تحولات هنر مدرن بوده است؟ وقتی با کالوینو آشنا می شویم، بدون اینکه از زندگی او چیزی بدانیم حس می کنیم با نویسنده ای متفاوت روبرو هستم که افق های جدیدی را در ادبیات می گشاید، و این کار لاجرم بایستی با آشنایی با آخرین چشم اندازهای هنر و فلسفه و گونه ای تفکر پرسشگر – از آن نوع پرسشهای ویرانگر فرانسوی که تاریخچه اش به زمان روشنگری و عصر ولتر می رسد – همراه باشد، و پاسخ را در لابلای نامه ها و مصاحبه های او می یابیم. بیایید باهم نگاهی به پاسخی که کالوینو داده نگاه کنیم، مخصوصا اگر بخاطر بیاوریم که کالوینو شاهکاری به نام شهرهای بی نشان دارد، و بنابراین بهتر از هر کسی می تواند در مورد یک شهر و تاثیراتش ما را راهنمایی کند[۱]:

«حالا یک چند سالی است که من خانه ای در پاریس دارم، یعنی جایی که بخشی از سال را در آنجا می گذرانم، اما تا اینجای کار که هیچ وقت این شهر در نوشته های من ظاهر نشده است. شاید برای اینکه در مورد پاریس بنویسم بایستی آن را ترک کنم، بایستی خودم را از آن دور نگاه دارم، اگر این حرف درست باشد که تمام نوشتن از یک تهیا یا غیاب مایه می گیرد. شاید هم بایستی بیشتر داخل آن می بودم، اما برای آن نیاز داشتم که از وقتی جوان بودم در اینجا رحل اقامت می افکندم، اگر این حرف درست باشد که اولین سالهای هستی ماست، نه مکان دوران پختگی ما، که دنیای خیالات ما را شکل می دهد. شاید هم بایستی گفت که یک مکان بایستی یک چشم انداز داخلی باشد تا خیالات شروع کند به مقیم شدن در آن مکان، و آن را تبدیل به تئاتر خودش بکند. حالا پاریس چشم انداز داخلی فوج عظیمی از جمع ادبیات دنیا شده، از کتابهای فراوانی که ما همه آنها را خوانده ایم، و در زندگی های ما به حساب آمده است. پاریس برای من، همچنان که برای میلیونها مردمان دیگر در هر کشوری، قبل از اینکه شهری از دنیای واقع باشد، شهری بوده که من آن را از طریق کتاب تخیل کرده ام،… اولش وقتی از بچگی شروع می کنید، با سه تفنگدار و بینوایان؛ همزمان، یا بلافاصله پس از آن پاریس شهر تاریخ می شود، شهر انقلاب فرانسه؛ بعدا همینطور که خواندن جوانی تان جلو می رود، شهر بودلر می شود، از آن شاعرانگی حیرت آوری که اکنون صد سال از آن گذشته است، شهر نقاشی، شهر دوره های بزرگ رمان، شهر بالزاک، زولا، پروست… »

«وقتی خوب فکرش را می کنم، هرگز نشده هیچکدام از داستانهایم در رم اتفاق بیفتد، با اینکه در رم بیشتر از نیویورک زندگی کرده ام، و حتی شاید بیشتر از پاریس. رم هم شهر دیگری است که من نمی توانم در مورد آن صحبت کنم، شهر دیگری که در مورد آن هم بسیار نوشته شده است. با اینحال هیچ کدام از چیزهایی که درمورد رم نوشته شده با آن چیزهایی که در مورد پاریس نوشته شده قابل مقایسه نیست: تنها چیزی که این دوتا باهم اشتراک دارند این است که: هم رم و هم پاریس شهرهایی هستند که در موردشان خیلی مشکل است چیزی بگویی که قبلا گفته نشده است؛ دو شهری که حتی جلوه های جدیدشان، هر تغییری که در آنها حادث می شود، بلافاصله با نوای گروه کری از اظهار نظر کنندگان همراه می شود.»

«از آن ور شاید هم من این استعداد را ندارم که با مکانها ارتباطات شخصی برقرار کنم، نیمی از من همیشه در ابرهاست، و فقط یک پایم در شهر است. میز کارم کمی شبیه یک جزیره است: به همان راحتی این میز می توانست در شهر دیگری مثل اینجا باشد. و علاوه بر این، شهرها دارند به یک شهر بزرگ یگانه و واحد تبدیل می شوند، یک شهر واحد بی انتها که در آن اختلافاتی که یک موقع وجه تمایزشان بود در حال ناپدید شدن است. این ایده که در کل کتابم شهرهای بی نشان جریان دارد، از آنجایی به ذهنم رسید که روش زندگی خیلی از ماهاست: ما دائما از یک فرودگاه به فرودگاه دیگر می رویم، برای اینکه کیف آن زندگی ای را ببریم که تقریبا در هر شهر دیگری هم بودیم تقریبا همانطور بود. من اغلب می گویم، و آنقدر این را گفته ام که دیگر کم کم دارد حوصله خودم سر می رود، که در پاریس من خانه … خودم را دارم، به این معنی که به عنوان یک نویسنده می توانم بخشی از کارم را به تنهایی انجام بدهم، هر جا هم که باشد فرقی نمی کند، در یک خانه ای که تک و تنها وسط حومه شهر افتاده، یا در یک جزیره، و این خانه عدل وسط پاریس است. اینجوری است که در حالی که بخشی از زندگی من که با کارم ارتباط دارد کاملا در ایتالیا اتفاق می افتد، وقتی می توانم یا بایستی تنها باشم اینجا می آیم، چیزی که برای من در پاریس راحت تر فراهم می شود.»

«… در روزگاران قدیم نویسندگان واقعا معروف را هیچ کسی نمی شناخت، آنها فقط یک نام روی جلد کتاب بودند، ….وقتی که نویسنده صورتی نداشته باشد، حضوری نداشته باشد، بلکه جهانی که او تصویر می کند تمام تصویر را اشغال کند. مثل شکسپیر که از او هیچ تصویری باقی نمانده که بتواند به ما کمک کند او شبیه چه بوده، حتی هیچ اطلاعات درست و حسابی هم از زندگی او وجود ندارد. امروز برعکس هر چه بیشتر تصویر نویسنده به حوزه ای تهاجم پیدا می کند، بیشتر جهانی که او تصویر می کند خالی می شود؛ اینجاست که دیگر خود نویسنده کمرنگ می شود، و آنچه می ماند تهیایی است از همه جهت. »

«نقطه نامرئی، بی نشان و بی نامی هست که جایی است که از آنجا نویسنده می نویسد، و به به همین خاطر هم برای من مشکل است که بتوانم ارتباط بین جایی که مینویسم و شهری که آن را احاطه کرده شرح دهم. من در اتاقهای هتل خیلی خوب می توانم بنویسم، در فضایی بی نام و انتزاعی ای که اتاقهای هتل هستند، جایی که خودم را در برابر صفحه های سفید می یابم، و نه انتخاب دیگری دارم و نه گریزی از نوشتن…»

«… من هرگز نتوانسته ام که کتابخانه ام را یک جا داشته باشم: همیشه چند تا کتاب اینجا و چند تا کتاب آنجا دارم: وقتی نیاز دارم که در پاریس مراجعه کنم، همیشه آن کتابی است که در ایتالیا دارم، و وقتی مجبورم به کتابی در ایتالیا مراجعه کنم، همیشه آن کتابی است که در خانه پاریسی ام دارم. این که در موقع نوشتن به کتابها مراجعه کنم عادتی است که در طی حدود ده سال پیش به وجود آمده است؛ قبل از آن اینجوری نبود: هر چیزی که می نوشتم از حافظه ام می آمد، و بخشی از تجربه زیسته ام بود. حتی تمام ارجاعات فرهنگی ام چیزهایی بودند که داخلم با خودم حملشان می کردم، بخشی از من بودند، در غیر اینصورت با قواعد جور در نمی آمدند، چیزی نبودند که بتوانم روی کاغذ بیاورم. اما الان کاملا برعکس است: حتی دنیا هم چیزی شده که خیلی برای مشورت کردن به آن رجوع می کنم، در واقع پریدن از این کتابخانه به دنیای بیرون آنقدرها هم پرش بزرگی نیست.»

«حالا می توانم دیگر بگویم که پاریس… خب، این آن چیزی است که پاریس هست: پاریس یک کتاب مرجع غول پیکر است، شهری که می توانید مانند یک دایره المعارف با او مشورت کنید: هر صفحه ای که باز می کنید به شما فهرست کاملی از اطلاعاتی را می دهد که از آنچه توسط هر شهر دیگری ممکن است داده شود غنی تر است. مثلا مغازه ها را در نظر بگیرید که گشاده ترین و زبان آورترین گفتاری است که یک شهر استفاده می کند تا خودش را بیان کند: ما همه مان یک شهر، یک خیابان، یک تکه از پیاده رو را با دنبال کردن ردیف مغازه ها می خوانیم. مغازه هایی وجود دارند که فصلهای یک رساله اند، مغازه هایی هستند که مدخلهای یک دایره المعارفند، مغازه هایی هستند که صفحات یک روزنامه اند. در پاریس مغازه های پنیر فروشی وجود دارد در آنها صدها نوع پنیر که همه با هم متفاوت هستند عرضه شده اند، هریک برچسب نام خودش را دارد، پنیرهای پوشیده از خاکستر، پنیرهای پوشیده از گردو: یک نوع موزه لوور برای پنیر. آنها وجوهی از تمدن هستند که به بقای اشکال متمایز در مقیاسی آنقدر بزرگ اجازه داده که تولیدشان را از نظر اقتصادی مقرون به صرفه کرده، در حالی که علت وجودی شان را با پیش فرض گرفتن یک انتخاب، یک سیستمی که بدان متعلقند و یک زبان پنیرها نگه داشته است. بنابراین اگر دست برقضا همین فردا بخواهم بروم و راجع به پنیرها چیز بنویسم، می توانم بروم بیرون و به پاریس مانند یک دایره المعارف غول آسای پنیری مراجعه کنم. یا به برخی از بقالی ها مراجعه کنم، جایی که هنوز شگفتی نمایی های قرن نوزدهم را می توان تشخیص بدهید، یک شگفتی نمایی تجاری که جزئی از دوران استعمار اولیه بود، همان روحی که نمایشگاه جهانی[۲] را از خود متاثر ساخته بود.»

«پاریس از آن دسته مغازه هایی دارد که آدم فکر می کند این همان شهری است که به آن شیوه نگریستن به فرهنگ، یعنی موزه، شکل داده است، و موزه به نوبه خودش شکل خود را به متنوع ترین فعالیتهای زندگی روزانه داده، به طوری که گالری های لوور و ویترین مغازه ها یک پیوستار را تشکیل می دهند. بگذارید بگوییم که هر چیزی در داخل خیابان آماده است که به داخل موزه برود، یا اینکه موزه آماده است تا خیابان را به درون خودش جذب کند. تصادفی نیست که موزه محبوب من موزه ای است که به زندگی و تاریخ پاریس اختصاص داده شده، یعنی موزه کارناواله.»

«این ایده شهر به عنوان یک گفتار دایره المعارفی، به عنوان حافظه جمعی، خودش جزئی از یک سنت کلی است. به کلیساهای جامع گوتیک فکر کنید که در آنها هر جزء معماری و تزئینی، هر فضا و عنصری، به مفاهیمی اشاره می کند که جزئی از یک خرد جهانی هستند، و نشانه ای هستند که پژواکی در زمینه های دیگر پیدا می کنند. به همین طریق ما می توانیم شهر را مانند یک اثر مرجع “بخوانیم”، همانطوری که کلیسای نوتر دام را می خوانیم (گرچه آن را از خلال بازسازی های ویوله لو دوک می خوانیم)، ستون به ستون، باران پس از باران خورده. و همزمان می توانیم شهر را به عنوان ناخودآگاه جمعی بخوانیم: ناخودآگاه جمعی یک کاتولوگ بزرگ است، یک اثر تمثیلی غول آسا در مورد عادات حیوانی است؛ می توانیم پاریس را به عنوان کتاب رویاها تعبیر کنیم، آلبومی از ناخودآگاهمان، کاتالوگی از دهشتها. به همین خاطر در پیاده روی هایم به عنوان یک پدر، در حالی که دختر کوچکم را همراهی می کردم، پاریس در برابر پرسشهایم به عنوان اثری تمثیلی از عادات حیوانی  باغ گیاهان گشوده می شد، بخشهای مار و خزنده جایی که ایگوآناها و آفتاب پرستها از بودن در کنار هم لذت می بردند: آنها جانداران دوران پیشاتاریخی بودند، و همزمان آنها غارهای اژدهایی بودند که تمدن ما آنها را پشت سر گذاشته بود.»

«هیولاها و اشباح ناخودآگاه که بیرون از ما مرئی شده اند خصیصه کهن این شهر هستند که نه چندان اتفاقی پایتخت سوررئالیسم بوده است. چرا که پاریس حتی پیش از برتون، هر چیزی را داشت که در آن زمان ماده خام تجلی های سوررئالیستی شد؛ و سوررئالیسم هم نشان خود را، رد پای خود را، بعدا بر این شهر گذاشت، طوری که در تمام شهر این اثر قابل شناسایی است، از هر چه بگذریم حداقل در نحوه خاص قدردانی کردن از تصاویر، مانند کتابفروشی های سوررئالیستی، یا سینماهای کوچک خاص، مانند لوستی، که تخصص اش فیلمهای ترسناک است.»

«سینما هم در پاریس یک موزه است، یا دایره المعارفی که به آن رجوع کنی، نه به خاطر تعداد فیلمهای سینماتک، بلکه به خاطر کل شبکه سینماهای محله لاتن: آن سالن های سینمای کوچک و بدبو که در آنها می توانی آخرین فیلم یک کارگردان برزیلی با لهستانی، یا فیلمهای قدیمی دوران صامت یا جنگ جهانی دوم را ببینی. با یک خورده مطالعه دقیق یا یک جو شانس هر مشاهده گری می تواند تاریخچه سینما را قطعه به قطعه بازسازی کند: مثلا نقطه ضعف من فیلمهای دهه سی است چونکه آنها سالهایی هستند که سینما برای من کل دنیا بود، و در این محله می توانم موهبتهای واقعی را پیدا کنم، بگذارید بگویم، در معنای جستجوی زمان از دست رفته، فیلمهایی از زمان بچگی ام را ببینم یا فیلمهایی که موقع جوانی ام از دستشان داده ام، و فکر می کرده ام که برای همیشه از دستشان داده ام، در حالی که در پاریس همیشه می توانی امیدوار باشی که آن چیزی را که فکر می کرده ای از دست داده ای دوباره به دست بیاوری، گذشته خودت را یا گذشته کس دیگری را. بنابراین راه دیگری هم برای دیدن این شهر وجود دارد: مثل یک دفتر اشیاء گمشده عظیم، یک خورده شبیه ماه اورلاندو فیوریوزو که که هر چیزی که در دنیا گم شده است به خودش می کشد.»

«حالا نوبت آن است که ما وارد پاریس بی انتهایی بشویم که عشق کلکسیون بازهاست، این شهری که شما را دعوت می کند که از هرچیزی مجموعه ای ترتیب بدهید، چرا که این شهر جمع می کند و طبقه بندی می کند و دوباره پخش می کند، جایی که شما می توانید مثل یک اکتشاف باستان شناسی زمین را جستجو کنید. باز تجربه کلکسیونری می تواند یک ماجراجویی وجودی باشد، جستجویی برای خود از طریق ابژه ها، اکتشافی در دنیا که همزمان به واقعیت رسیدن خود است. اما من نمی توانم ادعا کنم که غریزه کلکسیونری دارم، یا بهتر است بگویم این غریزه فقط با چیزهای غیرملموس مانند تصاویر فیلمهای قدیمی، مجموعه ای از خاطرات، یا گروهی از سایه های تاریک و روشن برانگیخته و بیدار می شود.»

«بایستی این نتیجه را بگیرم که پاریس برای من شهر پختگی است: به این معنی که دیگر من آن را در فضای روحی کشف جهان نگاه نمی کنم، که ماجراجویی است که اختصاص به جوانان دارد. من در ارتباطم با جهان از کشف کردن به رجوع کردن رسیده ام، به این معنی که این جهان مجموعه ای از داده هاست ک آنجا و مستقل از من وجود دارد، داده هایی که من  می توانم مقایسه کنم ، ترکیب کنم، انتقال بدهم، و گاهی هم خدا بخواهد لذت ببرم، اما همیشه کمی بافاصله و از بیرون…»

 

 

[۱] بخشی از یک مصاحبه تلویزیونی در سال ۱۹۷۴ (نبایستی تعجب کرد که پاریس امروزی با پاریسی که کالوینو توصیف می کند تفاوتهایی پیدا کرده باشد.)

[۲]  [این نمایشگاه های جهانی صنعتی در اروپا از سال ۱۸۴۴ و از پاریس شروع شد.]

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر…

 

بهمن جان!

برای عیدت یک برنامه دارم صد بار بهتر از آن بغداد خراب شده. البته چون این سفر هم از من به تو می رسه، یک جور سفر خدادادی محسوب می شه، که طبق معمول زحمت هایش را من می کشم، و کیفش را تو می بری، پس می توانی اسم این سفر را هم بگذاری سفر بغداد (= در لغت به معنی خداداد). این سفر سفری است به شرقی ترین کانون تمدن کهن ترین قاره آسیا. بله اگر ایران را غربی ترین کانون تمدن آسیا در نظر بگیریم، که در ارتباط با کانونهای تمدن اروپایی نضج گرفته، ژاپن را بایستی شرقی ترینشان، و به همین خاطر، متفاوت ترینشان با تمدن خودمان در نظر بگیری. بله! درست شنیدی! سفر ژاپن! انقدر عجز و لابه کردی که دلم به حالت سوخت و فکر کردم بهتر است جایی بروی که کمی روحت را خانه تکانی کنی، و چه جایی بهتر از ژاپن؟ با آن طبیعت وحشی، و آن آدمهای رام؟ شاید کمی یاد یگیری طبیعت وحشی ات را کنار بگذاری، و وقتی برگشتی چهار کلام که می خواهی بنویسی با تکه پرانی صد جور بزک نکنی.

در مورد سخنرانی شیراز هم با اینکه دوست عزیزم جلیل اعتماد خیلی زحمت کشیده بود، اما اطلاع رسانی به درستی انجام نشده بود، و به همین خاطر هم تعداد زیادی از کسانی که علاقمند بودند احتمالا نتوانستند شرکت کنند. اما بحث های جالبی هم پیش آمد، از جمله ارتباط این جمله شاملو که دلش می خواسته آهنگساز بشه، با نوع شعر او، که در اصل مبتنی بر موسیقی حروف یا همان موسیقی درونی است (به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل، ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب…)، چون وقتی از آسمان موسیقی به زمین شعر نزول می کنی، به موسیقی حروف بر می گردی، چرا که صعود موسیقی در معنای عام آن در واقع با حذف موسیقی حروف و توسعه موسیقی وزن و لحن انجام می شود. تزی که در ادامه کتاب «گمشده در آینه» دارم آن را تکمیل می کنم.

اینکه می خواهم مطب را تعطیل کنم چیز غریبی نیست. در واقع کار روانپزشکی و دارو درمانی در تهران یعنی صحه گذاشتن بر بی گناهی سوژه، در علائمی که برای او حادث شده است، که می دانی مطابق با اعتقاد من نیست، که سوژه را مسئول علائمش می دانم، مسئول موقعیتی که اشغال کرده است. اینکه زمین و زمان چنین حماقتی را تبلیغ می کنند، و عده ای هم زیر علم چنین خزعبلاتی سینه می زنند، دلیل نمی شود که من هم با کارم بر آن صحه بگذارم. البته خدمت به افراد پسیکوتیک، و توجه کافی نشان دادن به جان مایه سخنان پر حقیقتشان چیزی نیست که از آن دست بردارم، بنابراین فعلا به کارم در درمانگاه آودیسیان ادامه می دهم. مخصوصا وقتی با کمال تاسف می شنوم که هنوز ما دهه ها از علم روز عقب هستیم، هنوز در بیمارستانهای روانپزشکی با بیماران پسیکوتیک برخورد مناسبی نمی شود، و هنوز یاد نگرفته ایم که به پسیکوز (جنون) به چشم یک گنجینه نگاه کنیم، و نه به چشم یک نقص. نمی توانی تصور کنی که دانشجویان از اینکه به جنون از این دید نگاه کنیم چقدر حیرت کرده بودند. البته خیل استادان محترمشان که به تکرار کلیشه های همیشگی شان دل بسته اند، حتی برای کنجکاوی هم به سخنرانی ام سرک نکشیدند. کنجکاو بودن کار هرکسی نیست، برخلاف فضولی و خود را وسط انداختن که همه در آن به مقام استادی رسیده اند.

بگذریم. امیدوارم سفر ژاپن بهت خوش بگذره…

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد        بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

در هر طرف ز خیل حوادث کمین گهست      زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار     روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که در صفحه جهان       این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

بایستی خیلی سپاسگزار کسی باشیم که بار دیگر جان من و تو را به هم پیوند داد:

به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی      خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید          که می رویم به داغ بلند بالایی

مرا که از رخ او ماه در شبستان است       کجا بود به فروغ ستاره پروایی

درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار         که حیف باشد ازو غیر او تمنایی

 

زیاده قربانت

فرزام

 

 

 

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند…

 

به به آقا فرزام!

آقا چی شد عنایتتون بالاخره متوجه ما بندگان سراپا تقصیر شد؟ شوخی رو بذاریم کنار، خیلی از دیدن نامه ات شاد شدم. در ضمن دو تا چیز رو هم متوجه شدم. اینکه بالاخره می خوای از قهر و قهر بازی دست برداری (آیینه نفی و این حرفها چیه؟ اینا رو از کجات در میاری؟ آهان از شهرهای بی نشان!) و اینکه امسال ظاهرا خوابی برام ندیدی، و سفری در پیش ندارم. خب چه بهتر! پامیشم میام پیشت! بالاخره به یمن این ایام مبارک بایستی بیام عید رو بهت تبریک بگم. چه بهتر که الان که اخلاقت خوشه (البته خوشیت که این باشه، وای به حال بدیت!) این مهم رو انجام بدم. در ضمن بقول پیرزن در نمایش زاویه غلامحسین ساعدی، «تو می خوای من از گفتن حقیقت خودداری کنم؟» می دونی که گفتن حقیقت و اون سفر به سرزمینهای ماورا بحار خیلی هم بد نبود، خوش گذشت. بچه برازجون رو یادته با اون دندوناش؟! منم مثل پیرزن اهل معامله ام. جایی که نفرستادیمون، یه عیدی چرب و نرم بم بدی لام تا کام دیگه حرف نمی زنم. البته بعد از انتخابات، و وقتی که عیدی رو نقد گرفتم!

راستی سخنرانی دانشگاه شیرازت چطور بود؟ استادان چطور برخورد کردند با «رستاخیز کلمات در شعر و جنون»؟ خودتم خوب می دونی که این سخنرانی و تحقیقاتی که در مورد شعر حافظ و موسیقی کلام داری می کنی به من مدیونی، چون بهترین لابراتوار شعر و جنونت من هستم! البته دستت درد نکنه که جنونم رو قدری معالجه کردی، ولی نه اونقدر که دیگه شعر نتونم بگم. شیراز خوش گذشت؟ البته جایی که حافظ باشه، حتما بهت خوش می گذره. چشمان مست رو در آرامگاه حافظ دیدی؟ می گم تو که انقدر کشته مرده حافظی، کاش رختخوابت رو می بردی همونجا پهن می کردی و ای بسا عیش که با بخت خداداده می کردی… البته شاید تنها شباهت بزرگ ما جنون مشترکمان در مورد حافظ باشه…

قاصد منزل سلمی که سلامت بادش       چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند     گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز         که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

شاه را به بوود از طاعت صد ساله و زهد    قدر یکساعته عمری که درو داد کند

حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد                  تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی است     فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز            خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

حالا چی میشد واسه عید منو می فرستادی بغداد؟

حالا واقعا می خوای مطبت رو تعطیل کنی؟

ارادت

ب.ب / جم