«آموزه های من» (۱)

«آموزه های من» (۱)

 

 بخشهایی از کتاب در حال ترجمه «آموزه های من»: سخنرانی های طنز آمیز لکان در مورد کتاب «نوشتارها» در شهرستانهای اطراف پاریس به سال های ۱۹۶۷-۱۹۶۸

-فکر نمی کنم بتوانم آموزه هایم را به شما به شکل یک قرص بدهم؛ فکر می کنم چنین کاری سخت باشد. احتمالا چنین اتفاقی بعدا خواهد افتاد. این همان چیزی است که همیشه در انتها اتفاق می افتد. وقتی به اندازه کافی از زمان مرگتان گذشته باشد، می توانید خودتان را در سه خط از یک کتاب مرجع [به صورتی] خلاصه شده پیدا کنید – گرچه تا آنجا که به من مربوط می شود، مطمئن نیستم این کتاب مرجع چه کتابی خواهد بود.

-آنچه سعی می کنم انجام بدهم این است که به شما چیزی را ارائه کنم که هنوز در حال ساخته شدن است، یعنی در حال شدن، چیزی که ناتمام است و احتمالا فقط وقتی تمام خواهد شد که من تمام شوم، اگر من یکی از آن تصادف های آزار دهنده ای نداشته باشم که باعث می شود آدم از خودش بیشتر عمر کند.

-آنقدرها کار ساده ای نیست که در مورد [روانکاوی] هر هفته حرف بزنید، این قانون را هم داشته باشید که هرگز چیزی را دوبار نگویید، و چیزی را که [برای همگان] آشناست نگویید، گرچه می دانید که آن چه [برای همگان] آشناست دقیقا چیزی نیست که غیرضروری باشد.

-آموزه من در حقیقت بطور کاملا ساده زبان است، و مطلقا چیز دیگری نیست.

-خیلی برای هر چیزی که در دانشگاه اتفاق می افتد غیر معمول است که طنین و سر و صدایی داشته باشد، چرا که دانشگاه [اصولا] طوری طرح ریزی شده که این اطمینان را بدهد که فکر هرگز هیچ سر و صدایی نداشته باشد.

-[بقول] هایدگر: زبان خانه انسان است…. این معنی می دهد که زبان پیش از آنکه انسان باشد وجود داشته، و این واضح است. نه تنها انسان به همان طریقی که در جهان زاده می شود در زبان زاده می شود؛ [بلکه] او از طریق زبان زاده می شود.

-فروید یک رویا را به عنوان یک گره خاص توصیف می کند، یک شبکه تداعی از فرمهای فعلی آنالیز شده که به اصطلاح یکدیگر را قطع می کنند، نه به خاطر آن چیزی که دلالت می کنند، بلکه به خاطر نوعی هم آوایی… وقتی شما کلمه ای که حداکثر تعداد شبکه های رشته های قارچی در اطراف آن متمرکز شده اند را پیدا می کنید می دانید که آن هسته پنهان گرانش اشتیاق مورد جستجوست. آن در یک کلمه، نقطه ای است که الان داشتم در موردش صحبت می کردم، نقطه گره ای که در آنجا گفتار یک حفره می سازد.

-به این دلیل که زبان وجود دارد است که حقیقت هست، همانطور که کسی می تواند بیاید ببیند.

-ویگوتسکی متوجه شد که به طرز خارق العاده ای، ورود کودک به دستگاه منطق نبایستی به عنوان نتیجه یک نوع رشد روانی درونی در نظر گرفته شود، بلکه بر عکس، بایستی به عنوان چیزی شبیه به طریقی که در آن کودکان یاد می گیرند بازی کنند دیده شود، اگر بتوانیم آن را اینطور بیان کنیم.

 

فاجعه اربابی: از بی خاصیتی علم تا زاد و ولد تشخیصی!

فاجعه اربابی: از بی خاصیتی علم تا زاد و ولد تشخیصی!

 

طالب لعل و گوهر نیست وگرنه خورشید     همچنان در عمل معدن و کان است که بود

مساله زیر سوال بردن تلاشهایی که در قرن بیستم در دانش زبان شناسی صورت گرفته – مانند پروژه چامسکی که در یادداشت قبلی به آن اشاره شد – ممکن است قدری سوال برانگیز باشد، و حتی ادعایی گزاف به نظر برسد. اما اگر کمی زاویه دیدمان را گسترده تر کنیم که در این قرن چه فاجعه ای رخ داده، فاجعه ای که کشتار و وحشیگری دو جنگ جهانی در برابر آن چیز کوچکی است، کمتر ممکن است مطلب اظهار شده عجیب به نظر برسد. صحبت از فاجعه ای است که این بار واقعا «جهانی» است، و هیچ نقطه از جهان را بی نصیب نگذاشته! حتما می پرسید چه فاجعه ای؟ مگر زندگی امروز راحت تر از صد سال پیش نیست؟

مساله این است که آدمی در طول تاریخ، با نوعی دیالکتیک، همواره برای فراموشی تریاقی بهتر از وارد شدن در دوگانه ارباب/ بنده پیدا نکرده است، بیشتر هم در نقش بنده، که به فراموشی و بی مسوولیتی نزدیکتر است. در قرن بیستم، پیشرفت ظاهری تکنولوژی و انفجار «اطلاعاتی» [که ملازم بی چون و چرای جوی است به نام «انزجار از معرفت»!] بشر را به جایی رساند که دیگر ارباب خود را در آسمانها و زمین جستجو نکند: صنعت می تواند این اربابان را در تعداد زیاد تولید کند، و آنها را در دستان شما قرار دهد. حضیض مذلت انسان امروزی چیزی جز تسلیم شدن او به ارباب مصنوعات خودش نیست. این همان تم تکرار شونده داستانهای علمی تخیلی است: جهانی که مصنوعات بشری و کامپیوترها بر انسانها حکمرانی می کنند. آری! ابر فاجعه این است که فکر کنیم فاجعه ای که هر روز با آن زندگی می کنیم، قرار است در آینده رخ دهد! انواع  PC ها را بگیرید که اربابان بلامنازع روح و ذهن بشر شده اند، تا برسید به تشخیصها و داروهای پزشکی و روانپزشکی. سرمایه داری (کاپیتالیسم) جهانی، کورکورانه تنها به بقای خود می اندیشد، هر چند با اشاعه پورنوگرافی و بلاهت (با نمادی چون ترامپ) و خشونت و آدم کشی ( با نمادی چون داعش). امروزه حتی روانپزشکی بیش از ملعبه ای در دستان شرکتهای دارویی نیست، شرکتهایی که تحت تاثیرشان مرتب بر تعداد تشخیصهای روانپزشکی افزوده می شود، تا مصرف کننده بیشتری برای داروهای روانپزشکی وجود داشته باشد. تعداد تشخیصهای روانپزشکی در طی حدود ۶۰ سال از سال ۱۹۵۲ تا حالا از ۱۰۶ عدد به ۳۷۴ عدد رسیده است![۱] و مطلب غم انگیز آن است که این موضوع مستقیما تحت فشار شرکت های دارویی بوده است که به دنبال مشتریهای جدید می گشته اند، نه بر اساس واقعیت های عینی. این اعداد را مقایسه کنید با تشخیصهای روانشناسی اعماق و روانکاوی، که از سه تشخیص فراتر نمی روند، و هر چه زمان می گذرد، تازه آن خطوطی که پیش از این آن تشخیصها را هم از یکدیگر جدا می کرده اند کم رنگ تر می شوند. کلینیک های عریض و طویل روانپزشکی به وجود آمده، که کودکانی شوم بخت و والدینی که ساده لوحانه گول تبلیغاتشان را خورده اند به خود جلب می کنند، که «آتیه» فرزندان تامین باشد: به مدد انواع و اقسام تستهای بی ارزش، نوار مغز، بیوفیدبک و …. استعدادهای نهفته کودک شما را آشکار می کنند، و حتی اختلالات «جزئی» را از طریق انواع الکترودها و مغز نگار ها کشف می کنند، و دارویی به خورد کودک شما می دهند که آینده او را تامین کنند! هیچ هم کسی به روی خودش نمی آورد که در این جمع کلاشان، بسیاری از «مشکلات روانی» که به کودک شما نسبت داده می شود چیزی جز اختلال تربیتی نیست: پدر و مادری که خود مسخ انواع PC ها شده اند دیگر وقتی ندارند تا آن را صرف تربیت فرزندان کنند، و از این نوع کلاشی ها استقبال می کنند. معلوم نیست که آن ابن سینا ها و ابوریحان ها که به مدد این پیشرفت ها قرار بوده فرزندان این سرزمین را به وجود خود مفتخر کنند کجا هستند؟! در چنین قرنی است که بشر کامپیوتر را به وجود می آورد، و چنان شیفته مصنوع خود می شود که خود و مغز خود را نیز کامپیوتر می پندارد. این چنین است که بسیاری از تحقیقات «نوروساینس» و روشهای درمانی، بر اساس این یکی انگاشتن ساده لوحانه طرح ریزی می شوند، و کامپیوتر، همه جا حضور بلامنازع خود را اعلام می کند، حتی در دپارتمان های زبان شناسی، که تنها زبان واقعی برای آنها، زبان بدون ابهام، هر چند غیر قابل انعطاف کامپیوتر است، و به این ترتیب سرنوشت یک علم در یک مسیر بن بست رقم می خورد. یعنی خود آقای چامسکی و پیروانشان نمی دانند چه کلاهی سرشان رفته؟!!

[۱] Psychoanalytic Notebooks/ Issue 27/ Some inconvenient truths about psychiatry/Betty Bertrand-Godfry

درمانهای روانکاوی پسیکوز (جنون)

درمانهای روانکاوی پسیکوز (جنون)

 

پسیکوز چشمه ای بود که با بررسی آن، در کنار خواندن دوباره فروید، زک لکان هم مکاتب نوظهور روانکاوی را سر جایشان نشاند، و هم مسیری برای روانکاوی پیدا کرد که آن را از تنگناها و بن بست هایش نجات بخشد، تنگناهایی که ناشی از بازگشت فروید به سنت یهودی مسیحی و نام پدر بود، و در پایه ریزی انجمن بین المللی روانکاوی بر پایه مدل ارتش و کلیسا نمود می یافت. (و هنوز هم نمود دارد!) مسیر لکان با عطف توجه به زبان شناسی شروع شد، اما بسیار از مباحث «زبان شناسانه» که تنها با کمرنگ کردن چند پهلویی، یا حذف پدیده جنون از پدیده های عالم هستی، امکان پذیر می شوند فراتر رفت. در زبان پسیکوتیک، «بی معنا» جایگاه رفیعی دارد – و کیس شربر، کیس معروف فروید، آن را به روشنی نشان می دهد. «ایدآل پوزیتیویسم منطقی [به عبارت دیگر، ایدآل ویتگنشتاین]، دقیقا این است که زبانی خلق شود که اجازه فرمولاسیون بی معنا را ندهد. اگر ما لکان را دنبال کنیم، ویتگنشتاین به وسیله منطق ریاضی، پسیکوزش را به واقعیت در آورد»(۱). لکان به پسیکوز ویتگنشتاین اشاره کرده، و ما می بینیم که زبان شناسی با چنان معلولیتی، تنها هنگامی در مورد زبان حرف قابل اعتنایی زده، که نظریه پرداز مورد نظر، خود پسیکوتیک بوده است!

حال اریک لوران، رئیس سابق جامعه جهانی روانکاوی، در مقاله ای به نام «درمانهای روانکاوی پسیکوز»(۲)، مسیری را که لکان در درمان روانکاوی خود پسیکوز پیدا کرده نشان می دهد، و مخصوصا تصویری از معلولیت تئوری های مختلف زبان شناسی، که پدیده پسیکوز را درز گرفته اند، ارائه می کند. از نظر او دپارتمانهای زبان شناسی دانشگاهی، شیفته و ذوق زده پروژه چامسکی هستند که در دهه ۱۹۶۰ شروع شده بود، و قوانین جهانی زبان را جستجو می کرد، و در این تلاش تمام چند پهلویی فطری زبانها را به کنار می نهاد. پروژه ای که محکوم به شکست بود. با هم نکاتی از مقاله جامع اریک لوران را مرور می کنیم:

۱ – وقتی در مورد مقاله لکان (پرسشی در مورد هر گونه درمان احتمالی پسیکوز) صحبت می کنیم، در مورد متنی صحبت می کنیم که اثر یک صاعقه را داشته است…[لکان در این مقاله روی این نکته انگشت می گذارد:] بازگشت به فروید، پیش از آنکه فرد در تعبیر دوباره او گم شود… هشدار این مقاله دال بر این بود که پیش از آنکه با سرعت تمام در مسیری پیش بروید که از آن ناآگاهید، برای لحظه ای بایستید و روش فروید با شربر را دوباره بخوانید.

۲ – آنچه [در سوژه پسیکوتیک] در خطر [از دست رفتن] است، ارتباط سوژه با خود زبان است… افق درمان محتمل بدین ترتیب استقرار یک دلالت جدید است پس از تهاجم توسط یک ژوئی سانس غیرقابل نامیدن، توسط یک مکانیسم سائقی که بدن پسیکوتیک را خارج از کارکرد مناطق شهوتزا مورد تهاجم قرار می دهد.

زبان سوژه پسیکوتیک با تلاشی برای نامیدن ژوئی سانس غیر قابل نامیدن مورد اقامت قرار گرفته است. «زبان بنیادین» همانطور که شربر خود را بیان می کند، مکانیسمی که برای هر پسیکوزی مشترک است آشکار می کند: برقراری استفاده خاصی از زبان برای تو گذاشتن لبه ژوئی سانس. این آن چیزی است که در کلینیک فرویدی از آن به عنوان «دوباره ساختن جهان» [توسط سوژه پسیکوتیک] یاد می شود.

۳ – نام پدر اثرات معنی را تضمین می کند، اثر فالیک را گارانتی می کند، و معنای سکسوآل را ثبات می بخشد… اگر پدر به عنوان ضامن برداشته شود، به عنوان آنجه ثبات دال/ مدلول را تضمین می کند، دلالت فالیک ناپدید می شود، و سوژه توسط غیر قابل نامیدن مورد تهاجم قرار می گیرد.

[در پسیکوز] چون دیگر هیچ گارانتی در سمت متافور پدری وجود ندارد، ضروریست که دست به دامان یک نوع نئومتافور شد، ثبات دال/ مدلول توسط یک عملکرد، توسط پدیده ای که نام پدر غیر استاندارد می تواند باشد، اگر بخواهیم اصطلاح ژک آلن میلر را قرض بگیریم. خدای شربر در ارتباطش با شربر مانند یک بزرگ دیگری غیر گارانتی شده عمل می کند. فقط با اطمینان دادن به خودش در مورد ژوئی سانس بزرگ دیگری است که چیزی ثبات می یابد.

۴- [بعدها لکان با جمع بستن نام پدر نشان می دهد که] بزرگ دیگری، زبان، مسئولیت نامیدن ژوئی سانس را بطور یکجا بر عهده می گیرد. بزرگ دیگری به طور بنیادی خط خورده است، بطور بنیادی بدون گارانتی است. ژوئی سانس همیشه اضافه است، [و]  جائیست که نامی ندارد.

با آغاز از معمای ژوئی سانس، که همواره در دریای نامهای خاص، یا غائب است یا اضافه، درمانهای ممکن این را هدف گرفته اند تا به سوژه کمک کنند تا چیز غیر قابل نامیدن اش را نامگذاری کند. این بدان معنی نیست که در تولید هذیان اش به او کمک کنیم؛ آن معنای دیگری دارد. آن بدان معنی است که انتخاب کنیم که چه چیزی در کار هذیانی اش، به سمت یک نامگذاری ممکن هدایت می کند…. این خوانش شامل همراهی کردن سوژه هذیانی به سوی هویتی مبتنی بر ژوئی سانس است. مطابق مدل شربر، که می خواست خودش را زن خدا بکند..

 

توشته و ترجمه از : فرزام پروا

 

  •  Jacques-Alain Miller/ The Inexistent Seminar/ Psychoanalytic Notebooks/ Issue 15/ September 2006
  • Eric Laurant/ The Psychoanalytic Treatment of Psychoses/ Psychoanalytic Notebooks/ Issue 26/ January 2013

دارالمجانین (۲)

 

تیر سخنور بی همتایی بود، اما تنها با شیر و پیر صحبت می کرد و مخصوصا آنها را از خطرهایی که ممکن بود در آینده به سرشان بیاید با خبر می ساخت. البته از وقتی برای پیر و شیر داروهای سنگین نورولپتیک شروع کرده بودند آنها دیگر کمتر صدای تیر را می شنیدند، و حتی اگر می شنیدند هم برای اینکه دوز داروهایشان بالاتر نرود تظاهر می کردند که نشنیده اند. طوری که وقتی حتی برای جشن سال نو تیر شلیک کردند و همه محبوسین – که تعدادشان به بیش از ده هزار نفر می رسید – شروع به فریاد شادی کردند، آن دو تظاهر کردند که صدایی نشنیده اند و خودشان را زدند به آن راه.

معروفیت این سه به حدی رسیده بود که سازمانهای دفاع از حقوق بشر، دفاع از حقوق حیوانات و دفاع از حقوق ادوات جنگی برای آزادی آنها اقامه دعوا کردند، چون هر چه که بود از آنجایی که این سه در جامعه منشا خدمات ارزنده و صادقانه ای شده بودند نگه داشتن آنها به صرف اعتقاد به وجود تیر – که هر سه در آن مشترک بودند – هیچ محمل قانونی نداشت. فشارها به حدی رسید که اولیای بیمارستان به فکر چاره جویی افتادند. آنها از این می ترسیدند که این سه – که البته به دلیل عدم ایمان به وجود تیر می گفتند این دو – محبوس «سلبریتی»، یک روز مثل بیشتر محبوسین دارالمجانین سرنوشتشان این باشد که خود را از جبهه غربی در دره بی انتها پرتاب کنند. الکی نبود. پای آبروی بیمارستان در میان بود. البته که وجود پیر و شیر ( و صد البته تیر ) کوچکترین اهمیتی نداشت که اگر واقعی بودند بیشتر عمرشان را کرده بودند، و اگر موهومی بودند وجود و عدم وجودشان مانند بقیه بیماران بی معنا بود.

از آنجا که خود اولیای بیمارستان در جلسات شورایی که برای تصمیم گیری در مورد سرنوشت این سه تشکیل شد به نتیجه ای نرسیدند، به فکر افتادند که مطابق اصول انقلاب فرانسه – آزادی، برابری و برادری – از خودشان چاره جویی کنند. ابتدا از آنها در مورد آشنایی شان با تیر پرسیدند. در آنجا مشخص شد که شیر و پیر زمانی که از جنگلهای مازندران می گذشته اند، صدای تیر را شنیده اند. ابتدا فکر کرده بودند صدای ببر مازندران است، بعد یادشان افتاده بود که ببر مازندران اکنون سالهاست که دهانش سرویس شده، یا بهتر است بگوییم طومار زندگی اش در هم پیچیده شده و دیگر فقط در کتابهای می توان از او سراغ گرفت. بعد به این فکر کرده بودند که همین اتفاق در انتظار خودشان است. بعد فکر کرده بودند که شاید صدای بادیست که لای درختان صفیر می کشد. کمی هم بگی نگی مشکوک به هم نگاه کرده بودند. تا اینکه تیر به سخن در آمده بود و آنها را مخاطب قرار داده بود و تمام شک و تردیدهایشان را بر طرف کرده بود. آنقدر در مورد تیر و ویژگیهایش سخن گفتند که رئیس جلسه دیگر حوصله اش سر رفت و تمام اصول انقلاب فرانسه از ذهنش پرید و با مشت روی میز کوبید و پیر را مخاطب قرار داد و گفت: «دیگر بس کنید این مزخرفات رو. آخر بگویید ببینم چه کار کنیم؟!» پیر در حالی که رنگش پریده بود گفت من که چشمام دیگه سو نداره هر چه شیر بگوید من هم قبول دارم. شیر هم گفت هر چه تیر بگوید مورد قبول من است. پس از آن سکوت ناجوری مجلس را فرا گرفت. رئیس در حالی که سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند از پیر و شیر پرسید: «حالا تیر چه می گوید؟» پیر گفت تیر می گوید هر چه شیر بگوید، و شیر گفت تیر می گوید هر چه پیر بگوید. رئیس بیمارستان که گویی ترقه ای زیر پایش ترکانده بودند یک دفعه از جا پرید و فریاد کشید: «جان به جانتان کنند هنوز دیوانه اید. حداقل اینقدر عقلتان نمی رسد که حرفتان را با هم یکی کنید.» پیر گفت: «یعنی می گویید دروغ بگوییم؟» شیر گفت: «چکار کنیم این از طبع متلون تیر است که به هر کداممان یک چیز را می گوید». رئیس گفت: «آخر هدف اش از این کار چیست؟» پیر پاسخ داد: «اگر ما بگوییم تیر به هردومان یک چیز را گفته، آن وقت ما را آزاد می کنید؟» رئیس که منتظر همین بهانه بود تا بدین وسیله از شر آنها راحت شود پاسخ داد: «فی الفور هر دوتان را آزاد می کنم». شیر در حالی که لبخند می زد گفت: «حالا فهمیدی تیر چرا این کار را می کند؟ حداقل تیر که دیگر عقلش خوب کار می کند. طفلک نمی خواد کاری کند که تنها بماند».

چنین بود که هنوز که هنوز است پس از گذشت قرنها این سه یار قدیمی مانند سه تفنگدار در قلعه دارالمجانین محبوس اند. نقش دارتانیان را هم برای آنان رئیس پیشین بیمارستان که حالا به جمع بیماران پیوسته ایفا می کند. سه تفنگدار داستان ما دیگر خیلی هم برایشان اهمیت ندارد که کسی آنها را سه نفر حساب می کند یا دو نفر. عشق آنها به هم برای معتقدات دیگران پشیزی قائل نیست. اعتقاد پولادین آنها فراتر از کلمات آنهاست که دیگر خز شده: «یکی برای همه. همه برای یکی»

قصه ما به سر رسید. غلاغه به خونش نرسید.

دارالمجانین (قصه پایانی دارنامه)

 

یکی بود یکی نبود. شهری بود در رشته کوه پیرنه بین فرانسه و اسپانیا و در نزدیکی قله آنتو که آن را دارالمجانین می گفتند؛ چرا که تمام بیماران لاعلاج روانی را از سراسر دنیا به آنجا می فرستادند. در واقع کل شهر بیمارستانی عظیم بود با برج و باروهایی بلند و نور افکن هایی خفن و نگهبانان خوش آب و رنگ که ۲۴ ساعته پاس می دادند. این بیمارستان/شهر بر لبه صخره ای مشرف بر دره ای عمیق بنا شده بود و به همین جهت کسانی که در آن محبوس بودند برای فرار دو راه بیشتر پیش رو نداشتند: یا بایستی از جبهه شرقی، شمالی یا جنوبی به خارج از آن تونل می زدند – که با توجه به سنگی بودن آن کوتاه ترین تونل در خوش بینانه ترین حالت و با ابزارهایی که از قاشق و چنگال می ساختند حداقل هفتاد سال طول می کشید – و یا بایستی از جبهه غربی تیمارستان و از فراز باروهای غربی – که کوتاه تر از حد معمول بودند و آنقدرها هم نگهبانی سفت و سختی از آن صورت نمی گرفت – خود را در دره ای که بی انتها به نظر می رسید پرتاب می کردند. این چنین بود که عمده محبوسین منحوس و بخت برگشته ای که در فکر فرار بودند راه دوم، یعنی خودکشی را انتخاب می کردند، و میزان خودکشی در این بیمارستان به نحو غیر عادی بالا بود، ولی همیشه برای اینکه توجه مطبوعات و مقامات را به خود جلب نکند کمتر گزارش می شد: تقریبا به ازای هر صد نفر که خودکشی می کردند یک نام اعلام می شد، آن هم به گونه ای که صد جای پرونده اش می نوشتند: تمایل به خودکشی شدید از چندین سال قبل. به نحوی که تیمارستان بارها کاپ «غلبه بر خودکشی» را از سازمان جهانی بهداشت دریافت کرده بود.

گل های سر سبد بیمارستان، یعنی معروفترین بیماران آن که بارها با آنان در مطبوعات مصاحبه شده بود –  چون کسی عاشق چشم و ابرویشان نبود احتمالا برای لاپوشانی خبرهای دیگر مثل خبرهای خودکشی – سه بیمار بودند که آنها را به ترتیب سنی پیر، شیر و تیر می نامیدند. پیر، مردی بود خسته و فرتوت که برخی می گفتند بالای صد سال سن دارد، ولی آنچه مهم بود این بود که به اندازه هزار سال در زندگی از طریق سفرهایی که سفرهای گالیور و مارکوپولو و ابن بطوطه در برابرش خنده دار به نظر می رسید تجربه اندوخته بود؛ تازه در هر شهری هم تجربه ای منحصر به فرد. او بی شک در بین سه محبوس معروف بیمارستان از همه معروفتر بود و چون سالها لازم بود تا تمام اندوخته هایش را بتواند منتقل کند – منشیانی بودند که روزی ۱۶ ساعت به نوشتن خاطرات او می پرداختند – بیم آن بود که پیش از انتقال تمام این تجربیات روی در نقاب خاک کشد ( البته نمی گوییم «چشم از این جهان فرو بندد» چون مدتها بود که به دلیل نابینایی چشم از این جهان فروبسته بود).

محبوس معروف دوم شیر بود که بیشتر معروفیتش نه بخاطر دانش اش، بلکه بخاطر این بود که کمپانی متروگلدوین مایر از او فیلمی ساخته بود که او را در حالی که نعره ای می زد نشان می داد و آن را به اول فیلمهایش چسبانده بود. هزاران نفر و بلکه میلیونها نفر فیلمهای او را دیده بودند، اما هیچ کس شک نکرده بود که نعره او نه از سر شادی و بهجت، بلکه از بابت دردی جانکاه و عظیم است. هر چه هم که می گفت «در اندرون من خسته دل…» کسی اعتنا نمی کرد و تازه برخی مسخره اش می کردند و می گفتند «شیر ندیده بودیم انقدر ادایی». کسی نمی دانست که او چه زندگی پر مشقتی را پشت سر گذاشته، و تازه اگر هم تعریف می کرد کسی باورش نمی شد که مثلا در یک شهر مانند گاو در مزرعه بر گرده او گاو آهن انداخته اند، و آخر سر هم  قید غذا و نفس کشیدن و یال و کوپال را به کلی زده و وانمود کرده که مرده و بدین وسیله توانسته خود را از مهلکه نجات دهد.

اما محبوس سوم یعنی تیر گرچه از نظر معروفیت از دوتای دیگر کمتر بود، اما از همه جالب تر و مناقشه برانگیز تر بود: چون نه مثل دوتای دیگر کسی اسم او را شنیده بود، و نه اینکه اصولا کسی او را تا بحال دیده یا صدایش را شنیده بود، البته غیر از پیر و شیر. اما در واقع علت بستری شدن این دو در این شهر یخین که یازده ماه از سال فصل زمستان بود و یک ماه پیشا زمستان، در واقع وجود همین محبوس سوم بود. پیر و شیر پس از گذراندن ماجراهای بسیار در شهر های با نشان و بی نشان جهان، هر جا با هم می رفتند می گفتند ما سه نفر هستیم، و مثل سه نفر رفتار می کردند، و از آنجایی که کسی تیر را نمی دید، به عقلشان شک کردند و آنها را در این یخکده به چهار میخ کشیدند…

(بقیه در شماره آینده )

دار گولان

یکی بود یکی نبود. در دشتهای پهناور استان فارس و در محل اتصال با لرستان شهری بود به نام دار گلان یا دار گلها که پر از گلهای وحشی و خودرو بود و نامش را هم به همین مناسبت گرفته بود. این شهر مدتها محل منازعه و درگیری اقوام فارس و لر بود و هر کدام آن را متعلق به خودشان می دانستند. منازعه علی الظاهر بالاخره با پیروزی قوای فارس خاتمه یافت ولی قوم لر که از این شکست ضربه سختی خورده بودند همواره خون خونشان را می خورد و هر از چند گاهی در صدد پس گرفتن دار گلان بر می آمدند، اما هر چه می کوشیدند کمتر موفق می شدند. مثل هر منازعه دیگری، داستانهای فراوانی در مورد طرفین درگیر بر زبان افراد بیکاری بود که راه گذران بهتری برای بیکاری و بیعاری خود نداشتند، و در این داستانها دنبال علت منازعه می گشتند، غافل از اینکه آنچه در آدمیزاد نیاز به علت دارد جنگ نیست که در خون اوست، بلکه صلح است.

در یکی از این داستانها، که به حقیقت نزدیک تر بود چنین گفته می شد که دار گلان در اصل دار گولان بوده – محل زندگی افراد گول و ساده دل – و دلایلی را بر این امر اقامه می کردند: از جمله اینکه پیشه اصلی مردمان این شهر گوبلن دوزی بود. آنها می گفتند آخر گوبلن دوزی هم شد کار؟ و کاری هم به این نداشتند که گوبلن دوزی این شهر در سراسر گیتی معروف است. گوبلن دوزی در این شهر از بدو تولد شروع می شد: وقتی کودکی به دنیا می آمد یک دار گوبلن بزرگ مشابه دار قالی براش بر پا می شد و از همان بدو امر رج های افقی را مادر پر می کرد و رج های عمودی را پدر. این کار تا زمانی که کودک به یکی دو سالگی می رسید و زبان باز می کرد ادامه داشت و از آن پس این کودک بود که بر اساس رج های پدر و مادر و الگویی که پشت توری گوبلن خام نقش بسته بود – و آن را هم مادر و پدر معمولا از روی گوبلن در و همسایه و فامیل نزدیک کپی کرده بودند – ادامه می داد. معمولا طرح اصلی تا ۵ سالگی تکمیل می شد و از آن پس کودک تنها به تکرار طرح قبلی می پرداخت و کار تا حدود ۱۸ سالگی ساخته و پرداخته می شد. همانطور که می بینید این گوبلن ها به قدری ظریف بود و کار می برد که هر کس خیلی زور می زد تا آخر عمر یک سری دیگر گوبلن درست می کرد، آن هم اگر پدر و مادرش در قید حیات بودند و رج های اول را باز آماده می کردند.

اما وقتی پدری غایب بود (مثلا برای فروش گوبلن رنج راه را بر خود هموار کرده و به خارج رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود) گوبلن ها شل و ول و با طرح هایی کج و معوج بالا می رفت چون گوبلن رج عمودی نداشت که از آن الگو بشود گرفت. البته این هم درست بود که تنها کودکانی می توانستند طرح های جدید بوجود بیاورند که دار گوبلنشان به دلیل عدم حضور پدر یا مادر تق و لق بود. بقیه بچه ها که کاری جز تکرار الگوی رج های پدر و مادر نداشتند. به خاطر وجود بچه های گروه اول بود که صنعت گوبلن بافی مردمان این شهر و دیار نسل به نسل ارتقا می یافت تا بر چکاد عالم جای گرفت. واقعیت این بود که علت اصلی منازعه هایی که بر سر این شهر بود، اگر می خواستید علتی خارجی برای آن پیدا کنید، همین کرشمه هایی بود که این شهر در اطراف و اکناف جهان می پراکند. اما برخی که راهنمایشان در حرف در آوردن برای افراد این شهر خبث درونی شان بود خود گوبلن را هدف گرفته بودند و این بار شایع کرده بودند که گوبلن در اصل گول – بن یا بن مایه گولی و ساده دلی بوده. به این ترتیب هم منشا گوبلن درست از آب در می آمد و هم منشا دارگولان. مردمان شهر هم آنقدر حواسشان به گوبلن دوزی بود که برای این خباثت های دشمنانه پشیزی قائل نبودند.

باری پیر اصلا از این شهر عبور نکرد. گفت من با مردمانی که همه اش در قید گوبلن دوزی هستند و تمام فکر و ذکرشان را گوبلن دوزی پر کرده و دنیا را هم تنها از پشت آن گوبلن بافته خودشان می بینند چه حرفی می توانم داشته باشم. این بود که وقتی از فارس می خواست به لرستان برود مخصوصا راهش را کج کرد و از خلخال گذشت. او عاشق خلخال بود و یک دانه خلخال خوشگل هم برای زنش خرید و حتی چند صباحی هم در آنجا رحل اقامت افکند.

تفاوت باد با حزب باد، یا تفاوت لکان با یاوه ها و یالوم ها و پالون ها…

تفاوت باد با حزب باد، یا تفاوت لکان با یاوه ها و یالوم ها و پالون ها…

 

نقدی بر کتاب مستطاب «دروغگویی بر روی مبل» نوشته بزرگ استاد  «روان کاوی و رواندرمانی در پیتی» جناب اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۱ – هر مکتبی که ادعای درمان یا تاثیر گزاری بر روان آدمی را دارد – از مضحک ترین و ساده اندیشانه ترین آنها که مغز را مرکز انسان می پندارند و در مورد آن پنداری در حد یک دستگاه آب میوه گیری را دارند مانند انواع روشهای رفتاری چون EBT و FBT و TBT ( که ماشاالله فهرستشان و طرفدارانشان هر روز در حال زاد و ولد هستند ) تا پیچیده ترین و پیشروترین آنها – بر پایه احترام به یک سری بتهای ذهنی ساخته شده اند. برخی از این بتها مانند بت خوشبختی و لذت پرستی و موفقیت و مصرف گرایی خاص ساده اندیشانه ترین روان درمانی ها هستند. اما برخی از بتها هستند که کسی جرات دست زدن به آنها را ندارد: یعنی بت رابطه جنسی [یا به عبارت بهتر: رابطه بین دو جنس ] و بت رابطه زبانی [یا رابطه معنایی که حتی در نهایت ویتگنشتاین هم از آن عبور نکرد] که بر پایه اعتقاد به وجود دیگری بزرگ شکل گرفته است. ظاهرا کسی جز ژک لکان جرات نداشته که به آنجا برسد که بگوید: «رابطه جنسی وجود ندارد»، «زن [در مفهوم عام] وجود ندارد» و «دیگری بزرگ وجود ندارد». آری! لکان در بتخانه ذهن آدمی یک بت را هم به عنوان بت بزرگ باقی نگذاشته است. «[آموزه های من] باد است؛ بادی که چون سخت می وزد سرد و سوزان می شود.(۱)»

۲ – می گویند در سال ۱۹۷۷ در مصاحبه ای از کنراد لورننس – مبدع بوم شناسی و برنده جایزه نوبل – کمی پیش از مرگش پرسیدند که آیا امروز غیر از آن هشت گناهی که در کتاب «هشت گناه بزرگ انسان متمدن» نوشته اید به گناه دیگری هم اعتقاد دارید؟ لورنتس پاسخ می دهد بله! گناه انحطاط فرهنگی! به نظر می رسد در عصر ترامپ این گناه به اوج شتاب آوری نزدیک شده است. به مدد سینما و تلویزیون و سلفون ها و اینستاگرام و… بالاخره چنان تصویر به زندگی بشر هجوم آورده که با نوعی سرطان تصویر مواجه هستیم. این سرطان افراد را به روباتهایی تبدیل کرده که هیچ پرسش بنیادینی در ذهن متاستاز زده شان شکل نمی گیرد. آدمی به معنای واقعی کلمه توسط انواع PC ها ( شامل Personal Computers, Psychotherapy & Counselling,Public Cinemas, Cell Phones, Picture Cancers ) وجودش و ذهنش Pissed off شده است. شکل ایدآلی از روبات های آدم نما برای کاپیتالیسم امروزین. جهانی که هر روز بیشتر در لجنزار ژوئی سانس فرو می رود. نقاشی کارپاچو را در بالا بنگرید که متعلق به ۵۰۰ سال قبل است و شوالیه ای سلحشور را دست بر شمشیر خود نشان می دهد که در کنارش نوشته شده: «مرگ از پلشت و آلوده شدن بهتر است»، و نگاهی هم به انسان متاستاز زده امروز که از برقراری ارتباط با نزدیکترین کسان خود عاجز است بیندازید تا متوجه شوید در این ۵۰۰ سال، و به ویژه در صد سال اخیر به مدد ابداعات جدید بشر چه راه درازی را طی کرده است! از آن نقطه تا نقطه ای که پلشتی افتخار به شمار می آید و آن را در کتابها شجاعانه! اعلام می کنند راهی بس طولانی است.

۳ – شرلوک هولمز مرده است. سربازرس لسترید هر چه می کوشد نمی تواند با شعور بدوی خود از صحنه چینی و فریب جانیان پرده بردارد، نمی تواند متوجه حقیقتی شود که در بطن دروغ خلافکاران و جانیان نهفته است. مستاصل می شود. چه بایستی بکند؟ چه کاری راحت تر از فریب مال باختگان و خانواده مقتول؟ مال باختگانی که آنقدر ساده لوح هستند که دروغهای او را باور می کنند و وارد بازی کودکانه اش می شوند و تازه با طیب خاطر به او پول هم می پردازند! قاتل [امیال ناخودآگاه] هم به راحتی به گشت و گذار و انجام جنایت می پردازد! اما این همان داستان رواندرمانی های آقای یالوم نیست آنجا که سعی می کند وانمود کند که روش اش همان روش حقیقت یابی پدر کارآگاه یا زیگموند فروید است؟ «…کمی نزدیک تر پیشروان بزرگ بودند که چهره هایشان کمی متمایز تر بود: نیچه، کی یر کگور، فروید و یونگ» (صفحه ۶ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل) بله! دروغگوی بزرگی که روی مبل لم داده کسی نیست جز جناب نویسنده، کسی که می خواهد لاطائلات خود را با چسباندن آنها به مسیح و بودا و سقراط و فروید به ما حقنه کند. کسی نیست بپرسد همینکه روی یک روش درمانی کلمه «دیالکتیک» و «آنالیز» گذاشتیم کافیست تا آن را به سقراط و فروید بچسبانیم؟ به این می گویند شارلاتانیسم در اوج. بسیار متاسفم که بارها از روان درمانگران! این سرزمین چنین شنیده ام: «داستان های یالوم پر از ریزه کاریهای روان درمانی است»!!! خدا به روان مردمان در این سرزمین کهن رحم کند!! کوران عصا کش کوران شده اند. البته شاید هم نتوان از مراجعین بخت برگشته این قبیل «درمانگران» خرده ای گرفت: آدمی همیشه در طول تاریخ پرمحنتش سراب موقت اکنون را به آب فردا ترجیح داده است. شاهد آن هم فوج بسیاری هستند که روانکاوی را به امید رواندرمانی های این چنینی ترک می کنند. «نه اینکه روان درمانی کاملا بی اثر است، ولی تاثیر آن زودگذر است و به بدترین [فرجام] بر می گرداند(۲)».

۴ – آقای درمانگر داستان یالوم، یعنی ارنست لش با روان درمانگری که مراجعش را مورد سوء استفاده جنسی قرار داده ، یعنی آقای سیمور تراتر مواجه می شود، «مردی که تنها یک بار اور را دید، ولی برای همیشه زندگی اش را دگرگون کرد»(۳). این مواجهه ظاهرا دهان آقای لش را آب می اندازد، که چقدر راحت می توان از مرزهای اخلاق در کار روان درمانی گذشت، و باعث می شود که او هم تصمیم بگیرد روان درمانگر شود و «به کارش عشق بورزد»!!! البته برای آقای یالوم که به ناخودآگاه کاری ندارد و روان درمانگر داستانش را به فروید هم می چسباند، چنین تحلیلی اصلا محلی از اعراب ندارد! بدین ترتیب است که آقای لش [که این نام حداقل در زبان فارسی بسیار برازنده اوست] اصرار فراوانی برای لمس کردن مراجعان دارد. یکی از مراجعانش می گوید: «در همان سی ثانیه اول مرا لمس کرد – موقع وارد شدن به اتاق آرنجم را لمس کرد… – و وقتی دوباره می خواست به من دستمال کاغذی بدهد دستم را لمس کرد… شدیدا اصرار داشت که در همان جلسه اول خاطرات سو استفاده جنسی ام را بازگو کنم! اصرارش زیادی بود و خیلی هم سریع سراغ این موضوع رفت. من دستپاچه و گیج شدم! احساسات شخصیش را به من نشان داد… به من گفت خیلی مهم است که به هم نزدیک شویم… از من خواست تا سوالاتی در مورد او بکنم… معاشقه ام با دکتر کوک را تصدیق کرد…»(۴) این که این روش درمانی در اکثر مواقع به چه چیزی ختم می شود از داستان درز گرفته شده. اما با همین اطلاعات مختصر هم می توان سوالی را مطرح کرد: «مگر این کاری که با مراجع می کنید استفاده از تحریکات حسی برای ایجاد حال بهتر نیست؟! خب چرا اصرار دارید که روش جدیدی را کشف کرده اید؟ از چند هزار سال پیش نقش اجتماعی فاحشه خانه همین بوده است. دیگر چرا اسمهای پر طمطراق برای این کشف محیرالعقولتان می گذارید؟!» آقای لش البته چیز بیشتری از این دارد: تمرین سنگ قبر! «تا حالا به این فکر کردی که دلت می خواد روی سنگ قبرت چی بنویسن؟»(۵) با این روش می توان به مراجعان شوک داد و آنها را مورد سو استفاده هیجانی بیشتری قرار داد. اما یک چیز مسلم است: آقای یالوم اصلا دلش نمی خواهد که روی سنگ قبرش بنویسند: رئیس فاحشه خانه! او ترجیح می دهد روی سنگ قبرش بنویسند: روان درمانگر فقید و نویسنده سعید مرحوم مغفور جناب آقای اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۵ – وقتی کسی اسم خودش را روانکاو و رواندرمانگر می گذارد، و از خواندن متن از پیش نوشته شده ناخودآگاه که با هزاز زبان در سخن است [آن هم از طریق وقفه های سخن و گیر کردن ها، رویاها (بطن و ناف رویا نه ظاهر گول زننده اش!)، اشتباهات لپی، تکرار کلمات، انتقال و ژوئی سانس] عاجز باشد، وقتی کسی از خواندن متن حقیقت که در هر دروغی وجود دارد عاجز باشد، چاره ای ندارد که به چنین ورطه ای فرو غلطد: دروغی فراتر از دروغهای مراجع. لسترید پس از آشنایی با شرلوک هولمز، وقتی می بیند چنین کاری از او بر نمی آید، یا بایستی رسما کارش را کنار بگذارد، و یا اینکه به سرکیسه کردن مردم بپردازد. حداقل خدا را شکر که این کارگزاران روان چیزکی از فروید شنیده اند و مثلا حداقل اندکی از اینکه خواب شبانه شامل چیز غریب، ناشناخته و با شکوهی است با خبر شده اند – گرچه ظاهرا یاد نگرفته اند که از ظاهر رویا فراتر روند – اما صد اسف که از خواب روزانه – خوابی که آدمی در روز می بیند و آن را واقعیت می پندارد – هیچ نشنیده اند، و بالاتر از آن هیچ هم نمی خواهند بشنوند، مبادا رویاهای بچه گانه شان که همه در مدار حرص و آز (۶) می چرخد و در داستانهایی از این قبیل بسیار نمود دارد از هم بپاشد. ولی هنوز هم آدمیانی هستند که سفر به اقالیم جان، شهرهای بی نشان و مواجهه ای سربلند و مقتدرانه و شجاعانه با «شوخی های کیهانی» را بر هر چیزی در این دنیا ترجیح می دهند: سفری تک و تنها و یگانه به سیاره ای بی همتا، و تجربه ای منحصر به فرد و تکرار نشدنی در زمینی که هر روز بیش از روز پیش آکنده از آدمیانی می شود که جز تقلید و سرک کشیدن به زندگی یکدیگر جیزی از زندگی نفهمیده و نخواهند فهمید. بله آقای یالوم! منحصر به فرد بودن به از سر گذراندن منحصر به فردترین نوع تجربه زندگی است، نه به اینکه مرتب به مراجع تلقین کنید «تو منحصر به فردی!!». اگر کسی به شما مراجعه کرده منحصر به فرد است، و از تقلید بی پایان نجات پیدا کرده، و به فردیت خود دست پیدا کرده، دیگر او را با امثال شما چه کار است؟!

 

(۱و۲) ژک لکان/ تلویزیون/ ۱۹۷۴

(۳) صفحه ۷ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل

(۴) صفحه ۲۹۱ کتاب

(۵) صفحه ۵۳۳ کتاب

(۶) بی جهت نیست که حکیم طوس آز را زیانکارترین دیو به شمار می آورد:(از کتاب رازهای شاهنامه/ مقاله دکتر محمد دبیر سیاقی)

بدو گفت کسری که ده دیو چیست        کز ایشان خرد را بباید گریست

چنین داد پاسخ که آز و نیاز                  دو دیوند با زور و گردن فراز

دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین           چو نمام و دوروی و نا پاکدین

دهم آن که از کس ندارد سپاس           به نیکی و هم نیست یزدان شناس

بدو گفت از این شوم ده پر گزند            کدام است اهرمن زورمند

چنین داد پاسخ کسری که آژ              ستمکاره دیوی بود دیر ساز

که او را نبینی تو خشنود هیچ              همه در فزونیش باشد بسیچ…

 

راهزنان خروستان

 

یکی بود یکی نبود. دهی بود بی نام در سرزمین خَروِستان که تمام آنان از راه رهزنی روزگار می گذراندند. آنان پس از اینکه شیوه های دیگر زیستن چون دریوزگی، تمارض، خبرچینی و کاسه لیسی را امتحان کرده بودند در نهایت به آنجا رسیده بودند که بهترین شیوه زیستن یورش بردن به سرزمینهای همسایه و غارت و چپاول اموال آنان است. اهالی این ده بیشتر از ده پانزده نفر نفر نبودند ولی چنان بر دل همگان رعب و وحشت انداخته بودند که همه تعداد آنها را با اشباح ذهنی خود جمع زده بودند و به عدد ده میلیون و پنج نفر رسیده بودند. البته این سوال هم پیش آمده بود که چطور این شهر میلیونی نامی ندارد؟ سوالی که کسی برایش پاسخی نداشت.

از آنجا که غارتها و چپاولها دسته جمعی صورت می گرفت در بازگشت به شهر و ریختن غنائم در میدان مرکزی – که بنا بر قانون اساسی شهر همه ملزم به رعایت آن بودند – مشکل دیگری بروز می نمود و آن اینکه چطور می بایستی غنائم را تقسیم کرد؟ این دیگر در قانون اساسی پیش بینی نشده بود. زمانی که غارت و چپاول با اسیر کردن صاحب مال همراه بود راه حل ساده بود: مطابق اصول دموکراسی – که در قانون اساسی به آن بارها تصریح شده بود – خود صاحب مال را قاضی و وصی اموالش می کردند و از او می پرسیدند به هرکس چقدر برسد؟ صاحب مال بیچاره پیش از قدم گذاشتن بر سکوی اعدامی که با جلال و جبروت فراوان برایش آماده کرده بودند با گلویی خشک و آرزوهایی بریده و کلامی منقطع آخرین احکام حیات خود را برای همنوعان نوع دوست و مشفقش اعلام می کرد. مشکل آن زمانی بود که صاحبان مال یا اسرایی که گرفته می شد در یورش راهزنان یا در موقع مشایعتشان تا دروازه های ده همگی کشته می شدند. گاهی حتی بر سر اموال به یغما برده جنگی در می گرفت و جسد تعداد زیادی از افراد بر سر همان اموالی که در میدان مرکزی ریخته شده بود تلنبار می شد. (لازم به توضیح نیست که از اول تعداد افراد این ده بسی بیشتر از حالا بود که به ده پانزده نفر رسیده بود). دو نفر که از زمره فراکسیون طرفداران حقوق بشر بودند اعتراض کردند که چطور برای اجنبیان چوبه های داری چنین با جبروت بر پا می شود آن وقت به خودمان که می رسد این قدر بی توجهی می شود؟ عده ای حتی این مثل را یاد آوری می کردند که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، بدون اینکه توجه کنند اصولا به کار بردن چنین مثلی در این مورد صحیح است یا خیر. بی سوادی و عدم تحصیلات دانشگاهی و نداشتن لیسانس خیلی جاها خودش را نشان می داد.

روزی در بحبوحه جنگ و درگیری بر سر اموال، پیر از شهر عبور می کرد. پیر که اکنون پس از تحمل رنجها و مصیبتها، زندانها و بازی کردن نقش شوهر و مجسمه، بسیار نحیف و تکیده و شکسته شده بود، و ریقش هم به زحمت بالا می آمد، و به قول معروف هوشش از گوشش بلغور می کرد التماس کرد او را از این پرسش معاف دارند. او در حالی که نفس نفس می زد توضیح می داد که خیلی اتفاقی از این ده در خروستان عبور می کرده، و اصرار می کرد که محض رضای خدا این بار دست از سرش بردارند. اما یکی از ریش سفیدان ده به نمایندگی از بقیه جلو آمد و گفت می خواهی بازهم افراد بسیاری کشته شوند؟ پیر در حالی که سعی می کرد محیط را تلطیف کند به شانه ریش سفید زد و گفت تو دبستان مکتب تربیت نمی رفتی؟ ریش سفید با غیظ پاسخ داد من بی سواتم. این را گفت و بر و بر زل زد تو چشم پیر.

پیر در حالی که سعی می کرد موضوع را عوض کند آب دهانش را قورت داد و گفت: آیا این بار اسیری نگرفتید؟ جواب شنید نه. پیر گفت: آیا دفعه پیش یا دو دفعه پیش اسیری نگرفته بودید؟ مردمان باز هم گفتند نه. پیر گفت: دفعه بعد چی؟ ریش سفید گفت کف دستمان را که بو نکردیم. اصلا به تو چه. (همانطور که می بینید صحبتها زیر لیسانس بود). پیر گفت: من دوستی داشتم، یک شیر مامانی و اندکی شکمو. او حقی به گردنم دارد، چون در شهر قبلی ناخواسته جایش را اشغال کرده بودم. امروز که وارد ده تان شدم تاجش را بر سر پادشاهتان دیدم. با خودم گفتم حتما بلایی سر شیر آورده اید. شیر کجاست؟ جوانکی پوزخند زنان گفت شیر زیاد داریم. حالا چند لیتر می خوای؟ ریش سفید در حالی که جوانک را کنار می زد گفت: شیر آنجوری که نداریم. اما یک حیوانی داریم که زمانی شیر بود. حالا دیگر یال و کوپالش ریخته و در یک مزرعه مشغول کشیدن گاو آهن است. بالاخره ما به گندم هم احتیاج داریم. همیشه که نمیشه نان دزدید. پیر سرش را خاراند و گفت: شنیده بودم که شیر در بادیه عشق کسی روباه شود، اما نشنیده بودم گاو بشود. بعد رو به جوانک کرد و گفت: ببینم شیرتان را از او می گیرید؟ جوانک با بی ادبی پاسخ داد: عجب خری هستی. نره. پیر در حالی که سینه اش را صاف می کرد و سعی می کرد توهین جوانک نادان را به حساب نیاورد گفت: من از این شیر فرد با خردتری نمی شناسم. آن وقت گاو آهن گذاشتید روی دوشش؟ مسلما با سوابقی که در وضع قانون در جنگل دارد در این زمینه می تواند خیلی کمک حالتان باشد.

مردمان فریاد شادی کشیدند (البته گفتیم که این مردمان بیشتر از پانزده نفر نبودند) و ریش سفید گفت: ای بابا! چرا به فکر خودمان نرسیده بود؟ و پنج نفری دویدند سمت مزرعه.

خوشبختانه پیش از آنکه مردمان به چشم خود ببینند که شیر زیر فشار گاوآهن ریقش در آمده و به رحمت ایزدی پیوسته، پیر دو پا داشت و دو پا هم قرض کرد و از ده آنان گریخت. تجربه به او آموخته بود که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی به بار می آورد

«حقیقت، دانش نیست»… یادداشتی بر فیلم (Program (2015

«حقیقت، دانش نیست»… یادداشتی بر فیلم (Program (2015

دانش آن متاع کم مایه ای است که آن را سرمایه کلاسهای دانشگاهی یا کلاسهای آزاد! یا کانالهای شبکه های اجتماعی می کنند تا خلقی را به به گویان و دست افشان سر کار بگذارند. (خاصله امروزه که تب کلاسهای یونگ و آدلر و برن و فضلای دیگر! همه را فراگرفته). اما حقیقت از جنس دیگری است. حقیقت از جنسی است که «گفتن کل آن ممکن نیست»(۱). بایستی خیلی «صادق» [چون خود صادق هدایت] باشی تا بتوانی بخشی از حقیقت را بیان کنی. تازه در آن صورت تمام جهان به پا می خیزد تا همان یک ذره از حقیقت را که بیان کرده ای، لاپوشانی کند. در فیلم program می بینیم که خبرنگار بی نوا دیوید والش می خواهد پرده از حقیقت زندگی لنس آرمسترانگ بردارد، و چطور همه دنیا دست به دست هم می دهند تا توهم وجود اسطوره قهرمانی آمریکا و دنیای دوچرخه سواری از هم پاشیده نشود، چرا که توهم غذایی است که در این دنیا بیش از نان و آب طرفدار دارد. لابد اگر یکی از هم تیمی های آرمسترانگ قضیه را لو نمی داد، هنوز هم ساده دلان جهان مشغول پرستش این بت دروغین بودند.

وقتی هانری هشتم به سر تامس مور اظهار ارادت تمام می کند، همان سر تامس موری که سر خود را چند سال بعد به فرمان شاه مهربان از دست می دهد، وقتی ناصر الدین شاه قاجار به امیر کبیر می گوید «شما را شخص اول مملکت کردیم»، وقتی یک نفر در مسابقات انتخابات می گوید من نوکر مردم هستم، اگر کسی بلند شود و فریاد بزند «دروغ نگو»، او را کشان کشان از محل سخنرانی شاهانه بیرون خواهند برد، و برای بررسی روانی به یک «روانپزشک» یا «روانشناس» خواهند سپرد. در مجمع هذیان زدگان، حقیقت گو کسی جز یک دیوانه نیست. تا اینکه روزی چنین رقعه ای از خط مبارک همایونی صادر می شود، و همگان چون خواب زدگانی که از خواب غفلت چند هزار ساله بیدار شده اند شوک زده با دهانی باز به یکدیگر می نگرند:

«چاکر آستان ملائک

فدوی خاص

دوست ابد مدت

حاج علی خان پیشخدمت خاصه فراشباشی دربار سپهر اقتدار

مامور است که به فین کاشان رفته میرزا تقی خان فرهانی (!) را راحت نماید

و در انجام بین الاقران مفتخر به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد».

حقیقت بایستی خفه شود تا همگان نفس راحتی بکشند. چرا که حقیقت «از لوله توپ بیرون می آید»(۲). چرا که حقیقت «دانش نیست. حقیقت آن چیزی است که دانش را دچار گرفتاری می کند»(۳). وقتی صادق هدایت می گوید: «تنها مرگ است که دروغ نمی گوید… حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند» مشخص است که از نوع دیگری از حقیقت صحبت می کند که ما با آن بیگانه ایم، یا بهتر است بگوییم خود را با آن بیگانه کرده ایم.

 

(۱) ژک لکان/ تلویزیون

(۲) سخن یکی از «بیماران»

(۳) ژک آلن میلر

جلوی قانون (داستانی از کافکا/ ترجمه از صادق هدایت)

 

«پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود، ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرو رفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود؟ پاسبان گفت: « ممکن است، اما نه حالا. » پاسبان از جلو در که همیشه چهار طاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‌جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: « اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری، اما به خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانی تواناتر از من وجود دارد، حتا من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم. » مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود، آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده‌ی پشمی با دماغ تک تیز و ریش تاتاری دراز ولاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه‌ی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آن‌جا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را به داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سوالاتی کرد. ولی این سوالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه‌ی وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای این‌که پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد، ولی می‌افزود: « من فقط می‌پذیرم برای این که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به طوری که در حقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند. ولی حالا در تاریکی شعله‌ی باشکوهی را تشخصی می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند شود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: « اگر هر کسی خواهان قانون است، چطور در طی این‌ همه سال‌ها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده‌ی صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، در گوش او نعره کشید: « از این‌جا هیچ‌کس به جز تو نمی‌تواند داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»