نوشتن، همین و تمام… (به مناسبت روز مظلومانه ای به نام روز قلم!)

نوشتن، همین و تمام… (به مناسبت روز مظلومانه ای به نام روز قلم!)

 

«هیج کس برای بدست آوردن شهرت نمی نویسد، که در هر صورت چیز ناپایداری است، یا برای توهم جاودانگی. قطعا ما اول از همه برای ارضای چیزی درون خودمان، و نه برای دیگران، می نویسیم. البته که وقتی دیگران تلاشهای یک نفر را ارج می نهند، رضایت درونی او افزایش می یابد، اما در هر صورت ما در درجه اول برای خودمان می نویسیم، بدنبال یک تکانه درونی.»

«کاشفین بزرگ لزوما مردان بزرگی نیستند. چه کسی چهره جهان را بیشتر از کریستف کلمب تغییر داده است؟ او که بود؟ یک ماجراجو. درست است که او کاراکتر داشت، اما مرد بزرگی نبود… مردان بررگ [کسانی بودند] چون گوته، کانت، ولتر، داروین، شوپنهاور، نیچه…»

«کسی که آغاز به دریافت و کشف تسلسل حیرت انگیز جهان و قوانین غیرقابل تغییرش می کند به زودی خودش را فراموش می کند.»

«تنها اذهان نادر واقعا و حقیقتا علمی می توانند شک را تاب بیاورند، شکی که با تمام دانش ما پیوستگی و اتحاد دارد.»

«من همیشه از این موضوع متاسف بوده ام که یک غیر متخصص، که هیچ تجربه ای با بیماران ندارد، به سختی ممکن است قضاوتی را در مورد درستی نتایجی که در نوشته هایتان آورده اید شکل دهد. اما هر چه باشد این موضوع در مورد تمام دستاوردهای علمی صدق می کند.»

 

همه جملات بالا از فروید هستند بجز جمله آخر، که از نامه اینشتین به فروید در ماه مه ۱۹۳۹ آورده شده است.

منبع:

The LIfe and Work of Sigmund Freud/by Ernest Jones/Basic Books/New York

بیرون، پشت در…

بیرون، پشت در…

 

دیدن نمایش قدرتمند بیرون، پشت در، نوشته ولفگانگ بورشرت، در تماشاخانه ایران شهر احساسات متفاوتی را در انسان بر می انگیزد که مهمترینشان حیرت است: اینکه چطور یک نویسنده آلمانی در بحبوبه جنگ جهانی دوم، در وصف فضای سیاه آن سالها، نمایشی نوشته که اکنون کس دیگری، در قرن بیست و یکم، قرن آتش و دود آنقدر با گوشت و خون خود آن را چنین عمیق احساس می کند. اما مهمتر از آن، اگر کسی تجربه یک روانکاوی واقعی را داشته باشد – که البته تعداد چنین کسانی در سرزمین ما به زحمت به انگشتان دو دست می رسد، گرچه در هر کوی و برزنی تابلوی یک «روانکاو»(۱) وجود دارد – از این حیرت زده می شود که گویی مسیری که در روانکاوی اش طی کرده، تا قدم به قدم از آتش و دود روابط تهی و تصویری آدمیان دور شود، و به منزلگاه شخصی روحش نزدیک شود، و به آن جایی برسد که در فردیت خود روحش در آنجا منزل دارد، چطور در این نمایش تصویر شده است. نکته جالب توجه این است که مفاهیم لکانی چون دیگری، بزرگ دیگری، مسوولیت ناخودآگاه و… طوری در این نمایش در هم تنیده شده که فرد تصور می کند که بورشرت حتما تجربه روانکاوی را پشت سر گذاشته است. اما بعد که آدم به زندگینامه او مراجعه می کند و می بیند در ۱۹۴۷ در ۲۶ سالگی درگذشته است، حیرت او بیشتر می شود: این موضوع که احتمالا او در جبهه جنگ چه تجربیات عمیقی را آن هم در چه سن کمی از سر گذرانده است. (البته همینجا یاد آن نمایشنامه نویس وطنی هم می افتم که به درستی در نمایش اش در مورد خودش که سودای پرواز در فضا را داشته نوشته است: فضا کجا بوده واسه من، جز پشت بوم خونمون؟ (۲) )

اما وجه عمیق این نمایش که با مدد شخصیتی به نام «دیگری» ممکن شده، چیز دیگری جز ارتباط تنیده با تن آدمی با زبانش نیست، و اینکه این دیگری، بایستی وجود داشته باشد، تا این زبان از یک لذت شخصی در آمده و به صورت یک وسیله ارتباطی در آید، دیگری که هم مخاطب است، و هم به جای شخص تصمیم می گیرد، (ناخودآگاه)، و هم بی چهره و مشخص کننده یک مکان است، و هم اینکه همیشه هست، و رهایی از او، ممکن نیست، حتی اگر به فکر این بیفتی که در رودخانه خود را غرق کنی! در جایی دیگری به بکمان، شخصیت اصلی نمایش، می گوید: «من اون دیگری ام که همیشه هست» همونی که وقتی می خندی گریه می کنه، و وقتی گریه می کنی می خنده. همانی که وقتی سیلی اش می زنی، سیلی می خوری، چون در نهایت، آن دیگری خود تو هستی!

- تو کی هستی؟

-دیگری بکمان.

-تو هنوزم اینجایی؟

-من همیشه اینجام بکمان….

بیا بریم بکمان.

-کجا؟

-یه جایی که یه کسی منتظره.

-چی رو؟

-یه جایی که بایستی به گردنش بندازی.

-چی رو؟

-مسوولیت رو.

و چقدر آدمیان تا پیش از روانکاوی، تمام گوشه های عالم را گشته اند تا مسوولیت بودن خودشان را به گردن دیگری بیندازند…

اما گویی کل نمایش شرحی است بر این غزل مولانا:

هست زبان برون در، حلقه در چه می شوی             در بشکن به جان تو، سوی روان روانه کن

اما برای این در شکستن، بایستی بتهای ذهنی سرنگون شوند، تا «بکمان»، بتواند دوباره به خواب خود بازگردد، و مسوولیت سنگین ۱۱ نفری را که در نبرد استالینگراد به او سپرده اند، و اکنون نابودیشان بر ناخودآگاه اش سنگینی می کند، در نهایت زمین بگذارد. اما آیا او موفق می شود؟ چه این بار مسوولیت، باری است که خود بایستی حمل کند. وقتی او به فرمانده اش می گوید:«براتون پس آوردم… مسوولیت رو»، خنده فرمانده قطع نمی شود.

نمایش با حیرت بکمان، تمام می شود، حیرتی که سرآغاز هر حرکت اصیل و زنده است:

- من باید کجا برم؟ شماها بگید… من باید چی کار کنم؟ شماها بگید…

یا به قول مولانا، زیرکی بفروش حیرانی بخر… مسیری که در پرتو شمس، از مولانا، مولانا می سازد…

 

(۱) در مملکتی که روانکاو بودن، به داشتن تخت روانکاوی است، و نه بخت روانکاوی شدن، اوضاع بهتر از این نمی شود. تخت هایی که تنها گریزگاه هایی هستند تا افراد را بیشتر در روابط تصویری و غرایز افسار گسیخته و گرفتاری عمیق تر بیندازند. کسی هم نیست که بگوید که چنین تختی، پیش از روانکاوی هم قرنها وجود داشت، و اختراع آن را به روانکاوی نبایستی نسبت داد!! موضوع کلاسهایی هم که با ادعای روشنفکری، تنها ژورنالیسمی سطحی از زندگی نامه کسانی چون لکان و هذیان سازی از ایده های آنهاست، و پشتوانه بخت روانکاوی را هم ندارد، دیگر اظهر من الشمس است. کلمات تو خالی، صدای پر طنین تر و مخاطبان انبوه تری دارند، و راه شناسایی آنها نیز همین است، که صدای طبل از صدای دف بلندتر است. حق هم همین است و همین باید باشد. کسی هم نبایستی به زور به نوای دف عادت داد.

(۲) اینکه کسی آخرین فضای ذهنی اش پشت بام خانه اش باشد، هیچ ایرادی ندارد. ایراد کار آنجاست که چنین شخصی قلم دست بگیرد و بخواهد برای دیگران فضای ذهنی ترسیم کند!!! و دیگران هم برای خواندن چنین خزعبلات و قفسهای ذهنی از هم سبقت بگیرند!

برای درختان زادگاهم «کرماشان»

برای درختان زادگاهم «کرماشان»

 

نوای باد و سنج زه

آهوان خزیده به خاک و

ببرهای خاموش و منتظر

حکایت های کافی و

سکوت غم افزای

و این میان…

درختان!

درختان بر ریشه های خود خیره گشته اند

درختان ترس تنهایی را کناره گرفته اند

درختان به زشتی بهت زای آفرینش خو کرده اند

درختانی که دانسته اند

ترنم قلاده های آویزان

از داربست های چوبی

آمرزش است

بر نوازش باد

آن پرچم های نیم افراشته بر کشتی های شکسته

و آن ستیزندگان هستی بر درگاه حقیقت

آنجا که سکوت نعره می زند

و سنگ

و ستارگان باران می شوند…

 

بهمن   ۶٫۴٫۹۲

بهمن… بهمن…

 

بهمن عزیز

نمی دانم الان کجایی یا چه می کنی. نمی خواهم افکار نگران کننده ای به ذهنم راه دهم. هر جا که هستی سلامت باشی. من قدری درگیر ادامه گمشده در آینه هستم، کمی دارم به افکارم نظم بیشتری می دم. البته سبک و سیاق کار همچنان مثل چاپ اول است، ولی فکر کردم قدری دوستان قدیمم را هم به این چاپ دعوت کنم. البته قبلا هم برایت شرحش را دادم. نمی دانم حس می کنم حرف زیادی برای گفتن نمانده، و فقط دارم برایت کاغذ سیاه می کنم. البته در این چاپ هم فکر کردم از اصطلاحات فنی خیلی استفاده نکنم، همان اصطلاحاتی که باعث شده عده ای با ادا کردن کلماتی که خودشان هم از معانی شان بی خبرند، بادی به غبغب بیاندازند. چه توان کرد که به قول شاملو، ما در این سرزمین روشنفکر نداریم، ولی منورالفکر داریم، اگر منور را در رسته همان چیزی بگیریم که لحظه ای آسمان را روشن می کند، و دیگر چیزی از او نمی ماند، یا بهتر است بگویم چیزی ندارد که بماند. می خواهی بخشی از مقدمه چاپ دوم گمشده در آینه را بخوانی؟ پس بیا:(با این توضیح که این بار عنوان فرعی کتاب را «تاملاتی در شعر، هنرها و جنون» گذاشته ام):

«در اینجا با صد اسف بایستی یادآوری کرد خود واژه «تامل» در عنوان فوق نیازمند تامل جدی است، آن هم در این روزگاری که نوشته ها از مد، و از چسباندن ایده های دیگران حاصل می شوند – و خوشبختانه که امروزه مد نوشتن در مورد جنون وجود دارد و ما شرمنده کسی نیستیم (از کتابهایی چون «جنون هشیاری» بگیر تا «جنون منطقی» و …) – و کلمه بدنامی چون تامل، اول از همه نشان علافی، بیکاری و خوش خیالی متامل دارد، کسی که بجای اینکه فکر نان باشد، فکر خربزه است. در ضمن خواننده اگر می بیند نگارنده این سطور بحث خود را با سینمای «دیوید لینچ» آغاز می کند، بایستی آن را در گستره بحثی در نظر بیاورد که در مورد ذات هنر، و به تقریب در تمام شاخه های هنری دنبال می شود، و نبایستی با خود فکر کند این هم یکی از ابواب و اشکال مد روز است، مد روزی که حکم می کند روانپزشکان در نشست های گوناگون به تحلیلگران فیلم بدل شوند، گویی اینکه در مطب خود راهنمای [؟] شعور و عقل سلیم آن بخت برگشته ای باشند که به آنها مراجعه کرده، کافی نیست، بلکه بایستی حتی در تفریحات نیز درجا و بجای افراد تصمیم بگیرند که بالاخره چطور می توان از یک فیلم و «معانی پنهانش» لذت برد، انگار نه انگار که در این دنیا چیزی به نام لذت اندیشیدن هم وجود دارد، آن هم اندیشیدنی که نمی دانم از کجا انقدر بدنام و سخت تلقی شده، در حالی که به سادگی «سریع ترین راه برای اندیشیدن به امور معقول فکر نکردن به مهملات و چرندیات است»[۱]. البته فیلم دیدن هم برای هم قطاران روانپزشک از اوجب واجبات است، چرا که آنچه که «علم» روانپزشکی (و همینطور «علم» نوروساینس!) به آن رسیده، که به طور کلی راحت تر است خود را از توضیح زوایای پنهان روح و روان – که در بنیان خود مساله ای در حیطه زبان است – معاف کند، و حداکثر به یکسری توصیفات «پدیدار شناسانه» بسنده کند، و تن و مغز را به خیال خود برهنه کرده از آن کامپیوتری بسازد که مثلا گیرنده هایی دارد – و داروها با نشستن روی این گیرنده ها قرار است کنترل این کامپیوتر زوار در رفته را، مانند آنچه در فیلم ماتریکس دیده می شود، به عهده بگیرند – آنقدر ملال آور است که چاره ای جز این وجود نداشته است. مگر فیلم ماتریکس را چند بار می توان دید؟ این میراث شوم روانشناسی آمریکایی است که از همسان دانستن مغز و کامپیوتر آغاز شده، و به افسانه هایی مانند ضریب هوشی و تشابه ناخودآگاه و هارد کامپیوتر[۲]، و نادیده انگاشتن حقیقت بنیادین وجود آدمی، که یک حقیقت تکاملی، تاریخی، زبانی است انجامیده است. اینان بهتر است ابتدا تلاش کنند این موضوع را ثابت کنند که مغز جایگاه فعالیتهای عالی ذهنی و روحی (یا بگوییم کلامی) است، بعد بنشینند نتایج محیرالعقول بگیرند. البته اینکه بین این دو یک رابطه از نوعassociation  وجود دارد واضح است و نیاز به اثبات زیادی ندارد، اما رابطه علی و معلولی چیز دیگری است. در نهایت فکر می کنم این کتاب برای آن هم قطاران روان شناسی که در دام توهمی به نام «عینیت» نیفتاده اند، بیشتر قابل استفاده باشد؛ آن هم قطارانی که می دانند «هر چیز عینی همواره صرفا ثانوی یعنی تصور است»[۳] و « ذهن محض بدون عین و عین محض بدون ذهن هردو مفاهیمی متافیزیکی اند، که هیچ چیز در عالم تجربی نمی تواند مشابه آنها باشد»؛ کسانی که با خیالپردازی نسبت به بهشت عینیت، با وجود عناوین پر طمطراق دانشگاهی، دوباره به دوران پیش از کانت برنگشته اند.

البته که در این راه، … کتابهایی را هم طرف مشورت قرار داده ام، که کاشکی نمی دادم. کتابهایی چون «پدیدار شناسی موسیقی»، «موسیقی و ذهن»، «روش شناسی هنر» و … که عمدتا لفاظی هایی تهی از معنا بودند، اما این سود غیرقابل انکار را داشتند که مرا به اهمیت آن واژه بدنام و متروک «تامل» واقف کردند، و بالاتر از آن، برای احترام به شعور خوانندگان، از نوشتن کتابی که عاری از تامل باشد، و تنها به روش مرسوم چسب و قیچی حاصل شده باشد، برحذر داشتند؛ در یک کلام از اینکه سودای نوشتن کتابی را داشته باشم که پرخواننده و پرفروش باشد. وقتی کسی یقینی که نتیجه سالیان سال تمرکز بر یک حوزه خرد از گستره روح و روان است را نداشته باشد، و تنها شهوت شهرت او را به نوشتن کتاب برانگیزاند، حاصل کارش تنها کتابی است که مطالبش مانند کشکول درویشان پر است از نظریه های گاه متناقض، چه او زمین سخت سالها تجربیات متقن را در اختیار ندارد؛ البته که چنین کسی برای تزئین کتاب خود نیاز دارد که هر از چند گاهی نام کسانی چون فروید و مارکس و لکان را، و همینطور آبروی خود را نزد اهل فن، ببرد، و آنها را به حساب خود بدون تسلط بر نوشته های آنان «نقد» کند، چه مسیر کوتاه شهرت از این نامها می گذرد، هر چند توخالی و عاری از محتوی باشند. شمار این گونه کتابهای کشکولی و «تالیفی» آنقدر زیاد است که ظاهرا اگر کتابی غیر از این باشد، باور کردنی نیست؛ باید بگویم بسی رنج بردم تا به ناشر عزیزم بتوانم بقبولانم که اینجانب نویسنده و مولف این کتاب هستم و این کتاب تنها یک کتاب تالیفی نیست! در این کتاب من کوشیده ام بینش ها و شهود های خود را با خوانندگان تقسیم کنم، و امیدوارم به مصداق این اندیشه شوپنهاوری توانسته باشم از زمره آن نویسنده هایی باشم « …که از سرزمینی نوشته باشد که خواننده هرگز آن جا نبوده است». شاید امید بیهوده ای باشد که روزی برسد که در آن هیچ کسی «کتابی که در آن باد نمی آید[۴]» را نخواند، و به این ترتیب جان درختان کمی مشمول رحم بشری شود…»

البته عدم استفاده از اصطلاحات باعث نشده تا در پانویس ها مطالبی را با زبانی کمی فنی تر توضیح ندهم. بگو ببینم این سبک نگارش رو می پسندی؟

همه اش دوست دارم فکر کنم در کناره دریای آزوف، در سرزمین یالتا از کشتی پیاده شدی، و رفتی به خانه چخوف سرزدی. گاهی حتی خیالبافی را به آنجا می رسانم که فکر کنم با چخوف مشغول نوشیدن چای هستی.

مراقب خودت باش.

زیاده قربانت

فرزام

 

شهادت برای حقیقت (یادداشتی بر فیلم (TRUTH) (2015))

شهادت برای حقیقت (یادداشتی بر فیلم (TRUTH) (2015))

 

در جهانی که حقیقت زیر لایه های عمیقی از خودخواهی ها، نقش بازی کردن ها و دورویی ها پنهان شده، رسیدن به حقیقت کار چندان ساده ای نیست. در فیلم Truth که بر پایه داستانی حقیقی ساخته شده، داستان زندگی خبرنگارانی که شغل و آبروی خود را در راه افشای حقیقت ماهیت جرج. دابلیو بوش هزینه کردند، می بینیم که حقیقت چه بهای گرانی دارد، و چقدر همگان، علیرغم ادعاهایشان، از کسی که چون شخصیت مورسوی رمان بیگانه (آلبرکامو) همواره حقیقت را می گوید گریزان اند. توصیه شکسپیر (که در این فیلم هم از زبان یکی از شخصیت هایش می شنویم) مبتی بر اینکه :

To thy own self be true

«با خویشتن خویش راستین و حقیقی باش» علیرغم سادگی ظاهری آن، بسیار پیچیده است، و بالاتر از آن، بهایی گران دارد. این تنها به این جهت نیست که آدمیان از خود و خویشتن خویش جدا افتاده اند (یا به قول کالوینو «مغروق غیاب خویش اند»- شهرهای بی نشان)، بلکه از این مفهوم لکانی نیز بر می خیزد که «آدمی تنها موجودی است که می تواند با استفاده از خود حقیقت، دروغ بگوید». به عبارت دیگر حتی اگر آدمی شانس آن را داشته باشد که آینه ای در برابرش قرار بگیرد، و خویشتن واقعی او را به او بنمایاند، منافع فردی و گروهی، که در لفافه کلمه خوش تراش «حقیقت» قرار گرفته، بعید نیست که او را از راه بدر کند، و در جاده دروغ قرار بدهد. در فیلم Truth هم می بینیم که مدافعین بوش، که در کارزار مبارزه با حقیقت هرگونه شرافت انسانی را از یاد برده اند، برای نابودی مری شخصیت اصلی فیلم (با بازی کیت بلانشت) و گروهش، روی حقیقتی دست می گذارند، حقیقت اینکه اسنادی که گروه پیدا کرده، می تواند دست ساز باشد، و با هیاهو کردن روی این نکته فرعی، توجه اذهان را از نکته اصلی – که دلایل بسیار بر بی کفایتی بوش در دوران خدمت در گارد نیروی هوایی است – منحرف می کنند، و گروه خبرنگاران را بی آبرو می نمایند، تا بوش بتواند یک بار دیگر بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زند. اینان کسانی هستند که به قول مری «امید دارند که حقیقت تو جیغ کشیدنشون گم بشه». چه توان کرد که جیغ کشیدن و هیاهو کردن، به اسم حقیقت، امروزه ابزار اصلی پوشاندن حقیقت است.

 

فاجعه در ترجمه انقلابیون… یا شاهکار در نگارش هجویات؟!

فاجعه در ترجمه انقلابیون… یا شاهکار در نگارش هجویات؟!

 

شاید بتوان گفت بزرگترین فجایع بشری، جنایت هایی چون جنایات خمرهای سرخ یا جنایات نازیها در جنگ جهانی دوم نیست، بلکه جنایاتی است که در حوزه فرهنگ و هنر و تمدن صورت می گیرد. میلیونها سال می گذرد تا انسانی پا بر کره خاکی بگذارد، و هزاران سال می گذرد تا از خامه یا قلم موی انسانی هنرمند و متفکر، ایده ای، تصویری یا ملودی  نابی بیرون بتراود. اگر کسی برای نابودی و اضمحلال بشر، این ایده ها و آثار ناب هنری را هدف خود قرار دهد، بایستی گفت بالاترین جنایت را مرتکب شده است. البته چون همگان – جز آن گروه بربری که داعش نامیده می شود – بر ارزش چنین آثاری معترفند، این نابودی و اضمحلال هر روز شیوه جدیدی را می یابد. ایده های ناب شوپنهاور را در نظر بگیرید: چه راه مزورانه تر، و زیر جلکی تر و شیک تری را سراغ دارید که برای اینکه این ایده ها اصلا وجود نداشته باشند، و خواب بشریت خواب زده را اصولا به هم نزنند، کسی این رویا را در سر بپروراند که کاش شوپنهاور پیش یک Shrink! «رواندرمانی» می شد، و آنقدر با این کار مغزش را کوچک و دیدش را کوته بین می کردند که آن ایده هایی را که مستقیما از جگر خون چکان خود بیرون می کشید، هیچ وقت مطرح نمی کرد، و خواب خرگوشی ما را هم به هم نمی زد؟! فکر می کنید دارم به یک داستان علمی تخیلی اشاره می کنم؟ خیر.. کتاب «درمان شوپنهاور» را دست بگیرید تا ببینید نویسنده، یعنی آقای اروین یالوم واقعا این تز مشعشع را ارائه کرده است:

«اگر امروز آرتور شوپنهاور زنده بود، آیا مورد مناسبی برای رواندرمانی می بود؟ قطعا! او به شدت دارای نشانه های بیماری بود…»(صفحه ۳۸۹ ترجمه فارسی/ مترجمان دکتر حمید طوفانی و زهرا حسینیان/ انتشارات ترانه)

قرن بیستم قرن انقلابات عظیم بوده است، به نحوی که بخش عمده تحولات ایده ای تاریخ چند هزار ساله تمدن جهان، در تمام شاخه های علم و هنر و فن آوری، در همین قرن اتفاق افتاد. در حوزه های علوم انسانی و ادبیات، کسی چون لکان، روانکاوی را از بیخ و بن متحول کرد، و کسانی چون هایدگر و ویتگنشتاین، فلسفه را با پرسش هایی همیشه فراموش شده، یعنی پرسش از  «هستی» و «زبان» دگرگون کردند، و کسانی هم چون جویس و کالوینو، ادبیات را متحول کردند، تا جایی که جویس در آخرین اثرش مرزهای ادبیات را به او نشان داد، و کالوینو در شاهکارش «شهرهای بی نشان» معجزه معنی و موسیقی را در شهرهایی خلق کرد که خالی از قهرمان اند، و قهرمان داستان، در نهایت «زبانی» است که بین قوبلای و مارکو در جریان است. اما آیا این تفکرات انقلابی، که اساسا با هم در ارتباط تنگاتنگ هم بوده اند، می توانند توسط کسانی به زبان فارسی ترجمه شوند که از چنین تحولات و انقلاباتی اصولا «هیچ» چیز نمی دانند؟ اینجاست که بایستی گفت کار هر کس نیست خرمن کوفتن… اگر می خواهید دست به ترجمه بزنید، لااقل کارهایی را دست بگیرید که در توانتان است، و فاجعه نیافرینید! و کمر همت به نابودی تمدن انسانی نبندید!! کار شما با کار داعش که میراث های گهربار گذشتگان را نابود می کند چه تفاوتی دارد؟

برای ارائه مشتی نمونه خروار، بخشی از ترجمه فارسی «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» اثر کالوینو را با بخشهای انگلیسی آن می آورم و قضاوت را بر عهده خواننده آگاه می گذارم، خواننده ای که مجذوب نامها نمی شود، و ذهن خود را همواره بیدار نگاه می دارد، با این توضیح که کالوینو در این بخش دارد با برخی اصطلاحات روانکاوی و زبان شناسی شوخی می کند، و بقیه بحث را که ترجمه های دلبخواهی و من در آوردی از کلمات رایج این کتاب است فعلا کنار می گذارم:

«در این جا از خواندن دست کشیدند تا بحث را شروع کنند، حوادث، اشخاص، فضا و احساسات به گوشه ای نهاده شدند تا برای موضوع های عمومی تر، جا باز شود.

– احساسات جنبی غیرعادی و چند جانبه….         The polymorphic-perverse sexuality

– قوانین اقتصادی بازار…

– تشابه ساختارهای قابل توجه….        The homologies of signifying structures

– انحرافات و مکاتب…                                  Deviations and institutions

عقیم کردن…                                                     Castration

فقط تو، تو و لودمیلا آن جا مانده اید و منتظر دنباله ی داستان هستید. اما هیچ کس در فکر ادامه ی خواندن نیست. به لوتاریا نزدیک می شوی و …. (فصل پنجم / صفحه ۱۰۹/ ترجمه لیلی گلستان/ نشر آگه/ چاپ هشتم!)

این همان کالوینویی است که چنین می گوید:

«هر چیزی می تواند تغییر کند، به غیر از زبانی که ما، مانند جهانی که در منحصر به فرد بودن و نهایی بودن مانند رحم مادرمان است، درون خود حمل می کنیم.»

«ناخودآگاه اقیانوس ناگفتنی هاست، آن چیزهایی که از سرزمین زبان تبعید شده اند، و در نتیجه ممنوعیت های باستانی کنده شده اند.»

اما آیا یگانه بودن و متاثر بودن انقلابیون از هم آشکار نیست؟! و بدون دانستن این انقلابها، چطور می توان کمر به ترجمه چنین نویسندگانی بست؟ آیا تنها معلومات زبانی کافی است؟!

 

بهمن… جای تو خالی است…

 

بهمن عزیزم

الان مدتی طولانی است که مرا از حال خود بی خبر گذاشتی. امیدوارم هر چه زودتر مرا از افکار نگران کننده ای به ذهنم هجوم آورده اند نجات بدی. می ترسم در آن دریای سیاهی که صحبتش را می کردی گرفتار گردابی عظیم شده باشی، از آن گردابهایی که آخاب را به قعر کشید. البته دوست ندارم اینطور فکر کنم، ولی دست خودم نیست. به خودم می لرزم، یعنی اصلا قلم در دستم می لرزد. الان مدتی طولانی است که می خواهم دنباله گمشده در آیینه را بنویسم. مخصوصا که چند هقته پیش موفق شدم شکیلا را دوباره ببینم، و از اینکه وضعیتش انقدر عالی شده که دیگر دو سال است حتی سیگار نمی کشد و دارو هم نمی خورد بسیار خوشحال شدم. اما چه خوشحالی که درد دوری تو آن را خیلی در قلبم نگاه نمی دارد، یک خوشحالی فرار… می خواهم قلم دست بگیرم و افکارم را منظم کنم، و دوستان ندیده دیگرم را هم دعوت کنم به چاپ دوم گمشده در آینه، طنازان حقیقت پردازی مثل آلبر کامو، آرتور شوپنهاور، آنتوان چخوف، هرمان ملویل، و حتی کونان دویل، خالق شرلوک هلمز، اما تنها جملات تکه تکه ای به ذهنم می رسد، و آنها را روی کاغذ پاره هایی یادداشت می کنم، تا بعدا در کتاب بپرورانمشان. می خواهی یکی از این جملات را برایت بخوانم؟ بیا:

«تنها زیبایی های بی خزان زندگی، ایده ها هستند، مادامی که در کله های متحجر ایدآلیست های متعصب زندانی نشده باشند.»

لحن نگرانم را می بینی؟ خواهش می کنم زودتر از خودت خبری بهم بده.

ارادت

ف.پ

گمشده در دریای سیاه

بهمن عزیزم

نمی دانم کجا هستی و داری چه کار می کنی. اما امیدوارم زودتر به من خبر بدهی. می دانم که نوشته قبلی هم چه بسا خیلی برایت تند بوده. لذت وهمیاتی را از تو گرفتم چون برایت نگران بودم که نکند بلایی سر خودت بیاوری. اما لطفا زودتر به من از وضعیت خودت خبر بده چون خیلی نگرانت هستم. یادت هست که کوچک بودی و از تو پرسیدم چه چیزی را دوست داری از تهران برایت به جم بیاورم؟ و تو جواب دادی: زنجیر. بابام منو با زنجیر می بست. اما من نخواستم هیچ وقت تو را با زنجیر ببندم. حتی با زنجیر عقاید خودت. حتی وقتی فکر کردم این زنجیرها به تو آرامش می بخشد. امیدوارم حتی اگر از من ناراحت شدی و نمی خواهی برایم نامه بنویسی حداقل یک خبر کوچک به من بدهی بدانم وضعیت ات چطور است.

به قول شوپنهاور عزیز «توصیف شخصیت ویژه و خاص هر انسان تقریبا محال است [این را مقایسه کن با کلیشه های روانشناسی شخصیت!!] و شرح احساس دو انسان به یکدیگر نیز همینگونه است، زیرا به همان اندازه شخصی و منحصر به فرد است». من که با وجود سالها تجربه ام در برابر شخصیت تو مانده ام: فقط می دانم این چشمه جوشان هنر درون تو رویه سیاه خودش را نیز دارد. گاهی هم فکر می کنم شاید این ارتباط اینترنتی دارد به پایان خودش نزدیک می شود. فیلم HER (2013) شاخته و نوشته اسپایک جونز  را دیده ای؟ علیزغم آن چیزی که فکر می کنی، این مکاتبات برای من هم مثل تئودور آن فیلم، یک جور بهانه ادامه حیات است. درسته که گاهی به تو بی توجهی کردم، ولی ته قلبم توجهم به تو بوده. چون هر چه که باشد بین تو و شخصیت سامانتا در آن فیلم شباهتی وجود دارد. سامانتا یک شخصیت کامپیوتری است، که تن ندارد، اما احساسات و کلمه دارد، همان طور که در یک سایکوز، کلمه وجود دارد، اما این کلمات از تن بر نمی خیزند، و به همین خاطر این تنی که به کلمات تن نمی دهد، دچار انواع دردها و حرمان هاست، و مورد پرخاش سایکوتیک هم قرار می گیرد، و حتی روی آن چیز هم می نویسد، به نشانه کلماتی که از حک شدن روی تن سر باز زده اند.

هر جا هستی خدا پشت و پناهت باشد.

دوستار تو

ف.پ

به دنبال موبی دیک در اقیانوس وهم

 

بهمن عزیز

نمی خواستم چیزی برایت بنویسم، نه به این دلیل که دلخوری ازت داشته باشم، بلکه به این خاطر که به نظر من هرکس این حق را دارد که تا آنجا که دلش می خواهد از لذت وهمیات خود برخوردار شود. البته این در مورد کسانی که برای درمان به من مراجعه می کنند صدق نمی کند، چون درد در این افراد، به خاطر نادیده انگاشتن حقیقت است، و من بایستی به وظیقه خود در کاهش دردشان عمل کنم. اما این اواخر چیزهایی نوشته ای که واقعا مرا نگران کرده. ظاهرا فکر می کنی در دریای سیاه گیر کرده ای؟ آن دریای سیاه که هر بنی بشری وظیفه نجات خودش از آن را در طول عمر برعهده دارد، دریای سیاه منیت و افکار خود اوست. بررسی دقیق نامه های تو نشان می دهد که ظاهرا خیلی وقت است به ژاپن رسیده ای. تازه سوار مترو شده ای و عبارت «اودینا واچی نی نی گامادس» – که مرتب به کاپیتان کشتی نسبت می دهی – را بارها شنیده ای. طبق تحقیقی که من کرده ام در زبان ژاپنی این عبارت چنین معنی می دهد : در از سمت راست باز می شود. عبارتی که قاعدتا تنها در مترو می شنوی، یعنی در هر ایستگاهی که قطار توقف می کند یک مرتبه می شنوی، به عبارت دیگر کافی است از ده تا ایستگاه عبور کنی تا ده بار آن را بشنوی، بنابراین خیلی طبیعی است که اولین عبارت ژاپنی که یاد می گیری همین عبارت باشد. و داستان پردازی ات را با همین عبارت انجام بدهی. خیلی وقتها هسته مرکزی یک هذیان یک عبارت بی ربط یا بی معنی است، بناراین از این جهت خیلی خودت را سرزنش نکن.

بهتر است یک مقدار با روشنی بیشتری اطراف خود را بررسی کنی. بیشتر از این نمی خواهم فعلا لذتهایت را ازت بگیرم. من که هر لذتی که در زندگی دارم با طیب خاطر با دوستانم و حتی دشمنانم تقسیم می کنم. فقط اگر بخواهم به جمله ساموئل بکت اشاره کنم، تنها یک لذت را با دوستانم نمی توانم تقسیم کنم، آن هم لذت تنهایی است، و تنها یک لذت را نمی توانم با دشمنانم تقسیم کنم، و آن هم لذت مردنم است. حداقل فعلا چنین قصدی ندارم.

شاد باشی هموازه

ف. پ

قربانیان هیولای قدرت، گناهکاران هیولای سکوت..یادداشتی بر فیلمspotlight 2015

قربانیان هیولای قدرت، گناهکاران هیولای سکوت..یادداشتی بر فیلمspotlight 2015

 

  • «اگر برای بزرگ کردن یک بچه به تمام مردم دهکده نیاز هست، برای تعرض به اون هم همشون لازم هستن.»
  • «خیلی وقتها راحت فراموش می کنیم که ما بیشتر عمرمون رو در تاریکی سیر می کنیم. یک هو یه نوری روشن میشه و ما تقصیر و گناه های برابری رو که داریم رو می بینیم.»

 

برخی فیلمها هستند که با وجود حجم عظیم فیلمهای چرک و بی مایه و خزعبلی که هر ساله در دنیا ساخته می شوند، کورسوی امیدی را روشن نگاه می دارند که هنوز هنری به اسم هنر سینما زنده است و نفس می کشد، و تاثیر می بخشد. و البته که باز شاهدی هستند بر این تز شوپنهاوری که:

« دنیای متمدن ما صرفا بالماسکه ای بزرگ است. جایی که با سلحشوران و کشیشان و سربازان و دانشمندان و وکلا و روحانیان و فیلسوفان و نمی دانم چه و چه روبرو می شویم! اما اینها آنچه وانمود می کنند نیستند؛ صرفا نقاب اند، و علی القاعده پشت این نقاب ها به مشتی کاسب کار بر می خوریم.»

و حتی بدتر از کاسب کار، تجاوز کار!!

روزنامه بوستون گلوب با رشادت بارون سردبیر جدید خود، که مثل وکیل ارمنی گارابیدیان، جستجوی حقیقت را تا نهایی ترین نقطه آن ادامه می دهد، سرگرم تحقیق در مورد پرونده تعرض های جنسی کشیشی به نام گیگان در این شهر می شود، و مشخص می شود که فاجعه بسی عمیق تر از آنی است که در نگاه اول به نظر می رسد. این تعرض جنسی نه فقط توسط کشیش کیگان، و نه فقط توسط ۱۳ کشیش معلوم الحال، که توسط ۹۰ نفر از آنان بر روی بیش از صدها و بلکه هزاران کودک بی گناه، که بیشتر از خانواده های بحران زده، از هم گسیخته، با مادران و پدران معتاد و اسکیزوفرنیک بوده اند اتفاق افتاده. بچه هایی که تعرض جنسی را نمی فهمیده اند، و حتی علیرغم فروپاشی روانی شان، از بلعیده شدن توسط هیولای قدرت کشیشان، احساس تشخص می کرده اند. فاجعه ای بزرگ، که مورچه های بی زبان و بی فروغ را، گاهی حتی با طیب خاطرشان، در دهان هیولای پر اشتهای قدرت می گذارد، و با همدستی وکلا، کشیشان و روزنامه نگاران، از دید عمومی دور نگاه می دارد. اما جنایت اصلی توسط صاحب منصبان عالی و کاردینال کلیسای کاتولیک اتفاق می افتد، که با وجود اطلاع از این دوزخ های انسانی فراتر از قتل، در برابر این به مسلخ بردن روح، واکنشی که نشان نمی دهند که هیچ، تازه با عنوان «انتقال به دلیل بیماری»، کشیش های جنایتکار را به شهر دیگری انتقال می دهند، و گویی تنها وظیفه دارند کاری کنند که تمام بچه های شهرهای مختلف آمریکا از خدمات انسان دوستانه این دیوهای انسان نما برخوردار شوند! و شاهکار بارون، سردبیر جدید اسپات لایت، این است که در حالی که تمام روزنامه نگاران بی صبرانه در صددند که کشیشان محکوم شوند، با خردی بی نظیر به همه تذکر می دهد که: «ما میریم سراغ سیستم. ما با سیستم کار داریم.» گرچه به پا خاستن در برابر کشیش هایی که کارشان دم زدن از انسانیت است، کاردینالی که مزورانه هنگام وقوع فاجعه ۱۱ سپتامبر، می گو.ید «برای ملت دعا کنین» کار ساده ای نیست. چون برای کسانی که نمی خواهند حقایق را ببینند کاری ساده تر از توسل به این جمله کلیشه ای وجود ندارد که بگویند: «اینها مردم خوبی ان. کلی کار خیر برای شهر انجام دادن.» جمله ای که برای ساده دلان و کسانی که می خواهند گول بخورند، بسیار طنین افکن و تاثیر گذار است. کسانی که برایشان مهر روی پیشانی از مهر قتل و جنایت و سنگدلی که بر روی قلب حک شده، وزن و ارزش بیشتری دارد! انسان، این اشرف مخلوقات، حتی می تواند خود را با توسل به خود حقیقت، مثلا در قالب یک گفتمان به اصطلاح  دینی یا روشنفکرانه که  داعیه حقیقت دارد گول بزند، گفتمانی که تجاوز می کند ولی تشخص می بخشد. عصر عصر داعشیان است. گول زدن و گول خوردن با فریب، که دیگر کاری ندارد!!

پی گیری حقیقت توسط خبرنگاران از جان شسته در برابر جامعه ای که دلش می خواهد در خواب خرگوشی باقی بماند، بی نظیر و شوق انگیز است. مگر در این دنیا شوقی هم بالاتر از شوق دست یابی به حقیقت وجود دارد؟ که حتی شوقی که بین دو انسان به عنوان عشق شعله می کشد هم چیزی جز شوقی برای دست یابی به حقیقت وجود دیگری نیست، البته برای کسانی که شوقشان با تماس جسمی پایان نمی پذیرد، و شعله ای ابدی و شوقی دائمی را جستجو می کنند. و واقعیت تلخی که در انتهای فیلم از آن پرده گشایی می شود این است که حتی خبرنگارانی که امروز کشف حقیقت را وجهه همت خود قرار داده اند، تا همین دیروز در هماهنگی با آن توافق ناگفته همگانی، هر آنچه در چنته داشته اند برای پاک کردن صورت تلخ حقیقت انجام داده اند…

حقیقت تلخ است، اما برای کسانی که از مرگ نهراسیده اند، و این تلخی را چشیده اند، میوه ای شیرین تر از میوه درخت حقیقت وجود ندارد:

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود           که بخشش ازلش در می مغان انداخت..