تفاوت باد با حزب باد، یا تفاوت لکان با یاوه ها و یالوم ها و پالان ها…

 

نقدی بر کتاب مستطاب «دروغگویی بر روی مبل» نوشته بزرگ استاد  «روان کاوی و رواندرمانی در پیتی» جناب اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۱ – هر مکتبی که ادعای درمان یا تاثیر گزاری بر روان آدمی را دارد – از مضحک ترین و ساده اندیشانه ترین آنها که مغز را مرکز انسان می پندارند و در مورد آن پنداری در حد یک دستگاه آب میوه گیری را دارند مانند انواع XBT ها مثل CBT و DBT  و احتمالا در آینده EBT و FBT( که ماشاالله فهرستشان و طرفدارانشان هر روز در حال زاد و ولد هستند ) تا پیچیده ترین و پیشروترین آنها – بر پایه احترام به یک سری بتهای ذهنی ساخته شده اند. برخی از این بتها مانند بت خوشبختی و لذت پرستی و موفقیت و مصرف گرایی خاص ساده اندیشانه ترین روان درمانی ها هستند. اما برخی از بتها هستند که کسی جرات دست زدن به آنها را ندارد: یعنی بت رابطه جنسی [یا به عبارت بهتر: رابطه بین دو جنس ] و بت رابطه زبانی [یا رابطه معنایی که حتی در نهایت ویتگنشتاین هم از آن عبور نکرد] که بر پایه اعتقاد به وجود دیگری بزرگ شکل گرفته است. ظاهرا کسی جز ژک لکان جرات نداشته که به آنجا برسد که بگوید: «رابطه جنسی وجود ندارد»، «زن [در مفهوم عام] وجود ندارد» و «دیگری بزرگ وجود ندارد». آری! لکان در بتخانه ذهن آدمی یک بت را هم به عنوان بت بزرگ باقی نگذاشته است. «[آموزه های من] باد است؛ بادی که چون سخت می وزد سرد و سوزان می شود.(۱)»

۲ – می گویند در سال ۱۹۷۷ در مصاحبه ای از کنراد لورننس – مبدع بوم شناسی و برنده جایزه نوبل – کمی پیش از مرگش پرسیدند که آیا امروز غیر از آن هشت گناهی که در کتاب «هشت گناه بزرگ انسان متمدن» نوشته اید به گناه دیگری هم اعتقاد دارید؟ لورنتس پاسخ می دهد بله! گناه انحطاط فرهنگی! به نظر می رسد در عصر ترامپ این گناه به اوج شتاب آوری نزدیک شده است. به مدد سینما و تلویزیون و سلفون ها و اینستاگرام و… بالاخره چنان تصویر به زندگی بشر هجوم آورده که با نوعی سرطان تصویر مواجه هستیم. این سرطان افراد را به روباتهایی تبدیل کرده که هیچ پرسش بنیادینی در ذهن متاستاز زده شان شکل نمی گیرد. آدمی به معنای واقعی کلمه توسط انواع PC ها ( شامل Personal Computers, Psychotherapy & Counselling,Public Cinemas, Cell Phones, Picture Cancers ) وجودش و ذهنش Pissed off شده است. شکل ایدآلی از روبات های آدم نما برای کاپیتالیسم امروزین. جهانی که هر روز بیشتر در لجنزار ژوئی سانس فرو می رود. نقاشی کارپاچو را در بالا بنگرید که متعلق به ۵۰۰ سال قبل است و شوالیه ای سلحشور را دست بر شمشیر خود نشان می دهد که در کنارش نوشته شده: «مرگ از پلشت و آلوده شدن بهتر است»، و نگاهی هم به انسان متاستاز زده امروز که از برقراری ارتباط با نزدیکترین کسان خود عاجز است بیندازید تا متوجه شوید در این ۵۰۰ سال، و به ویژه در صد سال اخیر به مدد ابداعات جدید بشر چه راه درازی را طی کرده است! از آن نقطه تا نقطه ای که پلشتی افتخار به شمار می آید و آن را در کتابها شجاعانه! اعلام می کنند راهی بس طولانی است.

۳ – شرلوک هولمز مرده است. سربازرس لسترید هر چه می کوشد نمی تواند با شعور بدوی خود از صحنه چینی و فریب جانیان پرده بردارد، نمی تواند متوجه حقیقتی شود که در بطن دروغ خلافکاران و جانیان نهفته است. مستاصل می شود. چه بایستی بکند؟ چه کاری راحت تر از فریب مال باختگان و خانواده مقتول؟ مال باختگانی که آنقدر ساده لوح هستند که دروغهای او را باور می کنند و وارد بازی کودکانه اش می شوند و تازه با طیب خاطر به او پول هم می پردازند! قاتل [امیال ناخودآگاه] هم به راحتی به گشت و گذار و انجام جنایت می پردازد! اما این همان داستان رواندرمانی های آقای یالوم نیست آنجا که سعی می کند وانمود کند که روش اش همان روش حقیقت یابی پدر کارآگاه یا زیگموند فروید است؟ «…کمی نزدیک تر پیشروان بزرگ بودند که چهره هایشان کمی متمایز تر بود: نیچه، کی یر کگور، فروید و یونگ» (صفحه ۶ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل) بله! دروغگوی بزرگی که روی مبل لم داده کسی نیست جز جناب نویسنده، کسی که می خواهد لاطائلات خود را با چسباندن آنها به مسیح و بودا و سقراط و فروید به ما حقنه کند. کسی نیست بپرسد همینکه روی یک روش درمانی کلمه «دیالکتیک» و «آنالیز» گذاشتیم کافیست تا آن را به سقراط و فروید بچسبانیم؟ به این می گویند شارلاتانیسم در اوج. بسیار متاسفم که بارها از روان درمانگران! این سرزمین چنین شنیده ام: «داستان های یالوم پر از ریزه کاریهای روان درمانی است»!!! خدا به روان مردمان در این سرزمین کهن رحم کند!! کوران عصا کش کوران شده اند. البته شاید هم نتوان از مراجعین بخت برگشته این قبیل «درمانگران» خرده ای گرفت: آدمی همیشه در طول تاریخ پرمحنتش سراب موقت اکنون را به آب فردا ترجیح داده است. شاهد آن هم فوج بسیاری هستند که روانکاوی را به امید رواندرمانی های این چنینی ترک می کنند. «نه اینکه روان درمانی کاملا بی اثر است، ولی تاثیر آن زودگذر است و به بدترین [فرجام] بر می گرداند(۲)».

۴ – آقای درمانگر داستان یالوم، یعنی ارنست لش با روان درمانگری که مراجعش را مورد سوء استفاده جنسی قرار داده ، یعنی آقای سیمور تراتر مواجه می شود، «مردی که تنها یک بار اور را دید، ولی برای همیشه زندگی اش را دگرگون کرد»(۳). این مواجهه ظاهرا دهان آقای لش را آب می اندازد، که چقدر راحت می توان از مرزهای اخلاق در کار روان درمانی گذشت، و باعث می شود که او هم تصمیم بگیرد روان درمانگر شود و «به کارش عشق بورزد»!!! البته برای آقای یالوم که به ناخودآگاه کاری ندارد و روان درمانگر داستانش را به فروید هم می چسباند، چنین تحلیلی اصلا محلی از اعراب ندارد! بدین ترتیب است که آقای لش [که این نام حداقل در زبان فارسی بسیار برازنده اوست] اصرار فراوانی برای لمس کردن مراجعان دارد. یکی از مراجعانش می گوید: «در همان سی ثانیه اول مرا لمس کرد – موقع وارد شدن به اتاق آرنجم را لمس کرد… – و وقتی دوباره می خواست به من دستمال کاغذی بدهد دستم را لمس کرد… شدیدا اصرار داشت که در همان جلسه اول خاطرات سو استفاده جنسی ام را بازگو کنم! اصرارش زیادی بود و خیلی هم سریع سراغ این موضوع رفت. من دستپاچه و گیج شدم! احساسات شخصیش را به من نشان داد… به من گفت خیلی مهم است که به هم نزدیک شویم… از من خواست تا سوالاتی در مورد او بکنم… معاشقه ام با دکتر کوک را تصدیق کرد…»(۴) این که این روش درمانی در اکثر مواقع به چه چیزی ختم می شود از داستان درز گرفته شده. اما با همین اطلاعات مختصر هم می توان سوالی را مطرح کرد: «مگر این کاری که با مراجع می کنید استفاده از تحریکات حسی برای ایجاد حال بهتر نیست؟! خب چرا اصرار دارید که روش جدیدی را کشف کرده اید؟ از چند هزار سال پیش نقش اجتماعی فاحشه خانه همین بوده است. دیگر چرا اسمهای پر طمطراق برای این کشف محیرالعقولتان می گذارید؟!» آقای لش البته چیز بیشتری از این دارد: تمرین سنگ قبر! «تا حالا به این فکر کردی که دلت می خواد روی سنگ قبرت چی بنویسن؟»(۵) با این روش می توان به مراجعان شوک داد و آنها را مورد سو استفاده هیجانی بیشتری قرار داد. اما یک چیز مسلم است: آقای یالوم اصلا دلش نمی خواهد که روی سنگ قبرش بنویسند: رئیس فاحشه خانه! او ترجیح می دهد روی سنگ قبرش بنویسند: روان درمانگر فقید و نویسنده سعید مرحوم مغفور جناب آقای اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۵ – وقتی کسی اسم خودش را روانکاو و رواندرمانگر می گذارد، و از خواندن متن از پیش نوشته شده ناخودآگاه که با هزاز زبان در سخن است [آن هم از طریق وقفه های سخن و گیر کردن ها، رویاها (بطن و ناف رویا نه ظاهر گول زننده اش!)، اشتباهات لپی، تکرار کلمات، انتقال و ژوئی سانس] عاجز باشد، وقتی کسی از خواندن متن حقیقت که در هر دروغی وجود دارد عاجز باشد، چاره ای ندارد که به چنین ورطه ای فرو غلطد: دروغی فراتر از دروغهای مراجع. لسترید پس از آشنایی با شرلوک هولمز، وقتی می بیند چنین کاری از او بر نمی آید، یا بایستی رسما کارش را کنار بگذارد، و یا اینکه به سرکیسه کردن مردم بپردازد. حداقل خدا را شکر که این کارگزاران روان چیزکی از فروید شنیده اند و مثلا حداقل اندکی از اینکه خواب شبانه شامل چیز غریب، ناشناخته و با شکوهی است با خبر شده اند – گرچه ظاهرا یاد نگرفته اند که از ظاهر رویا فراتر روند – اما صد اسف که از خواب روزانه – خوابی که آدمی در روز می بیند و آن را واقعیت می پندارد – هیچ نشنیده اند، و بالاتر از آن هیچ هم نمی خواهند بشنوند، مبادا رویاهای بچه گانه شان که همه در مدار حرص و آز (۶) می چرخد و در داستانهایی از این قبیل بسیار نمود دارد از هم بپاشد. ولی هنوز هم آدمیانی هستند که سفر به اقالیم جان، شهرهای بی نشان و مواجهه ای سربلند و مقتدرانه و شجاعانه با «شوخی های کیهانی» را بر هر چیزی در این دنیا ترجیح می دهند: سفری تک و تنها و یگانه به سیاره ای بی همتا، و تجربه ای منحصر به فرد و تکرار نشدنی در زمینی که هر روز بیش از روز پیش آکنده از آدمیانی می شود که جز تقلید و سرک کشیدن به زندگی یکدیگر جیزی از زندگی نفهمیده و نخواهند فهمید. بله آقای یالوم! منحصر به فرد بودن به از سر گذراندن منحصر به فردترین نوع تجربه زندگی است، نه به اینکه مرتب به مراجع تلقین کنید «تو منحصر به فردی!!». اگر کسی به شما مراجعه کرده منحصر به فرد است، و از تقلید بی پایان نجات پیدا کرده، و به فردیت خود دست پیدا کرده، دیگر او را با امثال شما چه کار است؟!

 

(۱و۲) ژک لکان/ تلویزیون/ ۱۹۷۴

(۳) صفحه ۷ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل

(۴) صفحه ۲۹۱ کتاب

(۵) صفحه ۵۳۳ کتاب

(۶) بی جهت نیست که حکیم طوس آز را زیانکارترین دیو به شمار می آورد:(از کتاب رازهای شاهنامه/ مقاله دکتر محمد دبیر سیاقی)

بدو گفت کسری که ده دیو چیست        کز ایشان خرد را بباید گریست

چنین داد پاسخ که آز و نیاز                  دو دیوند با زور و گردن فراز

دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین           چو نمام و دوروی و نا پاکدین

دهم آن که از کس ندارد سپاس           به نیکی و هم نیست یزدان شناس

بدو گفت از این شوم ده پر گزند            کدام است اهرمن زورمند

چنین داد پاسخ کسری که آژ              ستمکاره دیوی بود دیر ساز

که او را نبینی تو خشنود هیچ              همه در فزونیش باشد بسیچ…