دارالمجانین (۲)

 

تیر سخنور بی همتایی بود، اما تنها با شیر و پیر صحبت می کرد و مخصوصا آنها را از خطرهایی که ممکن بود در آینده به سرشان بیاید با خبر می ساخت. البته از وقتی برای پیر و شیر داروهای سنگین نورولپتیک شروع کرده بودند آنها دیگر کمتر صدای تیر را می شنیدند، و حتی اگر می شنیدند هم برای اینکه دوز داروهایشان بالاتر نرود تظاهر می کردند که نشنیده اند. طوری که وقتی حتی برای جشن سال نو تیر شلیک کردند و همه محبوسین – که تعدادشان به بیش از ده هزار نفر می رسید – شروع به فریاد شادی کردند، آن دو تظاهر کردند که صدایی نشنیده اند و خودشان را زدند به آن راه.

معروفیت این سه به حدی رسیده بود که سازمانهای دفاع از حقوق بشر، دفاع از حقوق حیوانات و دفاع از حقوق ادوات جنگی برای آزادی آنها اقامه دعوا کردند، چون هر چه که بود از آنجایی که این سه در جامعه منشا خدمات ارزنده و صادقانه ای شده بودند نگه داشتن آنها به صرف اعتقاد به وجود تیر – که هر سه در آن مشترک بودند – هیچ محمل قانونی نداشت. فشارها به حدی رسید که اولیای بیمارستان به فکر چاره جویی افتادند. آنها از این می ترسیدند که این سه – که البته به دلیل عدم ایمان به وجود تیر می گفتند این دو – محبوس «سلبریتی»، یک روز مثل بیشتر محبوسین دارالمجانین سرنوشتشان این باشد که خود را از جبهه غربی در دره بی انتها پرتاب کنند. الکی نبود. پای آبروی بیمارستان در میان بود. البته که وجود پیر و شیر ( و صد البته تیر ) کوچکترین اهمیتی نداشت که اگر واقعی بودند بیشتر عمرشان را کرده بودند، و اگر موهومی بودند وجود و عدم وجودشان مانند بقیه بیماران بی معنا بود.

از آنجا که خود اولیای بیمارستان در جلسات شورایی که برای تصمیم گیری در مورد سرنوشت این سه تشکیل شد به نتیجه ای نرسیدند، به فکر افتادند که مطابق اصول انقلاب فرانسه – آزادی، برابری و برادری – از خودشان چاره جویی کنند. ابتدا از آنها در مورد آشنایی شان با تیر پرسیدند. در آنجا مشخص شد که شیر و پیر زمانی که از جنگلهای مازندران می گذشته اند، صدای تیر را شنیده اند. ابتدا فکر کرده بودند صدای ببر مازندران است، بعد یادشان افتاده بود که ببر مازندران اکنون سالهاست که دهانش سرویس شده، یا بهتر است بگوییم طومار زندگی اش در هم پیچیده شده و دیگر فقط در کتابهای می توان از او سراغ گرفت. بعد به این فکر کرده بودند که همین اتفاق در انتظار خودشان است. بعد فکر کرده بودند که شاید صدای بادیست که لای درختان صفیر می کشد. کمی هم بگی نگی مشکوک به هم نگاه کرده بودند. تا اینکه تیر به سخن در آمده بود و آنها را مخاطب قرار داده بود و تمام شک و تردیدهایشان را بر طرف کرده بود. آنقدر در مورد تیر و ویژگیهایش سخن گفتند که رئیس جلسه دیگر حوصله اش سر رفت و تمام اصول انقلاب فرانسه از ذهنش پرید و با مشت روی میز کوبید و پیر را مخاطب قرار داد و گفت: «دیگر بس کنید این مزخرفات رو. آخر بگویید ببینم چه کار کنیم؟!» پیر در حالی که رنگش پریده بود گفت من که چشمام دیگه سو نداره هر چه شیر بگوید من هم قبول دارم. شیر هم گفت هر چه تیر بگوید مورد قبول من است. پس از آن سکوت ناجوری مجلس را فرا گرفت. رئیس در حالی که سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند از پیر و شیر پرسید: «حالا تیر چه می گوید؟» پیر گفت تیر می گوید هر چه شیر بگوید، و شیر گفت تیر می گوید هر چه پیر بگوید. رئیس بیمارستان که گویی ترقه ای زیر پایش ترکانده بودند یک دفعه از جا پرید و فریاد کشید: «جان به جانتان کنند هنوز دیوانه اید. حداقل اینقدر عقلتان نمی رسد که حرفتان را با هم یکی کنید.» پیر گفت: «یعنی می گویید دروغ بگوییم؟» شیر گفت: «چکار کنیم این از طبع متلون تیر است که به هر کداممان یک چیز را می گوید». رئیس گفت: «آخر هدف اش از این کار چیست؟» پیر پاسخ داد: «اگر ما بگوییم تیر به هردومان یک چیز را گفته، آن وقت ما را آزاد می کنید؟» رئیس که منتظر همین بهانه بود تا بدین وسیله از شر آنها راحت شود پاسخ داد: «فی الفور هر دوتان را آزاد می کنم». شیر در حالی که لبخند می زد گفت: «حالا فهمیدی تیر چرا این کار را می کند؟ حداقل تیر که دیگر عقلش خوب کار می کند. طفلک نمی خواد کاری کند که تنها بماند».

چنین بود که هنوز که هنوز است پس از گذشت قرنها این سه یار قدیمی مانند سه تفنگدار در قلعه دارالمجانین محبوس اند. نقش دارتانیان را هم برای آنان رئیس پیشین بیمارستان که حالا به جمع بیماران پیوسته ایفا می کند. سه تفنگدار داستان ما دیگر خیلی هم برایشان اهمیت ندارد که کسی آنها را سه نفر حساب می کند یا دو نفر. عشق آنها به هم برای معتقدات دیگران پشیزی قائل نیست. اعتقاد پولادین آنها فراتر از کلمات آنهاست که دیگر خز شده: «یکی برای همه. همه برای یکی»

قصه ما به سر رسید. غلاغه به خونش نرسید.