برف می بارد برف… (یادی از برفهای سرد دهه گذشته)

 

برف می­بارد برف

برف می­بارد برف

استخوانهای مدفون برفی

جفت تارک دنیای خود را می­جویند

و سپیدی چشمان برفی

تاریکخانه­ ی فراموشی است

 

برف می­بارد برف

کلاغ و جغد دزدان ناموس را می­نگرند

خموشانه و خجل و سر به زیر

و سپیدی چشمان برفی

انبار محترقه­ ی هوش است

 

برف ­می­بارد برف

جنگل پندار درختان کوری را برپا کرده است

و قلب من

می­تپد آرام آرام

در بستر گرم و نرم خویش

 

برف می­بارد برف

گوشهای خوشی

سالهاست که از پی بانگی عظیم

جهان خموشی را برگزیده ­اند

سرخوشانه

و من می­روم در برفی ناکران

آنجا که آهو باز می­ماند

از تعقیب جفت خویش

و «آهسته»

آن کلام نازک عشاق است

 

برف می­بارد برف

آن روز که تو مردی هم

برف می­بارید

و زمین یخ بسته، دهان بسته

تن­ ات را راه نمی­داد

 

برف می­بارد برف

چراغ خاموشی

از رف طاقچه­ ی گلین

نیفتاده شکست

و حمایت آن جماعت هول و غریب

وادی خاموشی را

نشکست

 

برف می­بارد برف

قلم را سرما یخین می­کند

تا بشکند

تالاب یخ زده­ ی غمهای فراموش­ شده را

 

 

برف می­بارد برف

بگذار برف ببارد

سپید سپید

سپیدتر از سپیدی استخوان

یا سپیدی چشم

یا سپیدی کفن…