از «دارالبیضه» همان برون تراود که در اوست…

 

کسی که اسامی «استاد» و «دانا» را یدک می کشد، وقتی می بیند دانشجویان کسی را برای سخنرانی دعوت کرده اند که هیچ یک از این القاب را ندارد، و نیازی هم به آنها ندارد، که مایه قوت او سخن اوست که همه جا همره اوست، تصمیم می گیرد که هر جور شده زهر خود را بریزد، و چون می داند با او نمی تواند بحث کند – چه شنیده که «هر که با داناتر از خود بحث کند که بدانند که داناست بدانند که نادانست» – با خود فکر می کند پس به او بی احترامی می کنم تا دیگر از این کارها نکند، و خواب ما کارمندان دانش را بر هم نزند. چیزی که در نهایت به فکرش می رسد این است: با تاخیر به سخنرانی می روم، کمی برای اینکه نشان بدهم که سخنانش ارزشی ندارند صورت خود را کج و معوج می کنم و در و دیوار را نگاه می کنم، بعد هم به طور ناگهانی گویی که ضرورتی پیش آمده از مجلس سخنرانی می آیم بیرون، و تا آنجا که می توانم پشت سر او برای ساده دلان سخن پراکنی می کنم. به به چه فکر هوش مندانه ای!

خب دانشجوی بیچاره که به دانشگاه آمده تا چیزکی یاد بگیرد، چه چیز یاد می گیرد؟ آن دانش کارمندی ملال آور را که جز برای گرفتن نمره و پایه و حقوق ارزش دیگری ندارد – البته اگر برای کشف دوباره کشفیات اندیشمندانی چون دکارت و کانت و … پس از چهارصد سال نخواهیم ارزشی قائل شویم! – یا این رفتار ها را؟ معلوم است که این رفتارهای بیمارگونه ارزش بیشتری برای یادگیری دارد، و چراغی است که می تواند راه آینده را نیز روشن کند. این است که بروز چنین رفتارهایی از سوی شاگردان چنان «اساتیدی» کاملا قابل پیش بینی است، و جای هیچگونه تعجبی هم ندارد. تعجب فقط هنگامی بوجود می آید که میان شخصیت آن استاد و شخصیت اولیه شاگرد تفاوت قابل ملاحظه ای وجود داشته باشد. که البته پس از چند سال «تحصیل» این تفاوت و فاصله نیز از بین خواهد رفت.

این بار اولی نیست که سخنرانی چنان افرادی در دانشگاه ها متوقف می شود، و بار آخر هم نخواهد بود، که از دارالبیضه همان برون تراود که در اوست… کاش لااقل این «اساتید» با گلستان انس بیشتری داشتند:

بر آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی                پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم                    ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد…

ولی چه توان کرد که نخل و سرو بودن هم کار هر کسی نیست. ظاهرا در آنچه «دانشگاه» نامیده می شود شباهت های رفتاری بسیار است، حال می خواهد تهران باشد، یا کاشان، یا شیراز. بنابراین این دال دانشگاه که به دلیل نداشتن «دانش» در درونه خود ظاهرا یک دال بی معنا به نظر می رسد، چندان هم بی معنا نیست. کافیست «نون» دانشگاه را حذف کنید تا به معنی واقعی آن پی ببرید!