دارالخلافه

سالها پیش از این در شهر کوچک و کوهستانی به نام استخر که محل آبگیری ذوب برفهای زمستانی بود مردمانی زندگی می کردند که قواعد عجیبی برای برگزیدن سلطان و حاکم خود داشتند. آنها در کتابها خوانده بودند که مردمان شهرهای دیگر از باز یا هما استفاده می کنند و منتظر می شوند ببینند بر شانه چه کسی می نشیند. اما آزمایش آنها با هما به نتیجه مطلوب نرسید: همای خلد آشیان بجای نشستن بر شانه کسی فضله ای بزرگ بر سرش انداخته بود. مردمان عصبانی هم مرغ بخت برگشته را با یک تیر از پای در آورده بودند و بعد هم به جانش افتاده و لت و پارش کرده بودند. یا باز در کتابها دیده بودند مردمان برخی از شهرها از شیر استفاده می کنند: تاجی را جلوی پای شیری می گذارند و منتظر می شوند ببیند چه کسی یارای آن را دارد که تاج را از پیش پای شیر بردارد و بر سر بگذارد. اما هر بار که این کار را کرده بودند شیر بنای بازی اش گرفته بود و تاج را مثل توپی تا انتهای دره غلطانده بود و خودش به اتفاق تاج گم و گور شده بودند. مردمان دیگر مستاصل شده بودند. دیگر نه تیری برایشان مانده بود، نه همایی، نه شیری، و نه حتی تاجی.

روزی از روزها پیری فرزانه از آن شهر عبور می کرد. مشکل را با او در میان گذاشتند. او هم به سادگی جواب داد: کاری ندارد که. کافیست دیوانه ترین فرد را پیدا کنید و او را حاکم کنید. چون اگر حاکم عاقل باشد، که به همان زندگی کچل و کلیشه ای که دارید می چسبید و هیچ تغییری نمی کنید. تا روزتان روز است و شبتان شب، در همان فلاکت همیشگی تان به سر می برید. اما اگر حاکم دیوانه باشد اولا در پذیرفتن امارت کوچکترین تردیدی به دل راه نمی دهد. ثانیا چون او دنیا را طوری می بیند که شما به خوابتان هم نمی بینید، می توانید انتظار داشته باشید که سال بعد که باز من از این شهر عبور می کنم تغییری در شما اتفاق افتاده باشد. فردی از بین جمعیتی که به دور پیر حلقه زده بودند بیرون آمد و ترسان و لرزان گفت: یا پیر! اما دیوانه ترین فرد را چطور پیدا کنیم؟ ما همگی در کمال صحت عقل به سر می بریم و همگی عاقل و فرزانه ایم. پیر گفت: همین فرد بهترین انتخاب شماست. مردمان هورا کشیدند و آن فرد را سر دست بلند کردند و تاجی کاغذی بر سرش نهادند. پیر هم راهش را کشید و رفت.

سال بعد که پیر مجددا از آن شهر می گذشت از مردمان اثری ندید. تنها شیر را دید که دارد با تاج روپایی بازی می کند. جلو رفت و گفت: یا شیر! مردم کجا هستند؟ شیر در حالی که زبانش را دور دهانش می چرخاند گفت: تو هم وقت گیر آوردی؟ می بینی که دارم برای مسابقات جام جهانی روسیه آماده می شوم. اگر منظورت همان مردمان بازکُش و نمک نشناس است، که همه را یک لقمه چپشان کردم. پیر پرسید: حاکم کجاست؟ شیر جواب داد: رفته از آن پایین تیردروازه ها را بیاورد. بعد در حالی که چشمانش برق می زد پرسید: با ما بازی می کنی؟ کافیست آن یکی تیر دروازه را هم تو بیاوری. پیر که رعشه به وجودش افتاده بود جواب داد: نه نه… کمردرد امانم را بریده. یک دفعه با دم شما بازی کردم برای هفت پشتم بس بود. امیدوارم سال بعد که اینجا می آیم جام جهانی را برده باشید. این را گفت و دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرد و دِ فرار. شیر با خود گفت: چه پیر ترسویی بود. تازه با آن حاکمی که انتخاب کرده بود می خواستم تاج را هم به او بدهم. بعدش هم حداقل غذای یک ماهم را تامین می کرد. اما حالا چاره ای جز فروختن این تاج برایم نمانده. این را گفت و به سمت پایین دره راه افتاد و شهری را که دیگر خالی از سکنه شده بود ترک کرد.

این چنین بود که با راهنمایی پیر یا شاید هم در اصل به خاطر ولع شیر، شهر استخر در لابلای صفحات تاریخ به کلی گم شد.

از فروید و لکان تا کالوینو…

از فروید و لکان تا کالوینو…

 

کالوینو در نامه ای که در تاریخ ۳۱ دسامبر ۱۹۶۸ (کمی پس از تظاهرات دانشجویی آن سال) از پاریس به دوستش میشل راگو در رم می نویسد می گوید:

«این مردم تحسین برانگیزند چرا که حتی در وضعیت فعلی دوام آورده اند و جزو آن تعداد معدودی هستند که برای به دل خطرات رفتن مانند جوانان آماده اند… اگر به حوزه های مطالعات جدی تر رجوع کنیم، ساختارگرایی، علیرغم مطالب مبتذل ژورنالیستی که می گوید ساختارگرایی در ماه مه مرده است، اتفاقا در اوج قدرتش قرار دارد. من این را بر اساس نوشته های چاپ شده ای می گویم که سنگین اند و هر لحظه مشکل تر می شوند، که لاینقطع بیرون می آیند و همدیگر را دنبال می کنند بدون اینکه به ما زمان بدهند که آنها را بخوانیم، و همینطور بر اساس آن جمعیتی می گویم که که برای رفتن به سمینارهای بارت و لکان به هم فشرده می شوند، سمینارهای لکان به ویژه آنقدر مشکل اند که این جمعیت مشتاق تنها می تواند با واژه موج توضیح داده شود. مشکلاتی که در پیرامون وقایع ماه مه وجود دارد حتی در این سمینارها به سطح آمده، به واقع خود آنها موضوع مطالعه شده اند[۱]. ماه مه – شناسی به نظر نمی رسد که در هیچ سطحی از حوزه روشنفکری در حال خاموش شدن باشد، در حالی که واکنش بر علیه آن بطور گسترده ای از نقطه نظر عملی ان حوزه را اشغال کرده است.»

او رسما جزو گروه نویسندگان فرانسوی به نام اولیپو[۲] – مخفف عبارت «کارگاه ادبیات بالقوه» – بود. گروهی که از نویسندگان و ریاضیدانانی تشکیل شده بود که با فرمهای ادبی جدید و شاق آزمایشگری می کردند و به جستجوی الگوها و ساختارهای جدید می پرداختند.  بدین ترتیب کالوینو اگر می تواند کارهای تجربی جسورانه ای مانند شهرهای بی نشان[۳] و اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را بنویسد، در درجه اول این خاطر است که خود را در کوران بحثهای داغ ادبی و فلسفی (مانند ساختارگرایی با نوشته ها و گفتارهای ویران کننده متفکران فرانسوی بارت و دریدا و متفکری رادیکال و مهار ناپذیر چون ژک لکان[۴]) قرار داده است[۵]. وگرنه چطور می توانست مثلا در شاهکارش شهرهای بی نشان، که شخصیت اولش در واقع خود زبان گفتگو بین قوبلای و مارکو است، ویژگی اصلی گفتار یعنی عدم انسجام و ویژگی بنیادین حقیقت – تکه تکه و غیر قابل گفتن بودنش را تجسم بخشد؟ او در مورد رولان بارت [مبدع ایده مرگ مولف در نقد ادبی] که با او روابط دوستانه ای دارد می گوید:

«رولان بارت شاید آن منتقد هم عصری باشد که من بیش از همه او را تحسین می کنم. او نه تنها منتقد بسیار تیز هوشی است، بلکه در واقع در کلام منثور نویسنده بی نظیری هم هست: و به ویژه دقت کنید که او هرگز بار اضافی بر کلماتش نمی نهد بجز هنگامی که می خواهد ایده جدیدی را مطرح و مستقر کند.»

او می داند که اگر می خواهد نویسنده ای پیشرو و آزاد باشد بایستی بر تمام میراث دانش بشری پیش از خود تکیه کند. او عقیده دارد که مدلهایی از جهان که جبرگرایی سفت و سختی داشته اند (داروین، مارکس، فروید، لوی اشتراوس) همواره در جهت آزادی بشر کار کرده اند[۶]. او در نامه ای که در تاریخ دسامبر ۱۹۶۷ به دوستش میشل دیوید در پادوآ نوشته است می گوید:

«اینطور نیست که من از اینکه ببینم کارم به عنوان روزآمد ترین در پژوهش فعلی تلقی شده آزرده خاطر شوم (هر چه باشد فرد بیش از همه برای این می نویسد تا در یک عمل جسورانه دست جمعی شرکت کند)، اما به نظرم اینطور می رسد که این حقایق ثابت می کنند که این گونه نیست که من “خودم را روزآمد کرده باشم”: این در واقع پیش رفتن منطقی کار من است، که با آنچه از راه مسیرهای گوناگون در سایر حوزه های نقشه ادبی اروپا پیش آمده همزمان شده است.» به این ترتیب کالوینو ثابت می کند که چقدر ایده ای که روی آن تاکید می کند مبنی بر اینکه «ادبیات اسباب دانش است» در مورد خود او صادق است. او بیش از همه تحت تاثیر دو شاخه از علوم است: علوم طبیعی و شاخه ساختارگرایی در فلسفه.

کالوینویی که به خودش لقب «کرم کتاب» و «خلوت نشین» داده، در نامه ای به تاریخ فوریه ۱۹۷۳ به دوستش، یعنی غول ادبی دیگر پی یر پائولو پازولینی[۷] می نویسد:

«آنچه در مورد تصویر من می گویی که دارد زرد و کم رنگ می شود دقیقا با نیت من همخوانی دارد. چونکه مردگان دیگر در مکانی نیستند که چیزهای بسیاری دیگر به آنها تعلق داشته باشد، بایستی هم احساس ناراحتی داشته باشند و هم آسودگی، که همان وضعیت ذهنی من است. تصادفی نیست که من آمده ام که در شهری بزرگ زندگی کنم جایی که هیچ کس را نمی شناسم و کسی هم نمی داند که من وجود دارم. از این طریق است که من توانسته ام نوعی از هستی را به واقعیت در آورم که حداقل یکی از هستی های بسیاری است که من همیشه خوابش را می دیده ام: اینکه، در اکثر روزهای سال، دوازده ساعت در روز را صرف مطالعه کنم.»

[بخشی از مقدمه کتاب در حال آماده سازی «جاده سن جووانی» نوشته ایتالو کالوینو]

 

 

برف هایی بلور آجین از زمستان جم (JAM) به واسطه شاگردش ژیژک (ZIZEK)

برف هایی بلور آجین از زمستان جم (JAM) به واسطه شاگردش ژیژک (ZIZEK)

 

– هنوز هم فکر می کنم بیشترین آموخته هایم به سالها[یی که] در پاریس [بودم] بر می گردد، طوری که می توان گفت تحصیلات واقعی من همان بود. کاری ندارم که مردم در مورد ژک آلن میلر (JAM) چه فکر می کنند، به نظر من او بهترین آموزگار بود. او توانایی به راستی معجزه آسایی در شرح و تفسیر دارد: یک صفحه از لکان را می خوانید که هیچ از آن سر در نمی آورید، بعد با او حرف می زنید و نه تنها آن را می فهمید، بلکه به نظرتان کاملا واضح می آید، و با خودتان می گویید «خدای من، چطور مطلبی به این روشنی را نفهمیدم؟» بنابراین باید آشکارا بگویم که لکان من همان لکان میلر است. قبل از میلر واقعا چیزی از لکان نمی فهمیدم، و این برایم فرصت خیلی خوبی برای یادگیری بود.

– من کاملا با این حرف دلوز موافقم که یک فیلسوف حقیقی وقتی جمله ای مثل این می شنود که «بیایید در این باره بحث کنیم» واکنش اش این است که «بیایید هر چه سریعتر… فرار کنیم!» یک گفت و گو به من نشان دهید که واقعا ثمر بخش بوده باشد. هرگز پیدا نمی کنید! منظورم این است که البته نمونه هایی وجود دارد که فیلسوفی بر فیلسوف دیگر تاثیر گذاشته است، ولی همواره می توان اثبات کرد که این ها در حقیقت جیزی جز بدفهمی نبوده اند… ما فیلسوف ها دیوانه ایم: بصیرت واحدی داریم که دوباره و دوباره بیانش می کنیم.

– به عقیده من تنها راه برای اینکه صادق باشید و خودتان را در معرض انتقاد قرار دهید این است که به شکلی روشن و جزمی بگویید کجا هستید. باید خطر کنید و یک موضع داشته باشید.

– موضع لکان بسیار رادیکال و ریشه ای است. او نه به حوزه هرمنوتیک تعلق دارد، نه به حوزه نظریه انتقادی متعارف و مکتب فرانکفورت، و نه به حوزه واسازی. او کاملا بیرون از این مختصات قرار دارد.

– تقدیر آدمیان ایجاب می کند پرسش هایی از خود بپرسند که توان پاسخ به آنها را ندارند.

– انسان بودن به معنی توانایی در متفاوت کردن خود به شیوه ای خاص است: زیستن تفاوتی خاص. ریشه ای بودن رویکرد لکان در اینجا پیداست.

– خشونت را باید خشونت به خود انگاشت، در حکم شکل دهی دوباره خشن خود جوهر هستی سوژه – درس باشگاه مشت زنی [دیوید فینچر] این است.

 

نقل قول های فوق از کتاب (گشودن فضای فلسفه – گفت و گوهایی با اسلاوی ژیژک/ گلین دالی/ ترجمه مجتبا گل محمدی/ نشر گام نو/ ۱۳۹۵) به امید روزی که کسانی که از ژیژک و لکان ترجمه می کنند یا در موسساتی مانند موسسه پرسش به عنوان صاحب نظر!! کلاس می گذارند آنقدر دانش خود را بالا ببرند که به جای نوشتن مقدمه های پر طمطراق و خودنما برای نادانان، کمی هم به فکر این باشند که به نقاب روشنفکری که بر چهره زده اند عمق ببخشند و دیگر حداقل هیستریک را عارف!!!! و closure را بستار!! (بر وزن دستار!) و نمی دانم چه را خود – آیین!!(مشابه خودارضا!) ترجمه نکنند. به امید آن روز در هزاره آینده و حتی به شکلی خوش بینانه و خود – آیین!! صده آینده!!

نامه سوم از شهر تورین

 

سلام فرزام

حالا که جواب من رو ندادی من از روش خودم استفاده می کنم که تا جوابمو – مخصوصا جواب سوالاتمو – ازت بگیرم. اولا که اون شعرم رو که تو خواب گفته بودم خطاب به اوریدیس کامل کردم. می خوای یک چند بیت دیگه اش رو بخونی؟ البته بایستی بقیه اش رو ازم بخوای تا برات بخونم. از حالا گفته باشم!:

کار ما در ترّ زلفت ز امن و آسایش گذشت

در ره جانان به نام دل ز جان باید گذشت

زمهریر مهر را آواز قعر جان خوش است

زین جهان پر زکین سودی نباشد جز گذشت

شهریار دل نشان از شهر جانان می گرفت

ناگهانش نقش شوقی از سویدایش گذشت…

بعدش هم در پاسخ به سرودن این شعر در موزه شهر تورین فکر می کنی کی رو دیدم؟ بعله! خود اوریدیس معشوق اورفه رو. البته منظورم محسمه اش هست. همون کسی که اورفه می خواست اون رو از جهان زیرین هادس بیرون بیاره و موفق نشد. ولی من با گفتن شعر براش موفق شدم. چون دیدن اوریدیس اونقدر ضربه شدیدی بود که شب خواب دیدم رفتم دوباره پیشش و اون هم داره برام قصه تعریف می کنه. چه قصه ای؟ باور نمی کنی همون داستان شهر مردگان که تو نوشته بودی، ولی در قالب و فرمی جدید. اسم این داستان رو – که بعد از بیدار شدن با جزئیات بیشتر نوشتم – «دارالاموات» گذاشتم تا از داستان تو متمایز بشه. بیا بخون ببین چطوره (نگی تمش رو از تو گرفتما، همونجور که گفتم اوریدیس واسم تعریف کرده):

«یکی بود یکی نبود. شهری بود که همه ساکنانش سالها بود که مرده بودند، و از آنجا که سالها بود گذر هیچ دیارالبشر زنده ای به آن شهر نیفتاده بود، مردمان نشانه های حیات را از یاد برده بودند. حاکم شهر چنین حکم کرده بود که افکار تمامی ساکنین شهر بایستی هر روز در دفاتر بزرگ دفترخانه مرکزی ثبت شود. در واقع دفترخانه تنها اداره ای بود که باز بود – آن هم ۲۴ ساعته. تمام افراد شهر هر روز و شب در صف های طویل جلوی آن صف می کشیدند و در انتظار نوبت بودند، حتی غذای خود را هم در صف می خوردند. اما قوانین حاکم چنین حکم می کردند که آن بخت برگشته ای که لازم است برای قضای حاجت از صف خارج شود، بایستی به ته صف برگردد. فیلسوف شهر عقیده داشت فعالیت روده ها و کلیه ها بزرگترین برهان بر زنده بودن افراد شهر است (و می گفت سالم بودن «کلیه» یعنی سلامت «کلیه» اعضای حیاتی)، چرا که گاهی در دفترخانه فکرهای بوداری ثبت می شد، و عده ای در افکار شرم آور خود یاد آن روزهایی را می کردند که هنوز در شهر اندک زندگانی زندگی می کردند، و این شک شنیع و زشت مطرح می شد که نکند – زبانشان لال – همگان مرده باشند؟ چون برخی به خاطر می آوردند که زمانی شهر ۵۰۰۰ سکنه داشت، و اکنون بیشتر از ۱۰۰ نفر باقی نمانده بود. اولش فقط یک ساختمان چند طبقه ریخته بود، بعد هم کم کم ساختمانهای دیگر، طوری که از بالا که نگاه می کردی، شهر تا حد زیادی کچل شده بود. این ها نشان می داد که یک جای کار می لنگد. اما کجا؟ فیلسوف پاسخ می داد هیچ کمبود و اشکالی در کار نیست، و نه هیچ لنگشی. تازه خیلی هم کارمان درست است. اینجا فقط یک لنگش داریم، آن هم لنگش دفتردار اعظم است (او پایش را در جنگی که ریش سفیدان شهر هم فقط در داستانها شنیده بودند از دست داده بود). این موضوع شکهایی در دل همه افکنده بود، که چطور دفتردار یحتمل پیش از تولد خود پایش را در جنگ از دست داده است؟ فیلسوف هم که پاسخ همه سوالات را داشت (و هرکدام را هم که نداشت از حاکم می پرسید) لبخند می زد، بادی به غبغب می انداخت و می گفت: شما ممکن است یادتان نیاید، ولی آن دوره قشنگ در ذهن ما حک شده، و شکی در وجودش نداریم.»

«روزی پیری زنده دل از آن شهر عبور می کرد و مستقیم سراغ خانه فیلسوف را گرفت. فیلسوف که از ورود بی مقدمه پیر به شهری که سالها به این معروف بود که کسی به آن سر نزده متعجب شده بود از او پرسید: من شما را می شناسم؟ چطور وارد شدی؟ پیر پاسخ داد لازم نیست مرا بشناسی. من هم تنها از زمانی که لازم شد برای ستاندن جان تو به اینجا بیایم تو را می شناسم. فیلسوف پرسید: یعنی شما…. پیر پاسخ داد: بله. ملک الموت.»

«عرق سردی بر پیشانی فیلسوف نشست. پیر ادامه داد: اما کار من در این شهر از همه جا راحت تر است، چون همگان پیش از این مرده اند. فیلسوف دم مرگ هم از استدلال کردن دست بر نمی داشت. بارها بالا و پایین رفت  وسعی کرد توضیح بدهد که به تازگی فشار کاری باعث شده بر تعداد دفعات قضای حاجتش افزوده شود و این را برهانی قوی بر زنده بودن خود می گرفت، و با کلافگی از پیر می پرسید همه افراد شهر این استدلال مرا قبول کرده اند. تو چطور نمی پذیری؟ یعنی می خواهی بنای ناسازگاری با «خرد جمعی» را بگذاری؟ ساز ناکوکت را را بردار و از اینجا برو و بی خود آرامش و زندگی «صف مندانه» و با شکوه ما را برهم مزن.»

«پیر اما گوشش بدهکار این حرفها نبود. یک دفعه در چشمان فیلسوف خیره شد و گفت: می دانی که چرا مدتهاست که مرده ای؟ فیلسوف دهانش باز مانده بود. پیر ادامه داد: همه چیز زیر سر آن دفترخانه کذایی است. شما افکار مردم را از آنها می گیرید، و در ازایش چه می دهید؟ یک غذای بخور و نمیر؟ افکار خون روح است، و هیچ روحی بی خون زنده نمی ماند، حالا این خون، خون افکار شقاوت بار باشد یا نباشد در بدو امر فرقی نمی کند. خون گرچه نجس است، اما برای زنده بودن لازم است. افراد به اندازه افکار سعادت بارشان سعادت… پیر از صحبت باز ماند چون متوجه شد مدتی است فیلسوف پلک نمی زند. دستش را جلوی چشمان او حرکت داد، و یک دفعه دو دستی بر سر خود کوبید و گفت: من را بگو فکر کردم دهانش از تعجب باز مانده! این را که گفت دمرو فیلسوف را داخل توبره اش انداخت و راهی شد. هیچ کس متوحه نشد که سکنه شهر ۹۹ نفر شده. فیلسوف آنقدر حرف تکراری زده بود که کسی متوجه غیبت او نشد. صف های طویل جلوی دفترخانه و صد البته – گلاب به روتون – پشت در آبریزگاه ها همچنان ادامه یافت، و حاکم شهر در غیاب فیلسوف هر روز حکمی جدید صادر می کرد، که با حکم روز پیش کوچکترین تفاوتی نداشت. چون دیگر فیلسوفی نبود تا کلمه «جدید» را برای همه معنا کند، و چیزی نگدشت که همه معنی این کلمه را از یاد بردند. از آنجا که زمان دیگر «جدید» نمی شد، ساعتها در شهر متوقف شدند، اما کاهش نفوس همچنان ادامه یافت. این طوری بود که واژه ها یک به یک مردند، به جز یک واژه. واژه «قدیم»، که مردمان مجبور بودند با تغییر لحن و انواع پیچ و تاب دادنها به بدن آن را برای معانی گوناگون بکار ببرند، و چون در اکثر موارد موفق نمی شدند، بخش اعظم معانی نیز مرد.»

 

خب می بینی که اقامت در تورین، هم صحبتی با کالوینو، و مهمتر از همه الهام اوریدیس و پاسخی که به شعرم داد یک داستان برام کاسبی کرد. خیلی دوست دارم نظرت رو در موردش بدونم. پس زودتر برام بنویس. منتظرم

زیاده قربانت

ب. ب

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

 

۱- پلاسکو سال ۴۱ متولد شده بود. پلاسکو در چهار راه استانبول و در فاصله کوتاهی از میدان توپخانه بود. پلاسکو هرگز ۵۵ سالگی اش را ندید. پلاسکو را نپاییدند. پلاسکو افتاد.

۲- سال ۴۱ متولد شد، در بحبوحه جنگ جهانی دوم. تا سال ۸۱ نضچ گرفت، و در تنهایی و طرد از محافل رسمی، و در کنار شاگردانی مبرز، بالید و شکوفه داد. نام درختی که پرورش داد «حیرت» بود، سرآغاز دانش (به قول فروید، که به او ارادتی تام داشت). از سال ۸۱ تا ۳۵ سال بعد شاگردان از آن درخت لطیفی که او پرورش داده بود مراقبت کردند، طوری که دیگر آن درخت را بیم افتادن نبود. نام او ژک لکان بود، که از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۸۱ درخت افتاده روانکاوی را دوباره بر افراشت، و به آن تولدی دوباره داد.

۳-کاخهای بلند عمل و اندیشه چون صدایی هستند که هرچه از تولدشان می گذرد صفیرشان بلندتر و بلندتر می شود. دیگر هیچ توپخانه ای نمی تواند صدایشان را خاموش کند. گاهی این کاخها را تنها می توان در نسل های بعدی دید. صدای این کاخها ممکن است سالها و قرنها با سکوت آمیخته باشد. کومه های روستایی به آسمان رفته، اما در بدو تولد صداهایی بس بلند و کرکننده هستند، به بلندی خود فخر نیر می کنند، اما با گذشت سالیان، هر چه از تولدشان می گذرد، ساکت تر می شوند، و چون پیری لال و در هم شکسته از این جهان کوچ می کنند. جهان از آن سکوت های کر کننده زیاد دیده است، و همینطور از این صداهای توپخانه… آیا صدایی بلندتر از سکوت سیاوش آنگاه که سرش را در تشت می نهادند، یا سکوت حسین در دشت کربلا هست؟ روز عاشورا از خانه بیرون آیید تا هیمنه و هیبت سکوت سیاوش و حسین را به عینه پس از قرنها شاهد باشید.

۴-«این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد، همچون سخن های دیگر نباشد. شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهر تر باشد. چنان که شب عمر انبیا بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن». شمس تبریزی چنین گوید.

۵- گاهی کسی کمر به نابودی کاخهای بلند و اندیشه می بندد. در برابر این کاخها می ایستد و مرتب توپ در می کند. غافل از اینکه کاخهای اندیشه با توپ خراب نمی شوند، و از باد و باران گزند نمی یابند. البته این عمل برای کسب شهرت کاربردی تام دارد: «طرف را دیدی جلوی کاخ توپ در می کرد؟!». «اما آن کس که بر سر اسب، در آخور اسبان مانده و در صف شاهان و امیران بقا مقام ندارد» را به شاهان بقا چه کار؟ زیر سوال بردن اشخاص هیچ ایرادی ندارد، و بلکه شاید برای جلوگیری از بت شدن افراد لازم باشد، همچنان که در مغرب زمین که تفکر نقادانه به قلل عظیمی رسیده، چنین می کنند. چه باک از اینکه در مورد شکسپیر بگویند که نمایشنامه هایش را احتمالا کس دیگری نوشته چون کریستوفر مارلو یا ادوارد دو ور، که شایسته تر بوده؟ (ایده ای که فروید هم به آن دلبستگی داشت). اما آیا دیده اید که کسی پس از ۴۰۰ سال از بوجود آمدن کاخ بلند نمایشنامه های شکسپیر بخواهد کلام او را لگد کوب کند، یا بگوید بی ارزش است؟ البته از سر شهرت چنین کاری بعید نیست، اما تنها گواهی دادن از محتویات کم ارزش کاسه سر خویش است، و اهمیت دیگری ندارد. راجع به شخص فردوسی و حافظ و مولانا و شمس و پورسینا هر چه دل تنگتان می خواهد بگویید، ولی عرصه سخن دیگر جایی نیست که بتوانید در آن هر چه بر دل پردردتان می نشیند به زبان آورید. یک روز می بینیم که شاملو در مورد سخن فردوسی سخن سرایی و بلکه داستان سرایی می کند، و روزی دیگر مصطفی ملکیان در مورد سخن حافظ. حتی کار به جعل روایت هم می رسد، مانند اینکه بگویند شاه شجاع ممدوح حافظ در ملاء عام با مادرش همبستر می شده! که صدای توپ هر چه بلند تر بهتر! اولا بایستی پرسید که چطور شد که شما از بین آن همه جواهر و برلیان که حافظ بر تارک ادبیات جهان نشانده، توجهتان به ابیاتی جلب شد که به احتمال زیاد، شاعر بعدها چون اضافه ای به غزل لطیف خود چسبانده؟ اما این تمام مطلب نیست. مطلب اساسی و بنیادی این است که برای اینکه چنان سخنی داشته باشی، و سخن را به چنان جایگاهی رسانده باشی، بایستی از آخور اسبان بیرون آمده باشی، از غرایزت زده باشی تا سخن ات جلای در و گوهر به خود بگیرد:

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت       بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

همین که عضله ای را به اختیار (آن طور که توهم آن را دارید!) بین فک بالایی و فک پایین خود تکان می دهید کافیست تا خود را صاحب سخن بدانید؟!

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد       که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

بهتر است بجای سخن سرایی در مورد یک صاحب سخن، اول از همه به این پرسش پاسخ دهیم که «این سخن از کجا آمده است؟» (و البته سعی هم نکنیم با خزعبلات کورکننده روانشناسی مانند ضریب هوشی! به این پرسش پاسخ دهیم). بهتر نیست اگر چنان سخنی نداریم، یا اصولا حرف حسابی برای گفتن نداریم، اول از همه از آخور اسبان بیرون بیاییم، و بعد عضله اضافه و بی رمق دهان خود را تکان دهیم؟! شاید آن زمان بفهمیم که چنین سخن هایی، پاره هایی از جان هستند، که بایستی با دشنه از جان برید و بر کاغذ نشاند. شاید آن زمان قدر این گهرها را بیشتر بدانیم، وقتی خونی که بر کاغذ ریخته را به عینه ببینیم. و البته از یاد هم نبریم که هر چیزی را بایستی با معیار خودش سنجید. معیار سنجیدن الماس، قیراط است، آن وقت معیار سنجش سخن، کیلو باشد؟ کیلو برای سنجیدن وزن علوفه است، یا حداکثر دیگر هندوانه، برای کنار تخت های شهوت.

قافیه سنجان که سخن بر کشند        گنج دو عالم به سخن در کشند

هر رطبی که سر این خوان بود           آن نه رطب، پاره ای از جان بود

نامه دوم از شهر تورین

 

دکتر جان

سلام. امیدوارم حالت خوب باشد. چه خبره؟ منو مثکه می خواستی ترور کنی. چی شده حالا؟ تا الان با همچین لحنی بام حرف نزده بودی.  البته نامه ات خیلی عجیب بود. باور کن اگر یک جاهایی را چینی می نوشتی بیشتر شاید دستگیرم می شد که چی می خوای بگی. این کلمه ها یعنی چی؟ ترامپ و ترامپی چی ان؟ صدای زمین خوردنه؟ (شنیدم می گن طرف تاراپی خورد زمین) صدای آلوچه خوردنه؟ صدای ناغافله؟ اصلا صداست یا کلمه درست و حسابیه؟ منو که یاد سیب زمینی می اندازه. از کالوینو هم پرسیدم. چیزی نمی دونست. ولی گفت شاید منظور دوستت آسمون غرمبه (دادادام تررارارامپ) باشه. خلاصه که هرچی عقلامون رو گذاشتیم رو هم که چیزی دستگیرمون نشد. البته یه راهنمایی کرده بودی: «تولد مجسمه ای به نام ترامپ». ببینم از کی مجسمه ها متولد می شن؟ یعنی از شکم مادرشون میان بیرون؟ نکنه مادر این مجسمه آژادی باشه؟ اون وقت از کجاش اومده بیرون و چه جوری گرفتنش؟ از زیر آب؟ به فکرم رسید که ممکنه منظورت به قدرت رسیدن چنین کسی باشه، ولی تا اونجا که تحقیق کردم کسی در آمریکا که قدرتی داشته باشه به این نام نیست. اسم رئیس جمهور آمریکا هم تئودور روزولت است که در سال ۱۹۰۱ رئیس جمهور شده.

بعدشم هی نوشتی فیسبوک، فیسبوک. فیسبوک دیگه چه صیغه ایه؟ زوکر برگ، نارسی سیسم، تریلر، مایکل چی چی… اینا چیه نوشتی؟ کالوینو که می گه دوستت سرکارت گذاشته، و احتمالا در نامه بعدی توضیح می ده. می گه خودشم سر نوشتن کتاب شهرهای بی نشان یه عالمه اسامی بی ربط گذاشته تا منتقدینش رو سرگرم کنه. دمت گرم دیگه. سرکارمون می ذاری؟ کار دیگه نداری بکنی؟ با اون وصفی که از صورتک نامه کردی، فکر نمی کنی اسم عورتک نامه براش مناسب تر باشه؟ البته فقط یه پیشنهاده. خود دانی.

یه مقدار سریع قضاوت کردی. من دیگه ننوشته بودم که اولگا کنیپر چقدر حالم رو گرفت و بهم گفت لازم نکرده تو اینجا باشی، من خودم از چخوف جونم مراقبت می کنم. بعدشم دستش رو گرفت و سوار قطار شدن و رفتن به سمت آسایشگاه مسلولین بادن ویلر در آلمان. راستش رو بخوای یه مقدار به خاطر بیماری و ضعف چخوف بد خلق شده بود، ولی نه انقدر که من ولش کنم. از دست تو فرار کردم اومدم پیش چخوف، بعد راحت ولش کنم؟ یه مقدار هم اوضاع روسیه نا آروم شده بود. مردم مرتب اعتراض می کردن. یه جاهایی هم حتی اعتصاب شده بود. همه اش یاد حرف تو می افتم که از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه حرف زده بودی. این جام جمتو بده یه دفعه مام یه حالی باهاش بکنیم. البته می دونم که جم تو همان ژک آلن میلره، یا به قول حافظ جونت:

ای که در کوی خرابات مقامی داری             جم وقت خودی ار دست به جامی داری

خلاصه تزار نیکلای دوم یه فکر بکر به ذهنش رسید: واسه اینکه مردم آروم بشن، و یه آبی خوشی از گلوی خاندان جلیله سلطنت پایین بره، یه یه بهانه ای یه جنگ تمام عیار با ژاپن راه انداخت. این جوری سر مردم رو گرم می کنن. حالا جریان اون انقلاب ۱۹۱۷ راست بود یا از خودت در آورده بودی؟

ابن سینا، سعدی و حافظ و خواجه نصیر رو می شناختم. منتهی کالوینو می گه کلمه ابن سینا درست نیست. کار همون عربای اماراتیه که خیلی دوست دارن بگن ابن سینا عرب بوده. درستش پورسیناست. حرف کالوینو رو گوش کن. آدم با کله ایه. ولی گاهی حوصله آدمو سر می بره. می دونی بعضی روزا ۱۲ ساعت مطالعه می کنه. غذام دیگه من باید بکنم دهنش. ولی یه چیز عجیبی که اینجا فهمیدم اینه که تقویم این ایتالیایی ها با تقویم روسا حدود هفتاد سال اختلاف داره. تو می دونی علتش چیه؟ من با قطار اومدم و حدود هشت روز تو راه بودم. چه جوری تقویم اینا ۱۹۷۵ رو نشون می ده؟ تازه فهمیدم که کالوینو عقیده داره رئیس جمهور امریکا الان جرالد فورده. من که همچین اسمی اصلا نشنیده بودم. تو شنیدی؟ تو شهر مردگان تاریخ چه سالی رو نشون می ده؟ اگه واقعا اونجا شهر مردگان باشه که تمام ساعتها دیگه از کار افتادن. یادمه وقتی رفتم پیش چخوف تازه سال ۱۳۹۵ شده بود. اگه هنوزم اونحا همین تاریخه که درست می گی: همه مرده ان و هیچ کسی هم خبر نداره.

راستی اینم بگم که کالوینو با تو در مورد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه هم عقیده اس. وقتی هم راجع به تزار صحبت کردم کمی چشاش از حدقه بیرون اومد و اخم کرد. منم جرات نکردم ادامه بدم. خلاصه هر جای دنیا که می رم می خورم به پست یه غیب گو. خدایا خودت ختم به خیر کن.

زیاده قربانت دکتر خشمگین

ب. ب

شهر مردگان، شهر هبوط

شهر مردگان، شهر هبوط

 

بهمن جان

خیلی از تو تعجب می کنم. تا موقعی که چخوف حال خوبی داشت و ازت پذیرایی می کرد پیشش موندی، و حالا که حالش بد شده، به هزار بهانه، که می  دانم یکی اش هم وجدانت را راضی نمی کند او را ترک می کنی؟ واقعا خود این کار نشان مرده بودن نیست؟ تو بهتر است برگردی به همین تهران. همین تهرانی که ۵۰ سال پیش اسمش در ترانه ها شهر بی ترحم بود، حالا ببین دیگر به چه چیزی تبدیل شده.  اینجا برای تو بهتر است تا تورین. آن حرفهای شبه روشنفکرانه ات را هم کنار بگذار. چخوف بیچاره رو توی اون وضع ول کردی، اون وقت نشستی فلسفه بافی می کنی؟ به نظر من ابلهانه ترین، مزورانه ترین و پست ترین کار در جهان، کشیدن زرورقی از کلمات براق روشنفکرانه، بر ججم بزرگی از خباثت و دنائته. می فهمی چی دارم می گم؟ همیشه فکر کن اون چیزهایی که خوندی رو چه استفاده ای داری ازش می کنی. به قول مولانا که خیلی زیبا گفته:

علم چون بر تن زند باری شود         علم چون بر دل زند یاری شود

تنها نتیجه علم یا هنری که بر تن می زند، سنگین تر شدن روح، مسکین تر شدن آن و فرو رفتن بیشترش در تعفن است:

زانکه از قرآن بسی گمره شدند        زان رسن قومی درون چه شدند

همین دیروز بود که اعلان تبلیغ کلاسهای آدمیزادی را دیدم که از قضا روانپزشک و مسوول بخشی از کمیته رواندرمانی! انجمن روانپزشکی هم هست، و کلاسهای فیلم درمانی! و آموزش هم آغوشی از راه فیلم! و استفاده از فیلم در روانکاوی و تداعی آژاد برقرار کرده! کدام لبو فروشی را دیدی که برای فروش لبوهای گندیده اش مدرک تخصص لبولوژی را به جلوی چار چرخه اش بچسباند؟ در دنیای امروز شرف را بیشتر در طبقات پایین تر «فرهنگی» می توانی پیدا کنی. یارو یک تریلی عنوان را جلوی اسمش می گذارد، تا بتواند با مراجعین بیچاره و ساده دلش بنشیند و فیلم پورنو ببیند!! غافل از اینکه:

خر که بر وی نهند کمتر بار          به ره آسوده تر کند رفتار

فکر می کنی وقتی کسی که اخلاقیات را رعایت نمی کند، به من مراجعه می کند و راست راست توی چشمم خیره می شود، و از خیانت ها و خباثت هایش می گوید، و به آن اسم پرطمطراقی چون «عشق آزاد!» و «حسد و کینه و زقابت موفق!» می دهد من هم خیلی راحت چهار تا دارو برایش تجویز می کنم یا برایش جلسات روانکاوی می گذارم تا برود و راحت بخوابد، و به گند کاری هایش با توان بیشتر ادامه بدهد؟ اصلا این علم روانپزشکی برای این به وجود آمده تا خواب جانیان و خائنان مختل نشود؟ اگر علم این است، که لعنت بر این علم، که در ساختن دنیای ترامپی امروز نقش زیادی داشته. نخیر جانم. برای اینکه صیانت این علم رعایت شود، برای احترام به علم هم که شده، به آنها می گویم : «من برای اینکه به کسی خدمت کنم، بایستی حداقلی از رشد اخلاقی داشته باشد». حالا کسی هم برگردد بگوید: « ای بابا این حرفا دیگه قدیمی شده. در دنیای امروز می تونی زندگی پر از سیاهی و تعفن داشته باشی، و اصل اینه که صورتک نامه (فیسبوک) قشنگی داشته باشی، اگه تو صورتک نامه سفت به همسرت چسبیدی، دیگه کسی شک نمی کنه که در خفا داری چی کار باهاش می کنی!» خب بگوید! اگر قضاوت همه مردم دنیا این شکلی است، که وای بر آن دنیا. البته دنیای مردگان چنین قضاوت کنندگانی هم دارد، چون هیچ کسی نباید شک کند که همگان مرده اند. مهمترین اصل این است: «کسی بو نبرد». و فیسبوکهای این چنینی پرچم دنیای مردگان و علم و کتل ارواح مسکین هستند، و در این میان، برخی از روانپزشکان امروز، رفتگران پس مانده های بعد واقع اند، چون هر صورتک نامه و هر پرچم تظاهری، پس مانده هایی دارد. فکر می کنی علاقه ای دارم رقص و بزک مردگان را ببینم؟ آن هم وقتی نمونه های بهترش مثل آهنگ تریلر مایکل جکسون هست؟ همان تو ببین برایت بهتر است:

یکی پرسید اشتر را که هی          از کجا می آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو             گفت خود پیداست در زانوی تو

البته این به آن معنی نیست که همه چنین استفاده ای از صورتک نامه می کنند، ولی رویکرد غالب امروزین این است. آن عشاق تریلر مایکل جکسون، که در آینه آن کلیپ فوق العاده خودشان را می دیدند، اکنون با تشکیل صورتک نامه ها، خودشان دست بالا زده اند و کلیپی هم ارز کلیپ تریلر ساخته اند. بالاخره یک زوکربرگی – خالق فیسبوک – باید باشد که با ویژگیهای اوتیستیک اش، به تولد مجسمه ای مظهر نارسی سیسم به نام ترامپ در آمریکا و به تولد مجسمه های مرده رقابت و حسد در تمام دنیا کمک کند. وای از روزگاری که ذهنیت سازانش امثال زوکربرگ باشند، نه کسانی چون ابن سینا و خواجه نصیر و سعدی و مولانا و حافظ. خواجه نصیری که در اخلاق ناصری اش دنیا را به شمدی کوتاه تشبیه می کند که اگر بخواهی با آن سرت را بپوشانی، پایت بیرون می ماند، و اگر بخواهی پایت را بپوشانی، سرت بیرون می ماند. احوال این دنیا این است؛ یا به قول حافظ:

بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد               زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

خب معلوم است که این جهان با این مقتدایانی که دارد سر از ناکجاآباد در می آورد. راه نجات صداقت، قناعت و فروتنی است در این بحر آشفته، نه آن فریبکاری و تظاهر و رقابت و گردن کشی که ابلهان جهان که بتهای نوین آن هستند تبلیغ می کنند. تبلیغی که برای موفقیت بایستی بخش مهمی از واقعیات را قلب کرد. سعدی چه زیبا گفته:

بنی آدم سرشت از خاک دارد         اگر خاکی نباشد آدمی نیست

برای من هم «مودت اهل صفا» بس، نه آنان که «از پست عیب گیرند و در پیشت پیش میرند»؛ نه آن جماعتی که:

در برابر چو گوسفند سلیم          در قفا چو گرگ مردمخوار

در ضمن اصلا لازم هم نیست تو بدونی که اون جمله ای که گفتی مال کیه. می خوای به کی پزش رو بدی؟

همین

ف. پ

نامه ای از شهر تورین

نامه ای از شهر تورین

 

سلام فرزام

امیدوارم حالت خوب باشه و ایام به کام. بابت دعوتی که ازم کردی خیلی ممنونم ولی راستش رو بخوای حال و روز درست و حسابی ندارم، و دلیل مهمی هم دارم برای نیومدن به تهران، که آخر نامه بهش می رسم. یک مقدار بیماری سل چخوف که محصول سفرش به جزیره ساخالین بود عود کرده بود – حالا بعدا در مورد سفرمون به جزیره ساخالین که یواشکی برگزار کردیم برات می نویسم! – و اولگا هم اومده بود مراقبش باشه، منم تحمل این رو نداشتم که هر روز ببینم داره آب می شه، اینه که گذاشتم و اومدم تورین ایتالیا، شهری که نیچه در آن دیوانه شد، و شهری که کالوینو در اون زندگی و کار می کنه، و دیوانه بازیهای ادبی اش رو در آن جا خلق می کنه. می بینی که این شهر پیوندی عمیق با جنون داره، و به همین جهت با حال و روز من بیشتر جور در میاد.

راستش رو بخوای قدری از چخوف ناراحت هم بودم، چون می دیدم اون چخوفی که بالاترین ارزش یک آدم رو فروتنی می دونست چطور از صبح تا شب از آثاری که خلق کرده دم می زنه، و هر روز از تصویر مرد فروتنی که فرومایگی رو با آثارش به شدت پس زده بود فاصله می گیره. (دکتر! سل مغزی هم داریم؟) البته این جدا شدن هم سخت بود، و هم باقیمانده ای داشت: احساس گناه، از ترک کردن چخوف در اون وضعیت نزار، که حتی طنز روان و روح بخش کالوینو هم نمی تونه من کمی از حال خودم غافل کنه. به هر حال در حالت عادی، این کالوینو موجود فوق العاده ایه، که نمی گذاره آدم بفهمه زمان چطور می گذره. همون احساس نزدیکی که اون اوایل با چخوف داشتم، با کالوینو هم هست، و حتی بیشتر، چون تو ما ایرانیا یک جور احساس یگانگی با روح فاشیسم زده ایتالیایی هست، روحی که سنگینترین فشارها رو با طنزی جان بخش قابل تحمل می کنه، که این احساس رو با چخوف نداشتم. تقریبا هر جمله ای که کالوینو می گه درش کنایه و طنز هست. مثلا برام توضیح داد که پیش از اینکه بیاد تورین، در منطقه لیگوریا زندگی می کرده، منطقه ای که آنقدر از نظر ادبی فقیر بوده هر کسی می خواسته اونجا به نوشتن بپردازه می بایست – خوشبختانه – راه و رسم خودش رو کشف کنه. (می بینی که تو همین جمله به کل نویسندگان عالم که می رن در جمع نویسنده ها قرار می گیرن تا چیزکی رو از رو دست همدیگه بنویسن داره تیکه می اندازه!)

کالوینو می گه علت اینکه تورین رو انتخاب کرده اینه که برعکس منطقه خودش از رمانتیک بازی درش خبری نیست، و اینحا بایستی بیش از همه روی کار خودش تکیه کنه، و در ضمن طنز و کنایه هم به وفور وجود داره. کالوینو می گه تورین شهر ایدآلشه واسه نوشتن. تورین جایی یه که زمان حال اونقدر خفه کننده نیست که واسه نویسنده فضا یا سکوتی باقی نگذاره. اون می گه تورین قدرت و شهامت، وحدت و یکپارچگی، و استیل و سبک می ده. تورین مشوق منطق هست، و از طربق منطق راهی به سمت جنون باز می کنه. (می بینی که هر جا می رم گیر یه دیوونه می افتم!) در ضمن تورین علاوه بر مناظر فوق العاده درختان و تپه ها و رویش و سرسبزی، یک تاریخچه طولانی از مبارزات ضد فاشیستی روشنفکر ها رو هم داره که جذاب ترش می کنه. البته تاریخچه یک شهر برای اینکه زنده باشه کافی نیست، ولی کالوینو معتقده که این شهر مثل آتش زیر خاکستر زنده است. هیچ چی هولناک تر از شهر مرده ها نیست، چون مرگ که حقه و برای همه اتفاق می افته. اون چیزی که خیلی وحشتناکه اینه که مرده باشی، و فکر کنی هنوز زنده ای. و همونطور که می دونی این موضوع تنها در شهر مرده ها اتفاق می افته. آیا شهری که عده ای از مردمش از فرط فقر و نداری و سوز سرما، گور ها رو برای زندگی انتخاب کنن، یک شهر مرده نیست؟ شهری که مردمان دغدغه رنج همنوعانشون رو نداشته باشن، مدتهاست که زیر خروارها خاک مرده، و خبرهای این چنینی تنها به ساکنان این شهر یادآوری می کنه که از مرگشون چه مدت زمانی داره می گذره. تو متنی که در مورد جم نوشته بودی از منیت گفته بودی. نمی دونم چرا یاد این جمله ات افتادم که از قول کسی می گفتی «منیت، درخت لعنته». منیت، و غفلت از همنوع. راستی کی این حرفو زده بود؟

به امید دیدار در شهر زندگان

ب. ب

گلهایی از بهارستان جم (JAM) به پیشواز سال ۲۰۱۷

 

شهرستان جم در منتهی الیه شرقی استان بوشهر محله ای خوش آب و هوا دارد به نام بهارستان. این نگین استانی است که دیر زمانی پیش به دست رادمردانی چون رئیسعلی دلواری و محمدرضا کازرونی مقارن با وقوع جنگ جهانی اول، پوزه روباهی پیر به نام انگلستان را که چشم ناپاکش را به خاک این سرزمین و جان ساکنانش دوخته بود به خاک مالید، گرچه این روباه با راه انداختن قحطی جان میلیونها انسان بی گناه را گرفت. بهارستان اکنون رستنگاه گل هایی است که دسته ای از آنها را برایتان خوشه چین کرده ایم، خاتمی از جم ( آخر ای خاتم جمشید همایون آثار    گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود):

– ما به پیش فرضهایمان خوراک می دهیم، و آنها ما را حفظ می کنند.

– شهر دیگر وجود ندارد. بازار (مارکت) وجود دارد، که در نقطه مقابل شهر است. وقتی کسی می گوید قوانین بازار، ما به اجتماعی ارجاع می دهیم که دیگر توسط یک ایدآل نظم داده نمی شود، اجتماعی که فرم یک شهر را دیگر ندارد؛ یک جامعه مرکز زدایی شده، بدون مرکز…

– پدر مرده این فایده را دارد که شما را راحت می گذارد. علاوه بر آن، آن به مردم اجازه می دهد تا تمام فضایل را [چون] لباسی بر تن او کنند. خوشبختانه برای لکان چنین چیزی اتفاق نیفتاد، اما با فروید چنین اتفاقی افتاد… خوشبختانه لکان دقت کرد تا چند تا از گناهانش را به رخ همه بکشد، طوری که مطمئن بشود چنین چیزی برایش اتفاق نمی افتد، آنطور که برای فروید اتفاق افتاده بود.

– سخن یک گنج است نه یک زندان. گتو [محله یهودی ها] فانتاسم است.

– وقتی با نویسنده ای مثل فروید و لکان مواجه هستیم، توجه به سیر فکر و معماری کلی آن ضروری است. معماری برای اینکه هر جمله ارزش خود اش را پیدا کند اساسی است.

– ریشه و بنیاد هر دانشی اعتقاد است… شما به اصول بدیهی نیاز دارید و از آن نقطه است که استنتاج می کنید.

– جامعه سلامت و امنیت می بخشد به بهای فلاکت زده بودن. سلامت یعنی تن شما سخن نمی گوید و اشتیاق [بر اساس دید جامعه] یک بیماری است.

– روح روشنگری یک روح سرگردان است که همیشه انکار می کند، و همیشه راهنمایی نیز می کند. آن روح می لغزد، جایگزین می کند و خود را از هر باوری خلاص می کند. آن روح تنها خرافه، پیشداوری و خطا در باور می بیند. ذهن روشنگری به معنای واقعی کلمه هیچ دلبستگی تشکیل نمی دهد…. روانکاوی بیشتر در سویه جوردانو برونو قرار دارد: افکار شما سگهای شما هستند، نه فاحشه های شما. آنها شما را می بلعند.

 

خب جم را شناختید؟ بله جک [ژک] آلن میلر (JAM). مطالب فوق از PN های شماره ۲۴ و ۳۰ گرفته شده بود. یک خوراک فکری برای کل سال ۲۰۱۷ برای آنان که می خواهند زندگی خود را صرف طباع تام خود کنند، نه اباطیل روزمره و اپیدمیک و مد روز، یا بدتر از آن، «منیت».

نامه ای از تهران در غبار

 

بهمن جان سلام

امیدوارم حال تو و چخوف عزیزت خوب باشد. خوب آنجا کنار چخوف کز کرده ای ها. دیگر یادی هم از شهر و دیار خود نمی کنی. من کسالت مختصری داشتم، ولی به حمدالله حالم بهتر است. در ضمن از حافظ دانی چخوف هم اصلا تعجب نکردم. می دانی بزرگترین نویسنده اروپا یعنی گوته، که فاوست او پر است از اسرار روح و روان و جادوی احضار روح، در مورد حافظ چه گفته است؟ خودت قضاوت کن:

«اگر کلمات عروس و روح و روان داماد اند

تنها واقفان به این حقیقت، عشاق حافظ اند»

می بینی که حق مطلب را در مورد حافظ ادا کرده. این است که این سرزمین که تو فعلا ترکش کردی مهد سخن و سخن دانی است. نظامی که در کنار آن قلل بزرگ خیلی به چشم نمی آید، و اگر مال هر سرزمین دیگری بود بسی عظیم و شکوهمند به نظر می آمد، ببین در مورد قدر سخن چه گفته:

جنبش اول که علم برگرفت     حرف نخستین ز سخن در گرفت

پرده خلوت چو برانداختند        جلوه اول به سخن ساختند

چون قلم آمد شدن آغاز کرد    چشم جهان را به سخن باز کرد

ما که نظر بر سخن افکنده ایم    مرده اوییم و بدو زنده ایم

سیم سخن زن که درم خاک اوست    زر چه سگست؟ آهوی فتراک اوست

صدر نشین تر ز سخن نیست کس     دولت این ملک سخن راست بس

هر چه نه دل بی خبرست از سخن     شرح سخن بیشتر است از سخن

تا سخنست از سخن آوازه باد        نام نظامی به سخن تازه باد

زیاده سخنی دیگر ندارم. هر چه خواسته ام بگویم ریخته ام در چاپ دوم گمشده در آینه. در آنجا به این نتیجه رسیدم که انسان یک غیاب است؛ غیاب روح، یا غیاب جسم. این مفهوم پاسخ بسیاری از معضلات قدیمی و فلسفی است: اینکه چرا انسان انقدر دیریاب است – برخلاف دیو و دد -، اینکه چرا مهمترین برزخ ها و تنگناهایی که روح بایستی از آنها عبور کند – مانند تنگنای ورود به نوروز، یا تنگنای مرد و زن شدن – نه بر اساس حضور، که بر اساس غیاب شکل می گیرند، و … بدجور این کتاب شیره جانم را کشیده. همین. نفسم در سینه ام ماند و قلم بر کاغذ (یا بهتر است بگویم انگشت بر کیبرد مانده ام!)

زودتر برگرد.

ف. پ