نامه دیگری از تهران در غبار…

 

سلام بهمن

نمی دونم تا کی می خوای این بازی رو ادامه بدی؟ بازی ای که از وقتی برنامه سفر ژاپن رو برات گذاشتم شروع کردی. حالا از یک طرف در سال ۱۹۰۱ زندگی می کنی و از طرف دیگه کنار کالوینو در شهر تورین؟ خب لابد از باخت سه بر صفر تیم شهرتون از تیم رم هم خبر نداری یا رئیس جمهور شدن دونالد ترامپ؟! (ترجیح می دادم اینجا بنویسم دانلد داک، چون تجربه نشون داده کافیه یک ابله به قدرت برسه، اون وقت مردمان برای تقلید رفتارهای اون دیگه از هم سبقت می گیرن! لااقل کاش می شد از دانلد داک تقلید کنن!) البته از این داستانهای اوریدیس خیلی لذت بردم. معلومه که کار خودت نیست. ولی فکر کنم یک عالمه از این داستانها تو خوابت از اوریدیس گرفتی؟ احتمال می دم با شناختی که از اوریدیس دارم یک سری دیگه هم تو راه باشه، مثلا دارالنساء، دارالکتبیه، دارالوهم، دارالاذهان، دارالمجانین، دارالوفا، دارالشفا، دارالوداع، دارالخوف… درست حدس زدم؟ هر کسی با تو سر و کار داشته باشه بالاخره یک روز یک کتابی یا حداقل یک داستانی به اسم دارالمجانین می نویسه. یادته نمایشنامه ای که وقتی تو اینجا بودی به همین اسم با هم نوشتیم؟ حالا بیچاره کالوینو رو هم یا به خدا می رسونی یا به جنون. رد خور هم نداره.

حالا می خوام یک خبر بدم که چار شاخ بمونی. حالا که خواب اوریدیس رو می بینی و ازش داستان می گیری، و پیش خودت خیال کردی فکر بازگشتن به تهران را هم نداری، می خوام خود اوریدیس رو بفرستم که از تورین برت گردونه به تهران. یک برنامه عالی هم براش ریختم که پیش از رسیدن به تورین وارد ورشو بشه، بعدش بیاد تورین تو رو ور داره (البته اگه اونجا رسوب نکرده باشی) و با هم برین پاریس و بعد فرانکفورت. نظرت رو هم نمی خواد برام بفرستی. احتمالا دیگه این رو پیش بینی نکرده بودی. حق هم داری. همیشه تو آستین من چیزهایی برای متعجب کردن تو وجود داره.

مراقب خودت و کالوینو جونت باش

ف. پ