آرمانهای خوکدانی

جملاتی از اینشتین [کتاب اینشتین و شاعر/ ویلیام هرمان/ ترجمه ناصر موفقیان/ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی/ ۱۳۷۴]

«به اطراف خود بنگرید که چگونه مردم تلاش می‌کنند تا از زندگی بسی بیشتر از آنچه در آن نهاده‌اند برگیرند. مرد ارزشمند کسی است که بسی بیشتر از آنچه از زندگی می‌گیرد بدان می‌بخشد.»

«از تنهایی نگریزید. تنهایی به شما فرصت خواهد داد تا اشعار خوبی بسرائید… تنهایی به شما فرصت خواهد داد که به حیرت درآئید و به جستجوی حقیقت برخیزید. کنجکاوی مقدس را از یاد نبرید. عمر خود را شایسته زیستن کنید.»

«فقط از پرسش باز نایستید. و در مورد سوالات بی‌جواب خود ناراحت نشوید، و سعی نکنید چیزی را که نمی‌توانید بفهمید توضیح دهید. کنجکاوی دلیل کنجکاوی است.»

«همه ما به آهنگ اسرار آمیزی در رقصیم و نوازنده‌ای که از فاصله‌ای دست نیافتنی این نغمه را ساز کرده است فراتر از هر نوع علم کتابی است.»

«دانش باید از هر انسانی یک متفکر انفرادی بسازد.»

«برایم مسلم شد که اندیشه علمی حقیقی بدون ایمان به هماهنگی و توازن درونی جهان ما ممکن نیست و با شروع از همین اصل بدیهی بود که نظریه نسبیت خود را پایه‌ریزی کردم.»

بله! این اینشتین را می‌شناختید؟ برای من که کاملا تازگی داشت. امیدوارم برای شما هم همینطور بوده باشد. این همان اینشتینی است که، در جای دیگری، «آسودگی» و «شادی» را آرمانهای خوکدانی می‌داند. شاید بهتر که الان زنده نیست تا ببیند جهان و مردمانش به چه آرمانهایی دچار شده‌اند… اما شاید می‌پرسید آرمانهای اینشتین، اگر اینها نبوده، چه بوده؟ مگر کسی هست که آرمان دیگری در زندگی داشته باشد؟

جواب اینشتین ساده و روشن است:«آرمانهایی که مسیر زندگی من را روشن کرده‌اند و بارها و بارها من را تشویق کرده‌اند که با روی باز با زندگی روبرو شوم عبارتند از: محبت، زیبایی و حقیقت.» آری! جهان جای کسانی هم بوده که عملا به چیزی جز کینه و آز و رشک و کذب اعتقاد داشته باشند!

بیشتر

جامه دران

جامه دران

 

پیرْ جسمی و جانْ جوانی

 

    این است آن ترسناک؟

 

یا که مردن

 

        بر فراز استواری غرور

 

                    به غروبی ابدی؟

 

   این است آن ترسناک؟

 

یا که ایستادن

 

       چشم در چشم هیولایان انسان نما

 

           و نام خود را فریاد کردن

 

              در گوشهایی که

 

                 برای کر نبودن

 

                       بایستی پاره شوند؟

 

   این است آن هولناک؟

 

یا که مردن

 

     بی هیچ چیزی در دست

 

        که آنچه می‌خواهم ببرم

 

          آن «هیچ» هم نیست؟

 

  این است آن هولناک؟

 

یا فراز شدن به شنیدن رازی

 

     که از شنیدنش

 

        ارواح، ترک اجساد می‌کنند؟

 

  این است آن ترسناک؟

 

راستی بگوی

 

       در گوشم

 

           که آن

 

 ترسناکترین چیست؟

 

تا برای دیدن رُخش

 

      جامه درانم.

 

 

 

۸/۸/۹۰  جم

بیشتر

 فیلم گاو (داریوش مهرجویی/ فیلمنامه ساعدی)چه دارد که در مورد شاتر آیلند (مارتین اسکورسیزی) بگوید؟!!

  یکی از جملات کلیدی کل فیلم شاتر آیلند جمله‌ای است که از دهان هنرپیشه نقش اصلی یعنی دی کاپریو در انتهای فیلم خارج می‌شود (به نظرم کسانی که این جمله را نشنیده‌اند اساس فیلم را از دست داده‌اند). او را در حالی که دارند برای الکتروشوک می‌برند رو به  دوستش می‌کند و از نوعی انتخاب می‌گوید: «دیو باشی و زنده؛ یا مرده باشی و انسانی معمولی(نرمال)!» بله! او ترجیح می‌دهد زنده بماند هر چند بصورت دیوی آدم‌کش؛ تا اینکه به خاطر نرمال بودن و عدم اعتراف به گناه نکرده، او را از دم تیغ بگذرانند. اما چنین دنیای هیولاواری اصلا از دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم دور نیست. این موضوع را به زیبایی هر چه تمامتر ساعدی در داستانی از داستانهای عزاداران بیل که فیلم گاو از روی آن ساخته شده است نشان می‌دهد. غلامحسین ساعدی با ساده‌ترین زبان و بدون استفاده از پیچش‌های کلامی و فیلمنامه‌ای که برای معتادان به فیلم و داستان این روزگار نوعی استتیک(زیبایی شناسی) به حساب می‌آید، نشان می‌دهد که چه مرز باریکی بین طبیعی و غیر طبیعی وجود دارد(تازه اگر وجود داشته باشد!). این مرز، توسط قراردادهایی برپا و حفاظت می‌شود که تنها هدفشان حفظ وضع موجود است. شاید بگویید ای بابا! این دیگر چه حرفی است؟ مش حسن معلوم است که طبیعی نیست. وقتی با اینکه خبر گم شدن گاوش را شنیده به درون طویله می‌رود و بعد بیرون می‌آید و ما از دهان او آن دیالوگ فراموش نشدنی را می‌شنویم:«گاو من گم نشده… گاو من که گم نمی‌شه!»، چیزی در درون ما هست که بر او دل می‌سوزاند، اشک در چشمانمان جمع می‌شود و برخی از ما حتی آهسته زیر لب میگوییم:«بیچاره». و به این ترتیب به خودمان قوت قلبی می‌دهیم که ما را با این گونه وهمیات و هذیانات کاری نیست. یک دلخوشی تا عمری را با هذیانات شخصی و رنگارنگ خود سر کنیم. وهمی برای حفظ وضع موجود.

 

  اما این وهم همینطور یکسان باقی نمی‌ماند و به رشد دیوانه‌وار خود ادامه می‌دهد. در مرحله بعد این خود مش حسن است که جای گاوش را می‌گیرد. او اکنون علف می‌خورد و با «شاخهایش» به دیگر روستاییان و به دیوار طویله حمله می‌برد. مرحله بعدی تبدیل روستاییان دیگر به اهالی روستای بلور(یا پروس) است، روستایی که ساکنانش پشت تمام اتفاقات بدی هستند که برای این روستا (بیل) اتفاق می‌افتد، یعنی یک هذیان عمومی که تقریبا تمام اهالی روستا به آن اعتقاد دارند، هذیانی که هیچ کسی با آن مشکل ندارد و برای آن به فکر دوا دکتر هم نمی‌افتد. ظاهرا اوهام مش حسن دارد رشد می‌کند، ولی در واقع این وهمیات با پیوند خوردن با وهمیات عمومی دارند رام می‌شوند. کسی با اینکه پروسیا دارند پشت سرهم توطئه چینی می‌کنند مشکلی ندارد. مش حسن رو به منفذی که در دیوار طویله وجود دارد و اهالی ده دارند او را از پشت آن با چشمانی حیرت‌زده می‌نگرند ضجه می‌زند: «مش حسن کجایی که بلوریا می‌خوان گاوتو سر ببرن!» اینجا به زیبایی هر چه تمامتر مراحل رشد یک هذیان نمایانده می‌شود، طوری که «خاطرات روزانه یک دیوانه» گوگول را به خاطر می‌آورد، اثری که قابل مقایسه با شاهکار ساعدی است. و صد البته بازهم کتب روانپزشکی باید از این دو اثر چیزها بیاموزند.

 

  اما وهم خوشی که به تمام اتفاقات ناگواری که در ده می‌افتد نوعی شیرینی می‌بخشد این است:«کار، کار پروسیا است!». همان وهم خوشی که دایی جان ناپلئون منتهی این بار در مورد انگلیسی‌ها دارد، ولی در سریال دائی جان، وقتی دامنه اختلافات خانوادگی بالا می‌گیرد، پایان خوشی در انتظار این وهم خوش نیست. در عزاداران بیل، کسی با این وهم کاری ندارد که هیچ، همه درصددند به وهم یکدیگر یاری رسانند. همه با وهم مش حسن مشکل دارند که خودسرانه ، وهمی یگانه و منحصر بفرد برگزیده است. به همین دلیل معادله پایان فیلم اسکورسیسی (شاتر آیلند) معکوس می‌شود: اینجا برای اینکه زنده باشی، نباید ساز خودت را بزنی، بایستی به جمع بپیوندی، یا بطور خلاصه نباید «دیو» باشی. هر قدر دیو بودن در محیط بیمارستان روانی یا همان جزیره شاتر، کارساز است، در محیط دهی خرافه زده نامطلوب به شمار می‌آید. به همین جهت به هر صورت ممکن باید «درمانش» کرد.

 

  سالها پیش نادر ابراهیمی در مورد کتاب عزاداران بیل نوشته بود:«در بیل کسی بدنیا نمی‌آید.» بله! این حتی در مورد اوهام و هذیانات هم صادق است. «در بیل وهمی به دنیا نمی‌آید.» جامعه سنتی و بسته، حتی خرافه‌هایش را هم باید خودش انتخاب کند.

 

                 در کارخانه‌ای که ره عقل و فضل نیست    وهم ضعیف رأی فضولی چرا کند

 

  و وهمی ضعیف رأی است که دنباله روی جمع نیست، پس برای صلاح همگان هم که شده بایستی نابودش کرد. وگرنه کدام مجنون واقعی است که خود را لیلی نداند؟! یا مگر ژولیت به رومئو نمی‌گفت نامت را انکار کن؟!

بیشتر

به نظر شما کلام شاعران و بیماران چه ارتباطی با هم دارند؟

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می‌کردند… (فروغ فرخزاد)

 

حدود ۲۰ سال پیش، درخت امامزاده رو که قطع کردن، یکدفعه دیگه نفسم بالا نیومد. کار بچه‌ام بودا، درختو برید داد گاوه بخوره. همه‌اش خواب امامزاده رو می‌دیدم می‌گفت چرا زیر خانه‌ام را خراب کردی؟ گاوه مال تو بود. پس تقصیر توئه.

بیشتر

پژواک بیشه غربت

پژواک بیشه غربت

 

ای کوه بلند!

 

سراشیب کوتاهی‌ها

 

غمناکی جهان غمناک

 

چه لرزان و چه ترسان

 

     صورتت چین می‌افتد

 

         به گاه غروب!

 

کشتزاری دیگر را

 

        سایه می‌پراکنی

 

سوز خورشید را

 

جانکاهی روز را

 

       ماوایی دیگر…

 

 

 

چه بسیار آدمیان

 

      آتش‌زنان دیو پرست

 

           تکیه‌گاهمان بودند

 

                بسوی پلیدی!

 

و اینک

 

    روز تلالو تنهایی است

 

    تنهایی با شکوهِ کوه!

 

    تنهایی پایدارِ دار!

 

 

 

ای امید!

 

تو را می‌فرسایم

 

تا زندگی جاوید بسازم

 

       خاکستر آتشدان سرد را

 

که زندگی

 

       به همین سردی است

 

       به همین نزدیکی

 

       به همین غربت!

 

 

 

درود بر تو!

 

     درود!

 

 

۲۳/۷/۹۰  در راه هنزک بیشتر

بر مزارم…

بر مزارم مگریید، چو بیایید!

 

بر مزارم مگریید، چو بیایید؛

 

مرا آنجا نخواهید یافت، به خواب آسایشی.

 

من آن تندباد بهاری‌ام، وزان و رقصان.

 

من آن برق نورم، آن یگانه الماس، آن پولکِ در برف.

 

من آن تاب خورشیدم، بر سبزی گندم.

 

من آن سبکْ بارانم، در خزان.

 

بامدادان که خوابتان بر‌آ‌شفت،

 

من تکانْ تکانِ بال عقابم که

 

       «سـوی بـالا شد و بـالاتـر شـد          

 

        راست با مهر فلک همـسر شد»

 

آری! من آن کورسوی ستاره‌ام‌، در دل شب تار.

 

بر مزارم چو بیایید، مگریید.

 

من آنجا نیستم.

 

که من نمرده‌ام هنوز.

 

 

 

 

 

 

 

ترجمه این شعر DO NOT STAND AT MY GRAVE AND WEEP  (شاعر نامشخص) را به روان پدرم «مهدی پروا» تقدیم می‌کنم که عاشق شعر «زاغ و عقاب» خانلری بود و مظهر این شعر است، هنوز.

 

 

 

 

 

۸/۶/۹۰

بیشتر

به توی نازک و ناب…

به توی نازک و ناب که چون شعله‌ای (اشتفان گئورگ ۱۹۳۳ ۱۸۶۸)

 

 

 

به توی نازک و ناب، چون شعله‌

 

به توی روشن و ترد، چون بامداد

 

به توی شکوفان، چون شکوفه

 

به توی پنهان و صاف، چون چشمه

 

 

 

به تو همراه، در دشت‌های پُر آفتاب

 

به تو آغوش، در غروب پُر مه

 

به تو فانوس، در معبر تاریک

 

به تو روحْ باد، به تو تش‌باد.

 

 

 

ای آرزو و فکر من!

 

تو را در هر نفس به سینه می‌کشم

 

تو را در هر جرعه می‌نوشم

 

تو را در هر عطری بوسه می‌زنم

 

 

 

به توی شکوفه، جوشان

 

به توی چشمه، پنهان و صاف

 

به توی شعله، نازک و ناب

 

به توی بامداد، روشن و ترد.

 

 

 

 

 

 

 

 (۹/۸/۹۰)

 

 

 

 

بیشتر

آوای مهر یا غوغای درمان؟

بنام دادار یزدان

 

 معرفی گروه ادبی- نمایشی «آوای مهر»

 

گروه «آوای مهر» اولین بار در بهار ۱۳۸۸ با حضور داوطلبانه مهارت­جویانی که کلاس ادبیات نمایشی را در بنیاد امید مهر گذرانده بودند تشکیل شد. به نظر می­رسد بعد از حدود ۲ سال فعالیت و حصول تجربیات و دستاوردهایی چند، و محک خوردن پیش­فرض­های اولیه، برای جمع بندی و توضیحات بیشتر در مورد گروه آوای مهر زمان مناسبی باشد. به ویژه آنکه اکنون امکان آن فراهم شده که در بنیاد نمایش اجرا شود و مهارت­جویان کلاسهای سایکودراما داشته باشند، و توضیحات زیر می­تواند خط تمایزی را که فعالیت­های گروه آوای مهر را مشخص می­کند، واضح­تر کند.

 

اول آنکه گروه آوای مهر یک گروه ادبی- نمایشی است و محور آن ادبیات و ساری و روان کردن آن در بین مهارت جویان به دلایلی است که در ادامه خواهد آمد. بنابراین گروه آوای مهر، گرچه جلسات نمایش­خوانی برگزار می­کند، هدف بازیگری نداشته و نخواهد داشت. بد نیست اشاره شود که امروزه نمایشنامه­خوانی حداقل در مملکت ما یکی از شاخه­های قدرتمند تئاتر محسوب می­شود. تئاتری که تجربه آن در اردوگاه­های جنگ جهانی دوم نشان داده حتی در سخت­ترین شرایط، که انسانها هر آنچه در آنها انسانی بوده را نزدیک بوده از کف بدهند، آنها را با هم مهربانتر می­کند، و نام «آوای مهر» نیز علاوه بر «بنیاد امید مهر»، اشاره به چنین حقیقتی دارد:

 

                                         تو برای وصل کردن آمدی      نی برای فصل کردن آمدی

 

دوم آنکه مسوؤل گروه روانپزشک است و در زمینه سایکودرام در بیمارستان روزبه تجربیاتی داشته است. آشنایی با ادبیات و حتی پاره­ای فعالیتهای ادبی، وی را به این فکر انداخت که شاید بتوان با تکیه بر ادبیات غنی زبان پارسی یک گروه ادبی- نمایشی برپا کرد که متضمن اهداف تربیتی باشد. به این ترتیب مفروضات غلط تئاتر درمانی از قبیل اینکه که “برای تخلیه هیجانی احتیاج به بازسازی عین موقعیت تروماتیک است” یا “اصولاً تخلیه هیجانی یا شناخت های خودآگاه از آن ربطی به درمان پیدا می­کند” یا حتی ادعاهای گزافی چون معرفی تئاتر درمانی به عنوان شرح زیبایی شناسانه آزادی (!)  یا کاوش علمی جهت دریافت حقیقت را نیز می توان کنار گذاشت.[۱] ضمن اینکه اصولاً هر نوع روش درمانی بر پایه این فرض قابل بحث (اگر نگوییم بی­پایه!) قرار دارد که انسانها در حوزه روح و روان به دو دسته بیمار و نیازمند درمان و سالم و بی­نیاز از درمان تقسیم می­شوند، در حالی که همانطور که فردوسی بزرگ می­گوید:

 

                         هنر بی­گهر خوار و زار است و سست                     به فرهـنگ  باشـد  روان  تـندرست

 

اگر صحبت از تندرستی روان است، همه انسانها نیازمند آنند، و راه آن نیز فرهنگ است. با فرهنگ است که روان انسان می«فرهنجد»(شیره­اش با فشار بیرون کشیده می­شود)، به یاری فرهنگ است که روان آدمی تربیت می­شود، تربیتی که هیچ روانی از آن بی­نیاز نیست. آن هم فرهنگی که در سرزمین ما و در زبان ما، حداقل در شکل مکتوبش، عمدتاً از راه گنجینه ادبی بی­مانندی انتقال می­یابد که حتی بر فرهنگ شفاهی نیز چیرگی دارد، به نحوی که بسیاری از ضرب­المثل­های فرهنگ شفاهی برگرفته از این میراث ادبی است.  بر چنین پایه­ای بوده که  محور کار در گروه «آوای مهر» بر پایه «ادبیات» قرار گرفته، چرا که همانطور که خود این کلمه نشان می­دهد، ادبیات ما در ذات خود با «ادب» و تربیت پیوندی ناگسستنی دارد. زیباترین و بُرنده­ترین سفارش­های تربیتی را در کتابهایی چون گلستان سعدی و مثنوی مولانا می­توان یافت، این ما هستیم که به ملل جهان «حقوق بشر» و «بنی آدم اعضای یکدیگرند» را آموخته­ایم، چیزی که اینجانب هر چه در ادبیات سایر ملل بدنبال آن گشتم، نیافتم، و اگر یافتم (مانند آنچه در ادبیات فرانسه در قصه­های تربیتی لافونتن دیده می­شود) اقتباسی ناقص از ادبیات خودمان بود (در مورد اخیر کلیله و دمنه و گلستان سعدی). ادبیات ما از نظر داشتن بار تربیتی و پرورشی اگر در ادبیات جهان بی­نظیر نباشد قاعدتاً کم نظیر است. حداقل کسی در این نکته که در زمینه شعر این ادبیات در ملل جهان جایگاه اول را دارد شکی نمی­تواند داشته باشد، و صد البته این از زبانی چند هزار ساله که بزرگترین حکیمان و دانشمندانش چون خیام و سهروردی نیز اندیشه­های خود را به شعر در آورده­اند، زبانی که مهمترین زبانهای زنده دنیا از هندوستان گرفته تا تمام زبانهای اروپایی از شکل باستانی آن (زبان پهلوی) ریشه گرفته­اند، هیچ جای تعجب ندارد. جای شگفتی و اسف بسیار دارد که امروزه این میراث عظیم به دست فراموشی سپرده شده و جای آن را کتابهایی بی­محتوا در زمینه روانشناسی گرفته است که ظاهراً به مصداق «مرغ همسایه غاز است» تنها برجستگی آنها این است که از آن سوی آبها آمده­اند و بی­محتوایی آنها هر چه زمان می­گذرد بیشتر خود را نشان می­دهد. فراموش نکنیم که هزار سال از نگارش شاهنامه فردوسی و صدها سال از نوشته شدن گلستان و مثنوی می­گذرد، و هنوز مطالب آنها تازگی خود را از دست نداده­ است و هر روز شگفتی بیشتری از آنها به ظهور می­رسد.

 

 اما در زمینه ادبیات نمایشی، اگر نخواهیم جنبه­های نمایشی قدرتمند آثاری چون شاهنامه فردوسی و خسرو و شیرین نظامی را در نظر بگیریم (که از قضا عمر شکل نمایشی شاهنامه به صورت نقالی از خود شاهنامه نیز بیشتر است)، بایستی بگوییم این شاخه در ادبیات ما نسبتاً جوان است، و تازه در دهه چهل شمسی با آثاری از غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی ( بطور دقیق با اجرای نمایش «بهترین بابای دنیا» از ساعدی به کارگردانی عزت الله انتظامی در سال ۱۳۴۴ در تالار ۲۵ شهریور)  آغاز می­شود. به همین جهت وقتی شعر را کنار می­گذاریم و به این شاخه می­رسیم، کارهای برجسته عمدتاً آنهایی هستند که از طریق ترجمه از ادبیات سایر ملل وارد زبان ما شده­اند، و خوشبختانه ترجمه­های درخشان کسانی چون شاهرخ مسکوب، کامران فانی و داریوش آشوری آثار سوفوکل و چخوف و شکسپیر را در اختیارمان قرار داده است.

 

سوم آنکه برای بهره­مندی تمام مهارت­جویان، گروه آوای مهر هر چند گاه یکبار جلسات عمومی دکلمه و نمایشنامه خوانی برگزار می­کند، و نمایشنامه خوانی در عین سهولت اجرا، در بین شاخه های نمایش بیشترین بار تربیتی را دارد (به این گفته دکتر مهین بهرامی داور نخستین جشنواره نمایشنامه خوانی در فرهنگسرای نیاوران (در سال ۱۳۸۳) توجه کنید: “نمایشنامه خوانی یک تربیت والای فرهنگی است[۲]” ). گروه آوای مهر نیز سعی بر این دارد که تنها و تنها از شاهکارهای ادبیات نمایشی استفاده کند تا این هدف به بهترین نحو حاصل شود. نگاهی به کارهای اجرا شده تاکنون (آنتیگون، شب به خیر مادر، زاغ و عقاب، سگ­ها و گرگ­ها و قصه دخترای ننه دریا و پریا و کارهای دردست اجرا یعنی بهترین بابای دنیا و چوب بدستهای ورزیل) خود بهترین شاهد این مدعاست.

 

چهارم آنکه بر مبنای هدف تربیتی پیش گفته و در کنار آن، در وهله اول این مهارت­جویان هستند که از طریق شعر یا نمایش خوانده شده، مجال بروز و ظهور می­یابند، نه شعر یا نمایش. هدف در درجه اول نه ارائه شعر یا نمایش، که ارائه توانمندی­های مهارت­جویان است. به همین جهت است که مسوؤل گروه سعی می­کند غیر از تقسیم نقش­ها، در بقیه مراحل آماده­سازی برای اجرا تنها نقش تسهیل کننده کار را ایفا کند و بگذارد مهارت­جویان آنطور که توانایی آن را دارند کار را پیش ببرند. اگر مهارت­جویی خواست قسمتی از کار را از بر کند، اگر خواست مواد اولیه بیشتری در اختیارش گذارده شود، اگر احتیاج به زمان بیشتری داشت این گروه است که از او تبعیت می­کند. بنابراین هیچ جبری در هیچ مرحله­ای در کار نیست و بالطبع به پیشنهادات مهارت­جویان در زمینه اجرا نیز توجه کافی می­شود. البته جز این هم نمی­تواند باشد چرا که گروه آوای مهر از افرادی تشکیل شده که پس از خاتمه دوره آموزشی خود در بنیاد امید مهر بطور داوطلب در فعالیت­های این گروه شرکت می­جویند. ما در گروه آوای مهر انسانها را به دو دسته نیازمند درمان و بی­نیاز از درمان تقسیم نمی­کنیم، و سعی می­کنیم تنها آنها را بر حسب نوع توانایی­ها و علاقه­هایشان ببینیم، و کار را بر این اساس بین آنها تقسیم کنیم. ما در گروه آوای مهر، آوای مهر و دوستی سر داده­ایم، و حداقل امید داریم این آوا برای کسی آزارنده نباشد، چه نیک می­دانیم که هر کار نویی، در ابتدا این گونه است.

 

                هرکو نکاشت مهر وز خوبی گلی نچید         در رهگذر بـاد نگـهبـان لالـه بـود                                                                                                                         

فرزام پروا



[۱] بگذریم از اینکه از نظر کسی مانند پیتر بروک تئاتر درمانی بدون حضور تماشاگر دنیایی هولناک و فوق العاده مخرب است و حتی بی ‌معنی (تئاتر درمانی و نمایش زندگی/ فیل جونز/ چیستا یثربی). همان پیتر بروکی که بدون اینکه بخواهد به رسم درمانگران با وضع اصطلاحات جدید بیشتر ابهام ایجاد کند اسم کتابش در مورد تئاتر را “فضای خالی” و “رازی در میان نیست” می‌گذارد! در ضمن مشخص نیست چه کسی مجوز این را صادر کرده که رازهای زندگی خصوصی افراد به اشتراک گذاشته شود؟

 

[۲] مقاله “نمایشنامه خوانی درست یعنی همین”/نوشته عطا صادقی/مجله شهر هشتم/مرداد ۸۶

بیشتر

برهم زننده بساط ظاهر بینان

شوپنهاور، برهم زننده بساط ظاهربینان

 

  کتاب «هملت» شکسپیر را می‌خواندم(پارسی از م. ش. ادیب سلطانی/ انتشارات نگاه/ ۱۳۸۹) و با خود گفتم چه خوبست روانپزشکان صحنه دوم از پرده دوم را، آنجا که پولونیوس می‌خواهد پی ببرد که آیا واقعا هملت دیوانه شده است یا اینکه خود را به دیوانگی زده است، بخوانند و با مطالب سطحی و کم مایه درسنامه‌های روانپزشکی مقایسه کنند و درسها بگیرند.

 

  همین احساس موقع خواندن  کتاب «در باب حکمت زندگی» شوپنهاور (ترجمه محمد مبشری/ انتشارات نیلوفر/ ۱۳۸۹) رخ داد. واقعا اگر این کتابها به برنامه‌های درسی اضافه شوند چه تحولی که رخ نخواهد داد.(البته این جمله زیادی خوش‌بینانه است!) شاید آن موقع یاد بگیریم شاد بودن را بقول آقای الهی قمشه‌ای بایستی یک «مقام» به حساب آورد، و انتظار اینکه این مقام تنها و تنها از یک دارو حاصل شود، و ما بخواهیم به همان زندگی متظاهرانه‌مان ادامه بدهیم، انتظار بیهوده‌ای باشد. شاید یاد بگیریم که «خوشبختی به آسانی دست یافتنی نیست: یافتن آن درون خود دشوار است و در جای دیگر ناممکن»(شامفور)[نقل قولها از اینجا به بعد از کتاب «در باب حکمت زندگی» است]. شاید بفهمیم ارسطو راست می‌گوید که «همه انسانهای برجسته، چه در حیطه فلسفه، چه در سیاست، چه در قلمرو هنر شاعری یا هنرهای  تجسمی انسانهایی افسرده‌اند». شاید این گفته ما را کمی به فکر فرو ببرد که«هر کس به همان اندازه که معاشرتی است، از نظر فکری فقیر و بطور کلی عامی است. زیرا آدمی در این جهان انتخابی چندان ندارد، جز اینکه میان تنهایی و فرومایگی یکی را برگزیند». شاید این برایمان در جامعه‌ای که روز به روز بیشتر در دام تظاهر گرفتار می‌شود تلنگری باشد که:«حماقت بزرگی است که آدمی به منظور برنده شدن در بیرون، در درون ببازد». شاید بفهمیم بر خلاف آنچه که فکر می‌کردیم:«در همه طبیعت قابلیت رنج کشیدن نیز بر حسب درجه شعور افزایش می‌یابد، در نتیجه در اشخاص بسیار باشعور به بالاترین درجه می‌رسد.» شاید در جامعه‌ای که حرف اول را گناه اول یعنی حرص و آز می‌زند شنیدن چنین جمله‌ای از لوسیان برآشوبنده باشد:«غنای روح تنها ثروت حقیقی است، باقی ثروتها همه بیشتر موجب زیانند تا سود.» شاید دریابیم:«هیچ لذتی جز آموختن اعتبار ندارد.» شاید بخواهیم به این گفته احترام بگذاریم که:«امساک در خوردن سلامت بدن را تضمین می‌کند، و امساک در معاشرت، سلامت روان را.» شاید جا بخوریم از اینکه شوپنهاور بزرگ می‌گوید:«هیچ کس را به خاطر رفتار غرور‌آمیز و بی‌اعتنایی اندک از دست نمی‌دهیم، بلکه به این علت که رفتاری بیش از اندازه دوستانه و فروتنانه از ما دیده است.» و درنهایت این کلام آتشین و موجز که راه را برای هرگونه زیاده گویی می‌بندد:«نه عشق ورزیدن، نه نفرت داشتن، نیمی از حکمت زندگی است و نه چیزی گفتن، نه چیزی را باور کردن نیم دیگر آن. البته باید به جهانی که در آن بکار بستن این قواعد… ضروری است پشت کرد».

 

حیفم می‌آید بعد از این جمله چیز دیگری بنویسم. فقط یاد اینشتن می‌افتم، یاد آن روح بزرگی که می‌گفت:« «من به معنای واقعی کلمه یک مسافر تنها هستم… بدون شک چنین فردی قسمتی از بی‌گناهی و لاقیدی خود را از دست می‌دهد اما از سوی دیگر وی در سطحی وسیع از وابستگی به نقطه نظرات، عادت‌ها و قضاوت‌های دیگران رهاست و از وسوسه ساختن آرامش درونی خود بر اساس این اصول لرزان و نا‌امن خودداری می‌کند.»

بیشتر

درخت ارغوان و همانندسازی!؟

(از تاریخچه تکوین روان‌پزشکی نوین در ایران- تألیف دکتر هاراطون داویدیان/انتشارات ارجمند)

 

در گوشه جنوب شرقی ساختمان مرکزی بیمارستان (روانپزشکی ) روزبه درخت ارغوانی بود کهن‌سال و زیبا، شاخه‌های جوانی از ریشه درخت جوانه زده قد کشیده و بر زیبایی آن افزوده بودند، تنه درخت رو به خشک شدن نهاده بود. باغبانان بیمارستان تصمیم داشتند تنه درخت را قطع کنند. در یک روز پائیزی باغبانان اره به دست مشغول کار شدند. چند قدم دورتر، زیر درخت دیگری، بیمار مردی چمباتمه زده سرش را با دو دست محکم گرفته بود و گریه کنان التماس می‌کرد که «نبرید؛ گردنم را نبرید!»

بیشتر