صادق هدایت مُرد… لطفا از کشتن او دست بکشید!!!

 

نمی خواستم غیر از یادداشت دیروز در مورد کتاب مستطاب «صادق هدایت و مرگ نویسنده» (نشر مرکز) – که نام واقعی آن این است: صادق هدایت و مکر نویسنده! – چیزی بنویسم، ولی افاضات آقای دکتر نویسنده کتاب چنان بود که دیگر دامنم از کف برفت، و گفتم آنچه بایستی در مورد این نوع کتابهای مکارانه و مزورانه و سودجویانه بگویم… کتابهایی که در یادداشت قبلی اشاره کردم که متاسفانه قفسه کتابفروشی ها را امروزه انباشته اند…

بد نیست کمی با افاضات آقای دکتر، نویسنده کتاب فوق و استاد! دانشگاه آکسفورد آشنا شویم: البته با توجه به اینکه هدایت گفته: «من از کلمات براق و تو خالی منورالفکرها چندشم می شه» می توان حدس زد که منظور آقای دکتر از ترهاتی که در کتاب فخیمشان آورده اند اثبات این مساله بوده که «کسانی که چندش هدایت را بر می انگیخته اند، اکنون با مرگ او دایه های مهربان تر از مادر میراث ادبی او گشته اند! جل الخالق! والله اعلم بالذات الصدور!»

صفحه ۲۸: «… تا همین جایی که در بررسی نظریه بارت رسیده ایم آن را می توان به شرح زیر ترمیم (و تحدید) کرد.»

انقلابیون فکری قرن بیستم با منشی دکتر! تماس بگیرند تا وقت جراحی ترمیمی برایشان گذاشته شود. بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است!

صفحه ۳۱: «… اگر چه دامنه تعمیم این نظریه مانند خیلی از نظریات ادبی و علوم اجتماعی… محدود است، اما در همان محدوده – که خیلی هم تنگ و محدود نیست – ارزش استفاده دارد.»

دو عبارت متضاد در یک جمله! ظاهرا دکتر در ضمن استفاده از نظریات! هول شده، به مصداق «قافیه چو به تنگ آید، شاعر به جفنگ آید.»

صفحه ۱۱۱: «کوشش ژاک لاکان برای کاربرد نظریات فرویدی در چارچوب تئوری ادبی شالوده شکنی اگرچه به نوبه خود به نظریه پیچیده ای منجر شده است، ولی بازهم ارزش آن در این است که ساده گرایی روشهای پیشین را ندارد.» [ارجاع به کتاب نوشتارها و سمینار یازدهم لکان]

به زبان فارسی سره : من گرچه چیزی از نظریات لکان نمی دانم، و گرچه آنقدر از مرحله پرتم که نمی دانم صحبت های لکان نه تنها در چارچوب تئوری شالوده شکنی نبوده، بلکه او از بزرگترین منتقدان کسانی بوده چون دریدا که سردمدار شالوده شکنی بوده اند، اما با توجه به اصل «کی به کیه» [که در کل این اثر فخیمه حکمفرماست] به دو تا از آثار لکان ارجاع می دهم که اصلا نخوانده ام، و گرنه می دانستم که در آنها مطلبی که مربوط به بحث مورد نظر باشد وجود ندارد!!!

صفحه ۱۱۴: «… این مقوله ای ژرف و گسترده است که ورود به آن در مجال فعلی نمی گنجد.»

به زبان فارسی سره (بدون پیچش ها و چرخش های منورالفکری!): سوادش را ندارم ولی تظاهر می کنم که دارم. کی به کیه!

صفحه ۱۴۵: «الگوهای روان کاوی به اندازه ای بی در و پیکر و گل و گشادند که آنان را می توان تقریبا به هر مساله ای اطلاق کرد و نتیجه مثبت گرفت.»

به نظر می رسد بیشتر دهان هایی که بدون اطلاع در هر زمینه ای اظهار نظر می کنند گل و گشاد باشند تا نظریه روان کاوی، که قطره قطره در طی بیش از صد سال تجربه و پژوهش حاصل شده است، و صد البته سالها منتظر بود تا استاد از راه برسد و دستاوردهایش را به کلی با عبارتی منطقی و متقاعد کننده به زیر سوال ببرد!

چون استاد در انتهای تمام مقالات کلمه آکسفورد و سال نوشتن مقاله را نوشته اند، ما هم دیگر مجاب شدیم و چیز بیشتری نمی نویسیم! درود بر آکسفورد و آکسفوردیان! راستی از آقای کردان چه خبر؟ ساقولسون!!

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن

بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

که کام بخشی او را بهانه بی سببیست

تعجب می کنم که با وجود چنین کتاب مستطابی، آقای دکتر یک مجموعه «شعر» هم با همین نشر مرکز منتشر کرده اند…. آخر دیگر چه «شعریاتی!!!» بالاتر از این؟ به خدا راضی به زحمت نبودیم!

علم واقعی علم جنایت است، هنر واقعی هنر مقتولان و تیپاخوردگان، در جهانی آکنده از سامریان و گولان و ساده دلان…

علم واقعی علم جنایت است، هنر واقعی هنر مقتولان و تیپاخوردگان، در جهانی آکنده از سامریان و گولان و ساده دلان…

 

علم واقعی جز علم جنایت نیست(۱)؛ مگر علم دیگری هم داریم که شایسته نام علم باشد؟ علم واقعی یا می کشد یا زنده می کند. علم واقعی با جنایت های روح سروکار دارد، جنایت من یا جنایت دیگری. بزرگ دیگری، زبان، بزرگترین قاتل است. روانکاوی آنگاه روانکاوی شد که پس از هفتاد سال تحقیق و پژوهش در روح آدمی به این راز یگانه دست یافت: بزرگترین قاتل جهان، امثال اصغر قاتلها و بیجه ها نیستند، خود ذات زبان است که مستقیما با وجود و هستی آدمی سر و کار دارد. تا بخشی از روح خود را نکشیم قدرت تاب آوردن جهان را نخواهیم داشت: می میرم تا انسان باشم، یا از مردن سر باز می زنم، و آنگاه حقیقت خودبخود از تمام ذرات وجودم، بی آنکه بخواهم بیرون می زند، که حقیقت تاب مستوری ندارد. اگر جهان از انفجار سر باز می زند، چون از قبل مرده است. زبان و زمان، موشهای سیاه و سفید جهان و کارگزاران خستگی ناپذیر مرگند. جانی واقعی ناخودآگاهی است که باله را با زباله، فقط را با وقت، رقت را با دقت، سخی را با سخیف و بهت را با بلاهت یکی می گیرد!

علم باسمه ای دانشگاهیان اما ابزار زندگی است. پول می گیرم تا عضله زبانم را بی ارتباط با قلبم به حرکت در آورم و زنده بمانم. آن شبه روشنفکری دانشگاهی تکیده زده بر مخده های کسالت… کسانی که بر مناسبی توخالی تکیه زده اند، و نشسته اند تا ببینند چه کسی شمع وجودش را سرمایه نوری اندک برای کومه اش می کند، و کدامین خلوت نشین خون خود را سرمایه قلمش، و کدامین کلمات اند که روح بشریت را می درند، و کدامین واژه ها بر بالهای مرغ ازل عشق می نشینند، تا از دخمه های تاریک خود بیرون بیایند، محصول عرق ریزان روح و قلبهای شرحه شرحه و پاره این شهیدان فرهنگ را چنگ زنند، خونشان را لاجرعه بمکند و به خیال خود «بیماری» آنان را که موجب شده جنون آسا به آتش بزنند تشخیص بدهند، تا از این راه دکانهای حقیر خود را به نور وجود این شمع های سوخته و این سنگهای تیپا خورده روشن نگاه دارند، و مشتریان ساده دل خود را راضی. سری به کتابفروشی ها بزنید تا ببینید چطور قفسه های کتابفروشی ها مملو از این قسم کتابهاست، کتابهایی که در شرح و توضیح روایتهای روح چون «بوف کور» و «دیوان حافظ» نوشته شده… آن هم بدون کوچکترین آگاهی از قوانین روح و ناخودآگاه، همان قوانینی که باعث می شود چنین آثاری در روح یک ملت مانند یک صاعقه آتشین، خانه برانداز باشند… کسی نیست بگوید اگر راست می گویید جنب تفاسیر «فاضلانه تان»، در مورد همین تاثیرات شگرف توضیح دهید…

چه توان کرد که در جهان ما، سامریان همه اطراف و اکناف عالم را انباشته اند، و صد اسف که در جهان معنی فراوان ترند، و جا برای جلوه عصا و ید بیضا نگذاشته اند. کار به جایی رسیده که دیگر کسی از عصا و ید بیضا نمی پرسد، و «علما» در تفسیرشان از حضرت حافظ، معنی را همان «شراب موهوم» می پندارند…

این همه شعبده خویش که می کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

وای بر ما! و وای بر فرهنگی که روز به روز رقیقتر می شود… با این سرعت «پیشرفت» آدمی، چیزی نخواهد گذشت که او دوباره سر از غارها و جنگلها در خواهد آورد… که البته سر در آورده، اما کت و شلوار و کراوات و عناوینش مانع دیده شدن این حقیقت آشکار است. که جنایتکاران جهان معنی، در سیاهکاری کم از داعش ندارند…

 

(۱)عنوان مقاله ای در شماره تیرماه (شماره ۴۵) مجله گیتانما «علم در تقابل با جنایت»، و تورق کتابی مستطاب! به نام «صادق هدایت و مرگ نویسنده» سبب ساز این نوشته شد…

از کنار دریای آزوف (۲)…

از کنار دریای آزوف (۲)…

 

دکتر جان

خب خب خب… می بینم که در برابر هر حرکت من مثل یک شطرنج باز حرکتی می کنی که اگه قرار بود با قواعد بازی شطرنج در موردش بنویسم علامت !!! رو می گذاشتم، درست مثل زمانی که کاسپاروف قهرمان شطرنج دنیا بود، و حرکات اعجاب آورش دنیا رو به حیرت وا می داشت، حرکاتی که برای هیچ کس قابل پیش بینی نبود بجز برای ناخودآگاه کاسپاروف. این بود که وقتی هم که یک ابر کامپیوتر شطرنج باز رو برد بعدش گفت از حرکت نمی دونم چندم می دونسته که در آخر کامپیوتر رو می بره. (راستی بد نیست برم به کاسپاروف هم سر بزنم. می گن تو مسکوئه! ). این همه گفتی به من کجایی و آه و ناله ساز کرده بودی، ولی وقتی گفتم پیش چخوف هستم و کمی هم حسادتت را برانگیختم، لام تا کام باز نکردی و جوابم رو ندادی، و مرتب در مورد سفر چخوف به ساخالین در سال ۱۸۹۰ گفتی. نمی دونم حس می کنم به طور غیر مستقیم در صدد گفتن چیزی هستی که دوست ندارم بدونم. حالا هر چی. تازه یک خبر تازه هم دارم. چند روز پیش از این روستای آخینووا با چخوف رفتیم به محل اقامت تولستوی که در همین نزدیکی یه. نمی دونی اون هم چه پیرمرد ماه و مهربانیه. می دونی مهمترین ویژگی این غولهای ادبی – که احتمالا تا صد ها سال نظیرشون رو دنیا به خودشون نخواهد دید – چیه؟ بله! یک فروتنی عمیق و یک مهربانی خداگونه، که ناشی از نگاه کردنشان به عمیق ترین زوایای وجود هستی یه. متاسفانه همون چیزی که در سرزمینمون کمه. حالا شاید یه روز شرح این ملاقات رو نوشتم.

اخباری امید بخش از تهران میاد که می گه داستانها و نمایشنامه های چخوف رو دارن اجرا می کنن. بازی یالتا، سه خواهر… نمی دونی وقتی چخوف متوجه این موضوع شده بود چقدر متعجب شد. گفت: «واقعا؟ یعنی به زبان فارسی؟» منم گفتم: «پ نه پ! به زبان روسی!» [چخوف هنوز نمی دونه پ نه پ در فرهنگ ما چه نقش مهمی رو بازی می کنه! توضیحش هم خیلی مشکل بود به همین خاطر فقط بهش گفتم علامت تعجبه و خیلی دیگه توضیح ندادم!] بهش گفتم بازی یالتا براساس داستان اوست به نام : بانو و سگ ملوسش، و نمایشنامه سه خواهر و دیگران هم از ترکیب دو شاهکار نمایشی اش، سه خواهر و باغ آلبالو به وجود آمده. نمی دانی چقدر گل از گلش شکفت. زبانش بند آمده بود و می گفت: «مگه میشه اون دو تا نمایش رو با هم ترکیب کرد؟ چطور به فکر خودم نرسیده بود؟ احسنت! احسنت! سرزمین شما چه نمایشنامه نویسانی داره! متنش رو کی نوشته؟» گفتم: «متنش کار استاد حمید امجده، که اونم تالی استاد بهرام بیضاییه در نمایشنامه نویسی». گفت: «ا… اسم این بارام بایضایی رو شنیدم» [یک مقدار کلمات رو مثل ارمنیا ادا می کنه و نبایستی ازش ایراد گرفت.] بعدش گفتم: «البته استاد حمید امجد نه تنها سه خواهر و باغ آلبالو رو ترکیب کرده، و فیرز داستان باغ آلبالو رو هم تبدیل کرده به فیروز، بلکه داستان جنگهای ایران و روس، و قطعاتی از نمایشهای شاه لیر، مکبث و هملت رو هم در نمایش اش گنجانده، تازه تو رو هم تو نمایش آورده و کرده ساکن باغ کنار باغ سه خواهر». این رو که گفتم، حس کردم چشمهایش از حدقه باز شد، و با تعجب پرسید: «واقعا؟ مگه ممکنه؟» و خیلی به فکر فرو رفت. بگی نگی کمی هم اخماش تو هم رفت، و اون علاقه اولیه اش رو از دست داد. بعد از مدتی فکر کردن گفت: «خب اون وقت کورنلیا یعنی دختر کوچک شاه لیر کدوم یک از سه خواهر شده؟» بهش گفتم: «ایرینا» چشمهاش بیشتر از قبل گشاد شد. گفتم الانه که از حدقه بیاد بیرون. اینه که زود رفتم و یک لیوان آب خنک براش آوردم. گفت: «من اگه خودم بودم کورنلیا رو با اولگا ترکیب می کردم. آخه می دونی من اگه بخوام واقعیت رو بگم، اولگا رو خودم از همه بیشتر دوست دارم. فکر می کنی الکیه که اسم عشق عزیزم اولگا کنیپر رو روش گذاشتم؟» بعد از یک مدتی فکر کردن، گفت: «اینجوری که می گی شخصیت های نمایش سه خواهر که ایراد پیدا می کنن. منظورم از نظر شخصیت پردازیه!» گفتم: «من که ندیدم ولی یک دکتر روانپزشک در تهران می شناسم که می تونم ازش خواهش کنم بره این نمایش رو ببینه، و اگه شخصیت ها از نظر شخصیت پردازی ایراد داشتن همونجا فی المجلس شخصیتشون رو مورد عنایت و روانکاوی قرار بده!» چخوف لبخندی زد و در حالی که دستش رو از پشت روی کمرش حمایل کرده بود و افکاری ذهنش رو مشغول کرده بود گفت: «من میرم تو باغ یک قدمی بزنم. عجب! عجب! چه کار سنگینی!»

حالا دکتر جان! جواب ما رو که نمی دی با اون همه اظهار محبتت. لطفا این کار رو بخاطر چخوف بکن. خدا از بزرگی کمت نکنه. تو هم حتما از نامه بیستم می دونستی که منو می بری. دمت گرم. بیا باز نامه نگاری رو شروع کنیم و ناراحتی های سابق رو فراموش کنیم، که چون از این دو روزه منزل گذریم، دیگر نتوان به هم رسیدن.

مخلص

ب. ب

سفری هزار ساله از سوانح تا سمینار بیستم

سفری هزار ساله از سوانح تا سمینار بیستم

 

سرّ این که عشق هرگز تمام روی به کس ننماید آن است که او مرغ ازل است، اینجا که آمده است مسافر ابد آمده است. اینجا روی به دیده ی حدثان [مخلوقات] ننماید، که نه هر خانه آشیان او را شاید – که آشیان از جلالت ازل داشته است. گاه گاه وا ازل پرّد و در نقاب پرده جلال و تعزّز خود شود. و هرگز روی جمال به کمال به دیده ی علم ننموده است و ننماید.

برای این سرّ، اگر وقتی نقطه امانت وی را بیند آن وقت بود که از علایق و عوایق اینجایی [موانع دنیوی] وارهد و از پندار علم و هندسه وهم و فیلسوفی خیال و جاسوسی حواس باز رهد.

سوانح (اولین اثر نثر فارسی در مورد عشق)، احمد غزالی [از گزیده آثار: ایوان جان/ با توضیح دکتر نصر الله پورجوادی/ انتشارات معین/ ۱۳۹۳]

 

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست

هرکس آنجا به طریق هوسی می آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می آید

دیوان خواجه حافظ (آخرین اثر فارسی در مورد عشق!)، شمس الدین محمد حافظ شیرازی

 

این چنین به نظر می رسد که در اولین «سمینار»ش، آنطور که نامیده می شود، از سالی که لکان صحبت کرد… از هیچ چیز جز عشق [سخن نگفت].

… آنچه من از عشق می گویم مطمئنا آن است که کسی نمی تواند چیزی در مورد آن بگوید. «به من از عشق بگو» – چه خنده دار! من از نامه عاشقانه حرف زدم، از اظهار عشق – که با کلمه عشق یکی نیست.

فصل اول از سمینار ۲۰، هنوز (در باب سکسوالیته زنانه، محدوده های عشق و دانش)، ژک لکان، ۱۹۷۲-۱۹۷۳

سمیناری که شاید مهمترین سمینار لکان باشد. در همین سمینار است که لکان به توصیف للانگ (زبان کودکانه یا ناخودآگاه)، تشریح این تز که «رابطه جنسی وجود ندارد»، مفهوم مردانگی و زنانگی، و شرخ این نکته می پردازد که تفاوت جنسی حد نهایی معرفت است.

مردانی برای تمام فصول…

 

«شور و اشتیاق فروید برای دست یابی به حقیقت با بالاترین درجه یقین… عمیق ترین و قدرتمند ترین انگیزه در طبیعتش بود و همان چیزی بود که او را به سمت دستاوردهای پیشرو اش جلو می راند. چه حقیقتی؟ و چرا او سرشار و آکنده از این اشتیاق بود؟ فروید در مطالعه اش بر روی لئوناردو داوینچی اظهار می کند که اشتیاق کودک برای دانستن توسط انگیزه های قدرتمندی تغذیه می شود که از کنجکاوی کودکانه او در مورد حقایق اولیه زندگی، معنی به دنیا آمدن و چیزهایی که باعث آن شده نشات می گیرد. این بطور معمول توسط ظهور کودک رقیبی که جای او را می گیرد و توجه و تا حدی عشق مادر را به خود جلب می کند به صحنه آورده می شود. ما می دانیم که یولیوس کوچک [برادر کوچک متوفای فروید] این نقش را در زندگی کودکی فروید بازی کرد، و اینکه فروید هیچگاه از سرزنش خودش دست بر نداشت که، بخاطر آرزوهای دشمنانه اش، مسوول مرگ زود هنگام این تازه وارد بوده است. ما همچنین از ظرفیت فوق العاده ای برای حسادت که او در هنگام نامزدی با مارتا بارنیز از خودش نشان داد باخبریم و همچنین از درخواست بیش از حد اش برای مالکیت انحصاری معشوق. بنابراین او دلایل بسیار خوبی داشت برای اینکه بداند چطور چنین چیزهایی اتفاق می افتند، که تازه واردان چطور ظاهر می شوند و چه کسانی مسوول ظهورشان هستند. هر چه باشد این نمی تواند شانسی باشد که پس از سالهای بسیار گشت زدن در سایر حوزه ها، آن حوزه ای که در نهایت فروید پاک دامن و پاک دین اکتشافاتش را در آن به عمل آورد حوزه زندگی جنسی بود.

تنها در دانستن حقیقت است که می تواند ایمنی یافت شود، ایمنی که مالکیت مادرش می توانست بدهد. اما برای فتح مرزهای ممنوعه بین او و هدفش تنها مصمم بودن کافی نبود، بلکه شجاعتی بی اندازه نیز برای روبرو شدن با اشباح دنیای ناشناخته نیاز بود. این شجاعت خدشه ناپذیر بالاترین خصیصه فروید و پربهاترین قابلیت اش بود…»

ارنست جونز، زندگی و آثار زیگموند فروید، جلد دوم

 

«چقدر از حقیقت به دور بودید وقتی می کوشیدید مرا از رفتن به ساخالین منصرف کنید! اکنون کمی شکمم بالا آمده، ناتوانی جنسی مطبوعی یافته ام، و یک کرور پشه در سرم وول می خورد، یک عالمه برنامه و هر چیزی که امکانش باشد، چه آدم کسل کننده و یبسی بودم، اگر می گرفتم در خانه می نشستم. پیش از سفرم سونات کرویتسر [بتهوون] برایم حکم یک حادثه داشت، اکنون به نظرم مسخره و بی معنی جلوه می کند. این که آیا این سفر مرا پخته تر کرده، یا عقلم را پرانده – خدا می داند.»

نامه آنتوان چخوف به آ.س. سوورین، ۱۷ دسامبر ۱۸۹۰ (چخوف در قاب تصویر، پتر اوربان، سهراب برازش، نشر نی ۱۳۹۰)

در ستایش شادی (۲)، در ضرورت عدالت…

در ستایش شادی (۲)، در ضرورت عدالت…

 

ظاهرا این همه آمار نگران کننده در مورد شیوع غم و افسردگی در سرزمینمان، بدجوری مسوولین رادیو و تلویزیون را به فکر انداخته که مشکل را چاره کنند، و با ایجاد برنامه های «مفرح» لبخندی بر لبان تماشاگران و شنوندگان «فرضی» خودشان بوجود بیاورند. برنامه هایی مانند خندوانه و برنامه های هزل رادیویی، که هر چه سعی کردم به کمکشان لبخندی بر لبانم بنشانم ممکن نشد؛ برنامه هایی که بیشتر لودگی و بی مزگی و دلقک بازی است تا طنز فاخر و تامل برانگیز. کاشکی کمی می توانستیم از نویسندگانی مانند کالوینو یاد بگیریم که مثلا در کتاب «شوخی های کیهانی» طنز را به اعجاز نزدیک می کند. متاسفانه لحن مسخره و دلقک وار مجریان رادیویی بیشتر باعث می شود که انسان احساس شرم بکند. ساختن این برنامه ها هم مانند این است که در یک تصادف دلخراش و خونین منجر به فوت طرفین، کسی بیاید بگوید «دستگاه رنگ پاش را بیاورید تا ماشینها را رنگ کنیم!!» آیا بهتر نیست بجای این مسخره بازیها و لوده گریها و نمایشهای روحوضی، بیاییم ببینیم علت این همه غم چیست؟ و کشورهایی مانند کشورهای اسکاندیناوی، که شادترین کشورهای جهان هستند چه تفاوتی با ما دارند؟! اگر سری به این کشورها بزنید در اولین نگاه متوجه می شوید که دیگر اتومبیل، وسیله فخر فروشی نیست، و استفاده از دوچرخه همگانی است. اما این همه قضیه نیست…

چخوف در سال ۱۸۹۰ به جزیره ساخالین، که در منتهی الیه شرقی سرزمین روسیه قدیم و در شمال ژاپن قرار دارد سفر می کند، تا یک شرایط انسانی دردناک را از نزدیک تجربه کند (و ناگفته پیداست که آنچه چخوف را از انبوه کلان نویسندگان آبدوخیاری تمایز می بخشد این است که او در زندگی برای خودش این فرصت را ایجاد کرده که چنین تجربه هایی داشته باشد). جزیره محل تبعید انواع مجرمین و زندانیان سیاسی است، و شرایط به گونه ای نگون بختانه و دهشت زاست که در آن افراد سال ورودشان را به جزیره یکسره از یاد برده اند. تصاویری هولناک از شرایطی غیر انسانی: «به چنین گیر و دار کار و ستیز، وقتی آدم ها تا کمر در آب باطلاقها کار می کردند چنانچه یخبندانها و باران های سرد و درد دوری از زادگاه و درد رنجش ها و شلاق ها را هم بیافزاییم اندام های هراس انگیزی در ذهن قد بر می افرازند….مشغله عمده مردهای اینجا خرید اشیای زندانی ها و فروش شان، استثمار بیگانگان و زندانیان تازه کار، داد و ستد مخفیانه الکل، نزول خواری و قمارهای خیلی کلان است… [در مورد بند پابندی ها] همه ژنده پوش و گل آلود و پابند به پا… همه شان لاغر و انگار پشم و پیله ریخته… » گاهی چخوف برای انسانهایی که تا کمر در برابر این شرایط غیر انسانی خم شده اند استعاره ای بهتر از درخت نمی یابد: «اینجا در فضای باز هر درختی ستیز بی رحمانه ای دارد با بادهای سرد و یخبندان های شدید و در شب های بلند هراس انگیز پاییزی و زمستانی ناچار می شود با بی قراری به هر طرفی تاب بخورد و تا زمین سر خم کند و با درماندگی غژغژ سر دهد – در آن میان هیچ گوشی هم نیست که لابه هایش را بشنود… زندگی اینجا از بدو پیدایش … شکلی به خود گرفته است که فقط از طریق اصوات بی رحم و یاس آور قابل بیان است، در این میان باد سرد و خشماگینی که در شب های زمستانی از سوی دریا به درون شکاف می وزد یک تنه درست همان چیزی را می خواند که باید خوانده شود…»

حالا در این شرایط غمبار، که ملال تمام حفره های وجود انسانی را پر کرده و تقریبا هر حسی و هر واکنشی را در وجود زندانیان کشته، جایی که «افراد از فرط ملای می خندیدند و به نیت ایجاد تنوع می گریستند»، فکر می کنید این زندانیان هنوز به چه چیزی حساس هستند؟ بله! عدالت!!! چخوف می گوید: «صعوبت اصلی کار نه در خود نفس کار، بلکه در شرایط و در کند ذهنی و بی وجدانی انواع کارمندهای دون پایه ای است که انسان در هر قدمی که بر می دارد ناچار است با بی انصافی و وقاحت و زورگویی شان روبرو شود… اما تبعیدی هر چه هم که سخت فاسد و بی انصاف باشد عدالت و انصاف را بش از هرچیز دیگری دوست می دارد و اگر آن را در وجود انسانهای بالاتر از خود نیابد، سال به سال دچار خشم و منتهای ناباوری می شود…»

حالا شما در سرزمینی که بخش زیادی از مردمانش زیر خط فقر هستند و با یارانه روزگار می گذرانند فیش های حقوقی چندین میلیونی و میلیاردی را در نظر بگیرید و نگاهی هم به برنامه های «مفرح» رادیو و تلویزیون بیندازید. راستش را بخواهید این دفعه دیگر دارد واقعا خنده ام می گیرد. دست مریزاد از این همه هنر برنامه سازان!!! واقعا ما را خنداندید!!

 

نقل قول ها از کتاب جزیره ساخالین/ نوشته چخوف/ ترجمه سروژ استپانیان/ نشر توس

از کنار دریای آزوف…

از کنار دریای آزوف…

 

دکتر پروا

امیدوارم حالت خوش باشد و ایام به کام. همانطور که حدس زده بودی انقدر از دریای سیاه و هرچی سیاهیه در این دنیا بدم میاد که ترجیح دادم از کشتی سوار یک قایق کوچیک بشم و برگردم به دریای آزوف و ساحل یالتا. نمی دونی چه جای سرسبز و زیباییه. بی خود نیست که چخوف روستایی به نام آخیونووا رو در اینجا برای زندگی انتخاب کرده. پیدا کردن خانه چخوف هم خیلی ساده بود؛ از یک پیرمرد روستایی که شن کشی را روی شانه اش حمایل کرده بود پرسیدم خانه چخوف کجاست؟ و او با خوشرویی و با لحنی مهربان پاسخ داد: آنتوان رو می گی؟ جوری که اگر خانم بود فکر می کردم معشوقه چخوفه! خلاصه زحمتت ندم. خود چخوف که از همه خوشرو تر، و انقدر با مهربانی با من صحبت کرد، و از زندگی و کارم و تو پرسید که فکر کردم سالهاست همدیگر رو می شناسیم. البته من که خیلی وقت بود می شناختمش ولی این همه کنجکاوی او در مورد من که هرچه باشد شاعری گمنام هستم کمی عجیب به نظر می رسید. من رو در خونه خودش، طبقه دوم، رو به مزرعه ساقه های طلایی گندمزار جا داده. صبحها که خورشید در میاد، طلای خورشید و طلای گندمزار و طلای نفسهای چخوف در این خانه به هم می آمیزه، و من گاهی به خودم می گم حافظ هم وقتی این شعر را می گفته احتمالا حالی مثل حال من داشته:

باد بهاری می وزد از گلستان شاه              وز ژاله باده در قدح کلاله می رود

اما چیزی می خواهم به تو بگویم که احتمالا رشک تو را برخواهد انگیخت. چخوف می خواهد برای دیدار از محکومین تبعیدی در جزیره ساخالین که در منتهی الیه شرقی روسیه تزاری قرار داده از طریق سیبری سفر کنه و پیشنهاد کرده که من هم همراهش برم. البته گفته که این سفر پز از خطراته، و بهتره خوب فکرام رو بکنم و مخصوصا نظر تو رو هم بپرسم؛ چون ممکنه بازگشتی درش نباشه. مخصوصا که در جزیزه محکومین، انواع بیماریهای مسری وجود داره. ولی مگه زندگی چند بار به آدم داده می شه که آدم نخواد توش یه ریزه هم خطر بکنه؟ واقعا به خطراتش می ارزه. یک مشاهده دست اول از وضعیت محکومین زمین، جایی که بهداشت در حد زیر صفر است، و می گویند وقتی از محکومین می پرسند که چرا اینقدر کثیف و ناتمیزید؟ پاسخ می دهند برای اینکه در اینجا پاکی ام به هیچ دردی نمی خوره! حشرات موذی که دیگر نگو و نپرس. بوی تعفن همه جا را پر کرده. ولی ارزش رفتن و دیدن را دارد. آدم ها را تنها در شرایط سخت می توان شناخت. چخوف یک مقدار عقایدش در مورد روشنفکرا شبیه توئه و از همه عالم و آدم کناره گیری کرده. اون در مورد ساخالین می گه: «ساخالین مکان رنج های تحمل ناپذیره. از اون رنجایی که تنها انسان قادر به تحملش هست.» برای خود چخوف که یک جور سفر معنوی حساب می شه. اون می گه می خوایم بریم زیارت، مگه ترکا نمی رن مکه؟ کلی براش توضیح دادم که مکه قبله گاه مسلمانانه و اختصاصی به ترکا نداره. اونم شونه هاش رو بالا انداخت و گفت یه سری کارها رو آدم تا جوونه بایستی بکنه تا آدم تر باشه. خلاصه رفتنمون هم فاله و هم تماشا. ضمن اینکه این جزیره در کنار ژاپن قرار داره و شاید خدا خواست یک دیداری هم از ژاپن کردم. اصلا چرا انقدر من مسیر دوری رو برای رفتن به ژاپن انتخاب کرده بودم؟ خب از همین ور که نزدیک تر بود. چخوف هم خیلی تعجب کرده بود و همش می پرسید دکتر می دونه؟

راستش رو بخوای انقدر از دست تو و حرفات عصبانی بودم که دیگه نمی خواستم برات چیزی بنویسم. ولی وقتی دیدم انقدر دلتنگی ات زیاد شده که ورداشتی شعری رو که من سه سال پیش در مورد کرمانشاه در سفر کردستان گفته بودم چاپ کردی، فهمیدم که بهتر است یک چند خطی برایت بنویسم. مثلا چی می خواستی بگی؟ فکر کردی احتمالا یک سری از خوانندگان به تاریخ شعر نگاه نمی کنن و خیالشون راحت می شه که من زنده هستم؟ هم این کارت برام عجیب بود و هم اینکه دیگه جلوی خودم رو نتونستم بگیرم. قلم رو برداشتم و این چند خط رو نوشتم. البته یاد یک طعنه ات هم می افتم که یک دفعه بهم گفتی «اگه هرکی قلم مو داره نقاشه، هر کی ام قلم ور می داره نویسنده اس!» خب البته این یکی رو که راس می گفتی. حالا من در کنار یک نویسنده واقعی هستم که نویسنده بودنش به داشتن قلم نیست، به داشتن قلبی بزرگ است که برای انسانها و انسانیت می تپه. راستی بد نیست بدونی که چخوف در اینجا یک مدرسه هم برای روستاییان دایر کرده و یک علت محبوبیت او در اینجا به این خاطره، چون دیگه مردم لازم نیست بچه هاشون رو بفرستن شهر برای یاد گرفتن سواد. یک کمی از او یاد بگیری بد نیست.

عکسی که گذاشتم عکس تخت منه در خونه چخوف.

بدرود

بهمن بداغ، یالتا، روستای آخیونووا، مزرعه چخوف

نوشدارو بعد از مرگ عباس!!!

نوشدارو بعد از مرگ عباس!!!

 

خبر کوتاه بود و جانگاه بود، اما سفر مردی بود که یگانه بود و هیچ کم نداشت…

عباس کیارستمی در آرامستان ترک مزرعه در لواسان آرام گرفت. طبق معمول، سیل اشکها و ابراز همدردی ها و وا اسفاها هم سرازیر شد. در اقدامی باورنکردنی، چندین بیلبورد در لواسان به عکس و امضای این کارگردان جهانی – که زمانی جزو ده کارگردان برتر و جریان ساز جهان انتخاب شده بود – اختصاص یافت. کمیته ویژه ای نیز برای بررسی قصور پزشکی در پرونده پرشکی او تشکیل شد. اما فراموش نکنیم که این همان کیارستمی است که برای پیکر زنده اش نوزده سال پیش پس از دریافت نخل طلا و بازگشت به وطن از همان پاریس استقبال چندانی وجود نداشت. در آن زمان بسیاری به دنبال کشف علت دادن این جایزه به او می گشتند. برخی هم توطئه های جهانی یا فیلم ساختن عباس برای دل کارگزاران جشنواره کن را دخیل می دانستند. بالاخره بایستی علتی پیدا می شد… که شد!

در مورد اینکه چطور با مردان و زنان تاریخ ساز کشورمان برخورد می کنیم هم دلایل خودمان را داریم. یک اصطلاح «مرده پرستی» را ساخته ایم تا بتوانیم چشم خود را بر حقیقتی تلخ ببندیم. وظیفه علوم  و اصطلاحات کلیشه ای که در محافل شبه روشنفکری ساخته می شود دقیقا همین است: بستن چشم، و خواب راحت. گاهی هم از توهم تغییرات روحی مان حرف می زنیم: «خب در این نوزده سال کلی از نظر ذهنی و روحی پیشرفت کردیم». این را هم برای این ساخته ایم که به توهم تغییر دامن بزنیم، غافل از اینکه اینگونه تغییرات و بیداری ها در عمر یک ملت نیاز به قرون و صده ها دارد، نه روزها و هفته ها. بیاییم با واقعیت تلخی که آن را در پس این کلیشه های تکراری و شبه روشنفکری مخفی کرده ایم روبرو شویم. به قول فروید اندکی تفکر… برای یک قضاوت راحت ضرری در پی ندارد! و به قول شوپنهاور، اندیشیدن به امور معقول کاری ندارد، کافیست مهملات و چرندیات را کنار بگذاریم.

اگر از این مهملاتی که ورد زبان بسیاری است بگذریم به چه چیزی می رسیم؟ آنالیز مساله بسیار ساده است: از آنجا که ما همان مردمی هستیم که نوزده سال پیش چنان رفتاری از خودمان بروز دادیم، بایستی ببینیم چه ویژگی روحی یا اخلاقی –  روان و اخلاق به عنوان موضوع مطالعه فاصله چندانی با هم ندارند – باعث می شود که در برابر پیکر زنده یک هنرمند آن واکنشها را نشان دهیم، و در برابر پیکر مرده اش این واکنشها را؟ این واکنشها، علیرغم تفاوت ظاهری از چه آبشخور مشترکی – که روان جمعی ماست – نشات می گیرند؟

پاسخ تنها می تواند یک کلمه باشد: رشک و تنگ نظری. رشکمان نوزده سال پیش دم مشکمان بود، و به هزار دلیل متوسل شدیم که ارزش کار کیارستمی را کاهش دهیم (همین کار را مگر با امثال علی حاتمی نکردیم؟) و رشکمان اکنون راهنمای اشکمان است: بایستی از پیکر مرده ای که به وطن بازگشته به بهترین نحو استقبال کنیم، که هم حساب آن رشکی که نوزده سال پیش داشته ایم پرداخت کنیم، و هم اینکه این پیکر را به خاطر مردن زودهنگام تشویق کنیم: ممنونیم که زود جان به جان آفرین تسلیم کردی، چون اگر بازهم فیلم و اپرا می ساختی، چشم بسیاری را از حدقه در می آوردی… که در آوردی! ما همینطور از هدایت و ساعدی و پوینده و مختاری و … هم متشکریم، و همینطور از بسیاری از هموطنان دیگرمان که از زمان خود جلوتر بودند، و به همین دلیل!!! زودتر به خط پایان رسیدند…

نوشتن، همین و تمام… (به مناسبت روز مظلومانه ای به نام روز قلم!)

نوشتن، همین و تمام… (به مناسبت روز مظلومانه ای به نام روز قلم!)

 

«هیج کس برای بدست آوردن شهرت نمی نویسد، که در هر صورت چیز ناپایداری است، یا برای توهم جاودانگی. قطعا ما اول از همه برای ارضای چیزی درون خودمان، و نه برای دیگران، می نویسیم. البته که وقتی دیگران تلاشهای یک نفر را ارج می نهند، رضایت درونی او افزایش می یابد، اما در هر صورت ما در درجه اول برای خودمان می نویسیم، بدنبال یک تکانه درونی.»

«کاشفین بزرگ لزوما مردان بزرگی نیستند. چه کسی چهره جهان را بیشتر از کریستف کلمب تغییر داده است؟ او که بود؟ یک ماجراجو. درست است که او کاراکتر داشت، اما مرد بزرگی نبود… مردان بررگ [کسانی بودند] چون گوته، کانت، ولتر، داروین، شوپنهاور، نیچه…»

«کسی که آغاز به دریافت و کشف تسلسل حیرت انگیز جهان و قوانین غیرقابل تغییرش می کند به زودی خودش را فراموش می کند.»

«تنها اذهان نادر واقعا و حقیقتا علمی می توانند شک را تاب بیاورند، شکی که با تمام دانش ما پیوستگی و اتحاد دارد.»

«من همیشه از این موضوع متاسف بوده ام که یک غیر متخصص، که هیچ تجربه ای با بیماران ندارد، به سختی ممکن است قضاوتی را در مورد درستی نتایجی که در نوشته هایتان آورده اید شکل دهد. اما هر چه باشد این موضوع در مورد تمام دستاوردهای علمی صدق می کند.»

 

همه جملات بالا از فروید هستند بجز جمله آخر، که از نامه اینشتین به فروید در ماه مه ۱۹۳۹ آورده شده است.

منبع:

The LIfe and Work of Sigmund Freud/by Ernest Jones/Basic Books/New York

بیرون، پشت در…

بیرون، پشت در…

 

دیدن نمایش قدرتمند بیرون، پشت در، نوشته ولفگانگ بورشرت، در تماشاخانه ایران شهر احساسات متفاوتی را در انسان بر می انگیزد که مهمترینشان حیرت است: اینکه چطور یک نویسنده آلمانی در بحبوبه جنگ جهانی دوم، در وصف فضای سیاه آن سالها، نمایشی نوشته که اکنون کس دیگری، در قرن بیست و یکم، قرن آتش و دود آنقدر با گوشت و خون خود آن را چنین عمیق احساس می کند. اما مهمتر از آن، اگر کسی تجربه یک روانکاوی واقعی را داشته باشد – که البته تعداد چنین کسانی در سرزمین ما به زحمت به انگشتان دو دست می رسد، گرچه در هر کوی و برزنی تابلوی یک «روانکاو»(۱) وجود دارد – از این حیرت زده می شود که گویی مسیری که در روانکاوی اش طی کرده، تا قدم به قدم از آتش و دود روابط تهی و تصویری آدمیان دور شود، و به منزلگاه شخصی روحش نزدیک شود، و به آن جایی برسد که در فردیت خود روحش در آنجا منزل دارد، چطور در این نمایش تصویر شده است. نکته جالب توجه این است که مفاهیم لکانی چون دیگری، بزرگ دیگری، مسوولیت ناخودآگاه و… طوری در این نمایش در هم تنیده شده که فرد تصور می کند که بورشرت حتما تجربه روانکاوی را پشت سر گذاشته است. اما بعد که آدم به زندگینامه او مراجعه می کند و می بیند در ۱۹۴۷ در ۲۶ سالگی درگذشته است، حیرت او بیشتر می شود: این موضوع که احتمالا او در جبهه جنگ چه تجربیات عمیقی را آن هم در چه سن کمی از سر گذرانده است. (البته همینجا یاد آن نمایشنامه نویس وطنی هم می افتم که به درستی در نمایش اش در مورد خودش که سودای پرواز در فضا را داشته نوشته است: فضا کجا بوده واسه من، جز پشت بوم خونمون؟ (۲) )

اما وجه عمیق این نمایش که با مدد شخصیتی به نام «دیگری» ممکن شده، چیز دیگری جز ارتباط تنیده با تن آدمی با زبانش نیست، و اینکه این دیگری، بایستی وجود داشته باشد، تا این زبان از یک لذت شخصی در آمده و به صورت یک وسیله ارتباطی در آید، دیگری که هم مخاطب است، و هم به جای شخص تصمیم می گیرد، (ناخودآگاه)، و هم بی چهره و مشخص کننده یک مکان است، و هم اینکه همیشه هست، و رهایی از او، ممکن نیست، حتی اگر به فکر این بیفتی که در رودخانه خود را غرق کنی! در جایی دیگری به بکمان، شخصیت اصلی نمایش، می گوید: «من اون دیگری ام که همیشه هست» همونی که وقتی می خندی گریه می کنه، و وقتی گریه می کنی می خنده. همانی که وقتی سیلی اش می زنی، سیلی می خوری، چون در نهایت، آن دیگری خود تو هستی!

- تو کی هستی؟

-دیگری بکمان.

-تو هنوزم اینجایی؟

-من همیشه اینجام بکمان….

بیا بریم بکمان.

-کجا؟

-یه جایی که یه کسی منتظره.

-چی رو؟

-یه جایی که بایستی به گردنش بندازی.

-چی رو؟

-مسوولیت رو.

و چقدر آدمیان تا پیش از روانکاوی، تمام گوشه های عالم را گشته اند تا مسوولیت بودن خودشان را به گردن دیگری بیندازند…

اما گویی کل نمایش شرحی است بر این غزل مولانا:

هست زبان برون در، حلقه در چه می شوی             در بشکن به جان تو، سوی روان روانه کن

اما برای این در شکستن، بایستی بتهای ذهنی سرنگون شوند، تا «بکمان»، بتواند دوباره به خواب خود بازگردد، و مسوولیت سنگین ۱۱ نفری را که در نبرد استالینگراد به او سپرده اند، و اکنون نابودیشان بر ناخودآگاه اش سنگینی می کند، در نهایت زمین بگذارد. اما آیا او موفق می شود؟ چه این بار مسوولیت، باری است که خود بایستی حمل کند. وقتی او به فرمانده اش می گوید:«براتون پس آوردم… مسوولیت رو»، خنده فرمانده قطع نمی شود.

نمایش با حیرت بکمان، تمام می شود، حیرتی که سرآغاز هر حرکت اصیل و زنده است:

- من باید کجا برم؟ شماها بگید… من باید چی کار کنم؟ شماها بگید…

یا به قول مولانا، زیرکی بفروش حیرانی بخر… مسیری که در پرتو شمس، از مولانا، مولانا می سازد…

 

(۱) در مملکتی که روانکاو بودن، به داشتن تخت روانکاوی است، و نه بخت روانکاوی شدن، اوضاع بهتر از این نمی شود. تخت هایی که تنها گریزگاه هایی هستند تا افراد را بیشتر در روابط تصویری و غرایز افسار گسیخته و گرفتاری عمیق تر بیندازند. کسی هم نیست که بگوید که چنین تختی، پیش از روانکاوی هم قرنها وجود داشت، و اختراع آن را به روانکاوی نبایستی نسبت داد!! موضوع کلاسهایی هم که با ادعای روشنفکری، تنها ژورنالیسمی سطحی از زندگی نامه کسانی چون لکان و هذیان سازی از ایده های آنهاست، و پشتوانه بخت روانکاوی را هم ندارد، دیگر اظهر من الشمس است. کلمات تو خالی، صدای پر طنین تر و مخاطبان انبوه تری دارند، و راه شناسایی آنها نیز همین است، که صدای طبل از صدای دف بلندتر است. حق هم همین است و همین باید باشد. کسی هم نبایستی به زور به نوای دف عادت داد.

(۲) اینکه کسی آخرین فضای ذهنی اش پشت بام خانه اش باشد، هیچ ایرادی ندارد. ایراد کار آنجاست که چنین شخصی قلم دست بگیرد و بخواهد برای دیگران فضای ذهنی ترسیم کند!!! و دیگران هم برای خواندن چنین خزعبلات و قفسهای ذهنی از هم سبقت بگیرند!