نامه بعدی از تهران در غبار… کیش شخصیت و مگس های دیوان حافظ!

 

سلام بهمن

فکر کنم باز هم نوبت این رسید که سنگامون را با هم باز کنیم. فکر نمی کنی که وقتشه؟ اولا که وقتی تاریخها رو قر و قاطی برام می فرستی، حق دارم که شک کنم همین کار رو هم با مکانها داری می کنی. ببینم واقعا در شهر تورین هستی؟ البته اینکه در کنار کالوینو باشی رو شکی ندارم، ولی در مورد تورین مطمئن نیستم: تو موزه ملی تورین چیزی که زیاده البته مجسمه گاریبالدیه، اون تورینی مو بلند که ایتالیا رو متحد کرد. اما حتی یک مجسمه اوریدیس هم وجود نداره. فکر نکن می تونی ردت رو برام گم کنی. می خواستم مژده ای هم بهت بدم: اوریدیس امشب راه می افته و میاد ورشو. نمی خواد به من بگی که کجا هستی. ولی ازت خواهش می کنم خودت رو زودتر به ورشو برسونی و به استقبال اوریدیس بری. اگه این کار رو نکنی ممکنه او هم دیگه به خوابت نیاد. از من گفتن.

اما نکته دوم اینکه به چه مناسبت داستانهای اوریدیس رو به همون ترتیبی که اون برات می گه توی سایت نمی نویسی؟ داستان دارالکتبیه رو جا انداختی. حتما با خودت می گی من از کجا فهمیدم که اولا اصلا چنین داستانی وجود داره، و ثانیا تو حذفش کردی. اگر بخوای برات توضیح می دم ولی فعلا عجالتا بگم که در داستان «دارالنساء» یک همچین جمله ای از قول پیر وجود داشت: « تازه در شهر قبلی که بودم حبسی کشیدم که یه خورده مردانگی هم که داشتم ازم گرفت…» در حالی که در سه داستانی که نوشتی همچین موردی وجود نداشت. می بینی که خیلی راحت دم به تله می دی! اگر خواستی بقیه اش رو هم برات می گم.

امیدوارم اوریدیس خودش بتونه به این بازی موش و گربه ات پایان بده. ولی از اونجایی که تو خیلی به این جور بازیا علاقه داری، می دونم که دوباره چیزی نمی گذره که باز نغمه بازی دیگری رو از سر می گیری. فکر کنم بایستی نصیحت حافظ رو گوش می کردم و آخرین دوا رو برات تجویز می کردم: کی یا همان داغ زدن.

اگر هم تعجب کردی که چطور می دونم کنار کالوینو هستی، و نه لزوما در تورین، به خاطر شناختیه که از احوالات تو و پیچ و تابهاش دارم. تو هم مبتلا به نوع خفیقی از «کیش شخصیت» هستی: خدا نکنه نویسنده ای رو دوست داشته باشی، دیگه اون میشه برات خدا، و بقیه نویسنده ها یک مشت شلخته نویس و بیمار و بیعار می شن. این درد یک جور درد فرهنگیه (شاید نزدیک به همون چیزی که مراد فرهادپور بهش می گه «ایدآلیسم بدوی»). انقدر در عمر خودم تظاهرات مختلف این معضل رو دیدم که می تونم برات مثالهای فراوونی رو بزنم. استاد جنیدی رو که یادت هست؟ کلاسهای شاهنامه خوانی اش را می رفتی؟ در مراتب علمی ایشان کوچکترین شکی وجود نداره، اما ایشان چنان به عشق فردوسی دچار هستند که کس دیگری را اصلا به حساب نمی آورند؛ یادت هست که چقدر از حرف ایشان در مورد حافظ شگفت زده شده بودی؟ آن وقت که گفته بودند شاعری که خود را مگس بپندارد نمی تواند شعر ارزشمندی بیافریند! لابد به خاطر چنین ابیاتی:

طوطیان در شکرستان کامرانی می کنند          و از تحسر دست بر سر می زند مسکین مگس

حالا اینکه در فرهنگ و روح و روان ایرانی، غزلیات حافظ در آن پایه است که در کنار قرآن و در سال نو سفره هفت سین قرار می گیرد را چه کسی می خواهد جواب بگوید؟ در اصل هم بایستی پرسید مگر خورشید حافظ ستاره فردوسی را کم رنگ می کند؟ این پادشاهان ادب، خوی درویشی دارند، و اتفاقا در یک اقلیم هم می گنجند، که همان اقلیم روح و روان ایرانی باشد. همانطور که در اقلیم روح و روان یک آلمانی زبان، خورشید بتهوون ستاره باخ و هایدن را کمرنگ نمی کند، و یک استاد موسیقی شناس آلمانی را هم ندیدم که چنین عقیده ای داشته باشد. باز هم مثال می خواهی؟ عبدالکریم سروش. در عشق و دلباختگی ایشان به مولانا کسی شک نمی کند، اما آیا خورشید حافظ ستاره مولانا را کم نور می کند که ایشان بگوید حافظ اصطلاحات عرفانی را در کوچه و بازار ریخته، و مسائل و مشکلات بسیاری ایجاد کرده؟! حافظ در آسمانی سیر می کرده که شعر برایش بسیار کوچک بوده، طوری که به گفته شاگردش محمد گل اندام، حتی وقت نکرده اشعارش را جمع آوری کند، شاعری که کلام را تا آخرین حد هنر که موسیقی است بالا برده است، و لاجرم تنها می تواند این کار را مثل یک آهنگساز در ناخودآگاه انجام داده باشد – حالا چه (بیشتر) در خواب و چه جاهایی در بیداری. آن وقت آقای سروش ایشان را تا حد یک کاتب میرزا بنویس که در دواوین شاعران دیگر جستجو می کرده، و کلمات را پس و پیش می کرده و اینجوری شعر می «ساخته» – یعنی مثل یک بنا که آجر روی آجر می گذارد، و گاهی هم هنرنمایی می کند و آجرها را به بالا پرتاب می کند! – تخفیف می دهند:

«اصلا شغل شاغل (!) حافظ تتبع در دیوان شاعران بود؛ هم در آنها تامل می کرد و هم … از ذخائر عظیم عرفانی و ادبی ای که در اختیار داشت گوهرهای ارزشمند استخراج می نمود و در دیوان خود می نشاند[البته به این کار می گویند سرقت ادبی!]. به علاوه به طور مرتب و مکرر به آثار هنری خود مراجعه و آنها را تصحیح می کرد، تراش می داد، و به اصطلاح امروز ویرایش می نمود… عاشقی هم قافیه اندیشی را از او نستانده و او را بی تاب نکرده بود(!). گردش در ماضی کار او بود و بر خلاف مولوی در ماضی و مستقبل آتش نزده بود…به هر حال عشق مولوی به گونه ای دیگر بود زیرا کسی در باغ سبز به او نشان نداد و اهمیت موضوع هم در همین است…(!)» (از کتاب قمار عاشقانه/ انتشارات صراط/ تهران ۱۳۹۳)

البته این اولین باری نیست که می بینم نویسنده ای که خود شاعر هم هست و بنابراین بایستی از حداقل ساز و کارهای ناخودآگاه خبر داشته باشد به طور کلی از آن بی اطلاع است. همین موضوع را در نوشته ای از اکبر رادی هم متوجه شدم و از خود پرسیدم پس داستان این نمایشنامه های مطول – که البته هیچ دخلی هم به نمایشنامه های چخوف ندارند – این است!

من فکر می کنم ریشه این «کیش شخصیت» به دو هزار و پانصد سال تاریخ پادشاهی این سرزمین بر می گردد، همانطور که سعدی می گوید: «ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.» واقعیت دهشتناک این است که هنوز که هنوز است پادشاهان سپهر ذهن فردی ما با پادشاهان تاریخ جمعی مان در هم می آمیزد، و نتیجه چنین آشفتگی هم، چیزی نیست جز آشفتگی گویی و کتمان کردن نور خورشید قاهر!. کسی نیست بپرسد آن در باغ سبز را در شعر حافظ چطور پیدا کردید؟ لابد همان روضه ارم است دیگر؟! واقعا وقتی محک قدرتمندی چون زمان هست دیگر به این حرفهای «شبه هنرمندانه» چه احتیاجی هست؟ باز هم به قول سعدی در همان حکایت باب اول: «محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان را بگیرند:

کس نیاید به زیر سایه بوم               ور همای شود از جهان معدوم»

خلاصه به همای خودت بچسب – ولی نه خیلی نزدیک-  و همای روحت را هم که بسویت روان است دریاب. مرا هم از حال خودت بی خبر مگذار. به امید دیدار

ف. پ