نامه ای از ورشو… دارالکتبیه!

سلام

خب دست مریزاد. بعله من در رم بودم و مجسمه اوریدیس هم در موزه رم بود و الکی نوشتم تورین هستم و …. همه اینها درست. اما موضوع دارالکتبیه رو از کجا فهمیدی؟ واقعا شگفت زده ام کردی. لطفا زودتر برام توضیح بده وگرنه فکر می کنم واقعا با اجنه ارتباط داری.

اما همانجوری که گفته بودی رفتم فرودگاه به استقبال اوریدیس. همانطور که گفته بودی برای اینکه مشخص بشم یک پاپیون قرمز هم زده بودم. اما بگی نگی خیلی ملاقات دلچسبی نبود. چون از اولش فهمیدم از چیزی ناراحته. بالاخره هم وقتی به زبون اومد همون حرف تو رو زد که چرا داستانهاش رو به ترتیب ننوشتم. با خودم گفتم ای بابا! از دست فرزام در رفتم افتادم گیر این یکی! باز تو خواب خیلی بهتر بود می دیدمش چون اونجا هیچ وقت نشده بود ازم ایرادی بگیره. خب خیلی طبیعی بود که فکر کنم که رفتارش مثل خوابمه. ولی خلاصه ارتباطمون خیلی صاف و ساده پیش نرفت، و بعد چند روز که راهنماش بودم از هم جدا شدیم و من دوباره برگشتم رم. ولی قول دادم دیگه داستانها رو به ترتیب چاپ کنم و دریغایی هم نگم:

خیره در چشمان مستت دریغایی نگفت

واله ی دستان سبز صنمی دانا بود…

تازه تهدیدم هم کرد که اگه درست امانت داری نکنم دیگه از داستان خبری نیست! البته از وقتی برگشتم دیگه به خوابم نیومده. خدا کنه که قهر نکرده باشه. حالا واسه اینکه همه چی ختم به خیر و خوبی بشه داستان دارالکتبیه رو که جا افتاده بود اینجا میارم:

«یکی بود یکی نبود. شهری بود پشت کوه های قفقاز که مردمانش عاشق و دلباخته کتاب خواندن بودند، ککشان هم نمی گزید که دیگران به آنها پشت کوهی می گویند. از نظر خودشان که کوه صاف روبرویشان بود و بایستی جلو کوهی به حساب می آمدند. آنها به درستی فکر می کردند که اصطلاح پشت کوهی ساخته و پرداخته حاسدانی است که عشق آنان به کتاب را بر نمی تابند. در این شهر نوزادان بلافاصله پس از قان و غون خواندن کتابهای تصویری را آغاز می کردند و حتی پیرمردهایی که کورسوی چشمانشان را از دست داده بودند از طریق نوه هایشان کرم کتابخوانی شان در گوشت خود زنده نگاه می داشتند.

از نظر بازرسان اداره کل کتابخوانی هر سال ارز زیادی صرف کتابخوانی می شد، و این برای این شهر کوچک که اقتصادش از راه قصه خوانی و آکروبات و بوزینه گردانی برای سیاحین و دریوزگی از آنان تامین می شد مبلغ هنگفتی بود. بزرگان شهر دور هم جمع شدند تا به چاره جویی بپردازند (البته بزرگ از نظر عقلی، و گرنه در این جمع بزرگان یک نوزاد هفت ماهه هم حضور داشت). یکی گفت بهتر است این آتش کتابخوانی را که به جان ملت افتاده خاموش کنیم. آن دیگری پاسخ داد پس بفرمایید کل اقتصاد شهر را تعطیل کنیم. فکر نمی کنید برای قصه خوانی و افسانه بافی و بوزینه گردانی نیاز به افراد کتابخوان داریم؟ بزرگ دیگر که از اهالی امروز بود فکر بکری به نظرش رسید. او گفت من راه حلی پیدا کردم که هم مشکل کمبود کتاب را حل می کند، و هم مشکل سستی و تنبلی و کمبود مشاغل را. کافیست از هر کتابی تنها یک جلد به اینجا وارد کنیم. بعد آن را در دسترس سلاخان قرار دهیم تا تکه تکه کنند. بعد تکه ب را پیش از الف و تکه ج را پس از دال قرار دهیم. و سپس کتاب را پس از نمونه خوانی با روکشی جدید به نام خودمان چاپ می کنیم. به این ترتیب علاوه بر حل مشکل کمبود کتاب، مشاغل جدیدی هم خواهیم داشت: سلاخی، نمونه خوانی، صحافی، «نویسندگی». اینجا بود که – بر اساس صورتجلسات پیاده شده از آن جلسه که جای شک و شبهه ندارد – نوزاد شروع به قان و غون کرد. بزرگ رو به او کرد و ادامه داد: نگران نباش کوچولو. تو هم به زودی نامت را روی کتابی خواهی دید.

شور و شعفی عجیب مجلس را فرا گرفت و همگان به سیاست و کیاست آن بزرگ اذعان کردند و یکی دو نفر هم خرقه ها دریدند، و به این ترتیب شغل دیگری هم به مجموعه مشاغل جدید افزوده شد: درزی و خیاطی، تا درز خرقه ها را رفو کند.

روزی پیری از آن شهر عبور می کرد. او توجه هیچ کسی را به خود جلب نکرد، یا اگر هم جلب کرد کسی به روی خودش نیاورد. مردمان شهر سر در کتاب و باد در غبغب مشغول خواندن کتابهایی بودند که نویسندگان کوچک و بزرگ شهر خودشان نوشته بودند. پیر جلوی پیشخوان یک کتابفروشی ایستاد و کتابی را دید که در جوانی نوشته بود و اکنون بر جلد آن که به عینه مثل کتاب خودش بود نام کس دیگری خودنمایی می کرد. کتاب را که باز کرد بر حیرتش افزوده شد. چون دید داستانی که آن را از حفظ بود از نیمه شروع می شود، وسط کار به پایان می رسد، و در پایان تازه آغاز می شود. جل الخالق گویان صاف رفت پیش رئیس اداره کتابخوانی و تعجب و شکایتش را اعلام کرد. رئیس با صورتی بر افروخته در حالی که رگهای گردنش متورم شده بود و بیم آن می رفت که از شدت فشاری که بر گلویش می آورد گلوی خود را پاره کند فریاد کشید: نگهبانان! نگهبانان! بگیرید این سارق و خائن پدر سوخته را! بی شرف با پای خودش هم آمده به محکمه! بگیرید و ببندیدش! بعد در حالی که سعی می کرد آرامش اش را حفظ کند در حالی که آب دهانش را قورت می داد ادامه داد: نه نه …. آزادش بگذارید که یکی از سه نوع کشیدن را انتخاب کند: یا مردانگی اش، یا کشیدن صندلی سکوی اعدام از زیر پایش، و یا دو سال حبس، مثل بچه آدم! انصاف و آزادی حکم می کنه به انتخاب خودش باشه! یه پشت کوهی نشون اجانب بدم که یک من روغن روش باشه!

پیر حبسش را که کشید و بیرون آمد به اندازه ده سال پیر شده بود و با خود فکر کرد بهتر است دیگر در امور بزرگان دخالت نکند، چه سر پیری تازه فهمیده بود که بزرگان قوانین بزرگانه ای دارند که عقل امثال او از درک آن قاصر است. دلش برای آن شیری که با تاج شاه روپایی می زد تنگ شده بود و با خود می گفت: کجایی ای شیر! قربان آن دمت بروم! یادت بخیر! این را گفت و راهی شد تا در داستان بعدی دوباره ظاهر شود.

قصه ما به سر رسید. غلاغه به خونش نرسید. مردمان این شهر همگی رستگار شدند. کسی هم در مورد وضعیت مردمان ساده دل و پاک دارالکتبیه به خودش جرات نداد که بی خود سیاه نمایی کند.»

عزت زیاد

ب. ب