قصه های اوریدیس

راهزنان خروستان

 

یکی بود یکی نبود. دهی بود بی نام در سرزمین خَروِستان که تمام آنان از راه رهزنی روزگار می گذراندند. آنان پس از اینکه شیوه های دیگر زیستن چون دریوزگی، تمارض، خبرچینی و کاسه لیسی را امتحان کرده بودند در نهایت به آنجا رسیده بودند که بهترین شیوه زیستن یورش بردن به سرزمینهای همسایه و غارت و چپاول اموال آنان است. اهالی این ده بیشتر از ده پانزده نفر نفر نبودند ولی چنان بر دل همگان رعب و وحشت انداخته بودند که همه تعداد آنها را با اشباح ذهنی خود جمع زده بودند و به عدد ده میلیون و پنج نفر رسیده بودند. البته این سوال هم پیش آمده بود که چطور این شهر میلیونی نامی ندارد؟ سوالی که کسی برایش پاسخی نداشت.

از آنجا که غارتها و چپاولها دسته جمعی صورت می گرفت در بازگشت به شهر و ریختن غنائم در میدان مرکزی – که بنا بر قانون اساسی شهر همه ملزم به رعایت آن بودند – مشکل دیگری بروز می نمود و آن اینکه چطور می بایستی غنائم را تقسیم کرد؟ این دیگر در قانون اساسی پیش بینی نشده بود. زمانی که غارت و چپاول با اسیر کردن صاحب مال همراه بود راه حل ساده بود: مطابق اصول دموکراسی – که در قانون اساسی به آن بارها تصریح شده بود – خود صاحب مال را قاضی و وصی اموالش می کردند و از او می پرسیدند به هرکس چقدر برسد؟ صاحب مال بیچاره پیش از قدم گذاشتن بر سکوی اعدامی که با جلال و جبروت فراوان برایش آماده کرده بودند با گلویی خشک و آرزوهایی بریده و کلامی منقطع آخرین احکام حیات خود را برای همنوعان نوع دوست و مشفقش اعلام می کرد. مشکل آن زمانی بود که صاحبان مال یا اسرایی که گرفته می شد در یورش راهزنان یا در موقع مشایعتشان تا دروازه های ده همگی کشته می شدند. گاهی حتی بر سر اموال به یغما برده جنگی در می گرفت و جسد تعداد زیادی از افراد بر سر همان اموالی که در میدان مرکزی ریخته شده بود تلنبار می شد. (لازم به توضیح نیست که از اول تعداد افراد این ده بسی بیشتر از حالا بود که به ده پانزده نفر رسیده بود). دو نفر که از زمره فراکسیون طرفداران حقوق بشر بودند اعتراض کردند که چطور برای اجنبیان چوبه های داری چنین با جبروت بر پا می شود آن وقت به خودمان که می رسد این قدر بی توجهی می شود؟ عده ای حتی این مثل را یاد آوری می کردند که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، بدون اینکه توجه کنند اصولا به کار بردن چنین مثلی در این مورد صحیح است یا خیر. بی سوادی و عدم تحصیلات دانشگاهی و نداشتن لیسانس خیلی جاها خودش را نشان می داد.

روزی در بحبوحه جنگ و درگیری بر سر اموال، پیر از شهر عبور می کرد. پیر که اکنون پس از تحمل رنجها و مصیبتها، زندانها و بازی کردن نقش شوهر و مجسمه، بسیار نحیف و تکیده و شکسته شده بود، و ریقش هم به زحمت بالا می آمد، و به قول معروف هوشش از گوشش بلغور می کرد التماس کرد او را از این پرسش معاف دارند. او در حالی که نفس نفس می زد توضیح می داد که خیلی اتفاقی از این ده در خروستان عبور می کرده، و اصرار می کرد که محض رضای خدا این بار دست از سرش بردارند. اما یکی از ریش سفیدان ده به نمایندگی از بقیه جلو آمد و گفت می خواهی بازهم افراد بسیاری کشته شوند؟ پیر در حالی که سعی می کرد محیط را تلطیف کند به شانه ریش سفید زد و گفت تو دبستان مکتب تربیت نمی رفتی؟ ریش سفید با غیظ پاسخ داد من بی سواتم. این را گفت و بر و بر زل زد تو چشم پیر.

پیر در حالی که سعی می کرد موضوع را عوض کند آب دهانش را قورت داد و گفت: آیا این بار اسیری نگرفتید؟ جواب شنید نه. پیر گفت: آیا دفعه پیش یا دو دفعه پیش اسیری نگرفته بودید؟ مردمان باز هم گفتند نه. پیر گفت: دفعه بعد چی؟ ریش سفید گفت کف دستمان را که بو نکردیم. اصلا به تو چه. (همانطور که می بینید صحبتها زیر لیسانس بود). پیر گفت: من دوستی داشتم، یک شیر مامانی و اندکی شکمو. او حقی به گردنم دارد، چون در شهر قبلی ناخواسته جایش را اشغال کرده بودم. امروز که وارد ده تان شدم تاجش را بر سر پادشاهتان دیدم. با خودم گفتم حتما بلایی سر شیر آورده اید. شیر کجاست؟ جوانکی پوزخند زنان گفت شیر زیاد داریم. حالا چند لیتر می خوای؟ ریش سفید در حالی که جوانک را کنار می زد گفت: شیر آنجوری که نداریم. اما یک حیوانی داریم که زمانی شیر بود. حالا دیگر یال و کوپالش ریخته و در یک مزرعه مشغول کشیدن گاو آهن است. بالاخره ما به گندم هم احتیاج داریم. همیشه که نمیشه نان دزدید. پیر سرش را خاراند و گفت: شنیده بودم که شیر در بادیه عشق کسی روباه شود، اما نشنیده بودم گاو بشود. بعد رو به جوانک کرد و گفت: ببینم شیرتان را از او می گیرید؟ جوانک با بی ادبی پاسخ داد: عجب خری هستی. نره. پیر در حالی که سینه اش را صاف می کرد و سعی می کرد توهین جوانک نادان را به حساب نیاورد گفت: من از این شیر فرد با خردتری نمی شناسم. آن وقت گاو آهن گذاشتید روی دوشش؟ مسلما با سوابقی که در وضع قانون در جنگل دارد در این زمینه می تواند خیلی کمک حالتان باشد.

مردمان فریاد شادی کشیدند (البته گفتیم که این مردمان بیشتر از پانزده نفر نبودند) و ریش سفید گفت: ای بابا! چرا به فکر خودمان نرسیده بود؟ و پنج نفری دویدند سمت مزرعه.

خوشبختانه پیش از آنکه مردمان به چشم خود ببینند که شیر زیر فشار گاوآهن ریقش در آمده و به رحمت ایزدی پیوسته، پیر دو پا داشت و دو پا هم قرض کرد و از ده آنان گریخت. تجربه به او آموخته بود که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی به بار می آورد

نامه چهارم از شهر تورین – دارالنساء (!)

 

سلام فرزام

اولا شهر تورین یک تیم هم داره به اسم یوونتوس. حتما اسمش رو که شنیدی؟ چرا راجع به اون حرف نمی زنی؟ بعدشم ببینم شوخیت که نگرفته؟ می خوای شوک زده ام بکنی؟ چون اوریدیس اینجا پیش منه و هر شب به خوابم میاد، و برام داستانهای جدیدش رو می خونه. نکنه می خوای لو بدی که اورفه واقعی کیه؟ ولی به هر حال خیلی هیجان زده ام کردی. چون با کمک گرفتن از حضرت حافظ دهان من هم باز شد، و هر شب که اوریدیس داستانش رو میاره منم یک بیت جدید از غزلی رو که براش گفتم می خونم واسش. دوست داری غزل جدیدمو بشنوی؟ البته به زودی با این دامی که برام پهن کردی من رو کنار خودت خواهی دید بنابراین یک چند خطی برات می نویسم:

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق «جانکده» از درس و دعای ما بود

ناگهانش به در آمد، و رسن ها را درید

این دل گمشده کو دربدر معنا بود…

حالا نتیجه این دربدری ها این شده که خود اوریدیس بیاد به ملاقاتم؟ یعنی این یکی رو دیگه خواب نمی بینم؟

آخرین داستانی که اوریدیس نوشته اسمش هست «دارالنساء». من که خیلی حیرت کردم که زنی مال هزاران سال پیش از جنیش های فمینیستی روز خبر داشته باشه، آخه محتوای داستانش این رو نشون می ده. اصلا چرا زیادی حرف بزنم؟ بیا خودت بخونش:

«حیف که زنی!» این جمله ای بود که با خشم و غیظ فراوان از دهان مردان شهر دارالمیزان، هر وقت که از زنان به ستوه می آمدند شنیده می شد. البته این مربوط بود به زمانهای دور که هنوز مردان این شهر غلفتی و یک تیکه بیرون انداخته نشده بودند. داستان از این قرار بود که دارالمیزان شهری بود مصنوعی که در کنار پالایشگاه بزرگی برای اسکان زنان و مردان شاغل در آن که تازه پیوند ازدواج بسته بودند برپا شده بود. اسم آن را هم دارالمیزان گذاشته بودند چون تعداد زنان و مردان آن کاملا یکسان بود و به اصطلاح روی یک عدد خاص میزان شده بود. زنان امید داشتند که برابری حقوق زن و مرد هم در این شهر «نمونه» روزی برقرار شود؛ چه میزان در زبان عربی به معنی ترازو و به این ترتیب سمبل عدالت بود. وقتی زنان از مبارزه برای میزان کردن حقوق زن و مرد خسته شدند، چاره ای اساسی اندیشیدند و تمامی مردان را با تیپا از شهر خود بیرون انداختند. اسم شهر خود را هم عوض کردند وگذاشتند دارالنساء. اما چیزی از این اقدام انقلابی و اساسی – که مثل سایر انقلابها امیدهای درخشانی به انقلابیون می داد – نگذشته بود که یک بیماری مثل طاعون شهر را فرا گرفت: بیماری ملال. زنان را می دیدی که در پیاده رو ها و سر گذرها روی زمین نشسته اند و به زمین خیره شده اند. آنها حتی دلشان برای کارتن خوابها و دریوزگان و لاتهای بزن بهادر شهر تنگ شده بود. تازه با رفتن مردان یک مشکل جدی دیگر هم ایجاد شده بود: خانه ها را سوسک برداشته بود و کسی هم دیگر حریف سوسکها نمی شد. البته خدا وکیلی مشکل دیگری وجود نداشت، تازه خیلی از مسائل اساسی و غیرقابل حل هم که برای قرنها غیر قابل حل به نظر می رسید به یک باره و بی مقدمه خود به خود حل شده بود.

موضوع در شورای شهر به شور گذاشته شد. هر کسی نظری می داد. یکی گفت بیایید مردان را که در دریا ریخته ایم یا آنهایی را که قسر در رفته و در دشت ها و دره های اطراف شهر پراکنده شده اند دوباره به شهر بازگردانیم، البته آنهایی که از حمله شیر و پلنگ و افعی و عقرب جان سالم به در برده باشند. دیگری سری تکان داد و ضمن تایید تذکر داد که چه بهتر که زخمی ها را که مایه دردسرند به حال خودشان رها کنیم. زن دیگر در آمد که این بر خلاف مصالح عمومی است، چون یحتمل تاکنون آنها مبتلا به انواع بیماریها شده اند و بازگشتشان بدبختی بیشتری برای شهر به ارمغان می آورد. در ضمن هیچ وقت نباید شکر گزاری را به خاطر بلایایی که رفتن مردان باعث شده از شهر رخت ببندد، فراموش کنیم. این حرفها یک جور ناشکری است و عذاب الهی را به دنبال دارد. زن دیگری گفت ما همینجوری از پس آنها بر نمی آمدیم، می خواهید از دست آنهایی که از دست پلنگ و نهنگ جان سالم بدر برده اند جان سالم به در ببریم؟! دیگری تذکر داد که همه این نعمتها به جای خود درست. ما کفران نعمت نمی کنیم. اما با ملال و سوسک چه کنیم؟ یادتان نرود که اینجا برای چه جمع شده ایم. حمام زنانه نیست که هر کسی هر چه به ذهنش می رسد می گوید. کمی روی مشکلات تمرکز کنید آخر. بعدا می رویم و در مساجد شکر خدا را به جا می آوریم. تازه در حمام هم کلی حرف با هم داریم. ولی کمی شلوغ نکنید به ببینیم بالاخره چه خاکی تو سرمان بکنیم (این خانم قدری عصبانی شده بود وگرنه معمولا از چنین کلمات درشتی استفاده نمی کرد). این حرفها همینطور ادامه داشت تا اینکه با طوفان ذهنی که ایجاد شده بود بالاخره فکر بکری به نظر یک نفر رسید. او بلند شد و ایستاد و با صدایی غراّ گفت: خانمهای محترم توجه بفرمایند. اشتباه نکنید. آنچه در این شهر کم شده مردانگی نیست – ما همه مان یک پا مردیم و مردانه بار زندگی را به دوش می کشیم – (در اینجا کمی غر غر از طرف فراکسیون فمینیست های سابق شورا شنیده شد ولی چون همه دیگر از روزها بحث خسته شده بودند به آن توجهی نکردند). سخنران ادامه داد: ما تنها به یک مرد نیاز داریم که مثل یک مترسک سمبل مردانگی باشد. یک زن ریزه میزه از انتهای مجلس بلند شد و با صدایی نازک گفت: حرف زدن خیلی آسونه. چطور این مرد رو پیدا کنیم؟ کدام مرد جرأت داره که به تنهایی به شهر ما برگرده؟!

این مباحثات همچنان روزها و روزها بدون حصول نتیجه ای ادامه یافت تا اینکه روزی پیری گذرش به شهر افتاد. زنان دور او جمع شدند و گفتند یا پیر! مشکل ما را به دست توانای خود حل کن. ما به این نتیجه رسیدیم که تنها وجود یک مرد می تواند مشکل شهرمان را حل کند، اما در عین حال فهمیدیم واقعا یک مرد نه کافی است و نه عملی، و دو تا مرد هم زیادی است. حالا مانده ایم چه کنیم. مرد شیشه خورده زیاد دارد، اما جدا می توانیم یک مرد پیدا کنیم که نه یک مرد، بلکه یک مرد و خورده ای باشد؟ پیر در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود و نزدیک بود از ترس قالب تهی بکند به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: «من به خدا، به پیر، به پیغمبر هیچ مردی را نمی شناسم. یک دونه هم نمی شناسم چه رسد به یک دونه و خورده ای. تازه در شهر قبلی که بودم حبسی کشیدم که یه خورده مردانگی هم که داشتم ازم گرفت. خواهش می کنم که…» هنوز کاملا این کلمات از دهان او خارج نشده بود که یک دفعه دید زنان هورا کشان با گفتن «خودشه» او را سر دست بلند کرده اند و به سمت میدان اصلی شهر حرکت کرده اند. وسط میدان روی پایه سنگی که زمانی مجسمه یکی از فاتحین شهر بود، شیر آرمیده بود. با یک اردنگی او را از آن بالا روی زمین پرتاب کردند و پیر را جای او روی پایه قرار دادند و به او گفتند: نگران نباش. ما چیزی از تو نمی خواهیم. تنها چیزی که لازم است این است که در این میدان نقش مجسمه را بازی کنی!

اکنون سالهاست که بیماری ملال از دارالنساء رخت بربسته، طوری که دیگر کسی اصلا یادش نیست که روزگاری در این شهر چنین طاعون همه گیری وجود داشته. سوسکها هم دسته جمعی از آن کوچ کرده اند. پیر که لباسهایش دیگر ژنده شده، حتی دیگر پلک نمی زند و کسی درست نمی داند که مرده است یا زنده. این «مجسمه» ایست که با دستش افقی دور را نشان می دهد، افقی که هنوز وقتی عقل یا نفسی برایش باقی بوده قرار بوده خط سر سفر بعدی اش را نشان دهد..»

همانطور که می بینی معلوم نیست این داستان را یک زن نوشته یا یک مرد. نظر تو چیه؟ من راجع به اوریدیس فقط از تو شنیده بودم، و البته اینجا هم مجسمه اش رو دیدم. خیلی هیجان زده ام که اون رو ببینم. این داستانها رو به نظرت چه جوری می نویسه؟ چون به نظر می رسه موضوعات معاصر باشه نه موضوعات چند هزار سال پیش. خلاصه کلی ازش سوال دارم که تو خواب هیچ وقت فرصت نمی شه ازش بپرسم. به امید دیدار با این پیک مهربانی که برام فرستادی…

ب. ب

 

 

 

 

دارالخلافه

سالها پیش از این در شهر کوچک و کوهستانی به نام استخر که محل آبگیری ذوب برفهای زمستانی بود مردمانی زندگی می کردند که قواعد عجیبی برای برگزیدن سلطان و حاکم خود داشتند. آنها در کتابها خوانده بودند که مردمان شهرهای دیگر از باز یا هما استفاده می کنند و منتظر می شوند ببینند بر شانه چه کسی می نشیند. اما آزمایش آنها با هما به نتیجه مطلوب نرسید: همای خلد آشیان بجای نشستن بر شانه کسی فضله ای بزرگ بر سرش انداخته بود. مردمان عصبانی هم مرغ بخت برگشته را با یک تیر از پای در آورده بودند و بعد هم به جانش افتاده و لت و پارش کرده بودند. یا باز در کتابها دیده بودند مردمان برخی از شهرها از شیر استفاده می کنند: تاجی را جلوی پای شیری می گذارند و منتظر می شوند ببیند چه کسی یارای آن را دارد که تاج را از پیش پای شیر بردارد و بر سر بگذارد. اما هر بار که این کار را کرده بودند شیر بنای بازی اش گرفته بود و تاج را مثل توپی تا انتهای دره غلطانده بود و خودش به اتفاق تاج گم و گور شده بودند. مردمان دیگر مستاصل شده بودند. دیگر نه تیری برایشان مانده بود، نه همایی، نه شیری، و نه حتی تاجی.

روزی از روزها پیری فرزانه از آن شهر عبور می کرد. مشکل را با او در میان گذاشتند. او هم به سادگی جواب داد: کاری ندارد که. کافیست دیوانه ترین فرد را پیدا کنید و او را حاکم کنید. چون اگر حاکم عاقل باشد، که به همان زندگی کچل و کلیشه ای که دارید می چسبید و هیچ تغییری نمی کنید. تا روزتان روز است و شبتان شب، در همان فلاکت همیشگی تان به سر می برید. اما اگر حاکم دیوانه باشد اولا در پذیرفتن امارت کوچکترین تردیدی به دل راه نمی دهد. ثانیا چون او دنیا را طوری می بیند که شما به خوابتان هم نمی بینید، می توانید انتظار داشته باشید که سال بعد که باز من از این شهر عبور می کنم تغییری در شما اتفاق افتاده باشد. فردی از بین جمعیتی که به دور پیر حلقه زده بودند بیرون آمد و ترسان و لرزان گفت: یا پیر! اما دیوانه ترین فرد را چطور پیدا کنیم؟ ما همگی در کمال صحت عقل به سر می بریم و همگی عاقل و فرزانه ایم. پیر گفت: همین فرد بهترین انتخاب شماست. مردمان هورا کشیدند و آن فرد را سر دست بلند کردند و تاجی کاغذی بر سرش نهادند. پیر هم راهش را کشید و رفت.

سال بعد که پیر مجددا از آن شهر می گذشت از مردمان اثری ندید. تنها شیر را دید که دارد با تاج روپایی بازی می کند. جلو رفت و گفت: یا شیر! مردم کجا هستند؟ شیر در حالی که زبانش را دور دهانش می چرخاند گفت: تو هم وقت گیر آوردی؟ می بینی که دارم برای مسابقات جام جهانی روسیه آماده می شوم. اگر منظورت همان مردمان بازکُش و نمک نشناس است، که همه را یک لقمه چپشان کردم. پیر پرسید: حاکم کجاست؟ شیر جواب داد: رفته از آن پایین تیردروازه ها را بیاورد. بعد در حالی که چشمانش برق می زد پرسید: با ما بازی می کنی؟ کافیست آن یکی تیر دروازه را هم تو بیاوری. پیر که رعشه به وجودش افتاده بود جواب داد: نه نه… کمردرد امانم را بریده. یک دفعه با دم شما بازی کردم برای هفت پشتم بس بود. امیدوارم سال بعد که اینجا می آیم جام جهانی را برده باشید. این را گفت و دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرد و دِ فرار. شیر با خود گفت: چه پیر ترسویی بود. تازه با آن حاکمی که انتخاب کرده بود می خواستم تاج را هم به او بدهم. بعدش هم حداقل غذای یک ماهم را تامین می کرد. اما حالا چاره ای جز فروختن این تاج برایم نمانده. این را گفت و به سمت پایین دره راه افتاد و شهری را که دیگر خالی از سکنه شده بود ترک کرد.

این چنین بود که با راهنمایی پیر یا شاید هم در اصل به خاطر ولع شیر، شهر استخر در لابلای صفحات تاریخ به کلی گم شد.

نامه سوم از شهر تورین

 

سلام فرزام

حالا که جواب من رو ندادی من از روش خودم استفاده می کنم که تا جوابمو – مخصوصا جواب سوالاتمو – ازت بگیرم. اولا که اون شعرم رو که تو خواب گفته بودم خطاب به اوریدیس کامل کردم. می خوای یک چند بیت دیگه اش رو بخونی؟ البته بایستی بقیه اش رو ازم بخوای تا برات بخونم. از حالا گفته باشم!:

کار ما در ترّ زلفت ز امن و آسایش گذشت

در ره جانان به نام دل ز جان باید گذشت

زمهریر مهر را آواز قعر جان خوش است

زین جهان پر زکین سودی نباشد جز گذشت

شهریار دل نشان از شهر جانان می گرفت

ناگهانش نقش شوقی از سویدایش گذشت…

بعدش هم در پاسخ به سرودن این شعر در موزه شهر تورین فکر می کنی کی رو دیدم؟ بعله! خود اوریدیس معشوق اورفه رو. البته منظورم محسمه اش هست. همون کسی که اورفه می خواست اون رو از جهان زیرین هادس بیرون بیاره و موفق نشد. ولی من با گفتن شعر براش موفق شدم. چون دیدن اوریدیس اونقدر ضربه شدیدی بود که شب خواب دیدم رفتم دوباره پیشش و اون هم داره برام قصه تعریف می کنه. چه قصه ای؟ باور نمی کنی همون داستان شهر مردگان که تو نوشته بودی، ولی در قالب و فرمی جدید. اسم این داستان رو – که بعد از بیدار شدن با جزئیات بیشتر نوشتم – «دارالاموات» گذاشتم تا از داستان تو متمایز بشه. بیا بخون ببین چطوره (نگی تمش رو از تو گرفتما، همونجور که گفتم اوریدیس واسم تعریف کرده):

«یکی بود یکی نبود. شهری بود که همه ساکنانش سالها بود که مرده بودند، و از آنجا که سالها بود گذر هیچ دیارالبشر زنده ای به آن شهر نیفتاده بود، مردمان نشانه های حیات را از یاد برده بودند. حاکم شهر چنین حکم کرده بود که افکار تمامی ساکنین شهر بایستی هر روز در دفاتر بزرگ دفترخانه مرکزی ثبت شود. در واقع دفترخانه تنها اداره ای بود که باز بود – آن هم ۲۴ ساعته. تمام افراد شهر هر روز و شب در صف های طویل جلوی آن صف می کشیدند و در انتظار نوبت بودند، حتی غذای خود را هم در صف می خوردند. اما قوانین حاکم چنین حکم می کردند که آن بخت برگشته ای که لازم است برای قضای حاجت از صف خارج شود، بایستی به ته صف برگردد. فیلسوف شهر عقیده داشت فعالیت روده ها و کلیه ها بزرگترین برهان بر زنده بودن افراد شهر است (و می گفت سالم بودن «کلیه» یعنی سلامت «کلیه» اعضای حیاتی)، چرا که گاهی در دفترخانه فکرهای بوداری ثبت می شد، و عده ای در افکار شرم آور خود یاد آن روزهایی را می کردند که هنوز در شهر اندک زندگانی زندگی می کردند، و این شک شنیع و زشت مطرح می شد که نکند – زبانشان لال – همگان مرده باشند؟ چون برخی به خاطر می آوردند که زمانی شهر ۵۰۰۰ سکنه داشت، و اکنون بیشتر از ۱۰۰ نفر باقی نمانده بود. اولش فقط یک ساختمان چند طبقه ریخته بود، بعد هم کم کم ساختمانهای دیگر، طوری که از بالا که نگاه می کردی، شهر تا حد زیادی کچل شده بود. این ها نشان می داد که یک جای کار می لنگد. اما کجا؟ فیلسوف پاسخ می داد هیچ کمبود و اشکالی در کار نیست، و نه هیچ لنگشی. تازه خیلی هم کارمان درست است. اینجا فقط یک لنگش داریم، آن هم لنگش دفتردار اعظم است (او پایش را در جنگی که ریش سفیدان شهر هم فقط در داستانها شنیده بودند از دست داده بود). این موضوع شکهایی در دل همه افکنده بود، که چطور دفتردار یحتمل پیش از تولد خود پایش را در جنگ از دست داده است؟ فیلسوف هم که پاسخ همه سوالات را داشت (و هرکدام را هم که نداشت از حاکم می پرسید) لبخند می زد، بادی به غبغب می انداخت و می گفت: شما ممکن است یادتان نیاید، ولی آن دوره قشنگ در ذهن ما حک شده، و شکی در وجودش نداریم.»

«روزی پیری زنده دل از آن شهر عبور می کرد و مستقیم سراغ خانه فیلسوف را گرفت. فیلسوف که از ورود بی مقدمه پیر به شهری که سالها به این معروف بود که کسی به آن سر نزده متعجب شده بود از او پرسید: من شما را می شناسم؟ چطور وارد شدی؟ پیر پاسخ داد لازم نیست مرا بشناسی. من هم تنها از زمانی که لازم شد برای ستاندن جان تو به اینجا بیایم تو را می شناسم. فیلسوف پرسید: یعنی شما…. پیر پاسخ داد: بله. ملک الموت.»

«عرق سردی بر پیشانی فیلسوف نشست. پیر ادامه داد: اما کار من در این شهر از همه جا راحت تر است، چون همگان پیش از این مرده اند. فیلسوف دم مرگ هم از استدلال کردن دست بر نمی داشت. بارها بالا و پایین رفت  وسعی کرد توضیح بدهد که به تازگی فشار کاری باعث شده بر تعداد دفعات قضای حاجتش افزوده شود و این را برهانی قوی بر زنده بودن خود می گرفت، و با کلافگی از پیر می پرسید همه افراد شهر این استدلال مرا قبول کرده اند. تو چطور نمی پذیری؟ یعنی می خواهی بنای ناسازگاری با «خرد جمعی» را بگذاری؟ ساز ناکوکت را را بردار و از اینجا برو و بی خود آرامش و زندگی «صف مندانه» و با شکوه ما را برهم مزن.»

«پیر اما گوشش بدهکار این حرفها نبود. یک دفعه در چشمان فیلسوف خیره شد و گفت: می دانی که چرا مدتهاست که مرده ای؟ فیلسوف دهانش باز مانده بود. پیر ادامه داد: همه چیز زیر سر آن دفترخانه کذایی است. شما افکار مردم را از آنها می گیرید، و در ازایش چه می دهید؟ یک غذای بخور و نمیر؟ افکار خون روح است، و هیچ روحی بی خون زنده نمی ماند، حالا این خون، خون افکار شقاوت بار باشد یا نباشد در بدو امر فرقی نمی کند. خون گرچه نجس است، اما برای زنده بودن لازم است. افراد به اندازه افکار سعادت بارشان سعادت… پیر از صحبت باز ماند چون متوجه شد مدتی است فیلسوف پلک نمی زند. دستش را جلوی چشمان او حرکت داد، و یک دفعه دو دستی بر سر خود کوبید و گفت: من را بگو فکر کردم دهانش از تعجب باز مانده! این را که گفت دمرو فیلسوف را داخل توبره اش انداخت و راهی شد. هیچ کس متوحه نشد که سکنه شهر ۹۹ نفر شده. فیلسوف آنقدر حرف تکراری زده بود که کسی متوجه غیبت او نشد. صف های طویل جلوی دفترخانه و صد البته – گلاب به روتون – پشت در آبریزگاه ها همچنان ادامه یافت، و حاکم شهر در غیاب فیلسوف هر روز حکمی جدید صادر می کرد، که با حکم روز پیش کوچکترین تفاوتی نداشت. چون دیگر فیلسوفی نبود تا کلمه «جدید» را برای همه معنا کند، و چیزی نگدشت که همه معنی این کلمه را از یاد بردند. از آنجا که زمان دیگر «جدید» نمی شد، ساعتها در شهر متوقف شدند، اما کاهش نفوس همچنان ادامه یافت. این طوری بود که واژه ها یک به یک مردند، به جز یک واژه. واژه «قدیم»، که مردمان مجبور بودند با تغییر لحن و انواع پیچ و تاب دادنها به بدن آن را برای معانی گوناگون بکار ببرند، و چون در اکثر موارد موفق نمی شدند، بخش اعظم معانی نیز مرد.»

 

خب می بینی که اقامت در تورین، هم صحبتی با کالوینو، و مهمتر از همه الهام اوریدیس و پاسخی که به شعرم داد یک داستان برام کاسبی کرد. خیلی دوست دارم نظرت رو در موردش بدونم. پس زودتر برام بنویس. منتظرم

زیاده قربانت

ب. ب