فروغ در پاییز

پاییزی ترین شعر فروغ:

 سلام ای غرابت تنهایی

 اتاق را به تو تسلیم می کنم

 چرا که ابرهای تیره همیشه

 پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

 و در شهادت یک شمع

 راز منوری است که آن را

 آن آخرین و آن کشیده ترین شعله 

                             خوب می داند…

بیشتر

از یکی از نامه های چخوف

همه آنچه می خواستم آن بود که صادقانه به مردم بگویم : نگاه کنید به خودتان. نگاه کنید چه زندگی بد و ملال انگیزی می گذرانید. این مهمترین چیزی است که مردم باید دریابند. و وقتی آن را به راستی دریافتند بی گمان زندگی تازه و بهتری خواهند آفرید. من آن را نخواهم دید اما می دانم که همه چیز متفاوت خواهد بود و هیچ چیز همچون زندگی کنونی ما نخواهد بود.

 

[از کتاب چخوف / هانری تروایا / ترجمه علی بهبهانی / انتشارات علمی و فرهنگی ]

بیشتر

فلسفه عشق

فلسفه عشق (پرسی شلی ۱۸۲۲ ۱۷۹۲ )

 

 

 

چشمه‌ها به آغوش رودها می‌رسند

 

و رودها به آغوش اقیانوس‌ها،

 

بادهای بهشتی در آغوش هم می‌پیچند

 

 خوش و شیرین؛

 

تنها «تنها» در جهان

 

              «هیچ» است،

 

همگان در جهان

 

در آغوش هم‌اند؛

 

         این قانون جهان است –

 

پس چرا آغوش تو از من جداست؟

 

 

 

نگاه کن که چگونه می‌بوسد

 

        کوه آسمان را

 

                و موج

 

                      موج را؛

 

قانون گل‌ها

 

        خوار داشت گلْ‌همشیره‌ها را منع کرده است:

 

 

 

و زمین در نور خورشید،

 

و دریا ها در نور ماه

 

                        غوطه‌ور است –

 

تمام این بوس و کنار

 

   به چه می‌ارزد

 

       اگر بوسه تو نیست؟

بیشتر

شعری از برشت

در باب دوستیِ دنیا‍[برتولت برشت(۱۹۵۶- ۱۸۹۸)]

 

۱

 

بر این زمین آکنده از بورانهای سرد

 

یک یک آمدیم، ما کودکان عریان

 

لرزان در سرما، با دستانی تهی

 

تا زنی رسید و ما را در جامه پوشید.

 

 

 

۲

 

هیچ‌کس سراغت نمی‌گرفت، هیچ‌کس تو را نمی‌خواست

 

مردمان تو را بر تخت شاهی نمی‌نشاندند.

 

بر این زمین تو ناشناس و بی‌نام بودی

 

تا مردی رسید و دستت را گرفت.

 

 

 

۳

 

و دنیا چیزی به تو بدهکار نبود:

 

اگر بخواهی ترکش کنی، کسی جلویت را نمی‌گیرد.

 

شاید بسیاری تو را به هیچ ‌گرفتند.

 

اما بسیاری نیز بر تو گریستند.

 

 

 

۴

 

زمینی آکنده از بورانهای سرد را

 

همه‌تان ترک خواهید کرد، آغشته با زخم و چرک

 

به تقریب هر کس بر این دنیا مهر ورزیده بود

 

آن زمان که دستانی دستگیرش شده بودند.

 

 

 

۳/۸/۹۰  هنزک

بیشتر

نمایش و فیلم سانست لیمیتد نوشته کورمک مک کارتی

سانست لیمیتد (یا سانست با مسوولیت محدود)

   تجربه به من نشان داده فیلمهایی که بعدا به فیلمهای محبوبم تبدیل می‌شوند، تقریبا بی بر و برگرد فیلمهایی هستند که بر اساس یک نمایشنامه ساخته شده‌اند. البته خیلی‌ها ممکن است چنین حسی نداشته باشند ولی فکر نمی‌کنم کسی در این شک داشته باشد که این دسته فیلمها جزو دراماتیک‌ترین فیلمهای کم خرج تاریخ سینما هستند، درامی که در بسیاری از موارد بدون نیاز به حرکات محیر العقول دوربین یا بازیگران، تنها در سطح روان و در گفتگویی ظهور می‌کند که در زیباترین شکل آن تبدیل به یک شمشیر بازی کلامی بسیار ظریف می‌شود.

   اگر می‌خواهید چنین فیلمی را از دست ندهید فیلم سانست لیمیتد (۲۰۱۱- به بازی و کارگردانی تامی لی جونز) را ببینید. فیلمی تنها با دو هنرپیشه که تمام وقایع آن در یک اتاق می‌گذرد و با فیلم کلاسیک تاریخ سینما سانست بولوار(بیلی وایلدر – کاندید ۱۱ اسکار در سال ۱۹۵۰) بستگی‌های نزدیکی دارد – فیلم‌هایی در مورد خودکشی، فروریختن توهمات، فریب‌ها و افسانه‌های خوش که در آنها یکی از شخصیت‌های اصلی مذبوحانه سعی دارد با کمک توهمات به فریاد دیگری برسد، اما ناگفته پیداست که در این قمار، بازنده همان شخصیت فریب‌ساز است. در سانست بلوار شخصیت توهم ساز به قتل می‌رسد، و در سانست لیمیتد،…. نه بهتر است خودتان فیلم را ببینید.

بیشتر

اندر ستایش تنهایی

شوپنهاور:

  «هر کس فقط می‌تواند با خود در هماهنگی کامل باشد، نه با دوست یا همسر خود، زیرا تفاوت‌های فردی و مزاجی هر چند اندک باشند، همواره به ناهماهنگی منجر می‌شوند. آرامش عمیق و حقیقی دل و راحت تمام عیار روح، که بعد از نعمت سلامت، بالاترین نعمت روی زمین است، فقط در تنهایی قابل دسترسی است و اگر آدمی خود، بزرگ و پرمایه باشد، لذتبخش‌ترین وضعیت ممکن را بر کره‌ی کوچک خاک با این دو می‌تواند داشته باشد…

  احساس خودبسایی کامل، در انسان‌های صاحب ارزش و غنای درونی مانع از آن می‌شود که در هم‌نشینی با دیگران، آن طور که جمع از آنها انتظار دارد، ارزش و غنای خود را فدا کنند، چه رسد به اینکه با انکار کردن خود، در پی معاشرت با دیگران باشند. عکس این خصوصیات، مردم عادی را بسیار معاشرتی و قابل انطباق می‌کند، زیرا دیگران را بهتر از خود می‌توانند تحمل کنند…

  آنچه انسانها را به سوی جمع سوق می‌دهد این است که نمی‌توانند تنهایی را و در تنهایی، خود را تحمل کنند. خلا درونی و دلزدگی، موجب می‌شوند که انسان‌ها به سوی جمع رانده شوند، یا به سفر روند…»

(نقل از کتاب در باب حکمت زندگی/ ترجمه محمد مبشری/ انتشارات نیلوفر/ ۱۳۸۹) بیشتر

آرمانهای خوکدانی

جملاتی از اینشتین [کتاب اینشتین و شاعر/ ویلیام هرمان/ ترجمه ناصر موفقیان/ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی/ ۱۳۷۴]

«به اطراف خود بنگرید که چگونه مردم تلاش می‌کنند تا از زندگی بسی بیشتر از آنچه در آن نهاده‌اند برگیرند. مرد ارزشمند کسی است که بسی بیشتر از آنچه از زندگی می‌گیرد بدان می‌بخشد.»

«از تنهایی نگریزید. تنهایی به شما فرصت خواهد داد تا اشعار خوبی بسرائید… تنهایی به شما فرصت خواهد داد که به حیرت درآئید و به جستجوی حقیقت برخیزید. کنجکاوی مقدس را از یاد نبرید. عمر خود را شایسته زیستن کنید.»

«فقط از پرسش باز نایستید. و در مورد سوالات بی‌جواب خود ناراحت نشوید، و سعی نکنید چیزی را که نمی‌توانید بفهمید توضیح دهید. کنجکاوی دلیل کنجکاوی است.»

«همه ما به آهنگ اسرار آمیزی در رقصیم و نوازنده‌ای که از فاصله‌ای دست نیافتنی این نغمه را ساز کرده است فراتر از هر نوع علم کتابی است.»

«دانش باید از هر انسانی یک متفکر انفرادی بسازد.»

«برایم مسلم شد که اندیشه علمی حقیقی بدون ایمان به هماهنگی و توازن درونی جهان ما ممکن نیست و با شروع از همین اصل بدیهی بود که نظریه نسبیت خود را پایه‌ریزی کردم.»

بله! این اینشتین را می‌شناختید؟ برای من که کاملا تازگی داشت. امیدوارم برای شما هم همینطور بوده باشد. این همان اینشتینی است که، در جای دیگری، «آسودگی» و «شادی» را آرمانهای خوکدانی می‌داند. شاید بهتر که الان زنده نیست تا ببیند جهان و مردمانش به چه آرمانهایی دچار شده‌اند… اما شاید می‌پرسید آرمانهای اینشتین، اگر اینها نبوده، چه بوده؟ مگر کسی هست که آرمان دیگری در زندگی داشته باشد؟

جواب اینشتین ساده و روشن است:«آرمانهایی که مسیر زندگی من را روشن کرده‌اند و بارها و بارها من را تشویق کرده‌اند که با روی باز با زندگی روبرو شوم عبارتند از: محبت، زیبایی و حقیقت.» آری! جهان جای کسانی هم بوده که عملا به چیزی جز کینه و آز و رشک و کذب اعتقاد داشته باشند!

بیشتر

جامه دران

جامه دران

 

پیرْ جسمی و جانْ جوانی

 

    این است آن ترسناک؟

 

یا که مردن

 

        بر فراز استواری غرور

 

                    به غروبی ابدی؟

 

   این است آن ترسناک؟

 

یا که ایستادن

 

       چشم در چشم هیولایان انسان نما

 

           و نام خود را فریاد کردن

 

              در گوشهایی که

 

                 برای کر نبودن

 

                       بایستی پاره شوند؟

 

   این است آن هولناک؟

 

یا که مردن

 

     بی هیچ چیزی در دست

 

        که آنچه می‌خواهم ببرم

 

          آن «هیچ» هم نیست؟

 

  این است آن هولناک؟

 

یا فراز شدن به شنیدن رازی

 

     که از شنیدنش

 

        ارواح، ترک اجساد می‌کنند؟

 

  این است آن ترسناک؟

 

راستی بگوی

 

       در گوشم

 

           که آن

 

 ترسناکترین چیست؟

 

تا برای دیدن رُخش

 

      جامه درانم.

 

 

 

۸/۸/۹۰  جم

بیشتر

 فیلم گاو (داریوش مهرجویی/ فیلمنامه ساعدی)چه دارد که در مورد شاتر آیلند (مارتین اسکورسیزی) بگوید؟!!

  یکی از جملات کلیدی کل فیلم شاتر آیلند جمله‌ای است که از دهان هنرپیشه نقش اصلی یعنی دی کاپریو در انتهای فیلم خارج می‌شود (به نظرم کسانی که این جمله را نشنیده‌اند اساس فیلم را از دست داده‌اند). او را در حالی که دارند برای الکتروشوک می‌برند رو به  دوستش می‌کند و از نوعی انتخاب می‌گوید: «دیو باشی و زنده؛ یا مرده باشی و انسانی معمولی(نرمال)!» بله! او ترجیح می‌دهد زنده بماند هر چند بصورت دیوی آدم‌کش؛ تا اینکه به خاطر نرمال بودن و عدم اعتراف به گناه نکرده، او را از دم تیغ بگذرانند. اما چنین دنیای هیولاواری اصلا از دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم دور نیست. این موضوع را به زیبایی هر چه تمامتر ساعدی در داستانی از داستانهای عزاداران بیل که فیلم گاو از روی آن ساخته شده است نشان می‌دهد. غلامحسین ساعدی با ساده‌ترین زبان و بدون استفاده از پیچش‌های کلامی و فیلمنامه‌ای که برای معتادان به فیلم و داستان این روزگار نوعی استتیک(زیبایی شناسی) به حساب می‌آید، نشان می‌دهد که چه مرز باریکی بین طبیعی و غیر طبیعی وجود دارد(تازه اگر وجود داشته باشد!). این مرز، توسط قراردادهایی برپا و حفاظت می‌شود که تنها هدفشان حفظ وضع موجود است. شاید بگویید ای بابا! این دیگر چه حرفی است؟ مش حسن معلوم است که طبیعی نیست. وقتی با اینکه خبر گم شدن گاوش را شنیده به درون طویله می‌رود و بعد بیرون می‌آید و ما از دهان او آن دیالوگ فراموش نشدنی را می‌شنویم:«گاو من گم نشده… گاو من که گم نمی‌شه!»، چیزی در درون ما هست که بر او دل می‌سوزاند، اشک در چشمانمان جمع می‌شود و برخی از ما حتی آهسته زیر لب میگوییم:«بیچاره». و به این ترتیب به خودمان قوت قلبی می‌دهیم که ما را با این گونه وهمیات و هذیانات کاری نیست. یک دلخوشی تا عمری را با هذیانات شخصی و رنگارنگ خود سر کنیم. وهمی برای حفظ وضع موجود.

 

  اما این وهم همینطور یکسان باقی نمی‌ماند و به رشد دیوانه‌وار خود ادامه می‌دهد. در مرحله بعد این خود مش حسن است که جای گاوش را می‌گیرد. او اکنون علف می‌خورد و با «شاخهایش» به دیگر روستاییان و به دیوار طویله حمله می‌برد. مرحله بعدی تبدیل روستاییان دیگر به اهالی روستای بلور(یا پروس) است، روستایی که ساکنانش پشت تمام اتفاقات بدی هستند که برای این روستا (بیل) اتفاق می‌افتد، یعنی یک هذیان عمومی که تقریبا تمام اهالی روستا به آن اعتقاد دارند، هذیانی که هیچ کسی با آن مشکل ندارد و برای آن به فکر دوا دکتر هم نمی‌افتد. ظاهرا اوهام مش حسن دارد رشد می‌کند، ولی در واقع این وهمیات با پیوند خوردن با وهمیات عمومی دارند رام می‌شوند. کسی با اینکه پروسیا دارند پشت سرهم توطئه چینی می‌کنند مشکلی ندارد. مش حسن رو به منفذی که در دیوار طویله وجود دارد و اهالی ده دارند او را از پشت آن با چشمانی حیرت‌زده می‌نگرند ضجه می‌زند: «مش حسن کجایی که بلوریا می‌خوان گاوتو سر ببرن!» اینجا به زیبایی هر چه تمامتر مراحل رشد یک هذیان نمایانده می‌شود، طوری که «خاطرات روزانه یک دیوانه» گوگول را به خاطر می‌آورد، اثری که قابل مقایسه با شاهکار ساعدی است. و صد البته بازهم کتب روانپزشکی باید از این دو اثر چیزها بیاموزند.

 

  اما وهم خوشی که به تمام اتفاقات ناگواری که در ده می‌افتد نوعی شیرینی می‌بخشد این است:«کار، کار پروسیا است!». همان وهم خوشی که دایی جان ناپلئون منتهی این بار در مورد انگلیسی‌ها دارد، ولی در سریال دائی جان، وقتی دامنه اختلافات خانوادگی بالا می‌گیرد، پایان خوشی در انتظار این وهم خوش نیست. در عزاداران بیل، کسی با این وهم کاری ندارد که هیچ، همه درصددند به وهم یکدیگر یاری رسانند. همه با وهم مش حسن مشکل دارند که خودسرانه ، وهمی یگانه و منحصر بفرد برگزیده است. به همین دلیل معادله پایان فیلم اسکورسیسی (شاتر آیلند) معکوس می‌شود: اینجا برای اینکه زنده باشی، نباید ساز خودت را بزنی، بایستی به جمع بپیوندی، یا بطور خلاصه نباید «دیو» باشی. هر قدر دیو بودن در محیط بیمارستان روانی یا همان جزیره شاتر، کارساز است، در محیط دهی خرافه زده نامطلوب به شمار می‌آید. به همین جهت به هر صورت ممکن باید «درمانش» کرد.

 

  سالها پیش نادر ابراهیمی در مورد کتاب عزاداران بیل نوشته بود:«در بیل کسی بدنیا نمی‌آید.» بله! این حتی در مورد اوهام و هذیانات هم صادق است. «در بیل وهمی به دنیا نمی‌آید.» جامعه سنتی و بسته، حتی خرافه‌هایش را هم باید خودش انتخاب کند.

 

                 در کارخانه‌ای که ره عقل و فضل نیست    وهم ضعیف رأی فضولی چرا کند

 

  و وهمی ضعیف رأی است که دنباله روی جمع نیست، پس برای صلاح همگان هم که شده بایستی نابودش کرد. وگرنه کدام مجنون واقعی است که خود را لیلی نداند؟! یا مگر ژولیت به رومئو نمی‌گفت نامت را انکار کن؟!

بیشتر

به نظر شما کلام شاعران و بیماران چه ارتباطی با هم دارند؟

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می‌کردند… (فروغ فرخزاد)

 

حدود ۲۰ سال پیش، درخت امامزاده رو که قطع کردن، یکدفعه دیگه نفسم بالا نیومد. کار بچه‌ام بودا، درختو برید داد گاوه بخوره. همه‌اش خواب امامزاده رو می‌دیدم می‌گفت چرا زیر خانه‌ام را خراب کردی؟ گاوه مال تو بود. پس تقصیر توئه.

بیشتر