حقبقت درخت

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال، دیگر وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

… (فروغ)

 

«بیماری» می گوید:

هزار اصله درخت سوخته… یعنی هزار بار می خواهند دل مرا بسوزانند…

بله! درست است! کسانی که توسط جامعه بشری انگ و ننگ بیمار بودن را دریافت می کنند کسانی هستند که از چیزهایی سخن می گویند که شاعران بعد از عمری سلوک شاعرانه توانایی گفتنشان را پیدا می کنند!

بیشتر

آیا واقعاً بستری بیماران روانپزشکی همیشه از روی ضرورت است؟!

بیمارستانهای روانپزشکی در مواردی، بخصوص وقتی پای جان بیمار در میان است، می‌توانند زندگی بیماران را نجات دهند؛ گاهی مصرف مراقبت شده دارو به بیمار کمک می‌کند تا از فاز خودکشی بیرون آمده و دوباره به اجتماع برگردد. اما بیمارستانها بطور عموم، بخصوص بیمارستانهای روانپزشکی، که در آنها مسأله انگ بیماری خیلی اهمیت پیدا می‌کند، نقشی متضاد و بیماریزا هم می‌توانند ایفا کنند. بارها در طی کار درمانی به بیمارانی بر می‌خوریم که با وجود بهبود قابل ملاحظه علائم، به راحتی از بیماری خود، که با آن می‌توانند توجه اطرافیان را به خود جلب کنند، «دل» نمی‌کنند. حال فرض کنید همین دسته از بیماران، در بیمارستان هم بستری شوند، و رفتارهای سایر بیماران را هم ببینند، و انگ بیماری را هم بخورند، آن وقت چه بر سرشان خواهد آمد؟ به همین خاطر است که سالهاست که در غرب مسأله «موسسه‌زدگی» مطرح شده است: مشخص شده بستری‌های خصوصاً طولانی‌مدت، ناتوانی ناشی از بیماری را در فرد افزایش می‌دهند و سبب فقدان تحریکات اجتماعی، بطالت و کسالت بیشتر بیمار می‌گردند و شکل یکنواختی به بیماری او می‌دهند که مسوولیت تصمیم‌گیری برای امور شخصی را از او سلب می‌نماید.[۱]بطوری که امروزه یکی از اصول لازم برای ارائه خدمات روانپزشکی این است که درمان بیماران حتی الامکان در خارج از بیمارستان و حتی‌المقدور در نزدیکی محل سکونت بیماران انجام شود.[۲]بخصوص آنکه ثابت شده داروهای روانپزشکی جدید نیاز به بستری شدن بسیاری از بیماران را کاهش می‌دهند.

تجربه سالها کار در شهرستانی که بیمارستانی جهت بستری بیماران نداشت به من آموخت که در مورد بسیاری از بستری‌ها باید بطور جدی این سوال را مطرح کرد که این کار به سود چه کسی دارد انجام می‌گیرد؟ سود بیماران، سود پزشکان یا سود دانشجویانی که می‌خواهند در مورد بیماریهای روانپزشکی اطلاعاتی کسب کنند؟! بحث در مورد انجام کارهایی چون الکتروشوک در مواردی که مطمئنا فایده ای به حال بیمار ندارد را به فرصت دیگری موکول می کنم.



[۱] روانپزشکی آکسفورد / مایکل گلدر و دیگران / ترجمه دکتر محسن ارجمند و دکتر مجید صادقی / انتشارات ارجمند

[۲] همان منبع

بیشتر

از یکی از نامه های چخوف

طبابت همسر قانونی من است و ادبیات معشوقه ام. وقتی یکی جانم را به لب میرساند  شب را با آن دیگری سر می کنم. این از نظر من اخلاقی نیست   اما در عوض کسالت آور هم نیست. در ضمن عهد شکنی ام چیزی از هیچکدامشان نمی کاهد. اگر طبابت نبود   شاید در اوقات فراغت    افکار زایدم را به ندرت وقف ادبیات می کردم. من فاقد انضباطم.

 

[چخوف در قالب تصویر / پتر اوربان / ترجمه سهراب برازش / نشر نی ۱۳۹۰]

بیشتر

سیرانو از زبان کالوینو (نویسنده شهرهای بی نشان)

کالوینو در مقاله «سیرانو بر روی ماه» [کتاب چرا باید کلاسیک ها را خواند / ترجمه آزیتا همپارتیان / نشر قطره ] قسمتی از کتاب « داستان مضحک احوالات و امپراطوری های ماه» نوشته سیرانو را آورده که نقل آن خالی از لطف نیست (در ضمن معلوم میکند چرا سیرانو سرش را بر باد داده است – زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ):

ساکنان اشراف زاده ماه عریان از خانه بیرون می آیند و انگار که کافی نباشد   به کمر آویزه ای برنجی به شکل آلت مردانه می آویزند.

«به میزبان کوچک خود گفتم: این رسم به نظر عجیب می آید    چرا که در جهان ما   حمل شمشیر نشانه اشرافیت است.» او بی آنکه تحت تاثیر قرار بگیرد گفت :«اوه    آدم کوچولی من    وه که بزرگان دنیای شما    چقدر دیوانه اند که وسیله ای را که شاخص جلاد است و فقط برای نابودی ما ساخته شده  و خلاصه دشمن همه ی زندگان است با افتخار به نمایش می گذاریند! و در عوض عضوی را پنهان می کنند که بدون آن ما از بی جانان خواهیم بود: پرومته ی هر حیوان و جبران کننده ی خستگی ناپذیر ضعف های طبیعت! سرزمین نگون بختی است   آنجا که نشانه های تولید مثل زشت و پلید انگاشته می شوند و نشانه های نابودی افتخار آمیز! با این حال شما این عضو را شرمگاه می نامید     گویی چیزی پرشکوه تر از زندگی دادن وجود دارد و هیچ چیز پست تر از گرفتن آن .»   

بیشتر

جهان ارواح

من از جهان ارواح می‌آیم

اینجا «همه‌چی آرام است، همه کس خوشحال است»

کس به گرده نانی کوچک

                            بهمنی از رشک نمی‌بارد

کس با کس دشمن نیست

                          دشمنی کار تن است، کار جسد…

 

ای اجساد پوسیده تا استخوان!

                         نفرت بورزید، کامرانی کنید

                                       هر چند خوشکامی شما

                                                  نابودی ارواح نازکتان است!

بر آن سمند خوش‌زین

                        می‌نشینید و سفر می‌کنید

                                                   ماه به ماه

و آن را

               به خرکی چموش و لنگ

                                           می‌فروشید

                                                           به ثمن بخس!

آخر مگر…

 

بین ارواح

                     همهمه‌ای افتاد

                           (نه! آنان چون شمایان همدیگر را نمی‌درند.)

همهمه‌ای با اشارتی به لب

            با اشارتی به سکوت

            با اشارتی به حریم:

              «خاموش!

               بگذار سرزمین تن‌ها

              شرم‌زده‌ی بهت‌های ناشگفته خویش باشند

              شرم‌زده‌ی خوابهای سیاه دهشت…»

      ای دوست!

      ای وطن!

      ای بی‌تن!

بیشتر

کودکی که زنجیر می‌خواست…

«چی دوس داری؟»

«زنجیر…»

گفتگوی بالا نه مربوط به بازی عمو زنجیرباف است و نه قطعه‌ای از یک نمایش کمدی. این گفتگویی واقعی است که در بیمارستانی در یکی از استانهای جنوبی کشور بین یک روانپزشک و یک کودک ۱۴ ساله اتفاق افتاده است. روانپزشک با مشاهده وضع نزار کودک از سر دلسوزی می‌پرسد: «چی دوست داری برایت بگیرم؟» و کودک پاسخ می‌دهد: «زنجیر… بابام منو با زنجیر می‌بست…»

بیشتر

آیا داروهای ضد افسردگی همیشه واقعا به جنگ افسردگی می‌روند یا… ؟!!

افسردگی بر اساس معیارهای DSM با داشتن حداقل ۵ شکایت از ۹ شکایت اصلی این بیماری(مواردی چون خلق افسرده، کاهش علاقه به فعالیتها، کاهش وزن، تغییرات خواب، خستگی و احساس بی‌ارزشی و گناه) تشخیص داده می‌شود و داروهای ضد افسردگی داروهایی هستند که در این علائم تغییراتی ایجاد می‌کنند، خصوصا خلق افسرده. اما آیا اثر اصلی این داروها واقعا روی خلق افسرده است؟ چه بیمارانی هستند که بیشتر از همه از مصرف این داروها احساس رضایت می‌کنند؟

در مورد دسته‌ای از این داروها که SSRI نامیده می‌شوند، آنچه در عمل مشاهده می‌شود این است که درصد بالایی از بیماران، خصوصا بیماران مردی که سیتالوپرام مصرف می‌کنند، دچار کاهش میل جنسی می‌شوند. همزمان این بیماران از گونه‌ای لاقیدی نسبت به مسائلی  که در گذشته بسیار آزار دهنده بوده‌اند، بخصوص مسائلی که در ارتباط با همسرشان داشته‌اند ما را آگاه می‌کنند. خانم بیماری را بیاد می‌آورم که دفعه دومی که این دارو را برای مدتی مصرف کرده بود، طوری به درمانگاه پا گذاشت که از شادی در پوست خود نمی‌گنجید. در ابتدا بیشترین ناراحتی او این بود که همسرش زن دوم اختیار کرده بود و بسیاری از شبها اصلا به خانه نمی‌آمد. اکنون این زن اصلا از این موضوع احساس ناراحتی نمی‌کرد و تبعا دیگر دچار خلق افسرده نبود. فکر نمی‌کنم در هیچ کتاب روانپزشکی راجع به «غیرت» مطلبی نوشته شده باشد، و تا آنجا که دیده‌ام حالتی که ما آن را به عنوان غیرت می‌شناسیم در فرهنگ غرب ناشناخته است. اخیرا سریالی را می‌بینم به نامTreatment(تحت درمان) که در آن جلسات رواندرمانی روانپزشکی به تصویر کشیده شده. در قسمتی از این سریال زن این روانپزشک توی روی او با مرد دیگری به شهر رم می‌رود که ظاهرا محلی بوده که این روانپزشک و همسرش ماه عسل خود را در آنجا گذرانده‌اند! این روانپزشک طوری با این مسأله کنار می‌آید که واقعا شک کردم که احتمالا مانند بسیاری دیگر از مردمان آمریکا او هم مانند نقل و نبات در حال مصرف داروی فلوئوکستین یا داروی مشابه دیگری (از همان دسته  کذایی SSRI) است تا در آن فرهنگ دچار ننگی که ما به آن نام غیرت می‌دهیم نشود، یعنی به قول خود امریکایی‌ها  cool و دوست داشتنی باقی بماند! (البته بررسی غیرت‌های کور و احمقانه خود مجالی دیگر می‌طلبد.)

من خود دارو تجویز می‌کنم و منکر اثر درمانی داروها، بخصوص در اختلالات اضطرابی و افسردگی‌های شدید نیستم. اما این سوال برایم مطرح می‌شود که آیا اثر دسته‌ای از این داروها که ما آنها را به نام داروهای SSRI می‌شناسیم، حداقل در برخی از موارد، غیرت‌زدایی نیست؟! اصلا چرا اثر اصلی را اثر ضد افسردگی نام بگذاریم، و عارضه جنسی را به عنوان اثر جانبی به حساب بیاوریم؟! چرا اثر اصلی را این اثر دوم و اثر جانبی و تبعی را اثر  ضد افسردگی در نظر نگیریم؟ خواهید گفت اثر ضد افسردگی که یک اثر مفید و مثبت است، آن را که نمی‌شود اثر جانبی به حساب آورد. برای جامعه‌ای که ارزش انسانها به میزان کار و تولید آنهاست، افسردگی یک لکه ننگ است. اما آیا در مورد تولیدات فکری نیز همین موضوع صادق است؟ حداقل می‌توان گفت که ارسطو و شوپنهاور چنین نظری نداشته‌اند. ارسطو می‌گوید:«به نظر می‌رسد که همه انسانهای برجسته، چه در حیطه فلسفه، چه در حیطه سیاست، چه در قلمرو هنر شاعری یا هنرهای تجسمی، انسانهایی افسرده‌اند».[از کتاب در باب حکمت زندگی شوپنهاور به ترجمه محمد مبشری]. آری! زمانی بوده که افسرده بودن ننگ به حساب نمی‌آمده و مردمان جامعه مجبور نبوده‌اند در کنار فشارهای دیگر، فشار لبخند زدن تا بناگوش را هم تحمل کنند، آن هم تحت هر شرایطی!

بیشتر

آوای سرنوشت هیپریون[فریدریش هولدرلین (۱۸۴۳- ۱۷۷۰)]

بر پرتو نور، بر زمین نرم

بدانجا می‌خرامید،

 ای ارواح بخت‌یار!

خنکای نسیم فروزان

می‌نوازد پوستتان را نرم نرم

آن‌سان که انگشتان نوازشگر،

تارهای چنگ خدایی را.

 

عرشیان، نفس کشان

بسان کودکان خواب، فارغ از تقدیر:

ارواحشان شکوفه می‌دهد

در غنچه‌های ناب سر به زیر  

 تا ابد؛

و نرگس مست چشمانشان

می‌خندد در صبح روشنای ازل.

 

اما سهم ما

هماره رفتن و نرسیدن است؛

فنا و فرود

تقدیر آدمی است که در رنج خود

ساعتها را یک به یک بپیماید

کورمال کورمال،

بسان آب افکنده از پرتگاه

از صخره‌ای به صخره‌ای دیگر

سال از پی سال

تا انتهای ابهام.

 

۲۹/۶/۹۰  هنزک بیشتر

او کیست؟

پدرش او را تا مدتی به مدرسه ای غیر مذهبی می فرستاد ولی تنگدستی وی و احتیاج او به کمک پسرش در خانه پدر را مجبور کرد که او را از آن مدرسه بیرون بیاورد.

او در دزدیدن خرگوش و گوشت آهو از خانه سر تامس لوسی همیشه بد می آورد واین شخص غالبا او راشلاق می زد و گاهی او رل به زندان می انداخت.

در ۳ سپتامبر ۱۵۹۲ رابرت گرین [بازیگر] از بستر مرگ به دوستان خود اخطار کرد که در تماشاخانه لندن «کلاغی نوکیسه که با پرهای ما آراسته شده» جای آنها را گرفته است و این مرد که «دل پلنگ دارد و پوست بازیگران را پوشیده است… تصور می کند که می تواند مثل بهترین بازیگران شما شعر بی قافیه را با آب و تاب بگوید و چون آدمی همه کاره است به عقیده خودش تنها بازیگر مملکت است».

 

نشناختید؟

ویلیام شکسپیر [در ضمن توجه دارید که آدمها تا دم مرگ از حسادت دست بر نمی دارند!]

(از تاریخ تئاتر به روایت ویل دورانت / گردآوری و تدوین عباس شادمان / شرکت انتشارات علمی و فرهنگی/ تهران ۱۳۷۷]                                                    

بیشتر

مغازله ای ناتمام از پرده آخر نمایشنامه سیرانو دو برژراک

روکسان:

هر یک از ما زخم خود را دارد. من هم زخمی دارم که هرگز التیام نیافته – کهنه زخمی که هنوز که هنوز است التیام نیافته!  اینجاست! در این زیر نامه ای است زردی روزگار بر آن نشسته است   سراسر پوشیده به اشک    و آغشته به خون هنوز!

سیرانو:

نامه او! آه! روزی وعده کرده بودی که آن را به من خواهی داد تا بخوانم.

روکسان:

دلت چه می خواهد؟ نامه او را می خواهی؟

سیرانو:

آری! دلم می خواهد امروز…

روکسان:

ببین! اینجاست!

سیرانو:

اجازه دارم بازش کنم؟

روکسان:

باز کن! بخوان!

سیرانو:

روکسان! محبوب من! بدرود! به زودی در این شب تار مرگ مرا در آغوش می کشد و روانم    گرچه سنگین از عشق مکتوم    پر خواهد کشید!

دیگر چشمان مشتاقم با خرده طنازی هایت چون روزگاران پیشین به رقص در نخواهد آمد   آن گونه که سخن می گفتی و گونه ات را به سر انگشت می آسودی!

وای بر من! که آن طنازی ها را می شناسم و قلبم در فغان است! قغان بدرود!

روکسان:

اما چطور می توانی آن نامه را بخوانی؟ آدم فکر می کند…

سیرانو:

ای حیات و عشق و گوهر و عسل! قلبم به هر ضربه سرود عشق تو را می سراید!

روکسان:

تو با چنان صدایی نامه را می خوانی که غریب است و با اینحال به گوش من نا آشنا نیست!

سیرانو:

اینجا نزار مرگ      و آنجا در جهان دگر        این منم که این گونه عاشقم        که عاشق توام    که…

روکسان:

حالا چطور می توانی بخوانی؟ تاریک تر از آن است که کلمات دیده شوند…

بیشتر