سونات ۱۱۶

سونات ۱۱۶ [ویلیام شکسپیر ۱۶۱۶-۱۵۶۴]

 

در ازدواج دلهای پاک

 

مرا سنگ انداز مپندار.

 

عشق، عشق نیست

 

که به هر بادی جامه عوض کند

 

یا که به هر تیغی سر اندازد:

 

آه، نه، عشق، داغ جاودان است

 

که توفان و بوران را هیچ می‌گیرد؛

 

عشق ستاره هر آواره گریزپایی است، هر نعره‌ی تنهایی

 

قدرش ناشناس، اوجش بر آسمان.

 

عشق مقهور زمانه نیست،

 

هر چند لبان لعل و گونه‌های سرخ

 

در گردش پرگارش

 

گرفتار داس آن شوند؛

 

عشق از گذران ساعات و لحظه‌ها جامه عوض نمی‌کند،

 

و دارایی‌اش را در آغوش می‌کشد، تا روز محشر.

 

اگر این نبود، اگر مرا یقینی نبود

 

کاغذ را سیاه نمی‌کردم

 

یا که هیچ کس عاشق نمی‌شد.

 

 

۱۳/۷/۹۰  هنزک بیشتر

مقصود از وجود عالم…

شمس: 

 

  مقصود از وجود عالم ملاقات دو دوست بود…

 

خوب گویم و خوش گویم. از اندرون روشن و منورم. آبی بودم، بر خود می­جوشیدم و می­پیچیدم و بوی می­گرفتم، تا وجود مولانا بر من زد، روان شد. اکنون می­رود خوش و تازه و خرم.

 

 

 

مولانا:

 

 این بار، شما از سخن شمس‌الدین ذوق بیشتر خواهید یافتن. زیرا که بادبانِ کشتیِ وجودِ مرد اعتقاد است. چون بادبان باشد، باد وی را به جای عظیم برد و چون بادبان نباشد، سخن باد باشد. خوش است عاشق و معشوق، میان ایشان، بی‌تکلفی محض. این همه تکلف‌ها برای غیر است. هر چیز که غیر عشق است، بر او حرام است.

 

(برگرفته از برگ مهرهای شماره ۱ و ۸ – منبع: مقالات شمس و مقالات مولانا/ تصحیح جعفر مدرس صادقی/ نشر مرکز)

 

 

بیشتر

آوای جانها بر آبها

آوای جانها بر آبها (یوهان ولفگانگ فون گوته ۱۸۳۲ ۱۷۴۹ )

 

 

 

جان آدمی، همان آب است

 

از آسمان آید و

 

                    به آسمان رود

 

                                        و باز بر زمین…

 

بسان بتی عیار

 

                    هر زمان به شکلی.

 

 

 

بر صخره سراشیب

 

آب ناب، کفان و غران

 

افشان می‌شود

 

ابر وار

 

بر صخره صاف

 

حرمت می‌یابد

 

شناور، پنهان و زمزمه‌گر

 

تا اعماق.

 

 

 

 

 

باد

 

عاشق زمزمه‌گر موج

 

موج را از اعماق

 

شکار می‌کند.

 

 

 

 

 

جان آدمی، چون موج!

 

راه آدمی، چون باد!

 

 

 

 

 

ترجمه از فرزام پروا/ شهریور ۹۰

بیشتر

فردوسی، هماره فردوسی

در مقام فردوسی(درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی/ سعید حمیدیان/ انتشارات ناهید/۱۳۸۳)

 

 

اگر فردوسی را حکیم باید نامید بیش و پیش از هر چیز از لحاظ شناخت زوایای حیات انسانی و درک و تبیین مجموعه در هم تنیده ای از عناصر ناسازگاری است که سازواره حیات را تشکیل میدهد, یعنی همان شطحیه حیات, و تامل در سرشت بن بستهای زندگی بشری یا موقعیت های تراژیک آن و دست یافتن بر نگرش منسجم و جهت دار درباره اغراض و غایات حیات بشری است که ویژه خود اوست؛ نگرشی که تنها حاصل نظر نیست بدین معنی که ژرفنای موقعیتهای سخت پیچیده مخمصه آمیز زندگی را زیسته و آمیزه جدایی ناپذیر تضادهای حیات را در درون خویش تجربه کرده و آنگاه حاصل این تجربه ها را در هیات داستانها یا تیپهایی که به نظر نمیرسد قالب اولیه آنها از عمق و دقتی بدین اندازه برخوردار بوده باشد تجسم بخشیده است…

 

به نظر میرسد شخصیت راستین او در اندیشه همیشگی و درد آلود او درباره چیستی و چگونگی آن تندباد ناگهانی است که از کنجی بر میآید و ترنج نارسیده را بر خاک میZافگند و یا آنچه منجر به بن بست ناگشودنی در داستان رستم و اسفندیار میشود و یا آنچه بنیاد بن بست درونی او را در قضایای نبرد ایرانیان و تازیان تشکیل میدهد و امثال این زخمهای التیام ناپذیر. مگر نه این است که خرد و خرد گرایی خود علت العلل زخمهای اوست؟

بیشتر