نامه سوم از شهر تورین

 

سلام فرزام

حالا که جواب من رو ندادی من از روش خودم استفاده می کنم که تا جوابمو – مخصوصا جواب سوالاتمو – ازت بگیرم. اولا که اون شعرم رو که تو خواب گفته بودم خطاب به اوریدیس کامل کردم. می خوای یک چند بیت دیگه اش رو بخونی؟ البته بایستی بقیه اش رو ازم بخوای تا برات بخونم. از حالا گفته باشم!:

کار ما در ترّ زلفت ز امن و آسایش گذشت

در ره جانان به نام دل ز جان باید گذشت

زمهریر مهر را آواز قعر جان خوش است

زین جهان پر زکین سودی نباشد جز گذشت

شهریار دل نشان از شهر جانان می گرفت

ناگهانش نقش شوقی از سویدایش گذشت…

بعدش هم در پاسخ به سرودن این شعر در موزه شهر تورین فکر می کنی کی رو دیدم؟ بعله! خود اوریدیس معشوق اورفه رو. البته منظورم محسمه اش هست. همون کسی که اورفه می خواست اون رو از جهان زیرین هادس بیرون بیاره و موفق نشد. ولی من با گفتن شعر براش موفق شدم. چون دیدن اوریدیس اونقدر ضربه شدیدی بود که شب خواب دیدم رفتم دوباره پیشش و اون هم داره برام قصه تعریف می کنه. چه قصه ای؟ باور نمی کنی همون داستان شهر مردگان که تو نوشته بودی، ولی در قالب و فرمی جدید. اسم این داستان رو – که بعد از بیدار شدن با جزئیات بیشتر نوشتم – «دارالاموات» گذاشتم تا از داستان تو متمایز بشه. بیا بخون ببین چطوره (نگی تمش رو از تو گرفتما، همونجور که گفتم اوریدیس واسم تعریف کرده):

«یکی بود یکی نبود. شهری بود که همه ساکنانش سالها بود که مرده بودند، و از آنجا که سالها بود گذر هیچ دیارالبشر زنده ای به آن شهر نیفتاده بود، مردمان نشانه های حیات را از یاد برده بودند. حاکم شهر چنین حکم کرده بود که افکار تمامی ساکنین شهر بایستی هر روز در دفاتر بزرگ دفترخانه مرکزی ثبت شود. در واقع دفترخانه تنها اداره ای بود که باز بود – آن هم ۲۴ ساعته. تمام افراد شهر هر روز و شب در صف های طویل جلوی آن صف می کشیدند و در انتظار نوبت بودند، حتی غذای خود را هم در صف می خوردند. اما قوانین حاکم چنین حکم می کردند که آن بخت برگشته ای که لازم است برای قضای حاجت از صف خارج شود، بایستی به ته صف برگردد. فیلسوف شهر عقیده داشت فعالیت روده ها و کلیه ها بزرگترین برهان بر زنده بودن افراد شهر است (و می گفت سالم بودن «کلیه» یعنی سلامت «کلیه» اعضای حیاتی)، چرا که گاهی در دفترخانه فکرهای بوداری ثبت می شد، و عده ای در افکار شرم آور خود یاد آن روزهایی را می کردند که هنوز در شهر اندک زندگانی زندگی می کردند، و این شک شنیع و زشت مطرح می شد که نکند – زبانشان لال – همگان مرده باشند؟ چون برخی به خاطر می آوردند که زمانی شهر ۵۰۰۰ سکنه داشت، و اکنون بیشتر از ۱۰۰ نفر باقی نمانده بود. اولش فقط یک ساختمان چند طبقه ریخته بود، بعد هم کم کم ساختمانهای دیگر، طوری که از بالا که نگاه می کردی، شهر تا حد زیادی کچل شده بود. این ها نشان می داد که یک جای کار می لنگد. اما کجا؟ فیلسوف پاسخ می داد هیچ کمبود و اشکالی در کار نیست، و نه هیچ لنگشی. تازه خیلی هم کارمان درست است. اینجا فقط یک لنگش داریم، آن هم لنگش دفتردار اعظم است (او پایش را در جنگی که ریش سفیدان شهر هم فقط در داستانها شنیده بودند از دست داده بود). این موضوع شکهایی در دل همه افکنده بود، که چطور دفتردار یحتمل پیش از تولد خود پایش را در جنگ از دست داده است؟ فیلسوف هم که پاسخ همه سوالات را داشت (و هرکدام را هم که نداشت از حاکم می پرسید) لبخند می زد، بادی به غبغب می انداخت و می گفت: شما ممکن است یادتان نیاید، ولی آن دوره قشنگ در ذهن ما حک شده، و شکی در وجودش نداریم.»

«روزی پیری زنده دل از آن شهر عبور می کرد و مستقیم سراغ خانه فیلسوف را گرفت. فیلسوف که از ورود بی مقدمه پیر به شهری که سالها به این معروف بود که کسی به آن سر نزده متعجب شده بود از او پرسید: من شما را می شناسم؟ چطور وارد شدی؟ پیر پاسخ داد لازم نیست مرا بشناسی. من هم تنها از زمانی که لازم شد برای ستاندن جان تو به اینجا بیایم تو را می شناسم. فیلسوف پرسید: یعنی شما…. پیر پاسخ داد: بله. ملک الموت.»

«عرق سردی بر پیشانی فیلسوف نشست. پیر ادامه داد: اما کار من در این شهر از همه جا راحت تر است، چون همگان پیش از این مرده اند. فیلسوف دم مرگ هم از استدلال کردن دست بر نمی داشت. بارها بالا و پایین رفت  وسعی کرد توضیح بدهد که به تازگی فشار کاری باعث شده بر تعداد دفعات قضای حاجتش افزوده شود و این را برهانی قوی بر زنده بودن خود می گرفت، و با کلافگی از پیر می پرسید همه افراد شهر این استدلال مرا قبول کرده اند. تو چطور نمی پذیری؟ یعنی می خواهی بنای ناسازگاری با «خرد جمعی» را بگذاری؟ ساز ناکوکت را را بردار و از اینجا برو و بی خود آرامش و زندگی «صف مندانه» و با شکوه ما را برهم مزن.»

«پیر اما گوشش بدهکار این حرفها نبود. یک دفعه در چشمان فیلسوف خیره شد و گفت: می دانی که چرا مدتهاست که مرده ای؟ فیلسوف دهانش باز مانده بود. پیر ادامه داد: همه چیز زیر سر آن دفترخانه کذایی است. شما افکار مردم را از آنها می گیرید، و در ازایش چه می دهید؟ یک غذای بخور و نمیر؟ افکار خون روح است، و هیچ روحی بی خون زنده نمی ماند، حالا این خون، خون افکار شقاوت بار باشد یا نباشد در بدو امر فرقی نمی کند. خون گرچه نجس است، اما برای زنده بودن لازم است. افراد به اندازه افکار سعادت بارشان سعادت… پیر از صحبت باز ماند چون متوجه شد مدتی است فیلسوف پلک نمی زند. دستش را جلوی چشمان او حرکت داد، و یک دفعه دو دستی بر سر خود کوبید و گفت: من را بگو فکر کردم دهانش از تعجب باز مانده! این را که گفت دمرو فیلسوف را داخل توبره اش انداخت و راهی شد. هیچ کس متوحه نشد که سکنه شهر ۹۹ نفر شده. فیلسوف آنقدر حرف تکراری زده بود که کسی متوجه غیبت او نشد. صف های طویل جلوی دفترخانه و صد البته – گلاب به روتون – پشت در آبریزگاه ها همچنان ادامه یافت، و حاکم شهر در غیاب فیلسوف هر روز حکمی جدید صادر می کرد، که با حکم روز پیش کوچکترین تفاوتی نداشت. چون دیگر فیلسوفی نبود تا کلمه «جدید» را برای همه معنا کند، و چیزی نگدشت که همه معنی این کلمه را از یاد بردند. از آنجا که زمان دیگر «جدید» نمی شد، ساعتها در شهر متوقف شدند، اما کاهش نفوس همچنان ادامه یافت. این طوری بود که واژه ها یک به یک مردند، به جز یک واژه. واژه «قدیم»، که مردمان مجبور بودند با تغییر لحن و انواع پیچ و تاب دادنها به بدن آن را برای معانی گوناگون بکار ببرند، و چون در اکثر موارد موفق نمی شدند، بخش اعظم معانی نیز مرد.»

 

خب می بینی که اقامت در تورین، هم صحبتی با کالوینو، و مهمتر از همه الهام اوریدیس و پاسخی که به شعرم داد یک داستان برام کاسبی کرد. خیلی دوست دارم نظرت رو در موردش بدونم. پس زودتر برام بنویس. منتظرم

زیاده قربانت

ب. ب