از فروید و لکان تا کالوینو…

 

کالوینو در نامه ای که در تاریخ ۳۱ دسامبر ۱۹۶۸ (کمی پس از تظاهرات دانشجویی آن سال) از پاریس به دوستش میشل راگو در رم می نویسد می گوید:

«این مردم تحسین برانگیزند چرا که حتی در وضعیت فعلی دوام آورده اند و جزو آن تعداد معدودی هستند که برای به دل خطرات رفتن مانند جوانان آماده اند… اگر به حوزه های مطالعات جدی تر رجوع کنیم، ساختارگرایی، علیرغم مطالب مبتذل ژورنالیستی که می گوید ساختارگرایی در ماه مه مرده است، اتفاقا در اوج قدرتش قرار دارد. من این را بر اساس نوشته های چاپ شده ای می گویم که سنگین اند و هر لحظه مشکل تر می شوند، که لاینقطع بیرون می آیند و همدیگر را دنبال می کنند بدون اینکه به ما زمان بدهند که آنها را بخوانیم، و همینطور بر اساس آن جمعیتی می گویم که که برای رفتن به سمینارهای بارت و لکان به هم فشرده می شوند، سمینارهای لکان به ویژه آنقدر مشکل اند که این جمعیت مشتاق تنها می تواند با واژه موج توضیح داده شود. مشکلاتی که در پیرامون وقایع ماه مه وجود دارد حتی در این سمینارها به سطح آمده، به واقع خود آنها موضوع مطالعه شده اند[۱]. ماه مه – شناسی به نظر نمی رسد که در هیچ سطحی از حوزه روشنفکری در حال خاموش شدن باشد، در حالی که واکنش بر علیه آن بطور گسترده ای از نقطه نظر عملی ان حوزه را اشغال کرده است.»

او رسما جزو گروه نویسندگان فرانسوی به نام اولیپو[۲] – مخفف عبارت «کارگاه ادبیات بالقوه» – بود. گروهی که از نویسندگان و ریاضیدانانی تشکیل شده بود که با فرمهای ادبی جدید و شاق آزمایشگری می کردند و به جستجوی الگوها و ساختارهای جدید می پرداختند.  بدین ترتیب کالوینو اگر می تواند کارهای تجربی جسورانه ای مانند شهرهای بی نشان[۳] و اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را بنویسد، در درجه اول این خاطر است که خود را در کوران بحثهای داغ ادبی و فلسفی (مانند ساختارگرایی با نوشته ها و گفتارهای ویران کننده متفکران فرانسوی بارت و دریدا و متفکری رادیکال و مهار ناپذیر چون ژک لکان[۴]) قرار داده است[۵]. وگرنه چطور می توانست مثلا در شاهکارش شهرهای بی نشان، که شخصیت اولش در واقع خود زبان گفتگو بین قوبلای و مارکو است، ویژگی اصلی گفتار یعنی عدم انسجام و ویژگی بنیادین حقیقت – تکه تکه و غیر قابل گفتن بودنش را تجسم بخشد؟ او در مورد رولان بارت [مبدع ایده مرگ مولف در نقد ادبی] که با او روابط دوستانه ای دارد می گوید:

«رولان بارت شاید آن منتقد هم عصری باشد که من بیش از همه او را تحسین می کنم. او نه تنها منتقد بسیار تیز هوشی است، بلکه در واقع در کلام منثور نویسنده بی نظیری هم هست: و به ویژه دقت کنید که او هرگز بار اضافی بر کلماتش نمی نهد بجز هنگامی که می خواهد ایده جدیدی را مطرح و مستقر کند.»

او می داند که اگر می خواهد نویسنده ای پیشرو و آزاد باشد بایستی بر تمام میراث دانش بشری پیش از خود تکیه کند. او عقیده دارد که مدلهایی از جهان که جبرگرایی سفت و سختی داشته اند (داروین، مارکس، فروید، لوی اشتراوس) همواره در جهت آزادی بشر کار کرده اند[۶]. او در نامه ای که در تاریخ دسامبر ۱۹۶۷ به دوستش میشل دیوید در پادوآ نوشته است می گوید:

«اینطور نیست که من از اینکه ببینم کارم به عنوان روزآمد ترین در پژوهش فعلی تلقی شده آزرده خاطر شوم (هر چه باشد فرد بیش از همه برای این می نویسد تا در یک عمل جسورانه دست جمعی شرکت کند)، اما به نظرم اینطور می رسد که این حقایق ثابت می کنند که این گونه نیست که من “خودم را روزآمد کرده باشم”: این در واقع پیش رفتن منطقی کار من است، که با آنچه از راه مسیرهای گوناگون در سایر حوزه های نقشه ادبی اروپا پیش آمده همزمان شده است.» به این ترتیب کالوینو ثابت می کند که چقدر ایده ای که روی آن تاکید می کند مبنی بر اینکه «ادبیات اسباب دانش است» در مورد خود او صادق است. او بیش از همه تحت تاثیر دو شاخه از علوم است: علوم طبیعی و شاخه ساختارگرایی در فلسفه.

کالوینویی که به خودش لقب «کرم کتاب» و «خلوت نشین» داده، در نامه ای به تاریخ فوریه ۱۹۷۳ به دوستش، یعنی غول ادبی دیگر پی یر پائولو پازولینی[۷] می نویسد:

«آنچه در مورد تصویر من می گویی که دارد زرد و کم رنگ می شود دقیقا با نیت من همخوانی دارد. چونکه مردگان دیگر در مکانی نیستند که چیزهای بسیاری دیگر به آنها تعلق داشته باشد، بایستی هم احساس ناراحتی داشته باشند و هم آسودگی، که همان وضعیت ذهنی من است. تصادفی نیست که من آمده ام که در شهری بزرگ زندگی کنم جایی که هیچ کس را نمی شناسم و کسی هم نمی داند که من وجود دارم. از این طریق است که من توانسته ام نوعی از هستی را به واقعیت در آورم که حداقل یکی از هستی های بسیاری است که من همیشه خوابش را می دیده ام: اینکه، در اکثر روزهای سال، دوازده ساعت در روز را صرف مطالعه کنم.»

[بخشی از مقدمه کتاب در حال آماده سازی «جاده سن جووانی» نوشته ایتالو کالوینو]