فروید زنده است (۱)

 

در سالهای اخیر اغلب شنیده ایم که می گویند روانکاوی مرده است. پیشرفتهای جدید در علوم
مغزی سرانجام روانکاوی را در مکانی که به آن تعلق داشت قرار دادند، در انباریِ
جست وجوهای تاریک اندیشانه و پیشاعلمی برای معنای پنهان، در جوار اعتراف گیرندگان مذهبی
و خوابگزاران. چنان که که تاد دوفرسن میگوید هیچکس در تاریخ اندیشه بیش از فروید درباره
همه بنیانها بر خطا نبود برخی اضافه خواهند کرد، به استثنای مارکس. سال گذشته «کتاب سیاه
روانکاوی » از پی « کتاب سیاه کمونیسم » از راه رسید و همه خطاهای نظری و دغلکاریهای
بالینی را که فروید و پیرواناش مرتکب شده بودند، فهرست کرد. دستکم اینگونه همه میتوانند
همبستگی محکم مارکسیسم و روانکاوی را ببینند.
یک سده پیشتر، فروید روانکاوی را جزو آنچه خود به عنوان « سه ضربه به خودشیفتگی » توصیف
کرده بود، دانست. نخست، کوپرنیک نشان داد که زمین به دور خورشید میچرخد و بدینترتیب
انسانها از جایگاه مرکزیشان در کیهان محروم شدند. سپس داروین نشان داد که ما محصول
تکامل ایم و مکان ممتازمان در میان جانداران از ما سلب شد. سرانجام فروید با آشکار کردن نقش
برتر و مسلط ناخودآگاه در فرایندهای روانی نشان داد که ایگو، حتی سرور خانه خویش نیز
نیست. امروزه به نظر میرسد پیشرفتهای علمی حقارت بیشتری را به ارمغان آورده اند: ذهن
صرفا یک ماشین پردازش داده هاست و احساس آزادی و استقلال ما تنها « توهم یک کاربر »
است. ظاهرا در مقایسه با این دستاورد، روانکاوی محافطه کارانه تر بود.
آیا روانکاوی منسوخ میشود؟ به نظر میرسد یقینا اینطور باشد. روانکاوی از لحاظ علمی
منسوخ میشود چون الگوی شناختی- عصب شناختی ذهن انسان جایگزین مدل فرویدی شده است؛
در کلینیکهای روانپزشکی منسوخ میشود چون مداوای روانکاوانه در حال واگذار کردن
عرصه به درمان دارویی و رفتاری است؛ و در جامعه، در مقیاسی گسترده تر، منسوخ میشود،
چون مفهوم هنجارهای اجتماعی که سائق های جنسی افراد را سرکوب میکنند، در برابر لذتگرایی
امروز تاب نمی آورد. با این حال، نباید خیلی شتابزده باشیم .شاید در عوض، باید پای بفشاریم که
زمان روانکاوی، تازه از راه رسیده است .یکی از بن مایه های نقد فرهنگی محافظه کار امروز این
است که در زمانه سهل انگار ما کودکان از محدودیتها و محرومیتهای سفت و سخت بی بهره اند .
این امر آنها را مستاصل کرده و از یک افراط کاری به افراط کاری دیگر می کشاند. تنها ایجاد یک
مرز قاطع بر پایه گونه ای اقتدار سمبولیک ثبات و رضامندی را می تواند تضمین کند، رضامندی ای
که از تخطی از ممنوعیت حاصل میشود. فروید برای توضیح شیوه ی عملکرد نفی در ناخودآگاه
تفسیر یکی از بیماراناش پس از بازگویی خواب خود درباره زنی ناشناس را نقل میکند: زنی
.« که در خواب دیدم هرکه باشد مطمئنا مادرم نیست» برهانی روشن برای فروید که

زن همان مادر بیمار بود. برای سرشتنمایی بیمار نوعیِ، امروز چه راهی بهتر از تصور کردن واکنش او به
همین خواب: « زنی که در خواب دیدم هر که باشد مطمئنا یک ربطی به مادرم دارد! »

به طور سنتی از روانکاوی انتظار رفته است که بیمار را قادر سازد تا بر موانع دستیابی به
رضایت جنسیِ به هنجار چیره شود: اگر نمی توانی ارضا شوی پیش یک روانکاو برو، او به تو
کمک خواهد کرد تا از شر بازدارنده هایت خلاص شوی. حال که از هرسو با فرمان «! لذت ببر »
بمباران میشویم، شاید روانکاوی باید به نحو دیگری نگریسته شود، به عنوان تنها گفتاری که در

آن شما مجاز به لذت نبردن هستید: نه  «مجاز نبودن به لذت بردن» بلکه رها شده از فشار لذت بردن

(پایان بخش اول)

 

نوشته: اسلاوی ژیژک/ ترجمه: عباس ارض پیما (با برخی اصلاحات ) منبع:

London Review of Books, Vol.28, No. 10, 25 May 2006

آموزه های من (۴)

آموزه های من (۴)

 

-من با حضور در یک کلینیک روانپزشکی موافقت کردم چون دلیل خوبی دارم که فرض کنم نابخردانه نبوده که از من خواسته شده که در یک [جمعی] که در اصطلاح مدرن  Colloquium می نامیم شرکت کنم.

بد نیست، آن کلمه [را می گویم]. واقعا دوستش دارم. ما با هم صحبت می کنیم، منظورم در یک مکان است. هر کدام از ما صحبت می کند چون ما در یک مکان هستیم: ما هم مکانیم [Co-loquate]. «  Colloquium » یک کلمه نامتظاهرانه است، بر خلاف کلمه «دیالوگ». در دیالوگ بودن یکی از چیزهای وحشتناک متظاهرانه زمانه ماست. هرگز مردم را در دیالوگ دیده اید؟ گاهی وقتی ما از دیالوگ صحبت می کنیم همیشه کمی شبیه دعواهای خانوادگی است.

-آنچه من درس می دهم باعث چیزی مثل غوغا و قشقرق شده است.

آن از آن روزی شروع شد که – و خدا را شکر که تا آنجا که می توانستم به تاخیرش انداختم – چیزی که بایستی نوشتارها [Ecrits]، به صورت جمع، بنامم، جمع آوری کردم، چرا که به نظرم می رسید که آن ساده ترین کلمه برای مشخص کردن چیزی بود که می خواستم انجام بدهم.

من تحت آن عنوان چیزهایی را کنار هم آوردم که [قبلا] نوشته بودم تا نشانگر ها و نقاط عطفی را مشخص کنم، مانند تیرک هایی که در آب می گذارند تا قایقها را با آنها مهار کنند، که شامل آن چیزی بود که من داشتم بصورت هفتگی یا در همان حدود به مدت بیست سال درس می دادم. فکر نمی کنم خودم را خیلی تکرار کرده باشم. کاملا مطمئنم که نکردم، چون من آن را قانون کردم، به عنوان یک نوع امر ضروری، که هرگز چیزی را بیشتر از یک بار نگویم. فکر می کنم که شما نیز هم عقیده باشید که آن کار واقعا بزرگی است.

-حتی اگر آن را خیلی خوب نفهمید، خواندن آنچه من نوشته ام تاثیری دارد، توجه و علاقه شما را به خودش معطوف می کند، مورد علاقه است. خیلی اینطور اتفاق نمی افتد که آنچه که یک نوشته ای است لزوما چیزی عاجل و ضروری باشد، و خطاب به مردمی باشد که واقعا کاری برای انجام دادن دارند، کاری که انجام دادنش آسان نیست.

تصور می کنم در درجه اول به همین دلیل است که اگر ما به آن از زاویه دیگری نزدیک شویم، می توانیم در مورد آن به توافق برسیم که این نوشتارها غیر قابل خواندن اند؛ مردم حداقل تظاهر می کنند که آن را می خوانند، یا خوانده اند. طبیعتا، نه آن مردمی که فرض می شود آن را بخاطر اینکه [خرج] زندگیشان را در آورند می خوانند، یا به عبارت دیگر منتقدین. خواندن آن آنان را مجبور می کند که [بخواهند] ارزش خودشان را بدینوسیله اثبات کنند که چیزی بنویسند که حداقل با آنچه من دارم جلو می برم یک ربطی داشته باشد، اما همینجاست که آنها ظنین می شوند. همانطور که متوجه شده اید، این کتاب زیاد مورد [نقد و] بررسی قرار نگرفته است. احتمالا به خاطر اینکه زیادی کت کلفت است، خواندنش مشکل است، مبهم و تیره و تار است. اصلا برای مصرف روزمره طراحی نشده است. شما ممکن است به من بگویید که با این اظهار نظر من دارم عذر و بهانه می آورم. آن می تواند معنی اش این باشد که من می گویم بایستی کتابی تولید می کردم که برای مصرف روزمره باشد، یا حتی اینکه چنین قصدی دارم. بله، ممکن است. می توانم چنین سعی ای بکنم. اما به چنین کاری عادت ندارم. و [تازه] به هیچ وجه من الوجوه قطعی نیست که موفقیت آمیز باشد. چه بسا بهتر باشد که من سعی نمی کردم استعداد خودم را تحت فشار قرار دهم. و آن را خصوصا در نوع خودش خواستنی نمی بینم، چرا که آن چه من می آموزانم در واقع در نهایت به سکه رایج بدل خواهد شد. مردمانی خواهند بود که به سمت آن خواهند رفت، که به آن برخواهند گشت. آن به روشنی همان چیز [اول] نخواهد بود، و قدری دچار تحریف خواهد شد. آنها سعی می کنند که آن را داخل هیاهو و جار و جنجال وارد کنند. آنها هر چه از دستشان بر می آید می کنند تا جایش را در ارتباط با تعداد مشخصی از آن عقاید صلب و سختی دوباره درست کنند که برای هر کسی در این جامعه مناسب است، همانطور که در هر جامعه دیگر.

-جامعه انسانی همیشه یک حماقت بوده است.

دارالبیضه

 

یکی بود یکی نبود. شهرکی بود به نام دانشگاه که در منطقه ای کوهستانی و نزدیک به دریا نضج گرفته بود؛ ماجرای شکل گیری این شهرک چنین بود که در ابتدا عده ای از افراد داعش که از جنگ و خونریزی و جنایت های یکنواخت خود و همکارانشان به ستوه آمده بودند به منطقه ای کوهستانی فرار کردند و شهرکی ساختند و اسم آن را داعشگاه گذاشتند. کم کم در طول زمان داعشگاه به جهت سهولت تلفظ به دانشگاه تغییر نام یافت اما ماهیت آن تغییری نکرد؛ همچنان داعشیان که دیگر با کسی نمی جنگیدند در محوطه شهرک خود برای سد جوع و گرفتن رتبه و مقام و حتی گاهی از سر تفنن – چون کار دیگری بلد نبودند و در مخیله شان نمی گنجید که اصولا کار دیگری در دنیا وجود داشته باشد – به جنگ و گریز و کشت و کشتار دوستان خود می پرداختند و شرح این جنگها را در دفترهای بزرگی گه دفتر دانش نامیده بودند ثبت می کردند. اما همین کلمه «دانش» مثل پتک در سرشان خورده بود و برای اولین بار در زندگی افکاری غیر از کشتن در ذهنشان جوانه زده بود، و همین باعث شده بود که اندوهی جانکاه در دلشان بخلد، که حالا که اسم شهرکمان شده دانشگاه، چرا این اسم متناسب با وقایع داخل آن نیست، و جنگ و خونریزی و وحشی گری تمامی ندارد. هر کسی برای رتبه و مقام در این دانشگاه فرضی، هر که جلویش بود را می درید و اگر کسی واقعا و از سر اتفاق فرد دانشی بود، اولین خوراک دوستان خود می شد. دلها خونین، چشمها اشکریزان، و جانها شرحه شرحه شده بود اما کسی نمی دانست چظور می تواند دانشگاه را همانطور که در اسمش اشتباها آمده به محل دانش تبدیل کند.

سالها گذشت تا اینکه پیری فرزانه راهش به این مخفیگاه داعشیان افتاد. او که از شدت جنگ و خونریزی به وحشت افتاده بود به سرکرده وحشیان وعده داد که دو کلمه حرف دارد که اگر همگان به آن گوش جان بسپارند، به تدریج دانشگاه آنان نه مهد داعش، که مهد دانش خواهد شد. سرکرده هم همگان را به پای تپه ای که پیر قرار بود در آن سخنرانی کند دعوت کرد. پیر با دستش از داخل توبره ای که به همراه داشت تخم مرغی بیرون کشید و فریاد زد: هذه البیضه! [این تخم مرغ است] همه با خنده و مسخره بازی فریاد کشیدند: نه بابا! یکی گفت: یک وقت چشم بسته زیر آبی نری. پیر گفت: صبر کنید. اما این بیضه تخمی معمولی نیست. بیضه دانش است که من سالها برای تحصیل آن و بیرون کشیدن اش از محل خروجش خون جگر خورده ام. هر کس از این تخم مرغها بخورد به فاصله کوتاهی از فضل و دانش برخوردار خواهد شد. سرکرده با چشمانی از حدقه در آمده در حالی که از سخنان پیر تعجب کرده بود و دست می زد فریاد زد: به افتخار تو و اختراعت از این پس اسم این شهر را دارالبیضه خواهیم گذارد. همگان تشویق کنان و هورا کشان برای تصاحب توبره هجوم آوردند و گرچه تعداد زیادی از تخم مرغها زیر پا له شد، باقیمانده آنقدر بود که حداقل به هر سه نفر یک عدد برسد.

سال بعد که پیر باز از آن شهر عبور می کرد دید داعشیان به نحو وحشیانه تری مشغول لت و پار کردن خودشان اند. جلوی یکی را که تازه از کشتن همسایه دیوار به دیوار خود فارغ شده بود را گرفت و از او پرسید: ببینم مگر از بیضه هایی که من به شما دادم نخوردید؟ داعشی گفت: چرا. پیر گفت: چرا و مرض. پس چرا وضعتان این طوری است؟ داعشی گفت: همانطور که از لباسهایمان هم می بینی ما عاشق رنگ سیاهیم و سفید و سفیده را دوست نداریم. سفیده اش را دور ریختیم و زرده ها را خوردیم. این هم وضع امروزمان است. پیر دو دستی بر سرش کوفت و گفت: نگفتم سفیده ها را بخورید؟ داعشی گفت: گرفتی ما رو؟ کی گفتی؟ پیر تازه یادش افتاد که توضیح نحوه استعمال به خاطر هجوم مردم از سخنانش جا مانده بود. پیر حرف اصلی را نزده بود: اینکه زرده تخم مرغ چون دانشی است که بر تن می نشیند و افراد را وحشی تر و افسار گسیخته تر و دریده تر و سطحی تر می کند، و سفیده تخم مرغ به مثابه دانشی است که بر جان می نشیند و فرد را رام و فروتن می کند. پیر از داعشی پرسید: حالا سر کرده تان کجاست؟ داعشی پاسخ داد: دیشب او را خوردیم.

پیر در حالی که لبش را می گزید و قدری ترسیده بود به سرعت از شهر خارج شد و در حالی که روی دست خود می کوبید با خود می گفت تا من باشم وقتی اختراعی می کنم نحوه استعمالش را هم در دفترچه راهنمایی بنویسم و بگذارم جوفش. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. البته یادش افتاد که این کار هم فایده ای نداشت چون این داعشیان که اصلا سواد نداشتند. این را گفت و پیش از اینکه او را بخورند فرسنگها از شهر دور شد. شانس آورده بود که سفرهای متعدد گوشت تنش را ریخته بود و او را بسیار لاغر و لندوک کرده بود و به این ترتیب حضور کوتاه او در شهرک اشتهای کسی را تحریک نکرده بود.

 

از دفترچه خاطرات رونیز مدل ۸۴

از دفترچه خاطرات رونیز مدل ۸۴

 

دکتر جان

«جونم براتون بگه. خدا هیچ کی رو دو قطبی نکنه. ما که نفهمیدیم چی شدیم دوقطبی شدیم. البته این به اون دو قطبی آدمیزاد که خیلی مواقع یک تشخیص ساختگیته ربطی نداره. ما باطریمون دو تا قطب داره و زندگیمون. آخه می دونی درد ما چیه؟ خدا هیچ ماشینی رو هم کارتون خواب نکنه. یعنی خدا کنه همه ماشینا یه سقفی بالا سرشون داشته باشن. اما قاطی ماشینای کارتون خواب، وضع ما از همه بدتره. بعضیا با خودشون فکر می کنن ما صنار سه شاهی قیمتمونه. والله به خدا درسته که شاسیمون بلنده، ولی مدلمون پایینه، قیمتمونو که دیگه نگو. نمی دونم بعضیا عقلشون به چششونه فکر می کنن شاسی بلند یعنی گرون. به خدا تو این سه چهار سالی که کارتون خوابی کردم فقط سه مرتبه پنچرم کردن. یک بار با پیچ گوشتی، یک بار با انبر گوشتی سه شاخ، یک بار هم رسما با یک دونه سیخ. (تو عکسی که واسه خودم انتخاب کردم و گذاشتم اون بالا، محل فرو شدن سیخ را از سمت ماتحت در چرخ عقب مشاهده می کنی).حالا این که چیزی نیست. این تنها مواردی نبوده که به ماتحتم کار داشتن. یک دفعه که دیگه رسما شاسیمو هدف گرفتن. فکر کن تو یک بلوار باریک – بلوار آرش – منو گذاشتی رفتی. یک خانم امروزی و با کمالات! که به تمام اجزای دیدنی بدنش آمپول و ژل تزریق کرده بود و ابروهاش رو هم مدل سامورایی کرده بود، سامورایی وار با سرعت حدود ۶۰ تا ۷۰ کیلومتر در ساعت با ۲۰۶ اش کوبید از پشت به شاسی ام و چرت منو یک دفعه پاره کرد و منو سه متر پرتاب کرد جلو (الهی بمیرم بیچاره ۲۰۶ زبون بسته که بخاطر اون شبه آدم سامورایی شکلی که پشت رلش نشسته بود کاپوتش تا نزدیک شیشه جلو جمع شد). دو سه مرتبه هم شیشمو شکستن، اونم واسه اینکه شما کیسه ای که محتویاتش به اندازه چند تا واشر و یه دونه پیت حلبی ارزش داشت گذاشته بودی تو من. یک دفعه که سیمان خالی کردن رو سرم. یک دفعه سطلی که توش رخت چرکاشون رو شسته بودن. یک مرتبه هم یک کیسه پر از آشغال گوشت. طوری که لکه اش رو هر چی می سابیدی به جایی نمی رسیدی. چند مرتبه هم که یک مشت آدم از خدا بی خبر متعصب به حساب اینکه می گفتن روت زیاد شده – رونیز رو به معنی روی زیاد نیز داشتن گرفته بودن! – با چوب و چماق و گرز گران ریختن سرم و حالا نزن کی بزن و تمام شیشه ها و چراغامو شکستن. منم همینجوری حیرون وایسادم که آخه این کارا یعنی چی؟؟ که سرکرده شون در اومد که: چرا رنگت نقره ایه؟ فکر کردی کی هستی؟ هر چی ام گفتم از روز اول همینطوری بوده باورش نشد و به کارش ادامه داد. اونقدر زدن و زدن که خودشون از حال رفتن. حالا خوبه یه رینگ اسپرت و یک کم وسایل اضافی نداشتم. نمی دونم دکتر! این یعنی همون جامعه شناسی نخبه کشی؟ آخه ما که فقط ظاهرمون بلنده. کسی از سقف کوتامون خبر نداره. حالا این دوقطبی بودن نیس؟ شاسیت بلند باشه، سقفت کوتاه؟!! بختت کوتاه؟!! آخه اصلا به فرض قیمت ما بالا باشه، این از قدر و قیمت کسی کم می کنه؟ دلم از اونجا می سوزه که حداقل قیمتمون هم بالا نیست دلمونو به یه جایی خوش کنیم تو این وانفسا. می خوام به بهمن بگم یه یادداشت بزاره زیر شیشه ام بلکه از دست این نامردمان نجات پیدا کنم. بنویسه رونیز مدل ۸۴ درپیتی و بسیار داغون. هیچ وقت هم صاحبش یک دکتر نبوده که باهاش فقط بره مطبش! به قول سعدی که کشتی ما رو انقده شعراش رو تو پخش ماشین گذاشتی: دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز!»

«چیه؟ چرا چپ چپ نگاه می کنی؟ نکنه فکر کردی الان دارم با دسته دنده یا سگ دست یا میل لنگم واست می نویسم؟ نه عزیز جان این زحمتو بهمن داره می کشه. اوووو… دیدم تعجبت بیشتر شد. آره بهمن که ازش خبر نداشتی، بعد از اینکه اوریدیس بهش روی خوشی نشون نداد اومده تو تهران، خیابون مولوی، کارتون خواب شده. ما دلمون رو خوش کرده بودیم که این بابا بالاخره رمان خودش «پیوند مخفی مسعود و نسرین به تیر داغ ۸۴» رو چاپ می کنه. مخصوصا حالا که دیگه این پیوند مخفی به بار نشسته. غافل از اینکه این آدم یک مدته صداش رو هم دیگه از دست داده. می بینی که لالی عصا کش یه ماشین پیزوری شده! من دست ندارم، اونم زبون نداره، حالا یک جوری داریم جور همدیگه رو می کشیم. ولی به خدا من عاشق این کتاب شده بودم. آخه چند نفر تو زندگی نیمه گمشده شونو به این راحتی پیدا می کنن، بعدم زرتی از دستش می دن؟ کجا دیگه پیدا کنم این همه تفاهمو؟ حالا من کجا برم یه کتابی گیر بیارم که روش مدل منو نوشته باشه؟ ما اگه شانس داشتیم اسممونو می ذاشتن شانسعلی. وقتی هم بهش می گی کتابت چی شد؟ همینجوری بر و بر وای میسه آدم رو نگاه می کنه انگار داری با دیوار صحبت می کنی. واسه همین هم اصلا گفتم دست به دامن دکتر بشم بلکه یک کاری بکنه این بشر نجات پیدا کنه. آخه گدایی هم شد کار؟ دستم به دامنت. یه داروی دو قطبی به من بده. یه داروی زبون باز کن واسه این. تخم کفتر واسش خوبه؟»

«دیگه بیش از این مصدع اوقاتت نمی شم و با یه نور بالا و یه بوق کامیونی عرایضم رو خاتمه می دم.»

زت زیاد

رونیز ۸۴

آموزه های من (۳)

آموزه های من (۳)

 

-سوژه توسط تعداد مشخصی از تولید آواهایی که اتفاق افتاده برساخته می شود، و از زنجیره دالی به همان طریقی می افتد که میوه رسیده [از درخت]. در همان لحظه ای که او به دنیا می آید از یک زنجیره دالی می افتد، که می تواند درست و حسابی پیچیده یا حداقل پر طول و تفصیل باشد، و آنچه ما اشتیاق والدین می نامیم مادون همان زنجیره است. مشکل است در واقعیت به دنیا آمدنش این را در نظر نگرفت، حتی، و مخصوصا، وقتی اشتیاقی برای به دنیا نیامدنش وجود داشته است.

-این واقعیت که روانکاو هرگز تکان نمی خورد، یا سه چهارم وقت، یا ۹/۹۹ درصد زمان ساکت است به این معنی نیست که ما بایستی به آن به عنوان تمرین مشاهده کردن بنگریم. صرفا بایستی بدانید که چه چیزی جریان دارد. در اینجا کمتر از هر جای دیگری نمی توانیم این را تشخیص ندهیم که مکانیسم واقعی پشت یک ساختار علمی منطق آن است، و نه وجه تجربی آن.

-فکر می کنید [اوضاع] چیزها در سمت دیگر [کاپیتالیسم] بهتر است، جایی که اشتیاق بزرگ دیگری بر پایه چیزی است که آنها آزادی می نامند، یا به عبارت دیگر بی عدالتی؟ در کشوری که شما می توانید هر چیزی، حتی حقیقت را، بگویید، نتیجه این است که، به هر چه آنها می گویند کاری نداریم، آن [گفته] مطلقا هیچ اثری نخواهد داشت.

– دوست دارم همینجا سخنم را تمام کنم، برای اینکه به شما بگویم ممکن است روزی بیاید که ما بفهمیم روانکاو بودن یعنی داشتن جایگاهی در جامعه.

آن جایگاه، امیدوارم، مطمئنم، به دست خواهد آمد، هر چند حالا تنها توسط روانکاوانی اشغال شده که در مغازه های کوچک جوکشان تنها ول شده اند.

-روانکاوی به روشنی می تواند یک مد باشد، یک روش علمی نزدیک شدن که متوجه چیزهایی می شود که به سوژه ربط دارند. با اینحال، بیشتر و بیشتر مفید خواهد بود که در میانه حرکت های مرتبا شتابنده ای که دنیای ما دارد واردش می شود آن را حفظ کرد.

-[مونولوگ دوبل] خاص آن چیزی نیست که بین فلاسفه می گذرد. بین زن و شوهر هم همین است.

«آموزه های من» (۲)

«آموزه های من» (۲)

 

-شخصا، فکر می کنم که شما به من خیلی خوب دارید گوش می کنید. شما خیلی مهربانید، بیش از مهربانید، چرا که مهربانی صرف، برای اینکه موجب شود به درستی گوش کنید کافی نمی بود.

-سوژه ای که اینجا منظور ماست، نه سوژه ای است که تولید گفتار می کند، بلکه سوژه ای است که توسط گفتار تولید می شود، حتی توسط گفتار به دام و مخمصه می افتد، [یعنی] سوژه گفتن.

-تا جایی که ما آن را به عنوان کارهای سوژه در نظر می گیریم، بزرگ دیگری به صورت جایگاه سخن تعریف می شود. این جایی نیست که سخن اظهار می شود، بلکه جایی است که ارزش سخن را بر عهده می گیرد، به عبارت دیگر جایی است که دیمانسیون حقیقت را منصوب می کند.

-نقطه توقف اشتیاق همیشه اشتیاق بزرگ دیگری است. که اساسا معنی می دهد که ما همیشه از بزرگ دیگری می پرسیم که او مشتاق چیست.

-سوژه خاصی که اشتیاقش این است که بزرگ دیگری از او درخواست کند – ساده است، ما برعکس اش می کنیم، برش می گردانیم – خب، همینجا شما تعریف نوروتیک را دارید.

-این روش من است که به شما بگویم که این چیزها چقدر آسان بکار گرفته می شوند، و اینکه نه تنها آنها ضد چیزهایی نیستند که فروید گفته است، بلکه حتی [آثار] او را قابل خواندن می کنند. همه اینها صرفا از یک خواندن ساده فروید بیرون آمد، تا آنجایی که ما مواظبیم که او را از طریق عینک های کاملا کدری نخوانیم که بطور معمول روانکاوی به چشم می گذارد که آرامش کسی خدای نکرده به هم نخورد.

-من دنبال شفافیت نمی گردم، اول از همه سعی می کنم که به آنچه در تجربه مان پیدا کردیم بچسبم، و اگر آن چیز شفافی نیست، خب دیگر این خیلی بد است.

-ما دانشجویانی داریم که می آیند و به ما داستانهایی در مورد والدینشان می گویند، و بالاخره متوجه می شوند که نه تنها ما می توانیم با این زبان لکان به همان آسانی بیماران را بفهمیم که می توانیم با زبانی آنان را بفهمیم که توسط موسساتی که با اساس متفاوتی تاسیس شده اند نشر و بسط داده شده، [بلکه] ما واقعا آنها را بهتر می فهمیم. بیماران گاهی چیزهای خیلی هوشمندانه ای می گویند، و این گفتار خود لکان است که آن ها دارند به زبان می آورند. فقط اگر روانکاوان اول لکان را نشنیده اند، حتی بالاتر از آن به بیماران هم گوش نداده اند، و [فقط] گفته اند: «باز هم یک بیمار روانی دیگر که دارد خزعبلات سرهم می کند.»

«آموزه های من» (۱)

«آموزه های من» (۱)

 

 بخشهایی از کتاب در حال ترجمه «آموزه های من»: سخنرانی های طنز آمیز لکان در مورد کتاب «نوشتارها» در شهرستانهای اطراف پاریس به سال های ۱۹۶۷-۱۹۶۸

-فکر نمی کنم بتوانم آموزه هایم را به شما به شکل یک قرص بدهم؛ فکر می کنم چنین کاری سخت باشد. احتمالا چنین اتفاقی بعدا خواهد افتاد. این همان چیزی است که همیشه در انتها اتفاق می افتد. وقتی به اندازه کافی از زمان مرگتان گذشته باشد، می توانید خودتان را در سه خط از یک کتاب مرجع [به صورتی] خلاصه شده پیدا کنید – گرچه تا آنجا که به من مربوط می شود، مطمئن نیستم این کتاب مرجع چه کتابی خواهد بود.

-آنچه سعی می کنم انجام بدهم این است که به شما چیزی را ارائه کنم که هنوز در حال ساخته شدن است، یعنی در حال شدن، چیزی که ناتمام است و احتمالا فقط وقتی تمام خواهد شد که من تمام شوم، اگر من یکی از آن تصادف های آزار دهنده ای نداشته باشم که باعث می شود آدم از خودش بیشتر عمر کند.

-آنقدرها کار ساده ای نیست که در مورد [روانکاوی] هر هفته حرف بزنید، این قانون را هم داشته باشید که هرگز چیزی را دوبار نگویید، و چیزی را که [برای همگان] آشناست نگویید، گرچه می دانید که آن چه [برای همگان] آشناست دقیقا چیزی نیست که غیرضروری باشد.

-آموزه من در حقیقت بطور کاملا ساده زبان است، و مطلقا چیز دیگری نیست.

-خیلی برای هر چیزی که در دانشگاه اتفاق می افتد غیر معمول است که طنین و سر و صدایی داشته باشد، چرا که دانشگاه [اصولا] طوری طرح ریزی شده که این اطمینان را بدهد که فکر هرگز هیچ سر و صدایی نداشته باشد.

-[بقول] هایدگر: زبان خانه انسان است…. این معنی می دهد که زبان پیش از آنکه انسان باشد وجود داشته، و این واضح است. نه تنها انسان به همان طریقی که در جهان زاده می شود در زبان زاده می شود؛ [بلکه] او از طریق زبان زاده می شود.

-فروید یک رویا را به عنوان یک گره خاص توصیف می کند، یک شبکه تداعی از فرمهای فعلی آنالیز شده که به اصطلاح یکدیگر را قطع می کنند، نه به خاطر آن چیزی که دلالت می کنند، بلکه به خاطر نوعی هم آوایی… وقتی شما کلمه ای که حداکثر تعداد شبکه های رشته های قارچی در اطراف آن متمرکز شده اند را پیدا می کنید می دانید که آن هسته پنهان گرانش اشتیاق مورد جستجوست. آن در یک کلمه، نقطه ای است که الان داشتم در موردش صحبت می کردم، نقطه گره ای که در آنجا گفتار یک حفره می سازد.

-به این دلیل که زبان وجود دارد است که حقیقت هست، همانطور که کسی می تواند بیاید ببیند.

-ویگوتسکی متوجه شد که به طرز خارق العاده ای، ورود کودک به دستگاه منطق نبایستی به عنوان نتیجه یک نوع رشد روانی درونی در نظر گرفته شود، بلکه بر عکس، بایستی به عنوان چیزی شبیه به طریقی که در آن کودکان یاد می گیرند بازی کنند دیده شود، اگر بتوانیم آن را اینطور بیان کنیم.

 

فاجعه اربابی: از بی خاصیتی علم تا زاد و ولد تشخیصی!

فاجعه اربابی: از بی خاصیتی علم تا زاد و ولد تشخیصی!

 

طالب لعل و گوهر نیست وگرنه خورشید     همچنان در عمل معدن و کان است که بود

مساله زیر سوال بردن تلاشهایی که در قرن بیستم در دانش زبان شناسی صورت گرفته – مانند پروژه چامسکی که در یادداشت قبلی به آن اشاره شد – ممکن است قدری سوال برانگیز باشد، و حتی ادعایی گزاف به نظر برسد. اما اگر کمی زاویه دیدمان را گسترده تر کنیم که در این قرن چه فاجعه ای رخ داده، فاجعه ای که کشتار و وحشیگری دو جنگ جهانی در برابر آن چیز کوچکی است، کمتر ممکن است مطلب اظهار شده عجیب به نظر برسد. صحبت از فاجعه ای است که این بار واقعا «جهانی» است، و هیچ نقطه از جهان را بی نصیب نگذاشته! حتما می پرسید چه فاجعه ای؟ مگر زندگی امروز راحت تر از صد سال پیش نیست؟

مساله این است که آدمی در طول تاریخ، با نوعی دیالکتیک، همواره برای فراموشی تریاقی بهتر از وارد شدن در دوگانه ارباب/ بنده پیدا نکرده است، بیشتر هم در نقش بنده، که به فراموشی و بی مسوولیتی نزدیکتر است. در قرن بیستم، پیشرفت ظاهری تکنولوژی و انفجار «اطلاعاتی» [که ملازم بی چون و چرای جوی است به نام «انزجار از معرفت»!] بشر را به جایی رساند که دیگر ارباب خود را در آسمانها و زمین جستجو نکند: صنعت می تواند این اربابان را در تعداد زیاد تولید کند، و آنها را در دستان شما قرار دهد. حضیض مذلت انسان امروزی چیزی جز تسلیم شدن او به ارباب مصنوعات خودش نیست. این همان تم تکرار شونده داستانهای علمی تخیلی است: جهانی که مصنوعات بشری و کامپیوترها بر انسانها حکمرانی می کنند. آری! ابر فاجعه این است که فکر کنیم فاجعه ای که هر روز با آن زندگی می کنیم، قرار است در آینده رخ دهد! انواع  PC ها را بگیرید که اربابان بلامنازع روح و ذهن بشر شده اند، تا برسید به تشخیصها و داروهای پزشکی و روانپزشکی. سرمایه داری (کاپیتالیسم) جهانی، کورکورانه تنها به بقای خود می اندیشد، هر چند با اشاعه پورنوگرافی و بلاهت (با نمادی چون ترامپ) و خشونت و آدم کشی ( با نمادی چون داعش). امروزه حتی روانپزشکی بیش از ملعبه ای در دستان شرکتهای دارویی نیست، شرکتهایی که تحت تاثیرشان مرتب بر تعداد تشخیصهای روانپزشکی افزوده می شود، تا مصرف کننده بیشتری برای داروهای روانپزشکی وجود داشته باشد. تعداد تشخیصهای روانپزشکی در طی حدود ۶۰ سال از سال ۱۹۵۲ تا حالا از ۱۰۶ عدد به ۳۷۴ عدد رسیده است![۱] و مطلب غم انگیز آن است که این موضوع مستقیما تحت فشار شرکت های دارویی بوده است که به دنبال مشتریهای جدید می گشته اند، نه بر اساس واقعیت های عینی. این اعداد را مقایسه کنید با تشخیصهای روانشناسی اعماق و روانکاوی، که از سه تشخیص فراتر نمی روند، و هر چه زمان می گذرد، تازه آن خطوطی که پیش از این آن تشخیصها را هم از یکدیگر جدا می کرده اند کم رنگ تر می شوند. کلینیک های عریض و طویل روانپزشکی به وجود آمده، که کودکانی شوم بخت و والدینی که ساده لوحانه گول تبلیغاتشان را خورده اند به خود جلب می کنند، که «آتیه» فرزندان تامین باشد: به مدد انواع و اقسام تستهای بی ارزش، نوار مغز، بیوفیدبک و …. استعدادهای نهفته کودک شما را آشکار می کنند، و حتی اختلالات «جزئی» را از طریق انواع الکترودها و مغز نگار ها کشف می کنند، و دارویی به خورد کودک شما می دهند که آینده او را تامین کنند! هیچ هم کسی به روی خودش نمی آورد که در این جمع کلاشان، بسیاری از «مشکلات روانی» که به کودک شما نسبت داده می شود چیزی جز اختلال تربیتی نیست: پدر و مادری که خود مسخ انواع PC ها شده اند دیگر وقتی ندارند تا آن را صرف تربیت فرزندان کنند، و از این نوع کلاشی ها استقبال می کنند. معلوم نیست که آن ابن سینا ها و ابوریحان ها که به مدد این پیشرفت ها قرار بوده فرزندان این سرزمین را به وجود خود مفتخر کنند کجا هستند؟! در چنین قرنی است که بشر کامپیوتر را به وجود می آورد، و چنان شیفته مصنوع خود می شود که خود و مغز خود را نیز کامپیوتر می پندارد. این چنین است که بسیاری از تحقیقات «نوروساینس» و روشهای درمانی، بر اساس این یکی انگاشتن ساده لوحانه طرح ریزی می شوند، و کامپیوتر، همه جا حضور بلامنازع خود را اعلام می کند، حتی در دپارتمان های زبان شناسی، که تنها زبان واقعی برای آنها، زبان بدون ابهام، هر چند غیر قابل انعطاف کامپیوتر است، و به این ترتیب سرنوشت یک علم در یک مسیر بن بست رقم می خورد. یعنی خود آقای چامسکی و پیروانشان نمی دانند چه کلاهی سرشان رفته؟!!

[۱] Psychoanalytic Notebooks/ Issue 27/ Some inconvenient truths about psychiatry/Betty Bertrand-Godfry

درمانهای روانکاوی پسیکوز (جنون)

درمانهای روانکاوی پسیکوز (جنون)

 

پسیکوز چشمه ای بود که با بررسی آن، در کنار خواندن دوباره فروید، زک لکان هم مکاتب نوظهور روانکاوی را سر جایشان نشاند، و هم مسیری برای روانکاوی پیدا کرد که آن را از تنگناها و بن بست هایش نجات بخشد، تنگناهایی که ناشی از بازگشت فروید به سنت یهودی مسیحی و نام پدر بود، و در پایه ریزی انجمن بین المللی روانکاوی بر پایه مدل ارتش و کلیسا نمود می یافت. (و هنوز هم نمود دارد!) مسیر لکان با عطف توجه به زبان شناسی شروع شد، اما بسیار از مباحث «زبان شناسانه» که تنها با کمرنگ کردن چند پهلویی، یا حذف پدیده جنون از پدیده های عالم هستی، امکان پذیر می شوند فراتر رفت. در زبان پسیکوتیک، «بی معنا» جایگاه رفیعی دارد – و کیس شربر، کیس معروف فروید، آن را به روشنی نشان می دهد. «ایدآل پوزیتیویسم منطقی [به عبارت دیگر، ایدآل ویتگنشتاین]، دقیقا این است که زبانی خلق شود که اجازه فرمولاسیون بی معنا را ندهد. اگر ما لکان را دنبال کنیم، ویتگنشتاین به وسیله منطق ریاضی، پسیکوزش را به واقعیت در آورد»(۱). لکان به پسیکوز ویتگنشتاین اشاره کرده، و ما می بینیم که زبان شناسی با چنان معلولیتی، تنها هنگامی در مورد زبان حرف قابل اعتنایی زده، که نظریه پرداز مورد نظر، خود پسیکوتیک بوده است!

حال اریک لوران، رئیس سابق جامعه جهانی روانکاوی، در مقاله ای به نام «درمانهای روانکاوی پسیکوز»(۲)، مسیری را که لکان در درمان روانکاوی خود پسیکوز پیدا کرده نشان می دهد، و مخصوصا تصویری از معلولیت تئوری های مختلف زبان شناسی، که پدیده پسیکوز را درز گرفته اند، ارائه می کند. از نظر او دپارتمانهای زبان شناسی دانشگاهی، شیفته و ذوق زده پروژه چامسکی هستند که در دهه ۱۹۶۰ شروع شده بود، و قوانین جهانی زبان را جستجو می کرد، و در این تلاش تمام چند پهلویی فطری زبانها را به کنار می نهاد. پروژه ای که محکوم به شکست بود. با هم نکاتی از مقاله جامع اریک لوران را مرور می کنیم:

۱ – وقتی در مورد مقاله لکان (پرسشی در مورد هر گونه درمان احتمالی پسیکوز) صحبت می کنیم، در مورد متنی صحبت می کنیم که اثر یک صاعقه را داشته است…[لکان در این مقاله روی این نکته انگشت می گذارد:] بازگشت به فروید، پیش از آنکه فرد در تعبیر دوباره او گم شود… هشدار این مقاله دال بر این بود که پیش از آنکه با سرعت تمام در مسیری پیش بروید که از آن ناآگاهید، برای لحظه ای بایستید و روش فروید با شربر را دوباره بخوانید.

۲ – آنچه [در سوژه پسیکوتیک] در خطر [از دست رفتن] است، ارتباط سوژه با خود زبان است… افق درمان محتمل بدین ترتیب استقرار یک دلالت جدید است پس از تهاجم توسط یک ژوئی سانس غیرقابل نامیدن، توسط یک مکانیسم سائقی که بدن پسیکوتیک را خارج از کارکرد مناطق شهوتزا مورد تهاجم قرار می دهد.

زبان سوژه پسیکوتیک با تلاشی برای نامیدن ژوئی سانس غیر قابل نامیدن مورد اقامت قرار گرفته است. «زبان بنیادین» همانطور که شربر خود را بیان می کند، مکانیسمی که برای هر پسیکوزی مشترک است آشکار می کند: برقراری استفاده خاصی از زبان برای تو گذاشتن لبه ژوئی سانس. این آن چیزی است که در کلینیک فرویدی از آن به عنوان «دوباره ساختن جهان» [توسط سوژه پسیکوتیک] یاد می شود.

۳ – نام پدر اثرات معنی را تضمین می کند، اثر فالیک را گارانتی می کند، و معنای سکسوآل را ثبات می بخشد… اگر پدر به عنوان ضامن برداشته شود، به عنوان آنجه ثبات دال/ مدلول را تضمین می کند، دلالت فالیک ناپدید می شود، و سوژه توسط غیر قابل نامیدن مورد تهاجم قرار می گیرد.

[در پسیکوز] چون دیگر هیچ گارانتی در سمت متافور پدری وجود ندارد، ضروریست که دست به دامان یک نوع نئومتافور شد، ثبات دال/ مدلول توسط یک عملکرد، توسط پدیده ای که نام پدر غیر استاندارد می تواند باشد، اگر بخواهیم اصطلاح ژک آلن میلر را قرض بگیریم. خدای شربر در ارتباطش با شربر مانند یک بزرگ دیگری غیر گارانتی شده عمل می کند. فقط با اطمینان دادن به خودش در مورد ژوئی سانس بزرگ دیگری است که چیزی ثبات می یابد.

۴- [بعدها لکان با جمع بستن نام پدر نشان می دهد که] بزرگ دیگری، زبان، مسئولیت نامیدن ژوئی سانس را بطور یکجا بر عهده می گیرد. بزرگ دیگری به طور بنیادی خط خورده است، بطور بنیادی بدون گارانتی است. ژوئی سانس همیشه اضافه است، [و]  جائیست که نامی ندارد.

با آغاز از معمای ژوئی سانس، که همواره در دریای نامهای خاص، یا غائب است یا اضافه، درمانهای ممکن این را هدف گرفته اند تا به سوژه کمک کنند تا چیز غیر قابل نامیدن اش را نامگذاری کند. این بدان معنی نیست که در تولید هذیان اش به او کمک کنیم؛ آن معنای دیگری دارد. آن بدان معنی است که انتخاب کنیم که چه چیزی در کار هذیانی اش، به سمت یک نامگذاری ممکن هدایت می کند…. این خوانش شامل همراهی کردن سوژه هذیانی به سوی هویتی مبتنی بر ژوئی سانس است. مطابق مدل شربر، که می خواست خودش را زن خدا بکند..

 

توشته و ترجمه از : فرزام پروا

 

  •  Jacques-Alain Miller/ The Inexistent Seminar/ Psychoanalytic Notebooks/ Issue 15/ September 2006
  • Eric Laurant/ The Psychoanalytic Treatment of Psychoses/ Psychoanalytic Notebooks/ Issue 26/ January 2013

دارالمجانین (۲)

 

تیر سخنور بی همتایی بود، اما تنها با شیر و پیر صحبت می کرد و مخصوصا آنها را از خطرهایی که ممکن بود در آینده به سرشان بیاید با خبر می ساخت. البته از وقتی برای پیر و شیر داروهای سنگین نورولپتیک شروع کرده بودند آنها دیگر کمتر صدای تیر را می شنیدند، و حتی اگر می شنیدند هم برای اینکه دوز داروهایشان بالاتر نرود تظاهر می کردند که نشنیده اند. طوری که وقتی حتی برای جشن سال نو تیر شلیک کردند و همه محبوسین – که تعدادشان به بیش از ده هزار نفر می رسید – شروع به فریاد شادی کردند، آن دو تظاهر کردند که صدایی نشنیده اند و خودشان را زدند به آن راه.

معروفیت این سه به حدی رسیده بود که سازمانهای دفاع از حقوق بشر، دفاع از حقوق حیوانات و دفاع از حقوق ادوات جنگی برای آزادی آنها اقامه دعوا کردند، چون هر چه که بود از آنجایی که این سه در جامعه منشا خدمات ارزنده و صادقانه ای شده بودند نگه داشتن آنها به صرف اعتقاد به وجود تیر – که هر سه در آن مشترک بودند – هیچ محمل قانونی نداشت. فشارها به حدی رسید که اولیای بیمارستان به فکر چاره جویی افتادند. آنها از این می ترسیدند که این سه – که البته به دلیل عدم ایمان به وجود تیر می گفتند این دو – محبوس «سلبریتی»، یک روز مثل بیشتر محبوسین دارالمجانین سرنوشتشان این باشد که خود را از جبهه غربی در دره بی انتها پرتاب کنند. الکی نبود. پای آبروی بیمارستان در میان بود. البته که وجود پیر و شیر ( و صد البته تیر ) کوچکترین اهمیتی نداشت که اگر واقعی بودند بیشتر عمرشان را کرده بودند، و اگر موهومی بودند وجود و عدم وجودشان مانند بقیه بیماران بی معنا بود.

از آنجا که خود اولیای بیمارستان در جلسات شورایی که برای تصمیم گیری در مورد سرنوشت این سه تشکیل شد به نتیجه ای نرسیدند، به فکر افتادند که مطابق اصول انقلاب فرانسه – آزادی، برابری و برادری – از خودشان چاره جویی کنند. ابتدا از آنها در مورد آشنایی شان با تیر پرسیدند. در آنجا مشخص شد که شیر و پیر زمانی که از جنگلهای مازندران می گذشته اند، صدای تیر را شنیده اند. ابتدا فکر کرده بودند صدای ببر مازندران است، بعد یادشان افتاده بود که ببر مازندران اکنون سالهاست که دهانش سرویس شده، یا بهتر است بگوییم طومار زندگی اش در هم پیچیده شده و دیگر فقط در کتابهای می توان از او سراغ گرفت. بعد به این فکر کرده بودند که همین اتفاق در انتظار خودشان است. بعد فکر کرده بودند که شاید صدای بادیست که لای درختان صفیر می کشد. کمی هم بگی نگی مشکوک به هم نگاه کرده بودند. تا اینکه تیر به سخن در آمده بود و آنها را مخاطب قرار داده بود و تمام شک و تردیدهایشان را بر طرف کرده بود. آنقدر در مورد تیر و ویژگیهایش سخن گفتند که رئیس جلسه دیگر حوصله اش سر رفت و تمام اصول انقلاب فرانسه از ذهنش پرید و با مشت روی میز کوبید و پیر را مخاطب قرار داد و گفت: «دیگر بس کنید این مزخرفات رو. آخر بگویید ببینم چه کار کنیم؟!» پیر در حالی که رنگش پریده بود گفت من که چشمام دیگه سو نداره هر چه شیر بگوید من هم قبول دارم. شیر هم گفت هر چه تیر بگوید مورد قبول من است. پس از آن سکوت ناجوری مجلس را فرا گرفت. رئیس در حالی که سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند از پیر و شیر پرسید: «حالا تیر چه می گوید؟» پیر گفت تیر می گوید هر چه شیر بگوید، و شیر گفت تیر می گوید هر چه پیر بگوید. رئیس بیمارستان که گویی ترقه ای زیر پایش ترکانده بودند یک دفعه از جا پرید و فریاد کشید: «جان به جانتان کنند هنوز دیوانه اید. حداقل اینقدر عقلتان نمی رسد که حرفتان را با هم یکی کنید.» پیر گفت: «یعنی می گویید دروغ بگوییم؟» شیر گفت: «چکار کنیم این از طبع متلون تیر است که به هر کداممان یک چیز را می گوید». رئیس گفت: «آخر هدف اش از این کار چیست؟» پیر پاسخ داد: «اگر ما بگوییم تیر به هردومان یک چیز را گفته، آن وقت ما را آزاد می کنید؟» رئیس که منتظر همین بهانه بود تا بدین وسیله از شر آنها راحت شود پاسخ داد: «فی الفور هر دوتان را آزاد می کنم». شیر در حالی که لبخند می زد گفت: «حالا فهمیدی تیر چرا این کار را می کند؟ حداقل تیر که دیگر عقلش خوب کار می کند. طفلک نمی خواد کاری کند که تنها بماند».

چنین بود که هنوز که هنوز است پس از گذشت قرنها این سه یار قدیمی مانند سه تفنگدار در قلعه دارالمجانین محبوس اند. نقش دارتانیان را هم برای آنان رئیس پیشین بیمارستان که حالا به جمع بیماران پیوسته ایفا می کند. سه تفنگدار داستان ما دیگر خیلی هم برایشان اهمیت ندارد که کسی آنها را سه نفر حساب می کند یا دو نفر. عشق آنها به هم برای معتقدات دیگران پشیزی قائل نیست. اعتقاد پولادین آنها فراتر از کلمات آنهاست که دیگر خز شده: «یکی برای همه. همه برای یکی»

قصه ما به سر رسید. غلاغه به خونش نرسید.