برای درختان زادگاهم «کرماشان»

برای درختان زادگاهم «کرماشان»

 

نوای باد و سنج زه

آهوان خزیده به خاک و

ببرهای خاموش و منتظر

حکایت های کافی و

سکوت غم افزای

و این میان…

درختان!

درختان بر ریشه های خود خیره گشته اند

درختان ترس تنهایی را کناره گرفته اند

درختان به زشتی بهت زای آفرینش خو کرده اند

درختانی که دانسته اند

ترنم قلاده های آویزان

از داربست های چوبی

آمرزش است

بر نوازش باد

آن پرچم های نیم افراشته بر کشتی های شکسته

و آن ستیزندگان هستی بر درگاه حقیقت

آنجا که سکوت نعره می زند

و سنگ

و ستارگان باران می شوند…

 

بهمن   ۶٫۴٫۹۲

بهمن… بهمن…

 

بهمن عزیز

نمی دانم الان کجایی یا چه می کنی. نمی خواهم افکار نگران کننده ای به ذهنم راه دهم. هر جا که هستی سلامت باشی. من قدری درگیر ادامه گمشده در آینه هستم، کمی دارم به افکارم نظم بیشتری می دم. البته سبک و سیاق کار همچنان مثل چاپ اول است، ولی فکر کردم قدری دوستان قدیمم را هم به این چاپ دعوت کنم. البته قبلا هم برایت شرحش را دادم. نمی دانم حس می کنم حرف زیادی برای گفتن نمانده، و فقط دارم برایت کاغذ سیاه می کنم. البته در این چاپ هم فکر کردم از اصطلاحات فنی خیلی استفاده نکنم، همان اصطلاحاتی که باعث شده عده ای با ادا کردن کلماتی که خودشان هم از معانی شان بی خبرند، بادی به غبغب بیاندازند. چه توان کرد که به قول شاملو، ما در این سرزمین روشنفکر نداریم، ولی منورالفکر داریم، اگر منور را در رسته همان چیزی بگیریم که لحظه ای آسمان را روشن می کند، و دیگر چیزی از او نمی ماند، یا بهتر است بگویم چیزی ندارد که بماند. می خواهی بخشی از مقدمه چاپ دوم گمشده در آینه را بخوانی؟ پس بیا:(با این توضیح که این بار عنوان فرعی کتاب را «تاملاتی در شعر، هنرها و جنون» گذاشته ام):

«در اینجا با صد اسف بایستی یادآوری کرد خود واژه «تامل» در عنوان فوق نیازمند تامل جدی است، آن هم در این روزگاری که نوشته ها از مد، و از چسباندن ایده های دیگران حاصل می شوند – و خوشبختانه که امروزه مد نوشتن در مورد جنون وجود دارد و ما شرمنده کسی نیستیم (از کتابهایی چون «جنون هشیاری» بگیر تا «جنون منطقی» و …) – و کلمه بدنامی چون تامل، اول از همه نشان علافی، بیکاری و خوش خیالی متامل دارد، کسی که بجای اینکه فکر نان باشد، فکر خربزه است. در ضمن خواننده اگر می بیند نگارنده این سطور بحث خود را با سینمای «دیوید لینچ» آغاز می کند، بایستی آن را در گستره بحثی در نظر بیاورد که در مورد ذات هنر، و به تقریب در تمام شاخه های هنری دنبال می شود، و نبایستی با خود فکر کند این هم یکی از ابواب و اشکال مد روز است، مد روزی که حکم می کند روانپزشکان در نشست های گوناگون به تحلیلگران فیلم بدل شوند، گویی اینکه در مطب خود راهنمای [؟] شعور و عقل سلیم آن بخت برگشته ای باشند که به آنها مراجعه کرده، کافی نیست، بلکه بایستی حتی در تفریحات نیز درجا و بجای افراد تصمیم بگیرند که بالاخره چطور می توان از یک فیلم و «معانی پنهانش» لذت برد، انگار نه انگار که در این دنیا چیزی به نام لذت اندیشیدن هم وجود دارد، آن هم اندیشیدنی که نمی دانم از کجا انقدر بدنام و سخت تلقی شده، در حالی که به سادگی «سریع ترین راه برای اندیشیدن به امور معقول فکر نکردن به مهملات و چرندیات است»[۱]. البته فیلم دیدن هم برای هم قطاران روانپزشک از اوجب واجبات است، چرا که آنچه که «علم» روانپزشکی (و همینطور «علم» نوروساینس!) به آن رسیده، که به طور کلی راحت تر است خود را از توضیح زوایای پنهان روح و روان – که در بنیان خود مساله ای در حیطه زبان است – معاف کند، و حداکثر به یکسری توصیفات «پدیدار شناسانه» بسنده کند، و تن و مغز را به خیال خود برهنه کرده از آن کامپیوتری بسازد که مثلا گیرنده هایی دارد – و داروها با نشستن روی این گیرنده ها قرار است کنترل این کامپیوتر زوار در رفته را، مانند آنچه در فیلم ماتریکس دیده می شود، به عهده بگیرند – آنقدر ملال آور است که چاره ای جز این وجود نداشته است. مگر فیلم ماتریکس را چند بار می توان دید؟ این میراث شوم روانشناسی آمریکایی است که از همسان دانستن مغز و کامپیوتر آغاز شده، و به افسانه هایی مانند ضریب هوشی و تشابه ناخودآگاه و هارد کامپیوتر[۲]، و نادیده انگاشتن حقیقت بنیادین وجود آدمی، که یک حقیقت تکاملی، تاریخی، زبانی است انجامیده است. اینان بهتر است ابتدا تلاش کنند این موضوع را ثابت کنند که مغز جایگاه فعالیتهای عالی ذهنی و روحی (یا بگوییم کلامی) است، بعد بنشینند نتایج محیرالعقول بگیرند. البته اینکه بین این دو یک رابطه از نوعassociation  وجود دارد واضح است و نیاز به اثبات زیادی ندارد، اما رابطه علی و معلولی چیز دیگری است. در نهایت فکر می کنم این کتاب برای آن هم قطاران روان شناسی که در دام توهمی به نام «عینیت» نیفتاده اند، بیشتر قابل استفاده باشد؛ آن هم قطارانی که می دانند «هر چیز عینی همواره صرفا ثانوی یعنی تصور است»[۳] و « ذهن محض بدون عین و عین محض بدون ذهن هردو مفاهیمی متافیزیکی اند، که هیچ چیز در عالم تجربی نمی تواند مشابه آنها باشد»؛ کسانی که با خیالپردازی نسبت به بهشت عینیت، با وجود عناوین پر طمطراق دانشگاهی، دوباره به دوران پیش از کانت برنگشته اند.

البته که در این راه، … کتابهایی را هم طرف مشورت قرار داده ام، که کاشکی نمی دادم. کتابهایی چون «پدیدار شناسی موسیقی»، «موسیقی و ذهن»، «روش شناسی هنر» و … که عمدتا لفاظی هایی تهی از معنا بودند، اما این سود غیرقابل انکار را داشتند که مرا به اهمیت آن واژه بدنام و متروک «تامل» واقف کردند، و بالاتر از آن، برای احترام به شعور خوانندگان، از نوشتن کتابی که عاری از تامل باشد، و تنها به روش مرسوم چسب و قیچی حاصل شده باشد، برحذر داشتند؛ در یک کلام از اینکه سودای نوشتن کتابی را داشته باشم که پرخواننده و پرفروش باشد. وقتی کسی یقینی که نتیجه سالیان سال تمرکز بر یک حوزه خرد از گستره روح و روان است را نداشته باشد، و تنها شهوت شهرت او را به نوشتن کتاب برانگیزاند، حاصل کارش تنها کتابی است که مطالبش مانند کشکول درویشان پر است از نظریه های گاه متناقض، چه او زمین سخت سالها تجربیات متقن را در اختیار ندارد؛ البته که چنین کسی برای تزئین کتاب خود نیاز دارد که هر از چند گاهی نام کسانی چون فروید و مارکس و لکان را، و همینطور آبروی خود را نزد اهل فن، ببرد، و آنها را به حساب خود بدون تسلط بر نوشته های آنان «نقد» کند، چه مسیر کوتاه شهرت از این نامها می گذرد، هر چند توخالی و عاری از محتوی باشند. شمار این گونه کتابهای کشکولی و «تالیفی» آنقدر زیاد است که ظاهرا اگر کتابی غیر از این باشد، باور کردنی نیست؛ باید بگویم بسی رنج بردم تا به ناشر عزیزم بتوانم بقبولانم که اینجانب نویسنده و مولف این کتاب هستم و این کتاب تنها یک کتاب تالیفی نیست! در این کتاب من کوشیده ام بینش ها و شهود های خود را با خوانندگان تقسیم کنم، و امیدوارم به مصداق این اندیشه شوپنهاوری توانسته باشم از زمره آن نویسنده هایی باشم « …که از سرزمینی نوشته باشد که خواننده هرگز آن جا نبوده است». شاید امید بیهوده ای باشد که روزی برسد که در آن هیچ کسی «کتابی که در آن باد نمی آید[۴]» را نخواند، و به این ترتیب جان درختان کمی مشمول رحم بشری شود…»

البته عدم استفاده از اصطلاحات باعث نشده تا در پانویس ها مطالبی را با زبانی کمی فنی تر توضیح ندهم. بگو ببینم این سبک نگارش رو می پسندی؟

همه اش دوست دارم فکر کنم در کناره دریای آزوف، در سرزمین یالتا از کشتی پیاده شدی، و رفتی به خانه چخوف سرزدی. گاهی حتی خیالبافی را به آنجا می رسانم که فکر کنم با چخوف مشغول نوشیدن چای هستی.

مراقب خودت باش.

زیاده قربانت

فرزام

 

شهادت برای حقیقت (یادداشتی بر فیلم (TRUTH) (2015))

شهادت برای حقیقت (یادداشتی بر فیلم (TRUTH) (2015))

 

در جهانی که حقیقت زیر لایه های عمیقی از خودخواهی ها، نقش بازی کردن ها و دورویی ها پنهان شده، رسیدن به حقیقت کار چندان ساده ای نیست. در فیلم Truth که بر پایه داستانی حقیقی ساخته شده، داستان زندگی خبرنگارانی که شغل و آبروی خود را در راه افشای حقیقت ماهیت جرج. دابلیو بوش هزینه کردند، می بینیم که حقیقت چه بهای گرانی دارد، و چقدر همگان، علیرغم ادعاهایشان، از کسی که چون شخصیت مورسوی رمان بیگانه (آلبرکامو) همواره حقیقت را می گوید گریزان اند. توصیه شکسپیر (که در این فیلم هم از زبان یکی از شخصیت هایش می شنویم) مبتی بر اینکه :

To thy own self be true

«با خویشتن خویش راستین و حقیقی باش» علیرغم سادگی ظاهری آن، بسیار پیچیده است، و بالاتر از آن، بهایی گران دارد. این تنها به این جهت نیست که آدمیان از خود و خویشتن خویش جدا افتاده اند (یا به قول کالوینو «مغروق غیاب خویش اند»- شهرهای بی نشان)، بلکه از این مفهوم لکانی نیز بر می خیزد که «آدمی تنها موجودی است که می تواند با استفاده از خود حقیقت، دروغ بگوید». به عبارت دیگر حتی اگر آدمی شانس آن را داشته باشد که آینه ای در برابرش قرار بگیرد، و خویشتن واقعی او را به او بنمایاند، منافع فردی و گروهی، که در لفافه کلمه خوش تراش «حقیقت» قرار گرفته، بعید نیست که او را از راه بدر کند، و در جاده دروغ قرار بدهد. در فیلم Truth هم می بینیم که مدافعین بوش، که در کارزار مبارزه با حقیقت هرگونه شرافت انسانی را از یاد برده اند، برای نابودی مری شخصیت اصلی فیلم (با بازی کیت بلانشت) و گروهش، روی حقیقتی دست می گذارند، حقیقت اینکه اسنادی که گروه پیدا کرده، می تواند دست ساز باشد، و با هیاهو کردن روی این نکته فرعی، توجه اذهان را از نکته اصلی – که دلایل بسیار بر بی کفایتی بوش در دوران خدمت در گارد نیروی هوایی است – منحرف می کنند، و گروه خبرنگاران را بی آبرو می نمایند، تا بوش بتواند یک بار دیگر بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زند. اینان کسانی هستند که به قول مری «امید دارند که حقیقت تو جیغ کشیدنشون گم بشه». چه توان کرد که جیغ کشیدن و هیاهو کردن، به اسم حقیقت، امروزه ابزار اصلی پوشاندن حقیقت است.

 

فاجعه در ترجمه انقلابیون… یا شاهکار در نگارش هجویات؟!

فاجعه در ترجمه انقلابیون… یا شاهکار در نگارش هجویات؟!

 

شاید بتوان گفت بزرگترین فجایع بشری، جنایت هایی چون جنایات خمرهای سرخ یا جنایات نازیها در جنگ جهانی دوم نیست، بلکه جنایاتی است که در حوزه فرهنگ و هنر و تمدن صورت می گیرد. میلیونها سال می گذرد تا انسانی پا بر کره خاکی بگذارد، و هزاران سال می گذرد تا از خامه یا قلم موی انسانی هنرمند و متفکر، ایده ای، تصویری یا ملودی  نابی بیرون بتراود. اگر کسی برای نابودی و اضمحلال بشر، این ایده ها و آثار ناب هنری را هدف خود قرار دهد، بایستی گفت بالاترین جنایت را مرتکب شده است. البته چون همگان – جز آن گروه بربری که داعش نامیده می شود – بر ارزش چنین آثاری معترفند، این نابودی و اضمحلال هر روز شیوه جدیدی را می یابد. ایده های ناب شوپنهاور را در نظر بگیرید: چه راه مزورانه تر، و زیر جلکی تر و شیک تری را سراغ دارید که برای اینکه این ایده ها اصلا وجود نداشته باشند، و خواب بشریت خواب زده را اصولا به هم نزنند، کسی این رویا را در سر بپروراند که کاش شوپنهاور پیش یک Shrink! «رواندرمانی» می شد، و آنقدر با این کار مغزش را کوچک و دیدش را کوته بین می کردند که آن ایده هایی را که مستقیما از جگر خون چکان خود بیرون می کشید، هیچ وقت مطرح نمی کرد، و خواب خرگوشی ما را هم به هم نمی زد؟! فکر می کنید دارم به یک داستان علمی تخیلی اشاره می کنم؟ خیر.. کتاب «درمان شوپنهاور» را دست بگیرید تا ببینید نویسنده، یعنی آقای اروین یالوم واقعا این تز مشعشع را ارائه کرده است:

«اگر امروز آرتور شوپنهاور زنده بود، آیا مورد مناسبی برای رواندرمانی می بود؟ قطعا! او به شدت دارای نشانه های بیماری بود…»(صفحه ۳۸۹ ترجمه فارسی/ مترجمان دکتر حمید طوفانی و زهرا حسینیان/ انتشارات ترانه)

قرن بیستم قرن انقلابات عظیم بوده است، به نحوی که بخش عمده تحولات ایده ای تاریخ چند هزار ساله تمدن جهان، در تمام شاخه های علم و هنر و فن آوری، در همین قرن اتفاق افتاد. در حوزه های علوم انسانی و ادبیات، کسی چون لکان، روانکاوی را از بیخ و بن متحول کرد، و کسانی چون هایدگر و ویتگنشتاین، فلسفه را با پرسش هایی همیشه فراموش شده، یعنی پرسش از  «هستی» و «زبان» دگرگون کردند، و کسانی هم چون جویس و کالوینو، ادبیات را متحول کردند، تا جایی که جویس در آخرین اثرش مرزهای ادبیات را به او نشان داد، و کالوینو در شاهکارش «شهرهای بی نشان» معجزه معنی و موسیقی را در شهرهایی خلق کرد که خالی از قهرمان اند، و قهرمان داستان، در نهایت «زبانی» است که بین قوبلای و مارکو در جریان است. اما آیا این تفکرات انقلابی، که اساسا با هم در ارتباط تنگاتنگ هم بوده اند، می توانند توسط کسانی به زبان فارسی ترجمه شوند که از چنین تحولات و انقلاباتی اصولا «هیچ» چیز نمی دانند؟ اینجاست که بایستی گفت کار هر کس نیست خرمن کوفتن… اگر می خواهید دست به ترجمه بزنید، لااقل کارهایی را دست بگیرید که در توانتان است، و فاجعه نیافرینید! و کمر همت به نابودی تمدن انسانی نبندید!! کار شما با کار داعش که میراث های گهربار گذشتگان را نابود می کند چه تفاوتی دارد؟

برای ارائه مشتی نمونه خروار، بخشی از ترجمه فارسی «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» اثر کالوینو را با بخشهای انگلیسی آن می آورم و قضاوت را بر عهده خواننده آگاه می گذارم، خواننده ای که مجذوب نامها نمی شود، و ذهن خود را همواره بیدار نگاه می دارد، با این توضیح که کالوینو در این بخش دارد با برخی اصطلاحات روانکاوی و زبان شناسی شوخی می کند، و بقیه بحث را که ترجمه های دلبخواهی و من در آوردی از کلمات رایج این کتاب است فعلا کنار می گذارم:

«در این جا از خواندن دست کشیدند تا بحث را شروع کنند، حوادث، اشخاص، فضا و احساسات به گوشه ای نهاده شدند تا برای موضوع های عمومی تر، جا باز شود.

– احساسات جنبی غیرعادی و چند جانبه….         The polymorphic-perverse sexuality

– قوانین اقتصادی بازار…

– تشابه ساختارهای قابل توجه….        The homologies of signifying structures

– انحرافات و مکاتب…                                  Deviations and institutions

عقیم کردن…                                                     Castration

فقط تو، تو و لودمیلا آن جا مانده اید و منتظر دنباله ی داستان هستید. اما هیچ کس در فکر ادامه ی خواندن نیست. به لوتاریا نزدیک می شوی و …. (فصل پنجم / صفحه ۱۰۹/ ترجمه لیلی گلستان/ نشر آگه/ چاپ هشتم!)

این همان کالوینویی است که چنین می گوید:

«هر چیزی می تواند تغییر کند، به غیر از زبانی که ما، مانند جهانی که در منحصر به فرد بودن و نهایی بودن مانند رحم مادرمان است، درون خود حمل می کنیم.»

«ناخودآگاه اقیانوس ناگفتنی هاست، آن چیزهایی که از سرزمین زبان تبعید شده اند، و در نتیجه ممنوعیت های باستانی کنده شده اند.»

اما آیا یگانه بودن و متاثر بودن انقلابیون از هم آشکار نیست؟! و بدون دانستن این انقلابها، چطور می توان کمر به ترجمه چنین نویسندگانی بست؟ آیا تنها معلومات زبانی کافی است؟!

 

بهمن… جای تو خالی است…

 

بهمن عزیزم

الان مدتی طولانی است که مرا از حال خود بی خبر گذاشتی. امیدوارم هر چه زودتر مرا از افکار نگران کننده ای به ذهنم هجوم آورده اند نجات بدی. می ترسم در آن دریای سیاهی که صحبتش را می کردی گرفتار گردابی عظیم شده باشی، از آن گردابهایی که آخاب را به قعر کشید. البته دوست ندارم اینطور فکر کنم، ولی دست خودم نیست. به خودم می لرزم، یعنی اصلا قلم در دستم می لرزد. الان مدتی طولانی است که می خواهم دنباله گمشده در آیینه را بنویسم. مخصوصا که چند هقته پیش موفق شدم شکیلا را دوباره ببینم، و از اینکه وضعیتش انقدر عالی شده که دیگر دو سال است حتی سیگار نمی کشد و دارو هم نمی خورد بسیار خوشحال شدم. اما چه خوشحالی که درد دوری تو آن را خیلی در قلبم نگاه نمی دارد، یک خوشحالی فرار… می خواهم قلم دست بگیرم و افکارم را منظم کنم، و دوستان ندیده دیگرم را هم دعوت کنم به چاپ دوم گمشده در آینه، طنازان حقیقت پردازی مثل آلبر کامو، آرتور شوپنهاور، آنتوان چخوف، هرمان ملویل، و حتی کونان دویل، خالق شرلوک هلمز، اما تنها جملات تکه تکه ای به ذهنم می رسد، و آنها را روی کاغذ پاره هایی یادداشت می کنم، تا بعدا در کتاب بپرورانمشان. می خواهی یکی از این جملات را برایت بخوانم؟ بیا:

«تنها زیبایی های بی خزان زندگی، ایده ها هستند، مادامی که در کله های متحجر ایدآلیست های متعصب زندانی نشده باشند.»

لحن نگرانم را می بینی؟ خواهش می کنم زودتر از خودت خبری بهم بده.

ارادت

ف.پ

گمشده در دریای سیاه

بهمن عزیزم

نمی دانم کجا هستی و داری چه کار می کنی. اما امیدوارم زودتر به من خبر بدهی. می دانم که نوشته قبلی هم چه بسا خیلی برایت تند بوده. لذت وهمیاتی را از تو گرفتم چون برایت نگران بودم که نکند بلایی سر خودت بیاوری. اما لطفا زودتر به من از وضعیت خودت خبر بده چون خیلی نگرانت هستم. یادت هست که کوچک بودی و از تو پرسیدم چه چیزی را دوست داری از تهران برایت به جم بیاورم؟ و تو جواب دادی: زنجیر. بابام منو با زنجیر می بست. اما من نخواستم هیچ وقت تو را با زنجیر ببندم. حتی با زنجیر عقاید خودت. حتی وقتی فکر کردم این زنجیرها به تو آرامش می بخشد. امیدوارم حتی اگر از من ناراحت شدی و نمی خواهی برایم نامه بنویسی حداقل یک خبر کوچک به من بدهی بدانم وضعیت ات چطور است.

به قول شوپنهاور عزیز «توصیف شخصیت ویژه و خاص هر انسان تقریبا محال است [این را مقایسه کن با کلیشه های روانشناسی شخصیت!!] و شرح احساس دو انسان به یکدیگر نیز همینگونه است، زیرا به همان اندازه شخصی و منحصر به فرد است». من که با وجود سالها تجربه ام در برابر شخصیت تو مانده ام: فقط می دانم این چشمه جوشان هنر درون تو رویه سیاه خودش را نیز دارد. گاهی هم فکر می کنم شاید این ارتباط اینترنتی دارد به پایان خودش نزدیک می شود. فیلم HER (2013) شاخته و نوشته اسپایک جونز  را دیده ای؟ علیزغم آن چیزی که فکر می کنی، این مکاتبات برای من هم مثل تئودور آن فیلم، یک جور بهانه ادامه حیات است. درسته که گاهی به تو بی توجهی کردم، ولی ته قلبم توجهم به تو بوده. چون هر چه که باشد بین تو و شخصیت سامانتا در آن فیلم شباهتی وجود دارد. سامانتا یک شخصیت کامپیوتری است، که تن ندارد، اما احساسات و کلمه دارد، همان طور که در یک سایکوز، کلمه وجود دارد، اما این کلمات از تن بر نمی خیزند، و به همین خاطر این تنی که به کلمات تن نمی دهد، دچار انواع دردها و حرمان هاست، و مورد پرخاش سایکوتیک هم قرار می گیرد، و حتی روی آن چیز هم می نویسد، به نشانه کلماتی که از حک شدن روی تن سر باز زده اند.

هر جا هستی خدا پشت و پناهت باشد.

دوستار تو

ف.پ

به دنبال موبی دیک در اقیانوس وهم

 

بهمن عزیز

نمی خواستم چیزی برایت بنویسم، نه به این دلیل که دلخوری ازت داشته باشم، بلکه به این خاطر که به نظر من هرکس این حق را دارد که تا آنجا که دلش می خواهد از لذت وهمیات خود برخوردار شود. البته این در مورد کسانی که برای درمان به من مراجعه می کنند صدق نمی کند، چون درد در این افراد، به خاطر نادیده انگاشتن حقیقت است، و من بایستی به وظیقه خود در کاهش دردشان عمل کنم. اما این اواخر چیزهایی نوشته ای که واقعا مرا نگران کرده. ظاهرا فکر می کنی در دریای سیاه گیر کرده ای؟ آن دریای سیاه که هر بنی بشری وظیفه نجات خودش از آن را در طول عمر برعهده دارد، دریای سیاه منیت و افکار خود اوست. بررسی دقیق نامه های تو نشان می دهد که ظاهرا خیلی وقت است به ژاپن رسیده ای. تازه سوار مترو شده ای و عبارت «اودینا واچی نی نی گامادس» – که مرتب به کاپیتان کشتی نسبت می دهی – را بارها شنیده ای. طبق تحقیقی که من کرده ام در زبان ژاپنی این عبارت چنین معنی می دهد : در از سمت راست باز می شود. عبارتی که قاعدتا تنها در مترو می شنوی، یعنی در هر ایستگاهی که قطار توقف می کند یک مرتبه می شنوی، به عبارت دیگر کافی است از ده تا ایستگاه عبور کنی تا ده بار آن را بشنوی، بنابراین خیلی طبیعی است که اولین عبارت ژاپنی که یاد می گیری همین عبارت باشد. و داستان پردازی ات را با همین عبارت انجام بدهی. خیلی وقتها هسته مرکزی یک هذیان یک عبارت بی ربط یا بی معنی است، بناراین از این جهت خیلی خودت را سرزنش نکن.

بهتر است یک مقدار با روشنی بیشتری اطراف خود را بررسی کنی. بیشتر از این نمی خواهم فعلا لذتهایت را ازت بگیرم. من که هر لذتی که در زندگی دارم با طیب خاطر با دوستانم و حتی دشمنانم تقسیم می کنم. فقط اگر بخواهم به جمله ساموئل بکت اشاره کنم، تنها یک لذت را با دوستانم نمی توانم تقسیم کنم، آن هم لذت تنهایی است، و تنها یک لذت را نمی توانم با دشمنانم تقسیم کنم، و آن هم لذت مردنم است. حداقل فعلا چنین قصدی ندارم.

شاد باشی هموازه

ف. پ

قربانیان هیولای قدرت، گناهکاران هیولای سکوت..یادداشتی بر فیلمspotlight 2015

قربانیان هیولای قدرت، گناهکاران هیولای سکوت..یادداشتی بر فیلمspotlight 2015

 

  • «اگر برای بزرگ کردن یک بچه به تمام مردم دهکده نیاز هست، برای تعرض به اون هم همشون لازم هستن.»
  • «خیلی وقتها راحت فراموش می کنیم که ما بیشتر عمرمون رو در تاریکی سیر می کنیم. یک هو یه نوری روشن میشه و ما تقصیر و گناه های برابری رو که داریم رو می بینیم.»

 

برخی فیلمها هستند که با وجود حجم عظیم فیلمهای چرک و بی مایه و خزعبلی که هر ساله در دنیا ساخته می شوند، کورسوی امیدی را روشن نگاه می دارند که هنوز هنری به اسم هنر سینما زنده است و نفس می کشد، و تاثیر می بخشد. و البته که باز شاهدی هستند بر این تز شوپنهاوری که:

« دنیای متمدن ما صرفا بالماسکه ای بزرگ است. جایی که با سلحشوران و کشیشان و سربازان و دانشمندان و وکلا و روحانیان و فیلسوفان و نمی دانم چه و چه روبرو می شویم! اما اینها آنچه وانمود می کنند نیستند؛ صرفا نقاب اند، و علی القاعده پشت این نقاب ها به مشتی کاسب کار بر می خوریم.»

و حتی بدتر از کاسب کار، تجاوز کار!!

روزنامه بوستون گلوب با رشادت بارون سردبیر جدید خود، که مثل وکیل ارمنی گارابیدیان، جستجوی حقیقت را تا نهایی ترین نقطه آن ادامه می دهد، سرگرم تحقیق در مورد پرونده تعرض های جنسی کشیشی به نام گیگان در این شهر می شود، و مشخص می شود که فاجعه بسی عمیق تر از آنی است که در نگاه اول به نظر می رسد. این تعرض جنسی نه فقط توسط کشیش کیگان، و نه فقط توسط ۱۳ کشیش معلوم الحال، که توسط ۹۰ نفر از آنان بر روی بیش از صدها و بلکه هزاران کودک بی گناه، که بیشتر از خانواده های بحران زده، از هم گسیخته، با مادران و پدران معتاد و اسکیزوفرنیک بوده اند اتفاق افتاده. بچه هایی که تعرض جنسی را نمی فهمیده اند، و حتی علیرغم فروپاشی روانی شان، از بلعیده شدن توسط هیولای قدرت کشیشان، احساس تشخص می کرده اند. فاجعه ای بزرگ، که مورچه های بی زبان و بی فروغ را، گاهی حتی با طیب خاطرشان، در دهان هیولای پر اشتهای قدرت می گذارد، و با همدستی وکلا، کشیشان و روزنامه نگاران، از دید عمومی دور نگاه می دارد. اما جنایت اصلی توسط صاحب منصبان عالی و کاردینال کلیسای کاتولیک اتفاق می افتد، که با وجود اطلاع از این دوزخ های انسانی فراتر از قتل، در برابر این به مسلخ بردن روح، واکنشی که نشان نمی دهند که هیچ، تازه با عنوان «انتقال به دلیل بیماری»، کشیش های جنایتکار را به شهر دیگری انتقال می دهند، و گویی تنها وظیفه دارند کاری کنند که تمام بچه های شهرهای مختلف آمریکا از خدمات انسان دوستانه این دیوهای انسان نما برخوردار شوند! و شاهکار بارون، سردبیر جدید اسپات لایت، این است که در حالی که تمام روزنامه نگاران بی صبرانه در صددند که کشیشان محکوم شوند، با خردی بی نظیر به همه تذکر می دهد که: «ما میریم سراغ سیستم. ما با سیستم کار داریم.» گرچه به پا خاستن در برابر کشیش هایی که کارشان دم زدن از انسانیت است، کاردینالی که مزورانه هنگام وقوع فاجعه ۱۱ سپتامبر، می گو.ید «برای ملت دعا کنین» کار ساده ای نیست. چون برای کسانی که نمی خواهند حقایق را ببینند کاری ساده تر از توسل به این جمله کلیشه ای وجود ندارد که بگویند: «اینها مردم خوبی ان. کلی کار خیر برای شهر انجام دادن.» جمله ای که برای ساده دلان و کسانی که می خواهند گول بخورند، بسیار طنین افکن و تاثیر گذار است. کسانی که برایشان مهر روی پیشانی از مهر قتل و جنایت و سنگدلی که بر روی قلب حک شده، وزن و ارزش بیشتری دارد! انسان، این اشرف مخلوقات، حتی می تواند خود را با توسل به خود حقیقت، مثلا در قالب یک گفتمان به اصطلاح  دینی یا روشنفکرانه که  داعیه حقیقت دارد گول بزند، گفتمانی که تجاوز می کند ولی تشخص می بخشد. عصر عصر داعشیان است. گول زدن و گول خوردن با فریب، که دیگر کاری ندارد!!

پی گیری حقیقت توسط خبرنگاران از جان شسته در برابر جامعه ای که دلش می خواهد در خواب خرگوشی باقی بماند، بی نظیر و شوق انگیز است. مگر در این دنیا شوقی هم بالاتر از شوق دست یابی به حقیقت وجود دارد؟ که حتی شوقی که بین دو انسان به عنوان عشق شعله می کشد هم چیزی جز شوقی برای دست یابی به حقیقت وجود دیگری نیست، البته برای کسانی که شوقشان با تماس جسمی پایان نمی پذیرد، و شعله ای ابدی و شوقی دائمی را جستجو می کنند. و واقعیت تلخی که در انتهای فیلم از آن پرده گشایی می شود این است که حتی خبرنگارانی که امروز کشف حقیقت را وجهه همت خود قرار داده اند، تا همین دیروز در هماهنگی با آن توافق ناگفته همگانی، هر آنچه در چنته داشته اند برای پاک کردن صورت تلخ حقیقت انجام داده اند…

حقیقت تلخ است، اما برای کسانی که از مرگ نهراسیده اند، و این تلخی را چشیده اند، میوه ای شیرین تر از میوه درخت حقیقت وجود ندارد:

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود           که بخشش ازلش در می مغان انداخت..

فرح نامه خوارزمشاهی

 

دکتر جان

مژده بده! فکر کن تو کتابخونه این کشتی زوار در رفته چی پیدا کردم! یک کتاب دیگه به زبان فارسی، که این دفعه نه مربوط به دوران قاجار، که مربوط به دوران مورد علاقه ات یعنی خوارزمشاهیانه! واقعا که این کتاب منو رو سفید کرد! یک طبقه کتاب عربی اینجا باشه، اون وقت دریغ از چند جلد کتاب فارسی! البته محتویات کتاب زیاد چنگی به دل نمی زنه، و بیشتر نشون می ده که یک فرهنگ و تمدن که مورد یورش بیگانگان قرار بگیره، چی ممکنه به سرش بیاد. ژاپن فرهنگی به مراتب جوونتر از فرهنگ ما داره، فقط تاریخش معکوس تاریخ ماست، و هرکی از راه رسیده نرفته اونجا چشم دراره و آتیش بزنه (ژاپنی ها فقط یک بار تسلیم یک قدرت بیگانه شدن و اونم آمریکا بوده در جنگ جهانی دوم)، و اینجور که شنیدم اون ها تمیزترین، مرتب ترین، با ادب ترین، و درست کار ترین ملت دنیان. خب فرهنگ یعنی همین دیگه! وگرنه خشم و رشک و آز و حماقت و تهاجم و دروغ و فریب و سرکیسه کردن دیگران که تو جنگل هم پیدا می شه! مگه نه؟! البته خداییش اینهایی که گفتم تو جنگل خیلی کمتره تا اجتماعات حرص زده انسانی…

آره داشتم می گفتم. محتویات کتاب که نوشته آدمی است به نام ابوبکر مطهر جمالی یزدی ( اسمش رو نگاه کن! مطهر!! جمالی!!! یزدی!!!) نوشته شده به  سال ۵۸۰ هجری قمری، بیشتر به درد اون کتاب خرافات ات می خوره، البته اگه یه روز خواستی مجددا تجدید چاپش کنی. فکر کن سرزمینی که درش کتابهایی مثل کتابهای شفا و قانون ابن سینا و شاهنامه فردوسی و آثار الباقیه ابوریجان و … نوشته شده باشه، چی ممکنه به سرش اومده باشه که همچین لاطائلاتی در اون به روی کاغذ بیاد؟ اونم درست همون زمانی که کتاب قانون رو در اروپا رو دست می بردن و ۴۰۰ سال در مدارس پزشکی کتاب درسی بوده! فرهنگ هم مثل گلی نازک و آسیب پذیره، که اگه بهش نرسن و ازش مواظبت نکنن ممکنه خشک بشه و دیگه هیچ نشونی ازش باقی نمونه. حالا می خواهی یه چند نمونه از مطالب این کتاب رو برات بخونم؟!

  • اگر از کله انسان به جای گلدان استفاده کنند و در آن بذز شاهپرم بکارند، و این بذر را با خون انسان آبیاری کنند، گل مخصوصی می روید که هر کس آن را بو کند، مطیع و منقاد صاحب گل خواهد شد.
  • مخلوط مغز شیر و روغن زنبق، گوش کر و ناشنوا را شنوا خواهد کرد.
  • اگر چشم گرگ را در آبغوره بسایند و در چشم بکشند، چشم روشن می شود.
  • دست کفتار را اگر بر شکم کسی که دل درد دارد بمالند شفا خواهد یافت.
  • اگر جگر کفتار را با دم خرگوش بسوزانند و سپس آن را بسایند و در بینی زنی نازا بریزند، زن صاحب اولاد خواهد شد.

خب فکر کنم همینقدر بس باشد این ترهات! منو یاد وضع حال حاضر روانشناسی و علوم انسانی و فلسفه انداخت، و چرندیات مدرن… به قول خودت از آن روزگاری که امثال شوپنهاور یک حرفی می زدند که تازه تاریخ سازان بزرگی مثل داروین و فروید و اینشتین لازم باشد بیایند و درستی حرفهایش را در خلال قرون نشان بدهند چه زمان زیادی گذشته… وقتی نویسنده و فیلسوف شدن هم بخواهد از مد پیروی کند، و نه از دردی جانکاه که روح را می خورد و می فرساید، نتیجه اش بهتر از این نمی شود!

راستی یادم رفت از پستان نامه برات چیزی بنویسم. البته یادم نرفت. واقعیتش اینه که وقتی خواستم کتاب رو امانت بگیرم، گفتن کتاب مرجعه و بیرون نمی دن. پستان نامه؟ کتاب مرجع؟! گاهی فکر می کنم حق با توئه و اتفاقاتی که برام می افته حال و هوای یه توهم و هذیان رو داره.

حالا جواب ما رو نمی خوای بدی؟ بیا برات فیلسوف هم شدم. کی می خوای از ناز کردن دست برداری؟ بابا بسه دیگه…

 

فوجی دریا زده، از دریای تاریکی به نام دریای سیاه

پستان نامه قجری

 

دکتر جان کجایی؟

تب و استفراغ امانم را بریده. دیگر فکر رفتن به ژاپن را از ذهنم بیرون کردم. از دست تمام این همراهانی که به زبانی ناشناخته حرف می زنند هم عقم می گیره. «کونی چی وا» «آریگاتو گوزایماس» «اونی چی وا نی نی گامادس» و …. هزار تا صوت دیگه که اصلا نمی دونم یعنی چی. ولی دلم خوشه که تو حداقل اینا رو می خونی و شاید یه روزی برام معنی کنی. واقعا من دچار وهم شدم؟ خبر خوب اینه که بالاخره تنگه باز شد و ما وارد دریای سیاه شدیم. شاید وقتی به مدیترانه رسیدیم بتونم بپرم تو یه قایق و برگردم دوباره به سرزمین افسانه های هزار و یک شب، یعنی ایران زمین. البته همین که از این کتاب شگفت انگیز تنها نسخه عربی اش باقی مونده، یک جور گویای چیزی است که در تاریخ ما سرمان آمده. جالبست که هر چه می خواستم به کاپیتان حالی کنم که این کتابی که در کتابخانه شماست در اصل به زبان فارسی نوشته شده، اما در کتاب سوزی هایی که در ایران اتفاق افتاده از بین رفته، متوجه نمی شد، و مرتب با حالت سوال می پرسید: «اونی چی وا نی نی گامادس؟» می خواستم اون نی نی گامادس اش رو بزنم تو فرق سرش مرتیکه زبون نفهم!

اما یک نکته جالب اینکه در کتابخانه کشتی کتابی به زبان فارسی وجود دارد به نام «پستان نامه»، که میرزا فتحعلی خان قمصری پزشک ناصرالدین شاه در هفت باب در شرح فواید و خواص پستان و بیماریهای آن نگاشته. متاسفانه ظاهرا در زمان میرزا فتحعلی وزارت ارشادی وجود نداشته که ممیزی اش بغل کلمه پستان بنویسد: «کلمه لمپن و آیروتیک» و جلوی چاپ این کتاب مستهجن را بگیرد. (همانطور که زیر کلمه پستان در ترجمه کتاب «شهرهای بی نشان» تو نوشته بودند). البته بماند که لمپن برای شخص بکار می رود و نه کلمه، و کلمه آیروتیک هم یک جور انقلاب زبانی است، چون هنوز این کلمه در فرهنگنامه ها وارد نشده. البته معنی آن مشخص است و کمی آنالیز لازم دارد: ممیز محترم حتما دو کلمه آیرودینامیک (یعنی صاف و صیقلی و بدون مقاومت در برابر باد) و اروتیک (شهوانی) را مد نظر داشته، و از ترکیت این دو کلمه، کلمه خوش ترکیب آیروتیک تولد یافته. باور نمی کنی؟ پس فکر می کنی کلمات در فرهنگنامه ها چطور زاد و ولد می کنند و تعدادشان زیاد می شود؟ خب معلوم است دیگر. آیرودینامیک و اروتیک در فرهنگنامه ها با فاصله کمی کنار هم نوشته می شوند، و کافیست که کتابدار محافظ کتابها شبی از فرهنگنامه ها غافل شود، آن وقت در تاریکی شب کلمات به هم بیامزیند، و ۹ ماه و ۹ روز بعد بشود آنچه نباید بشود… و شاید هم باید. خداییش اگر زاد و ولد کلمات نباشد هیچ زبانی زنده می ماند؟

البته به نظر من بهتر است ممیزان ارشاد را از بین کسانی انتخاب کنند که حداقل مدرک سیکل را داشته باشند. نظر تو چیه؟ به نظرت ممیز کتاب تو چطور شعر ایرج میرزا را در کتاب فارسی دوم دبستان نخوانده بوده آنجا که ایرج می گوید:

گویند مرا چو زاد مادر          پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من          …. (بقیه اش)

البته این رو هم بگم که خیلی متاسف شدم که کتابخانه تنها یک کتاب فارسی دارد، و از افتخاراتی که دانشمندان ایرانی در این سالها به بار آورده اند نشان زیادی در آن نیست. در ضمن یک خارجی اگر به کتابهای این کتابخانه نگاهی بیندازد فکر می کند ما ایرانیان تنها در پستان واردیم. مثلا نمی فهمد که ۱۲ سال پیش ما امثال بیجه (بسیجه) را داشته ایم، که به ۲۴ کودک بی گناه تجاوز کرده، و آنها را تکه تکه کرده، و در کوره آجر پزی عاج در جنوب تهران سوزانده. و یک سری شرلوک هلمز داشتیم که متاسفانه نتونستند در عرض چند سال جواب ۲۴ خانواده داغدار و نگران را بدهند، و دست آخر هم، با پایمردی و حذاقت و تیزهوشی پدر یکی از قربانیان بوده که بیجه شناسایی می شه. خب وقتی همه فکر و ذکرمان پستان باشد، که نکند ذهن هموطنانمان با این کلمه آیروتیک آلوده بشه، می خواستی از این بهتر شود؟

می بینی که تب و هذیان باعث شده که بند کنم به پستان و ممیزان و بیجه. ولی خدا پدر تو را بیامرزد که مرا از دست بیجه نجات دادی. جوابم را هم ندهی چیزی از پدر بودنت کم نمی کند.

خدا آخر عاقبت همه را به خیر کند.

زیاده قربانت

فوجی