پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT)    – بخش نخست

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش نخست

 

ژک آلن میلر، موسس مدرسه آرمان فرویدی پاریس و موسس و نخستین رئیس جامعه جهانی روانکاوی و بزرگترین شارح آثار لکان، در کنفرانس «له اشتیاق، علیه CBT » از سومین کنگره مدرسه لکانی جدید (مدرسه ای که خود دو سال پیش از آن در لندن تاسیس کرده بود) به تاریخ ۲۱ و ۲۲ ماه می سال ۲۰۰۵ سخنانی به زبان انگلیسی ایراد کرد که ترجمه آن را در ادامه خواهید یافت:

(پیاده شده و ویراسته توسط: ناتالی ولفینگ و بوگدان وولف / ترجمه و تخلیص و شماره گذاری سخنرانی: فرزام پروا)

 

(۱)…به محض اینکه فهمیدیم  CBT   چیز جدیدی است، علاقمند شدیم [که بدانیم چیست] … و در مورد رواج آن بحث کنیم. شما اینجا [در لندن] با آن مواجه شده اید، جایی که من حس می کنم، گرچه ممکن است اشتباه کرده باشم، که CBT  مدل غالب درمان بر پایه گفتار (talk therapy) است.

۲۰ سال پیش ما به عنوان کلینیسین های خصوصی صحبت می کردیم که نقشی هم در موسسه دارد. اما پراتیک اصلی خصوصی بود و توسط بیماران فردی که تقاضای درمان داشتند انجام می شد. در حالی که امروزه ما کاملا در دنیای جدیدی هستیم. «کارگزاران روح و روان» (psy’s’) فاکتور اقتصادی مهمی در کل سیستم سلامت هستند، که علاوه بر آن در تمام دموکراسی های مدرن کمبود بودجه دارد.

این بدان معنی است که ما بزرگ دیگری جدیدی در این حوزه داریم، چیزی که قبلا نداشتیم، بزرگ دیگری که درمانهایی می خواهد که سریع تر، کم هزینه تر باشد، کاملا قابل پیش بینی باشد، و نقطه پایانی و طول آن را بتوان از پیش گفت. با آن ما با نوع جدیدی از درخواست مواجهیم. قبلا ما فردی داشتیم که درخواست درمان داشت. الان یک بزرگ دیگری جمعی، عمومی داریم که درخواست می کند. چطور می توانیم آن را درمان کنیم؟ چطور با آن بزرگ دیگری اقتصادی، بزرگ دیگری بوروکراتیک برخورد کنیم که در خواست دارد و دستور می دهد، و از دستور دادن به ما هم دست نمی کشد؟ من می گویم آن نوع جدیدی از بیمار است! چطور می توانیم این بیمار جدید را درمان کنیم؟ از این دیدگاه، منازعه بهترین راه تعامل با این بیمار نیست. منازعه نقض غرض است و شاید اصلا بهتر است آن را منازعه ننامیم. شاید موضوع این است که ما بایستی اساس این درخواست را بپذیریم تا بتوانیم با آن کشتی بگیریم؛ شاید برای اینکه نشان بدهیم  CBT آنقدرها که به نظر می رسد موثر یا سریع یا کم هزینه نیست. این پیشنهاد من است.

(۲)… عقیده من در مورد ارزیابی این است که یک آرمان از دست رفته است. بدین معنی که پرهزینه و غیر قابل اجراست. داده هایی که شما از طریق ارزیابی فراهم می کنید قابل پردازش نیستند؛ آن داده ها تنها جمع آوری می شوند و در انتها نمی توانند استفاده شوند. زیر آن تلاشی وجود دارد برای بدست آوردن یک «سوژه ای که فرض می شود می داند» SSK شفاف. برای من یک  SSK کل، خیلی پدیده غریبی است. چطور چنین چیزی ممکن است، آن هم پس از تمام آن چه از سر گذرانده ایم؟ چطور می توانیم یک  SSK کل داشته باشیم، آن هم همزمان با [عصر] «خدا مرده است»، و نسبیت عمومی، که پاپ جدید از آن متنفر است؟ در واقع ما در جامعه مان ایدآل جدیدی از دانش کل می بینیم؛ یک ایدآل جدید در مورد کمیت سازی هر آنچه انسانی است. این شبیه زایش دوباره خداست، زایش دوباره خدای عقلانی، اگر بتوانم آن را این طور بگویم، و معتقدم بر اساس منطق خودش شکست خواهد خورد. گرچه ممکن است سالهای زیادی طول بکشد تا شکست بخورد، و نمی دانم که زمان شکست خوردنش در آمریکا و اروپا یکی خواهد بود یا خیر. علی الظاهر بیست درصد کل هزینه سلامت در ارزیابی هزینه می شود. یک نفر به تازگی این عدد را در نیویورک تایمز مطرح کرد. مشکل است باور کرد که همیشه به همین منوال خواهد بود. اما در حال حاضر این یک مفهوم جهانی است. یک جهان بینی ( WELTANSCHAUNG) که با روش ما خیلی تضاد دارد.

چرا روانکاوی خارج از مقررات دولتی بوجود آمد و رشد کرد، و چرا می خواست اینگونه رشد کند؟ چنین بود که برای مدتی طولانی روانکاوی مورد توجه عموم نبود؛ آن یک پراتیک عمومی نبود، بلکه یک پراتیک خلوت و دنج بود. روانکاوی می توانست به این صورت رشد کند چرا که اشتیاق روانکاوی اشتیاق زیر سوال بردن تمام باورها، تمام سرانجام ها، تمام مفاهیم سود، و حتی خود مفهوم واقعیت است. این بدان معنی است که جلسات روانکاوی در فضای متفاوتی اتفاق می افتد؛ اینکه این فضا تصویری باشد یا سمبولیک اهمیتی ندارد، بلکه در هر صورت فضای عمومی ارتباط معمول نیست. بنابراین ضروری بود که پراتیک تحلیلی از خارج تحت مقرراتی قرار نگیرد. حتی سوالی در این مورد وجود داشت که چطور می تواند از داخل تحت مقررات قرار گیرد، عمدتا بخاطر آن روانکاوانی که فکر می کنند نمی توانند ارزشها، روشها و نتایج شان را با سایر کلینیسین ها به اشتراک بگذارند.

بنابراین، این جنبه وحشی و سرکش و غیر قابل کنترل روانکاوی دلایل ساختاری دارد. در حالی که فروید سعی کرد در زمان خودش آن را متمدن کند، لکان این [کار فروید] را مورد انتقاد قرار داد و سعی کرد آن را به صورت چیزی خارج از ارزشهای عمومی، خارج از «ثروت عمومی»، خارج از چیزهایی که «می دانید» و تمام ساختارهای دانشگاهی که آنقدر معمول هستند گسترش دهد. و بایستی قبول کنیم که در این لحظه این نوع رشد غیر طبیعی غیر قابل تحمل به حساب می آید. آن [رشد] برای سطحی از کنترل دولتی که در آمریکا دارید و همینطور برای آن سطحی که اکنون در هر ملت اروپایی یا در کل اروپا هست کشنده و غیرقابل تحمل است…

(ادامه دارد…)

 

فرستادگانی از مریخ به زمین…

فرستادگانی از مریخ به زمین…

 

بهمن عزیز

امیدوارم حالت خوب باشد. البته در کنار چخوف آنقدر ظاهرا زیاد بهت خوش می گذرد که دیگر از صرافت سفر کردن افتادی. چه خبره پسر؟ مگر این تو نبودی که دوست داشتی زمین و زمان را به هم بدوزی و هر لحظه از یک نقطه عالم سر دربیاری؟

خیلی از سوالاتت تعجب کردم. مگر نمی دانی که روح آدم یک عنصر مجرد است، و می تواند در هر زمان یا هر مکانی که دلش می خواهد اقامت کند؟ (البته بگذریم که گاهی آنچه روح می خواهد جسممان قبول نمی کند). خب من هم که می دانی از نظر زمانی و مکانی هم عصر و همسایه حافظ هستم. چیز غریبی هست؟ تازه من، علاوه بر اینها که هم عصر حافظم، به سیاره مریخ هم سفر کرده ام، و حدود ۱۰ سال را در آن سیاره گذرانده ام. البته وقتی به زمین برگشتم، خیلی اوضاع برایم غریب و آزاردهنده بود، مخصوصا از وسعت بی انتهای شارلاتانیسم و کاسبکاری حرفه ای و عشقی و منطقی و سیاسی و دانشگاهی و … حالت تهوع بهم دست داده بود؛ شارلاتانیسم در تمام شوون زندگی فردی و اجتماعی. همان شارلاتانیسم یا صورتک ظاهری که حتی وقوع انقلاب هم در یک مملکت کوچکترین تغییری در آن نمی دهد، و تنها ماسکها را عوض می کند. مگر ناپلئون محصول انقلاب فرانسه نبود؟ این بود که اون اوائل که پا به این سیاره معضوب گذاشته بودم می خواستم برگردم مریخ، ولی خب برخی از دوستان مانع شدند. من هم دیگر ماندگار شدم، و با اندک دوستان و مراجعان و حافظ همدم شدم.

خب ظاهرا می بینم دهنت از تعجب باز مانده. کمی فکت را اگر جمع کنی، بیشتر برایت توضیح می دهم.

اوائل که روانکاوی ام را شروع کرده بودم، همه اش متحیر بودم که این دیگر چه تجربه ای است، که تمام زندگی آدم را در می نوردد، و آن را از بیخ و بن دگرگون می کند. همان موقع به کلاسهای یک آدم معلوم الحال هم می رفتم، که ادعای روانکاوی داشت. و همیشه برایم سوال بود که آیا او هم چنین کاری با مراجعین خود انجام می دهد؟ آنقدر جا خورده بودم و به ذهنم فشار آمد که یک شب خوابی غریب دیدم. خواب دیدم سوار سفینه عظیم الجثه ای هستم و برای رسیدن به ماه از جو زمین خارج شده ام. با حیرت به زمینی که هر لحظه دور و دورتر می شد می نگریستم. ناگاه دیدم انگار با ماژیک قرمز (شاید هم ماتیک) روی شیشه سفینه یک هلی کوپتر اسباب بازی نقاشی کرده اند. این هلی کوپتر اسباب بازی همان روانکاوی آن آدم معلوم الحال بود!! خوابم به نحو طنز آمیزی پاسخم را داده بود. اما قضیه به همینجا پایان نیافت. در حالی که تصور می کردم دارم به سمت ماه سفر می کنم. یک دفعه متوجه شدم که گویی سفینه دارد از منظومه شمسی خارج می شود. بسیار مضطرب شده بودم، و از خواب پریدم… (همانطور که احتمالا حدس می زنی تمام بخشهای خواب را تعریف نکردم)

گاهی فکر می کنم چطور می توان برای کسانی که چنین تجربه ای نداشته اند، این تجربه را توضیح داد. واقعا فکر نمی کنم که کلمات طاقت توصیف را داشته باشند. اما دیشب فیلمی از ریدلی اسکات دیدم به نام مریخی (۲۰۱۵) یا Martian که گویی بخش کوچکی از تجربه ای نزدیک به آنچه از سر گذرانده بودم را در داستان فیلم یافتم: فضانوردی که در سیاره ای متروک که چند میلیون سال است موجود زنده ای در آن نبوده، تنها می ماند، مجبور می شود از کمترین امکانات خود در آن تنهایی خرد کننده و دهشت بار استفاده کند تا زنده بماند، سعی می کند باغچه ای برای خود بسازد که سرمای زمهریر مریخ آن را نابود می کند، سعی می کند با زمینیان ارتباط برقرار کند، اما کلماتش در سفر چند هزار کیلومتری پیش از رسیدن به گوشی شنونده فرو می ریزند (تا بالاخره راه خود را پیدا کنند)، نمی داند از این تجربه جان سالم به در خواهد برد یا نه؟، محبور می شود برای خروج از جو مریخ کلی از قطعات سفینه اش را دور بریزد، و بالاخره فرمانده سفینه ای که به دنبال او آمده میلی متری او را می گیرد تا دوباره در جو مریخ سقوط نکند…

خب خودت قضاوت کن: اولا در کل ایران چند نفر چنین تجربه ای داشته اند؟ دو نفر؟ چهار نفر؟ آیا با دیدن (به قول خودت) بچه سوسول هایی که بجای اینکه گوش خود را تربیت کنند، گوشواره ای به گوش خودشان آویزان می کنند، حداکثر – اگر بخواهند خدای ناکرده کمی به خودشان زحمت بدهند – با اسکایپ با یک مجسمه بلاهت یا یک پیرمرد یا پیرزن مبتلا به دمانس یا کارتن خواب در آن سوی دنیا «روانکاوی» می شوند، و چند هفته تا چند ماه خزعبلات و اباطیلی را سرهم می کنند و می گویند و  می شنوند، و بعد به خلق الله زود باور قالب می کنند که روانکاوند، نباید حالت «عق» بهم دست بدهد؟! حالا این اوضاع روانکاوی است. ولی مگر آن روانپزشکانی که چند تا دارو را فقط حفظ کرده اند، و راه ارتباط با روح بیمار را نمی دانند که هیچ، اصلا به وجود روح اعتقادی ندارند، و تظاهر می کنند که اسباب بازی هایی مانند TMS و نوروفیدبک یا روش قرون وسطایی شوک الکتریکی روشهای درمانی موثری هستند، و از هر مریضی بی جهت ( و البته به جهت جیب خود) نوار مغزی می گیرند کمتر تهوع آورند؟

آن شعر حافظ را خوب نوشته بودی، چون سخن حافظ همان سخن مریخیانی است که به زمین برگشته اند، و در آرزوی ترک این سیاره ظاهر فریب هستند. خدا را شکر که لعل پنهانی است، وگرنه آدمیزادگان لابد می خواستند سخنان بین مریخیان و محبانشان را هم جعل کنند، و کسانی که مثلا بزرگترین سفر زندگیشان این بوده که از در خانه مامان جانشان بروند سرکوچه ماست بخرند، در بیایند که «مریخی بودن خیلی شیک است، چرا ما یک چند صباحی مریخی نباشیم؟!!»

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه             که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

همان لعلی که در یک بیت بالاتر ارتباطش را با اسم اعظم – و اسم گذاری به طور کلی – نشان داده:

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی               چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

حالا دیدی من هم مریخی هستم هم معاصر حافظ؟ همان طور که تو همعصر چخوف هستی. راستی از چخوف یک سوالی دارم، اگر ممکنه ازش بپرس و جوابش را برایم بفرست. سوالم همین بیت حافظ است:

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس                 توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟!

می خوام ببینم چخوف جواب این سوال رو بلده یا فقط تنقیه کردن بلده؟ بهمن جان اگه خواست باز هم تنقیه ات کنه تن ندیا. از من گفتن.

این را هم بگویم که از Itinerary هم خبری نیست. همین یک کارم مونده. خیلی دوست داری برو کمی راجع به خوارزم تحقیق کن. خوش باشی. بعد پنجاه روز جوابم رو دادی چه انتظاراتی هم داری. والله…

به امید دیدار، در یالتا یا در جم

فرزام

نامه ای از یالتا

فرزام

امیدوارم حالت خوب باشه و در اون شهر عاشقان، شهر «جم» (که دو شب پیش بچه سوسول های شبکه «من و تو» می خواستن علیه اش تبلیغات کنن) خلوتت رو به خوبی بگذرونی. به من هم بد نمی گذره. ولی با نامه آخرت کلی من رو گیج و ویج کردی. اینه که می خوام چند تا سوال ازت بپرسم، چون جواب این سوالات رو چخوف هم نمی دونست:

– نوشتی که «با توجه به آنچه در مورد اقامت در یالتا و مصاحبت با چخوف گفته بودی حدس می زنم در حدود سال ۱۹۰۰ به سر می بری»، مگر خودت در چه سالی به سر می بری؟ منظورت از این سخنان چیست؟

-چخوف راجع به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ چیزی نمی دانست. آیا قرار است در روسیه تزاری انقلابی اتفاق بیفتد؟ تو چطور از آن خبردار شدی؟ نکند با نوستراداموس یا پیشگوی دیگری صحبت کردی، یا جام جم داری؟

– «که ظریفان بیش از هر کس دیگر در معرض تهاجم و محاکم خون ریزان اند» این جمله ات اشاره به چه چیزی است؟ می خواهی نگران چخوف باشم؟ نکند باز هم داری پیشگویی می کنی که در ساخالین برای چخوف اتفاقی خواهد افتاد؟ چون می دانم اوضاع خودت خوب است و اشاره به خودت نکردی. و گرنه می گفتم باز هم آماج حمله از خدا بی خبران شدی.

راستی دیشب با چخوف نشسته بودیم و به یاد تو با حافظ تفأل می زدیم؛ این شعر آمد، و فهمیدیم کبکت خوب خروس می خواند:

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم    هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل    چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش    فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی    چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه    که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه      که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم به حمدالله    نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن    چه غم دارم که در عالم بداغ بهمنی دارم

بعد فهمیدم حافظ هم مثل تو یک بهمن بداغ داشته، وگرنه چطور کریم خان حاضر می شد این قدر براش جانفشانی کنه؟ خب یه رابطه فامیلی وجود داشته دیگه… لطفا سوالاتم رو زودتر جواب بده. چخوف می گه تو که خوارزم رو پیشنهاد می کنی خب یک Itinerary هم بده دیگه. خدا از بزرگی کمت نکنه. ما فعلا در هوای خوش یالتا غوطه وریم، پس یه برنامه توپ بهمون بده، بلکه یه تکونی به خودمون بدیم.

یا حق

بداغ بهمنی (به قول حافظ بنا به ضرورت شعری!)

در غریبی و فراق و غم دل…

در غریبی و فراق و غم دل…

 

احساس اجبار به فداکاری، لازمه زندگی است.

خواهش می کنم جمله بالا را یک بار دیگر بخوانید: احساس اجبار

این جمله یکی از جملات دکتر حسابی است؛ به قول دستیار و مرید پر احساس ایشان، آقای فریدون پیدا، دکتر انسانیت. درست است که فداکاری از آن کلماتی است که بیشتر از آن سو استفاده می شود، و آنان که به درون نگریسته اند، آن را اساسا غیرممکن می می دانند، که کسی خارج از دایره وجود خودش برای همسایه اش قدمی بردارد، اما آدمیان را بایستی از اعمالشان شناخت، نه از اقوالشان. ملاقات با دکتر محمود حسابی، ۲۴ سال پس از مرگ او، در موزه اش، بیشترین احساسی که در انسان بر می انگیزد، نه بخاطر جملات عمیق استاد است، نه بخاطر دستاوردهای بی نظیر او – که از وزارت فرهنگ دکتر مصدق و تبعید به اصفهان به خاطر مخالفت با کاپیتولاسیون و تاسیس اولین بیمارستان گرفته تا احداث جاده لواسان و ساختن اولین رادیو و …. – نه نه …. هیچ کدام از اینها نیست. اگر بخت آن را داشته باشید که روزی از هفته که آقای پیدا هستند سری به این موزه بزنید (ظاهرا چهارشنبه ها ایشان حضور دارند)، آن وقت می بینید که چطور روح دکتر حسابی در موزه حاضر می شود، ۲۴ سال از مرگ او گذشته، اما به مدد دستیاری عاشق، او هنوز هم در آن خانه حضور دارد. خیلی است پس از ۲۴ سال از حصور مردی در این خانه اینطور از او سخن گفتن. حضور گرم و صمیمی دکتری که بی تفاوتی و کسالت و تنبلی کشور گل و بلبل را به هیچ گرفت، و به تنهایی کاری کرد که بایستی صد نفر بکنند، و معمولا نمی کنند، برای ساختن این خانه ویرانه… و آن هم تا حد ممکن دور از چشم دیگران، به نحوی که وقتی در دانشگاه شیراز برای ایشان بزرگداشت می گیرند، حاضر نمی شود به شیراز سفر کند، چون خجالت می کشد از او تعریف کنند! آن وقت در این مملکت تا پیش از دریافت جایزه مرد علمی سال جهان، کسی ایشان را نمی شناسد، و فیلمی هم که از زندگی ایشان ساخته می شود، بخاطر داشتن کراوات (که از آلات شیطانی است) تا مدتها اجازه پخش از تلویزیون نمی گیرد!

این یک جور غریبی است، برای مردی که عاشق وطنش بود. اما غریبی نوع دیگری هم داریم. کافیست در شهر وین، سری به موزه فروید بزنید. خیابان برگاسه، پلاک ۱۹٫ در اینجا دیگر خبری از مریدان عاشق نیست. راننده تاکسی با غیض به شما می گوید: «اینجا فروید خیلی بدنامه!» بلیط می خرید و وارد راه پله هایی می شوید که زمانی فروید با زن و شش فرزندش در آن می زیسته، و کسانی چون Wolfman. Ratman, Dora, Anna o را می دیده، و در پاسخ به سوالاتی که کلمات اینان در ذهن او روشن می کرده اند، کتابهایی می نوشته که تاریخ جهان را برای همیشه عوض می کرده و می کنند: نام فروید بیش از هر اندیشمند دیگری در کتب و مقالات آدمیان در صد و بیست سال اخیر آمده است. به قول میلر، تمام کار غولی ایده پرداز چون ژک لکان را می توان شرح و بسط دو سخنرانی از سخنرانی های فروید برای معرفی روانکاوی در دانشگاه وین دانست (سخنرانی های ۱۷ و ۲۳)

اینجا در موزه فروید دنبال دستیار و مرید عاشق می گردید؟ هرگز. اگر می خواستند قصابی بغل خانه فروید را حفظ کنند و از آن موزه ای بسازند احتمالا ذوق و لطف بیشتری در زنده کردن حضور قصاب بکار می بردند. البته درست آن هم همین است چون حضور فروید، حضوری آزار دهنده بوده و هست. کسی نمی خواهد چون دوریان گری، تصویر روح خود را در آینه ببیند.  (تازه تصویر جسم را هم مردم بعد از هزار بزک دوزک تحمل می کنند! روح لطیف مخفی که دیگر جای خود دارد!! آن هم برای آدمیانی که با روح خود، گنجینه خود، طوری رفتار می کنند که رفتارشان با سطل آشغال خانه شان بهتر است! حداقل آشغالی که زود بو می گیرد، مانند ماهی را، اکثر مردم، در سطل آشغال خانه هم نمی اندازند، بلکه آن را دم در می گذارند، آن وقت با کمال تعجب – اگر کسی از شدت تعجب فک اش در برود جا دارد!! – هر آشغالی را به روح خود راه می دهند: با هر کسی هم کلام می شوند، با هر زباله ای هم آغوش می شوند، و تازه به آن افتخار هم می کنند، با هر دیار البشری دم می گیرند، به هر صدا و موسیقی ای گوش می سپارند، و هر چیز متعفنی را به خانه روح خود دعوت می کنند!). این است که نبایستی تعجب کنید که این خانه دیگر تنها اسم فروید را دارد، و از روح او در اینجا خبری نیست. با نهایت بی سلیقگی حتی به خود زحمت نداده اند تخت روانکاوی فرویدی را با فرش و گلیم ایرانی اش بازسازی کنند. بجای دست خط فروید، دست خط مارلین دیتریش! را می بینید! (لابد چون با فروید آبگوشت بزباش خورده!) مغازه ای در این موزه باز کرده اند که دیگر نوبر است: تی شرت هایی با کاریکاتور فروید، و ماگ هایی که روی آن به مسخره نوشته اند: Analyse This, Analyse That معلوم نیست که اینجا موزه فروید است یا موزه هالی وود؟! یا شاید بهتر باشد بگویم موزه بالی وود!! فقط این موزه به افتخار حضور فروید و آن تصوری که از او وجود دارد وجود یک رقاصه را کم دارد، یا دخترکی که به یک میله آهنی آویزان شود و استریپ تیز کند! البته چنین تصویری از فروید با تصویری که بسیاری از «مریدان» دانشگاهی اش در دانشگاه و در کنگره های روانکاوی! برای دانشجویان بخت برگشته رسم می کنند چندان تفاوتی ندارد. تا این هرزه گویان هستند، جایی برای فروید نیست، و نباید هم باشد.

به قول حافظ:

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری           به یادگار بمانی که بوی او داری

دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست       توان به دست تو دادن گرش نکو داری

نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد         که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری

به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد             خود از کدام خم است اینکه در سبو داری

بگذریم. این هم برخی جملات دکتر حسابی برای آنان که فرصت ملاقات او را در خانه اش ندارند:

شخصیت یک ملتی را ادبای آن ملت می سازند.

عشق به وجود آورنده اعمال زیباست.

داشتن هدف و رفتن به دنبالش خوب است، ولی عاشق هدف بودن و گرفتار آن شدن چیز دیگری است.

طنز در مملکت ما یک مقاومت ملی است، و همیشه حافظ ایران بوده است.

فعال باشیم ولی ملایم، عادل باشیم ولی با گذشت.

چهار اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.

نباید اجازه داد بی نظمی و بی احترامی شروع شود، که اگر شروع شود دیگر حد و پایانی نخواهد داشت.

هنر چاشنی زندگی است.

هنر واقعیات و احساس زندگی را در انسان مجسم می کند.

حکمت فیل…

حکمت فیل…

 

یادی از آن زمان که قدر و وزن کلمات چنان بود که خدای آن را بر زفان القاء می کرد…

«ابراهیم خواص که از خواص اهل تصوف و زهاد بود حکایت کند که وقتی با جمعی از متصوفه و فقرا در کشتی بودیم، آن کشتی از تلاطم امواج دریا شکسته شد و زمره ای [عده ای] از ما بر لوحی از الواح کشتی به ساحل افتادیم اما به موضعی که اثر عمارت و سکون مردم در آن نواحی ندیدیم. چند روز در آن موضع بودیم و از ماکولات [خوردنیها] و اغذیه آنقدر قوت که قوت بدان ماند نیافتیم و به هلاک متیقن [مطمئن] گشتیم. با یکدیگر گفتیم :«بیایید تا هریکی از راه اخلاص نذری کنیم تا باشد که به برکات اخلاص، خلاص روی نماید.» یکی گفت: «برای این اجابت همه عمر روزه دارم.» دیگری گفت: «چندین حج پیاده را آماده شوم.» تا آنکه نوبت به من رسید. خواستم که نذری کنم، بی قصد بر زبان من برفت که نذر کرده بودم که گوشت فیل نخورم.» گفتند: «چه وقت مطایبه و استهزاء است در چنین ورطه ای که ما گرفتار شده ایم؟» گفتم: «والله که من این سخن به هزل نگفتم، اما تا شما این سخن می گویید من با نفس در مباحثه و مناظره بودم، جمله عبادات و تمامت لذات بر او عرضه داشتم، به ترک هیچ لذت و اتیان [انجام دادن] هیچ طاعت مطاوعت [فرمانبرداری] ننمود و موافقت نکرد، و این کلمه بی قصدی در دل من آمد و بی نیتی بر زبان من برفت، و خدای را در القای این اندیشه در دل و اجرای [جاری شدن] این کلمه بر زفان [زبان] حکمتی تواند بود….»

از ادامه ی داستان از باب نهم کتاب فرج بعد از شدت (۱) در می یابیم که حق با ابراهیم خواص بوده، و در این عبارتی که بی هیچ قصد و نیتی بر زبان او جاری شده – به سبک تکنیک تداعی آزاد روانکاوی، که چیزی جز زنده کردن  دوباره ارزش کلمات به ظاهر اتفاقی نیست – حقیقتی وجود داشته، آنجا که همگان بچه فیلی می جویند و می کشند و می خورند، و ابراهیم خواص، حتی به بهای مرگی خود خواسته از حرف خود بر نمی گردد. وقتی مادر بچه فیل می آید و همه کسانی که گوشت فیل را خورده بودند می کشد، تنها این زاهد بزرگ است که از مهلکه جان به در می برد.

این نکته ای است که در مورد قدر و ارزش کلمات در کتابی که بیش از هزار سال پیش نوشته شده وجود داشته، و به حق مانند بسیاری نکات عمیق دیگر به بوته فراموشی سپرده شده، چرا که در آن زمان هنوز بشر به آن پایه از تیزهوشی و خردمندی و ذکاوت نرسید بوده که رازهای روان و زبان خود را از موشان بی زبان جستجو کند، هنوز آن زمان طلایی نرسیده بوده که پر قدرترین شئ جهان شئ ای با ارزش تصنعی و قراردادی باشد به نام پول، که تمام «تحقیقات علمی» را بخواهد هدایت کند. طبیعی است که در جهانی که خدایی به نام پول حکم می راند، کسی دوست ندارد از ارزش کلمات حرف بزند، چون هر چه باشد این اشیاء بی ارزش چون باد هوا در گلوی هر کسی حاضر است و کمتر می توان برای آنها پولی پرداخت کرد. طبیعی است که در چنین جهانی مواد شیمیایی که اثراتشان را در بدن موشها و میمونها می توان بررسی کرد، قدر بیشتری دارند چون به صورت «دارو» قابل خرید و فروشند.

 

(۱) با تلخیص از گزیده فرج بعد از شدت دهستانی مویدی: از غم به شادی/ گزینش و توضیح: دکتر اسماعیل حاکمی/ انتشارات معین/ چاپ اول ۱۳۹۵

چطور از فلسفه کمک بگیریم تا نسبت به لکان نادان باقی بمانیم؟!!

چطور از فلسفه کمک بگیریم تا نسبت به لکان نادان باقی بمانیم؟!!

 

شهر فلسفه را کوچه های بسیاری است: برخی از این کوچه ها کوچه های علی چپ نامیده می شوند، که طرفداران بسیاری دارند، و به مرکز شهر راه می یابند. برخی از کوچه ها کم تردد ترند: این ها کوچه هایی هستند که به خیابان انقلاب می رسند، کوچه هایی که با نام هایی چون بوعلی، فارابی، ارسطو، افلاطون، ملاصدرا، اسپینوزا،کانت، هگل، نیچه و هایدگر مزینند. هر چند اگر هم مانند بلوار زیبای شوپنهاور وسعت بیش از اندازه ای هم می داشتند کم تردد بودند و کم طرفدار. در کوچه های علی چپ گاهی دستفروشان کتابهایی هم برای فروش عرضه می کنند. یکی از این کتاب های مستطاب «واژگان لکان» (نشر نی) است که به قلم فیلسوفی معظم به نام ژان پیر کلرو به زیور طبع آراسته شده و راهنمای بسیار مفیدی است برای آن جماعت مشتاقی که می خواهند بدانند «چطور از فلسفه کمک بگیریم تا نسبت به لکان نادان باقی بمانیم؟!». خواندن این کتاب پر مغز و هوشمندانه را به عموم مشتاقان روانکاوی لکانی توصیه می کنیم. کسانی که می خواهند بدانند چطور لکان بیش از اینکه وامدار فروید باشد وامدار بنتام فایده گراست!

بیایید با هم این کتاب را تورقی کنیم و از برخی بخشها که چشممان ناغافل به آنها می افتد درسها بیاموزیم:

صفحه ۲۹ – «… نکاتی دیگر در نظریه او راجع به آرزومندی [اشتیاق] وجود دارد که به سادگی برای فیلسوفانی که به مطالعه آثارش می پردازند قابل قبول نیست. قبل از همه این پرسش مطرح می شود که چرا لکان در میان تمامی احوال و انفعالات آدمی چنین مزیتی را برای مقوله آرزومندی [اشتیاق] قائل شده است و آیا چنین اولویتی می تواند مبری از هرگونه اتهامی در مورد جزمی بودن نظریه او باشد؟»

– اصلا اصراری نیست گفته های لکان را قبول کنید، آن هم بدون اینکه تجربه روانکاوی داشته باشید. هر چه باشد فلسفه هم معمولا یکی از راه های فرار از اشتیاق است، البته برای کسانی که دنبال راه های شیک تر و پر طمطراق تر می گردند!

صفحه ۵۳ – «… برای او بر خلاف آنچه کانت در این مورد گفته است، احساس گناه به مقوله قانون باز نمی گردد بلکه به آرزومندی آدمی مربوط می شود. این موضع گیری از دو جهت غیر معقول است…»

– پس در اشتیاق آدمی دنبال امور معقول می گردید؟

صفحه ۵۸ – «… آیا جای آن دارد که صبر کنیم که تجربه به ما این نکته را بیاموزد که «هر چه اسم اشارت فاقد معنا باشد به همان ترتیب نیز تخریب ناپذیر تر است»؟»

– البته تجربه برای رسیدن به یقین است. چون هدف شما غوطه خوردن و غواصی در بحر شکیات است، به چنین تجربیاتی نیاز ندارید.

صفحه ۶۶ – [مبحث تفاوت جنسی] «مطالعات فروید نیز نتوانست در این مورد به فیلسوفان یاری کند، زیرا آن چه او در این باب می گفت در حد کلیات بود.»

– البته برای کسی که از وجود نوشته انقلابی «سه مقاله در مورد تئوری جنسی» فروید بی اطلاع است چنین جمله ای کاملا حقیقت دارد.

صفحه ۹۲ – «… لکان به اصل وحدت انرژی یونگ که قبلا با آن مخالفت ورزیده بود، باز می گردد… «هر رانشی بالقوه به رانش مرگ [سائق مرگ] ارجاع دارد.»»

– عجب! نمی دانستیم که یونگ هم سائق مرگ فروید را پذیرفته بوده!

صفحه ۹۸ – «برخلاف فروید که در تعبیر خواب کاربرد و تعبیر رموز و اشارات (سمبل ها) را بخشی ناچیز از روانکاوی به حساب آورده و کارکرد لغوی آن ها را فاقد غنایی فوق العاده و حاوی معانی همواره یکنواختی دانسته بود، لکان وسعتی فوق العاده بدان ها می دهد.»

– مگر سمبولیسمی که فروید از آن صحبت می کند با سمبولی که در اصطلاح بعد سمبولیک لکان وجود دارد یک تعریف دارد؟ یعنی فلسفه این اندازه دقت و تیزبینی را هم به شما نیاموخته که بدانید هر گردی گردو نیست؟!

 

 

می یا مایی و منی؟ مساله این است…

 

بهمن عزیز!

صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی     برگ صبوح ساز و بده جام یک منی

بهمن جان از شعرت خیلی لذت بردم، خصوصا اینکه «ترّ زلف» یک ترکیب کاملا نویی است، و خیلی هم عاشقانه! امیدوارم در کنار چخوف گرامی لحظات خوشی داشته باشی و دور از چشم تنگ چشمان گرفتار در مایی و منی – که تنگ چشمی شان در درجه اول به کسی ضرر نمی رساند، بلکه دیدن زیبایی های جهان را به روی خودشان می بندد – حسابی کیف کنی:

در بحر مایی و منی افتاده ام بیار          می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

همینطور که می بینی حافظ عزیز، پادشاه خوارزم، عقیده داشته که آنچه آدمی را از چشیدن «می» هستی محروم می کند، نونی است که وسط می می افتد: «منی». خدا خوردن از این جور «نون» ها را بر ما حرام کند! الهی آمین!!

دو یار زیرک و از باده کهن دو منی           فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم          اگرچه در پی ام افتد هر دم انجمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت         عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی…

این جور که مشخص است چخوف عزیزت فعلا از صرافت فکر سفر به جزیره ساخالین افتاده. حالا من برایش یک پیشنهاد دارم: دیدار از خوارزم و اهالی اهل دل آن! همان جایی که ابن بطوطه مغربی (۱) هفتصد سال پیش در مورد مردمانش نوشته : «در همه دنیا مردمی خوشخوی تر و رادمردتر و غریب نوازتر از اهل خوارزم ندیده ام»(۲). با توجه به آنچه در مورد اقامت در یالتا و مصاحبت با چخوف گفته بودی حدس می زنم در حدود سال ۱۹۰۰ به سر می بری، بنابراین از سال ۱۸۸۱ که قرارداد آخال امضا شد چند سالی می گذرد، همان قراردادی که به واسطه آن ناصرالدین شاه، که به هیچ چیز جز بقای سلطنت پوشالی اش فکر نمی کرد، با دل راحت سرزمین خوارزم را به روسیه تزاری بخشید (تا بدین وسیله از حملات ترکمنان که به تحریک همان روسیه!! انجام می شد خلاص شود!). الان زمان مناسبی است که تا پیش از اینکه انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه خوارزم مظلوم را باز دچار شورش و کشمکش کند، باهم به آنجا سفر کنید، و از نزدیک ببینید که این سرزمین یگانه، این گوهر پاک که هشتصد سال پیش تر هم منفذ و مجوز حضور بیگانگان خون ریز – یعنی قوم مغول – شد، این سرزمین خورشید (خوارزم = خور یا خورشید + زم یا زمین)، این ایران ویج مهد آریائیان، این گهواره استقلال و صلح بین آدمیان و ادیان، این سرزمین ابوریحان و بوعلی و خوارزمی و پوریای ولی، اکنون چگونه است و در چه حالی به سر می برد؟! که ظریفان بیش از هر کس دیگر در معرض تهاجم و محاکم خون ریزان اند! و آن وقت که به این سرزمین دل انگیز لطافت اعطا می شد، سرنوشتی سخت هم برایش رقم زده شد:

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود          کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

حدس من این است که هنوز زخم های خوارزم، با کنده شدن از مادر ایران زمین، خون چکان باشد… خدا پادشاه خوارزم را حفظ کند. انشاالله…

خیر پیش

فرزام

 

(۱) خدا را شکر که ابن بطوطه جهانگرد مراکشی وجود داشته، و گرنه با این قحط الرجال و فقر و فاقه فرهنگی عمیق، معلوم نبود شیخ نشین دوبی به چه شخصیت تاریخی عربی می خواست بنازد؟!! مشخص است که آن برج العرب می خواهد جای چه حفره عمیقی را پر کند! ولی آیا موفق شده؟!

(۲) خوارزم / ناصر تکمیل همایون / مجموعه از ایران چه می دانم؟۵۰/ دفتر پژوهشهای فرهنگی/ چاپ اول ۱۳۸۳

آقای حامد بهداد… گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد…

آقای حامد بهداد… گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد…

 

ترکیب تعصب، جهل و روحیه تخریب دستاوردهای تمدن قطعا ترکیب دلپذیری نیست. اما این ترکیب گاهی در هیاهوهای رسانه ای به متفاوت بودن و شاخص بودن تعبیر می شود، و چه بسا افرادی با این ترکیب نامتجانس شهرتی را هم به هم می زنند، و کسانی با ویژگی های شبیه به خود را به دنبال خویش می کشند. البته که با تاسف بسیار باید گفت این شهرت اغلب باعث می شود بر شدت صفات یاد شده افزوده شود.

گاهی تعصب و جهل تا به حدی است که فرد خود را نماینده طبقه ای مانند طبقه هنرمندان می پندارد، و اصلا فراموش می کند که مرز بین هنرمند و پزشک، یک مرز قراردادی است. اصلا به کسانی چون چخوف و ساعدی کاری نداریم. بایستی پرسید مگر پزشکان بزرگ می شود از هنر بی بهره باشند، که هنر درمان چیزی نیست که هیچ استاد و کتابی بتواند آن را به کسی بیاموزاند. و آیا هنرمندان واقعی پزشکان روح و جسم نیستند؟ آیا کافی نیست به قطعه ای از موسیقی بتهون گوش دهیم تا حس کنیم روحمان در آسمان بالاتری می پرد و از رنج های جسممان جدا شده ایم؟ آیا نگاهی به تابلو مونالیزا کافی نیست تا حس کنیم که این جهان با تمام دردهایش، ارزش آن را دارد که انسان جانش را در راه رازهایی بگذارد که لبخند مونالیزا نماینده آنهاست؟ از آنسو آیا یک پزشک نادان با یک هنرمند نادان قابل مقایسه نیست؟ پزشک نادان جان یک فرد را می گیرد، و هنرمند نادان جان و روان جامعه را. آنچه بایستی به بوته نقد کشیده شود نادانی و جهل و تعصبات کور است، فارغ از طبقه افراد. کسی که جنگ بین گروه ها و طبقات را دامن می زند در درجه اول به این علت این کار را می کند که با نفس جهل و تعصب و نادانی مشکلی ندارد، بلکه آن را سرمایه ای ساخته تا آتش نفاق و دشمنی را شعله ور تر سازد، چه در این حالت متاع بی ارزش اش مشتریان فراوان تری را به دنبال خود خواهد کشید.

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد            با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد

آقای محترم! کمی اطلاعات قطعا به کسی ضرری نمی رساند. توصیه می کنم فیلم مسافران (بهرام بیضایی) یا راپسودی آگوست (آکیرا کوروساوا) را ببینید تا دریابید هنرمندان بزرگ، بی طبقه هستند، و در درجه اول برای انسانهای بزرگ احترام قائلند، حالا می خواهد این انسان بزرگ یک پیرزن کم سواد و یا روستایی باشد، یا یک پیرزن شهری مصیبت دیده، کسانی که دنیا را از افقی بالاتر از افقهای معمول انسانهای کوته بین می بیننند، مرگ و زندگی برایشان همین دو روزه دنیا نیست، و وجد بزرگشان آفرینش و طبیعت و معجزه هر روزه است. وقتی این همه فیلم برای آموختن وجود دارد، این همه نادانی دیگر نوبر است.

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است           کاین جامه به اندازه هر کس نبریدند

بله! مساله چاپ وارونه عکس بوعلی سینا در روز پزشک در صفحه شخصی خود مساله کوچکی نیست. (البته مساله لایک کردن جماعت نادان خود فاجعه بزرگ تری است!!) بوعلی سینا را به پزشکی که در کار خود احتمال دارد دچار خطای پزشکی شده باشد – و در این صورت تاوانش را هم خواهد داد – چه کار؟ بوعلی نماینده بی مثال یک تمدن چند هزار ساله است، تمدنی که در هزار سال پیش، پس از تهاجم تازیان، دوباره قد برافراشت، و فردی را به جهان عرضه کرد که در عرصه طب کتاب قانونش بیش از چهارصد سال در اروپا کتاب درسی بود، و کتاب دایره المعارفی شفایش هنوز که هنوز است شفای دل فیلسوفان است، و کتاب نجات اش، نجات روح محرومان از پرتو حق، و کتاب اشاراتش اشارتی کوچک از بحری که او در آن به شنا کردن می پرداخت، کتابی که نمط نهمش در عرفان در آن پایه است که در طی هزار سالی که از تالیف آن می گذرد هنوز کسی نتوانسته بر آن ایراد بگیرد. کسی که در تمدن ایرانی می توانیم به او بنازیم که این سرزمین هم روزگاری چنین فرزندانی داشته، فرزاندانی همسنگ پزشکانی چون ژک لکان و زیگموند فروید، که فیلسوف نبودند، اما به همراه پزشکی، فلسفه و هنر را هم از بیخ و بن دگرگون کردند، که جایی هست که در آن مرزهای قراردادی علوم و هنرها فرو می پاشد، و اگر کسی به آن قله رسیده باشد بر این نقسیم بندی های بچه گانه لبخندی حاکی از تاسف می زند…

 

کار ما در ترّ زلفت…

 

دکتر فرزام

نمی دونی از خوندن نامه ات چقدر خوشحال شدم، به چندین و چند دلیل: اول اینکه این نامه نگاری بالاخره بعد از مدتها دوباره شروع می شه، و تو فرصت داری تیکه هایت را بارم کنی (مثل همینکه نوشته بودی “حافظه معیوبت”!) و خلقت باز می شه. دوم اینکه من هم می تونم مقابله به مثل کنم و مقداری ضمن تکه پرانی، با تو سر پنجه بشم و دلم خنک شه. سوم اینکه از همراهی چخوف و اخلاقش بگم و قدری لجت رو در بیارم. چهارمم اینکه مطالبی که می نویسم بالاخره یه گوش شنوایی پیدا کنم که براش بخونم. مثل این شعر:

کار ما در ترّ زلفت ز امن و آسایش گذشت

در ره جانان به نام ایزد ز جان باید گذشت

هیچ می دونی که این شعر رو کاملا در حالت خواب گفتم؟ نمی دونم شاید دلم برای وطن تنگ شده ( برای تو که نشده می دونم! خخخخ!!). یه روز صبح همینکه اولین اشعه های خورشید روی صورتم افتاد چشمام باز شد و دیدم کلمات مصرع اول دارن تو مخم رژه می رن. اولش فکر کردم شعریه که تو یه کتاب شعر خوندم. ولی هر چی گشتم دیدم همچین شعری رو قبلا جایی نشنیدم. بعد با خودم گفتم خب اون وقت مصرع دومش چی میشه؟ به نظرم رسید که بایستی جان داشته باشه، و مصرع دومش رو ساختم. بعدش رفتم و سعی کردم این بیت رو که در خواب سروده بودم برای چخوف معنی کنم، ولی معلومه که زیبایی شعر در ترجمه از بین می ره. چخوف البته اصلا از شعر گفتن در خواب تعجب نکرد. برام تعریف کرد که موضوع یکی از داستانهاش که خیلی دوستش داره، یعنی «اتاق شماره شش» از یک کابوس مایه می گیره. مدتی بوده که با یه بیمار روحی سر و کله می زده، و شب خواب می بینه که جاش با اون بیمار عوض شده، و هر چقدر هم که داد می زنه بابا من دکترم، کسی حرفش رو باور نمی کرده. تازه بهش می گفتن که اینجا ناپلئون و پیغمبر هم داریم، دکتر که چیزی نیست! خلاصه یک دفعه از این کابوس می پره و همین می شه دستمایه داستانش. راستی خواب مگه تصویری نیست؟ خوابی هم داریم که کلمه ای باشه؟ چون از تصاویر خوابم هیچ چیز یادم نمیاد و فقط همون مصراع تو ذهنمه.

در ضمن چی شده مطالب کتاب «راز حافظ» ات رو خورد خورد داری چاپ می کنی؟ چون یادمه قرار بود راجع به مطالبش قبل از چاپ به کسی چیزی نگی. انقدر تحت تاثیر اون مطلب آخرت و مخصوصا مبحث صمت و سکوتش قرار گرفتم که تا چند روز اصلا حرف نزدم. هر چی هم چخوف بیچاره خواست به حرفم بیاره فایده ای نداشت. حتی صبح که می گفت تخم مرغ عسلی می خوای یا معمولی من فقط جواب می دادم: صمت، صمت. اونم یه دفعه فکر کرد دیوونه شدم. حتی دست گذاشت رو پیشونیم ببینه تب ندارم. باز خوبه جزو علائم حیاتی ننوشتی تب، وگرنه لابد تا حالا از زور تب تنقیه ام هم می کرد. اینجا برای بریدن تب تنقیه خیلی رایجه. اون وقت مردم می شینن از پزشکی دکترای ایرونی ایراد می گیرن. خب اگه راست می گن بیان یه سفر یالتا ببینن تنقیه چه حالی می ده. اون وقت قدر دکترای ایرونی رو می دونن که با یه آسپیرین کارخونه بایر مساله رو حل می کنن، و بی خود شلوار آدمو پایین نمی کشن.

بیا! دیگه نگی همه اش از چخوف تعریف می کنم. می خواستم ببینی من الکی از کسی بت نمی سازم. بت سازی برای به انقیاد کشیدن آدمها خیلی به درد می خوره، ولی می دونی که من تو زندگی یک مسافر تنهام. من رو چه به گروه و دستک و دنبک راه انداختن.

زیاده قربانت

بهمنوف، از کنار دریای آزوف و چخوف مهربان

مرامنامه «عاشقیت»

 

بهمن عزیز

چون در پایان نامه ات راست و پوست کنده گفته بودی بیا نامه نگاری رو دوباره شروع کنیم، دلم نیامد نامه ات را بی پاسخ بگذارم. اما کمی از اتهاماتت تعجب کردم. مگر قرارمان همین نبود که نامه نویسی، و بلکه نفس نوشتن، علامت حیاتی زنده بودنمان باشد و دیگر چیزی از هم نخواهیم؟ همان نوشتنی که حال هر دو مان را خوب می کند. این را هم به تجویز فروید انجام می دادیم که می گفت: «من وقتی حال خوبی دارم تولیدی [از نظر نوشتن] ندارم». پس قاعدتا وقتی می بینی من در مورد لکان و هدایت و چخوف می نویسم بایستی بدانی که دارم علائم حیاتی از خودم نشان می دهم، و حتما نبایستی نامه خطاب به تو باشد، که تو خود خطاب نوشته های من هستی، چه به صورت نامه، چه به صورت غیر آن.

چون الان مطمئنم که صورتت کج و معوج شده که کی همچین حرفی زدیم، با اینکه ته دلم نمی خواست بیشتر از این توضیح بدم، ولی برای کمک به حافظه معیوبت هم که شده می گویم که اولین باری که چندین سال پیش، قبل از احداث اتوبان جدید جم – شیراز، از راه برازجان با اتوبوس در سفری چندین ساعته از جم به شیراز رفتیم، در حافظیه راجع به علائم حیاتی زندگی واقعی – آن گونه که حافظ به حد اعلی از آن برخوردار بوده – صحبت کردیم. یادت افتاد؟ یادت هست که گفتم به نظر من خیلی کوتاه نظریه که در پرشکی علائم حیاتی را به ۴ علامت محدود می کنند: نبض، فشار خون، تنفس و درجه حرارت. ممکن است کسی سالها – و حتی دهه ها – قبل مرده باشد، و این علائم حیاتی چهارگانه اش هیچ ایرادی نداشته باشد. یادت افتاد؟ یادت افتاد که چقدر حالت بد شد و سریع فکر کردی دارم راجع به تو حرف می زنم؟ یادت هست علائم حیات واقعی که گفتم چه چیزهایی بود؟ چون امیدی به حافظه ات ندارم خودم توضیح می دهم. راستی تو کی از من حسادت دیدی که مرتب راجع به آن حرف می زنی؟ خب معلومه که من هم دلم می خواست چخوف را از نزدیک ببینم، ولی چخوف واقعی لابلای سطور کتابهایش برایم هست، و لازم نیست رنج سفر به یالتا رو به خودم هموار کنم.

بگذریم. از علائم حیات واقعی می گفتیم. فکر نمی کنم هر چهارتاش یادت باشه پس برات یاداوری می کنم: شوق، صمت و سکوت، خلوت و گوشه نشینی،  و تجلی. اینها چیزهاییه که استاد عشق، حافظ شیراز هفتصد سال پیش گفته و هنوز که هنوزه هیچ کس بهترش رو نگفته:

۱ – آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت            کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

شوق، همون چیزیه که بسیاری از عشاق نمی تونن حفظش کنن، چون خودشون رو از هجر شوق زا محروم می کنن:

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم             تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی        در هجر وصل باشد و در ظلمتست نور

۲ – صمت و سکوت و عیب پوشی:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم           که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات         بخواست جام می و گفت راز پوشیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب           که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

و:

قصه العشق لا انفصام لها           فصمت ها هنا لسان القال

خشم و انتقام آتشی است که در نهایت خود منقم را خاکستر می کند. حتی اگر کسی به تو ناجوانمردانه نسبت هایی چون سرقت و خیانت داد، نسبت هایی که خود شایسته آنهاست، تو خاموش باش و خوشحال باش که از نقش خودپرستی آزادت کرده. (داستانش رو که قبلا برات گفتم و اینجا نمی خواهم دوباره بهش اشاره کنم) به قول پوریای ولی:

گر بر سر نفس خود امیری مردی         گر بر دگری خرده نگیری مردی!

مردی نبود فتاده را پای زدن                  گر دست فتاده ای بگیری مردی!

۳ – خلوت و گوشه نشینی و دوری از هیاهوی کوچه “به ظاهر” خوشبخت، و به خود فرصت مواجه شدن با خویشتن را دادن:

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است               چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

و:

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار گیر                    که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قافست

۴ – تجلی، که خود به خود وقتی وجود دارد، یعنی علائم حیاتی دیگر هم وجود دارند، و نیاز به برهان دیگری نیست، درست مانند نبض که وقتی درست و به قاعده می زند می توان از علائم حیاتی دیگر تا حدی مطمئن بود. تجلی نبض روح است. تجلی در سخن، تجلی در فکر، تجلی در عمل، در بی آزاری و به درد همنوعان رسیدن:

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود                کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد

بوی گلاب است که عالم را می آکند، حالا شاهد بازاری باشد یا نباشد. غرق بازار مسگرها و هیاهوی عمومی، تجلی ای وجود ندارد، تنها رقابت وجود دارد و سگ دو زدن و تقلید، و سعیی باطل برای غوره نشده مویز شدن. تجلی از دل سالیان سال شوق و درد و صمت و خلوت زاده می شود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند               وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند               باده از جام تجلی صفاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب           مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

اینهمه شهد و شکر کز سخنم می ریزد             اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند

تجلی پر طمطراق و رنگارنگ هم نیست. هر کس در طول عمر خود گوشه ای از کتاب طبیعت را بتواند بخواند کافیست. به قول آلبر کامو : «هر اثر هنری خود اعترافی است و من باید شهادت بدهم. وقتی خوب فکر می کنم می بینم یک چیز بیشتر برای گفتن ندارم.»(یادداشت ها/ نشر ماهی). باز خدا پدر آلبر کامو را بیامرزد که به راحتی به این حقیقت اعتراف می کند. واقعیت این است که اکثر کسانی که عمری را به وراجی می گذرانند همان یک حرف را هم برای زدن ندارند. اما آیا وجود هر کسی جامعه بشری را به سمت خوبی و زیبایی حرکت داده – اعم از هنرمند و دانشمند و پیامبر – بر چهار پایه ای که گفتم استوار نبوده؟

بیان شوق چه حالت که سوز آتش دل             توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

تا این سوز در سخن ما وجود دارد – اگر وجود داشته باشد – می توانیم مطمئن باشیم که زنده ایم. من و تو از سخن هم این را می فهمیم و لازم نیست آن را در هزار لفافه بپیچیم. می بینی که برای اعلام زنده بودن و مشتاق بودن، لازم نیست حتما همدیگر را مورد خطاب قرار بدیم. کمی سعی کن لابلای سطور را هم بخوانی. همه چیز را که نباید فریاد کرد.

OK؟

ارادت

فرزام