۲۰۱۸: اودیسه لکان (بخش اول)

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او     زین سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

سفر اودیسه وار انسان، یعنی سفری توام با آوارگی، سفری که اگر بخت آن را داشته باشی که به وطن هم بازگردی، آن را چون گذشته نخواهی یافت. از این روست که هر سفری سفری است بی بازگشت، خاصه وقتی بی نهایت و ابدیت را نشانه رفته باشی، چون کوبریک در اودیسه فضایی ۲۰۰۱، یا چون حافظ، در قدم گذاشتن به بی نهایت زبان، و عبور از مرزهای آن.

اما سفر بشر از آدم نمایانی با هیاتی پوشیده از مو، وحشی و بی زبان آغاز می شود، از آن زمان که اجداد بشر در می یابند که به زباله های دور و بر خود با دقت بیشتری نگاه کنند. استخوان حیوانی که مرده و دریده شده به زمین افتاده است. یکی از این موجودات پیش از انسان آن را بر می دارد و به مدد آن بر قبیله حریف برتری می یابد. روزی او در خواهد یافت که به اصوات بی هدف و زائدی که از دهانش خارج می شود نیز دقت بیشتری کند، و با آنها هم نوعان خود را مورد خطاب قرار دهد، و از آنها بیش از هدفی که بوجود آمدنشان می جسته، بهره برداری کند؛ هدفی بالاتر از جلب توجه، یا ایجاد ترس. برای این منظور بایستی کلمه بسازد، و بسازد و بسازد، تا گنجینه ای از این کلماتی که در وهله اول، چیزی بیش از زباله های صوتی نبودند بوجود آورد. (گرچه بدون این که بداند رد پای زباله های «حروف» را تا ابد در ذهن و روح خود حک خواهد کرد). اما گنجینه که ساخته شد، خود روح و جان می گیرد، و به حرکت و جست و خیز می پردازد، و روزی هست که حضور بلامنازع خود را در قالب لوحی سیاه بر آدم نمایی که هنوز نمی داند با این ابداع خود چه بر سر خود آورده، تحمیل خواهد کرد. «بزرگ دیگری» زبان حضور خود را اعلام می کند، و ترس و هیبتی در دل این اجداد آدمی می اندازد، هیبتی چنان مهیب که در گذر قرنها هم با وجود پا گذاشتن اعقابش به فضا، گریبان او را رها نخواهد کرد، و باعث خواهد شد که در سرزمین هایی این «بزرگ دیگری» را در هیات بقعه هایی بپرستند، در سرزمینهای دیگر او را لباس گوشت و خون بپوشانند و به پرستششان مشغول شوند، و اگر در سرزمینهای دیگر قادر به دیدن بی پرده هیات سیاه و سنگی او باشند، از صفیری که در گوششان خواهند شنید بر زمین (یا بهتر است بگوییم در ماه!) بیفتند. اما او که جرات کند که ندای این حجم صقیل را تا انتها دنبال کند، به زایشی جدید دست خواهد یافت، و از نو آدمی خلق خواهد شد هم وزن و هم قدر زمینی که روزی مادر او بوده، اما بند نافش امروزه از آن بریده شده است.

«بزرگ دیگری» یکی از مفاهیم اساسی لکان است که از سمینار دوم او شروع می شود، و آن را نقطه شروع آموزه های لکان می دانند. بزرگ دیگری سمبولیک که به واسطه حضور پدری قابل اعتبار در روح و روان آدمی حضور می یابد و او را از سایکوز نجات می بخشد. اما جهانی که فروید برای ما باقی گذاشت، جهان «مرکزیت اقتدار پدرانه»* است، جهانی که خود فروید برای پشت سر گذاشتن آن تا دم مرگ تلاش کرد، و ما این تلاش را در آثاری که در مورد موسی نوشته به روشنی می بینیم: اول در مقاله ای که در مورد مجسمه موسای میکل آنژ به رشته تحریر در آورده، و بعد در کتاب متاخرش، موسی و یکتاپرستی. اما حضور پدر در اثر اصلی و بنیان فکن فروید یعنی «تعبیر رویاها» نیز کاملا مشخص است: «استخوان بندی»* رویاهای این کتاب رویاهای خود فروید است، فرویدی که پدرش را چند سال پیش از آن از دست داده و این رویاها و آنالیزشان «یک مراسم وداع توام با درد و شادی»* برای پدر است.

اما در مقاله اول فروید تنها به جزئیات دست موسی و لوحه هایی که زیر بغل دارد توجه می کند، و کاملا از جزئیات دیگر – از جمله شاخهای او – صرفنظر می کند: «اعتقادی بسیار راسخ برای چنین صرفنظر کردنهایی لازم است»*. موسای میکل آنژ برای فروید جزئی از اسطوره شخصی اوست: حرکت دست راست موسی و الواحی که در آستانه افتادن بوده و به آنها چسبیده و پیچشی که در ریش او ایجاد شده نشانی است از آشفتگی درونی او و شکی درونی نسبت به رسالت خود، که موسی بر آن ظفر یافته است؛ موسی نمادی است از بالاترین دستاورد ذهنی، غلبه بر تکانه ای نیرومند. اما آیا بین این لوحه های ده فرمان و لوحه سیاه فیلم اودیسه ارتباطی وجود ندارد؟ لوحه به عنوان پیامی از بالا، که بشر را به واقعیتی فراتر از واقعیت روزمره راهنمایی می کند؟ و در نهایت، مسیری را نشان می دهد که دیگر در آن از لوحه «بزرگ دیگری» خبری نیست: طراحان لوحه دیگر به نور پیوسته اند و نشانی از آنها نمی توان یافت.

نوشته: فرزام پروا

*اشاراتی از مقاله ذیل:

Freud and Art, or What will Michenangelo’s Moses do next?

Malcolm Bowie