برف هایی بلور آجین از زمستان جم (JAM) به واسطه شاگردش ژیژک (ZIZEK)

برف هایی بلور آجین از زمستان جم (JAM) به واسطه شاگردش ژیژک (ZIZEK)

 

– هنوز هم فکر می کنم بیشترین آموخته هایم به سالها[یی که] در پاریس [بودم] بر می گردد، طوری که می توان گفت تحصیلات واقعی من همان بود. کاری ندارم که مردم در مورد ژک آلن میلر (JAM) چه فکر می کنند، به نظر من او بهترین آموزگار بود. او توانایی به راستی معجزه آسایی در شرح و تفسیر دارد: یک صفحه از لکان را می خوانید که هیچ از آن سر در نمی آورید، بعد با او حرف می زنید و نه تنها آن را می فهمید، بلکه به نظرتان کاملا واضح می آید، و با خودتان می گویید «خدای من، چطور مطلبی به این روشنی را نفهمیدم؟» بنابراین باید آشکارا بگویم که لکان من همان لکان میلر است. قبل از میلر واقعا چیزی از لکان نمی فهمیدم، و این برایم فرصت خیلی خوبی برای یادگیری بود.

– من کاملا با این حرف دلوز موافقم که یک فیلسوف حقیقی وقتی جمله ای مثل این می شنود که «بیایید در این باره بحث کنیم» واکنش اش این است که «بیایید هر چه سریعتر… فرار کنیم!» یک گفت و گو به من نشان دهید که واقعا ثمر بخش بوده باشد. هرگز پیدا نمی کنید! منظورم این است که البته نمونه هایی وجود دارد که فیلسوفی بر فیلسوف دیگر تاثیر گذاشته است، ولی همواره می توان اثبات کرد که این ها در حقیقت جیزی جز بدفهمی نبوده اند… ما فیلسوف ها دیوانه ایم: بصیرت واحدی داریم که دوباره و دوباره بیانش می کنیم.

– به عقیده من تنها راه برای اینکه صادق باشید و خودتان را در معرض انتقاد قرار دهید این است که به شکلی روشن و جزمی بگویید کجا هستید. باید خطر کنید و یک موضع داشته باشید.

– موضع لکان بسیار رادیکال و ریشه ای است. او نه به حوزه هرمنوتیک تعلق دارد، نه به حوزه نظریه انتقادی متعارف و مکتب فرانکفورت، و نه به حوزه واسازی. او کاملا بیرون از این مختصات قرار دارد.

– تقدیر آدمیان ایجاب می کند پرسش هایی از خود بپرسند که توان پاسخ به آنها را ندارند.

– انسان بودن به معنی توانایی در متفاوت کردن خود به شیوه ای خاص است: زیستن تفاوتی خاص. ریشه ای بودن رویکرد لکان در اینجا پیداست.

– خشونت را باید خشونت به خود انگاشت، در حکم شکل دهی دوباره خشن خود جوهر هستی سوژه – درس باشگاه مشت زنی [دیوید فینچر] این است.

 

نقل قول های فوق از کتاب (گشودن فضای فلسفه – گفت و گوهایی با اسلاوی ژیژک/ گلین دالی/ ترجمه مجتبا گل محمدی/ نشر گام نو/ ۱۳۹۵) به امید روزی که کسانی که از ژیژک و لکان ترجمه می کنند یا در موسساتی مانند موسسه پرسش به عنوان صاحب نظر!! کلاس می گذارند آنقدر دانش خود را بالا ببرند که به جای نوشتن مقدمه های پر طمطراق و خودنما برای نادانان، کمی هم به فکر این باشند که به نقاب روشنفکری که بر چهره زده اند عمق ببخشند و دیگر حداقل هیستریک را عارف!!!! و closure را بستار!! (بر وزن دستار!) و نمی دانم چه را خود – آیین!!(مشابه خودارضا!) ترجمه نکنند. به امید آن روز در هزاره آینده و حتی به شکلی خوش بینانه و خود – آیین!! صده آینده!!

نامه سوم از شهر تورین

 

سلام فرزام

حالا که جواب من رو ندادی من از روش خودم استفاده می کنم که تا جوابمو – مخصوصا جواب سوالاتمو – ازت بگیرم. اولا که اون شعرم رو که تو خواب گفته بودم خطاب به اوریدیس کامل کردم. می خوای یک چند بیت دیگه اش رو بخونی؟ البته بایستی بقیه اش رو ازم بخوای تا برات بخونم. از حالا گفته باشم!:

کار ما در ترّ زلفت ز امن و آسایش گذشت

در ره جانان به نام دل ز جان باید گذشت

زمهریر مهر را آواز قعر جان خوش است

زین جهان پر زکین سودی نباشد جز گذشت

شهریار دل نشان از شهر جانان می گرفت

ناگهانش نقش شوقی از سویدایش گذشت…

بعدش هم در پاسخ به سرودن این شعر در موزه شهر تورین فکر می کنی کی رو دیدم؟ بعله! خود اوریدیس معشوق اورفه رو. البته منظورم محسمه اش هست. همون کسی که اورفه می خواست اون رو از جهان زیرین هادس بیرون بیاره و موفق نشد. ولی من با گفتن شعر براش موفق شدم. چون دیدن اوریدیس اونقدر ضربه شدیدی بود که شب خواب دیدم رفتم دوباره پیشش و اون هم داره برام قصه تعریف می کنه. چه قصه ای؟ باور نمی کنی همون داستان شهر مردگان که تو نوشته بودی، ولی در قالب و فرمی جدید. اسم این داستان رو – که بعد از بیدار شدن با جزئیات بیشتر نوشتم – «دارالاموات» گذاشتم تا از داستان تو متمایز بشه. بیا بخون ببین چطوره (نگی تمش رو از تو گرفتما، همونجور که گفتم اوریدیس واسم تعریف کرده):

«یکی بود یکی نبود. شهری بود که همه ساکنانش سالها بود که مرده بودند، و از آنجا که سالها بود گذر هیچ دیارالبشر زنده ای به آن شهر نیفتاده بود، مردمان نشانه های حیات را از یاد برده بودند. حاکم شهر چنین حکم کرده بود که افکار تمامی ساکنین شهر بایستی هر روز در دفاتر بزرگ دفترخانه مرکزی ثبت شود. در واقع دفترخانه تنها اداره ای بود که باز بود – آن هم ۲۴ ساعته. تمام افراد شهر هر روز و شب در صف های طویل جلوی آن صف می کشیدند و در انتظار نوبت بودند، حتی غذای خود را هم در صف می خوردند. اما قوانین حاکم چنین حکم می کردند که آن بخت برگشته ای که لازم است برای قضای حاجت از صف خارج شود، بایستی به ته صف برگردد. فیلسوف شهر عقیده داشت فعالیت روده ها و کلیه ها بزرگترین برهان بر زنده بودن افراد شهر است (و می گفت سالم بودن «کلیه» یعنی سلامت «کلیه» اعضای حیاتی)، چرا که گاهی در دفترخانه فکرهای بوداری ثبت می شد، و عده ای در افکار شرم آور خود یاد آن روزهایی را می کردند که هنوز در شهر اندک زندگانی زندگی می کردند، و این شک شنیع و زشت مطرح می شد که نکند – زبانشان لال – همگان مرده باشند؟ چون برخی به خاطر می آوردند که زمانی شهر ۵۰۰۰ سکنه داشت، و اکنون بیشتر از ۱۰۰ نفر باقی نمانده بود. اولش فقط یک ساختمان چند طبقه ریخته بود، بعد هم کم کم ساختمانهای دیگر، طوری که از بالا که نگاه می کردی، شهر تا حد زیادی کچل شده بود. این ها نشان می داد که یک جای کار می لنگد. اما کجا؟ فیلسوف پاسخ می داد هیچ کمبود و اشکالی در کار نیست، و نه هیچ لنگشی. تازه خیلی هم کارمان درست است. اینجا فقط یک لنگش داریم، آن هم لنگش دفتردار اعظم است (او پایش را در جنگی که ریش سفیدان شهر هم فقط در داستانها شنیده بودند از دست داده بود). این موضوع شکهایی در دل همه افکنده بود، که چطور دفتردار یحتمل پیش از تولد خود پایش را در جنگ از دست داده است؟ فیلسوف هم که پاسخ همه سوالات را داشت (و هرکدام را هم که نداشت از حاکم می پرسید) لبخند می زد، بادی به غبغب می انداخت و می گفت: شما ممکن است یادتان نیاید، ولی آن دوره قشنگ در ذهن ما حک شده، و شکی در وجودش نداریم.»

«روزی پیری زنده دل از آن شهر عبور می کرد و مستقیم سراغ خانه فیلسوف را گرفت. فیلسوف که از ورود بی مقدمه پیر به شهری که سالها به این معروف بود که کسی به آن سر نزده متعجب شده بود از او پرسید: من شما را می شناسم؟ چطور وارد شدی؟ پیر پاسخ داد لازم نیست مرا بشناسی. من هم تنها از زمانی که لازم شد برای ستاندن جان تو به اینجا بیایم تو را می شناسم. فیلسوف پرسید: یعنی شما…. پیر پاسخ داد: بله. ملک الموت.»

«عرق سردی بر پیشانی فیلسوف نشست. پیر ادامه داد: اما کار من در این شهر از همه جا راحت تر است، چون همگان پیش از این مرده اند. فیلسوف دم مرگ هم از استدلال کردن دست بر نمی داشت. بارها بالا و پایین رفت  وسعی کرد توضیح بدهد که به تازگی فشار کاری باعث شده بر تعداد دفعات قضای حاجتش افزوده شود و این را برهانی قوی بر زنده بودن خود می گرفت، و با کلافگی از پیر می پرسید همه افراد شهر این استدلال مرا قبول کرده اند. تو چطور نمی پذیری؟ یعنی می خواهی بنای ناسازگاری با «خرد جمعی» را بگذاری؟ ساز ناکوکت را را بردار و از اینجا برو و بی خود آرامش و زندگی «صف مندانه» و با شکوه ما را برهم مزن.»

«پیر اما گوشش بدهکار این حرفها نبود. یک دفعه در چشمان فیلسوف خیره شد و گفت: می دانی که چرا مدتهاست که مرده ای؟ فیلسوف دهانش باز مانده بود. پیر ادامه داد: همه چیز زیر سر آن دفترخانه کذایی است. شما افکار مردم را از آنها می گیرید، و در ازایش چه می دهید؟ یک غذای بخور و نمیر؟ افکار خون روح است، و هیچ روحی بی خون زنده نمی ماند، حالا این خون، خون افکار شقاوت بار باشد یا نباشد در بدو امر فرقی نمی کند. خون گرچه نجس است، اما برای زنده بودن لازم است. افراد به اندازه افکار سعادت بارشان سعادت… پیر از صحبت باز ماند چون متوجه شد مدتی است فیلسوف پلک نمی زند. دستش را جلوی چشمان او حرکت داد، و یک دفعه دو دستی بر سر خود کوبید و گفت: من را بگو فکر کردم دهانش از تعجب باز مانده! این را که گفت دمرو فیلسوف را داخل توبره اش انداخت و راهی شد. هیچ کس متوحه نشد که سکنه شهر ۹۹ نفر شده. فیلسوف آنقدر حرف تکراری زده بود که کسی متوجه غیبت او نشد. صف های طویل جلوی دفترخانه و صد البته – گلاب به روتون – پشت در آبریزگاه ها همچنان ادامه یافت، و حاکم شهر در غیاب فیلسوف هر روز حکمی جدید صادر می کرد، که با حکم روز پیش کوچکترین تفاوتی نداشت. چون دیگر فیلسوفی نبود تا کلمه «جدید» را برای همه معنا کند، و چیزی نگدشت که همه معنی این کلمه را از یاد بردند. از آنجا که زمان دیگر «جدید» نمی شد، ساعتها در شهر متوقف شدند، اما کاهش نفوس همچنان ادامه یافت. این طوری بود که واژه ها یک به یک مردند، به جز یک واژه. واژه «قدیم»، که مردمان مجبور بودند با تغییر لحن و انواع پیچ و تاب دادنها به بدن آن را برای معانی گوناگون بکار ببرند، و چون در اکثر موارد موفق نمی شدند، بخش اعظم معانی نیز مرد.»

 

خب می بینی که اقامت در تورین، هم صحبتی با کالوینو، و مهمتر از همه الهام اوریدیس و پاسخی که به شعرم داد یک داستان برام کاسبی کرد. خیلی دوست دارم نظرت رو در موردش بدونم. پس زودتر برام بنویس. منتظرم

زیاده قربانت

ب. ب

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

 

۱- پلاسکو سال ۴۱ متولد شده بود. پلاسکو در چهار راه استانبول و در فاصله کوتاهی از میدان توپخانه بود. پلاسکو هرگز ۵۵ سالگی اش را ندید. پلاسکو را نپاییدند. پلاسکو افتاد.

۲- سال ۴۱ متولد شد، در بحبوحه جنگ جهانی دوم. تا سال ۸۱ نضچ گرفت، و در تنهایی و طرد از محافل رسمی، و در کنار شاگردانی مبرز، بالید و شکوفه داد. نام درختی که پرورش داد «حیرت» بود، سرآغاز دانش (به قول فروید، که به او ارادتی تام داشت). از سال ۸۱ تا ۳۵ سال بعد شاگردان از آن درخت لطیفی که او پرورش داده بود مراقبت کردند، طوری که دیگر آن درخت را بیم افتادن نبود. نام او ژک لکان بود، که از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۸۱ درخت افتاده روانکاوی را دوباره بر افراشت، و به آن تولدی دوباره داد.

۳-کاخهای بلند عمل و اندیشه چون صدایی هستند که هرچه از تولدشان می گذرد صفیرشان بلندتر و بلندتر می شود. دیگر هیچ توپخانه ای نمی تواند صدایشان را خاموش کند. گاهی این کاخها را تنها می توان در نسل های بعدی دید. صدای این کاخها ممکن است سالها و قرنها با سکوت آمیخته باشد. کومه های روستایی به آسمان رفته، اما در بدو تولد صداهایی بس بلند و کرکننده هستند، به بلندی خود فخر نیر می کنند، اما با گذشت سالیان، هر چه از تولدشان می گذرد، ساکت تر می شوند، و چون پیری لال و در هم شکسته از این جهان کوچ می کنند. جهان از آن سکوت های کر کننده زیاد دیده است، و همینطور از این صداهای توپخانه… آیا صدایی بلندتر از سکوت سیاوش آنگاه که سرش را در تشت می نهادند، یا سکوت حسین در دشت کربلا هست؟ روز عاشورا از خانه بیرون آیید تا هیمنه و هیبت سکوت سیاوش و حسین را به عینه پس از قرنها شاهد باشید.

۴-«این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد، همچون سخن های دیگر نباشد. شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهر تر باشد. چنان که شب عمر انبیا بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن». شمس تبریزی چنین گوید.

۵- گاهی کسی کمر به نابودی کاخهای بلند و اندیشه می بندد. در برابر این کاخها می ایستد و مرتب توپ در می کند. غافل از اینکه کاخهای اندیشه با توپ خراب نمی شوند، و از باد و باران گزند نمی یابند. البته این عمل برای کسب شهرت کاربردی تام دارد: «طرف را دیدی جلوی کاخ توپ در می کرد؟!». «اما آن کس که بر سر اسب، در آخور اسبان مانده و در صف شاهان و امیران بقا مقام ندارد» را به شاهان بقا چه کار؟ زیر سوال بردن اشخاص هیچ ایرادی ندارد، و بلکه شاید برای جلوگیری از بت شدن افراد لازم باشد، همچنان که در مغرب زمین که تفکر نقادانه به قلل عظیمی رسیده، چنین می کنند. چه باک از اینکه در مورد شکسپیر بگویند که نمایشنامه هایش را احتمالا کس دیگری نوشته چون کریستوفر مارلو یا ادوارد دو ور، که شایسته تر بوده؟ (ایده ای که فروید هم به آن دلبستگی داشت). اما آیا دیده اید که کسی پس از ۴۰۰ سال از بوجود آمدن کاخ بلند نمایشنامه های شکسپیر بخواهد کلام او را لگد کوب کند، یا بگوید بی ارزش است؟ البته از سر شهرت چنین کاری بعید نیست، اما تنها گواهی دادن از محتویات کم ارزش کاسه سر خویش است، و اهمیت دیگری ندارد. راجع به شخص فردوسی و حافظ و مولانا و شمس و پورسینا هر چه دل تنگتان می خواهد بگویید، ولی عرصه سخن دیگر جایی نیست که بتوانید در آن هر چه بر دل پردردتان می نشیند به زبان آورید. یک روز می بینیم که شاملو در مورد سخن فردوسی سخن سرایی و بلکه داستان سرایی می کند، و روزی دیگر مصطفی ملکیان در مورد سخن حافظ. حتی کار به جعل روایت هم می رسد، مانند اینکه بگویند شاه شجاع ممدوح حافظ در ملاء عام با مادرش همبستر می شده! که صدای توپ هر چه بلند تر بهتر! اولا بایستی پرسید که چطور شد که شما از بین آن همه جواهر و برلیان که حافظ بر تارک ادبیات جهان نشانده، توجهتان به ابیاتی جلب شد که به احتمال زیاد، شاعر بعدها چون اضافه ای به غزل لطیف خود چسبانده؟ اما این تمام مطلب نیست. مطلب اساسی و بنیادی این است که برای اینکه چنان سخنی داشته باشی، و سخن را به چنان جایگاهی رسانده باشی، بایستی از آخور اسبان بیرون آمده باشی، از غرایزت زده باشی تا سخن ات جلای در و گوهر به خود بگیرد:

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت       بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

همین که عضله ای را به اختیار (آن طور که توهم آن را دارید!) بین فک بالایی و فک پایین خود تکان می دهید کافیست تا خود را صاحب سخن بدانید؟!

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد       که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

بهتر است بجای سخن سرایی در مورد یک صاحب سخن، اول از همه به این پرسش پاسخ دهیم که «این سخن از کجا آمده است؟» (و البته سعی هم نکنیم با خزعبلات کورکننده روانشناسی مانند ضریب هوشی! به این پرسش پاسخ دهیم). بهتر نیست اگر چنان سخنی نداریم، یا اصولا حرف حسابی برای گفتن نداریم، اول از همه از آخور اسبان بیرون بیاییم، و بعد عضله اضافه و بی رمق دهان خود را تکان دهیم؟! شاید آن زمان بفهمیم که چنین سخن هایی، پاره هایی از جان هستند، که بایستی با دشنه از جان برید و بر کاغذ نشاند. شاید آن زمان قدر این گهرها را بیشتر بدانیم، وقتی خونی که بر کاغذ ریخته را به عینه ببینیم. و البته از یاد هم نبریم که هر چیزی را بایستی با معیار خودش سنجید. معیار سنجیدن الماس، قیراط است، آن وقت معیار سنجش سخن، کیلو باشد؟ کیلو برای سنجیدن وزن علوفه است، یا حداکثر دیگر هندوانه، برای کنار تخت های شهوت.

قافیه سنجان که سخن بر کشند        گنج دو عالم به سخن در کشند

هر رطبی که سر این خوان بود           آن نه رطب، پاره ای از جان بود

نامه دوم از شهر تورین

 

دکتر جان

سلام. امیدوارم حالت خوب باشد. چه خبره؟ منو مثکه می خواستی ترور کنی. چی شده حالا؟ تا الان با همچین لحنی بام حرف نزده بودی.  البته نامه ات خیلی عجیب بود. باور کن اگر یک جاهایی را چینی می نوشتی بیشتر شاید دستگیرم می شد که چی می خوای بگی. این کلمه ها یعنی چی؟ ترامپ و ترامپی چی ان؟ صدای زمین خوردنه؟ (شنیدم می گن طرف تاراپی خورد زمین) صدای آلوچه خوردنه؟ صدای ناغافله؟ اصلا صداست یا کلمه درست و حسابیه؟ منو که یاد سیب زمینی می اندازه. از کالوینو هم پرسیدم. چیزی نمی دونست. ولی گفت شاید منظور دوستت آسمون غرمبه (دادادام تررارارامپ) باشه. خلاصه که هرچی عقلامون رو گذاشتیم رو هم که چیزی دستگیرمون نشد. البته یه راهنمایی کرده بودی: «تولد مجسمه ای به نام ترامپ». ببینم از کی مجسمه ها متولد می شن؟ یعنی از شکم مادرشون میان بیرون؟ نکنه مادر این مجسمه آژادی باشه؟ اون وقت از کجاش اومده بیرون و چه جوری گرفتنش؟ از زیر آب؟ به فکرم رسید که ممکنه منظورت به قدرت رسیدن چنین کسی باشه، ولی تا اونجا که تحقیق کردم کسی در آمریکا که قدرتی داشته باشه به این نام نیست. اسم رئیس جمهور آمریکا هم تئودور روزولت است که در سال ۱۹۰۱ رئیس جمهور شده.

بعدشم هی نوشتی فیسبوک، فیسبوک. فیسبوک دیگه چه صیغه ایه؟ زوکر برگ، نارسی سیسم، تریلر، مایکل چی چی… اینا چیه نوشتی؟ کالوینو که می گه دوستت سرکارت گذاشته، و احتمالا در نامه بعدی توضیح می ده. می گه خودشم سر نوشتن کتاب شهرهای بی نشان یه عالمه اسامی بی ربط گذاشته تا منتقدینش رو سرگرم کنه. دمت گرم دیگه. سرکارمون می ذاری؟ کار دیگه نداری بکنی؟ با اون وصفی که از صورتک نامه کردی، فکر نمی کنی اسم عورتک نامه براش مناسب تر باشه؟ البته فقط یه پیشنهاده. خود دانی.

یه مقدار سریع قضاوت کردی. من دیگه ننوشته بودم که اولگا کنیپر چقدر حالم رو گرفت و بهم گفت لازم نکرده تو اینجا باشی، من خودم از چخوف جونم مراقبت می کنم. بعدشم دستش رو گرفت و سوار قطار شدن و رفتن به سمت آسایشگاه مسلولین بادن ویلر در آلمان. راستش رو بخوای یه مقدار به خاطر بیماری و ضعف چخوف بد خلق شده بود، ولی نه انقدر که من ولش کنم. از دست تو فرار کردم اومدم پیش چخوف، بعد راحت ولش کنم؟ یه مقدار هم اوضاع روسیه نا آروم شده بود. مردم مرتب اعتراض می کردن. یه جاهایی هم حتی اعتصاب شده بود. همه اش یاد حرف تو می افتم که از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه حرف زده بودی. این جام جمتو بده یه دفعه مام یه حالی باهاش بکنیم. البته می دونم که جم تو همان ژک آلن میلره، یا به قول حافظ جونت:

ای که در کوی خرابات مقامی داری             جم وقت خودی ار دست به جامی داری

خلاصه تزار نیکلای دوم یه فکر بکر به ذهنش رسید: واسه اینکه مردم آروم بشن، و یه آبی خوشی از گلوی خاندان جلیله سلطنت پایین بره، یه یه بهانه ای یه جنگ تمام عیار با ژاپن راه انداخت. این جوری سر مردم رو گرم می کنن. حالا جریان اون انقلاب ۱۹۱۷ راست بود یا از خودت در آورده بودی؟

ابن سینا، سعدی و حافظ و خواجه نصیر رو می شناختم. منتهی کالوینو می گه کلمه ابن سینا درست نیست. کار همون عربای اماراتیه که خیلی دوست دارن بگن ابن سینا عرب بوده. درستش پورسیناست. حرف کالوینو رو گوش کن. آدم با کله ایه. ولی گاهی حوصله آدمو سر می بره. می دونی بعضی روزا ۱۲ ساعت مطالعه می کنه. غذام دیگه من باید بکنم دهنش. ولی یه چیز عجیبی که اینجا فهمیدم اینه که تقویم این ایتالیایی ها با تقویم روسا حدود هفتاد سال اختلاف داره. تو می دونی علتش چیه؟ من با قطار اومدم و حدود هشت روز تو راه بودم. چه جوری تقویم اینا ۱۹۷۵ رو نشون می ده؟ تازه فهمیدم که کالوینو عقیده داره رئیس جمهور امریکا الان جرالد فورده. من که همچین اسمی اصلا نشنیده بودم. تو شنیدی؟ تو شهر مردگان تاریخ چه سالی رو نشون می ده؟ اگه واقعا اونجا شهر مردگان باشه که تمام ساعتها دیگه از کار افتادن. یادمه وقتی رفتم پیش چخوف تازه سال ۱۳۹۵ شده بود. اگه هنوزم اونحا همین تاریخه که درست می گی: همه مرده ان و هیچ کسی هم خبر نداره.

راستی اینم بگم که کالوینو با تو در مورد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه هم عقیده اس. وقتی هم راجع به تزار صحبت کردم کمی چشاش از حدقه بیرون اومد و اخم کرد. منم جرات نکردم ادامه بدم. خلاصه هر جای دنیا که می رم می خورم به پست یه غیب گو. خدایا خودت ختم به خیر کن.

زیاده قربانت دکتر خشمگین

ب. ب

شهر مردگان، شهر هبوط

شهر مردگان، شهر هبوط

 

بهمن جان

خیلی از تو تعجب می کنم. تا موقعی که چخوف حال خوبی داشت و ازت پذیرایی می کرد پیشش موندی، و حالا که حالش بد شده، به هزار بهانه، که می  دانم یکی اش هم وجدانت را راضی نمی کند او را ترک می کنی؟ واقعا خود این کار نشان مرده بودن نیست؟ تو بهتر است برگردی به همین تهران. همین تهرانی که ۵۰ سال پیش اسمش در ترانه ها شهر بی ترحم بود، حالا ببین دیگر به چه چیزی تبدیل شده.  اینجا برای تو بهتر است تا تورین. آن حرفهای شبه روشنفکرانه ات را هم کنار بگذار. چخوف بیچاره رو توی اون وضع ول کردی، اون وقت نشستی فلسفه بافی می کنی؟ به نظر من ابلهانه ترین، مزورانه ترین و پست ترین کار در جهان، کشیدن زرورقی از کلمات براق روشنفکرانه، بر ججم بزرگی از خباثت و دنائته. می فهمی چی دارم می گم؟ همیشه فکر کن اون چیزهایی که خوندی رو چه استفاده ای داری ازش می کنی. به قول مولانا که خیلی زیبا گفته:

علم چون بر تن زند باری شود         علم چون بر دل زند یاری شود

تنها نتیجه علم یا هنری که بر تن می زند، سنگین تر شدن روح، مسکین تر شدن آن و فرو رفتن بیشترش در تعفن است:

زانکه از قرآن بسی گمره شدند        زان رسن قومی درون چه شدند

همین دیروز بود که اعلان تبلیغ کلاسهای مردک منحرفی را دیدم که از قضا روانپزشک و مسوول بخشی از کمیته رواندرمانی! انجمن روانپزشکی هم هست، و کلاسهای فیلم درمانی! و آموزش هم آغوشی از راه فیلم! و استفاده از فیلم در روانکاوی و تداعی آژاد برقرار کرده! کدام لبو فروشی را دیدی که برای فروش لبوهای گندیده اش مدرک تخصص لبولوژی را به جلوی چار چرخه اش بچسباند؟ در دنیای امروز شرف را بیشتر در طبقات پایین تر «فرهنگی» می توانی پیدا کنی. یارو یک تریلی عنوان را جلوی اسمش می گذارد، تا بتواند با مراجعین بیچاره و ساده دلش بنشیند و فیلم پورنو ببیند!! غافل از اینکه:

خر که بر وی نهند کمتر بار          به ره آسوده تر کند رفتار

فکر می کنی وقتی کسی که اخلاقیات را رعایت نمی کند، به من مراجعه می کند و راست راست توی چشمم خیره می شود، و از خیانت ها و خباثت هایش می گوید، و به آن اسم پرطمطراقی چون «عشق آزاد!» و «حسد و کینه و زقابت موفق!» می دهد من هم خیلی راحت چهار تا دارو برایش تجویز می کنم یا برایش جلسات روانکاوی می گذارم تا برود و راحت بخوابد، و به گند کاری هایش با توان بیشتر ادامه بدهد؟ اصلا این علم روانپزشکی برای این به وجود آمده تا خواب جانیان و خائنان مختل نشود؟ اگر علم این است، که لعنت بر این علم، که در ساختن دنیای ترامپی امروز نقش زیادی داشته. نخیر جانم. برای اینکه صیانت این علم رعایت شود، برای احترام به علم هم که شده، به آنها می گویم : «من برای اینکه به کسی خدمت کنم، بایستی حداقلی از رشد اخلاقی داشته باشد». حالا کسی هم برگردد بگوید: « ای بابا این حرفا دیگه قدیمی شده. در دنیای امروز می تونی زندگی پر از سیاهی و تعفن داشته باشی، و اصل اینه که صورتک نامه (فیسبوک) قشنگی داشته باشی، اگه تو صورتک نامه سفت به همسرت چسبیدی، دیگه کسی شک نمی کنه که در خفا داری چی کار باهاش می کنی!» خب بگوید! اگر قضاوت همه مردم دنیا این شکلی است، که وای بر آن دنیا. البته دنیای مردگان چنین قضاوت کنندگانی هم دارد، چون هیچ کسی نباید شک کند که همگان مرده اند. مهمترین اصل این است: «کسی بو نبرد». و فیسبوکهای این چنینی پرچم دنیای مردگان و علم و کتل ارواح مسکین هستند، و در این میان، برخی از روانپزشکان امروز، رفتگران پس مانده های بعد واقع اند، چون هر صورتک نامه و هر پرچم تظاهری، پس مانده هایی دارد. فکر می کنی علاقه ای دارم رقص و بزک مردگان را ببینم؟ آن هم وقتی نمونه های بهترش مثل آهنگ تریلر مایکل جکسون هست؟ همان تو ببین برایت بهتر است:

یکی پرسید اشتر را که هی          از کجا می آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو             گفت خود پیداست در زانوی تو

البته این به آن معنی نیست که همه چنین استفاده ای از صورتک نامه می کنند، ولی رویکرد غالب امروزین این است. آن عشاق تریلر مایکل جکسون، که در آینه آن کلیپ فوق العاده خودشان را می دیدند، اکنون با تشکیل صورتک نامه ها، خودشان دست بالا زده اند و کلیپی هم ارز کلیپ تریلر ساخته اند. بالاخره یک زوکربرگی – خالق فیسبوک – باید باشد که با ویژگیهای اوتیستیک اش، به تولد مجسمه ای مظهر نارسی سیسم به نام ترامپ در آمریکا و به تولد مجسمه های مرده رقابت و حسد در تمام دنیا کمک کند. وای از روزگاری که ذهنیت سازانش امثال زوکربرگ باشند، نه کسانی چون ابن سینا و خواجه نصیر و سعدی و مولانا و حافظ. خواجه نصیری که در اخلاق ناصری اش دنیا را به شمدی کوتاه تشبیه می کند که اگر بخواهی با آن سرت را بپوشانی، پایت بیرون می ماند، و اگر بخواهی پایت را بپوشانی، سرت بیرون می ماند. احوال این دنیا این است؛ یا به قول حافظ:

بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد               زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

خب معلوم است که این جهان با این مقتدایانی که دارد سر از ناکجاآباد در می آورد. راه نجات صداقت، قناعت و فروتنی است در این بحر آشفته، نه آن فریبکاری و تظاهر و رقابت و گردن کشی که ابلهان جهان که بتهای نوین آن هستند تبلیغ می کنند. تبلیغی که برای موفقیت بایستی بخش مهمی از واقعیات را قلب کرد. سعدی چه زیبا گفته:

بنی آدم سرشت از خاک دارد         اگر خاکی نباشد آدمی نیست

برای من هم «مودت اهل صفا» بس، نه آنان که «از پست عیب گیرند و در پیشت پیش میرند»؛ نه آن جماعتی که:

در برابر چو گوسفند سلیم          در قفا چو گرگ مردمخوار

در ضمن اصلا لازم هم نیست تو بدونی که اون جمله ای که گفتی مال کیه. می خوای به کی پزش رو بدی؟

همین

ف. پ

نامه ای از شهر تورین

نامه ای از شهر تورین

 

سلام فرزام

امیدوارم حالت خوب باشه و ایام به کام. بابت دعوتی که ازم کردی خیلی ممنونم ولی راستش رو بخوای حال و روز درست و حسابی ندارم، و دلیل مهمی هم دارم برای نیومدن به تهران، که آخر نامه بهش می رسم. یک مقدار بیماری سل چخوف که محصول سفرش به جزیره ساخالین بود عود کرده بود – حالا بعدا در مورد سفرمون به جزیره ساخالین که یواشکی برگزار کردیم برات می نویسم! – و اولگا هم اومده بود مراقبش باشه، منم تحمل این رو نداشتم که هر روز ببینم داره آب می شه، اینه که گذاشتم و اومدم تورین ایتالیا، شهری که نیچه در آن دیوانه شد، و شهری که کالوینو در اون زندگی و کار می کنه، و دیوانه بازیهای ادبی اش رو در آن جا خلق می کنه. می بینی که این شهر پیوندی عمیق با جنون داره، و به همین جهت با حال و روز من بیشتر جور در میاد.

راستش رو بخوای قدری از چخوف ناراحت هم بودم، چون می دیدم اون چخوفی که بالاترین ارزش یک آدم رو فروتنی می دونست چطور از صبح تا شب از آثاری که خلق کرده دم می زنه، و هر روز از تصویر مرد فروتنی که فرومایگی رو با آثارش به شدت پس زده بود فاصله می گیره. (دکتر! سل مغزی هم داریم؟) البته این جدا شدن هم سخت بود، و هم باقیمانده ای داشت: احساس گناه، از ترک کردن چخوف در اون وضعیت نزار، که حتی طنز روان و روح بخش کالوینو هم نمی تونه من کمی از حال خودم غافل کنه. به هر حال در حالت عادی، این کالوینو موجود فوق العاده ایه، که نمی گذاره آدم بفهمه زمان چطور می گذره. همون احساس نزدیکی که اون اوایل با چخوف داشتم، با کالوینو هم هست، و حتی بیشتر، چون تو ما ایرانیا یک جور احساس یگانگی با روح فاشیسم زده ایتالیایی هست، روحی که سنگینترین فشارها رو با طنزی جان بخش قابل تحمل می کنه، که این احساس رو با چخوف نداشتم. تقریبا هر جمله ای که کالوینو می گه درش کنایه و طنز هست. مثلا برام توضیح داد که پیش از اینکه بیاد تورین، در منطقه لیگوریا زندگی می کرده، منطقه ای که آنقدر از نظر ادبی فقیر بوده هر کسی می خواسته اونجا به نوشتن بپردازه می بایست – خوشبختانه – راه و رسم خودش رو کشف کنه. (می بینی که تو همین جمله به کل نویسندگان عالم که می رن در جمع نویسنده ها قرار می گیرن تا چیزکی رو از رو دست همدیگه بنویسن داره تیکه می اندازه!)

کالوینو می گه علت اینکه تورین رو انتخاب کرده اینه که برعکس منطقه خودش از رمانتیک بازی درش خبری نیست، و اینحا بایستی بیش از همه روی کار خودش تکیه کنه، و در ضمن طنز و کنایه هم به وفور وجود داره. کالوینو می گه تورین شهر ایدآلشه واسه نوشتن. تورین جایی یه که زمان حال اونقدر خفه کننده نیست که واسه نویسنده فضا یا سکوتی باقی نگذاره. اون می گه تورین قدرت و شهامت، وحدت و یکپارچگی، و استیل و سبک می ده. تورین مشوق منطق هست، و از طربق منطق راهی به سمت جنون باز می کنه. (می بینی که هر جا می رم گیر یه دیوونه می افتم!) در ضمن تورین علاوه بر مناظر فوق العاده درختان و تپه ها و رویش و سرسبزی، یک تاریخچه طولانی از مبارزات ضد فاشیستی روشنفکر ها رو هم داره که جذاب ترش می کنه. البته تاریخچه یک شهر برای اینکه زنده باشه کافی نیست، ولی کالوینو معتقده که این شهر مثل آتش زیر خاکستر زنده است. هیچ چی هولناک تر از شهر مرده ها نیست، چون مرگ که حقه و برای همه اتفاق می افته. اون چیزی که خیلی وحشتناکه اینه که مرده باشی، و فکر کنی هنوز زنده ای. و همونطور که می دونی این موضوع تنها در شهر مرده ها اتفاق می افته. آیا شهری که عده ای از مردمش از فرط فقر و نداری و سوز سرما، گور ها رو برای زندگی انتخاب کنن، یک شهر مرده نیست؟ شهری که مردمان دغدغه رنج همنوعانشون رو نداشته باشن، مدتهاست که زیر خروارها خاک مرده، و خبرهای این چنینی تنها به ساکنان این شهر یادآوری می کنه که از مرگشون چه مدت زمانی داره می گذره. تو متنی که در مورد جم نوشته بودی از منیت گفته بودی. نمی دونم چرا یاد این جمله ات افتادم که از قول کسی می گفتی «منیت، درخت لعنته». منیت، و غفلت از همنوع. راستی کی این حرفو زده بود؟

به امید دیدار در شهر زندگان

ب. ب

گلهایی از بهارستان جم (JAM) به پیشواز سال ۲۰۱۷

 

شهرستان جم در منتهی الیه شرقی استان بوشهر محله ای خوش آب و هوا دارد به نام بهارستان. این نگین استانی است که دیر زمانی پیش به دست رادمردانی چون رئیسعلی دلواری و محمدرضا کازرونی مقارن با وقوع جنگ جهانی اول، پوزه روباهی پیر به نام انگلستان را که چشم ناپاکش را به خاک این سرزمین و جان ساکنانش دوخته بود به خاک مالید، گرچه این روباه با راه انداختن قحطی جان میلیونها انسان بی گناه را گرفت. بهارستان اکنون رستنگاه گل هایی است که دسته ای از آنها را برایتان خوشه چین کرده ایم، خاتمی از جم ( آخر ای خاتم جمشید همایون آثار    گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود):

– ما به پیش فرضهایمان خوراک می دهیم، و آنها ما را حفظ می کنند.

– شهر دیگر وجود ندارد. بازار (مارکت) وجود دارد، که در نقطه مقابل شهر است. وقتی کسی می گوید قوانین بازار، ما به اجتماعی ارجاع می دهیم که دیگر توسط یک ایدآل نظم داده نمی شود، اجتماعی که فرم یک شهر را دیگر ندارد؛ یک جامعه مرکز زدایی شده، بدون مرکز…

– پدر مرده این فایده را دارد که شما را راحت می گذارد. علاوه بر آن، آن به مردم اجازه می دهد تا تمام فضایل را [چون] لباسی بر تن او کنند. خوشبختانه برای لکان چنین چیزی اتفاق نیفتاد، اما با فروید چنین اتفاقی افتاد… خوشبختانه لکان دقت کرد تا چند تا از گناهانش را به رخ همه بکشد، طوری که مطمئن بشود چنین چیزی برایش اتفاق نمی افتد، آنطور که برای فروید اتفاق افتاده بود.

– سخن یک گنج است نه یک زندان. گتو [محله یهودی ها] فانتاسم است.

– وقتی با نویسنده ای مثل فروید و لکان مواجه هستیم، توجه به سیر فکر و معماری کلی آن ضروری است. معماری برای اینکه هر جمله ارزش خود اش را پیدا کند اساسی است.

– ریشه و بنیاد هر دانشی اعتقاد است… شما به اصول بدیهی نیاز دارید و از آن نقطه است که استنتاج می کنید.

– جامعه سلامت و امنیت می بخشد به بهای فلاکت زده بودن. سلامت یعنی تن شما سخن نمی گوید و اشتیاق [بر اساس دید جامعه] یک بیماری است.

– روح روشنگری یک روح سرگردان است که همیشه انکار می کند، و همیشه راهنمایی نیز می کند. آن روح می لغزد، جایگزین می کند و خود را از هر باوری خلاص می کند. آن روح تنها خرافه، پیشداوری و خطا در باور می بیند. ذهن روشنگری به معنای واقعی کلمه هیچ دلبستگی تشکیل نمی دهد…. روانکاوی بیشتر در سویه جوردانو برونو قرار دارد: افکار شما سگهای شما هستند، نه فاحشه های شما. آنها شما را می بلعند.

 

خب جم را شناختید؟ بله جک [ژک] آلن میلر (JAM). مطالب فوق از PN های شماره ۲۴ و ۳۰ گرفته شده بود. یک خوراک فکری برای کل سال ۲۰۱۷ برای آنان که می خواهند زندگی خود را صرف طباع تام خود کنند، نه اباطیل روزمره و اپیدمیک و مد روز، یا بدتر از آن، «منیت».

نامه ای از تهران در غبار

 

بهمن جان سلام

امیدوارم حال تو و چخوف عزیزت خوب باشد. خوب آنجا کنار چخوف کز کرده ای ها. دیگر یادی هم از شهر و دیار خود نمی کنی. من کسالت مختصری داشتم، ولی به حمدالله حالم بهتر است. در ضمن از حافظ دانی چخوف هم اصلا تعجب نکردم. می دانی بزرگترین نویسنده اروپا یعنی گوته، که فاوست او پر است از اسرار روح و روان و جادوی احضار روح، در مورد حافظ چه گفته است؟ خودت قضاوت کن:

«اگر کلمات عروس و روح و روان داماد اند

تنها واقفان به این حقیقت، عشاق حافظ اند»

می بینی که حق مطلب را در مورد حافظ ادا کرده. این است که این سرزمین که تو فعلا ترکش کردی مهد سخن و سخن دانی است. نظامی که در کنار آن قلل بزرگ خیلی به چشم نمی آید، و اگر مال هر سرزمین دیگری بود بسی عظیم و شکوهمند به نظر می آمد، ببین در مورد قدر سخن چه گفته:

جنبش اول که علم برگرفت     حرف نخستین ز سخن در گرفت

پرده خلوت چو برانداختند        جلوه اول به سخن ساختند

چون قلم آمد شدن آغاز کرد    چشم جهان را به سخن باز کرد

ما که نظر بر سخن افکنده ایم    مرده اوییم و بدو زنده ایم

سیم سخن زن که درم خاک اوست    زر چه سگست؟ آهوی فتراک اوست

صدر نشین تر ز سخن نیست کس     دولت این ملک سخن راست بس

هر چه نه دل بی خبرست از سخن     شرح سخن بیشتر است از سخن

تا سخنست از سخن آوازه باد        نام نظامی به سخن تازه باد

زیاده سخنی دیگر ندارم. هر چه خواسته ام بگویم ریخته ام در چاپ دوم گمشده در آینه. در آنجا به این نتیجه رسیدم که انسان یک غیاب است؛ غیاب روح، یا غیاب جسم. این مفهوم پاسخ بسیاری از معضلات قدیمی و فلسفی است: اینکه چرا انسان انقدر دیریاب است – برخلاف دیو و دد -، اینکه چرا مهمترین برزخ ها و تنگناهایی که روح بایستی از آنها عبور کند – مانند تنگنای ورود به نوروز، یا تنگنای مرد و زن شدن – نه بر اساس حضور، که بر اساس غیاب شکل می گیرند، و … بدجور این کتاب شیره جانم را کشیده. همین. نفسم در سینه ام ماند و قلم بر کاغذ (یا بهتر است بگویم انگشت بر کیبرد مانده ام!)

زودتر برگرد.

ف. پ

مبارک است! به عصر ترامپ خوش آمدید!!! – «هنگامی که…» ترامپ وارد می شود… یا دهه ی پشک خر

مبارک است! به عصر ترامپ خوش آمدید!!! – «هنگامی که…» ترامپ وارد می شود… یا دهه ی پشک خر

 

رزا لوکزامبورگ: بشریت دو راه بیشتر پیش رو ندارد: سوسیالیزم، یا توحش.

لحظه ای چشمانمان را ببندیم و فکر کنیم که سالها پیش – مثلا در دهه شصت – یک منجم باشی برای سال ۹۵ چنین پیش بینی می کرد:

– روزگاری خواهد آمد که سردمداران صلح درونی (مانند راهب های بودایی) نه تنها برای صلح جهانی خودسوزی نمی کنند، بلکه برای اثبات هجو بودن چنین هدفی  به نسل کشی می پردازند (میانمار کنونی)

– زمانی خواهد آمد که بدترین بی ادبی و بی حرمتی را نه در چاله میدان تهران، یا در یکی از زندانهای بی در و پیکری که تحت نظر سازمان زندانها نیستند، بلکه در سالنی پرطمطراق در بالای این شهر آن هم به اسم هنری لطیف به نام «تئاتر» شاهد خواهید بود، و برای اینکه از لطف و مرحمت بی شائبه توهین کنندگان برخوردار شوید بایستی پول هم بپردازید! و اگر چنین رفتاری را بر نتابید، شما را به سالن نمایش راه نمی دهند و  به شما می گویند «شما توهین کردن را تحمل نکردید و هزینه آن را هم پرداختید!!!» به عبارت دیگر، جماعت گول و نادانی به وجود خواهد آمد که با خود چنین فرض می کند که اگر کسی نمی خواهد به او توهین شود بایستی برای آن باج بدهد، چون مورد بی حرمتی قرار گرفتن حق مسلم هر کسی است!!! و گولتر و نادان تر البته کسانی خواهند بود که برای اینکه از نمایشی که برای آن پول پرداخت کرده اند محروم نشوند هرگونه بی حرمتی را تحمل می کنتد! (اگر باورتان نمی شود نمایش «هنگامی که…»(۱) اثر فخیم آقای پورآذری را ببینید!) یعنی زمانه طوری شده که سادو مازوخیسم (آزاردهی و پذیرش آزار کلامی ) آن چنان همه گیر است که اگر کسی نخواهد جزو جماعت آزارگر و آزارده  قرار بگیرد بایستی لاجرم باج بدهد. (البته تاسف عظیم من نه از بابت فردیست به نام پورآذری – که از قبل از نزدیک با رفتارهایش در لفافه و با نقاب تئاتر آشنا بودم – بلکه این است که برای این نمایش از کسانی استفاده کرده که آمده اند تا در بنیاد اول از همه درس حرمت قائل شدن برای خود و دیگری، تحقیر نکردن و تحقیر نشدن را یاد بگیرند!) بالاخره حدود هفتاد سال آزگار است که از مرگ کامو می گذرد، حق هم همین است که کلمات او و فضای ذهنی او کلا به فراموشی سپرده شده باشد، مثلا آنجا که هنگام دریافت جایزه نوبل می گوید: «هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرت طلبی است. وظیفه هنر، درک کردن است. هیچ اثر نبوغ آمیزی بر کینه و تحقیر استوار نیست. هنرمند یک سرباز بشریت است و نه فرمانده.»

– زمانی خواهد رسید که سینما فرمول ساده ای پیدا خواهد کرد: کمی پزخاشگری و عربده کشی، با چاشنی خیانت و روابط پنهانی، و خرده ای لودگی، در پرتو جلوه های ویژه! اگر سه بعدی هم باشد دیگر نور علی نور است! کلام کم کم از سینما برچیده می شود، و به مدد جلوه های کامپیوتری فیلم و انیمیشن صامت به هم نزدیک می شوند! پرفروشترین فیلم می شود هجویه ای بر هنر سینما: مکس دیوانه!!

– زمانی خواهد رسید که بدون خرده ای شرم حداقل از غولهای ادبی که نوبل ادبیات نگرفتند (کسانی چون تولستوی، چخوف و ایبسن)، این جایزه به یک خواننده پاپ نیویورکی تعلق می گیرد (باب دیلن) امید واثق پیدا می کنیم که جایزه نوبل پزشکی هم به زودی به یک معتاد که با جان فشانی بدنش را در معرض مواد مخدر و محرک قرار می دهد تعلق بگیرد! بالاخره این جانفشانی را جایزه ای می بایست! در ضمن چه کسی محتاج تر به پول جایزه نوبل از یک فرد معتاد؟ قدری انصاف هم خوب چیزی است! در دوره ای که نویسنده پرخواننده نسل جوان کسی است چون چاربز بوکفسکی، که بزرگترین مبلغ لمپنیسم و کسالت و بی عاری است، چنین چیزی اصلا بعید نیست! در دنیایی که تیراژ ۵۰ هزارتایی کتاب به افسانه بدل شده، و کتابها به ندرت بیشتر از ۵۰۰ نسخه چاپ می شوند، چنین چیزی اصلا بعید نیست!

– زمانی خواهد رسید که تبلیغات زرد آموزشگاه های کنکور و مشاورانشان بجای اینکه در لابلای صفحات روزنامه ای قایم شود، با بوق و کرنا در لفافه برنامه های رادیویی به سمع اقصی نقاط کشور خواهد رسید! طوری که رادیو را که باز می کنید شک می کنید که گوش خود را باور کنید، و فکر می کنید لابد رادیو را آموزشگاه های کنکور تسخیر کرده اند! زمانی که روزنامه ها و مجلات هم در اقدامی عمومی – برای عقب نماندن از قافله تقلب و تظاهر – عکس روی جلد و مصاحبه گر خود را تقدیم کسی می کنند که پول بیشتری بپردازد! حقیقت؟؟؟ لابد شوخی تان گرفته! چه جای صحبت از حقیقت است!! آیا روزگار امیر مبارزالدین دوباره آمده است؟

ما از برون در شده مغرور صد فریب               تا خود درون پرده چه تقریر می کنند؟

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب         چون نیک بنگری، همه تزویر می کنند

– زمانی خواهد رسید که اگر ورزشکاری مانند تختی، فکر آسیب دیدگی حریف خود باشد، اسباب سخره دیگران را فراهم خواهد کرد. در این دوره دوپینگ کردن نه تنها دیگر قبحی ندارد، بلکه نشانه زرنگی است، و ورزشکاران حرفه ای متخصصانی را استخدام می کنند تا به طور حرفه ای راه گریز از آزمایشات دوپینگ را به آنان یاد دهند، با این شعار که “تقلب حق مسلم ماست!” کار به جایی می رسد که کل یک تیم ورزشی یک کشور به همراه لاپوشانی آزمایشگاه های دولتی اش به امر شریف دوپینگ کردن می پردازند! (تیم ملی روسیه)

– زمانی خواهد رسید که گروهکی تروریستی به نام داعش را علم می کنند، که هم چاه نفت دارد و هم انواع هواپیما و اسلحه های مدرن، و کمی برای افزایش هیجان و فروش اسلحه، به سبک بازی مرتال کامبت، با آنها بازی بازی می کنند، که هم کارخانه های اسلحه سازی سرپا بمانند، و هم مانند جاروبرقی جامعه غربی از لوث جانیانی که دنبال گروهی می گردند تا با آنها هویتی کسب کنند پاک شود، و همه از خاورمیانه نفت خیز، که سطل زباله های جهانی است سر در بیاورند! یک معادله ساده: نفت در برابر اسلحه و زباله های انسانی!

– زمانی خواهد رسید که دانشگاه ها به داعشگاه تبدیل می شوند: محل پرخاشگری از نوع پاسیو – اگرسیو، نسبت به هر اندیشه نو و جدیدی که به همت دانشجویان از خارج از دانشگاه به داخل آن اجازه ورود می یابد! زمانی که اساتیدی که بایستی ذهن دانشجویان را روشن کنند، به همراه دانشجویان خود به خوابی ابدی فرو رفته اند! دانشجویانی که عجیب ترین و بی معنی ترین کلمات برایشان این کلمات است: سوال کردن! و سوال داشتن! زمانی خواهد رسید که به مدد اساتید محترم و اسباب بازی هایی که هر روز ابداع می شود، سطح ذهنی دانشجویان (شاید با این وضعیت بایستی گفت سطل ذهنی) به سطوح (یا سطول!) ذهنی دوم راهنمایی یا کلاس هشتم جدید تقلیل می یابد!

– زمانی خواهد رسید که کارگزاران حوزه روح و روان، اعم از روانشناس و روانپزشک و رواندرمانگر، دیگر اصولا به کلمه امّلی «روان» اعتقادی ندارند، چون یک بزرگ دیگری کور و ابله از آنها می خواهد که درمانهایشان هر چه سریعتر، کم هزینه تر و شفاف تر باشد: حال اگر در چنین شرایطی عنصری لطیف و بین الاذهانی و زبانی و دیریاب چون روح زیر تیغ جراحی آنها گم شود به کسی مربوط نیست! مراجعان هم برای دست یافتن به اسرار روح و روان خود – چون آنها هنوز به وجود روح معتقدند! – اصرار دارند که پزشک برایشان انواع اسکن ها و تست های بی پایه و نوار مغزی بنویسد، تا بالاخره بفهمند درون این کاسه جمجمه چه خبر است! شور عینیت!

– روزگاری خواهد آمد نایاب ترین و کم قدر ترین متاع روزگار، «ایده» ناب داشتن و داشتن«اعتقاد» است. دیگر اعتقاد بادبان کشتی روح (۲) نیست که هیچ، آدمیان به افراد معتقد به چشم عقب مانده های ذهنی که از دنیای دیگری (احتمالا مریخ!) آمده اند نگاه می کنند. روزی که آدمیان از صبح که چشم باز می کنند تا آن هنگام که چشم می بندند، نه نگران اعتقاد خود – و کفری که به سان مورچه ای در شب سیاه ممکن است در آن رخنه کند – که دل نگران و دل بسته و دل خسته اسباب بازی هایی هستند که اسباب بازی فروشی سر گذر هر چند ماه یک بار آن را تجدید می کند و انواع جدیدش را می آورد (این اسباب بازی ها هم اسم های قشنگی دارد که مثل آّب نبات توجه هر بچه دو ساله ای را به خود جلب می کند: فیسبوک، واتس آپ، لاین، تلگرام….) اسباب بازی هایی که حسن آنها این است که دسته جمعی و دورهمی است، چون خواب غفلت دورهمی اش می چسبد!

– روزگاری خواهد آمد که گاهی نادره کسانی که «ایده» و عقیده ای ناب و غیر تقلیدی دارند، بجای اینکه لامحابا جان خود را سرمایه ایده و عقیده خود کنند، عقیده خود را سرمایه جان خود می کنند، تا مثلا از غرور خدشه دار شده خود پاسداری کنند، با با خشم و غضب عده ای ساده دل را که به پرستش بتهای ذهنی خود مشغول داشته اند در راه آن اعتقاد قربانی کنند. (بی اعتقادی زمینی است بایر، و اعتقاد کورکورانه هم رنجی است دائم و دایر، و هر دو زمینه ساز خشم و غضبی مهارناپذیرند، که در اصل ناشی از احساس سترونی و عقیمی است – بی جهت نیست که در چنین عصری حدود نیمی از زوجین عقیم می شوند!)

– زمانی می رسد که پس از اختراع انواع وسایل مختلف جنگی، و حتی بمب اتمی، رویای دیرینه بشر برای به وجود آمدن جنگی که در اساس قانون ناپذیر باشد به تحقق می رسد: جنگ سایبرنتیک – که حمله مشترک آمریکا و اسرائیل و انگلستان از طریق ویروس استاکس نت به تاسیسات نطنز نمونه کوچکی از آن است – آرزوی دیرینه جنگی با بی مسوولیتی کامل را بر آورده می کند. اگر باور نمی کنید که از طریق یک ویروس کامیپوتری، حتی بدون نیاز به وجود اینترنت، می توان میلیونها نفر آدم را مثل آّب خوردن کشت، بدون اینکه کسی بفهمد این ویروس ساخت چه کسی یا چه کسانی است، مستند فوق العاده Zero Day را ببینید!

– زمانی خواهد رسید که کلمه عشق به یک بازیچه خنده دار تبدیل می شود، و آدمیان رکیک ترین کلمات و جملات را برای کسانی بکار می برند که زمانی ادعای عشق آنها را داشته اند!! و بیشترین درد و رنج را حواله کسانی می کنند که در لفاف عشق با آنها زمانی روح و جسمشان پیوسته بوده است!!

– زمانی خواهد رسید که اربابان غضب زمین را آکنده اند، و دیگر برای دیدنشان نیازی نیست که مانند دانته در کمدی الهی(۳) پنج طبقه در دوزخ پایین برویم. افراد سترونی که تنها با رانت مدرکی می گیرند و با استفاده از نویسندگان مزدور و باج دادن نویسنده می شوند، و کوچکترین کنترلی روی هیجانات خود من جمله خشم ندارند: امثال الف ها و سارکوزی ها و ترامپ ها جانشین خاتمی ها، میتران ها و اوباماها می شوند. ترامپی که حتی پیش از رئیس جمهور شدن، عنایات خاصه اش به سرزمین ما می رسد، و چندین شرکت کلاه برداری و هرمی و گلدکوئیست با استفاده از کتابهایی که مزدورانی به اسم او نوشته اند و در اینجا چاپ شده اند، تاسیس می شوند! طبقه پنجم دوزخ جلوی چشمان شماست: «در این منجلاب مردمانی سراپا برهنه می بینیم که از گل و لجن پوشیده شده اند و چهره هایی دژم دارند. و نه تنها با دست خود، بلکه با سر و سینه و پاهای خویش با هم در زد و خورد هستند و با دندان یکدیگر را پاره پاره می کنند. » معلوم است که در چنین جهانی، تئاتر و سینما و ادبیات و ورزش و دانش و حتی جنگش هم بایستی از همین قماش باشد!

خب، چنین جهانی تشتک از سر آدم نمی پراند؟؟؟ آیا اگر دهه شصت را با همه کمبودها و ضایعات انسانی اش دهه مشک تر بنامیم، نباید اسم این دهه را دهه پشک خر بگذاریم؟؟؟

کم کم رسیده کار به جایی که پشک خر            در رسته ادب، رده بر مشک تر گرفت (۴)

 

پس از تحریر – البته نادره هنرمندانی هم هستند که خارج از این جو عمومی بلاهت باشند: نگاهی به فیلم بادیگارد (۱۳۹۴ – ابراهیم حاتمی کیا) بیندازید تا ببینید که چطور حاتمی کیا، از اعماق جانش فیلم می سازد و – همانطور که خودش می گوید – نقش پیکی را دارد که از روزگاری سخن می گوید که چیزی به نام ارزشهای انسانی وجود داشت. راستی آن «حیدر»ها کجا هستند که نسلشان ترس را نمی شناخت؟! که امروزه علت خاموشی بسیاری از مردمان آزاده و نیک سرشت در برابر این جو بلاهت عمومی چیزی جز ترس نیست.

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند               درد آن بود که بر دل مردان رقم زند(۵)

 

(۱) بر اساس آنچه شنیده ام که در خود این نمایش اتفاق نیز می افتد، رفتاری که با امانت های مردم (بازیگرها) و تماشاچیان بخت برگشته می شود، می توانم بگویم در ناخودآگاه کارگردان و نویسنده نمایش، نام «هنگامی که ….» به صورت کامل چنین حک شده: «هنگامی که دنائت و سادیسم نیازی به پرده پوشی ندارد!»

(۲) مولانا

(۲۳) کمدی الهی/ جلد اول دوزخ/ ترجمه شجاع الدین شفا/ چاپ سوم ۱۳۴۷

(۵ و ۴) اشعار از استاد محمود منشی

 

 

نامه ای دیگر از یالتا

دکتر جان

سلام. امیدوارم حالکت به قول کردا «خاص» باشه. البته خاص هم بود چون تا دلت خواست بارم کردی. ببینم این موضوع تنقیه چیه انقده می کشی وسط؟! سوالت را هم پرسیدم. چخوف سری تکان داد و گفت: «ای دل غافل! تو اون مملکت چه خبره؟» من هم گفتم: «چه خبره؟» چخوف گفت: «ظاهرا بدجوری دلش رو خون گردن! این جور که معلوم است بخاطر مصالحی از حقوق خودش دست کشیده، اون وقت همان کسانی که حقوقش را غصب کرده اند، او را متهم به ناسپاسی کرده اند. این همه بخاطر این است که او قدر خودش را آنطور که باید و شاید نشناخته و منظور گدایان شده …». گفتم: «ببینم این حرفا رمزیه؟ چون من که چیزی نفهمیدم!» اون هم گفت: «عیب ندارد! شاید دکتر هم نفهمد منظور من چه بود! تو فقط این شعر حافظ را که می گویم برایش بفرست.» گفتم: «چه شعری؟» گفت: «این:

ناگهان پرده برون انداخته ای یعنی چه        مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به پیغام رقیب       این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشبی مشغول      عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه

گفتم: «چخوف جان! تو هم حافظ باز بودی و ما خبر نداشتیم؟!» چخوف که فارسی اش خیلی بهتر شده گفت: «آقا رو باش! من حتی برخی از آثارم رو در پاسخ به برخی از غزلیات حافظ نوشته ام! مثلا داستان اتاق شماره شش که داستان دکتری است که خرده خرده دچار جنون می شود می دانی ملهم از کدام شعر حافظه؟»

من که از بکار بردن کلمه «ملهم» اون هم توسط چخوف جا خورده بودم گفتم: «نه! کدوم شعر؟!»

گفت: «این:

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست         دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب                    که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

تازه هیچ می دونستی که بهترین اثرم از نظر خودم یعنی نمایشنامه سه خواهر رو با الهام از چه شعری نوشتم؟»

گفتم: «چخوف جان دیگه دهنم واقعا وا مونده!»

چخوف گفت: «کاری نداره که! تو اون نمایش سه تا خواهرن که در آرزوی سفر به شهر قدیمشان مسکو هستند. خب تو اگه جای من بودی و این شعر حافظ رو در وصف شیراز می خوندی دلت نمی خواست همچین نمایشنامه ای بنویسی؟ فقط به جای شیراز گذاشتم مسکو:

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم         مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن         من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده ام      حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت         چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست       گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

فقط من اولش می خواستم راجع به شش خواهر نمایشم را بنویسم، بعد دیدم خیلی پیچیده و تو در تو می شود و ممکن است عمرم با این سرفه های خونی که دارم قد ندهد، این است که به همان سه تا بسنده کردم!»

گفتم: «بابا ایول به تو! فرزام همیشه می گه بین حافظ و بتهوون ارتباط ماهوی وجود داره، ولی این دیگه فکر کنم به عقل جن هم نمی رسید!» بعد یک دفعه از حرف خودم وحشت کردم. آخه تا اونجا که یادمه راجع به فوت چخوف در اثر بیماری سل مطالبی رو قبلا خونده بودم. فکر کردم نکنه این آدمی که جلوی من وایساده وافعا یک جن باشه؟ چند تا قل هو الله خوندم و به خودم فوت کردم، ولی چخوف هنوز سر و مر و گنده جلوم وایساده بود و داشت حرف می زد (چونه که چونه نیست، فک می زنه ماشاالله). این بود که کمی از ترسم کم شد.

راستی این را هم بگویم که با برنامه سفری که برایمان فرستادی ما دیگه فعلا از خیر سفر گذشتیم. یا علی مدد!

زیاده قربانت

ب. ب