نامه ای از یالتا

فرزام

امیدوارم حالت خوب باشه و در اون شهر عاشقان، شهر «جم» (که دو شب پیش بچه سوسول های شبکه «من و تو» می خواستن علیه اش تبلیغات کنن) خلوتت رو به خوبی بگذرونی. به من هم بد نمی گذره. ولی با نامه آخرت کلی من رو گیج و ویج کردی. اینه که می خوام چند تا سوال ازت بپرسم، چون جواب این سوالات رو چخوف هم نمی دونست:

– نوشتی که «با توجه به آنچه در مورد اقامت در یالتا و مصاحبت با چخوف گفته بودی حدس می زنم در حدود سال ۱۹۰۰ به سر می بری»، مگر خودت در چه سالی به سر می بری؟ منظورت از این سخنان چیست؟

-چخوف راجع به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ چیزی نمی دانست. آیا قرار است در روسیه تزاری انقلابی اتفاق بیفتد؟ تو چطور از آن خبردار شدی؟ نکند با نوستراداموس یا پیشگوی دیگری صحبت کردی، یا جام جم داری؟

– «که ظریفان بیش از هر کس دیگر در معرض تهاجم و محاکم خون ریزان اند» این جمله ات اشاره به چه چیزی است؟ می خواهی نگران چخوف باشم؟ نکند باز هم داری پیشگویی می کنی که در ساخالین برای چخوف اتفاقی خواهد افتاد؟ چون می دانم اوضاع خودت خوب است و اشاره به خودت نکردی. و گرنه می گفتم باز هم آماج حمله از خدا بی خبران شدی.

راستی دیشب با چخوف نشسته بودیم و به یاد تو با حافظ تفأل می زدیم؛ این شعر آمد، و فهمیدیم کبکت خوب خروس می خواند:

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم    هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل    چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش    فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی    چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه    که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه      که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم به حمدالله    نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن    چه غم دارم که در عالم بداغ بهمنی دارم

بعد فهمیدم حافظ هم مثل تو یک بهمن بداغ داشته، وگرنه چطور کریم خان حاضر می شد این قدر براش جانفشانی کنه؟ خب یه رابطه فامیلی وجود داشته دیگه… لطفا سوالاتم رو زودتر جواب بده. چخوف می گه تو که خوارزم رو پیشنهاد می کنی خب یک Itinerary هم بده دیگه. خدا از بزرگی کمت نکنه. ما فعلا در هوای خوش یالتا غوطه وریم، پس یه برنامه توپ بهمون بده، بلکه یه تکونی به خودمون بدیم.

یا حق

بداغ بهمنی (به قول حافظ بنا به ضرورت شعری!)

در غریبی و فراق و غم دل…

در غریبی و فراق و غم دل…

 

احساس اجبار به فداکاری، لازمه زندگی است.

خواهش می کنم جمله بالا را یک بار دیگر بخوانید: احساس اجبار

این جمله یکی از جملات دکتر حسابی است؛ به قول دستیار و مرید پر احساس ایشان، آقای فریدون پیدا، دکتر انسانیت. درست است که فداکاری از آن کلماتی است که بیشتر از آن سو استفاده می شود، و آنان که به درون نگریسته اند، آن را اساسا غیرممکن می می دانند، که کسی خارج از دایره وجود خودش برای همسایه اش قدمی بردارد، اما آدمیان را بایستی از اعمالشان شناخت، نه از اقوالشان. ملاقات با دکتر محمود حسابی، ۲۴ سال پس از مرگ او، در موزه اش، بیشترین احساسی که در انسان بر می انگیزد، نه بخاطر جملات عمیق استاد است، نه بخاطر دستاوردهای بی نظیر او – که از وزارت فرهنگ دکتر مصدق و تبعید به اصفهان به خاطر مخالفت با کاپیتولاسیون و تاسیس اولین بیمارستان گرفته تا احداث جاده لواسان و ساختن اولین رادیو و …. – نه نه …. هیچ کدام از اینها نیست. اگر بخت آن را داشته باشید که روزی از هفته که آقای پیدا هستند سری به این موزه بزنید (ظاهرا چهارشنبه ها ایشان حضور دارند)، آن وقت می بینید که چطور روح دکتر حسابی در موزه حاضر می شود، ۲۴ سال از مرگ او گذشته، اما به مدد دستیاری عاشق، او هنوز هم در آن خانه حضور دارد. خیلی است پس از ۲۴ سال از حصور مردی در این خانه اینطور از او سخن گفتن. حضور گرم و صمیمی دکتری که بی تفاوتی و کسالت و تنبلی کشور گل و بلبل را به هیچ گرفت، و به تنهایی کاری کرد که بایستی صد نفر بکنند، و معمولا نمی کنند، برای ساختن این خانه ویرانه… و آن هم تا حد ممکن دور از چشم دیگران، به نحوی که وقتی در دانشگاه شیراز برای ایشان بزرگداشت می گیرند، حاضر نمی شود به شیراز سفر کند، چون خجالت می کشد از او تعریف کنند! آن وقت در این مملکت تا پیش از دریافت جایزه مرد علمی سال جهان، کسی ایشان را نمی شناسد، و فیلمی هم که از زندگی ایشان ساخته می شود، بخاطر داشتن کراوات (که از آلات شیطانی است) تا مدتها اجازه پخش از تلویزیون نمی گیرد!

این یک جور غریبی است، برای مردی که عاشق وطنش بود. اما غریبی نوع دیگری هم داریم. کافیست در شهر وین، سری به موزه فروید بزنید. خیابان برگاسه، پلاک ۱۹٫ در اینجا دیگر خبری از مریدان عاشق نیست. راننده تاکسی با غیض به شما می گوید: «اینجا فروید خیلی بدنامه!» بلیط می خرید و وارد راه پله هایی می شوید که زمانی فروید با زن و شش فرزندش در آن می زیسته، و کسانی چون Wolfman. Ratman, Dora, Anna o را می دیده، و در پاسخ به سوالاتی که کلمات اینان در ذهن او روشن می کرده اند، کتابهایی می نوشته که تاریخ جهان را برای همیشه عوض می کرده و می کنند: نام فروید بیش از هر اندیشمند دیگری در کتب و مقالات آدمیان در صد و بیست سال اخیر آمده است. به قول میلر، تمام کار غولی ایده پرداز چون ژک لکان را می توان شرح و بسط دو سخنرانی از سخنرانی های فروید برای معرفی روانکاوی در دانشگاه وین دانست (سخنرانی های ۱۷ و ۲۳)

اینجا در موزه فروید دنبال دستیار و مرید عاشق می گردید؟ هرگز. اگر می خواستند قصابی بغل خانه فروید را حفظ کنند و از آن موزه ای بسازند احتمالا ذوق و لطف بیشتری در زنده کردن حضور قصاب بکار می بردند. البته درست آن هم همین است چون حضور فروید، حضوری آزار دهنده بوده و هست. کسی نمی خواهد چون دوریان گری، تصویر روح خود را در آینه ببیند.  (تازه تصویر جسم را هم مردم بعد از هزار بزک دوزک تحمل می کنند! روح لطیف مخفی که دیگر جای خود دارد!! آن هم برای آدمیانی که با روح خود، گنجینه خود، طوری رفتار می کنند که رفتارشان با سطل آشغال خانه شان بهتر است! حداقل آشغالی که زود بو می گیرد، مانند ماهی را، اکثر مردم، در سطل آشغال خانه هم نمی اندازند، بلکه آن را دم در می گذارند، آن وقت با کمال تعجب – اگر کسی از شدت تعجب فک اش در برود جا دارد!! – هر آشغالی را به روح خود راه می دهند: با هر کسی هم کلام می شوند، با هر زباله ای هم آغوش می شوند، و تازه به آن افتخار هم می کنند، با هر دیار البشری دم می گیرند، به هر صدا و موسیقی ای گوش می سپارند، و هر چیز متعفنی را به خانه روح خود دعوت می کنند!). این است که نبایستی تعجب کنید که این خانه دیگر تنها اسم فروید را دارد، و از روح او در اینجا خبری نیست. با نهایت بی سلیقگی حتی به خود زحمت نداده اند تخت روانکاوی فرویدی را با فرش و گلیم ایرانی اش بازسازی کنند. بجای دست خط فروید، دست خط مارلین دیتریش! را می بینید! (لابد چون با فروید آبگوشت بزباش خورده!) مغازه ای در این موزه باز کرده اند که دیگر نوبر است: تی شرت هایی با کاریکاتور فروید، و ماگ هایی که روی آن به مسخره نوشته اند: Analyse This, Analyse That معلوم نیست که اینجا موزه فروید است یا موزه هالی وود؟! یا شاید بهتر باشد بگویم موزه بالی وود!! فقط این موزه به افتخار حضور فروید و آن تصوری که از او وجود دارد وجود یک رقاصه را کم دارد، یا دخترکی که به یک میله آهنی آویزان شود و استریپ تیز کند! البته چنین تصویری از فروید با تصویری که بسیاری از «مریدان» دانشگاهی اش در دانشگاه و در کنگره های روانکاوی! برای دانشجویان بخت برگشته رسم می کنند چندان تفاوتی ندارد. تا این هرزه گویان هستند، جایی برای فروید نیست، و نباید هم باشد.

به قول حافظ:

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری           به یادگار بمانی که بوی او داری

دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست       توان به دست تو دادن گرش نکو داری

نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد         که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری

به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد             خود از کدام خم است اینکه در سبو داری

بگذریم. این هم برخی جملات دکتر حسابی برای آنان که فرصت ملاقات او را در خانه اش ندارند:

شخصیت یک ملتی را ادبای آن ملت می سازند.

عشق به وجود آورنده اعمال زیباست.

داشتن هدف و رفتن به دنبالش خوب است، ولی عاشق هدف بودن و گرفتار آن شدن چیز دیگری است.

طنز در مملکت ما یک مقاومت ملی است، و همیشه حافظ ایران بوده است.

فعال باشیم ولی ملایم، عادل باشیم ولی با گذشت.

چهار اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.

نباید اجازه داد بی نظمی و بی احترامی شروع شود، که اگر شروع شود دیگر حد و پایانی نخواهد داشت.

هنر چاشنی زندگی است.

هنر واقعیات و احساس زندگی را در انسان مجسم می کند.

حکمت فیل…

حکمت فیل…

 

یادی از آن زمان که قدر و وزن کلمات چنان بود که خدای آن را بر زفان القاء می کرد…

«ابراهیم خواص که از خواص اهل تصوف و زهاد بود حکایت کند که وقتی با جمعی از متصوفه و فقرا در کشتی بودیم، آن کشتی از تلاطم امواج دریا شکسته شد و زمره ای [عده ای] از ما بر لوحی از الواح کشتی به ساحل افتادیم اما به موضعی که اثر عمارت و سکون مردم در آن نواحی ندیدیم. چند روز در آن موضع بودیم و از ماکولات [خوردنیها] و اغذیه آنقدر قوت که قوت بدان ماند نیافتیم و به هلاک متیقن [مطمئن] گشتیم. با یکدیگر گفتیم :«بیایید تا هریکی از راه اخلاص نذری کنیم تا باشد که به برکات اخلاص، خلاص روی نماید.» یکی گفت: «برای این اجابت همه عمر روزه دارم.» دیگری گفت: «چندین حج پیاده را آماده شوم.» تا آنکه نوبت به من رسید. خواستم که نذری کنم، بی قصد بر زبان من برفت که نذر کرده بودم که گوشت فیل نخورم.» گفتند: «چه وقت مطایبه و استهزاء است در چنین ورطه ای که ما گرفتار شده ایم؟» گفتم: «والله که من این سخن به هزل نگفتم، اما تا شما این سخن می گویید من با نفس در مباحثه و مناظره بودم، جمله عبادات و تمامت لذات بر او عرضه داشتم، به ترک هیچ لذت و اتیان [انجام دادن] هیچ طاعت مطاوعت [فرمانبرداری] ننمود و موافقت نکرد، و این کلمه بی قصدی در دل من آمد و بی نیتی بر زبان من برفت، و خدای را در القای این اندیشه در دل و اجرای [جاری شدن] این کلمه بر زفان [زبان] حکمتی تواند بود….»

از ادامه ی داستان از باب نهم کتاب فرج بعد از شدت (۱) در می یابیم که حق با ابراهیم خواص بوده، و در این عبارتی که بی هیچ قصد و نیتی بر زبان او جاری شده – به سبک تکنیک تداعی آزاد روانکاوی، که چیزی جز زنده کردن  دوباره ارزش کلمات به ظاهر اتفاقی نیست – حقیقتی وجود داشته، آنجا که همگان بچه فیلی می جویند و می کشند و می خورند، و ابراهیم خواص، حتی به بهای مرگی خود خواسته از حرف خود بر نمی گردد. وقتی مادر بچه فیل می آید و همه کسانی که گوشت فیل را خورده بودند می کشد، تنها این زاهد بزرگ است که از مهلکه جان به در می برد.

این نکته ای است که در مورد قدر و ارزش کلمات در کتابی که بیش از هزار سال پیش نوشته شده وجود داشته، و به حق مانند بسیاری نکات عمیق دیگر به بوته فراموشی سپرده شده، چرا که در آن زمان هنوز بشر به آن پایه از تیزهوشی و خردمندی و ذکاوت نرسید بوده که رازهای روان و زبان خود را از موشان بی زبان جستجو کند، هنوز آن زمان طلایی نرسیده بوده که پر قدرترین شئ جهان شئ ای با ارزش تصنعی و قراردادی باشد به نام پول، که تمام «تحقیقات علمی» را بخواهد هدایت کند. طبیعی است که در جهانی که خدایی به نام پول حکم می راند، کسی دوست ندارد از ارزش کلمات حرف بزند، چون هر چه باشد این اشیاء بی ارزش چون باد هوا در گلوی هر کسی حاضر است و کمتر می توان برای آنها پولی پرداخت کرد. طبیعی است که در چنین جهانی مواد شیمیایی که اثراتشان را در بدن موشها و میمونها می توان بررسی کرد، قدر بیشتری دارند چون به صورت «دارو» قابل خرید و فروشند.

 

(۱) با تلخیص از گزیده فرج بعد از شدت دهستانی مویدی: از غم به شادی/ گزینش و توضیح: دکتر اسماعیل حاکمی/ انتشارات معین/ چاپ اول ۱۳۹۵

چطور از فلسفه کمک بگیریم تا نسبت به لکان نادان باقی بمانیم؟!!

چطور از فلسفه کمک بگیریم تا نسبت به لکان نادان باقی بمانیم؟!!

 

شهر فلسفه را کوچه های بسیاری است: برخی از این کوچه ها کوچه های علی چپ نامیده می شوند، که طرفداران بسیاری دارند، و به مرکز شهر راه می یابند. برخی از کوچه ها کم تردد ترند: این ها کوچه هایی هستند که به خیابان انقلاب می رسند، کوچه هایی که با نام هایی چون بوعلی، فارابی، ارسطو، افلاطون، ملاصدرا، اسپینوزا،کانت، هگل، نیچه و هایدگر مزینند. هر چند اگر هم مانند بلوار زیبای شوپنهاور وسعت بیش از اندازه ای هم می داشتند کم تردد بودند و کم طرفدار. در کوچه های علی چپ گاهی دستفروشان کتابهایی هم برای فروش عرضه می کنند. یکی از این کتاب های مستطاب «واژگان لکان» (نشر نی) است که به قلم فیلسوفی معظم به نام ژان پیر کلرو به زیور طبع آراسته شده و راهنمای بسیار مفیدی است برای آن جماعت مشتاقی که می خواهند بدانند «چطور از فلسفه کمک بگیریم تا نسبت به لکان نادان باقی بمانیم؟!». خواندن این کتاب پر مغز و هوشمندانه را به عموم مشتاقان روانکاوی لکانی توصیه می کنیم. کسانی که می خواهند بدانند چطور لکان بیش از اینکه وامدار فروید باشد وامدار بنتام فایده گراست!

بیایید با هم این کتاب را تورقی کنیم و از برخی بخشها که چشممان ناغافل به آنها می افتد درسها بیاموزیم:

صفحه ۲۹ – «… نکاتی دیگر در نظریه او راجع به آرزومندی [اشتیاق] وجود دارد که به سادگی برای فیلسوفانی که به مطالعه آثارش می پردازند قابل قبول نیست. قبل از همه این پرسش مطرح می شود که چرا لکان در میان تمامی احوال و انفعالات آدمی چنین مزیتی را برای مقوله آرزومندی [اشتیاق] قائل شده است و آیا چنین اولویتی می تواند مبری از هرگونه اتهامی در مورد جزمی بودن نظریه او باشد؟»

– اصلا اصراری نیست گفته های لکان را قبول کنید، آن هم بدون اینکه تجربه روانکاوی داشته باشید. هر چه باشد فلسفه هم معمولا یکی از راه های فرار از اشتیاق است، البته برای کسانی که دنبال راه های شیک تر و پر طمطراق تر می گردند!

صفحه ۵۳ – «… برای او بر خلاف آنچه کانت در این مورد گفته است، احساس گناه به مقوله قانون باز نمی گردد بلکه به آرزومندی آدمی مربوط می شود. این موضع گیری از دو جهت غیر معقول است…»

– پس در اشتیاق آدمی دنبال امور معقول می گردید؟

صفحه ۵۸ – «… آیا جای آن دارد که صبر کنیم که تجربه به ما این نکته را بیاموزد که «هر چه اسم اشارت فاقد معنا باشد به همان ترتیب نیز تخریب ناپذیر تر است»؟»

– البته تجربه برای رسیدن به یقین است. چون هدف شما غوطه خوردن و غواصی در بحر شکیات است، به چنین تجربیاتی نیاز ندارید.

صفحه ۶۶ – [مبحث تفاوت جنسی] «مطالعات فروید نیز نتوانست در این مورد به فیلسوفان یاری کند، زیرا آن چه او در این باب می گفت در حد کلیات بود.»

– البته برای کسی که از وجود نوشته انقلابی «سه مقاله در مورد تئوری جنسی» فروید بی اطلاع است چنین جمله ای کاملا حقیقت دارد.

صفحه ۹۲ – «… لکان به اصل وحدت انرژی یونگ که قبلا با آن مخالفت ورزیده بود، باز می گردد… «هر رانشی بالقوه به رانش مرگ [سائق مرگ] ارجاع دارد.»»

– عجب! نمی دانستیم که یونگ هم سائق مرگ فروید را پذیرفته بوده!

صفحه ۹۸ – «برخلاف فروید که در تعبیر خواب کاربرد و تعبیر رموز و اشارات (سمبل ها) را بخشی ناچیز از روانکاوی به حساب آورده و کارکرد لغوی آن ها را فاقد غنایی فوق العاده و حاوی معانی همواره یکنواختی دانسته بود، لکان وسعتی فوق العاده بدان ها می دهد.»

– مگر سمبولیسمی که فروید از آن صحبت می کند با سمبولی که در اصطلاح بعد سمبولیک لکان وجود دارد یک تعریف دارد؟ یعنی فلسفه این اندازه دقت و تیزبینی را هم به شما نیاموخته که بدانید هر گردی گردو نیست؟!

 

 

می یا مایی و منی؟ مساله این است…

 

بهمن عزیز!

صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی     برگ صبوح ساز و بده جام یک منی

بهمن جان از شعرت خیلی لذت بردم، خصوصا اینکه «ترّ زلف» یک ترکیب کاملا نویی است، و خیلی هم عاشقانه! امیدوارم در کنار چخوف گرامی لحظات خوشی داشته باشی و دور از چشم تنگ چشمان گرفتار در مایی و منی – که تنگ چشمی شان در درجه اول به کسی ضرر نمی رساند، بلکه دیدن زیبایی های جهان را به روی خودشان می بندد – حسابی کیف کنی:

در بحر مایی و منی افتاده ام بیار          می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

همینطور که می بینی حافظ عزیز، پادشاه خوارزم، عقیده داشته که آنچه آدمی را از چشیدن «می» هستی محروم می کند، نونی است که وسط می می افتد: «منی». خدا خوردن از این جور «نون» ها را بر ما حرام کند! الهی آمین!!

دو یار زیرک و از باده کهن دو منی           فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم          اگرچه در پی ام افتد هر دم انجمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت         عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی…

این جور که مشخص است چخوف عزیزت فعلا از صرافت فکر سفر به جزیره ساخالین افتاده. حالا من برایش یک پیشنهاد دارم: دیدار از خوارزم و اهالی اهل دل آن! همان جایی که ابن بطوطه مغربی (۱) هفتصد سال پیش در مورد مردمانش نوشته : «در همه دنیا مردمی خوشخوی تر و رادمردتر و غریب نوازتر از اهل خوارزم ندیده ام»(۲). با توجه به آنچه در مورد اقامت در یالتا و مصاحبت با چخوف گفته بودی حدس می زنم در حدود سال ۱۹۰۰ به سر می بری، بنابراین از سال ۱۸۸۱ که قرارداد آخال امضا شد چند سالی می گذرد، همان قراردادی که به واسطه آن ناصرالدین شاه، که به هیچ چیز جز بقای سلطنت پوشالی اش فکر نمی کرد، با دل راحت سرزمین خوارزم را به روسیه تزاری بخشید (تا بدین وسیله از حملات ترکمنان که به تحریک همان روسیه!! انجام می شد خلاص شود!). الان زمان مناسبی است که تا پیش از اینکه انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه خوارزم مظلوم را باز دچار شورش و کشمکش کند، باهم به آنجا سفر کنید، و از نزدیک ببینید که این سرزمین یگانه، این گوهر پاک که هشتصد سال پیش تر هم منفذ و مجوز حضور بیگانگان خون ریز – یعنی قوم مغول – شد، این سرزمین خورشید (خوارزم = خور یا خورشید + زم یا زمین)، این ایران ویج مهد آریائیان، این گهواره استقلال و صلح بین آدمیان و ادیان، این سرزمین ابوریحان و بوعلی و خوارزمی و پوریای ولی، اکنون چگونه است و در چه حالی به سر می برد؟! که ظریفان بیش از هر کس دیگر در معرض تهاجم و محاکم خون ریزان اند! و آن وقت که به این سرزمین دل انگیز لطافت اعطا می شد، سرنوشتی سخت هم برایش رقم زده شد:

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود          کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

حدس من این است که هنوز زخم های خوارزم، با کنده شدن از مادر ایران زمین، خون چکان باشد… خدا پادشاه خوارزم را حفظ کند. انشاالله…

خیر پیش

فرزام

 

(۱) خدا را شکر که ابن بطوطه جهانگرد مراکشی وجود داشته، و گرنه با این قحط الرجال و فقر و فاقه فرهنگی عمیق، معلوم نبود شیخ نشین دوبی به چه شخصیت تاریخی عربی می خواست بنازد؟!! مشخص است که آن برج العرب می خواهد جای چه حفره عمیقی را پر کند! ولی آیا موفق شده؟!

(۲) خوارزم / ناصر تکمیل همایون / مجموعه از ایران چه می دانم؟۵۰/ دفتر پژوهشهای فرهنگی/ چاپ اول ۱۳۸۳

آقای حامد بهداد… گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد…

آقای حامد بهداد… گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد…

 

ترکیب تعصب، جهل و روحیه تخریب دستاوردهای تمدن قطعا ترکیب دلپذیری نیست. اما این ترکیب گاهی در هیاهوهای رسانه ای به متفاوت بودن و شاخص بودن تعبیر می شود، و چه بسا افرادی با این ترکیب نامتجانس شهرتی را هم به هم می زنند، و کسانی با ویژگی های شبیه به خود را به دنبال خویش می کشند. البته که با تاسف بسیار باید گفت این شهرت اغلب باعث می شود بر شدت صفات یاد شده افزوده شود.

گاهی تعصب و جهل تا به حدی است که فرد خود را نماینده طبقه ای مانند طبقه هنرمندان می پندارد، و اصلا فراموش می کند که مرز بین هنرمند و پزشک، یک مرز قراردادی است. اصلا به کسانی چون چخوف و ساعدی کاری نداریم. بایستی پرسید مگر پزشکان بزرگ می شود از هنر بی بهره باشند، که هنر درمان چیزی نیست که هیچ استاد و کتابی بتواند آن را به کسی بیاموزاند. و آیا هنرمندان واقعی پزشکان روح و جسم نیستند؟ آیا کافی نیست به قطعه ای از موسیقی بتهون گوش دهیم تا حس کنیم روحمان در آسمان بالاتری می پرد و از رنج های جسممان جدا شده ایم؟ آیا نگاهی به تابلو مونالیزا کافی نیست تا حس کنیم که این جهان با تمام دردهایش، ارزش آن را دارد که انسان جانش را در راه رازهایی بگذارد که لبخند مونالیزا نماینده آنهاست؟ از آنسو آیا یک پزشک نادان با یک هنرمند نادان قابل مقایسه نیست؟ پزشک نادان جان یک فرد را می گیرد، و هنرمند نادان جان و روان جامعه را. آنچه بایستی به بوته نقد کشیده شود نادانی و جهل و تعصبات کور است، فارغ از طبقه افراد. کسی که جنگ بین گروه ها و طبقات را دامن می زند در درجه اول به این علت این کار را می کند که با نفس جهل و تعصب و نادانی مشکلی ندارد، بلکه آن را سرمایه ای ساخته تا آتش نفاق و دشمنی را شعله ور تر سازد، چه در این حالت متاع بی ارزش اش مشتریان فراوان تری را به دنبال خود خواهد کشید.

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد            با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد

آقای محترم! کمی اطلاعات قطعا به کسی ضرری نمی رساند. توصیه می کنم فیلم مسافران (بهرام بیضایی) یا راپسودی آگوست (آکیرا کوروساوا) را ببینید تا دریابید هنرمندان بزرگ، بی طبقه هستند، و در درجه اول برای انسانهای بزرگ احترام قائلند، حالا می خواهد این انسان بزرگ یک پیرزن کم سواد و یا روستایی باشد، یا یک پیرزن شهری مصیبت دیده، کسانی که دنیا را از افقی بالاتر از افقهای معمول انسانهای کوته بین می بیننند، مرگ و زندگی برایشان همین دو روزه دنیا نیست، و وجد بزرگشان آفرینش و طبیعت و معجزه هر روزه است. وقتی این همه فیلم برای آموختن وجود دارد، این همه نادانی دیگر نوبر است.

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است           کاین جامه به اندازه هر کس نبریدند

بله! مساله چاپ وارونه عکس بوعلی سینا در روز پزشک در صفحه شخصی خود مساله کوچکی نیست. (البته مساله لایک کردن جماعت نادان خود فاجعه بزرگ تری است!!) بوعلی سینا را به پزشکی که در کار خود احتمال دارد دچار خطای پزشکی شده باشد – و در این صورت تاوانش را هم خواهد داد – چه کار؟ بوعلی نماینده بی مثال یک تمدن چند هزار ساله است، تمدنی که در هزار سال پیش، پس از تهاجم تازیان، دوباره قد برافراشت، و فردی را به جهان عرضه کرد که در عرصه طب کتاب قانونش بیش از چهارصد سال در اروپا کتاب درسی بود، و کتاب دایره المعارفی شفایش هنوز که هنوز است شفای دل فیلسوفان است، و کتاب نجات اش، نجات روح محرومان از پرتو حق، و کتاب اشاراتش اشارتی کوچک از بحری که او در آن به شنا کردن می پرداخت، کتابی که نمط نهمش در عرفان در آن پایه است که در طی هزار سالی که از تالیف آن می گذرد هنوز کسی نتوانسته بر آن ایراد بگیرد. کسی که در تمدن ایرانی می توانیم به او بنازیم که این سرزمین هم روزگاری چنین فرزندانی داشته، فرزاندانی همسنگ پزشکانی چون ژک لکان و زیگموند فروید، که فیلسوف نبودند، اما به همراه پزشکی، فلسفه و هنر را هم از بیخ و بن دگرگون کردند، که جایی هست که در آن مرزهای قراردادی علوم و هنرها فرو می پاشد، و اگر کسی به آن قله رسیده باشد بر این نقسیم بندی های بچه گانه لبخندی حاکی از تاسف می زند…

 

کار ما در ترّ زلفت…

 

دکتر فرزام

نمی دونی از خوندن نامه ات چقدر خوشحال شدم، به چندین و چند دلیل: اول اینکه این نامه نگاری بالاخره بعد از مدتها دوباره شروع می شه، و تو فرصت داری تیکه هایت را بارم کنی (مثل همینکه نوشته بودی “حافظه معیوبت”!) و خلقت باز می شه. دوم اینکه من هم می تونم مقابله به مثل کنم و مقداری ضمن تکه پرانی، با تو سر پنجه بشم و دلم خنک شه. سوم اینکه از همراهی چخوف و اخلاقش بگم و قدری لجت رو در بیارم. چهارمم اینکه مطالبی که می نویسم بالاخره یه گوش شنوایی پیدا کنم که براش بخونم. مثل این شعر:

کار ما در ترّ زلفت ز امن و آسایش گذشت

در ره جانان به نام ایزد ز جان باید گذشت

هیچ می دونی که این شعر رو کاملا در حالت خواب گفتم؟ نمی دونم شاید دلم برای وطن تنگ شده ( برای تو که نشده می دونم! خخخخ!!). یه روز صبح همینکه اولین اشعه های خورشید روی صورتم افتاد چشمام باز شد و دیدم کلمات مصرع اول دارن تو مخم رژه می رن. اولش فکر کردم شعریه که تو یه کتاب شعر خوندم. ولی هر چی گشتم دیدم همچین شعری رو قبلا جایی نشنیدم. بعد با خودم گفتم خب اون وقت مصرع دومش چی میشه؟ به نظرم رسید که بایستی جان داشته باشه، و مصرع دومش رو ساختم. بعدش رفتم و سعی کردم این بیت رو که در خواب سروده بودم برای چخوف معنی کنم، ولی معلومه که زیبایی شعر در ترجمه از بین می ره. چخوف البته اصلا از شعر گفتن در خواب تعجب نکرد. برام تعریف کرد که موضوع یکی از داستانهاش که خیلی دوستش داره، یعنی «اتاق شماره شش» از یک کابوس مایه می گیره. مدتی بوده که با یه بیمار روحی سر و کله می زده، و شب خواب می بینه که جاش با اون بیمار عوض شده، و هر چقدر هم که داد می زنه بابا من دکترم، کسی حرفش رو باور نمی کرده. تازه بهش می گفتن که اینجا ناپلئون و پیغمبر هم داریم، دکتر که چیزی نیست! خلاصه یک دفعه از این کابوس می پره و همین می شه دستمایه داستانش. راستی خواب مگه تصویری نیست؟ خوابی هم داریم که کلمه ای باشه؟ چون از تصاویر خوابم هیچ چیز یادم نمیاد و فقط همون مصراع تو ذهنمه.

در ضمن چی شده مطالب کتاب «راز حافظ» ات رو خورد خورد داری چاپ می کنی؟ چون یادمه قرار بود راجع به مطالبش قبل از چاپ به کسی چیزی نگی. انقدر تحت تاثیر اون مطلب آخرت و مخصوصا مبحث صمت و سکوتش قرار گرفتم که تا چند روز اصلا حرف نزدم. هر چی هم چخوف بیچاره خواست به حرفم بیاره فایده ای نداشت. حتی صبح که می گفت تخم مرغ عسلی می خوای یا معمولی من فقط جواب می دادم: صمت، صمت. اونم یه دفعه فکر کرد دیوونه شدم. حتی دست گذاشت رو پیشونیم ببینه تب ندارم. باز خوبه جزو علائم حیاتی ننوشتی تب، وگرنه لابد تا حالا از زور تب تنقیه ام هم می کرد. اینجا برای بریدن تب تنقیه خیلی رایجه. اون وقت مردم می شینن از پزشکی دکترای ایرونی ایراد می گیرن. خب اگه راست می گن بیان یه سفر یالتا ببینن تنقیه چه حالی می ده. اون وقت قدر دکترای ایرونی رو می دونن که با یه آسپیرین کارخونه بایر مساله رو حل می کنن، و بی خود شلوار آدمو پایین نمی کشن.

بیا! دیگه نگی همه اش از چخوف تعریف می کنم. می خواستم ببینی من الکی از کسی بت نمی سازم. بت سازی برای به انقیاد کشیدن آدمها خیلی به درد می خوره، ولی می دونی که من تو زندگی یک مسافر تنهام. من رو چه به گروه و دستک و دنبک راه انداختن.

زیاده قربانت

بهمنوف، از کنار دریای آزوف و چخوف مهربان

مرامنامه «عاشقیت»

 

بهمن عزیز

چون در پایان نامه ات راست و پوست کنده گفته بودی بیا نامه نگاری رو دوباره شروع کنیم، دلم نیامد نامه ات را بی پاسخ بگذارم. اما کمی از اتهاماتت تعجب کردم. مگر قرارمان همین نبود که نامه نویسی، و بلکه نفس نوشتن، علامت حیاتی زنده بودنمان باشد و دیگر چیزی از هم نخواهیم؟ همان نوشتنی که حال هر دو مان را خوب می کند. این را هم به تجویز فروید انجام می دادیم که می گفت: «من وقتی حال خوبی دارم تولیدی [از نظر نوشتن] ندارم». پس قاعدتا وقتی می بینی من در مورد لکان و هدایت و چخوف می نویسم بایستی بدانی که دارم علائم حیاتی از خودم نشان می دهم، و حتما نبایستی نامه خطاب به تو باشد، که تو خود خطاب نوشته های من هستی، چه به صورت نامه، چه به صورت غیر آن.

چون الان مطمئنم که صورتت کج و معوج شده که کی همچین حرفی زدیم، با اینکه ته دلم نمی خواست بیشتر از این توضیح بدم، ولی برای کمک به حافظه معیوبت هم که شده می گویم که اولین باری که چندین سال پیش، قبل از احداث اتوبان جدید جم – شیراز، از راه برازجان با اتوبوس در سفری چندین ساعته از جم به شیراز رفتیم، در حافظیه راجع به علائم حیاتی زندگی واقعی – آن گونه که حافظ به حد اعلی از آن برخوردار بوده – صحبت کردیم. یادت افتاد؟ یادت هست که گفتم به نظر من خیلی کوتاه نظریه که در پرشکی علائم حیاتی را به ۴ علامت محدود می کنند: نبض، فشار خون، تنفس و درجه حرارت. ممکن است کسی سالها – و حتی دهه ها – قبل مرده باشد، و این علائم حیاتی چهارگانه اش هیچ ایرادی نداشته باشد. یادت افتاد؟ یادت افتاد که چقدر حالت بد شد و سریع فکر کردی دارم راجع به تو حرف می زنم؟ یادت هست علائم حیات واقعی که گفتم چه چیزهایی بود؟ چون امیدی به حافظه ات ندارم خودم توضیح می دهم. راستی تو کی از من حسادت دیدی که مرتب راجع به آن حرف می زنی؟ خب معلومه که من هم دلم می خواست چخوف را از نزدیک ببینم، ولی چخوف واقعی لابلای سطور کتابهایش برایم هست، و لازم نیست رنج سفر به یالتا رو به خودم هموار کنم.

بگذریم. از علائم حیات واقعی می گفتیم. فکر نمی کنم هر چهارتاش یادت باشه پس برات یاداوری می کنم: شوق، صمت و سکوت، خلوت و گوشه نشینی،  و تجلی. اینها چیزهاییه که استاد عشق، حافظ شیراز هفتصد سال پیش گفته و هنوز که هنوزه هیچ کس بهترش رو نگفته:

۱ – آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت            کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

شوق، همون چیزیه که بسیاری از عشاق نمی تونن حفظش کنن، چون خودشون رو از هجر شوق زا محروم می کنن:

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم             تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی        در هجر وصل باشد و در ظلمتست نور

۲ – صمت و سکوت و عیب پوشی:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم           که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات         بخواست جام می و گفت راز پوشیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب           که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

و:

قصه العشق لا انفصام لها           فصمت ها هنا لسان القال

خشم و انتقام آتشی است که در نهایت خود منقم را خاکستر می کند. حتی اگر کسی به تو ناجوانمردانه نسبت هایی چون سرقت و خیانت داد، نسبت هایی که خود شایسته آنهاست، تو خاموش باش و خوشحال باش که از نقش خودپرستی آزادت کرده. (داستانش رو که قبلا برات گفتم و اینجا نمی خواهم دوباره بهش اشاره کنم) به قول پوریای ولی:

گر بر سر نفس خود امیری مردی         گر بر دگری خرده نگیری مردی!

مردی نبود فتاده را پای زدن                  گر دست فتاده ای بگیری مردی!

۳ – خلوت و گوشه نشینی و دوری از هیاهوی کوچه “به ظاهر” خوشبخت، و به خود فرصت مواجه شدن با خویشتن را دادن:

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است               چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

و:

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار گیر                    که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قافست

۴ – تجلی، که خود به خود وقتی وجود دارد، یعنی علائم حیاتی دیگر هم وجود دارند، و نیاز به برهان دیگری نیست، درست مانند نبض که وقتی درست و به قاعده می زند می توان از علائم حیاتی دیگر تا حدی مطمئن بود. تجلی نبض روح است. تجلی در سخن، تجلی در فکر، تجلی در عمل، در بی آزاری و به درد همنوعان رسیدن:

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود                کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد

بوی گلاب است که عالم را می آکند، حالا شاهد بازاری باشد یا نباشد. غرق بازار مسگرها و هیاهوی عمومی، تجلی ای وجود ندارد، تنها رقابت وجود دارد و سگ دو زدن و تقلید، و سعیی باطل برای غوره نشده مویز شدن. تجلی از دل سالیان سال شوق و درد و صمت و خلوت زاده می شود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند               وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند               باده از جام تجلی صفاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب           مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

اینهمه شهد و شکر کز سخنم می ریزد             اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند

تجلی پر طمطراق و رنگارنگ هم نیست. هر کس در طول عمر خود گوشه ای از کتاب طبیعت را بتواند بخواند کافیست. به قول آلبر کامو : «هر اثر هنری خود اعترافی است و من باید شهادت بدهم. وقتی خوب فکر می کنم می بینم یک چیز بیشتر برای گفتن ندارم.»(یادداشت ها/ نشر ماهی). باز خدا پدر آلبر کامو را بیامرزد که به راحتی به این حقیقت اعتراف می کند. واقعیت این است که اکثر کسانی که عمری را به وراجی می گذرانند همان یک حرف را هم برای زدن ندارند. اما آیا وجود هر کسی جامعه بشری را به سمت خوبی و زیبایی حرکت داده – اعم از هنرمند و دانشمند و پیامبر – بر چهار پایه ای که گفتم استوار نبوده؟

بیان شوق چه حالت که سوز آتش دل             توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

تا این سوز در سخن ما وجود دارد – اگر وجود داشته باشد – می توانیم مطمئن باشیم که زنده ایم. من و تو از سخن هم این را می فهمیم و لازم نیست آن را در هزار لفافه بپیچیم. می بینی که برای اعلام زنده بودن و مشتاق بودن، لازم نیست حتما همدیگر را مورد خطاب قرار بدیم. کمی سعی کن لابلای سطور را هم بخوانی. همه چیز را که نباید فریاد کرد.

OK؟

ارادت

فرزام

 

صادق هدایت مُرد… لطفا از کشتن او دست بکشید!!!

 

نمی خواستم غیر از یادداشت دیروز در مورد کتاب مستطاب «صادق هدایت و مرگ نویسنده» (نشر مرکز) – که نام واقعی آن این است: صادق هدایت و مکر نویسنده! – چیزی بنویسم، ولی افاضات آقای دکتر نویسنده کتاب چنان بود که دیگر دامنم از کف برفت، و گفتم آنچه بایستی در مورد این نوع کتابهای مکارانه و مزورانه و سودجویانه بگویم… کتابهایی که در یادداشت قبلی اشاره کردم که متاسفانه قفسه کتابفروشی ها را امروزه انباشته اند…

بد نیست کمی با افاضات آقای دکتر، نویسنده کتاب فوق و استاد! دانشگاه آکسفورد آشنا شویم: البته با توجه به اینکه هدایت گفته: «من از کلمات براق و تو خالی منورالفکرها چندشم می شه» می توان حدس زد که منظور آقای دکتر از ترهاتی که در کتاب فخیمشان آورده اند اثبات این مساله بوده که «کسانی که چندش هدایت را بر می انگیخته اند، اکنون با مرگ او دایه های مهربان تر از مادر میراث ادبی او گشته اند! جل الخالق! والله اعلم بالذات الصدور!»

صفحه ۲۸: «… تا همین جایی که در بررسی نظریه بارت رسیده ایم آن را می توان به شرح زیر ترمیم (و تحدید) کرد.»

انقلابیون فکری قرن بیستم با منشی دکتر! تماس بگیرند تا وقت جراحی ترمیمی برایشان گذاشته شود. بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است!

صفحه ۳۱: «… اگر چه دامنه تعمیم این نظریه مانند خیلی از نظریات ادبی و علوم اجتماعی… محدود است، اما در همان محدوده – که خیلی هم تنگ و محدود نیست – ارزش استفاده دارد.»

دو عبارت متضاد در یک جمله! ظاهرا دکتر در ضمن استفاده از نظریات! هول شده، به مصداق «قافیه چو به تنگ آید، شاعر به جفنگ آید.»

صفحه ۱۱۱: «کوشش ژاک لاکان برای کاربرد نظریات فرویدی در چارچوب تئوری ادبی شالوده شکنی اگرچه به نوبه خود به نظریه پیچیده ای منجر شده است، ولی بازهم ارزش آن در این است که ساده گرایی روشهای پیشین را ندارد.» [ارجاع به کتاب نوشتارها و سمینار یازدهم لکان]

به زبان فارسی سره : من گرچه چیزی از نظریات لکان نمی دانم، و گرچه آنقدر از مرحله پرتم که نمی دانم صحبت های لکان نه تنها در چارچوب تئوری شالوده شکنی نبوده، بلکه او از بزرگترین منتقدان کسانی بوده چون دریدا که سردمدار شالوده شکنی بوده اند، اما با توجه به اصل «کی به کیه» [که در کل این اثر فخیمه حکمفرماست] به دو تا از آثار لکان ارجاع می دهم که اصلا نخوانده ام، و گرنه می دانستم که در آنها مطلبی که مربوط به بحث مورد نظر باشد وجود ندارد!!!

صفحه ۱۱۴: «… این مقوله ای ژرف و گسترده است که ورود به آن در مجال فعلی نمی گنجد.»

به زبان فارسی سره (بدون پیچش ها و چرخش های منورالفکری!): سوادش را ندارم ولی تظاهر می کنم که دارم. کی به کیه!

صفحه ۱۴۵: «الگوهای روان کاوی به اندازه ای بی در و پیکر و گل و گشادند که آنان را می توان تقریبا به هر مساله ای اطلاق کرد و نتیجه مثبت گرفت.»

به نظر می رسد بیشتر دهان هایی که بدون اطلاع در هر زمینه ای اظهار نظر می کنند گل و گشاد باشند تا نظریه روان کاوی، که قطره قطره در طی بیش از صد سال تجربه و پژوهش حاصل شده است، و صد البته سالها منتظر بود تا استاد از راه برسد و دستاوردهایش را به کلی با عبارتی منطقی و متقاعد کننده به زیر سوال ببرد!

چون استاد در انتهای تمام مقالات کلمه آکسفورد و سال نوشتن مقاله را نوشته اند، ما هم دیگر مجاب شدیم و چیز بیشتری نمی نویسیم! درود بر آکسفورد و آکسفوردیان! راستی از آقای کردان چه خبر؟ ساقولسون!!

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن

بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

که کام بخشی او را بهانه بی سببیست

تعجب می کنم که با وجود چنین کتاب مستطابی، آقای دکتر یک مجموعه «شعر» هم با همین نشر مرکز منتشر کرده اند…. آخر دیگر چه «شعریاتی!!!» بالاتر از این؟ به خدا راضی به زحمت نبودیم!

علم واقعی علم جنایت است، هنر واقعی هنر مقتولان و تیپاخوردگان، در جهانی آکنده از سامریان و گولان و ساده دلان…

علم واقعی علم جنایت است، هنر واقعی هنر مقتولان و تیپاخوردگان، در جهانی آکنده از سامریان و گولان و ساده دلان…

 

علم واقعی جز علم جنایت نیست(۱)؛ مگر علم دیگری هم داریم که شایسته نام علم باشد؟ علم واقعی یا می کشد یا زنده می کند. علم واقعی با جنایت های روح سروکار دارد، جنایت من یا جنایت دیگری. بزرگ دیگری، زبان، بزرگترین قاتل است. روانکاوی آنگاه روانکاوی شد که پس از هفتاد سال تحقیق و پژوهش در روح آدمی به این راز یگانه دست یافت: بزرگترین قاتل جهان، امثال اصغر قاتلها و بیجه ها نیستند، خود ذات زبان است که مستقیما با وجود و هستی آدمی سر و کار دارد. تا بخشی از روح خود را نکشیم قدرت تاب آوردن جهان را نخواهیم داشت: می میرم تا انسان باشم، یا از مردن سر باز می زنم، و آنگاه حقیقت خودبخود از تمام ذرات وجودم، بی آنکه بخواهم بیرون می زند، که حقیقت تاب مستوری ندارد. اگر جهان از انفجار سر باز می زند، چون از قبل مرده است. زبان و زمان، موشهای سیاه و سفید جهان و کارگزاران خستگی ناپذیر مرگند. جانی واقعی ناخودآگاهی است که باله را با زباله، فقط را با وقت، رقت را با دقت، سخی را با سخیف و بهت را با بلاهت یکی می گیرد!

علم باسمه ای دانشگاهیان اما ابزار زندگی است. پول می گیرم تا عضله زبانم را بی ارتباط با قلبم به حرکت در آورم و زنده بمانم. آن شبه روشنفکری دانشگاهی تکیده زده بر مخده های کسالت… کسانی که بر مناسبی توخالی تکیه زده اند، و نشسته اند تا ببینند چه کسی شمع وجودش را سرمایه نوری اندک برای کومه اش می کند، و کدامین خلوت نشین خون خود را سرمایه قلمش، و کدامین کلمات اند که روح بشریت را می درند، و کدامین واژه ها بر بالهای مرغ ازل عشق می نشینند، تا از دخمه های تاریک خود بیرون بیایند، محصول عرق ریزان روح و قلبهای شرحه شرحه و پاره این شهیدان فرهنگ را چنگ زنند، خونشان را لاجرعه بمکند و به خیال خود «بیماری» آنان را که موجب شده جنون آسا به آتش بزنند تشخیص بدهند، تا از این راه دکانهای حقیر خود را به نور وجود این شمع های سوخته و این سنگهای تیپا خورده روشن نگاه دارند، و مشتریان ساده دل خود را راضی. سری به کتابفروشی ها بزنید تا ببینید چطور قفسه های کتابفروشی ها مملو از این قسم کتابهاست، کتابهایی که در شرح و توضیح روایتهای روح چون «بوف کور» و «دیوان حافظ» نوشته شده… آن هم بدون کوچکترین آگاهی از قوانین روح و ناخودآگاه، همان قوانینی که باعث می شود چنین آثاری در روح یک ملت مانند یک صاعقه آتشین، خانه برانداز باشند… کسی نیست بگوید اگر راست می گویید جنب تفاسیر «فاضلانه تان»، در مورد همین تاثیرات شگرف توضیح دهید…

چه توان کرد که در جهان ما، سامریان همه اطراف و اکناف عالم را انباشته اند، و صد اسف که در جهان معنی فراوان ترند، و جا برای جلوه عصا و ید بیضا نگذاشته اند. کار به جایی رسیده که دیگر کسی از عصا و ید بیضا نمی پرسد، و «علما» در تفسیرشان از حضرت حافظ، معنی را همان «شراب موهوم» می پندارند…

این همه شعبده خویش که می کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

وای بر ما! و وای بر فرهنگی که روز به روز رقیقتر می شود… با این سرعت «پیشرفت» آدمی، چیزی نخواهد گذشت که او دوباره سر از غارها و جنگلها در خواهد آورد… که البته سر در آورده، اما کت و شلوار و کراوات و عناوینش مانع دیده شدن این حقیقت آشکار است. که جنایتکاران جهان معنی، در سیاهکاری کم از داعش ندارند…

 

(۱)عنوان مقاله ای در شماره تیرماه (شماره ۴۵) مجله گیتانما «علم در تقابل با جنایت»، و تورق کتابی مستطاب! به نام «صادق هدایت و مرگ نویسنده» سبب ساز این نوشته شد…