در ستایش شادی (۲)، در ضرورت عدالت…

در ستایش شادی (۲)، در ضرورت عدالت…

 

ظاهرا این همه آمار نگران کننده در مورد شیوع غم و افسردگی در سرزمینمان، بدجوری مسوولین رادیو و تلویزیون را به فکر انداخته که مشکل را چاره کنند، و با ایجاد برنامه های «مفرح» لبخندی بر لبان تماشاگران و شنوندگان «فرضی» خودشان بوجود بیاورند. برنامه هایی مانند خندوانه و برنامه های هزل رادیویی، که هر چه سعی کردم به کمکشان لبخندی بر لبانم بنشانم ممکن نشد؛ برنامه هایی که بیشتر لودگی و بی مزگی و دلقک بازی است تا طنز فاخر و تامل برانگیز. کاشکی کمی می توانستیم از نویسندگانی مانند کالوینو یاد بگیریم که مثلا در کتاب «شوخی های کیهانی» طنز را به اعجاز نزدیک می کند. متاسفانه لحن مسخره و دلقک وار مجریان رادیویی بیشتر باعث می شود که انسان احساس شرم بکند. ساختن این برنامه ها هم مانند این است که در یک تصادف دلخراش و خونین منجر به فوت طرفین، کسی بیاید بگوید «دستگاه رنگ پاش را بیاورید تا ماشینها را رنگ کنیم!!» آیا بهتر نیست بجای این مسخره بازیها و لوده گریها و نمایشهای روحوضی، بیاییم ببینیم علت این همه غم چیست؟ و کشورهایی مانند کشورهای اسکاندیناوی، که شادترین کشورهای جهان هستند چه تفاوتی با ما دارند؟! اگر سری به این کشورها بزنید در اولین نگاه متوجه می شوید که دیگر اتومبیل، وسیله فخر فروشی نیست، و استفاده از دوچرخه همگانی است. اما این همه قضیه نیست…

چخوف در سال ۱۸۹۰ به جزیره ساخالین، که در منتهی الیه شرقی سرزمین روسیه قدیم و در شمال ژاپن قرار دارد سفر می کند، تا یک شرایط انسانی دردناک را از نزدیک تجربه کند (و ناگفته پیداست که آنچه چخوف را از انبوه کلان نویسندگان آبدوخیاری تمایز می بخشد این است که او در زندگی برای خودش این فرصت را ایجاد کرده که چنین تجربه هایی داشته باشد). جزیره محل تبعید انواع مجرمین و زندانیان سیاسی است، و شرایط به گونه ای نگون بختانه و دهشت زاست که در آن افراد سال ورودشان را به جزیره یکسره از یاد برده اند. تصاویری هولناک از شرایطی غیر انسانی: «به چنین گیر و دار کار و ستیز، وقتی آدم ها تا کمر در آب باطلاقها کار می کردند چنانچه یخبندانها و باران های سرد و درد دوری از زادگاه و درد رنجش ها و شلاق ها را هم بیافزاییم اندام های هراس انگیزی در ذهن قد بر می افرازند….مشغله عمده مردهای اینجا خرید اشیای زندانی ها و فروش شان، استثمار بیگانگان و زندانیان تازه کار، داد و ستد مخفیانه الکل، نزول خواری و قمارهای خیلی کلان است… [در مورد بند پابندی ها] همه ژنده پوش و گل آلود و پابند به پا… همه شان لاغر و انگار پشم و پیله ریخته… » گاهی چخوف برای انسانهایی که تا کمر در برابر این شرایط غیر انسانی خم شده اند استعاره ای بهتر از درخت نمی یابد: «اینجا در فضای باز هر درختی ستیز بی رحمانه ای دارد با بادهای سرد و یخبندان های شدید و در شب های بلند هراس انگیز پاییزی و زمستانی ناچار می شود با بی قراری به هر طرفی تاب بخورد و تا زمین سر خم کند و با درماندگی غژغژ سر دهد – در آن میان هیچ گوشی هم نیست که لابه هایش را بشنود… زندگی اینجا از بدو پیدایش … شکلی به خود گرفته است که فقط از طریق اصوات بی رحم و یاس آور قابل بیان است، در این میان باد سرد و خشماگینی که در شب های زمستانی از سوی دریا به درون شکاف می وزد یک تنه درست همان چیزی را می خواند که باید خوانده شود…»

حالا در این شرایط غمبار، که ملال تمام حفره های وجود انسانی را پر کرده و تقریبا هر حسی و هر واکنشی را در وجود زندانیان کشته، جایی که «افراد از فرط ملای می خندیدند و به نیت ایجاد تنوع می گریستند»، فکر می کنید این زندانیان هنوز به چه چیزی حساس هستند؟ بله! عدالت!!! چخوف می گوید: «صعوبت اصلی کار نه در خود نفس کار، بلکه در شرایط و در کند ذهنی و بی وجدانی انواع کارمندهای دون پایه ای است که انسان در هر قدمی که بر می دارد ناچار است با بی انصافی و وقاحت و زورگویی شان روبرو شود… اما تبعیدی هر چه هم که سخت فاسد و بی انصاف باشد عدالت و انصاف را بش از هرچیز دیگری دوست می دارد و اگر آن را در وجود انسانهای بالاتر از خود نیابد، سال به سال دچار خشم و منتهای ناباوری می شود…»

حالا شما در سرزمینی که بخش زیادی از مردمانش زیر خط فقر هستند و با یارانه روزگار می گذرانند فیش های حقوقی چندین میلیونی و میلیاردی را در نظر بگیرید و نگاهی هم به برنامه های «مفرح» رادیو و تلویزیون بیندازید. راستش را بخواهید این دفعه دیگر دارد واقعا خنده ام می گیرد. دست مریزاد از این همه هنر برنامه سازان!!! واقعا ما را خنداندید!!

 

نقل قول ها از کتاب جزیره ساخالین/ نوشته چخوف/ ترجمه سروژ استپانیان/ نشر توس

از کنار دریای آزوف…

از کنار دریای آزوف…

 

دکتر پروا

امیدوارم حالت خوش باشد و ایام به کام. همانطور که حدس زده بودی انقدر از دریای سیاه و هرچی سیاهیه در این دنیا بدم میاد که ترجیح دادم از کشتی سوار یک قایق کوچیک بشم و برگردم به دریای آزوف و ساحل یالتا. نمی دونی چه جای سرسبز و زیباییه. بی خود نیست که چخوف روستایی به نام آخیونووا رو در اینجا برای زندگی انتخاب کرده. پیدا کردن خانه چخوف هم خیلی ساده بود؛ از یک پیرمرد روستایی که شن کشی را روی شانه اش حمایل کرده بود پرسیدم خانه چخوف کجاست؟ و او با خوشرویی و با لحنی مهربان پاسخ داد: آنتوان رو می گی؟ جوری که اگر خانم بود فکر می کردم معشوقه چخوفه! خلاصه زحمتت ندم. خود چخوف که از همه خوشرو تر، و انقدر با مهربانی با من صحبت کرد، و از زندگی و کارم و تو پرسید که فکر کردم سالهاست همدیگر رو می شناسیم. البته من که خیلی وقت بود می شناختمش ولی این همه کنجکاوی او در مورد من که هرچه باشد شاعری گمنام هستم کمی عجیب به نظر می رسید. من رو در خونه خودش، طبقه دوم، رو به مزرعه ساقه های طلایی گندمزار جا داده. صبحها که خورشید در میاد، طلای خورشید و طلای گندمزار و طلای نفسهای چخوف در این خانه به هم می آمیزه، و من گاهی به خودم می گم حافظ هم وقتی این شعر را می گفته احتمالا حالی مثل حال من داشته:

باد بهاری می وزد از گلستان شاه              وز ژاله باده در قدح کلاله می رود

اما چیزی می خواهم به تو بگویم که احتمالا رشک تو را برخواهد انگیخت. چخوف می خواهد برای دیدار از محکومین تبعیدی در جزیره ساخالین که در منتهی الیه شرقی روسیه تزاری قرار داده از طریق سیبری سفر کنه و پیشنهاد کرده که من هم همراهش برم. البته گفته که این سفر پز از خطراته، و بهتره خوب فکرام رو بکنم و مخصوصا نظر تو رو هم بپرسم؛ چون ممکنه بازگشتی درش نباشه. مخصوصا که در جزیزه محکومین، انواع بیماریهای مسری وجود داره. ولی مگه زندگی چند بار به آدم داده می شه که آدم نخواد توش یه ریزه هم خطر بکنه؟ واقعا به خطراتش می ارزه. یک مشاهده دست اول از وضعیت محکومین زمین، جایی که بهداشت در حد زیر صفر است، و می گویند وقتی از محکومین می پرسند که چرا اینقدر کثیف و ناتمیزید؟ پاسخ می دهند برای اینکه در اینجا پاکی ام به هیچ دردی نمی خوره! حشرات موذی که دیگر نگو و نپرس. بوی تعفن همه جا را پر کرده. ولی ارزش رفتن و دیدن را دارد. آدم ها را تنها در شرایط سخت می توان شناخت. چخوف یک مقدار عقایدش در مورد روشنفکرا شبیه توئه و از همه عالم و آدم کناره گیری کرده. اون در مورد ساخالین می گه: «ساخالین مکان رنج های تحمل ناپذیره. از اون رنجایی که تنها انسان قادر به تحملش هست.» برای خود چخوف که یک جور سفر معنوی حساب می شه. اون می گه می خوایم بریم زیارت، مگه ترکا نمی رن مکه؟ کلی براش توضیح دادم که مکه قبله گاه مسلمانانه و اختصاصی به ترکا نداره. اونم شونه هاش رو بالا انداخت و گفت یه سری کارها رو آدم تا جوونه بایستی بکنه تا آدم تر باشه. خلاصه رفتنمون هم فاله و هم تماشا. ضمن اینکه این جزیره در کنار ژاپن قرار داره و شاید خدا خواست یک دیداری هم از ژاپن کردم. اصلا چرا انقدر من مسیر دوری رو برای رفتن به ژاپن انتخاب کرده بودم؟ خب از همین ور که نزدیک تر بود. چخوف هم خیلی تعجب کرده بود و همش می پرسید دکتر می دونه؟

راستش رو بخوای انقدر از دست تو و حرفات عصبانی بودم که دیگه نمی خواستم برات چیزی بنویسم. ولی وقتی دیدم انقدر دلتنگی ات زیاد شده که ورداشتی شعری رو که من سه سال پیش در مورد کرمانشاه در سفر کردستان گفته بودم چاپ کردی، فهمیدم که بهتر است یک چند خطی برایت بنویسم. مثلا چی می خواستی بگی؟ فکر کردی احتمالا یک سری از خوانندگان به تاریخ شعر نگاه نمی کنن و خیالشون راحت می شه که من زنده هستم؟ هم این کارت برام عجیب بود و هم اینکه دیگه جلوی خودم رو نتونستم بگیرم. قلم رو برداشتم و این چند خط رو نوشتم. البته یاد یک طعنه ات هم می افتم که یک دفعه بهم گفتی «اگه هرکی قلم مو داره نقاشه، هر کی ام قلم ور می داره نویسنده اس!» خب البته این یکی رو که راس می گفتی. حالا من در کنار یک نویسنده واقعی هستم که نویسنده بودنش به داشتن قلم نیست، به داشتن قلبی بزرگ است که برای انسانها و انسانیت می تپه. راستی بد نیست بدونی که چخوف در اینجا یک مدرسه هم برای روستاییان دایر کرده و یک علت محبوبیت او در اینجا به این خاطره، چون دیگه مردم لازم نیست بچه هاشون رو بفرستن شهر برای یاد گرفتن سواد. یک کمی از او یاد بگیری بد نیست.

عکسی که گذاشتم عکس تخت منه در خونه چخوف.

بدرود

بهمن بداغ، یالتا، روستای آخیونووا، مزرعه چخوف

نوشدارو بعد از مرگ عباس!!!

نوشدارو بعد از مرگ عباس!!!

 

خبر کوتاه بود و جانگاه بود، اما سفر مردی بود که یگانه بود و هیچ کم نداشت…

عباس کیارستمی در آرامستان ترک مزرعه در لواسان آرام گرفت. طبق معمول، سیل اشکها و ابراز همدردی ها و وا اسفاها هم سرازیر شد. در اقدامی باورنکردنی، چندین بیلبورد در لواسان به عکس و امضای این کارگردان جهانی – که زمانی جزو ده کارگردان برتر و جریان ساز جهان انتخاب شده بود – اختصاص یافت. کمیته ویژه ای نیز برای بررسی قصور پزشکی در پرونده پرشکی او تشکیل شد. اما فراموش نکنیم که این همان کیارستمی است که برای پیکر زنده اش نوزده سال پیش پس از دریافت نخل طلا و بازگشت به وطن از همان پاریس استقبال چندانی وجود نداشت. در آن زمان بسیاری به دنبال کشف علت دادن این جایزه به او می گشتند. برخی هم توطئه های جهانی یا فیلم ساختن عباس برای دل کارگزاران جشنواره کن را دخیل می دانستند. بالاخره بایستی علتی پیدا می شد… که شد!

در مورد اینکه چطور با مردان و زنان تاریخ ساز کشورمان برخورد می کنیم هم دلایل خودمان را داریم. یک اصطلاح «مرده پرستی» را ساخته ایم تا بتوانیم چشم خود را بر حقیقتی تلخ ببندیم. وظیفه علوم  و اصطلاحات کلیشه ای که در محافل شبه روشنفکری ساخته می شود دقیقا همین است: بستن چشم، و خواب راحت. گاهی هم از توهم تغییرات روحی مان حرف می زنیم: «خب در این نوزده سال کلی از نظر ذهنی و روحی پیشرفت کردیم». این را هم برای این ساخته ایم که به توهم تغییر دامن بزنیم، غافل از اینکه اینگونه تغییرات و بیداری ها در عمر یک ملت نیاز به قرون و صده ها دارد، نه روزها و هفته ها. بیاییم با واقعیت تلخی که آن را در پس این کلیشه های تکراری و شبه روشنفکری مخفی کرده ایم روبرو شویم. به قول فروید اندکی تفکر… برای یک قضاوت راحت ضرری در پی ندارد! و به قول شوپنهاور، اندیشیدن به امور معقول کاری ندارد، کافیست مهملات و چرندیات را کنار بگذاریم.

اگر از این مهملاتی که ورد زبان بسیاری است بگذریم به چه چیزی می رسیم؟ آنالیز مساله بسیار ساده است: از آنجا که ما همان مردمی هستیم که نوزده سال پیش چنان رفتاری از خودمان بروز دادیم، بایستی ببینیم چه ویژگی روحی یا اخلاقی –  روان و اخلاق به عنوان موضوع مطالعه فاصله چندانی با هم ندارند – باعث می شود که در برابر پیکر زنده یک هنرمند آن واکنشها را نشان دهیم، و در برابر پیکر مرده اش این واکنشها را؟ این واکنشها، علیرغم تفاوت ظاهری از چه آبشخور مشترکی – که روان جمعی ماست – نشات می گیرند؟

پاسخ تنها می تواند یک کلمه باشد: رشک و تنگ نظری. رشکمان نوزده سال پیش دم مشکمان بود، و به هزار دلیل متوسل شدیم که ارزش کار کیارستمی را کاهش دهیم (همین کار را مگر با امثال علی حاتمی نکردیم؟) و رشکمان اکنون راهنمای اشکمان است: بایستی از پیکر مرده ای که به وطن بازگشته به بهترین نحو استقبال کنیم، که هم حساب آن رشکی که نوزده سال پیش داشته ایم پرداخت کنیم، و هم اینکه این پیکر را به خاطر مردن زودهنگام تشویق کنیم: ممنونیم که زود جان به جان آفرین تسلیم کردی، چون اگر بازهم فیلم و اپرا می ساختی، چشم بسیاری را از حدقه در می آوردی… که در آوردی! ما همینطور از هدایت و ساعدی و پوینده و مختاری و … هم متشکریم، و همینطور از بسیاری از هموطنان دیگرمان که از زمان خود جلوتر بودند، و به همین دلیل!!! زودتر به خط پایان رسیدند…

نوشتن، همین و تمام… (به مناسبت روز مظلومانه ای به نام روز قلم!)

نوشتن، همین و تمام… (به مناسبت روز مظلومانه ای به نام روز قلم!)

 

«هیج کس برای بدست آوردن شهرت نمی نویسد، که در هر صورت چیز ناپایداری است، یا برای توهم جاودانگی. قطعا ما اول از همه برای ارضای چیزی درون خودمان، و نه برای دیگران، می نویسیم. البته که وقتی دیگران تلاشهای یک نفر را ارج می نهند، رضایت درونی او افزایش می یابد، اما در هر صورت ما در درجه اول برای خودمان می نویسیم، بدنبال یک تکانه درونی.»

«کاشفین بزرگ لزوما مردان بزرگی نیستند. چه کسی چهره جهان را بیشتر از کریستف کلمب تغییر داده است؟ او که بود؟ یک ماجراجو. درست است که او کاراکتر داشت، اما مرد بزرگی نبود… مردان بررگ [کسانی بودند] چون گوته، کانت، ولتر، داروین، شوپنهاور، نیچه…»

«کسی که آغاز به دریافت و کشف تسلسل حیرت انگیز جهان و قوانین غیرقابل تغییرش می کند به زودی خودش را فراموش می کند.»

«تنها اذهان نادر واقعا و حقیقتا علمی می توانند شک را تاب بیاورند، شکی که با تمام دانش ما پیوستگی و اتحاد دارد.»

«من همیشه از این موضوع متاسف بوده ام که یک غیر متخصص، که هیچ تجربه ای با بیماران ندارد، به سختی ممکن است قضاوتی را در مورد درستی نتایجی که در نوشته هایتان آورده اید شکل دهد. اما هر چه باشد این موضوع در مورد تمام دستاوردهای علمی صدق می کند.»

 

همه جملات بالا از فروید هستند بجز جمله آخر، که از نامه اینشتین به فروید در ماه مه ۱۹۳۹ آورده شده است.

منبع:

The LIfe and Work of Sigmund Freud/by Ernest Jones/Basic Books/New York

بیرون، پشت در…

بیرون، پشت در…

 

دیدن نمایش قدرتمند بیرون، پشت در، نوشته ولفگانگ بورشرت، در تماشاخانه ایران شهر احساسات متفاوتی را در انسان بر می انگیزد که مهمترینشان حیرت است: اینکه چطور یک نویسنده آلمانی در بحبوبه جنگ جهانی دوم، در وصف فضای سیاه آن سالها، نمایشی نوشته که اکنون کس دیگری، در قرن بیست و یکم، قرن آتش و دود آنقدر با گوشت و خون خود آن را چنین عمیق احساس می کند. اما مهمتر از آن، اگر کسی تجربه یک روانکاوی واقعی را داشته باشد – که البته تعداد چنین کسانی در سرزمین ما به زحمت به انگشتان دو دست می رسد، گرچه در هر کوی و برزنی تابلوی یک «روانکاو»(۱) وجود دارد – از این حیرت زده می شود که گویی مسیری که در روانکاوی اش طی کرده، تا قدم به قدم از آتش و دود روابط تهی و تصویری آدمیان دور شود، و به منزلگاه شخصی روحش نزدیک شود، و به آن جایی برسد که در فردیت خود روحش در آنجا منزل دارد، چطور در این نمایش تصویر شده است. نکته جالب توجه این است که مفاهیم لکانی چون دیگری، بزرگ دیگری، مسوولیت ناخودآگاه و… طوری در این نمایش در هم تنیده شده که فرد تصور می کند که بورشرت حتما تجربه روانکاوی را پشت سر گذاشته است. اما بعد که آدم به زندگینامه او مراجعه می کند و می بیند در ۱۹۴۷ در ۲۶ سالگی درگذشته است، حیرت او بیشتر می شود: این موضوع که احتمالا او در جبهه جنگ چه تجربیات عمیقی را آن هم در چه سن کمی از سر گذرانده است. (البته همینجا یاد آن نمایشنامه نویس وطنی هم می افتم که به درستی در نمایش اش در مورد خودش که سودای پرواز در فضا را داشته نوشته است: فضا کجا بوده واسه من، جز پشت بوم خونمون؟ (۲) )

اما وجه عمیق این نمایش که با مدد شخصیتی به نام «دیگری» ممکن شده، چیز دیگری جز ارتباط تنیده با تن آدمی با زبانش نیست، و اینکه این دیگری، بایستی وجود داشته باشد، تا این زبان از یک لذت شخصی در آمده و به صورت یک وسیله ارتباطی در آید، دیگری که هم مخاطب است، و هم به جای شخص تصمیم می گیرد، (ناخودآگاه)، و هم بی چهره و مشخص کننده یک مکان است، و هم اینکه همیشه هست، و رهایی از او، ممکن نیست، حتی اگر به فکر این بیفتی که در رودخانه خود را غرق کنی! در جایی دیگری به بکمان، شخصیت اصلی نمایش، می گوید: «من اون دیگری ام که همیشه هست» همونی که وقتی می خندی گریه می کنه، و وقتی گریه می کنی می خنده. همانی که وقتی سیلی اش می زنی، سیلی می خوری، چون در نهایت، آن دیگری خود تو هستی!

- تو کی هستی؟

-دیگری بکمان.

-تو هنوزم اینجایی؟

-من همیشه اینجام بکمان….

بیا بریم بکمان.

-کجا؟

-یه جایی که یه کسی منتظره.

-چی رو؟

-یه جایی که بایستی به گردنش بندازی.

-چی رو؟

-مسوولیت رو.

و چقدر آدمیان تا پیش از روانکاوی، تمام گوشه های عالم را گشته اند تا مسوولیت بودن خودشان را به گردن دیگری بیندازند…

اما گویی کل نمایش شرحی است بر این غزل مولانا:

هست زبان برون در، حلقه در چه می شوی             در بشکن به جان تو، سوی روان روانه کن

اما برای این در شکستن، بایستی بتهای ذهنی سرنگون شوند، تا «بکمان»، بتواند دوباره به خواب خود بازگردد، و مسوولیت سنگین ۱۱ نفری را که در نبرد استالینگراد به او سپرده اند، و اکنون نابودیشان بر ناخودآگاه اش سنگینی می کند، در نهایت زمین بگذارد. اما آیا او موفق می شود؟ چه این بار مسوولیت، باری است که خود بایستی حمل کند. وقتی او به فرمانده اش می گوید:«براتون پس آوردم… مسوولیت رو»، خنده فرمانده قطع نمی شود.

نمایش با حیرت بکمان، تمام می شود، حیرتی که سرآغاز هر حرکت اصیل و زنده است:

- من باید کجا برم؟ شماها بگید… من باید چی کار کنم؟ شماها بگید…

یا به قول مولانا، زیرکی بفروش حیرانی بخر… مسیری که در پرتو شمس، از مولانا، مولانا می سازد…

 

(۱) در مملکتی که روانکاو بودن، به داشتن تخت روانکاوی است، و نه بخت روانکاوی شدن، اوضاع بهتر از این نمی شود. تخت هایی که تنها گریزگاه هایی هستند تا افراد را بیشتر در روابط تصویری و غرایز افسار گسیخته و گرفتاری عمیق تر بیندازند. کسی هم نیست که بگوید که چنین تختی، پیش از روانکاوی هم قرنها وجود داشت، و اختراع آن را به روانکاوی نبایستی نسبت داد!! موضوع کلاسهایی هم که با ادعای روشنفکری، تنها ژورنالیسمی سطحی از زندگی نامه کسانی چون لکان و هذیان سازی از ایده های آنهاست، و پشتوانه بخت روانکاوی را هم ندارد، دیگر اظهر من الشمس است. کلمات تو خالی، صدای پر طنین تر و مخاطبان انبوه تری دارند، و راه شناسایی آنها نیز همین است، که صدای طبل از صدای دف بلندتر است. حق هم همین است و همین باید باشد. کسی هم نبایستی به زور به نوای دف عادت داد.

(۲) اینکه کسی آخرین فضای ذهنی اش پشت بام خانه اش باشد، هیچ ایرادی ندارد. ایراد کار آنجاست که چنین شخصی قلم دست بگیرد و بخواهد برای دیگران فضای ذهنی ترسیم کند!!! و دیگران هم برای خواندن چنین خزعبلات و قفسهای ذهنی از هم سبقت بگیرند!

برای درختان زادگاهم «کرماشان»

برای درختان زادگاهم «کرماشان»

 

نوای باد و سنج زه

آهوان خزیده به خاک و

ببرهای خاموش و منتظر

حکایت های کافی و

سکوت غم افزای

و این میان…

درختان!

درختان بر ریشه های خود خیره گشته اند

درختان ترس تنهایی را کناره گرفته اند

درختان به زشتی بهت زای آفرینش خو کرده اند

درختانی که دانسته اند

ترنم قلاده های آویزان

از داربست های چوبی

آمرزش است

بر نوازش باد

آن پرچم های نیم افراشته بر کشتی های شکسته

و آن ستیزندگان هستی بر درگاه حقیقت

آنجا که سکوت نعره می زند

و سنگ

و ستارگان باران می شوند…

 

بهمن   ۶٫۴٫۹۲

بهمن… بهمن…

 

بهمن عزیز

نمی دانم الان کجایی یا چه می کنی. نمی خواهم افکار نگران کننده ای به ذهنم راه دهم. هر جا که هستی سلامت باشی. من قدری درگیر ادامه گمشده در آینه هستم، کمی دارم به افکارم نظم بیشتری می دم. البته سبک و سیاق کار همچنان مثل چاپ اول است، ولی فکر کردم قدری دوستان قدیمم را هم به این چاپ دعوت کنم. البته قبلا هم برایت شرحش را دادم. نمی دانم حس می کنم حرف زیادی برای گفتن نمانده، و فقط دارم برایت کاغذ سیاه می کنم. البته در این چاپ هم فکر کردم از اصطلاحات فنی خیلی استفاده نکنم، همان اصطلاحاتی که باعث شده عده ای با ادا کردن کلماتی که خودشان هم از معانی شان بی خبرند، بادی به غبغب بیاندازند. چه توان کرد که به قول شاملو، ما در این سرزمین روشنفکر نداریم، ولی منورالفکر داریم، اگر منور را در رسته همان چیزی بگیریم که لحظه ای آسمان را روشن می کند، و دیگر چیزی از او نمی ماند، یا بهتر است بگویم چیزی ندارد که بماند. می خواهی بخشی از مقدمه چاپ دوم گمشده در آینه را بخوانی؟ پس بیا:(با این توضیح که این بار عنوان فرعی کتاب را «تاملاتی در شعر، هنرها و جنون» گذاشته ام):

«در اینجا با صد اسف بایستی یادآوری کرد خود واژه «تامل» در عنوان فوق نیازمند تامل جدی است، آن هم در این روزگاری که نوشته ها از مد، و از چسباندن ایده های دیگران حاصل می شوند – و خوشبختانه که امروزه مد نوشتن در مورد جنون وجود دارد و ما شرمنده کسی نیستیم (از کتابهایی چون «جنون هشیاری» بگیر تا «جنون منطقی» و …) – و کلمه بدنامی چون تامل، اول از همه نشان علافی، بیکاری و خوش خیالی متامل دارد، کسی که بجای اینکه فکر نان باشد، فکر خربزه است. در ضمن خواننده اگر می بیند نگارنده این سطور بحث خود را با سینمای «دیوید لینچ» آغاز می کند، بایستی آن را در گستره بحثی در نظر بیاورد که در مورد ذات هنر، و به تقریب در تمام شاخه های هنری دنبال می شود، و نبایستی با خود فکر کند این هم یکی از ابواب و اشکال مد روز است، مد روزی که حکم می کند روانپزشکان در نشست های گوناگون به تحلیلگران فیلم بدل شوند، گویی اینکه در مطب خود راهنمای [؟] شعور و عقل سلیم آن بخت برگشته ای باشند که به آنها مراجعه کرده، کافی نیست، بلکه بایستی حتی در تفریحات نیز درجا و بجای افراد تصمیم بگیرند که بالاخره چطور می توان از یک فیلم و «معانی پنهانش» لذت برد، انگار نه انگار که در این دنیا چیزی به نام لذت اندیشیدن هم وجود دارد، آن هم اندیشیدنی که نمی دانم از کجا انقدر بدنام و سخت تلقی شده، در حالی که به سادگی «سریع ترین راه برای اندیشیدن به امور معقول فکر نکردن به مهملات و چرندیات است»[۱]. البته فیلم دیدن هم برای هم قطاران روانپزشک از اوجب واجبات است، چرا که آنچه که «علم» روانپزشکی (و همینطور «علم» نوروساینس!) به آن رسیده، که به طور کلی راحت تر است خود را از توضیح زوایای پنهان روح و روان – که در بنیان خود مساله ای در حیطه زبان است – معاف کند، و حداکثر به یکسری توصیفات «پدیدار شناسانه» بسنده کند، و تن و مغز را به خیال خود برهنه کرده از آن کامپیوتری بسازد که مثلا گیرنده هایی دارد – و داروها با نشستن روی این گیرنده ها قرار است کنترل این کامپیوتر زوار در رفته را، مانند آنچه در فیلم ماتریکس دیده می شود، به عهده بگیرند – آنقدر ملال آور است که چاره ای جز این وجود نداشته است. مگر فیلم ماتریکس را چند بار می توان دید؟ این میراث شوم روانشناسی آمریکایی است که از همسان دانستن مغز و کامپیوتر آغاز شده، و به افسانه هایی مانند ضریب هوشی و تشابه ناخودآگاه و هارد کامپیوتر[۲]، و نادیده انگاشتن حقیقت بنیادین وجود آدمی، که یک حقیقت تکاملی، تاریخی، زبانی است انجامیده است. اینان بهتر است ابتدا تلاش کنند این موضوع را ثابت کنند که مغز جایگاه فعالیتهای عالی ذهنی و روحی (یا بگوییم کلامی) است، بعد بنشینند نتایج محیرالعقول بگیرند. البته اینکه بین این دو یک رابطه از نوعassociation  وجود دارد واضح است و نیاز به اثبات زیادی ندارد، اما رابطه علی و معلولی چیز دیگری است. در نهایت فکر می کنم این کتاب برای آن هم قطاران روان شناسی که در دام توهمی به نام «عینیت» نیفتاده اند، بیشتر قابل استفاده باشد؛ آن هم قطارانی که می دانند «هر چیز عینی همواره صرفا ثانوی یعنی تصور است»[۳] و « ذهن محض بدون عین و عین محض بدون ذهن هردو مفاهیمی متافیزیکی اند، که هیچ چیز در عالم تجربی نمی تواند مشابه آنها باشد»؛ کسانی که با خیالپردازی نسبت به بهشت عینیت، با وجود عناوین پر طمطراق دانشگاهی، دوباره به دوران پیش از کانت برنگشته اند.

البته که در این راه، … کتابهایی را هم طرف مشورت قرار داده ام، که کاشکی نمی دادم. کتابهایی چون «پدیدار شناسی موسیقی»، «موسیقی و ذهن»، «روش شناسی هنر» و … که عمدتا لفاظی هایی تهی از معنا بودند، اما این سود غیرقابل انکار را داشتند که مرا به اهمیت آن واژه بدنام و متروک «تامل» واقف کردند، و بالاتر از آن، برای احترام به شعور خوانندگان، از نوشتن کتابی که عاری از تامل باشد، و تنها به روش مرسوم چسب و قیچی حاصل شده باشد، برحذر داشتند؛ در یک کلام از اینکه سودای نوشتن کتابی را داشته باشم که پرخواننده و پرفروش باشد. وقتی کسی یقینی که نتیجه سالیان سال تمرکز بر یک حوزه خرد از گستره روح و روان است را نداشته باشد، و تنها شهوت شهرت او را به نوشتن کتاب برانگیزاند، حاصل کارش تنها کتابی است که مطالبش مانند کشکول درویشان پر است از نظریه های گاه متناقض، چه او زمین سخت سالها تجربیات متقن را در اختیار ندارد؛ البته که چنین کسی برای تزئین کتاب خود نیاز دارد که هر از چند گاهی نام کسانی چون فروید و مارکس و لکان را، و همینطور آبروی خود را نزد اهل فن، ببرد، و آنها را به حساب خود بدون تسلط بر نوشته های آنان «نقد» کند، چه مسیر کوتاه شهرت از این نامها می گذرد، هر چند توخالی و عاری از محتوی باشند. شمار این گونه کتابهای کشکولی و «تالیفی» آنقدر زیاد است که ظاهرا اگر کتابی غیر از این باشد، باور کردنی نیست؛ باید بگویم بسی رنج بردم تا به ناشر عزیزم بتوانم بقبولانم که اینجانب نویسنده و مولف این کتاب هستم و این کتاب تنها یک کتاب تالیفی نیست! در این کتاب من کوشیده ام بینش ها و شهود های خود را با خوانندگان تقسیم کنم، و امیدوارم به مصداق این اندیشه شوپنهاوری توانسته باشم از زمره آن نویسنده هایی باشم « …که از سرزمینی نوشته باشد که خواننده هرگز آن جا نبوده است». شاید امید بیهوده ای باشد که روزی برسد که در آن هیچ کسی «کتابی که در آن باد نمی آید[۴]» را نخواند، و به این ترتیب جان درختان کمی مشمول رحم بشری شود…»

البته عدم استفاده از اصطلاحات باعث نشده تا در پانویس ها مطالبی را با زبانی کمی فنی تر توضیح ندهم. بگو ببینم این سبک نگارش رو می پسندی؟

همه اش دوست دارم فکر کنم در کناره دریای آزوف، در سرزمین یالتا از کشتی پیاده شدی، و رفتی به خانه چخوف سرزدی. گاهی حتی خیالبافی را به آنجا می رسانم که فکر کنم با چخوف مشغول نوشیدن چای هستی.

مراقب خودت باش.

زیاده قربانت

فرزام

 

شهادت برای حقیقت (یادداشتی بر فیلم (TRUTH) (2015))

شهادت برای حقیقت (یادداشتی بر فیلم (TRUTH) (2015))

 

در جهانی که حقیقت زیر لایه های عمیقی از خودخواهی ها، نقش بازی کردن ها و دورویی ها پنهان شده، رسیدن به حقیقت کار چندان ساده ای نیست. در فیلم Truth که بر پایه داستانی حقیقی ساخته شده، داستان زندگی خبرنگارانی که شغل و آبروی خود را در راه افشای حقیقت ماهیت جرج. دابلیو بوش هزینه کردند، می بینیم که حقیقت چه بهای گرانی دارد، و چقدر همگان، علیرغم ادعاهایشان، از کسی که چون شخصیت مورسوی رمان بیگانه (آلبرکامو) همواره حقیقت را می گوید گریزان اند. توصیه شکسپیر (که در این فیلم هم از زبان یکی از شخصیت هایش می شنویم) مبتی بر اینکه :

To thy own self be true

«با خویشتن خویش راستین و حقیقی باش» علیرغم سادگی ظاهری آن، بسیار پیچیده است، و بالاتر از آن، بهایی گران دارد. این تنها به این جهت نیست که آدمیان از خود و خویشتن خویش جدا افتاده اند (یا به قول کالوینو «مغروق غیاب خویش اند»- شهرهای بی نشان)، بلکه از این مفهوم لکانی نیز بر می خیزد که «آدمی تنها موجودی است که می تواند با استفاده از خود حقیقت، دروغ بگوید». به عبارت دیگر حتی اگر آدمی شانس آن را داشته باشد که آینه ای در برابرش قرار بگیرد، و خویشتن واقعی او را به او بنمایاند، منافع فردی و گروهی، که در لفافه کلمه خوش تراش «حقیقت» قرار گرفته، بعید نیست که او را از راه بدر کند، و در جاده دروغ قرار بدهد. در فیلم Truth هم می بینیم که مدافعین بوش، که در کارزار مبارزه با حقیقت هرگونه شرافت انسانی را از یاد برده اند، برای نابودی مری شخصیت اصلی فیلم (با بازی کیت بلانشت) و گروهش، روی حقیقتی دست می گذارند، حقیقت اینکه اسنادی که گروه پیدا کرده، می تواند دست ساز باشد، و با هیاهو کردن روی این نکته فرعی، توجه اذهان را از نکته اصلی – که دلایل بسیار بر بی کفایتی بوش در دوران خدمت در گارد نیروی هوایی است – منحرف می کنند، و گروه خبرنگاران را بی آبرو می نمایند، تا بوش بتواند یک بار دیگر بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زند. اینان کسانی هستند که به قول مری «امید دارند که حقیقت تو جیغ کشیدنشون گم بشه». چه توان کرد که جیغ کشیدن و هیاهو کردن، به اسم حقیقت، امروزه ابزار اصلی پوشاندن حقیقت است.

 

فاجعه در ترجمه انقلابیون… یا شاهکار در نگارش هجویات؟!

فاجعه در ترجمه انقلابیون… یا شاهکار در نگارش هجویات؟!

 

شاید بتوان گفت بزرگترین فجایع بشری، جنایت هایی چون جنایات خمرهای سرخ یا جنایات نازیها در جنگ جهانی دوم نیست، بلکه جنایاتی است که در حوزه فرهنگ و هنر و تمدن صورت می گیرد. میلیونها سال می گذرد تا انسانی پا بر کره خاکی بگذارد، و هزاران سال می گذرد تا از خامه یا قلم موی انسانی هنرمند و متفکر، ایده ای، تصویری یا ملودی  نابی بیرون بتراود. اگر کسی برای نابودی و اضمحلال بشر، این ایده ها و آثار ناب هنری را هدف خود قرار دهد، بایستی گفت بالاترین جنایت را مرتکب شده است. البته چون همگان – جز آن گروه بربری که داعش نامیده می شود – بر ارزش چنین آثاری معترفند، این نابودی و اضمحلال هر روز شیوه جدیدی را می یابد. ایده های ناب شوپنهاور را در نظر بگیرید: چه راه مزورانه تر، و زیر جلکی تر و شیک تری را سراغ دارید که برای اینکه این ایده ها اصلا وجود نداشته باشند، و خواب بشریت خواب زده را اصولا به هم نزنند، کسی این رویا را در سر بپروراند که کاش شوپنهاور پیش یک Shrink! «رواندرمانی» می شد، و آنقدر با این کار مغزش را کوچک و دیدش را کوته بین می کردند که آن ایده هایی را که مستقیما از جگر خون چکان خود بیرون می کشید، هیچ وقت مطرح نمی کرد، و خواب خرگوشی ما را هم به هم نمی زد؟! فکر می کنید دارم به یک داستان علمی تخیلی اشاره می کنم؟ خیر.. کتاب «درمان شوپنهاور» را دست بگیرید تا ببینید نویسنده، یعنی آقای اروین یالوم واقعا این تز مشعشع را ارائه کرده است:

«اگر امروز آرتور شوپنهاور زنده بود، آیا مورد مناسبی برای رواندرمانی می بود؟ قطعا! او به شدت دارای نشانه های بیماری بود…»(صفحه ۳۸۹ ترجمه فارسی/ مترجمان دکتر حمید طوفانی و زهرا حسینیان/ انتشارات ترانه)

قرن بیستم قرن انقلابات عظیم بوده است، به نحوی که بخش عمده تحولات ایده ای تاریخ چند هزار ساله تمدن جهان، در تمام شاخه های علم و هنر و فن آوری، در همین قرن اتفاق افتاد. در حوزه های علوم انسانی و ادبیات، کسی چون لکان، روانکاوی را از بیخ و بن متحول کرد، و کسانی چون هایدگر و ویتگنشتاین، فلسفه را با پرسش هایی همیشه فراموش شده، یعنی پرسش از  «هستی» و «زبان» دگرگون کردند، و کسانی هم چون جویس و کالوینو، ادبیات را متحول کردند، تا جایی که جویس در آخرین اثرش مرزهای ادبیات را به او نشان داد، و کالوینو در شاهکارش «شهرهای بی نشان» معجزه معنی و موسیقی را در شهرهایی خلق کرد که خالی از قهرمان اند، و قهرمان داستان، در نهایت «زبانی» است که بین قوبلای و مارکو در جریان است. اما آیا این تفکرات انقلابی، که اساسا با هم در ارتباط تنگاتنگ هم بوده اند، می توانند توسط کسانی به زبان فارسی ترجمه شوند که از چنین تحولات و انقلاباتی اصولا «هیچ» چیز نمی دانند؟ اینجاست که بایستی گفت کار هر کس نیست خرمن کوفتن… اگر می خواهید دست به ترجمه بزنید، لااقل کارهایی را دست بگیرید که در توانتان است، و فاجعه نیافرینید! و کمر همت به نابودی تمدن انسانی نبندید!! کار شما با کار داعش که میراث های گهربار گذشتگان را نابود می کند چه تفاوتی دارد؟

برای ارائه مشتی نمونه خروار، بخشی از ترجمه فارسی «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» اثر کالوینو را با بخشهای انگلیسی آن می آورم و قضاوت را بر عهده خواننده آگاه می گذارم، خواننده ای که مجذوب نامها نمی شود، و ذهن خود را همواره بیدار نگاه می دارد، با این توضیح که کالوینو در این بخش دارد با برخی اصطلاحات روانکاوی و زبان شناسی شوخی می کند، و بقیه بحث را که ترجمه های دلبخواهی و من در آوردی از کلمات رایج این کتاب است فعلا کنار می گذارم:

«در این جا از خواندن دست کشیدند تا بحث را شروع کنند، حوادث، اشخاص، فضا و احساسات به گوشه ای نهاده شدند تا برای موضوع های عمومی تر، جا باز شود.

– احساسات جنبی غیرعادی و چند جانبه….         The polymorphic-perverse sexuality

– قوانین اقتصادی بازار…

– تشابه ساختارهای قابل توجه….        The homologies of signifying structures

– انحرافات و مکاتب…                                  Deviations and institutions

عقیم کردن…                                                     Castration

فقط تو، تو و لودمیلا آن جا مانده اید و منتظر دنباله ی داستان هستید. اما هیچ کس در فکر ادامه ی خواندن نیست. به لوتاریا نزدیک می شوی و …. (فصل پنجم / صفحه ۱۰۹/ ترجمه لیلی گلستان/ نشر آگه/ چاپ هشتم!)

این همان کالوینویی است که چنین می گوید:

«هر چیزی می تواند تغییر کند، به غیر از زبانی که ما، مانند جهانی که در منحصر به فرد بودن و نهایی بودن مانند رحم مادرمان است، درون خود حمل می کنیم.»

«ناخودآگاه اقیانوس ناگفتنی هاست، آن چیزهایی که از سرزمین زبان تبعید شده اند، و در نتیجه ممنوعیت های باستانی کنده شده اند.»

اما آیا یگانه بودن و متاثر بودن انقلابیون از هم آشکار نیست؟! و بدون دانستن این انقلابها، چطور می توان کمر به ترجمه چنین نویسندگانی بست؟ آیا تنها معلومات زبانی کافی است؟!

 

بهمن… جای تو خالی است…

 

بهمن عزیزم

الان مدتی طولانی است که مرا از حال خود بی خبر گذاشتی. امیدوارم هر چه زودتر مرا از افکار نگران کننده ای به ذهنم هجوم آورده اند نجات بدی. می ترسم در آن دریای سیاهی که صحبتش را می کردی گرفتار گردابی عظیم شده باشی، از آن گردابهایی که آخاب را به قعر کشید. البته دوست ندارم اینطور فکر کنم، ولی دست خودم نیست. به خودم می لرزم، یعنی اصلا قلم در دستم می لرزد. الان مدتی طولانی است که می خواهم دنباله گمشده در آیینه را بنویسم. مخصوصا که چند هقته پیش موفق شدم شکیلا را دوباره ببینم، و از اینکه وضعیتش انقدر عالی شده که دیگر دو سال است حتی سیگار نمی کشد و دارو هم نمی خورد بسیار خوشحال شدم. اما چه خوشحالی که درد دوری تو آن را خیلی در قلبم نگاه نمی دارد، یک خوشحالی فرار… می خواهم قلم دست بگیرم و افکارم را منظم کنم، و دوستان ندیده دیگرم را هم دعوت کنم به چاپ دوم گمشده در آینه، طنازان حقیقت پردازی مثل آلبر کامو، آرتور شوپنهاور، آنتوان چخوف، هرمان ملویل، و حتی کونان دویل، خالق شرلوک هلمز، اما تنها جملات تکه تکه ای به ذهنم می رسد، و آنها را روی کاغذ پاره هایی یادداشت می کنم، تا بعدا در کتاب بپرورانمشان. می خواهی یکی از این جملات را برایت بخوانم؟ بیا:

«تنها زیبایی های بی خزان زندگی، ایده ها هستند، مادامی که در کله های متحجر ایدآلیست های متعصب زندانی نشده باشند.»

لحن نگرانم را می بینی؟ خواهش می کنم زودتر از خودت خبری بهم بده.

ارادت

ف.پ