برهم زننده بساط ظاهر بینان

شوپنهاور، برهم زننده بساط ظاهربینان

 

  کتاب «هملت» شکسپیر را می‌خواندم(پارسی از م. ش. ادیب سلطانی/ انتشارات نگاه/ ۱۳۸۹) و با خود گفتم چه خوبست روانپزشکان صحنه دوم از پرده دوم را، آنجا که پولونیوس می‌خواهد پی ببرد که آیا واقعا هملت دیوانه شده است یا اینکه خود را به دیوانگی زده است، بخوانند و با مطالب سطحی و کم مایه درسنامه‌های روانپزشکی مقایسه کنند و درسها بگیرند.

 

  همین احساس موقع خواندن  کتاب «در باب حکمت زندگی» شوپنهاور (ترجمه محمد مبشری/ انتشارات نیلوفر/ ۱۳۸۹) رخ داد. واقعا اگر این کتابها به برنامه‌های درسی اضافه شوند چه تحولی که رخ نخواهد داد.(البته این جمله زیادی خوش‌بینانه است!) شاید آن موقع یاد بگیریم شاد بودن را بقول آقای الهی قمشه‌ای بایستی یک «مقام» به حساب آورد، و انتظار اینکه این مقام تنها و تنها از یک دارو حاصل شود، و ما بخواهیم به همان زندگی متظاهرانه‌مان ادامه بدهیم، انتظار بیهوده‌ای باشد. شاید یاد بگیریم که «خوشبختی به آسانی دست یافتنی نیست: یافتن آن درون خود دشوار است و در جای دیگر ناممکن»(شامفور)[نقل قولها از اینجا به بعد از کتاب «در باب حکمت زندگی» است]. شاید بفهمیم ارسطو راست می‌گوید که «همه انسانهای برجسته، چه در حیطه فلسفه، چه در سیاست، چه در قلمرو هنر شاعری یا هنرهای  تجسمی انسانهایی افسرده‌اند». شاید این گفته ما را کمی به فکر فرو ببرد که«هر کس به همان اندازه که معاشرتی است، از نظر فکری فقیر و بطور کلی عامی است. زیرا آدمی در این جهان انتخابی چندان ندارد، جز اینکه میان تنهایی و فرومایگی یکی را برگزیند». شاید این برایمان در جامعه‌ای که روز به روز بیشتر در دام تظاهر گرفتار می‌شود تلنگری باشد که:«حماقت بزرگی است که آدمی به منظور برنده شدن در بیرون، در درون ببازد». شاید بفهمیم بر خلاف آنچه که فکر می‌کردیم:«در همه طبیعت قابلیت رنج کشیدن نیز بر حسب درجه شعور افزایش می‌یابد، در نتیجه در اشخاص بسیار باشعور به بالاترین درجه می‌رسد.» شاید در جامعه‌ای که حرف اول را گناه اول یعنی حرص و آز می‌زند شنیدن چنین جمله‌ای از لوسیان برآشوبنده باشد:«غنای روح تنها ثروت حقیقی است، باقی ثروتها همه بیشتر موجب زیانند تا سود.» شاید دریابیم:«هیچ لذتی جز آموختن اعتبار ندارد.» شاید بخواهیم به این گفته احترام بگذاریم که:«امساک در خوردن سلامت بدن را تضمین می‌کند، و امساک در معاشرت، سلامت روان را.» شاید جا بخوریم از اینکه شوپنهاور بزرگ می‌گوید:«هیچ کس را به خاطر رفتار غرور‌آمیز و بی‌اعتنایی اندک از دست نمی‌دهیم، بلکه به این علت که رفتاری بیش از اندازه دوستانه و فروتنانه از ما دیده است.» و درنهایت این کلام آتشین و موجز که راه را برای هرگونه زیاده گویی می‌بندد:«نه عشق ورزیدن، نه نفرت داشتن، نیمی از حکمت زندگی است و نه چیزی گفتن، نه چیزی را باور کردن نیم دیگر آن. البته باید به جهانی که در آن بکار بستن این قواعد… ضروری است پشت کرد».

 

حیفم می‌آید بعد از این جمله چیز دیگری بنویسم. فقط یاد اینشتن می‌افتم، یاد آن روح بزرگی که می‌گفت:« «من به معنای واقعی کلمه یک مسافر تنها هستم… بدون شک چنین فردی قسمتی از بی‌گناهی و لاقیدی خود را از دست می‌دهد اما از سوی دیگر وی در سطحی وسیع از وابستگی به نقطه نظرات، عادت‌ها و قضاوت‌های دیگران رهاست و از وسوسه ساختن آرامش درونی خود بر اساس این اصول لرزان و نا‌امن خودداری می‌کند.»

بیشتر

درخت ارغوان و همانندسازی!؟

(از تاریخچه تکوین روان‌پزشکی نوین در ایران- تألیف دکتر هاراطون داویدیان/انتشارات ارجمند)

 

در گوشه جنوب شرقی ساختمان مرکزی بیمارستان (روانپزشکی ) روزبه درخت ارغوانی بود کهن‌سال و زیبا، شاخه‌های جوانی از ریشه درخت جوانه زده قد کشیده و بر زیبایی آن افزوده بودند، تنه درخت رو به خشک شدن نهاده بود. باغبانان بیمارستان تصمیم داشتند تنه درخت را قطع کنند. در یک روز پائیزی باغبانان اره به دست مشغول کار شدند. چند قدم دورتر، زیر درخت دیگری، بیمار مردی چمباتمه زده سرش را با دو دست محکم گرفته بود و گریه کنان التماس می‌کرد که «نبرید؛ گردنم را نبرید!»

بیشتر

پیش در آمد

طرفه شهری است آن حلب و خانه‌ها و راه.

 

 خوش می‌نگرم،

 

سر کنگره‌ها می‌بینم.

 

 فرو می‌نگرم، عالمی و خندق.

 

شمس؛ مقالات

 

 

 

 

 

بجای پیش در آمد[۱] مترجم

 

     هفت پیکر در او نگاشته خوب         هر یکی زان به کشوری منسوب

 

     دختر رای هند فورک نام               پیکری خوب‌تر ز ماه تمام

 

     دخت خاقان به نام یعماناز              فتنه‌ی لعبتان چین و طراز

 

     دخت خوارزم شاه، ناز پری             خوش خرامی بسان کبک دری

 

     دخت سقلاب شاه، نسرین نوش       ترک چینی، طراز رومی‌پوش

 

     دختر شاه مغرب، آذریون               آفتابی چو ماه روزافزون

 

     دختر قیصر همایون رای                هم همایون و هم به نام همای

 

     دخت کسری ز نسل کیکاووس        درستی نام و خوب چون طاووس[۲]

 

  «بهرام شاه تصویر هفت شاهزاده خانم را می‌بیند و یکباره عاشق هر هفت تن می‌شود. هر یک دختر پادشاهی از هفت اقلیم است؛ بهرام به خواستگاری یکایک‌شان می‌فرستد و با آن‌ها ازدواج می‌کند. پس دستور می‌دهد هفت عمارت بسازند، هر یک به رنگی و مطابق «سرشت هفت سیاره». هر یک شاهزاده خانم هفت اقلیم، صاحب یک عمارت، یک رنگ، یک سیاره و یک روز هفته خواهد بود؛ پادشاه دیداری هفتگی با هر یک از همسرانش خواهد داشت و حکایتی به صدای او خواهد شنید. جامه‌های پادشاه به رنگ سیاره‌ی آن روز خواهد بود و داستان‌هایی که همسران تعریف خواهند کرد سایه روشن و خصلت سیاره‌ی مربوط را خواهد داشت»[۳].

 

  و حالا کالوینویی که شیفته هفت پیکر نظامی است و اینگونه از آن داد سخن می‌دهد، دست به قلم می‌شود و از زبان هموطنش مارکوپولو ما را به دیدار شاهزادگانی از مشرق زمین می‌برد، شاهزادگانی که این بار نه هفت تن و هفت شهر که پنجاه تن و پنجاه شهرند[۴]و شهرهایی که طبعاً برای ما آشناترند تا کالوینو و مارکو؛ شهرهایی که هر یک عمارتی و رنگی و سیاره‌ای و روزگاری دارند. حاصل کتابی است که «هر بازخوانی‌اش کشفی است همانند خواندن نخستین بار»[۵] و «چون طلسمات کهن خود را معادلی برای جهان معرفی می‌کند»[۶] و « اثری است که نمی‌توانیم در برابرش بی‌تفاوت بمانیم و یاری‌مان می‌دهد که از طریق آن و احتمالا در تضاد با آن خود را تعریف کنیم»[۷]، یعنی دقیقاً ویژگی‌هایی را دارد که کالوینو در مورد آثار کلاسیک قائل است. اما آنچه کالوینو در مورد آثار کلاسیک تصریح نمی‌کند و آن را بطور تلویحی با مثالهایی[۸] که از آثار کلاسیک زده بیان می‌‌کند این است که آثار کلاسیک هر یک سلوکی معنوی هستند در جانمان به سرزمینهای ناشناخته، و با این تعریف آخر چه بسا باید گفت کتاب شهرهای بی‌نشان کالوینو از هر کتاب کلاسیکی کلاسیک‌تر است…[از اینجا از ترس سرقت ادبی قسمتی از مطلب را که لب مطلب هم هست سانسور کردم!]

 

    هر ترجمه نوعی خوانش است، پس چه باک از خوانشی جدید بویژه هنگامی که می‌دانی برخی خوانشهای قدیم به ترکستان[۱۴] زده­اند و ترکستان متأسفانه در فهرست مارکو جایی ندارد. اگر شهر خودتان را در فهرست مارکو پیدا کردید برایم بنویسید. برای من تمام شهرها آشنا بودند، ولی فقط توانستم با قطعیت یک شهر را شناسایی کنم: تهران، یا الگورا، یا شاید هم…

 

   در انتها اشاره کنم که به تصور من، از این کتاب بیشتر کسانی طرف می‌بندند که جانشان تمام عمر در یک شهر منجمد نشده است. اینان شهرهای مارکو را بسیار آشنا می‌یابند، فقط شاید نام شهرها را فراموش کرده باشند. البته دغدغه‌ای هم از این بابت نداشته باشند چون کالوینو هم در برگردان نام شهرها از لبان مارکو به زبان ایتالیایی، نه تنها دچار خطاهایی شده است، بلکه گاه برای شرح معنی یک بیت شعر مجبور شده به شرح و بسطی طولانی بپردازد (ایراد از او نیست، از زبان ایتالیایی است که در مصاف با زبان فارسی، کشش‌اش همینقدر است[۱۵]!). اگر در پانوشتهای کتاب ارجاعات فراوانی به شعر حافظ و آثار نمایشی بزرگ وجود دارد، از باب یادآوری این نکته است که قویترین آثار زبانی و کلامی، که اعجازی به نام ایجاز نیز مسلح باشند، همواره یا به صورت شعر هستند یا به صورت نمایشنامه، و اگر اثر دیگری چون این اثر، قدرتمند از آب در می‌آید بدلیل این است که بر چنان پایه‌های عظیمی ایستاده است.

 

امیدوارم از خواندن این کتاب که داستان «جان» آدمی است لذت ببرید که بقول داریوش شایگان: «معماری همیشه در ارتباط با یک رؤیا، یک آرمانشهر و یا یک تخیل انجام گرفته است و هر محتوای فضایی با شیوه‌ای از زندگی، با نحوه‌ای از شناخت و حتی می‌توان گفت با شیوه‌ای از حضور همراه است… آنچه از حیث فیزیکی در نظام محسوس ممکن نیست، در مقیاس جان امکان‌پذیر است. روان، مانند فضای خیال می‌تواند آشتی‌ناپذیرها را بر هم منطبق سازد، مانعه الجمع‌ها را درهم آمیزد… و ما را به فضای هر چه لطیف‌تر رهنمون شود، به فضاهایی که شاعران و عارفان در سیر و سلوکهای خویش در «مدینه‌های تمثیلی» بر ما مکشوف می‌سازند.»[۱۶]

 

باز»گردانی را به زبان فارسی (که به نظرم حداقل در این مورد کلمه مناسب‌تری از برگردان یا ترجمه است) به گروه ادبی- نمایشی آوای مهر، این روانْ‌جانانِ ساکن شهر «وفا»تقدیم می‌کنم. خدا بلای طاعون را هر چه زودتر از این شهر بگرداند، که اندک نفوسی بیشتر از ساکنان آن باقی نمانده‌اند. امیدوارم این شهر به سرنوشت شهر «مهر» دچار نشود که سالیان سال است تقریبا خالی از سکنه‌‌ است. آری، گران‌جانان، برخلاف آنچه ممکن است از نامشان به نظر برسد، به آسانی جایی بند نمی‌شوند.

 

 آن به که سخن را کوتاه کنیم و آن را با شعری در ستایش سخن  از هفت پیکر نظامی به پایان ‌بریم:

 

                         ز آفرینش نزاد مادر کُن     هیچ فرزند خوبتر ز سخُن

 

                                                                              

 

 سبوی کوچک و هنزک   ۹۰ – ۱۳۸۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[۱] نوشتن مقدمه را از سوی مترجم بر کتاب برخی دوستان مستحب مؤکد به حساب آورده‌اند، و چون اینجانب مطمئن نیستم در ترجمه این کتاب واجبات را بجا آورده‌ام یا نه، جرأت نکردم بنویسم: «مقدمه». البته یک واجب از قلم نیفتاد و آن هم «کپی‌رایت» بود که برخی از عاملین به مستحبات به راحتی آن را فراموش می‌کنند.

 

[۲] داستانها و پیامهای نظامی/ حشمت‌الله ریاضی / به کوشش: حبیب‌الله پاک گوهر/ انتشارات حقیقت / تهران ۱۳۸۵

 

[۳] چرا باید کلاسیک‌ها را خواند؟/ ایتالو کالوینو/ ترجمه‌ی آزیتا همپارتیان/ نشر قطره/ ۱۳۸۹

 

[۴] فراموش نکنیم که نام دختران در افسانه‌ها همزمان به نام شهرها هم اشاره می‌کنند.

 

[۵] همان کتاب.

 

[۶] همان کتاب.

 

[۷] همان کتاب.

 

[۸] آثاری چون هفت پیکر نظامی، سفر به ماه سیرانو دو برژراک، ژاک قدری دنی دیدرو، سه قصه گوستاو فلوبر، اتاق شماره ۶ چخوف و …

 

[۹] برخی حدسیات مترجم را در مورد دلالتهای نزدیک شهرها از نظر نام و مضمون، در حوزه ادبیات، در پانوشت‌ها خواهید یافت. از آنجا که همانطور که خواهد آمد، اصل کتاب به زبان فارسی تقریر شده، تعجب نکنید اگر برخی دلالتها را از ادبیات فارسی بیابید و حتی در مواردی تمام توصیف یک شهر را، شرحی بر یک بیت شعر!

 

[۱۰] می‌خواستم برخی از این قلم انداختن‌ها را رفو کنم والبته در مورد «وداعیه» (که امروزه دورود نامیده می‌شود) نیز این کار را کردم، ولی از آوردن آن در این کتاب خودداری کردم؛ چون حاصل را در خور چنین کتابی نیافتم.

 

[۱۱] آمیزش افق‌ها/ منتخباتی از آثار داریوش شایگان/ گزینش و تدوین محمد منصور هاشمی/نشر فرزان/ ۱۳۸۹

 

[۱۲] تعجب آور است؟ کافی‌است نگاهی بیندازید به دایره‌المعارف بریتانیکا یا ویکی‌پدیا یا سفرنامه ابن بطوطه که تنها چند دهه بعد از مارکو در چین سفر میکرد و اشعار سعدی را از زبان قایقرانان چینی می‌شنید یا اصلاً چرا راه دور برویم، از همین گلستان خودمان بگوییم که زمانی دورترک هر خانه‌ای را به  سخن شیرین سعدی معطر می‌کرد و اکنون در گوشه کتابخانه‌ها خاک می‌خورد(تازه اگر در کتابخانه موجود باشد!): در باب پنجم، سرگذشت هجده می‌خوانیم که در آن سالی که محمد خوارزم شاه با ختا ‌[بخشی از چین کنونی] برای مصلحتی صلح اختیار کرد، سعدی به جامع شهر کاشغر درآمد و پسری را در غایت جمال را دید. پسر از او ‌خواست از سخنان سعدی برایش بگوید و سعدی بدون اینکه اظهار کند سعدی خود اوست دو بیت عربی ‌خواند [ای بابا ناامیدمان کردی سعدی جان!] و پسر «لختی به اندیشه فرو رفت و گفت غالب اشعار او در این سرزمین به زبان فارسی است. اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد».‌ [بد نیست به کسانی که ممکن است در این مورد شکی داشته باشند یادآوری کنم زمانی که مارکو از شهر شیراز می‌گذشته، سعدی ساکن شیراز بوده و چند سالی از نگارش بوستان و گلستان می‌گذشته است!]. زبانی که روزگاری شرق وغرب عالم را در می‌نوردید امروزه به چنین سرنوشتی دچار شده که فرزندان این زبان از اینکه مارکو به زبان فارسی با قوبلای صحبت می‌کرده حیرت می‌کنند. و تازه این گوشه کوچکی از عظمت و قدرت و گستره این زبان در زمانی نه چندان دور است. در زمانی دورترک این زبان مادر زبانهایی بوده که امروزه به اشتباه هند و اروپایی خوانده می‌شوند. استاد فریدون جنیدی در کتاب نامه پهلوانی (نشر بلخ) جمله پروفسور هارولد والتر بیلی رئیس انجمن فقه اللغه انگلستان را از کتاب میراث ایران (ترجمه محمد معین) نقل می‌کنند که می‌گوید:«زبانهای هند و اروپایی، در طی قرون مختلف از چین (زبان ایرانی در دوره مغولان حتی در پکن هم بوسیله آلانان گفتگو می‌شد) تا جزایر ایرلند بدانها تکلم می‌کردند… بنابراین یک دانشجوی انگلیسی هم که بخواهد زبان مادری خود را نیک تحصیل کند، باید از کتیبه‌های فارسی باستان اطلاعاتی بدست آورد!…»

 

[۱۳] «مارکو هیچ چینی نمی‌دانست و از چند زبانی بهره می‌گرفت که در آن زمان در شرق آسیا استفاده می‌شد – به احتمال بیشتر ترکی، آنطور که مغولها صحبت می‌کنند و فارسی آمیخته به عربی، و محتملاً مغولی و اویغور… مارکو بسیار مورد توجه قوبلای قرار گرفت که بسیار از شنیدن درباره سرزمینهای غریب مشعوف می‌شد. امپراطور بارها او را در ماموریتهایی برای جمع‌آوری اطلاعات به اقصی نقاط امپراطوری می‌فرستاد…».دایره المعارف بریتانیکا، ۲۰۰۲ (که تازه کار انگیسهاست!)

 

[۱۴] برای دلگرمی ایشان فقط بگویم که شهر کاشغر (که در پانوشت پنجم از آن یادی کردیم) در ترکستان امروزی است و در قدیم جزو ختا بوده است.

 

[۱۵] اگر شکی دارید توصیف شمس را از شهر حلب (تنها چند دهه قبل از توصیفات مارکو) در ابتدای این گفتار بخوانید. بقول جعفر مدرس صادقی، شاهکار ایجاز.

 

[۱۶] در جستجوی فضاهای گمشده (در کتاب آمیزش افق‌ها)

 

[۱۷] داستانها و پیامهای نظامی

بیشتر

حافظ، هماره حافظ…

حافظ:

 

استاد بهاءالدین خرمشاهی در کتاب حافظ(انتشارات طرح نو/چاپ چهارم ۱۳۸۷) فصلی را به این موضوع اختصاص داده که «از حافظ چه می‌توان آموخت؟» و در ضمن این فصل میگوید:

 

«مهمترین چیزی که از حافظ میتوان آموخت نحوه نگاه و نگرش به زندگی است، به معنی وسیع کلمه زندگی که از جنین تا جنان و از سبزه تا ستاره، و از ملک تا ملکوت را در بر میگیرد. نگاه حافظ به زندگی حتی به نازیباییهای زندگی و زندگیهای نازیبا، زیباست. فی المثل حافظ میخواهد این مضمون یا معنی را که تماشای زیبایی برای زهد و پارسایی انسان زیان دارد بیان کند. میگوید:

 

                        به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم     بیا کز چشم بیمارت هزاران درد  برچینم

 

حالا شاید بگویید از زیباییها زیبا گفتن آسان است، و زیبا سخن گفتن از زشتیها هنر دشوارتر و باریکتری است. ریا از رذایل اخلاق فردی و اجتماعی انسان است. به قطع و یقین هیچ متفکر ملامتی اندیش حقیقت پرستی به اندازه حافظ و به هنرمندی حافظ کمر به قلع این ماده فساد نبسته است:

 

                                  در میخانه ببستند خدایا مپسند         که در خانه تزویر و ریا بگشایند

 

                              من و همصحبتی اهل ریا دورم باد          از گرانان جهان رطل گران ما را بس

 

در نگاه و نگرش حافظ چند مشخصه برجسته دیده میشود:

 

انتقادی بودن دیدگاه او. حافظ از همه تحریفها و تباهیها که در روزگار او در کار و بار شریعت و طریقت و در معامله با حقیقت پدیدار شده بود دلیرانه و جسورانه انتقاد میکند. از زاهد گرفته تا واعظ و مشایخ و  امام شهر، از خرقه گرفته تا تسبیح، از خانقاه گرفته تا مسجد، از صوف سالک عادی گرفته تا پیر. همچنین چنانکه در فصل مربوط به اندیشه سیاسی حافظ دیدیم از شاه و شحنه هم به صراحت انتقاد میکند.

 

از دیگر مشخصه‌های نگاه نافذ و انتقادی حافظ طنز ظریف و کمرنگ و کارساز اوست… آری مهمترین آموزش غیر مستقیم حافظ این است که به ما شیوه درست نگاه کردن به زندگی را میآموزد، نه اینکه به ما رهنمود و پند تحویل دهد. به تشبیه میتوان گفت حافظ بجای آنکه به ما چند ماهی از دریای هنر ببخشد به ما ماهیگیری یاد می‌دهد . تا به کام خویش از دریای بی منتهای زندگی هنری و هنر زندگی ماهی مراد بگیریم.»

 

در ادامه سایر مواردی که آقای خرمشاهی بیان میکنند عبارتند از: «امیدواری و نشاط حیات/ اغتنام فرصت حیات/ جمع بین دنیا و آخرت/ عشق و رندی/ ترک تعصب/ پند و پیامهای اخلاقی حافظ (۲۳ موضوع متفاوت! مانند آشتی جویی و ترک رنجش، اعتدال و میانه روی و…)/ تلفیق عشق و رندی». در انتهای این فصل ایشان در توضیح راز تازگی جاودانه حافظ می‌نویسند:

 

«حافظ حافظه ماست. ذهن و زبان و زندگی ما سرشته با حافظ است. دیوان حافظ فقط یک دفتر و  دیوان نیست نامه زندگی و  زندگی نامه ماست. حافظ فراتر از ادبیات است. حافظ به ما ژرف زیستن و شاد زیستن میآموزد و یک تنه تکیه گاه ماست. هیچکس چون او زیر و بم زندگی ما را نمی‌داند و در غم و شادی ما شریک نیست. عزیز کردهای چون او در ادبیات جهان کمتر سراغ داریم. ادعای همسخنی با حافظ اداعایی گزاف است ولی آرزو یا احساس همدلی با او جزو بدیهه‌های زندگی ماست. حافظ حکیمی متفکر و تفکر برانگیز است، فرزانه ای است دارای اندیشه‌های عمیق حکمی و عرفانی و احساسها و عواطف ژرف انسانی. بهترین حرف و حکمت قوم ما در شعر و با شعر بیان شده است و «شعر حافظ همه بیت الغزل معرفتست».سعدی هم صرفا شاعری نظم آرا نیست بلکه اهل علم و اخلاق و حکمت است. شعر او اوج و عصاره حکمت عملی نیاکان ماست، و شعر حافظ اوج اعتلای حکمت نظری… حافظ مظهر روح اعتدال و اعتدال روح اقوام ایرانی است.» وی ادامه میدهد:« چنانکه در فصلهای پیشین اشاره کردیم، شعر او تقریبا پرموضوع ترین و پرمایه ترین شعر فارسی است. و همین پر بودن دلش از حرف و سخنهای بسیار او را به انقلاب در غزل و شیوه پاشانی [گسسته‌نمایی ظاهری] که مشخصه ظاهری آن استقلال ابیات است رهنمون شده است…در یک کلام حافظ از آمال و آلام زنده و همیشگی انسان سخن میگوید و به جای مسائل ادبی به مسائل ابدی میپردازد. همه دار و ندار انسان دنیا و آخرت است. حافظ با رندی راه رهایش دنیوی، و با عشق راز گشایش و رستگاری اخروی را به ما میاموزد.»

بیشتر

دریاچه (لامارتین)

دریاچه (لامارتین ۱۸۶۹- ۱۷۹۰)[ترجمه از شجاع‌الدین شفا/کتاب دریای گوهر دکتر مهدی حمیدی/ انتشارات امیرکبیر/۱۳۴۶]

 

از این قرار، ما که در میان این ظلمت جاودانی، بی آنکه قدمی باز پس نهیم پیوسته بسوی سواحل تازه‌ای در حرکتیم، آیا هرگز نخواهیم توانست در روی این اقیانوس بیکران زمان لختی لنگر اندازیم و توقف کنیم؟

 

ای دریاچه! هنوز سال گردش خود را به پایان نرسانیده است. و اکنون مرا بنگر که آمده‌ام تا به تنهایی در کنار امواج عزیزی که او آرزوی بازدید آنها را به دنیای دیگر برد، روی تخته سنگی که بارها بر روی آن نشسته‌اش دیدی، بنشینم!

 

آنروز نیز تو همینگونه در زیر تخته سنگهای عظیم می‌خروشیدی. آن روز نیز به همینسان امواج خود را بر سینه کوه پیکر آنان می ساییدی. آن زمان نیز همینطور موجهای کف آلوده خویش را بر پاهای نازنین او نثار می‌کردی. بیاد داری؟ یک شب من و او به آرامی روی آبهای تو پارو میزدیم. در زیر آسمان و در روی آب هیچ صدایی بجز نوای پاروی کرجی بانان که به ملایمت امواج خوش آهنگت را بر هم می‌زدند شنیده نمی‌شد.

 

ناگهان از ساحل شیفته آهنگی که به  گوش جمله جهانیان ناشناس بود برخاست. امواج با دقت تمام گوش فرا دادند و آنگاه صدایی که در نزد من بسی عزیز است چنین گفت:

 

«ای زمان! اندکی آهسته‌تر رو. ای ساعات وصال از حرکت بایستید. بگذارید لذت شیرین‌ترین روزهای عمر خویش را بچشیم.

 

«بسیار تیره روزان دست به سوی شما دراز کرده‌اند و آرزوی مرگ می‌برند. بروید و بر آنان بگذرید و ایام محنتشان را  زودتر به پایان رسانید. بروید و نیکبختان را فراموش کنید.

 

«ولی افسوس! بیهوده لحظه‌ای چند از زمانه فرصت می‌طلبم، زیرا دور زمان از دست من میگریزد. به شب میگویم: آهسته‌تر بگذر، و سپیده بامدادی سر بر می‌زند!

 

«پس همدیگر را دوست بداریم. دوست بداریم و حالا که عمر چنین به شتاب میگذرد از لذات زندگی بهره برگیریم زیرا نه انسان مغروق را پناهگاهی است و نه دریای زمان را کرانه‌ای. عمر میگذرد و ما را همراه خود به سوی نیستی میکشاند!»

 

ای روزگار حسود! آیا ممکن است این لحظات مستی که در آنها فرشته عشق به کام ما باده سعادت میریزد با همان شتاب ایام تیره بختی از بر ما گذر کنند؟ آیا نمیتوانیم لااقل اثری از این لحظات در نزد خود نگاه داریم؟ آیا این روزگار خوشی برای همیشه از دست ما می‌رود و این دوران شادمانی برای ابد ناپدید میشود؟ آیا راستی این زمانه‌ای که روزی اینهمه را به ما داد و روزی نیز بازمیگیرد، دیگر باره آنها را به ما عطا نخواهد کرد؟

 

ای ابدیت، این نیستی، ای گذشته، ای گردابهای تیره! با این روزهایی  که در کام خود میبرید چه می‌کنید؟ آخر سخنی بگویید! آیا روزی این لذات بیمانند را که بدین بی رحمی از ما  میربایید به ما باز پس خواهید داد؟

 

ای دریاچه ، ای صخره‌های خاموش، ای غارها، ای جنگل تاریک، که روزگار با شما بر سر مهر است و پیوسته از نو جوانتان میکند، از این شب لااقل یادگاری در دل نگاه دارید.

 

ای دریاچه زیبا! بگذار این خاطره دلپذیر در آرامش و در خشم تو، در تپه‌های خندان سواحل تو، در کاجهای سیاه تو و در صخره‌های وحشی تو که بر روی امواج سایه افکنده‌اند باقی بماند.

 

بگذار نسیم فرح‌بخشی که میلرزد و میگذرد، زمزمه امواج لاجوردین تو که بساحل میخورند و باز میگردند، اختر فروزانی که سطح تو را با نور لطیف خویش سیمین میکند، بادی که مینالد و شاخه‌ای که آه از دل بر میکشد، هوای عطر آگین تو و هر آنچه که میتوان شنید و دید و بویید همه بگویند:«همدیگر را دوست داشتند».

بیشتر

سونات ۱۱۶

سونات ۱۱۶ [ویلیام شکسپیر ۱۶۱۶-۱۵۶۴]

 

در ازدواج دلهای پاک

 

مرا سنگ انداز مپندار.

 

عشق، عشق نیست

 

که به هر بادی جامه عوض کند

 

یا که به هر تیغی سر اندازد:

 

آه، نه، عشق، داغ جاودان است

 

که توفان و بوران را هیچ می‌گیرد؛

 

عشق ستاره هر آواره گریزپایی است، هر نعره‌ی تنهایی

 

قدرش ناشناس، اوجش بر آسمان.

 

عشق مقهور زمانه نیست،

 

هر چند لبان لعل و گونه‌های سرخ

 

در گردش پرگارش

 

گرفتار داس آن شوند؛

 

عشق از گذران ساعات و لحظه‌ها جامه عوض نمی‌کند،

 

و دارایی‌اش را در آغوش می‌کشد، تا روز محشر.

 

اگر این نبود، اگر مرا یقینی نبود

 

کاغذ را سیاه نمی‌کردم

 

یا که هیچ کس عاشق نمی‌شد.

 

 

۱۳/۷/۹۰  هنزک بیشتر

مقصود از وجود عالم…

شمس: 

 

  مقصود از وجود عالم ملاقات دو دوست بود…

 

خوب گویم و خوش گویم. از اندرون روشن و منورم. آبی بودم، بر خود می­جوشیدم و می­پیچیدم و بوی می­گرفتم، تا وجود مولانا بر من زد، روان شد. اکنون می­رود خوش و تازه و خرم.

 

 

 

مولانا:

 

 این بار، شما از سخن شمس‌الدین ذوق بیشتر خواهید یافتن. زیرا که بادبانِ کشتیِ وجودِ مرد اعتقاد است. چون بادبان باشد، باد وی را به جای عظیم برد و چون بادبان نباشد، سخن باد باشد. خوش است عاشق و معشوق، میان ایشان، بی‌تکلفی محض. این همه تکلف‌ها برای غیر است. هر چیز که غیر عشق است، بر او حرام است.

 

(برگرفته از برگ مهرهای شماره ۱ و ۸ – منبع: مقالات شمس و مقالات مولانا/ تصحیح جعفر مدرس صادقی/ نشر مرکز)

 

 

بیشتر

آوای جانها بر آبها

آوای جانها بر آبها (یوهان ولفگانگ فون گوته ۱۸۳۲ ۱۷۴۹ )

 

 

 

جان آدمی، همان آب است

 

از آسمان آید و

 

                    به آسمان رود

 

                                        و باز بر زمین…

 

بسان بتی عیار

 

                    هر زمان به شکلی.

 

 

 

بر صخره سراشیب

 

آب ناب، کفان و غران

 

افشان می‌شود

 

ابر وار

 

بر صخره صاف

 

حرمت می‌یابد

 

شناور، پنهان و زمزمه‌گر

 

تا اعماق.

 

 

 

 

 

باد

 

عاشق زمزمه‌گر موج

 

موج را از اعماق

 

شکار می‌کند.

 

 

 

 

 

جان آدمی، چون موج!

 

راه آدمی، چون باد!

 

 

 

 

 

ترجمه از فرزام پروا/ شهریور ۹۰

بیشتر

فردوسی، هماره فردوسی

در مقام فردوسی(درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی/ سعید حمیدیان/ انتشارات ناهید/۱۳۸۳)

 

 

اگر فردوسی را حکیم باید نامید بیش و پیش از هر چیز از لحاظ شناخت زوایای حیات انسانی و درک و تبیین مجموعه در هم تنیده ای از عناصر ناسازگاری است که سازواره حیات را تشکیل میدهد, یعنی همان شطحیه حیات, و تامل در سرشت بن بستهای زندگی بشری یا موقعیت های تراژیک آن و دست یافتن بر نگرش منسجم و جهت دار درباره اغراض و غایات حیات بشری است که ویژه خود اوست؛ نگرشی که تنها حاصل نظر نیست بدین معنی که ژرفنای موقعیتهای سخت پیچیده مخمصه آمیز زندگی را زیسته و آمیزه جدایی ناپذیر تضادهای حیات را در درون خویش تجربه کرده و آنگاه حاصل این تجربه ها را در هیات داستانها یا تیپهایی که به نظر نمیرسد قالب اولیه آنها از عمق و دقتی بدین اندازه برخوردار بوده باشد تجسم بخشیده است…

 

به نظر میرسد شخصیت راستین او در اندیشه همیشگی و درد آلود او درباره چیستی و چگونگی آن تندباد ناگهانی است که از کنجی بر میآید و ترنج نارسیده را بر خاک میZافگند و یا آنچه منجر به بن بست ناگشودنی در داستان رستم و اسفندیار میشود و یا آنچه بنیاد بن بست درونی او را در قضایای نبرد ایرانیان و تازیان تشکیل میدهد و امثال این زخمهای التیام ناپذیر. مگر نه این است که خرد و خرد گرایی خود علت العلل زخمهای اوست؟

بیشتر