نامه ای از تهران در غبار

 

بهمن جان سلام

امیدوارم حال تو و چخوف عزیزت خوب باشد. خوب آنجا کنار چخوف کز کرده ای ها. دیگر یادی هم از شهر و دیار خود نمی کنی. من کسالت مختصری داشتم، ولی به حمدالله حالم بهتر است. در ضمن از حافظ دانی چخوف هم اصلا تعجب نکردم. می دانی بزرگترین نویسنده اروپا یعنی گوته، که فاوست او پر است از اسرار روح و روان و جادوی احضار روح، در مورد حافظ چه گفته است؟ خودت قضاوت کن:

«اگر کلمات عروس و روح و روان داماد اند

تنها واقفان به این حقیقت، عشاق حافظ اند»

می بینی که حق مطلب را در مورد حافظ ادا کرده. این است که این سرزمین که تو فعلا ترکش کردی مهد سخن و سخن دانی است. نظامی که در کنار آن قلل بزرگ خیلی به چشم نمی آید، و اگر مال هر سرزمین دیگری بود بسی عظیم و شکوهمند به نظر می آمد، ببین در مورد قدر سخن چه گفته:

جنبش اول که علم برگرفت     حرف نخستین ز سخن در گرفت

پرده خلوت چو برانداختند        جلوه اول به سخن ساختند

چون قلم آمد شدن آغاز کرد    چشم جهان را به سخن باز کرد

ما که نظر بر سخن افکنده ایم    مرده اوییم و بدو زنده ایم

سیم سخن زن که درم خاک اوست    زر چه سگست؟ آهوی فتراک اوست

صدر نشین تر ز سخن نیست کس     دولت این ملک سخن راست بس

هر چه نه دل بی خبرست از سخن     شرح سخن بیشتر است از سخن

تا سخنست از سخن آوازه باد        نام نظامی به سخن تازه باد

زیاده سخنی دیگر ندارم. هر چه خواسته ام بگویم ریخته ام در چاپ دوم گمشده در آینه. در آنجا به این نتیجه رسیدم که انسان یک غیاب است؛ غیاب روح، یا غیاب جسم. این مفهوم پاسخ بسیاری از معضلات قدیمی و فلسفی است: اینکه چرا انسان انقدر دیریاب است – برخلاف دیو و دد -، اینکه چرا مهمترین برزخ ها و تنگناهایی که روح بایستی از آنها عبور کند – مانند تنگنای ورود به نوروز، یا تنگنای مرد و زن شدن – نه بر اساس حضور، که بر اساس غیاب شکل می گیرند، و … بدجور این کتاب شیره جانم را کشیده. همین. نفسم در سینه ام ماند و قلم بر کاغذ (یا بهتر است بگویم انگشت بر کیبرد مانده ام!)

زودتر برگرد.

ف. پ

مبارک است! به عصر ترامپ خوش آمدید!!! – «هنگامی که…» ترامپ وارد می شود… یا دهه ی پشک خر

مبارک است! به عصر ترامپ خوش آمدید!!! – «هنگامی که…» ترامپ وارد می شود… یا دهه ی پشک خر

 

رزا لوکزامبورگ: بشریت دو راه بیشتر پیش رو ندارد: سوسیالیزم، یا توحش.

لحظه ای چشمانمان را ببندیم و فکر کنیم که سالها پیش – مثلا در دهه شصت – یک منجم باشی برای سال ۹۵ چنین پیش بینی می کرد:

– روزگاری خواهد آمد که سردمداران صلح درونی (مانند راهب های بودایی) نه تنها برای صلح جهانی خودسوزی نمی کنند، بلکه برای اثبات هجو بودن چنین هدفی  به نسل کشی می پردازند (میانمار کنونی)

– زمانی خواهد آمد که بدترین بی ادبی و بی حرمتی را نه در چاله میدان تهران، یا در یکی از زندانهای بی در و پیکری که تحت نظر سازمان زندانها نیستند، بلکه در سالنی پرطمطراق در بالای این شهر آن هم به اسم هنری لطیف به نام «تئاتر» شاهد خواهید بود، و برای اینکه از لطف و مرحمت بی شائبه توهین کنندگان برخوردار شوید بایستی پول هم بپردازید! و اگر چنین رفتاری را بر نتابید، شما را به سالن نمایش راه نمی دهند و  به شما می گویند «شما توهین کردن را تحمل نکردید و هزینه آن را هم پرداختید!!!» به عبارت دیگر، جماعت گول و نادانی به وجود خواهد آمد که با خود چنین فرض می کند که اگر کسی نمی خواهد به او توهین شود بایستی برای آن باج بدهد، چون مورد بی حرمتی قرار گرفتن حق مسلم هر کسی است!!! و گولتر و نادان تر البته کسانی خواهند بود که برای اینکه از نمایشی که برای آن پول پرداخت کرده اند محروم نشوند هرگونه بی حرمتی را تحمل می کنتد! (اگر باورتان نمی شود نمایش «هنگامی که…»(۱) اثر فخیم آقای پورآذری را ببینید!) یعنی زمانه طوری شده که سادو مازوخیسم (آزاردهی و پذیرش آزار کلامی ) آن چنان همه گیر است که اگر کسی نخواهد جزو جماعت آزارگر و آزارده  قرار بگیرد بایستی لاجرم باج بدهد. (البته تاسف عظیم من نه از بابت فردیست به نام پورآذری – که از قبل از نزدیک با رفتارهایش در لفافه و با نقاب تئاتر آشنا بودم – بلکه این است که برای این نمایش از کسانی استفاده کرده که آمده اند تا در بنیاد اول از همه درس حرمت قائل شدن برای خود و دیگری، تحقیر نکردن و تحقیر نشدن را یاد بگیرند!) بالاخره حدود هفتاد سال آزگار است که از مرگ کامو می گذرد، حق هم همین است که کلمات او و فضای ذهنی او کلا به فراموشی سپرده شده باشد، مثلا آنجا که هنگام دریافت جایزه نوبل می گوید: «هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرت طلبی است. وظیفه هنر، درک کردن است. هیچ اثر نبوغ آمیزی بر کینه و تحقیر استوار نیست. هنرمند یک سرباز بشریت است و نه فرمانده.»

– زمانی خواهد رسید که سینما فرمول ساده ای پیدا خواهد کرد: کمی پزخاشگری و عربده کشی، با چاشنی خیانت و روابط پنهانی، و خرده ای لودگی، در پرتو جلوه های ویژه! اگر سه بعدی هم باشد دیگر نور علی نور است! کلام کم کم از سینما برچیده می شود، و به مدد جلوه های کامپیوتری فیلم و انیمیشن صامت به هم نزدیک می شوند! پرفروشترین فیلم می شود هجویه ای بر هنر سینما: مکس دیوانه!!

– زمانی خواهد رسید که بدون خرده ای شرم حداقل از غولهای ادبی که نوبل ادبیات نگرفتند (کسانی چون تولستوی، چخوف و ایبسن)، این جایزه به یک خواننده پاپ نیویورکی تعلق می گیرد (باب دیلن) امید واثق پیدا می کنیم که جایزه نوبل پزشکی هم به زودی به یک معتاد که با جان فشانی بدنش را در معرض مواد مخدر و محرک قرار می دهد تعلق بگیرد! بالاخره این جانفشانی را جایزه ای می بایست! در ضمن چه کسی محتاج تر به پول جایزه نوبل از یک فرد معتاد؟ قدری انصاف هم خوب چیزی است! در دوره ای که نویسنده پرخواننده نسل جوان کسی است چون چاربز بوکفسکی، که بزرگترین مبلغ لمپنیسم و کسالت و بی عاری است، چنین چیزی اصلا بعید نیست! در دنیایی که تیراژ ۵۰ هزارتایی کتاب به افسانه بدل شده، و کتابها به ندرت بیشتر از ۵۰۰ نسخه چاپ می شوند، چنین چیزی اصلا بعید نیست!

– زمانی خواهد رسید که تبلیغات زرد آموزشگاه های کنکور و مشاورانشان بجای اینکه در لابلای صفحات روزنامه ای قایم شود، با بوق و کرنا در لفافه برنامه های رادیویی به سمع اقصی نقاط کشور خواهد رسید! طوری که رادیو را که باز می کنید شک می کنید که گوش خود را باور کنید، و فکر می کنید لابد رادیو را آموزشگاه های کنکور تسخیر کرده اند! زمانی که روزنامه ها و مجلات هم در اقدامی عمومی – برای عقب نماندن از قافله تقلب و تظاهر – عکس روی جلد و مصاحبه گر خود را تقدیم کسی می کنند که پول بیشتری بپردازد! حقیقت؟؟؟ لابد شوخی تان گرفته! چه جای صحبت از حقیقت است!! آیا روزگار امیر مبارزالدین دوباره آمده است؟

ما از برون در شده مغرور صد فریب               تا خود درون پرده چه تقریر می کنند؟

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب         چون نیک بنگری، همه تزویر می کنند

– زمانی خواهد رسید که اگر ورزشکاری مانند تختی، فکر آسیب دیدگی حریف خود باشد، اسباب سخره دیگران را فراهم خواهد کرد. در این دوره دوپینگ کردن نه تنها دیگر قبحی ندارد، بلکه نشانه زرنگی است، و ورزشکاران حرفه ای متخصصانی را استخدام می کنند تا به طور حرفه ای راه گریز از آزمایشات دوپینگ را به آنان یاد دهند، با این شعار که “تقلب حق مسلم ماست!” کار به جایی می رسد که کل یک تیم ورزشی یک کشور به همراه لاپوشانی آزمایشگاه های دولتی اش به امر شریف دوپینگ کردن می پردازند! (تیم ملی روسیه)

– زمانی خواهد رسید که گروهکی تروریستی به نام داعش را علم می کنند، که هم چاه نفت دارد و هم انواع هواپیما و اسلحه های مدرن، و کمی برای افزایش هیجان و فروش اسلحه، به سبک بازی مرتال کامبت، با آنها بازی بازی می کنند، که هم کارخانه های اسلحه سازی سرپا بمانند، و هم مانند جاروبرقی جامعه غربی از لوث جانیانی که دنبال گروهی می گردند تا با آنها هویتی کسب کنند پاک شود، و همه از خاورمیانه نفت خیز، که سطل زباله های جهانی است سر در بیاورند! یک معادله ساده: نفت در برابر اسلحه و زباله های انسانی!

– زمانی خواهد رسید که دانشگاه ها به داعشگاه تبدیل می شوند: محل پرخاشگری از نوع پاسیو – اگرسیو، نسبت به هر اندیشه نو و جدیدی که به همت دانشجویان از خارج از دانشگاه به داخل آن اجازه ورود می یابد! زمانی که اساتیدی که بایستی ذهن دانشجویان را روشن کنند، به همراه دانشجویان خود به خوابی ابدی فرو رفته اند! دانشجویانی که عجیب ترین و بی معنی ترین کلمات برایشان این کلمات است: سوال کردن! و سوال داشتن! زمانی خواهد رسید که به مدد اساتید محترم و اسباب بازی هایی که هر روز ابداع می شود، سطح ذهنی دانشجویان (شاید با این وضعیت بایستی گفت سطل ذهنی) به سطوح (یا سطول!) ذهنی دوم راهنمایی یا کلاس هشتم جدید تقلیل می یابد!

– زمانی خواهد رسید که کارگزاران حوزه روح و روان، اعم از روانشناس و روانپزشک و رواندرمانگر، دیگر اصولا به کلمه امّلی «روان» اعتقادی ندارند، چون یک بزرگ دیگری کور و ابله از آنها می خواهد که درمانهایشان هر چه سریعتر، کم هزینه تر و شفاف تر باشد: حال اگر در چنین شرایطی عنصری لطیف و بین الاذهانی و زبانی و دیریاب چون روح زیر تیغ جراحی آنها گم شود به کسی مربوط نیست! مراجعان هم برای دست یافتن به اسرار روح و روان خود – چون آنها هنوز به وجود روح معتقدند! – اصرار دارند که پزشک برایشان انواع اسکن ها و تست های بی پایه و نوار مغزی بنویسد، تا بالاخره بفهمند درون این کاسه جمجمه چه خبر است! شور عینیت!

– روزگاری خواهد آمد نایاب ترین و کم قدر ترین متاع روزگار، «ایده» ناب داشتن و داشتن«اعتقاد» است. دیگر اعتقاد بادبان کشتی روح (۲) نیست که هیچ، آدمیان به افراد معتقد به چشم عقب مانده های ذهنی که از دنیای دیگری (احتمالا مریخ!) آمده اند نگاه می کنند. روزی که آدمیان از صبح که چشم باز می کنند تا آن هنگام که چشم می بندند، نه نگران اعتقاد خود – و کفری که به سان مورچه ای در شب سیاه ممکن است در آن رخنه کند – که دل نگران و دل بسته و دل خسته اسباب بازی هایی هستند که اسباب بازی فروشی سر گذر هر چند ماه یک بار آن را تجدید می کند و انواع جدیدش را می آورد (این اسباب بازی ها هم اسم های قشنگی دارد که مثل آّب نبات توجه هر بچه دو ساله ای را به خود جلب می کند: فیسبوک، واتس آپ، لاین، تلگرام….) اسباب بازی هایی که حسن آنها این است که دسته جمعی و دورهمی است، چون خواب غفلت دورهمی اش می چسبد!

– روزگاری خواهد آمد که گاهی نادره کسانی که «ایده» و عقیده ای ناب و غیر تقلیدی دارند، بجای اینکه لامحابا جان خود را سرمایه ایده و عقیده خود کنند، عقیده خود را سرمایه جان خود می کنند، تا مثلا از غرور خدشه دار شده خود پاسداری کنند، با با خشم و غضب عده ای ساده دل را که به پرستش بتهای ذهنی خود مشغول داشته اند در راه آن اعتقاد قربانی کنند. (بی اعتقادی زمینی است بایر، و اعتقاد کورکورانه هم رنجی است دائم و دایر، و هر دو زمینه ساز خشم و غضبی مهارناپذیرند، که در اصل ناشی از احساس سترونی و عقیمی است – بی جهت نیست که در چنین عصری حدود نیمی از زوجین عقیم می شوند!)

– زمانی می رسد که پس از اختراع انواع وسایل مختلف جنگی، و حتی بمب اتمی، رویای دیرینه بشر برای به وجود آمدن جنگی که در اساس قانون ناپذیر باشد به تحقق می رسد: جنگ سایبرنتیک – که حمله مشترک آمریکا و اسرائیل و انگلستان از طریق ویروس استاکس نت به تاسیسات نطنز نمونه کوچکی از آن است – آرزوی دیرینه جنگی با بی مسوولیتی کامل را بر آورده می کند. اگر باور نمی کنید که از طریق یک ویروس کامیپوتری، حتی بدون نیاز به وجود اینترنت، می توان میلیونها نفر آدم را مثل آّب خوردن کشت، بدون اینکه کسی بفهمد این ویروس ساخت چه کسی یا چه کسانی است، مستند فوق العاده Zero Day را ببینید!

– زمانی خواهد رسید که کلمه عشق به یک بازیچه خنده دار تبدیل می شود، و آدمیان رکیک ترین کلمات و جملات را برای کسانی بکار می برند که زمانی ادعای عشق آنها را داشته اند!! و بیشترین درد و رنج را حواله کسانی می کنند که در لفاف عشق با آنها زمانی روح و جسمشان پیوسته بوده است!!

– زمانی خواهد رسید که اربابان غضب زمین را آکنده اند، و دیگر برای دیدنشان نیازی نیست که مانند دانته در کمدی الهی(۳) پنج طبقه در دوزخ پایین برویم. افراد سترونی که تنها با رانت مدرکی می گیرند و با استفاده از نویسندگان مزدور و باج دادن نویسنده می شوند، و کوچکترین کنترلی روی هیجانات خود من جمله خشم ندارند: امثال الف ها و سارکوزی ها و ترامپ ها جانشین خاتمی ها، میتران ها و اوباماها می شوند. ترامپی که حتی پیش از رئیس جمهور شدن، عنایات خاصه اش به سرزمین ما می رسد، و چندین شرکت کلاه برداری و هرمی و گلدکوئیست با استفاده از کتابهایی که مزدورانی به اسم او نوشته اند و در اینجا چاپ شده اند، تاسیس می شوند! طبقه پنجم دوزخ جلوی چشمان شماست: «در این منجلاب مردمانی سراپا برهنه می بینیم که از گل و لجن پوشیده شده اند و چهره هایی دژم دارند. و نه تنها با دست خود، بلکه با سر و سینه و پاهای خویش با هم در زد و خورد هستند و با دندان یکدیگر را پاره پاره می کنند. » معلوم است که در چنین جهانی، تئاتر و سینما و ادبیات و ورزش و دانش و حتی جنگش هم بایستی از همین قماش باشد!

خب، چنین جهانی تشتک از سر آدم نمی پراند؟؟؟ آیا اگر دهه شصت را با همه کمبودها و ضایعات انسانی اش دهه مشک تر بنامیم، نباید اسم این دهه را دهه پشک خر بگذاریم؟؟؟

کم کم رسیده کار به جایی که پشک خر            در رسته ادب، رده بر مشک تر گرفت (۴)

 

پس از تحریر – البته نادره هنرمندانی هم هستند که خارج از این جو عمومی بلاهت باشند: نگاهی به فیلم بادیگارد (۱۳۹۴ – ابراهیم حاتمی کیا) بیندازید تا ببینید که چطور حاتمی کیا، از اعماق جانش فیلم می سازد و – همانطور که خودش می گوید – نقش پیکی را دارد که از روزگاری سخن می گوید که چیزی به نام ارزشهای انسانی وجود داشت. راستی آن «حیدر»ها کجا هستند که نسلشان ترس را نمی شناخت؟! که امروزه علت خاموشی بسیاری از مردمان آزاده و نیک سرشت در برابر این جو بلاهت عمومی چیزی جز ترس نیست.

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند               درد آن بود که بر دل مردان رقم زند(۵)

 

(۱) بر اساس آنچه شنیده ام که در خود این نمایش اتفاق نیز می افتد، رفتاری که با امانت های مردم (بازیگرها) و تماشاچیان بخت برگشته می شود، می توانم بگویم در ناخودآگاه کارگردان و نویسنده نمایش، نام «هنگامی که ….» به صورت کامل چنین حک شده: «هنگامی که دنائت و سادیسم نیازی به پرده پوشی ندارد!»

(۲) مولانا

(۲۳) کمدی الهی/ جلد اول دوزخ/ ترجمه شجاع الدین شفا/ چاپ سوم ۱۳۴۷

(۵ و ۴) اشعار از استاد محمود منشی

 

 

نامه ای دیگر از یالتا

دکتر جان

سلام. امیدوارم حالکت به قول کردا «خاص» باشه. البته خاص هم بود چون تا دلت خواست بارم کردی. ببینم این موضوع تنقیه چیه انقده می کشی وسط؟! سوالت را هم پرسیدم. چخوف سری تکان داد و گفت: «ای دل غافل! تو اون مملکت چه خبره؟» من هم گفتم: «چه خبره؟» چخوف گفت: «ظاهرا بدجوری دلش رو خون گردن! این جور که معلوم است بخاطر مصالحی از حقوق خودش دست کشیده، اون وقت همان کسانی که حقوقش را غصب کرده اند، او را متهم به ناسپاسی کرده اند. این همه بخاطر این است که او قدر خودش را آنطور که باید و شاید نشناخته و منظور گدایان شده …». گفتم: «ببینم این حرفا رمزیه؟ چون من که چیزی نفهمیدم!» اون هم گفت: «عیب ندارد! شاید دکتر هم نفهمد منظور من چه بود! تو فقط این شعر حافظ را که می گویم برایش بفرست.» گفتم: «چه شعری؟» گفت: «این:

ناگهان پرده برون انداخته ای یعنی چه        مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به پیغام رقیب       این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشبی مشغول      عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه

گفتم: «چخوف جان! تو هم حافظ باز بودی و ما خبر نداشتیم؟!» چخوف که فارسی اش خیلی بهتر شده گفت: «آقا رو باش! من حتی برخی از آثارم رو در پاسخ به برخی از غزلیات حافظ نوشته ام! مثلا داستان اتاق شماره شش که داستان دکتری است که خرده خرده دچار جنون می شود می دانی ملهم از کدام شعر حافظه؟»

من که از بکار بردن کلمه «ملهم» اون هم توسط چخوف جا خورده بودم گفتم: «نه! کدوم شعر؟!»

گفت: «این:

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست         دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب                    که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

تازه هیچ می دونستی که بهترین اثرم از نظر خودم یعنی نمایشنامه سه خواهر رو با الهام از چه شعری نوشتم؟»

گفتم: «چخوف جان دیگه دهنم واقعا وا مونده!»

چخوف گفت: «کاری نداره که! تو اون نمایش سه تا خواهرن که در آرزوی سفر به شهر قدیمشان مسکو هستند. خب تو اگه جای من بودی و این شعر حافظ رو در وصف شیراز می خوندی دلت نمی خواست همچین نمایشنامه ای بنویسی؟ فقط به جای شیراز گذاشتم مسکو:

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم         مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن         من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده ام      حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت         چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست       گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

فقط من اولش می خواستم راجع به شش خواهر نمایشم را بنویسم، بعد دیدم خیلی پیچیده و تو در تو می شود و ممکن است عمرم با این سرفه های خونی که دارم قد ندهد، این است که به همان سه تا بسنده کردم!»

گفتم: «بابا ایول به تو! فرزام همیشه می گه بین حافظ و بتهوون ارتباط ماهوی وجود داره، ولی این دیگه فکر کنم به عقل جن هم نمی رسید!» بعد یک دفعه از حرف خودم وحشت کردم. آخه تا اونجا که یادمه راجع به فوت چخوف در اثر بیماری سل مطالبی رو قبلا خونده بودم. فکر کردم نکنه این آدمی که جلوی من وایساده وافعا یک جن باشه؟ چند تا قل هو الله خوندم و به خودم فوت کردم، ولی چخوف هنوز سر و مر و گنده جلوم وایساده بود و داشت حرف می زد (چونه که چونه نیست، فک می زنه ماشاالله). این بود که کمی از ترسم کم شد.

راستی این را هم بگویم که با برنامه سفری که برایمان فرستادی ما دیگه فعلا از خیر سفر گذشتیم. یا علی مدد!

زیاده قربانت

ب. ب

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش سوم و پایانی

 

(۶) برخوردی که ما در برابر این بزرگ دیگری اتخاذ می کنیم و اینکه آیا اسم آن را منازعه یا نقد می گذاریم، یا هر چیز دیگر، به برخورد تمدن ما در این لحظه بستگی دارد. آیا مردم چنین سطحی از کنترل و مقررات دولتی را قبول خواهند کرد؟ آیا مردم مشتاقند که مثل ماشین تلقی شوند؟ یا می خواهند با آن مخالفت کنند، فاکتوری که نمی توانیم آن را تضمین کنیم. در اساس ما تاثیر زیادی نمی توانیم بگذاریم. همانطور که توماس اسوولوس گفت این مساله ای در مورد یک پاسخ اخلاقی است. برای من، مدل زبان  CBT  دقیقا همان دفترچه راهنمای یک دستگاه است؛ وقتی دستگاهی می خرید یکسری دستورالعمل غیر مبهم دارید که چطور آن را روشن و خاموش کنید. این همان مدل یا مفهوم زبانی است که در  CBT  استفاده می شود. ممکن است که مردم دارند به سمت آن تلقی می روند که [فکر کنند] یک ماشین وضعیت بالاتری است از انسان بودن. و اگر چنین چیزی اتفاق بیفتد، فکر نمی کنم که ما کار زیادی بتوانیم بکنیم.

(۷) آن حقیقتی که برای من بیشترین حیرت را به دنبال دارد این است که موسسات دینی، کلیساها در دموکراسی مدرن، با چنین ارزیابی کنار آمده اند! چنین به نظر من می رسد که پیش از این یک طرد انسان گرایانه دستگاه و ساختار (مکانیسم) وجود داشت که خانه ارواح نامیده می شد. ما در آن موقع متحدینی داشتیم. اگرچه فروید شیطانی تلقی می شد، باز برای لکان روشن بود که اتحادی بین دین و روانکاوی در تضاد با ساختار و دانش وجود دارد. این موضوع را در دهه ۱۹۵۰ خیلی روشن می توانستید حس کنید. حال آنچه به روشنی قابل درک کردن است این است که شما چنین چیزی ندارید. امروزه دین با دانش رقابت نمی کند. آنها بدون لحظه ای تردید کل زمین را به دانش و کمیت سازی سپرده اند. آنها فقط یک چیز را [به این] اضافه می کنند: که ایده اساسی دفاع از زندگی است؛ دفاع از حیات و جهان دیگر. همزمان آنها کمیت سازی را تا حد نهایی اش قبول می کنند، و این تغییر بزرگی است. این موضوع تغییری در ارتباط بین قوا و نیروها بوجود آورده، که ناشی از تغییری در خط دینی است. می بینید که در منازعه ما علیه  CBT  ، دوباره انسانی کردن دین مقصودی است که بایستی در مورد آن صحبت کنیم.

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش دوم

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش دوم

 

دنباله مقاله جذاب JAM را در ادامه می خوانید:

(۳) وقتی با  CBT مواجه می شویم با پدیده جدیدی روبرو هستیم. آیا  CBT  فقط استفاده از تلقین است که از مدتها قبل می شناختیم، تلقینی که در قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم داشتیم، و فقط یک تدوین جدید [است]؟ می ترسم  CBT تنها تدوین جدیدی از تلقین نباشد، چون آن نوعی محصول جنبی و وحشتناک خود روانکاوی است.  CBT  چیز جدیدی است. به عبارتی پسا تحلیلی است، یا پسا فرویدی.

وقتی مصاحبه های اخیر با آ. ب. [آئرون بک] را در نیویورک تایمز یا واشنگتن پست می خوانید، می بینید او روانکاو است، یا بوده، و حوصله اش سر آمده.او دیگر نمی توانسته به مردم گوش کند که همان چیزهای تکراری را بارها و بارها بگویند. و  آن هم، حدس می زنم، ۵۰ دقیقه. او از پراتیک تحلیلی حوصله اش سر می رود و کار با بیماران را توانفرسا می یابد، چون [در روانکاوی] هدف خیلی ناواضح به نظرش می رسد. این آن چیزی است که آقای ب. [بک] از پراتیک خود بیاد می آورد. ایده آل آن است که اگر شما تکیه بدهید و گوش کنید و بگویید «اوهوم، اوهوم» به طریقی در نهایت یک راز بیرون خواهد آمد. اما ممکن است شما توسط حس درماندگی کل جریان فرسوده شوید. این توصیف اوست به عنوان یک آنالیست که چطور او دچار نارضایتی شد. و نه تنها حالش بدتر شد، یا مریض شد، بلکه مریضهای او هم حالشان بدتر شد. آنطور که او می گوید: «هر چه من بیشتر می گذاشتم که بیمارانم در طی جلسه تداعی آزاد کنند، حال بدتری بهشان دست می داد.» خب این یک واقعیت خوب شناخته شده پراتیک است که در آن می گذارید سمپتوم ها کریستالیزه (متبلور) شوند.

اگر ما می خواهیم این پدیده را بفهمیم، نه تنها بایستی  CBT را از نقطه نظر روانکاوی بفهمیم، بلکه بایستی به عنوان محصول جانبی روانکاوی بفهمیم، و من می گویم، به عنوان محصول جانبی روانکاوی آمریکایی. چون وقتی در مورد CBT مطالعه می کنید، می بینید که  CBT از اظهاراتی در محدوده عرف عام تشکیل شده، که نشان می دهد دارد خودش را به استاندارد سازی بسیار شدید پراتیک تحلیلی در آمریکا ارجاع می دهد. یک ایده ای در مورد خنثی بودن خالص آنالیست وجود دارد، و این خلوص چیزی است که از طریق   CBT  آنها می خواهند به طریقی اصلاح کنند، تا دوباره پراتیک تحلیلی را انسانی کنند.  بنابراین اگر می خواهیم این مطالعه را ادامه دهیم، مجبوریم آن را به عنوان یک نوع محصول جنبی روانکاوی مطالعه کنیم، نه روانکاوی فرویدی بلکه روانکاوی آمریکایی یا انگلیسی، که در فرانسه هم ما داریم آن را به عنوان چیزی که از خارج می آید می بینیم. ما تصور نمی کنیم که این از پراتیک ما زاده شده است. این از نقطه نظر اول.

(۴) نکته دوم این است: اساس نقطه نظر CBT دیدگاه آنها از زبان است. آنها در مورد اینکه زبان برای آنها چیست تئوری سازی نمی کنند، اما من آن را یک تئوری زبان تلقی می کنم، یعنی یک تئوری توصیف. آنها اساسا بر این باورند که زبان بدون ابهام است، یا حداقل اینکه زبان به آُسانی می تواند به شکلی غیرچند پهلو به کار گرفته شود، و اینکه می تواند روشن و صریح باشد. این پایه باور آنهاست مبنی بر اینکه امکان دارد بین بیمار و درمانگر یک توافق قبلی وجود داشته باشد در مورد اینکه مشکل چیست و چطور می توان آن را درمان کرد. در  CBT  چنین می اندیشند که شما می توانید با یک درمان موافق باشید و اینکه بیمار می تواند با یک توصیف قبلی از تروما موافقت داشته باشد. بدین ترتیب آنها روی نتیجه توافق می کنند، که متعاقبا چیزی نیست حز سرکوب مشکلی که از قبل توصیف شده. آنها چنین فرض می کنند که اگر شما یک جعبه سیاه داشته باشید و به داخل آن بروید – جعبه سیاه درمان، یا فرآِیند درمانی – می توانید به داخل مشکل توصیف شده بروید و نتیجه ای داشته باشید، که می توانید مشکل توصیف شده را درک کنید و موافقت کنید که ناپدید شده است. در چنین منطقی، خود درمان تاثیری روی توصیف مشکل ندارد، مشکلی که ثابت می ماند و وابسته به فرآیند [درمان] نیست. آنها فرآیندی می سازند که هیچ تاثیری روی توصیف مشکل ندارد و توصیف مشکل هم خودش یک مخلوق و آفریده است، همانطور که پیش از این توماس اسوولوس نشان داده است.

اما توصیف مشکل واقعا یک مخلوق و آفریده است. مشکل، آنطور که توصیف شده، می توانم بگویم یک «فوبیا سازی» است. فوبیا در اینجا مدل عمومی مشکلات روحی است، ترس از تمام زندگی روحی روانی. ما اینجا این ایده را داریم که آنچه غیرقابل تحمل است به ترس و فاصله ترجمه می شود. یک مشکل عمومی همیشه به اجتناب تبدیل می شود، بنابراین مشکل ذهنی همان اجتناب است. می توانیم بگوییم که مدل جهانی و عمومی  CBT اجتناب است؛ این موضوع با این ایده متناظر است که چیزی پی آمدهایی را به راه می اندازد، که شما می توانید روی مکانیسم راه اندازها عمل کنید و آن را اصلاح کنید. این فقط یک خلاصه و طرح کلی است. فکر می کنم این موضوع می تواند به نحو متقاعد کننده ای نشان داده شود. نقطه آغاز هیپوتز مبتنی بر شواهد این ایده است که آنچه قبلا بود همان چیزی هست که بعدا هست، طوری که می توانید نشان دهید که چیزی ناپدید شده است. این ایده ای از زبان است به عنوان آنچه [ما را ] قادر می سازد توصیفی غیرمبهم از چیزی بدهیم، که خودش همانطور که دیدیم از پیش یک لغو کردن درمان است. در حالی که ما چنین در نظر می گیریم که خود مفهوم واقعیت برای هر سوژه/ بیمار توسط درمان تغییر داده می شود. بدین ترتیب تئوری ما یک تئوری خودبسنده (خودکفا) است، چیزی که نقطه اساسی درمان را وحدت می بخشد.

[ادامه دارد…]

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT)    – بخش نخست

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش نخست

 

ژک آلن میلر، موسس مدرسه آرمان فرویدی پاریس و موسس و نخستین رئیس جامعه جهانی روانکاوی و بزرگترین شارح آثار لکان، در کنفرانس «له اشتیاق، علیه CBT » از سومین کنگره مدرسه لکانی جدید (مدرسه ای که خود دو سال پیش از آن در لندن تاسیس کرده بود) به تاریخ ۲۱ و ۲۲ ماه می سال ۲۰۰۵ سخنانی به زبان انگلیسی ایراد کرد که ترجمه آن را در ادامه خواهید یافت:

(پیاده شده و ویراسته توسط: ناتالی ولفینگ و بوگدان وولف / ترجمه و تخلیص و شماره گذاری سخنرانی: فرزام پروا)

 

(۱)…به محض اینکه فهمیدیم  CBT   چیز جدیدی است، علاقمند شدیم [که بدانیم چیست] … و در مورد رواج آن بحث کنیم. شما اینجا [در لندن] با آن مواجه شده اید، جایی که من حس می کنم، گرچه ممکن است اشتباه کرده باشم، که CBT  مدل غالب درمان بر پایه گفتار (talk therapy) است.

۲۰ سال پیش ما به عنوان کلینیسین های خصوصی صحبت می کردیم که نقشی هم در موسسه دارد. اما پراتیک اصلی خصوصی بود و توسط بیماران فردی که تقاضای درمان داشتند انجام می شد. در حالی که امروزه ما کاملا در دنیای جدیدی هستیم. «کارگزاران روح و روان» (psy’s’) فاکتور اقتصادی مهمی در کل سیستم سلامت هستند، که علاوه بر آن در تمام دموکراسی های مدرن کمبود بودجه دارد.

این بدان معنی است که ما بزرگ دیگری جدیدی در این حوزه داریم، چیزی که قبلا نداشتیم، بزرگ دیگری که درمانهایی می خواهد که سریع تر، کم هزینه تر باشد، کاملا قابل پیش بینی باشد، و نقطه پایانی و طول آن را بتوان از پیش گفت. با آن ما با نوع جدیدی از درخواست مواجهیم. قبلا ما فردی داشتیم که درخواست درمان داشت. الان یک بزرگ دیگری جمعی، عمومی داریم که درخواست می کند. چطور می توانیم آن را درمان کنیم؟ چطور با آن بزرگ دیگری اقتصادی، بزرگ دیگری بوروکراتیک برخورد کنیم که در خواست دارد و دستور می دهد، و از دستور دادن به ما هم دست نمی کشد؟ من می گویم آن نوع جدیدی از بیمار است! چطور می توانیم این بیمار جدید را درمان کنیم؟ از این دیدگاه، منازعه بهترین راه تعامل با این بیمار نیست. منازعه نقض غرض است و شاید اصلا بهتر است آن را منازعه ننامیم. شاید موضوع این است که ما بایستی اساس این درخواست را بپذیریم تا بتوانیم با آن کشتی بگیریم؛ شاید برای اینکه نشان بدهیم  CBT آنقدرها که به نظر می رسد موثر یا سریع یا کم هزینه نیست. این پیشنهاد من است.

(۲)… عقیده من در مورد ارزیابی این است که یک آرمان از دست رفته است. بدین معنی که پرهزینه و غیر قابل اجراست. داده هایی که شما از طریق ارزیابی فراهم می کنید قابل پردازش نیستند؛ آن داده ها تنها جمع آوری می شوند و در انتها نمی توانند استفاده شوند. زیر آن تلاشی وجود دارد برای بدست آوردن یک «سوژه ای که فرض می شود می داند» SSK شفاف. برای من یک  SSK کل، خیلی پدیده غریبی است. چطور چنین چیزی ممکن است، آن هم پس از تمام آن چه از سر گذرانده ایم؟ چطور می توانیم یک  SSK کل داشته باشیم، آن هم همزمان با [عصر] «خدا مرده است»، و نسبیت عمومی، که پاپ جدید از آن متنفر است؟ در واقع ما در جامعه مان ایدآل جدیدی از دانش کل می بینیم؛ یک ایدآل جدید در مورد کمیت سازی هر آنچه انسانی است. این شبیه زایش دوباره خداست، زایش دوباره خدای عقلانی، اگر بتوانم آن را این طور بگویم، و معتقدم بر اساس منطق خودش شکست خواهد خورد. گرچه ممکن است سالهای زیادی طول بکشد تا شکست بخورد، و نمی دانم که زمان شکست خوردنش در آمریکا و اروپا یکی خواهد بود یا خیر. علی الظاهر بیست درصد کل هزینه سلامت در ارزیابی هزینه می شود. یک نفر به تازگی این عدد را در نیویورک تایمز مطرح کرد. مشکل است باور کرد که همیشه به همین منوال خواهد بود. اما در حال حاضر این یک مفهوم جهانی است. یک جهان بینی ( WELTANSCHAUNG) که با روش ما خیلی تضاد دارد.

چرا روانکاوی خارج از مقررات دولتی بوجود آمد و رشد کرد، و چرا می خواست اینگونه رشد کند؟ چنین بود که برای مدتی طولانی روانکاوی مورد توجه عموم نبود؛ آن یک پراتیک عمومی نبود، بلکه یک پراتیک خلوت و دنج بود. روانکاوی می توانست به این صورت رشد کند چرا که اشتیاق روانکاوی اشتیاق زیر سوال بردن تمام باورها، تمام سرانجام ها، تمام مفاهیم سود، و حتی خود مفهوم واقعیت است. این بدان معنی است که جلسات روانکاوی در فضای متفاوتی اتفاق می افتد؛ اینکه این فضا تصویری باشد یا سمبولیک اهمیتی ندارد، بلکه در هر صورت فضای عمومی ارتباط معمول نیست. بنابراین ضروری بود که پراتیک تحلیلی از خارج تحت مقرراتی قرار نگیرد. حتی سوالی در این مورد وجود داشت که چطور می تواند از داخل تحت مقررات قرار گیرد، عمدتا بخاطر آن روانکاوانی که فکر می کنند نمی توانند ارزشها، روشها و نتایج شان را با سایر کلینیسین ها به اشتراک بگذارند.

بنابراین، این جنبه وحشی و سرکش و غیر قابل کنترل روانکاوی دلایل ساختاری دارد. در حالی که فروید سعی کرد در زمان خودش آن را متمدن کند، لکان این [کار فروید] را مورد انتقاد قرار داد و سعی کرد آن را به صورت چیزی خارج از ارزشهای عمومی، خارج از «ثروت عمومی»، خارج از چیزهایی که «می دانید» و تمام ساختارهای دانشگاهی که آنقدر معمول هستند گسترش دهد. و بایستی قبول کنیم که در این لحظه این نوع رشد غیر طبیعی غیر قابل تحمل به حساب می آید. آن [رشد] برای سطحی از کنترل دولتی که در آمریکا دارید و همینطور برای آن سطحی که اکنون در هر ملت اروپایی یا در کل اروپا هست کشنده و غیرقابل تحمل است…

(ادامه دارد…)

 

فرستادگانی از مریخ به زمین…

فرستادگانی از مریخ به زمین…

 

بهمن عزیز

امیدوارم حالت خوب باشد. البته در کنار چخوف آنقدر ظاهرا زیاد بهت خوش می گذرد که دیگر از صرافت سفر کردن افتادی. چه خبره پسر؟ مگر این تو نبودی که دوست داشتی زمین و زمان را به هم بدوزی و هر لحظه از یک نقطه عالم سر دربیاری؟

خیلی از سوالاتت تعجب کردم. مگر نمی دانی که روح آدم یک عنصر مجرد است، و می تواند در هر زمان یا هر مکانی که دلش می خواهد اقامت کند؟ (البته بگذریم که گاهی آنچه روح می خواهد جسممان قبول نمی کند). خب من هم که می دانی از نظر زمانی و مکانی هم عصر و همسایه حافظ هستم. چیز غریبی هست؟ تازه من، علاوه بر اینها که هم عصر حافظم، به سیاره مریخ هم سفر کرده ام، و حدود ۱۰ سال را در آن سیاره گذرانده ام. البته وقتی به زمین برگشتم، خیلی اوضاع برایم غریب و آزاردهنده بود، مخصوصا از وسعت بی انتهای شارلاتانیسم و کاسبکاری حرفه ای و عشقی و منطقی و سیاسی و دانشگاهی و … حالت تهوع بهم دست داده بود؛ شارلاتانیسم در تمام شوون زندگی فردی و اجتماعی. همان شارلاتانیسم یا صورتک ظاهری که حتی وقوع انقلاب هم در یک مملکت کوچکترین تغییری در آن نمی دهد، و تنها ماسکها را عوض می کند. مگر ناپلئون محصول انقلاب فرانسه نبود؟ این بود که اون اوائل که پا به این سیاره معضوب گذاشته بودم می خواستم برگردم مریخ، ولی خب برخی از دوستان مانع شدند. من هم دیگر ماندگار شدم، و با اندک دوستان و مراجعان و حافظ همدم شدم.

خب ظاهرا می بینم دهنت از تعجب باز مانده. کمی فکت را اگر جمع کنی، بیشتر برایت توضیح می دهم.

اوائل که روانکاوی ام را شروع کرده بودم، همه اش متحیر بودم که این دیگر چه تجربه ای است، که تمام زندگی آدم را در می نوردد، و آن را از بیخ و بن دگرگون می کند. همان موقع به کلاسهای یک آدم معلوم الحال هم می رفتم، که ادعای روانکاوی داشت. و همیشه برایم سوال بود که آیا او هم چنین کاری با مراجعین خود انجام می دهد؟ آنقدر جا خورده بودم و به ذهنم فشار آمد که یک شب خوابی غریب دیدم. خواب دیدم سوار سفینه عظیم الجثه ای هستم و برای رسیدن به ماه از جو زمین خارج شده ام. با حیرت به زمینی که هر لحظه دور و دورتر می شد می نگریستم. ناگاه دیدم انگار با ماژیک قرمز (شاید هم ماتیک) روی شیشه سفینه یک هلی کوپتر اسباب بازی نقاشی کرده اند. این هلی کوپتر اسباب بازی همان روانکاوی آن آدم معلوم الحال بود!! خوابم به نحو طنز آمیزی پاسخم را داده بود. اما قضیه به همینجا پایان نیافت. در حالی که تصور می کردم دارم به سمت ماه سفر می کنم. یک دفعه متوجه شدم که گویی سفینه دارد از منظومه شمسی خارج می شود. بسیار مضطرب شده بودم، و از خواب پریدم… (همانطور که احتمالا حدس می زنی تمام بخشهای خواب را تعریف نکردم)

گاهی فکر می کنم چطور می توان برای کسانی که چنین تجربه ای نداشته اند، این تجربه را توضیح داد. واقعا فکر نمی کنم که کلمات طاقت توصیف را داشته باشند. اما دیشب فیلمی از ریدلی اسکات دیدم به نام مریخی (۲۰۱۵) یا Martian که گویی بخش کوچکی از تجربه ای نزدیک به آنچه از سر گذرانده بودم را در داستان فیلم یافتم: فضانوردی که در سیاره ای متروک که چند میلیون سال است موجود زنده ای در آن نبوده، تنها می ماند، مجبور می شود از کمترین امکانات خود در آن تنهایی خرد کننده و دهشت بار استفاده کند تا زنده بماند، سعی می کند باغچه ای برای خود بسازد که سرمای زمهریر مریخ آن را نابود می کند، سعی می کند با زمینیان ارتباط برقرار کند، اما کلماتش در سفر چند هزار کیلومتری پیش از رسیدن به گوشی شنونده فرو می ریزند (تا بالاخره راه خود را پیدا کنند)، نمی داند از این تجربه جان سالم به در خواهد برد یا نه؟، محبور می شود برای خروج از جو مریخ کلی از قطعات سفینه اش را دور بریزد، و بالاخره فرمانده سفینه ای که به دنبال او آمده میلی متری او را می گیرد تا دوباره در جو مریخ سقوط نکند…

خب خودت قضاوت کن: اولا در کل ایران چند نفر چنین تجربه ای داشته اند؟ دو نفر؟ چهار نفر؟ آیا با دیدن (به قول خودت) بچه سوسول هایی که بجای اینکه گوش خود را تربیت کنند، گوشواره ای به گوش خودشان آویزان می کنند، حداکثر – اگر بخواهند خدای ناکرده کمی به خودشان زحمت بدهند – با اسکایپ با یک مجسمه بلاهت یا یک پیرمرد یا پیرزن مبتلا به دمانس یا کارتن خواب در آن سوی دنیا «روانکاوی» می شوند، و چند هفته تا چند ماه خزعبلات و اباطیلی را سرهم می کنند و می گویند و  می شنوند، و بعد به خلق الله زود باور قالب می کنند که روانکاوند، نباید حالت «عق» بهم دست بدهد؟! حالا این اوضاع روانکاوی است. ولی مگر آن روانپزشکانی که چند تا دارو را فقط حفظ کرده اند، و راه ارتباط با روح بیمار را نمی دانند که هیچ، اصلا به وجود روح اعتقادی ندارند، و تظاهر می کنند که اسباب بازی هایی مانند TMS و نوروفیدبک یا روش قرون وسطایی شوک الکتریکی روشهای درمانی موثری هستند، و از هر مریضی بی جهت ( و البته به جهت جیب خود) نوار مغزی می گیرند کمتر تهوع آورند؟

آن شعر حافظ را خوب نوشته بودی، چون سخن حافظ همان سخن مریخیانی است که به زمین برگشته اند، و در آرزوی ترک این سیاره ظاهر فریب هستند. خدا را شکر که لعل پنهانی است، وگرنه آدمیزادگان لابد می خواستند سخنان بین مریخیان و محبانشان را هم جعل کنند، و کسانی که مثلا بزرگترین سفر زندگیشان این بوده که از در خانه مامان جانشان بروند سرکوچه ماست بخرند، در بیایند که «مریخی بودن خیلی شیک است، چرا ما یک چند صباحی مریخی نباشیم؟!!»

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه             که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

همان لعلی که در یک بیت بالاتر ارتباطش را با اسم اعظم – و اسم گذاری به طور کلی – نشان داده:

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی               چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

حالا دیدی من هم مریخی هستم هم معاصر حافظ؟ همان طور که تو همعصر چخوف هستی. راستی از چخوف یک سوالی دارم، اگر ممکنه ازش بپرس و جوابش را برایم بفرست. سوالم همین بیت حافظ است:

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس                 توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟!

می خوام ببینم چخوف جواب این سوال رو بلده یا فقط تنقیه کردن بلده؟ بهمن جان اگه خواست باز هم تنقیه ات کنه تن ندیا. از من گفتن.

این را هم بگویم که از Itinerary هم خبری نیست. همین یک کارم مونده. خیلی دوست داری برو کمی راجع به خوارزم تحقیق کن. خوش باشی. بعد پنجاه روز جوابم رو دادی چه انتظاراتی هم داری. والله…

به امید دیدار، در یالتا یا در جم

فرزام

نامه ای از یالتا

فرزام

امیدوارم حالت خوب باشه و در اون شهر عاشقان، شهر «جم» (که دو شب پیش بچه سوسول های شبکه «من و تو» می خواستن علیه اش تبلیغات کنن) خلوتت رو به خوبی بگذرونی. به من هم بد نمی گذره. ولی با نامه آخرت کلی من رو گیج و ویج کردی. اینه که می خوام چند تا سوال ازت بپرسم، چون جواب این سوالات رو چخوف هم نمی دونست:

– نوشتی که «با توجه به آنچه در مورد اقامت در یالتا و مصاحبت با چخوف گفته بودی حدس می زنم در حدود سال ۱۹۰۰ به سر می بری»، مگر خودت در چه سالی به سر می بری؟ منظورت از این سخنان چیست؟

-چخوف راجع به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ چیزی نمی دانست. آیا قرار است در روسیه تزاری انقلابی اتفاق بیفتد؟ تو چطور از آن خبردار شدی؟ نکند با نوستراداموس یا پیشگوی دیگری صحبت کردی، یا جام جم داری؟

– «که ظریفان بیش از هر کس دیگر در معرض تهاجم و محاکم خون ریزان اند» این جمله ات اشاره به چه چیزی است؟ می خواهی نگران چخوف باشم؟ نکند باز هم داری پیشگویی می کنی که در ساخالین برای چخوف اتفاقی خواهد افتاد؟ چون می دانم اوضاع خودت خوب است و اشاره به خودت نکردی. و گرنه می گفتم باز هم آماج حمله از خدا بی خبران شدی.

راستی دیشب با چخوف نشسته بودیم و به یاد تو با حافظ تفأل می زدیم؛ این شعر آمد، و فهمیدیم کبکت خوب خروس می خواند:

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم    هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل    چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش    فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی    چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه    که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه      که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم به حمدالله    نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن    چه غم دارم که در عالم بداغ بهمنی دارم

بعد فهمیدم حافظ هم مثل تو یک بهمن بداغ داشته، وگرنه چطور کریم خان حاضر می شد این قدر براش جانفشانی کنه؟ خب یه رابطه فامیلی وجود داشته دیگه… لطفا سوالاتم رو زودتر جواب بده. چخوف می گه تو که خوارزم رو پیشنهاد می کنی خب یک Itinerary هم بده دیگه. خدا از بزرگی کمت نکنه. ما فعلا در هوای خوش یالتا غوطه وریم، پس یه برنامه توپ بهمون بده، بلکه یه تکونی به خودمون بدیم.

یا حق

بداغ بهمنی (به قول حافظ بنا به ضرورت شعری!)

در غریبی و فراق و غم دل…

در غریبی و فراق و غم دل…

 

احساس اجبار به فداکاری، لازمه زندگی است.

خواهش می کنم جمله بالا را یک بار دیگر بخوانید: احساس اجبار

این جمله یکی از جملات دکتر حسابی است؛ به قول دستیار و مرید پر احساس ایشان، آقای فریدون پیدا، دکتر انسانیت. درست است که فداکاری از آن کلماتی است که بیشتر از آن سو استفاده می شود، و آنان که به درون نگریسته اند، آن را اساسا غیرممکن می می دانند، که کسی خارج از دایره وجود خودش برای همسایه اش قدمی بردارد، اما آدمیان را بایستی از اعمالشان شناخت، نه از اقوالشان. ملاقات با دکتر محمود حسابی، ۲۴ سال پس از مرگ او، در موزه اش، بیشترین احساسی که در انسان بر می انگیزد، نه بخاطر جملات عمیق استاد است، نه بخاطر دستاوردهای بی نظیر او – که از وزارت فرهنگ دکتر مصدق و تبعید به اصفهان به خاطر مخالفت با کاپیتولاسیون و تاسیس اولین بیمارستان گرفته تا احداث جاده لواسان و ساختن اولین رادیو و …. – نه نه …. هیچ کدام از اینها نیست. اگر بخت آن را داشته باشید که روزی از هفته که آقای پیدا هستند سری به این موزه بزنید (ظاهرا چهارشنبه ها ایشان حضور دارند)، آن وقت می بینید که چطور روح دکتر حسابی در موزه حاضر می شود، ۲۴ سال از مرگ او گذشته، اما به مدد دستیاری عاشق، او هنوز هم در آن خانه حضور دارد. خیلی است پس از ۲۴ سال از حصور مردی در این خانه اینطور از او سخن گفتن. حضور گرم و صمیمی دکتری که بی تفاوتی و کسالت و تنبلی کشور گل و بلبل را به هیچ گرفت، و به تنهایی کاری کرد که بایستی صد نفر بکنند، و معمولا نمی کنند، برای ساختن این خانه ویرانه… و آن هم تا حد ممکن دور از چشم دیگران، به نحوی که وقتی در دانشگاه شیراز برای ایشان بزرگداشت می گیرند، حاضر نمی شود به شیراز سفر کند، چون خجالت می کشد از او تعریف کنند! آن وقت در این مملکت تا پیش از دریافت جایزه مرد علمی سال جهان، کسی ایشان را نمی شناسد، و فیلمی هم که از زندگی ایشان ساخته می شود، بخاطر داشتن کراوات (که از آلات شیطانی است) تا مدتها اجازه پخش از تلویزیون نمی گیرد!

این یک جور غریبی است، برای مردی که عاشق وطنش بود. اما غریبی نوع دیگری هم داریم. کافیست در شهر وین، سری به موزه فروید بزنید. خیابان برگاسه، پلاک ۱۹٫ در اینجا دیگر خبری از مریدان عاشق نیست. راننده تاکسی با غیض به شما می گوید: «اینجا فروید خیلی بدنامه!» بلیط می خرید و وارد راه پله هایی می شوید که زمانی فروید با زن و شش فرزندش در آن می زیسته، و کسانی چون Wolfman. Ratman, Dora, Anna o را می دیده، و در پاسخ به سوالاتی که کلمات اینان در ذهن او روشن می کرده اند، کتابهایی می نوشته که تاریخ جهان را برای همیشه عوض می کرده و می کنند: نام فروید بیش از هر اندیشمند دیگری در کتب و مقالات آدمیان در صد و بیست سال اخیر آمده است. به قول میلر، تمام کار غولی ایده پرداز چون ژک لکان را می توان شرح و بسط دو سخنرانی از سخنرانی های فروید برای معرفی روانکاوی در دانشگاه وین دانست (سخنرانی های ۱۷ و ۲۳)

اینجا در موزه فروید دنبال دستیار و مرید عاشق می گردید؟ هرگز. اگر می خواستند قصابی بغل خانه فروید را حفظ کنند و از آن موزه ای بسازند احتمالا ذوق و لطف بیشتری در زنده کردن حضور قصاب بکار می بردند. البته درست آن هم همین است چون حضور فروید، حضوری آزار دهنده بوده و هست. کسی نمی خواهد چون دوریان گری، تصویر روح خود را در آینه ببیند.  (تازه تصویر جسم را هم مردم بعد از هزار بزک دوزک تحمل می کنند! روح لطیف مخفی که دیگر جای خود دارد!! آن هم برای آدمیانی که با روح خود، گنجینه خود، طوری رفتار می کنند که رفتارشان با سطل آشغال خانه شان بهتر است! حداقل آشغالی که زود بو می گیرد، مانند ماهی را، اکثر مردم، در سطل آشغال خانه هم نمی اندازند، بلکه آن را دم در می گذارند، آن وقت با کمال تعجب – اگر کسی از شدت تعجب فک اش در برود جا دارد!! – هر آشغالی را به روح خود راه می دهند: با هر کسی هم کلام می شوند، با هر زباله ای هم آغوش می شوند، و تازه به آن افتخار هم می کنند، با هر دیار البشری دم می گیرند، به هر صدا و موسیقی ای گوش می سپارند، و هر چیز متعفنی را به خانه روح خود دعوت می کنند!). این است که نبایستی تعجب کنید که این خانه دیگر تنها اسم فروید را دارد، و از روح او در اینجا خبری نیست. با نهایت بی سلیقگی حتی به خود زحمت نداده اند تخت روانکاوی فرویدی را با فرش و گلیم ایرانی اش بازسازی کنند. بجای دست خط فروید، دست خط مارلین دیتریش! را می بینید! (لابد چون با فروید آبگوشت بزباش خورده!) مغازه ای در این موزه باز کرده اند که دیگر نوبر است: تی شرت هایی با کاریکاتور فروید، و ماگ هایی که روی آن به مسخره نوشته اند: Analyse This, Analyse That معلوم نیست که اینجا موزه فروید است یا موزه هالی وود؟! یا شاید بهتر باشد بگویم موزه بالی وود!! فقط این موزه به افتخار حضور فروید و آن تصوری که از او وجود دارد وجود یک رقاصه را کم دارد، یا دخترکی که به یک میله آهنی آویزان شود و استریپ تیز کند! البته چنین تصویری از فروید با تصویری که بسیاری از «مریدان» دانشگاهی اش در دانشگاه و در کنگره های روانکاوی! برای دانشجویان بخت برگشته رسم می کنند چندان تفاوتی ندارد. تا این هرزه گویان هستند، جایی برای فروید نیست، و نباید هم باشد.

به قول حافظ:

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری           به یادگار بمانی که بوی او داری

دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست       توان به دست تو دادن گرش نکو داری

نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد         که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری

به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد             خود از کدام خم است اینکه در سبو داری

بگذریم. این هم برخی جملات دکتر حسابی برای آنان که فرصت ملاقات او را در خانه اش ندارند:

شخصیت یک ملتی را ادبای آن ملت می سازند.

عشق به وجود آورنده اعمال زیباست.

داشتن هدف و رفتن به دنبالش خوب است، ولی عاشق هدف بودن و گرفتار آن شدن چیز دیگری است.

طنز در مملکت ما یک مقاومت ملی است، و همیشه حافظ ایران بوده است.

فعال باشیم ولی ملایم، عادل باشیم ولی با گذشت.

چهار اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.

نباید اجازه داد بی نظمی و بی احترامی شروع شود، که اگر شروع شود دیگر حد و پایانی نخواهد داشت.

هنر چاشنی زندگی است.

هنر واقعیات و احساس زندگی را در انسان مجسم می کند.

حکمت فیل…

حکمت فیل…

 

یادی از آن زمان که قدر و وزن کلمات چنان بود که خدای آن را بر زفان القاء می کرد…

«ابراهیم خواص که از خواص اهل تصوف و زهاد بود حکایت کند که وقتی با جمعی از متصوفه و فقرا در کشتی بودیم، آن کشتی از تلاطم امواج دریا شکسته شد و زمره ای [عده ای] از ما بر لوحی از الواح کشتی به ساحل افتادیم اما به موضعی که اثر عمارت و سکون مردم در آن نواحی ندیدیم. چند روز در آن موضع بودیم و از ماکولات [خوردنیها] و اغذیه آنقدر قوت که قوت بدان ماند نیافتیم و به هلاک متیقن [مطمئن] گشتیم. با یکدیگر گفتیم :«بیایید تا هریکی از راه اخلاص نذری کنیم تا باشد که به برکات اخلاص، خلاص روی نماید.» یکی گفت: «برای این اجابت همه عمر روزه دارم.» دیگری گفت: «چندین حج پیاده را آماده شوم.» تا آنکه نوبت به من رسید. خواستم که نذری کنم، بی قصد بر زبان من برفت که نذر کرده بودم که گوشت فیل نخورم.» گفتند: «چه وقت مطایبه و استهزاء است در چنین ورطه ای که ما گرفتار شده ایم؟» گفتم: «والله که من این سخن به هزل نگفتم، اما تا شما این سخن می گویید من با نفس در مباحثه و مناظره بودم، جمله عبادات و تمامت لذات بر او عرضه داشتم، به ترک هیچ لذت و اتیان [انجام دادن] هیچ طاعت مطاوعت [فرمانبرداری] ننمود و موافقت نکرد، و این کلمه بی قصدی در دل من آمد و بی نیتی بر زبان من برفت، و خدای را در القای این اندیشه در دل و اجرای [جاری شدن] این کلمه بر زفان [زبان] حکمتی تواند بود….»

از ادامه ی داستان از باب نهم کتاب فرج بعد از شدت (۱) در می یابیم که حق با ابراهیم خواص بوده، و در این عبارتی که بی هیچ قصد و نیتی بر زبان او جاری شده – به سبک تکنیک تداعی آزاد روانکاوی، که چیزی جز زنده کردن  دوباره ارزش کلمات به ظاهر اتفاقی نیست – حقیقتی وجود داشته، آنجا که همگان بچه فیلی می جویند و می کشند و می خورند، و ابراهیم خواص، حتی به بهای مرگی خود خواسته از حرف خود بر نمی گردد. وقتی مادر بچه فیل می آید و همه کسانی که گوشت فیل را خورده بودند می کشد، تنها این زاهد بزرگ است که از مهلکه جان به در می برد.

این نکته ای است که در مورد قدر و ارزش کلمات در کتابی که بیش از هزار سال پیش نوشته شده وجود داشته، و به حق مانند بسیاری نکات عمیق دیگر به بوته فراموشی سپرده شده، چرا که در آن زمان هنوز بشر به آن پایه از تیزهوشی و خردمندی و ذکاوت نرسید بوده که رازهای روان و زبان خود را از موشان بی زبان جستجو کند، هنوز آن زمان طلایی نرسیده بوده که پر قدرترین شئ جهان شئ ای با ارزش تصنعی و قراردادی باشد به نام پول، که تمام «تحقیقات علمی» را بخواهد هدایت کند. طبیعی است که در جهانی که خدایی به نام پول حکم می راند، کسی دوست ندارد از ارزش کلمات حرف بزند، چون هر چه باشد این اشیاء بی ارزش چون باد هوا در گلوی هر کسی حاضر است و کمتر می توان برای آنها پولی پرداخت کرد. طبیعی است که در چنین جهانی مواد شیمیایی که اثراتشان را در بدن موشها و میمونها می توان بررسی کرد، قدر بیشتری دارند چون به صورت «دارو» قابل خرید و فروشند.

 

(۱) با تلخیص از گزیده فرج بعد از شدت دهستانی مویدی: از غم به شادی/ گزینش و توضیح: دکتر اسماعیل حاکمی/ انتشارات معین/ چاپ اول ۱۳۹۵