خواجه عبدالله انصاری در مورد مردمان خارج از خوارزم

می پندارند که دارند

باش تا پرده بردارند.

بیشتر

تئاتر به کدام بیماری بیشتر شباهت دارد؟!!!

اگر از آنتونن آرتو می پرسیدید قطعا این جواب را می شنیدید: طاعون!!

به این قسمت از مقاله فوق العاده  آرتو به نام تئاتر و طاعون توجه کنید(از کتاب فرهنگ تئاتر و طاعون / ترجمه جلایل ستاری / نشر مرکز ۱۳۹۰):

…تئاتر گره کشاکش‌ها را می‌گشاید، نیروها را آزاد و رها می‌کند، امکاناتی بر می‌انگیزد و اگر این امکانات و قوا ظلمانی‌اند، گناه آن به گردن طاعون و تئاتر نیست، بلکه به گردن زندگی است.

توجه نداریم که زندگی، آنگونه که هست و آنگونه که برای ما ساخته و پرداخته شده است، موجبات انگیزش و شوریدگی بسیار فراهم آورده در اختیارمان می‌نهد. پس همانگونه که در طاعون، دمل عظیمی چه اخلاقی و چه اجتماعی سرباز می‌کند و تخلیه می‌شود، تئاتر نیز برای تخلیه دمل‌ها به صورت جمعی، خلق شده است…

تئاتر چون طاعون، بحرانی است که با مرگ و یا درمان و بهبودی، پایان می‌یابد و طاعون بیماری‌ای برتر از دیگر بیماری‌هاست، زیرا بحرانی کامل و تمام‌عیار است که عاقبتش، چیزی جز مرگ یا پاکسازی و تصفیه‌ای نهایی نیست. همانگونه تئاتر نیز به مثابه‌ی درد و بیماری است زیرا تعادل غایی و نهایی‌ایست که بی‌ویرانگری و تخریب به دست نمی‌آید. تئاتر ذهن یا روح را به هذیانی فرامی‌خواند که نیروهایش را برمی‌انگیزند و سرانجام از دیدگاه انسانی ملاحظه می‌توان کرد که تئاتر چون طاعون، تأثیری سودبخش و خیرخواهانه دارد، زیرا انسان‌ها را وادار می‌کند که خود را همانگونه که هستند ببینند و نقاب از چهره‌شان بر می‌گیرد و  دروغ و پستی و دورویی و ریاکاری و سالوس را بر آفتاب می‌اندازد و ماندگی و جمود خفقان‌آور ماده را که حتی دامنگیر روشن‌ترین حواس نیز می‌شود، تکان می‌دهد و به تحرک وامی‌دارد و بر جماعات، قدرت ظلمانی و قوت پنهانشان را مکشوف می‌سازد و بدینگونه دعوت‌شان می‌کند که با نگرش و وجه نظری قهرمانی و والا با سرنوشت روبرو شوند که اگر این آگاهی حاصل نمی‌آمد هرگز قادر به انجام دادن چنین کاری نبودند…

 

بیشتر

شهرها و خاطره ۲(از مجموعه شهرهای بی نشان)

چون مردی برای مدتهای مدید در سرزمینهای وحشی براند در­می­یابد که دلش برای یک شهر لک زده است. در نهایت کارش به ایزیدوره می­افتد، شهری که در آن ساختمانها، پلکانهایی مارپیچ دارند که به صدفهای مارپیچ مزین شده­اند، جایی که بهترین تلسکوپها و ویولونها ساخته می­شوند، جایی که تازه واردی که بین دو زن مردد است همواره زن سومی می­بیند، جایی که قاپ بازان خروس جنگی­ها را به کناری می نهند و به مهلکه نزاعی خونین در می­افتند. او آن زمان که دلش برای شهری لک زده بود به همه این چیزها فکر می­کرد. بنابراین ایزیدوره شهر رؤیاهای اوست: با یک تفاوت. او در شهر رؤیاهایش مردی جوان بود و اکنون که به ایزیدوره رسیده، گرد پیری بر او نشسته است. در میدان شهر دیواری هست که مرد بر آن نشسته و جوانانی را می­بیند که از کنارش می­گذرند؛ او با آنها در یک ردیف نشسته است. شوق از قبل به خاطره­ای بدل گشته است. بیشتر

کودکی که زنجیر می‌خواست…(بخش دوم)

«چی دوس داری؟»

«زنجیر…»

البته اگر کسی وضع سابق این کودک را می‌دانست، از پاسخ او خوشحال می‌شد، چرا که سالیانی بود که این کودک هیچ کلمه‌ای را بر زبان نمی‌آورد.

بیایید این پرسش و پاسخ را لحظه‌ای کنار بگذاریم و برگردیم به ۵ سال پیش از این که برای اولین بار مادر این کودک او را پیش روانپزشک آورد: مادر آمده است و اظهار می‌کند که مدتی است پسر کوچکش با هیچ کس حرف نمی‌زند، در حالی که پیش از این نه تنها هیچ مشکلی در حرف زدن نداشته بلکه در مدرسه شاگرد اول بوده است. در بدو امر آنچه توجه دکتر را جلب می‌کند ترس شدیدی است که این کودک دارد، بطوری که تماس چشمی برقرار نمی‌کند و وقتی دکتر در صندلی خود جابجا می‌شود، او از بیم کتک خوردن خود را جمع می‌کند. مادر می‌گوید گاهی او در تنهایی آوازهای نامفهومی می‌خواند. خواهران او می‌گویند:« غلامرضا گنا شده.»[گنا در لفظ جنوبی برای فرد مجنون بکار می‌رود.] مادر حاضر نیست توضیح بیشتری بدهد، اما بالاخره تحت فشار آشکار می‌کند که پدر این کودک که سالها قبل در حادثه رانندگی دچار ضربه مغزی شده، دیگر قادر به کنترل خشم خود نیست و هر از چند گاهی کودک را بشدت با شلنگ تنبیه می‌کند. پرستاری بیمارستان و متعاقب آن نیروی انتظامی از این کودک‌آزاری باخبر می‌شوند و می‌گویند در این رابطه اقداماتی انجام خواهند داد. مادر و پسر می‌روند. مدتها می‌گذرد و خبری از آنها نمی‌شود.

دکتر از احوال این پسر جویا می‌شود و متوجه می‌شود دیگر مدتی است پدرش مادر او را از خانه بیرون کرده و آن دو از هم جدا شده‌اند و پدر پسر را به یکی از مراکز بهزیستی که مخصوص نگهداری از کودکان عقب مانده ذهنی است سپرده است. او به آن مرکز بهزیستی می‌رود. پسر با دیدن دکتر و در پاسخ به او چند کلمه‌ای را که دکتر از او می‌خواهد می‌نویسد. کارکنان مرکز بهزیستی بهت زده می‌شوند: «او چطور می‌نویسد؟ مگر این کودک عقب‌مانده ذهنی نیست؟ یک کلمه هم که حرف نمی‌زد!». مرکزی برای مراقبت از این کودک وجود ندارد. صحبت با هیچ‌یک از فامیلهای کودک نیز در مورد نگهداری از او فایده‌ای ندارد. لاجرم با پدر کودک صحبت می‌کنند، و قرار می‌شود او کودک را به خانه ببرد و هرماه او را پیش دکتر بیاورد و خودش هم تحت درمان دارویی قرار بگیرد.

کم کم کودک شروع به صحبت می‌کند، اما چون خواب‌رفته‌ای که چند سال از زندگی‌اش را در زیر زمین و در میان مردگان گذرانده است. اکنون او ۱۴ سال دارد و به مدرسه می‌رود اما با عواطف و شخصیت و حالات یک کودک ۷- ۸ ساله. کودکی که بالاترین آرزویش زنجیر است. کودکی که سایه مرگ روح خود را تا دم مرگ حمل خواهد کرد.

 قوانین حمایت از حقوق کودک در این مورد چه می گویند؟! 

بیشتر

حقبقت درخت

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال، دیگر وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

… (فروغ)

 

«بیماری» می گوید:

هزار اصله درخت سوخته… یعنی هزار بار می خواهند دل مرا بسوزانند…

بله! درست است! کسانی که توسط جامعه بشری انگ و ننگ بیمار بودن را دریافت می کنند کسانی هستند که از چیزهایی سخن می گویند که شاعران بعد از عمری سلوک شاعرانه توانایی گفتنشان را پیدا می کنند!

بیشتر

آیا واقعاً بستری بیماران روانپزشکی همیشه از روی ضرورت است؟!

بیمارستانهای روانپزشکی در مواردی، بخصوص وقتی پای جان بیمار در میان است، می‌توانند زندگی بیماران را نجات دهند؛ گاهی مصرف مراقبت شده دارو به بیمار کمک می‌کند تا از فاز خودکشی بیرون آمده و دوباره به اجتماع برگردد. اما بیمارستانها بطور عموم، بخصوص بیمارستانهای روانپزشکی، که در آنها مسأله انگ بیماری خیلی اهمیت پیدا می‌کند، نقشی متضاد و بیماریزا هم می‌توانند ایفا کنند. بارها در طی کار درمانی به بیمارانی بر می‌خوریم که با وجود بهبود قابل ملاحظه علائم، به راحتی از بیماری خود، که با آن می‌توانند توجه اطرافیان را به خود جلب کنند، «دل» نمی‌کنند. حال فرض کنید همین دسته از بیماران، در بیمارستان هم بستری شوند، و رفتارهای سایر بیماران را هم ببینند، و انگ بیماری را هم بخورند، آن وقت چه بر سرشان خواهد آمد؟ به همین خاطر است که سالهاست که در غرب مسأله «موسسه‌زدگی» مطرح شده است: مشخص شده بستری‌های خصوصاً طولانی‌مدت، ناتوانی ناشی از بیماری را در فرد افزایش می‌دهند و سبب فقدان تحریکات اجتماعی، بطالت و کسالت بیشتر بیمار می‌گردند و شکل یکنواختی به بیماری او می‌دهند که مسوولیت تصمیم‌گیری برای امور شخصی را از او سلب می‌نماید.[۱]بطوری که امروزه یکی از اصول لازم برای ارائه خدمات روانپزشکی این است که درمان بیماران حتی الامکان در خارج از بیمارستان و حتی‌المقدور در نزدیکی محل سکونت بیماران انجام شود.[۲]بخصوص آنکه ثابت شده داروهای روانپزشکی جدید نیاز به بستری شدن بسیاری از بیماران را کاهش می‌دهند.

تجربه سالها کار در شهرستانی که بیمارستانی جهت بستری بیماران نداشت به من آموخت که در مورد بسیاری از بستری‌ها باید بطور جدی این سوال را مطرح کرد که این کار به سود چه کسی دارد انجام می‌گیرد؟ سود بیماران، سود پزشکان یا سود دانشجویانی که می‌خواهند در مورد بیماریهای روانپزشکی اطلاعاتی کسب کنند؟! بحث در مورد انجام کارهایی چون الکتروشوک در مواردی که مطمئنا فایده ای به حال بیمار ندارد را به فرصت دیگری موکول می کنم.



[۱] روانپزشکی آکسفورد / مایکل گلدر و دیگران / ترجمه دکتر محسن ارجمند و دکتر مجید صادقی / انتشارات ارجمند

[۲] همان منبع

بیشتر

از یکی از نامه های چخوف

طبابت همسر قانونی من است و ادبیات معشوقه ام. وقتی یکی جانم را به لب میرساند  شب را با آن دیگری سر می کنم. این از نظر من اخلاقی نیست   اما در عوض کسالت آور هم نیست. در ضمن عهد شکنی ام چیزی از هیچکدامشان نمی کاهد. اگر طبابت نبود   شاید در اوقات فراغت    افکار زایدم را به ندرت وقف ادبیات می کردم. من فاقد انضباطم.

 

[چخوف در قالب تصویر / پتر اوربان / ترجمه سهراب برازش / نشر نی ۱۳۹۰]

بیشتر

سیرانو از زبان کالوینو (نویسنده شهرهای بی نشان)

کالوینو در مقاله «سیرانو بر روی ماه» [کتاب چرا باید کلاسیک ها را خواند / ترجمه آزیتا همپارتیان / نشر قطره ] قسمتی از کتاب « داستان مضحک احوالات و امپراطوری های ماه» نوشته سیرانو را آورده که نقل آن خالی از لطف نیست (در ضمن معلوم میکند چرا سیرانو سرش را بر باد داده است – زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ):

ساکنان اشراف زاده ماه عریان از خانه بیرون می آیند و انگار که کافی نباشد   به کمر آویزه ای برنجی به شکل آلت مردانه می آویزند.

«به میزبان کوچک خود گفتم: این رسم به نظر عجیب می آید    چرا که در جهان ما   حمل شمشیر نشانه اشرافیت است.» او بی آنکه تحت تاثیر قرار بگیرد گفت :«اوه    آدم کوچولی من    وه که بزرگان دنیای شما    چقدر دیوانه اند که وسیله ای را که شاخص جلاد است و فقط برای نابودی ما ساخته شده  و خلاصه دشمن همه ی زندگان است با افتخار به نمایش می گذاریند! و در عوض عضوی را پنهان می کنند که بدون آن ما از بی جانان خواهیم بود: پرومته ی هر حیوان و جبران کننده ی خستگی ناپذیر ضعف های طبیعت! سرزمین نگون بختی است   آنجا که نشانه های تولید مثل زشت و پلید انگاشته می شوند و نشانه های نابودی افتخار آمیز! با این حال شما این عضو را شرمگاه می نامید     گویی چیزی پرشکوه تر از زندگی دادن وجود دارد و هیچ چیز پست تر از گرفتن آن .»   

بیشتر

جهان ارواح

من از جهان ارواح می‌آیم

اینجا «همه‌چی آرام است، همه کس خوشحال است»

کس به گرده نانی کوچک

                            بهمنی از رشک نمی‌بارد

کس با کس دشمن نیست

                          دشمنی کار تن است، کار جسد…

 

ای اجساد پوسیده تا استخوان!

                         نفرت بورزید، کامرانی کنید

                                       هر چند خوشکامی شما

                                                  نابودی ارواح نازکتان است!

بر آن سمند خوش‌زین

                        می‌نشینید و سفر می‌کنید

                                                   ماه به ماه

و آن را

               به خرکی چموش و لنگ

                                           می‌فروشید

                                                           به ثمن بخس!

آخر مگر…

 

بین ارواح

                     همهمه‌ای افتاد

                           (نه! آنان چون شمایان همدیگر را نمی‌درند.)

همهمه‌ای با اشارتی به لب

            با اشارتی به سکوت

            با اشارتی به حریم:

              «خاموش!

               بگذار سرزمین تن‌ها

              شرم‌زده‌ی بهت‌های ناشگفته خویش باشند

              شرم‌زده‌ی خوابهای سیاه دهشت…»

      ای دوست!

      ای وطن!

      ای بی‌تن!

بیشتر

کودکی که زنجیر می‌خواست…

«چی دوس داری؟»

«زنجیر…»

گفتگوی بالا نه مربوط به بازی عمو زنجیرباف است و نه قطعه‌ای از یک نمایش کمدی. این گفتگویی واقعی است که در بیمارستانی در یکی از استانهای جنوبی کشور بین یک روانپزشک و یک کودک ۱۴ ساله اتفاق افتاده است. روانپزشک با مشاهده وضع نزار کودک از سر دلسوزی می‌پرسد: «چی دوست داری برایت بگیرم؟» و کودک پاسخ می‌دهد: «زنجیر… بابام منو با زنجیر می‌بست…»

بیشتر