حفره تاریکی، حفره تاریخی، حفره کلامی…

 

اورفه عزیز

مطمئن بودم که ماه پشت ابر پنهان نمی ماند، و بالاخره روزی تو رخ نشان خواهی داد. گرچه ۶ سال برای آن در این سایت صبر کردم. بایستی بیش از ۸۱۶ هزار بازدید از سایتی که به نام تو هست انجام می شد تا بالاخره اعلام حضور کنی. موقع خیلی خوبی هم این کار را کردی چون اهالی رشک آباد بدجوری به کنج خوارزم ما تاخته بودند و مانند مغولان در پی یکسان کردن آن با خاک بودند. حالا به یمن حضور تو و به مبارکی اش می خواهم خبر خوشی هم برای دوستاران این سایت اعلام کنم. به زودی این سایت با ۵ آدرس و دو هاست ارائه می شود به طوری که دیگر کسی نتواند در آن اخلال ایجاد کند! اهالی رشک آباد بهتر است در این ماه محرم بیشتر در مجالس عزاداری حاضر شوند، و اشک خود را برای التیام رشک خود تا می توانند روان کنند. ببین من حتی به فکر رشک آبادی ها هم هستم، منتهی کو گوش شنوا! البته اگر این روش افاقه نکرد، پیشنهاد تشت آب یخ می کنم. این دیگر رد خور ندارد.

نکاتی در نامه ات بود که به خودم اجازه می دهم که آنها را تصحیح کنم. قاعدتا اسطوره ها نبایستی شپششان منیژه خانم باشد، یعنی امیدوارم از من نرنجی.

اول اینکه از طبقه هشتم دوزخ صحبت کرده بودی. در حالی که دانته بزرگان دانش و ادب را در طبقه اول دوزخ قرار داده. طبقه هشتم مال فاسقین و خیانت کاران است: احتمالا رفته بودی سری به نسرین و مسعود بزنی ببینی در چه کاری مشغولند. بعد هم دیدی که خیلی هم از بودن در کنار هم خوشحالند و کاری به کارشان نداشتی. این چیزی است که به فکر من رسید. و گرنه تو به آنها چه کاری می توانستی داشت؟

دوم اینکه جریان برگشتنت را به همراه اوریدیس ننوشتی. در متون یونانی نوشته هادس خدای جهان زیرین اوریدیس را نزد خود نگاه می دارد، چون تو یادت رفته بود که عهد کردی پیش از خروج از جهان زیرین عقبت را نگاه نکنی، و نبینی که اوریدیس به دنبالت روان است یا خیر. (این چک کردن زیاد می تواند نشانه ای از وسواس باشد. البته وسواس به آسنترا معمولا خوب جواب می دهد. اگر وقت کردی یک تک پا پاشو بیا مطب.)

خب سوالی که پیش می آید این است که اوریدیس چطور همراه تو بر سطح کره خاکی روان شده است؟ و اما پاسخ من: از آنجایی که تو عقل و شعورت را به طور کامل بکار گرفتی و راه ایران را در پیش گرفتی، اسطوره های ایرانی نجاتت دادند. در اسطوره های ایرانی، جم یا جمشید، پادشاه پیشدادی، به بادافره گناهی به جهان زیرین فرستاده می شود و برای چند صباحی می شود فرمانروای جهان زیرین. بیرون آمدن اوریدیس احتمالا به یمن حضور او بوده است. (البته ظریفان می دانند که جم JAM ما کیست!) هر چه باشد خدایان اساطیر ایرانی از شعور بسیار بالاتری از خدایان یونانی برخوردار بودند، و هیچ کدام هم اهل فسق و فجور و لاابالی گری و الواطی نبودند؛ یعنی چیزی که در اساطیر یونانی یک قانون است. اساطیر ایرانی مفهوم قناعت و افراط نکردن و رعایت اعتدال در لذاید را می دانستند که چیست، و اگر هم جایی زیاده روی کرده اند (مانند JAM) زیاده روی در خیر خواهی بوده. JAM پزشکی را در جهان بنیان می گذارد، اما زیاده روی اش آنجاست که بی مرگی را در جهان حکمفرما می کند. و از آنجا که ناموس جهان تغییر و تحول دائم و دیالکتیکی بی پایان است (JAM در آن زمان از دستاوردهای هگل هنوز باخبر نشده بود و خرده ای از او نتوان گرفت) این کار او اوضاع جهان را به هم می ریزد، و نتیجه آن می شود به بادافره گناهش گرفتار می گردد. گناهی که در اصل از خیرخواهی او برای مردمان سرزمینش نشات گرفته بود.

حتما تا اینجا با خود گفته ای همه اینها درست. اما این چه عنوانی است که برای مطلبت انتخاب کردی؟ کمی دندان روی جگر اسطوره ات بگذاری برایت توضیح خواهم داد. صحبتت در مورد منتسکیو و بزرگان عصر روشنگری باز هم شعله آتشی جانکاه را در دلم برای سرزمینم بر افروخت. افراد بسیاری در مورد اینکه چطور جریان تفکر در سرزمین ما متوقف و دچار انسداد شد، قلم زده اند. اما نمی دانم چرا کسی به این موضوع توجه نکرده که سوالات و معضلات و مشکلات ما در حال حاضر چیست؟ مگر غیر از این است که ما هنور که هنوز است نمی توانیم توصیه کانت را چراغ راهمان قرار دهیم که «در پیروی از عقل خود شجاعت  داشته باش»؟ آیا هنوز که هنوز است گیر ما درگیری بین عقل و سنن اجتماعی ما نیست؟ خب این حرف کانت مال چه دوره ای است؟ بله! این پاسخ کانت است به این پرسش که «روشنگری چیست»؟ چیزی که در تاریخ جهان سی صد سالی از آن می گذرد و با پیروزی عقل و خرد بر خرافات و سنن پوچ مشخص می شود، انفجاری عظیم که جهان را از سن پطرزبورگ در روسیه تا نیویورک در آمریکا لرزاند، ولی سرزمین ما دچار چنان لرزه هایی از جنس دیگر – یعنی تهاجم همسایگان در روزگار نادر – بود که متاسفانه این لرزه عظیم که نزدیک بود مدار کره زمین را از مسیر خود منحرف کند به سرزمین ما نرسید. در روزگاری که کاترین ملکه روسیه شخصا از دیدرو خالق دایره المعارف روشنگری دعوت کرد به سن پطرزبورگ بیاید، و در امور کشوری از نظرات «روشنگرانه» او برخوردار شود، و در آنسوی جهان سردمداران انقلاب استقلال آمریکا خود را بیش ار هر چیر وامدار فیلسوفان روشنگری به ویژه منتسکیو می دانستند، خیلی عجیب است که از این لرزه عظیم ما هیچ چیر نیندوخته باشیم. و این همان حفره تاریکی سمبولیک ما، حفره تاریخی ما و حفره کلامی ماست که هنوز بر ذهنمان سنگینی می کند. گرچه همانطور که آدورنو نشان داده این روشنگری مرتب در دل خود اسطوره تولید می کند، و با اسطوره نوعی دیالکیتک دارد، اما ما با این حفره ای که بر گرده مان سنگینی می کند اصلا وارد آن دیالکتیک نشدیم. و اگر هم در چند ساله اخیر اندیشه هایی که فرزندان روشنگری به حساب می آمدند با تاخیری چندین ساله به سرمین مان پا گذاشتند، زمین حاصل خیزی برای این بذرها وجود نداشت، و نتیجه اش این شد که چراغ روشنگری هنوز روشن نشده، توسط اسطوره ها فتح شد. می بینی که مراد فرهاد پور بی جهت نمی گوید که هنوز که هنوز است «تنها شکل واقعی تفکر در ایران ترجمه است».(۱) هر چند عده ای ترجمه های خود را بخواهند جای تالیف جا بزنند در اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی شود. نتیجه چه می شود؟ از انواع کتابهای هذیانی «من تا آوردی» بگیر تا کتابهای «من آنم که رستم چنان» و در نهایت «من بر آنم که…!». کتابهایی که در اصل موضوع آنها «من» است و نه چیز دیگر! [البته بگذریم که در این عنوان آخری که گفتم حقیقت بیشتری وجود دارد: من بر آن نشسته و مشغول در فشانی است.]

پس اگر می بینی هنوز JAM خود را وامدار روح روشنگری قلمداد می کند و از دیدرو نقل قول می کند که: «با هیچ یک از افکارت ازدواج نکنی» باید بدانی چرا این طور است. هنوز که هنوز است JAM دارد در سرزمین شما با اسطوره های تاریکی می جنگد. حالا که به مدد او بر روی زمین قدم گذاشتی فکر می کنم بیشتر قدر او را بدانی. پس بیا توصیف او را در مورد روح روشنگری باز بخوان: «روح روشنگری یک روح سرگردان است، که همیشه انکار می کند، و همیشه راهنمایی نیز می کند. آن روح می لغزد، جایگزین می کند و خود را از هر باوری خلاص می کند. آن روح در باور تنها خرافه، پیش داوری و خطا می بیند. ذهن روشنگری به معنای واقعی هیچ دلبستگی تشکیل نمی دهد…». «روانکاوی بیشتر در سویه جوردانو برونو قرار دارد: افکار شما سگهای شما هستند، نه فاحشه های شما. آنها شما را می بلعند…»(۲)

خب فکر می کنم آنقدر از بازگشتت خوشحال شدم که اندازه یادم رفت و زیادی حرف زدم. به امید آنکه ما را به دیدار خود هم شاد کنی.

ارادتمند همیشگی

ف. پ

(۱) البته مراد فرهاد پور در مورد عرفان در ایران و سیطره اش بر ذهن و روح ایرانی تصوراتی دارد که نشان از دست کم گرفتن این تفکر تعالی بخش و زندگی بخش دارد، که تازگی سخنش هنوز که هنوز است در عصر روانکاوی نیز از بین نرفته. در فرصتی مناسب به این موضوع پاسخی در خور خواهم داد.

(۲)The Lacanian Review/ The Logical and the Oracular/Jacques-Alain Miller