از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

 

۱- پلاسکو سال ۴۱ متولد شده بود. پلاسکو در چهار راه استانبول و در فاصله کوتاهی از میدان توپخانه بود. پلاسکو هرگز ۵۵ سالگی اش را ندید. پلاسکو را نپاییدند. پلاسکو افتاد.

۲- سال ۴۱ متولد شد، در بحبوحه جنگ جهانی دوم. تا سال ۸۱ نضچ گرفت، و در تنهایی و طرد از محافل رسمی، و در کنار شاگردانی مبرز، بالید و شکوفه داد. نام درختی که پرورش داد «حیرت» بود، سرآغاز دانش (به قول فروید، که به او ارادتی تام داشت). از سال ۸۱ تا ۳۵ سال بعد شاگردان از آن درخت لطیفی که او پرورش داده بود مراقبت کردند، طوری که دیگر آن درخت را بیم افتادن نبود. نام او ژک لکان بود، که از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۸۱ درخت افتاده روانکاوی را دوباره بر افراشت، و به آن تولدی دوباره داد.

۳-کاخهای بلند عمل و اندیشه چون صدایی هستند که هرچه از تولدشان می گذرد صفیرشان بلندتر و بلندتر می شود. دیگر هیچ توپخانه ای نمی تواند صدایشان را خاموش کند. گاهی این کاخها را تنها می توان در نسل های بعدی دید. صدای این کاخها ممکن است سالها و قرنها با سکوت آمیخته باشد. کومه های روستایی به آسمان رفته، اما در بدو تولد صداهایی بس بلند و کرکننده هستند، به بلندی خود فخر نیر می کنند، اما با گذشت سالیان، هر چه از تولدشان می گذرد، ساکت تر می شوند، و چون پیری لال و در هم شکسته از این جهان کوچ می کنند. جهان از آن سکوت های کر کننده زیاد دیده است، و همینطور از این صداهای توپخانه… آیا صدایی بلندتر از سکوت سیاوش آنگاه که سرش را در تشت می نهادند، یا سکوت حسین در دشت کربلا هست؟ روز عاشورا از خانه بیرون آیید تا هیمنه و هیبت سکوت سیاوش و حسین را به عینه پس از قرنها شاهد باشید.

۴-«این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد، همچون سخن های دیگر نباشد. شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهر تر باشد. چنان که شب عمر انبیا بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن». شمس تبریزی چنین گوید.

۵- گاهی کسی کمر به نابودی کاخهای بلند و اندیشه می بندد. در برابر این کاخها می ایستد و مرتب توپ در می کند. غافل از اینکه کاخهای اندیشه با توپ خراب نمی شوند، و از باد و باران گزند نمی یابند. البته این عمل برای کسب شهرت کاربردی تام دارد: «طرف را دیدی جلوی کاخ توپ در می کرد؟!». «اما آن کس که بر سر اسب، در آخور اسبان مانده و در صف شاهان و امیران بقا مقام ندارد» را به شاهان بقا چه کار؟ زیر سوال بردن اشخاص هیچ ایرادی ندارد، و بلکه شاید برای جلوگیری از بت شدن افراد لازم باشد، همچنان که در مغرب زمین که تفکر نقادانه به قلل عظیمی رسیده، چنین می کنند. چه باک از اینکه در مورد شکسپیر بگویند که نمایشنامه هایش را احتمالا کس دیگری نوشته چون کریستوفر مارلو یا ادوارد دو ور، که شایسته تر بوده؟ (ایده ای که فروید هم به آن دلبستگی داشت). اما آیا دیده اید که کسی پس از ۴۰۰ سال از بوجود آمدن کاخ بلند نمایشنامه های شکسپیر بخواهد کلام او را لگد کوب کند، یا بگوید بی ارزش است؟ البته از سر شهرت چنین کاری بعید نیست، اما تنها گواهی دادن از محتویات کم ارزش کاسه سر خویش است، و اهمیت دیگری ندارد. راجع به شخص فردوسی و حافظ و مولانا و شمس و پورسینا هر چه دل تنگتان می خواهد بگویید، ولی عرصه سخن دیگر جایی نیست که بتوانید در آن هر چه بر دل پردردتان می نشیند به زبان آورید. یک روز می بینیم که شاملو در مورد سخن فردوسی سخن سرایی و بلکه داستان سرایی می کند، و روزی دیگر مصطفی ملکیان در مورد سخن حافظ. حتی کار به جعل روایت هم می رسد، مانند اینکه بگویند شاه شجاع ممدوح حافظ در ملاء عام با مادرش همبستر می شده! که صدای توپ هر چه بلند تر بهتر! اولا بایستی پرسید که چطور شد که شما از بین آن همه جواهر و برلیان که حافظ بر تارک ادبیات جهان نشانده، توجهتان به ابیاتی جلب شد که به احتمال زیاد، شاعر بعدها چون اضافه ای به غزل لطیف خود چسبانده؟ اما این تمام مطلب نیست. مطلب اساسی و بنیادی این است که برای اینکه چنان سخنی داشته باشی، و سخن را به چنان جایگاهی رسانده باشی، بایستی از آخور اسبان بیرون آمده باشی، از غرایزت زده باشی تا سخن ات جلای در و گوهر به خود بگیرد:

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت       بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

همین که عضله ای را به اختیار (آن طور که توهم آن را دارید!) بین فک بالایی و فک پایین خود تکان می دهید کافیست تا خود را صاحب سخن بدانید؟!

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد       که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

بهتر است بجای سخن سرایی در مورد یک صاحب سخن، اول از همه به این پرسش پاسخ دهیم که «این سخن از کجا آمده است؟» (و البته سعی هم نکنیم با خزعبلات کورکننده روانشناسی مانند ضریب هوشی! به این پرسش پاسخ دهیم). بهتر نیست اگر چنان سخنی نداریم، یا اصولا حرف حسابی برای گفتن نداریم، اول از همه از آخور اسبان بیرون بیاییم، و بعد عضله اضافه و بی رمق دهان خود را تکان دهیم؟! شاید آن زمان بفهمیم که چنین سخن هایی، پاره هایی از جان هستند، که بایستی با دشنه از جان برید و بر کاغذ نشاند. شاید آن زمان قدر این گهرها را بیشتر بدانیم، وقتی خونی که بر کاغذ ریخته را به عینه ببینیم. و البته از یاد هم نبریم که هر چیزی را بایستی با معیار خودش سنجید. معیار سنجیدن الماس، قیراط است، آن وقت معیار سنجش سخن، کیلو باشد؟ کیلو برای سنجیدن وزن علوفه است، یا حداکثر دیگر هندوانه، برای کنار تخت های شهوت.

قافیه سنجان که سخن بر کشند        گنج دو عالم به سخن در کشند

هر رطبی که سر این خوان بود           آن نه رطب، پاره ای از جان بود