قصه های اوریدیس

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

 

پس از سلام و تحیات

«آنقدر از اوریدیس حرف زدید و بی دلیل و با دلیل حرف او را به میان کشیدید که دیدم دیگر درنگ جایز نیست. گرچه جای گرم و نرمی هم نبودم: گرم بود، اما به مدد گرزهای گران رشک آبادی ها اصلا نرم نبود. بایستی یک بار این گرزها بر ملاج سرت فرود می آمد که دیگر جای مرا «گرم و نرم» نخوانی. البته من از گرمایش شکایت ندارم – بالاخره دوزخ است دیگر و کسی انتظار سرما ندارد – ولی نرمایش بدجوری دلم را آزرد. حالا اصلا چه جوری کار به اینجا رسید؟ ما که سرمان به ساز چنگمان گرم بود، ابن سینا داشت تازه نمط نهم اشارات و تنبیهات را می نوشت، ابن الرشد داشت بررسی می کرد چطور می تونه از پزشکی قانونی گواهی رشد بگیرد، سنکا داشت در مورد زندگی سخنرانی می کرد [که «انسان بایستی در طول زندگی خود هنر زندگی کردن را بیاموزد»] و ارسطو هم وارد بحث حدوث و ضرورت شده بود. همگی یادش بخیر رفته بودیم پای رودخانه ای در فشم داشتیم عشق می کردیم که ناگهان ون نیروی انتظامی را دیدیم که مثل صاعقه بر سرمان خراب شد و با ضربات کاراته و هوک چپ مامورین دلسوزش همه مان ریزانده شدیم داخل ماشین. (نمی دانم با اینکه همان نزدیکی چاقو کشی شده بود به آنها کاری نداشتند، یا شاید هم ما را اشتباها به جای آنها گرفتند). زحمت کشیده و ما را به دوزخی سپردند هشت طبقه زیر زمین. این مدتی که دوزخ بودیم در فراغتی که حاصل شده بود بالاخره کتاب کمدی الهی دانته را برداشتم و تورقی کردم، و دیدم آن بنده خدا هفت صد سال پیش ، پیش بینی چنین روزی را کرده بود. یا شاید هم از همان ابتدا با ما پدر کشتگی داشته. ببینم دانته هم مگر جهان سومی بوده؟ آخر چطور مخ یک آدم می تواند من و ابن سینا و ابن الرشد و سنکا و ارسطو را به هم ربط بدهد، و تازه همه مان را هم بریزد داخل طبقه هشتم دوزخ؟ (۱) اینجاست که بایستی با شاعر هم عصر دانته یعنی حافظ هم آوا شد که: «تبارک الله از این فنته ها که در سر ماست». راستش را بخواهی یکی از مامورین در هنگام جلب ما، به من که رسید گفت: «کجا بودی مطرب؟!» طوری که خوشحال شدم که این مامورین وظیفه شناس اهل دل و اهل حافظ هم هستند و منتظر بودم که بقیه شعر را هم بخواند که: «دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب» که ضربه باتوم و این حرف ابن سینا مرا به خودم آورد که در گوشم گفت: «به تویی که با سازت مسیر رودخانه ها را عوض می کنی و درختان را به رقص وا می داری می گوید مطرب و به من که «در همه دهر چو من یکی است» می گوید کافر . ببین آخر عمری چه جوری ذلیل شدیم؟!» ابن الرشد که مرتب می گفت« زنگ بزنین سفارت اسپانیا» و سنکا و ارسطو هم التماس می کردند که با سفارت یونان در مورد وضعیتشان تماس گرفته شود، ولی گوش کسی بدهکار نبود، و تازه راستش را بخواهی سفارتهای مربوطه هم اقدام خاصی نکردند، یا اصلا کاری از دستشان بر نیامد. نمی دانم چرا این شعر شاملو در نظرم آمد که: «به تماشای ماه نو بر بام شدم… ماه بر نیامد…». از اولش هم به ما نیومده بود یک روز تعطیل کنار هم جمع بشویم و یک چایی قند پهلو بخوریم. ولی خب این مامورین هم خوشبختانه خبر نداشتند که جایی که ما رفقا کنار هم باشیم، آنجا دوزخ هم که باشد می شود بهشت. یک گروه آدمیان طایر همایون آثار را زاغ و زغن چه گزندی توانند رساند؟

حالا این وسط تمام این گرفتاری ها به کنار، اصلا یعنی چی که مرتب در اینجا در این سایت حرف اوریدیس رو به میان می کشانید؟ ببینم به زبان لری: «مگه خودتون خواهر مادر ندارین»؟ آخه این چه کاریست؟ بهمن که برای خودش می رود ورشو به استقبالش، بعدش وقتی تحویلش نمی گیرد ادای عشاق مغموم را به خودش می گیرد و زبانش بند میاد، ما هم که این وسط «برگ چغندریم دیگه»؟ اصلا به اجازه کی داستانهای اوریدیس رو اینجا چاپ کردید؟ نمی دانید حقوق معنوی اوریدیس را ضابع کردید و این یعنی سرقت معنوی؟ حالا اون اگر چیزی نگوید، فکر می کنید من هم ساکت می نشینم؟ حالا من برگشتم دنبال اوریدیس. تو رو خدا هر خبری ازش داری واسم بنویس ببینم. از وقتی ما – یعنی من و اوریدیس – پامون را به خاک ایران گذاشتیم حدود سیصد سال می گذرد. در این مدت نشده بود انقدر از هم دور باشیم. اصلا می دانی جریان ایران آمدنمون رو؟ فکر نکنم تا به حال برایت تعریف کرده باشم. ما رو کتاب بزرگ و دوران ساز عهد روشنگری، یعنی «نامه های ایرانی» مونتسکیو به ایران علاقمند کرد. در اون فضای خفقان پیش از انقلاب فرانسه، این کتاب مانند شعله نور خورشید بود. البته خورشیدهای دیگه ای هم بودند، کسانی مثل ولتر، کانت، دالامبر، روسو و دیدرو، که مخصوصا این آخری هم با فروتنی بی حد و حصرش و هم با آثارش دیوانه مان کرده بود. یک جایی دیدرو گفته بود: روح چون غار عظیم تیره و تاری است، مملو از تمام انواع دیو و ددهای خیر و خوشایند، و بد و دژخیم.فرد بد نهاد در غار را می گشاید و تنها به دیو و دد دژخیم اجازه خروج می دهد. فرد نیک نهاد، تنها به گروه اول اجازه می دهد از غار خارج شوند. چنین عمق نگرشی آن هم سی صد سال پیش؟ بی خود نیست که فروید از دیدرو با تعظیم و اکرام زیاد صحبت می کند گویی عقده اودیپ را او پیش از همه متوجه شده بوده است. این مقدمه ها روحمان را درگیر کرده بود.  وقتی با دو قهرمان ایرانی داستان مونتسکیو که به عشق دانش ترک یار و دیار کرده و به فرانسه آمده بودند آشنا شدیم، دیگر جفت روحامان پر کشید، که مگر این سرزمین کهن چگونه جایی است که دو تا مسافر از آن این چنین به شوق دانستن تمام عشق های سرزمین شان را کنار گذاشته اند، و از چه افقی ما اروپاییان را می نگرند که تعداد بسیاری از آداب و رسوم و اعتقادات ما برای آنها هجو و مسخره است؟ این بود که دو تایی تصمیم گرفتیم بیاییم ایران. تا همین چند وقت پیش هم اصلا از این کار پشیمان نبودیم. حالا تو بایستی کاری کنی که من دوباره بتوانم پیدایش کنم. می دانم که احتمالا می توانی کاری بکنی پس لطفا «نه» نیار.»

 

بسی ارادت

اورفه

 

 

 

(۱) دوزخ / کمدی الهی/ دانته آلیگیری/ ترجمه شجاع الدین شفا / انتشارات امیرکبیر

دارالبیضه

 

یکی بود یکی نبود. شهرکی بود به نام دانشگاه که در منطقه ای کوهستانی و نزدیک به دریا نضج گرفته بود؛ ماجرای شکل گیری این شهرک چنین بود که در ابتدا عده ای از افراد داعش که از جنگ و خونریزی و جنایت های یکنواخت خود و همکارانشان به ستوه آمده بودند به منطقه ای کوهستانی فرار کردند و شهرکی ساختند و اسم آن را داعشگاه گذاشتند. کم کم در طول زمان داعشگاه به جهت سهولت تلفظ به دانشگاه تغییر نام یافت اما ماهیت آن تغییری نکرد؛ همچنان داعشیان که دیگر با کسی نمی جنگیدند در محوطه شهرک خود برای سد جوع و گرفتن رتبه و مقام و حتی گاهی از سر تفنن – چون کار دیگری بلد نبودند و در مخیله شان نمی گنجید که اصولا کار دیگری در دنیا وجود داشته باشد – به جنگ و گریز و کشت و کشتار دوستان خود می پرداختند و شرح این جنگها را در دفترهای بزرگی گه دفتر دانش نامیده بودند ثبت می کردند. اما همین کلمه «دانش» مثل پتک در سرشان خورده بود و برای اولین بار در زندگی افکاری غیر از کشتن در ذهنشان جوانه زده بود، و همین باعث شده بود که اندوهی جانکاه در دلشان بخلد، که حالا که اسم شهرکمان شده دانشگاه، چرا این اسم متناسب با وقایع داخل آن نیست، و جنگ و خونریزی و وحشی گری تمامی ندارد. هر کسی برای رتبه و مقام در این دانشگاه فرضی، هر که جلویش بود را می درید و اگر کسی واقعا و از سر اتفاق فرد دانشی بود، اولین خوراک دوستان خود می شد. دلها خونین، چشمها اشکریزان، و جانها شرحه شرحه شده بود اما کسی نمی دانست چظور می تواند دانشگاه را همانطور که در اسمش اشتباها آمده به محل دانش تبدیل کند.

سالها گذشت تا اینکه پیری فرزانه راهش به این مخفیگاه داعشیان افتاد. او که از شدت جنگ و خونریزی به وحشت افتاده بود به سرکرده وحشیان وعده داد که دو کلمه حرف دارد که اگر همگان به آن گوش جان بسپارند، به تدریج دانشگاه آنان نه مهد داعش، که مهد دانش خواهد شد. سرکرده هم همگان را به پای تپه ای که پیر قرار بود در آن سخنرانی کند دعوت کرد. پیر با دستش از داخل توبره ای که به همراه داشت تخم مرغی بیرون کشید و فریاد زد: هذه البیضه! [این تخم مرغ است] همه با خنده و مسخره بازی فریاد کشیدند: نه بابا! یکی گفت: یک وقت چشم بسته زیر آبی نری. پیر گفت: صبر کنید. اما این بیضه تخمی معمولی نیست. بیضه دانش است که من سالها برای تحصیل آن و بیرون کشیدن اش از محل خروجش خون جگر خورده ام. هر کس از این تخم مرغها بخورد به فاصله کوتاهی از فضل و دانش برخوردار خواهد شد. سرکرده با چشمانی از حدقه در آمده در حالی که از سخنان پیر تعجب کرده بود و دست می زد فریاد زد: به افتخار تو و اختراعت از این پس اسم این شهر را دارالبیضه خواهیم گذارد. همگان تشویق کنان و هورا کشان برای تصاحب توبره هجوم آوردند و گرچه تعداد زیادی از تخم مرغها زیر پا له شد، باقیمانده آنقدر بود که حداقل به هر سه نفر یک عدد برسد.

سال بعد که پیر باز از آن شهر عبور می کرد دید داعشیان به نحو وحشیانه تری مشغول لت و پار کردن خودشان اند. جلوی یکی را که تازه از کشتن همسایه دیوار به دیوار خود فارغ شده بود را گرفت و از او پرسید: ببینم مگر از بیضه هایی که من به شما دادم نخوردید؟ داعشی گفت: چرا. پیر گفت: چرا و مرض. پس چرا وضعتان این طوری است؟ داعشی گفت: همانطور که از لباسهایمان هم می بینی ما عاشق رنگ سیاهیم و سفید و سفیده را دوست نداریم. سفیده اش را دور ریختیم و زرده ها را خوردیم. این هم وضع امروزمان است. پیر دو دستی بر سرش کوفت و گفت: نگفتم سفیده ها را بخورید؟ داعشی گفت: گرفتی ما رو؟ کی گفتی؟ پیر تازه یادش افتاد که توضیح نحوه استعمال به خاطر هجوم مردم از سخنانش جا مانده بود. پیر حرف اصلی را نزده بود: اینکه زرده تخم مرغ چون دانشی است که بر تن می نشیند و افراد را وحشی تر و افسار گسیخته تر و دریده تر و سطحی تر می کند، و سفیده تخم مرغ به مثابه دانشی است که بر جان می نشیند و فرد را رام و فروتن می کند. پیر از داعشی پرسید: حالا سر کرده تان کجاست؟ داعشی پاسخ داد: دیشب او را خوردیم.

پیر در حالی که لبش را می گزید و قدری ترسیده بود به سرعت از شهر خارج شد و در حالی که روی دست خود می کوبید با خود می گفت تا من باشم وقتی اختراعی می کنم نحوه استعمالش را هم در دفترچه راهنمایی بنویسم و بگذارم جوفش. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. البته یادش افتاد که این کار هم فایده ای نداشت چون این داعشیان که اصلا سواد نداشتند. این را گفت و پیش از اینکه او را بخورند فرسنگها از شهر دور شد. شانس آورده بود که سفرهای متعدد گوشت تنش را ریخته بود و او را بسیار لاغر و لندوک کرده بود و به این ترتیب حضور کوتاه او در شهرک اشتهای کسی را تحریک نکرده بود.

 

دارالمجانین (۲)

 

تیر سخنور بی همتایی بود، اما تنها با شیر و پیر صحبت می کرد و مخصوصا آنها را از خطرهایی که ممکن بود در آینده به سرشان بیاید با خبر می ساخت. البته از وقتی برای پیر و شیر داروهای سنگین نورولپتیک شروع کرده بودند آنها دیگر کمتر صدای تیر را می شنیدند، و حتی اگر می شنیدند هم برای اینکه دوز داروهایشان بالاتر نرود تظاهر می کردند که نشنیده اند. طوری که وقتی حتی برای جشن سال نو تیر شلیک کردند و همه محبوسین – که تعدادشان به بیش از ده هزار نفر می رسید – شروع به فریاد شادی کردند، آن دو تظاهر کردند که صدایی نشنیده اند و خودشان را زدند به آن راه.

معروفیت این سه به حدی رسیده بود که سازمانهای دفاع از حقوق بشر، دفاع از حقوق حیوانات و دفاع از حقوق ادوات جنگی برای آزادی آنها اقامه دعوا کردند، چون هر چه که بود از آنجایی که این سه در جامعه منشا خدمات ارزنده و صادقانه ای شده بودند نگه داشتن آنها به صرف اعتقاد به وجود تیر – که هر سه در آن مشترک بودند – هیچ محمل قانونی نداشت. فشارها به حدی رسید که اولیای بیمارستان به فکر چاره جویی افتادند. آنها از این می ترسیدند که این سه – که البته به دلیل عدم ایمان به وجود تیر می گفتند این دو – محبوس «سلبریتی»، یک روز مثل بیشتر محبوسین دارالمجانین سرنوشتشان این باشد که خود را از جبهه غربی در دره بی انتها پرتاب کنند. الکی نبود. پای آبروی بیمارستان در میان بود. البته که وجود پیر و شیر ( و صد البته تیر ) کوچکترین اهمیتی نداشت که اگر واقعی بودند بیشتر عمرشان را کرده بودند، و اگر موهومی بودند وجود و عدم وجودشان مانند بقیه بیماران بی معنا بود.

از آنجا که خود اولیای بیمارستان در جلسات شورایی که برای تصمیم گیری در مورد سرنوشت این سه تشکیل شد به نتیجه ای نرسیدند، به فکر افتادند که مطابق اصول انقلاب فرانسه – آزادی، برابری و برادری – از خودشان چاره جویی کنند. ابتدا از آنها در مورد آشنایی شان با تیر پرسیدند. در آنجا مشخص شد که شیر و پیر زمانی که از جنگلهای مازندران می گذشته اند، صدای تیر را شنیده اند. ابتدا فکر کرده بودند صدای ببر مازندران است، بعد یادشان افتاده بود که ببر مازندران اکنون سالهاست که دهانش سرویس شده، یا بهتر است بگوییم طومار زندگی اش در هم پیچیده شده و دیگر فقط در کتابهای می توان از او سراغ گرفت. بعد به این فکر کرده بودند که همین اتفاق در انتظار خودشان است. بعد فکر کرده بودند که شاید صدای بادیست که لای درختان صفیر می کشد. کمی هم بگی نگی مشکوک به هم نگاه کرده بودند. تا اینکه تیر به سخن در آمده بود و آنها را مخاطب قرار داده بود و تمام شک و تردیدهایشان را بر طرف کرده بود. آنقدر در مورد تیر و ویژگیهایش سخن گفتند که رئیس جلسه دیگر حوصله اش سر رفت و تمام اصول انقلاب فرانسه از ذهنش پرید و با مشت روی میز کوبید و پیر را مخاطب قرار داد و گفت: «دیگر بس کنید این مزخرفات رو. آخر بگویید ببینم چه کار کنیم؟!» پیر در حالی که رنگش پریده بود گفت من که چشمام دیگه سو نداره هر چه شیر بگوید من هم قبول دارم. شیر هم گفت هر چه تیر بگوید مورد قبول من است. پس از آن سکوت ناجوری مجلس را فرا گرفت. رئیس در حالی که سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند از پیر و شیر پرسید: «حالا تیر چه می گوید؟» پیر گفت تیر می گوید هر چه شیر بگوید، و شیر گفت تیر می گوید هر چه پیر بگوید. رئیس بیمارستان که گویی ترقه ای زیر پایش ترکانده بودند یک دفعه از جا پرید و فریاد کشید: «جان به جانتان کنند هنوز دیوانه اید. حداقل اینقدر عقلتان نمی رسد که حرفتان را با هم یکی کنید.» پیر گفت: «یعنی می گویید دروغ بگوییم؟» شیر گفت: «چکار کنیم این از طبع متلون تیر است که به هر کداممان یک چیز را می گوید». رئیس گفت: «آخر هدف اش از این کار چیست؟» پیر پاسخ داد: «اگر ما بگوییم تیر به هردومان یک چیز را گفته، آن وقت ما را آزاد می کنید؟» رئیس که منتظر همین بهانه بود تا بدین وسیله از شر آنها راحت شود پاسخ داد: «فی الفور هر دوتان را آزاد می کنم». شیر در حالی که لبخند می زد گفت: «حالا فهمیدی تیر چرا این کار را می کند؟ حداقل تیر که دیگر عقلش خوب کار می کند. طفلک نمی خواد کاری کند که تنها بماند».

چنین بود که هنوز که هنوز است پس از گذشت قرنها این سه یار قدیمی مانند سه تفنگدار در قلعه دارالمجانین محبوس اند. نقش دارتانیان را هم برای آنان رئیس پیشین بیمارستان که حالا به جمع بیماران پیوسته ایفا می کند. سه تفنگدار داستان ما دیگر خیلی هم برایشان اهمیت ندارد که کسی آنها را سه نفر حساب می کند یا دو نفر. عشق آنها به هم برای معتقدات دیگران پشیزی قائل نیست. اعتقاد پولادین آنها فراتر از کلمات آنهاست که دیگر خز شده: «یکی برای همه. همه برای یکی»

قصه ما به سر رسید. غلاغه به خونش نرسید.

دارالمجانین (قصه پایانی دارنامه)

 

یکی بود یکی نبود. شهری بود در رشته کوه پیرنه بین فرانسه و اسپانیا و در نزدیکی قله آنتو که آن را دارالمجانین می گفتند؛ چرا که تمام بیماران لاعلاج روانی را از سراسر دنیا به آنجا می فرستادند. در واقع کل شهر بیمارستانی عظیم بود با برج و باروهایی بلند و نور افکن هایی خفن و نگهبانان خوش آب و رنگ که ۲۴ ساعته پاس می دادند. این بیمارستان/شهر بر لبه صخره ای مشرف بر دره ای عمیق بنا شده بود و به همین جهت کسانی که در آن محبوس بودند برای فرار دو راه بیشتر پیش رو نداشتند: یا بایستی از جبهه شرقی، شمالی یا جنوبی به خارج از آن تونل می زدند – که با توجه به سنگی بودن آن کوتاه ترین تونل در خوش بینانه ترین حالت و با ابزارهایی که از قاشق و چنگال می ساختند حداقل هفتاد سال طول می کشید – و یا بایستی از جبهه غربی تیمارستان و از فراز باروهای غربی – که کوتاه تر از حد معمول بودند و آنقدرها هم نگهبانی سفت و سختی از آن صورت نمی گرفت – خود را در دره ای که بی انتها به نظر می رسید پرتاب می کردند. این چنین بود که عمده محبوسین منحوس و بخت برگشته ای که در فکر فرار بودند راه دوم، یعنی خودکشی را انتخاب می کردند، و میزان خودکشی در این بیمارستان به نحو غیر عادی بالا بود، ولی همیشه برای اینکه توجه مطبوعات و مقامات را به خود جلب نکند کمتر گزارش می شد: تقریبا به ازای هر صد نفر که خودکشی می کردند یک نام اعلام می شد، آن هم به گونه ای که صد جای پرونده اش می نوشتند: تمایل به خودکشی شدید از چندین سال قبل. به نحوی که تیمارستان بارها کاپ «غلبه بر خودکشی» را از سازمان جهانی بهداشت دریافت کرده بود.

گل های سر سبد بیمارستان، یعنی معروفترین بیماران آن که بارها با آنان در مطبوعات مصاحبه شده بود –  چون کسی عاشق چشم و ابرویشان نبود احتمالا برای لاپوشانی خبرهای دیگر مثل خبرهای خودکشی – سه بیمار بودند که آنها را به ترتیب سنی پیر، شیر و تیر می نامیدند. پیر، مردی بود خسته و فرتوت که برخی می گفتند بالای صد سال سن دارد، ولی آنچه مهم بود این بود که به اندازه هزار سال در زندگی از طریق سفرهایی که سفرهای گالیور و مارکوپولو و ابن بطوطه در برابرش خنده دار به نظر می رسید تجربه اندوخته بود؛ تازه در هر شهری هم تجربه ای منحصر به فرد. او بی شک در بین سه محبوس معروف بیمارستان از همه معروفتر بود و چون سالها لازم بود تا تمام اندوخته هایش را بتواند منتقل کند – منشیانی بودند که روزی ۱۶ ساعت به نوشتن خاطرات او می پرداختند – بیم آن بود که پیش از انتقال تمام این تجربیات روی در نقاب خاک کشد ( البته نمی گوییم «چشم از این جهان فرو بندد» چون مدتها بود که به دلیل نابینایی چشم از این جهان فروبسته بود).

محبوس معروف دوم شیر بود که بیشتر معروفیتش نه بخاطر دانش اش، بلکه بخاطر این بود که کمپانی متروگلدوین مایر از او فیلمی ساخته بود که او را در حالی که نعره ای می زد نشان می داد و آن را به اول فیلمهایش چسبانده بود. هزاران نفر و بلکه میلیونها نفر فیلمهای او را دیده بودند، اما هیچ کس شک نکرده بود که نعره او نه از سر شادی و بهجت، بلکه از بابت دردی جانکاه و عظیم است. هر چه هم که می گفت «در اندرون من خسته دل…» کسی اعتنا نمی کرد و تازه برخی مسخره اش می کردند و می گفتند «شیر ندیده بودیم انقدر ادایی». کسی نمی دانست که او چه زندگی پر مشقتی را پشت سر گذاشته، و تازه اگر هم تعریف می کرد کسی باورش نمی شد که مثلا در یک شهر مانند گاو در مزرعه بر گرده او گاو آهن انداخته اند، و آخر سر هم  قید غذا و نفس کشیدن و یال و کوپال را به کلی زده و وانمود کرده که مرده و بدین وسیله توانسته خود را از مهلکه نجات دهد.

اما محبوس سوم یعنی تیر گرچه از نظر معروفیت از دوتای دیگر کمتر بود، اما از همه جالب تر و مناقشه برانگیز تر بود: چون نه مثل دوتای دیگر کسی اسم او را شنیده بود، و نه اینکه اصولا کسی او را تا بحال دیده یا صدایش را شنیده بود، البته غیر از پیر و شیر. اما در واقع علت بستری شدن این دو در این شهر یخین که یازده ماه از سال فصل زمستان بود و یک ماه پیشا زمستان، در واقع وجود همین محبوس سوم بود. پیر و شیر پس از گذراندن ماجراهای بسیار در شهر های با نشان و بی نشان جهان، هر جا با هم می رفتند می گفتند ما سه نفر هستیم، و مثل سه نفر رفتار می کردند، و از آنجایی که کسی تیر را نمی دید، به عقلشان شک کردند و آنها را در این یخکده به چهار میخ کشیدند…

(بقیه در شماره آینده )

دار گولان

یکی بود یکی نبود. در دشتهای پهناور استان فارس و در محل اتصال با لرستان شهری بود به نام دار گلان یا دار گلها که پر از گلهای وحشی و خودرو بود و نامش را هم به همین مناسبت گرفته بود. این شهر مدتها محل منازعه و درگیری اقوام فارس و لر بود و هر کدام آن را متعلق به خودشان می دانستند. منازعه علی الظاهر بالاخره با پیروزی قوای فارس خاتمه یافت ولی قوم لر که از این شکست ضربه سختی خورده بودند همواره خون خونشان را می خورد و هر از چند گاهی در صدد پس گرفتن دار گلان بر می آمدند، اما هر چه می کوشیدند کمتر موفق می شدند. مثل هر منازعه دیگری، داستانهای فراوانی در مورد طرفین درگیر بر زبان افراد بیکاری بود که راه گذران بهتری برای بیکاری و بیعاری خود نداشتند، و در این داستانها دنبال علت منازعه می گشتند، غافل از اینکه آنچه در آدمیزاد نیاز به علت دارد جنگ نیست که در خون اوست، بلکه صلح است.

در یکی از این داستانها، که به حقیقت نزدیک تر بود چنین گفته می شد که دار گلان در اصل دار گولان بوده – محل زندگی افراد گول و ساده دل – و دلایلی را بر این امر اقامه می کردند: از جمله اینکه پیشه اصلی مردمان این شهر گوبلن دوزی بود. آنها می گفتند آخر گوبلن دوزی هم شد کار؟ و کاری هم به این نداشتند که گوبلن دوزی این شهر در سراسر گیتی معروف است. گوبلن دوزی در این شهر از بدو تولد شروع می شد: وقتی کودکی به دنیا می آمد یک دار گوبلن بزرگ مشابه دار قالی براش بر پا می شد و از همان بدو امر رج های افقی را مادر پر می کرد و رج های عمودی را پدر. این کار تا زمانی که کودک به یکی دو سالگی می رسید و زبان باز می کرد ادامه داشت و از آن پس این کودک بود که بر اساس رج های پدر و مادر و الگویی که پشت توری گوبلن خام نقش بسته بود – و آن را هم مادر و پدر معمولا از روی گوبلن در و همسایه و فامیل نزدیک کپی کرده بودند – ادامه می داد. معمولا طرح اصلی تا ۵ سالگی تکمیل می شد و از آن پس کودک تنها به تکرار طرح قبلی می پرداخت و کار تا حدود ۱۸ سالگی ساخته و پرداخته می شد. همانطور که می بینید این گوبلن ها به قدری ظریف بود و کار می برد که هر کس خیلی زور می زد تا آخر عمر یک سری دیگر گوبلن درست می کرد، آن هم اگر پدر و مادرش در قید حیات بودند و رج های اول را باز آماده می کردند.

اما وقتی پدری غایب بود (مثلا برای فروش گوبلن رنج راه را بر خود هموار کرده و به خارج رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود) گوبلن ها شل و ول و با طرح هایی کج و معوج بالا می رفت چون گوبلن رج عمودی نداشت که از آن الگو بشود گرفت. البته این هم درست بود که تنها کودکانی می توانستند طرح های جدید بوجود بیاورند که دار گوبلنشان به دلیل عدم حضور پدر یا مادر تق و لق بود. بقیه بچه ها که کاری جز تکرار الگوی رج های پدر و مادر نداشتند. به خاطر وجود بچه های گروه اول بود که صنعت گوبلن بافی مردمان این شهر و دیار نسل به نسل ارتقا می یافت تا بر چکاد عالم جای گرفت. واقعیت این بود که علت اصلی منازعه هایی که بر سر این شهر بود، اگر می خواستید علتی خارجی برای آن پیدا کنید، همین کرشمه هایی بود که این شهر در اطراف و اکناف جهان می پراکند. اما برخی که راهنمایشان در حرف در آوردن برای افراد این شهر خبث درونی شان بود خود گوبلن را هدف گرفته بودند و این بار شایع کرده بودند که گوبلن در اصل گول – بن یا بن مایه گولی و ساده دلی بوده. به این ترتیب هم منشا گوبلن درست از آب در می آمد و هم منشا دارگولان. مردمان شهر هم آنقدر حواسشان به گوبلن دوزی بود که برای این خباثت های دشمنانه پشیزی قائل نبودند.

باری پیر اصلا از این شهر عبور نکرد. گفت من با مردمانی که همه اش در قید گوبلن دوزی هستند و تمام فکر و ذکرشان را گوبلن دوزی پر کرده و دنیا را هم تنها از پشت آن گوبلن بافته خودشان می بینند چه حرفی می توانم داشته باشم. این بود که وقتی از فارس می خواست به لرستان برود مخصوصا راهش را کج کرد و از خلخال گذشت. او عاشق خلخال بود و یک دانه خلخال خوشگل هم برای زنش خرید و حتی چند صباحی هم در آنجا رحل اقامت افکند.

راهزنان خروستان

 

یکی بود یکی نبود. دهی بود بی نام در سرزمین خَروِستان که تمام آنان از راه رهزنی روزگار می گذراندند. آنان پس از اینکه شیوه های دیگر زیستن چون دریوزگی، تمارض، خبرچینی و کاسه لیسی را امتحان کرده بودند در نهایت به آنجا رسیده بودند که بهترین شیوه زیستن یورش بردن به سرزمینهای همسایه و غارت و چپاول اموال آنان است. اهالی این ده بیشتر از ده پانزده نفر نفر نبودند ولی چنان بر دل همگان رعب و وحشت انداخته بودند که همه تعداد آنها را با اشباح ذهنی خود جمع زده بودند و به عدد ده میلیون و پنج نفر رسیده بودند. البته این سوال هم پیش آمده بود که چطور این شهر میلیونی نامی ندارد؟ سوالی که کسی برایش پاسخی نداشت.

از آنجا که غارتها و چپاولها دسته جمعی صورت می گرفت در بازگشت به شهر و ریختن غنائم در میدان مرکزی – که بنا بر قانون اساسی شهر همه ملزم به رعایت آن بودند – مشکل دیگری بروز می نمود و آن اینکه چطور می بایستی غنائم را تقسیم کرد؟ این دیگر در قانون اساسی پیش بینی نشده بود. زمانی که غارت و چپاول با اسیر کردن صاحب مال همراه بود راه حل ساده بود: مطابق اصول دموکراسی – که در قانون اساسی به آن بارها تصریح شده بود – خود صاحب مال را قاضی و وصی اموالش می کردند و از او می پرسیدند به هرکس چقدر برسد؟ صاحب مال بیچاره پیش از قدم گذاشتن بر سکوی اعدامی که با جلال و جبروت فراوان برایش آماده کرده بودند با گلویی خشک و آرزوهایی بریده و کلامی منقطع آخرین احکام حیات خود را برای همنوعان نوع دوست و مشفقش اعلام می کرد. مشکل آن زمانی بود که صاحبان مال یا اسرایی که گرفته می شد در یورش راهزنان یا در موقع مشایعتشان تا دروازه های ده همگی کشته می شدند. گاهی حتی بر سر اموال به یغما برده جنگی در می گرفت و جسد تعداد زیادی از افراد بر سر همان اموالی که در میدان مرکزی ریخته شده بود تلنبار می شد. (لازم به توضیح نیست که از اول تعداد افراد این ده بسی بیشتر از حالا بود که به ده پانزده نفر رسیده بود). دو نفر که از زمره فراکسیون طرفداران حقوق بشر بودند اعتراض کردند که چطور برای اجنبیان چوبه های داری چنین با جبروت بر پا می شود آن وقت به خودمان که می رسد این قدر بی توجهی می شود؟ عده ای حتی این مثل را یاد آوری می کردند که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، بدون اینکه توجه کنند اصولا به کار بردن چنین مثلی در این مورد صحیح است یا خیر. بی سوادی و عدم تحصیلات دانشگاهی و نداشتن لیسانس خیلی جاها خودش را نشان می داد.

روزی در بحبوحه جنگ و درگیری بر سر اموال، پیر از شهر عبور می کرد. پیر که اکنون پس از تحمل رنجها و مصیبتها، زندانها و بازی کردن نقش شوهر و مجسمه، بسیار نحیف و تکیده و شکسته شده بود، و ریقش هم به زحمت بالا می آمد، و به قول معروف هوشش از گوشش بلغور می کرد التماس کرد او را از این پرسش معاف دارند. او در حالی که نفس نفس می زد توضیح می داد که خیلی اتفاقی از این ده در خروستان عبور می کرده، و اصرار می کرد که محض رضای خدا این بار دست از سرش بردارند. اما یکی از ریش سفیدان ده به نمایندگی از بقیه جلو آمد و گفت می خواهی بازهم افراد بسیاری کشته شوند؟ پیر در حالی که سعی می کرد محیط را تلطیف کند به شانه ریش سفید زد و گفت تو دبستان مکتب تربیت نمی رفتی؟ ریش سفید با غیظ پاسخ داد من بی سواتم. این را گفت و بر و بر زل زد تو چشم پیر.

پیر در حالی که سعی می کرد موضوع را عوض کند آب دهانش را قورت داد و گفت: آیا این بار اسیری نگرفتید؟ جواب شنید نه. پیر گفت: آیا دفعه پیش یا دو دفعه پیش اسیری نگرفته بودید؟ مردمان باز هم گفتند نه. پیر گفت: دفعه بعد چی؟ ریش سفید گفت کف دستمان را که بو نکردیم. اصلا به تو چه. (همانطور که می بینید صحبتها زیر لیسانس بود). پیر گفت: من دوستی داشتم، یک شیر مامانی و اندکی شکمو. او حقی به گردنم دارد، چون در شهر قبلی ناخواسته جایش را اشغال کرده بودم. امروز که وارد ده تان شدم تاجش را بر سر پادشاهتان دیدم. با خودم گفتم حتما بلایی سر شیر آورده اید. شیر کجاست؟ جوانکی پوزخند زنان گفت شیر زیاد داریم. حالا چند لیتر می خوای؟ ریش سفید در حالی که جوانک را کنار می زد گفت: شیر آنجوری که نداریم. اما یک حیوانی داریم که زمانی شیر بود. حالا دیگر یال و کوپالش ریخته و در یک مزرعه مشغول کشیدن گاو آهن است. بالاخره ما به گندم هم احتیاج داریم. همیشه که نمیشه نان دزدید. پیر سرش را خاراند و گفت: شنیده بودم که شیر در بادیه عشق کسی روباه شود، اما نشنیده بودم گاو بشود. بعد رو به جوانک کرد و گفت: ببینم شیرتان را از او می گیرید؟ جوانک با بی ادبی پاسخ داد: عجب خری هستی. نره. پیر در حالی که سینه اش را صاف می کرد و سعی می کرد توهین جوانک نادان را به حساب نیاورد گفت: من از این شیر فرد با خردتری نمی شناسم. آن وقت گاو آهن گذاشتید روی دوشش؟ مسلما با سوابقی که در وضع قانون در جنگل دارد در این زمینه می تواند خیلی کمک حالتان باشد.

مردمان فریاد شادی کشیدند (البته گفتیم که این مردمان بیشتر از پانزده نفر نبودند) و ریش سفید گفت: ای بابا! چرا به فکر خودمان نرسیده بود؟ و پنج نفری دویدند سمت مزرعه.

خوشبختانه پیش از آنکه مردمان به چشم خود ببینند که شیر زیر فشار گاوآهن ریقش در آمده و به رحمت ایزدی پیوسته، پیر دو پا داشت و دو پا هم قرض کرد و از ده آنان گریخت. تجربه به او آموخته بود که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی به بار می آورد

نامه چهارم از شهر تورین – دارالنساء (!)

 

سلام فرزام

اولا شهر تورین یک تیم هم داره به اسم یوونتوس. حتما اسمش رو که شنیدی؟ چرا راجع به اون حرف نمی زنی؟ بعدشم ببینم شوخیت که نگرفته؟ می خوای شوک زده ام بکنی؟ چون اوریدیس اینجا پیش منه و هر شب به خوابم میاد، و برام داستانهای جدیدش رو می خونه. نکنه می خوای لو بدی که اورفه واقعی کیه؟ ولی به هر حال خیلی هیجان زده ام کردی. چون با کمک گرفتن از حضرت حافظ دهان من هم باز شد، و هر شب که اوریدیس داستانش رو میاره منم یک بیت جدید از غزلی رو که براش گفتم می خونم واسش. دوست داری غزل جدیدمو بشنوی؟ البته به زودی با این دامی که برام پهن کردی من رو کنار خودت خواهی دید بنابراین یک چند خطی برات می نویسم:

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق «جانکده» از درس و دعای ما بود

ناگهانش به در آمد، و رسن ها را درید

این دل گمشده کو دربدر معنا بود…

حالا نتیجه این دربدری ها این شده که خود اوریدیس بیاد به ملاقاتم؟ یعنی این یکی رو دیگه خواب نمی بینم؟

آخرین داستانی که اوریدیس نوشته اسمش هست «دارالنساء». من که خیلی حیرت کردم که زنی مال هزاران سال پیش از جنیش های فمینیستی روز خبر داشته باشه، آخه محتوای داستانش این رو نشون می ده. اصلا چرا زیادی حرف بزنم؟ بیا خودت بخونش:

«حیف که زنی!» این جمله ای بود که با خشم و غیظ فراوان از دهان مردان شهر دارالمیزان، هر وقت که از زنان به ستوه می آمدند شنیده می شد. البته این مربوط بود به زمانهای دور که هنوز مردان این شهر غلفتی و یک تیکه بیرون انداخته نشده بودند. داستان از این قرار بود که دارالمیزان شهری بود مصنوعی که در کنار پالایشگاه بزرگی برای اسکان زنان و مردان شاغل در آن که تازه پیوند ازدواج بسته بودند برپا شده بود. اسم آن را هم دارالمیزان گذاشته بودند چون تعداد زنان و مردان آن کاملا یکسان بود و به اصطلاح روی یک عدد خاص میزان شده بود. زنان امید داشتند که برابری حقوق زن و مرد هم در این شهر «نمونه» روزی برقرار شود؛ چه میزان در زبان عربی به معنی ترازو و به این ترتیب سمبل عدالت بود. وقتی زنان از مبارزه برای میزان کردن حقوق زن و مرد خسته شدند، چاره ای اساسی اندیشیدند و تمامی مردان را با تیپا از شهر خود بیرون انداختند. اسم شهر خود را هم عوض کردند وگذاشتند دارالنساء. اما چیزی از این اقدام انقلابی و اساسی – که مثل سایر انقلابها امیدهای درخشانی به انقلابیون می داد – نگذشته بود که یک بیماری مثل طاعون شهر را فرا گرفت: بیماری ملال. زنان را می دیدی که در پیاده رو ها و سر گذرها روی زمین نشسته اند و به زمین خیره شده اند. آنها حتی دلشان برای کارتن خوابها و دریوزگان و لاتهای بزن بهادر شهر تنگ شده بود. تازه با رفتن مردان یک مشکل جدی دیگر هم ایجاد شده بود: خانه ها را سوسک برداشته بود و کسی هم دیگر حریف سوسکها نمی شد. البته خدا وکیلی مشکل دیگری وجود نداشت، تازه خیلی از مسائل اساسی و غیرقابل حل هم که برای قرنها غیر قابل حل به نظر می رسید به یک باره و بی مقدمه خود به خود حل شده بود.

موضوع در شورای شهر به شور گذاشته شد. هر کسی نظری می داد. یکی گفت بیایید مردان را که در دریا ریخته ایم یا آنهایی را که قسر در رفته و در دشت ها و دره های اطراف شهر پراکنده شده اند دوباره به شهر بازگردانیم، البته آنهایی که از حمله شیر و پلنگ و افعی و عقرب جان سالم به در برده باشند. دیگری سری تکان داد و ضمن تایید تذکر داد که چه بهتر که زخمی ها را که مایه دردسرند به حال خودشان رها کنیم. زن دیگر در آمد که این بر خلاف مصالح عمومی است، چون یحتمل تاکنون آنها مبتلا به انواع بیماریها شده اند و بازگشتشان بدبختی بیشتری برای شهر به ارمغان می آورد. در ضمن هیچ وقت نباید شکر گزاری را به خاطر بلایایی که رفتن مردان باعث شده از شهر رخت ببندد، فراموش کنیم. این حرفها یک جور ناشکری است و عذاب الهی را به دنبال دارد. زن دیگری گفت ما همینجوری از پس آنها بر نمی آمدیم، می خواهید از دست آنهایی که از دست پلنگ و نهنگ جان سالم بدر برده اند جان سالم به در ببریم؟! دیگری تذکر داد که همه این نعمتها به جای خود درست. ما کفران نعمت نمی کنیم. اما با ملال و سوسک چه کنیم؟ یادتان نرود که اینجا برای چه جمع شده ایم. حمام زنانه نیست که هر کسی هر چه به ذهنش می رسد می گوید. کمی روی مشکلات تمرکز کنید آخر. بعدا می رویم و در مساجد شکر خدا را به جا می آوریم. تازه در حمام هم کلی حرف با هم داریم. ولی کمی شلوغ نکنید به ببینیم بالاخره چه خاکی تو سرمان بکنیم (این خانم قدری عصبانی شده بود وگرنه معمولا از چنین کلمات درشتی استفاده نمی کرد). این حرفها همینطور ادامه داشت تا اینکه با طوفان ذهنی که ایجاد شده بود بالاخره فکر بکری به نظر یک نفر رسید. او بلند شد و ایستاد و با صدایی غراّ گفت: خانمهای محترم توجه بفرمایند. اشتباه نکنید. آنچه در این شهر کم شده مردانگی نیست – ما همه مان یک پا مردیم و مردانه بار زندگی را به دوش می کشیم – (در اینجا کمی غر غر از طرف فراکسیون فمینیست های سابق شورا شنیده شد ولی چون همه دیگر از روزها بحث خسته شده بودند به آن توجهی نکردند). سخنران ادامه داد: ما تنها به یک مرد نیاز داریم که مثل یک مترسک سمبل مردانگی باشد. یک زن ریزه میزه از انتهای مجلس بلند شد و با صدایی نازک گفت: حرف زدن خیلی آسونه. چطور این مرد رو پیدا کنیم؟ کدام مرد جرأت داره که به تنهایی به شهر ما برگرده؟!

این مباحثات همچنان روزها و روزها بدون حصول نتیجه ای ادامه یافت تا اینکه روزی پیری گذرش به شهر افتاد. زنان دور او جمع شدند و گفتند یا پیر! مشکل ما را به دست توانای خود حل کن. ما به این نتیجه رسیدیم که تنها وجود یک مرد می تواند مشکل شهرمان را حل کند، اما در عین حال فهمیدیم واقعا یک مرد نه کافی است و نه عملی، و دو تا مرد هم زیادی است. حالا مانده ایم چه کنیم. مرد شیشه خورده زیاد دارد، اما جدا می توانیم یک مرد پیدا کنیم که نه یک مرد، بلکه یک مرد و خورده ای باشد؟ پیر در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود و نزدیک بود از ترس قالب تهی بکند به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: «من به خدا، به پیر، به پیغمبر هیچ مردی را نمی شناسم. یک دونه هم نمی شناسم چه رسد به یک دونه و خورده ای. تازه در شهر قبلی که بودم حبسی کشیدم که یه خورده مردانگی هم که داشتم ازم گرفت. خواهش می کنم که…» هنوز کاملا این کلمات از دهان او خارج نشده بود که یک دفعه دید زنان هورا کشان با گفتن «خودشه» او را سر دست بلند کرده اند و به سمت میدان اصلی شهر حرکت کرده اند. وسط میدان روی پایه سنگی که زمانی مجسمه یکی از فاتحین شهر بود، شیر آرمیده بود. با یک اردنگی او را از آن بالا روی زمین پرتاب کردند و پیر را جای او روی پایه قرار دادند و به او گفتند: نگران نباش. ما چیزی از تو نمی خواهیم. تنها چیزی که لازم است این است که در این میدان نقش مجسمه را بازی کنی!

اکنون سالهاست که بیماری ملال از دارالنساء رخت بربسته، طوری که دیگر کسی اصلا یادش نیست که روزگاری در این شهر چنین طاعون همه گیری وجود داشته. سوسکها هم دسته جمعی از آن کوچ کرده اند. پیر که لباسهایش دیگر ژنده شده، حتی دیگر پلک نمی زند و کسی درست نمی داند که مرده است یا زنده. این «مجسمه» ایست که با دستش افقی دور را نشان می دهد، افقی که هنوز وقتی عقل یا نفسی برایش باقی بوده قرار بوده خط سر سفر بعدی اش را نشان دهد..»

همانطور که می بینی معلوم نیست این داستان را یک زن نوشته یا یک مرد. نظر تو چیه؟ من راجع به اوریدیس فقط از تو شنیده بودم، و البته اینجا هم مجسمه اش رو دیدم. خیلی هیجان زده ام که اون رو ببینم. این داستانها رو به نظرت چه جوری می نویسه؟ چون به نظر می رسه موضوعات معاصر باشه نه موضوعات چند هزار سال پیش. خلاصه کلی ازش سوال دارم که تو خواب هیچ وقت فرصت نمی شه ازش بپرسم. به امید دیدار با این پیک مهربانی که برام فرستادی…

ب. ب

 

 

 

 

دارالخلافه

سالها پیش از این در شهر کوچک و کوهستانی به نام استخر که محل آبگیری ذوب برفهای زمستانی بود مردمانی زندگی می کردند که قواعد عجیبی برای برگزیدن سلطان و حاکم خود داشتند. آنها در کتابها خوانده بودند که مردمان شهرهای دیگر از باز یا هما استفاده می کنند و منتظر می شوند ببینند بر شانه چه کسی می نشیند. اما آزمایش آنها با هما به نتیجه مطلوب نرسید: همای خلد آشیان بجای نشستن بر شانه کسی فضله ای بزرگ بر سرش انداخته بود. مردمان عصبانی هم مرغ بخت برگشته را با یک تیر از پای در آورده بودند و بعد هم به جانش افتاده و لت و پارش کرده بودند. یا باز در کتابها دیده بودند مردمان برخی از شهرها از شیر استفاده می کنند: تاجی را جلوی پای شیری می گذارند و منتظر می شوند ببیند چه کسی یارای آن را دارد که تاج را از پیش پای شیر بردارد و بر سر بگذارد. اما هر بار که این کار را کرده بودند شیر بنای بازی اش گرفته بود و تاج را مثل توپی تا انتهای دره غلطانده بود و خودش به اتفاق تاج گم و گور شده بودند. مردمان دیگر مستاصل شده بودند. دیگر نه تیری برایشان مانده بود، نه همایی، نه شیری، و نه حتی تاجی.

روزی از روزها پیری فرزانه از آن شهر عبور می کرد. مشکل را با او در میان گذاشتند. او هم به سادگی جواب داد: کاری ندارد که. کافیست دیوانه ترین فرد را پیدا کنید و او را حاکم کنید. چون اگر حاکم عاقل باشد، که به همان زندگی کچل و کلیشه ای که دارید می چسبید و هیچ تغییری نمی کنید. تا روزتان روز است و شبتان شب، در همان فلاکت همیشگی تان به سر می برید. اما اگر حاکم دیوانه باشد اولا در پذیرفتن امارت کوچکترین تردیدی به دل راه نمی دهد. ثانیا چون او دنیا را طوری می بیند که شما به خوابتان هم نمی بینید، می توانید انتظار داشته باشید که سال بعد که باز من از این شهر عبور می کنم تغییری در شما اتفاق افتاده باشد. فردی از بین جمعیتی که به دور پیر حلقه زده بودند بیرون آمد و ترسان و لرزان گفت: یا پیر! اما دیوانه ترین فرد را چطور پیدا کنیم؟ ما همگی در کمال صحت عقل به سر می بریم و همگی عاقل و فرزانه ایم. پیر گفت: همین فرد بهترین انتخاب شماست. مردمان هورا کشیدند و آن فرد را سر دست بلند کردند و تاجی کاغذی بر سرش نهادند. پیر هم راهش را کشید و رفت.

سال بعد که پیر مجددا از آن شهر می گذشت از مردمان اثری ندید. تنها شیر را دید که دارد با تاج روپایی بازی می کند. جلو رفت و گفت: یا شیر! مردم کجا هستند؟ شیر در حالی که زبانش را دور دهانش می چرخاند گفت: تو هم وقت گیر آوردی؟ می بینی که دارم برای مسابقات جام جهانی روسیه آماده می شوم. اگر منظورت همان مردمان بازکُش و نمک نشناس است، که همه را یک لقمه چپشان کردم. پیر پرسید: حاکم کجاست؟ شیر جواب داد: رفته از آن پایین تیردروازه ها را بیاورد. بعد در حالی که چشمانش برق می زد پرسید: با ما بازی می کنی؟ کافیست آن یکی تیر دروازه را هم تو بیاوری. پیر که رعشه به وجودش افتاده بود جواب داد: نه نه… کمردرد امانم را بریده. یک دفعه با دم شما بازی کردم برای هفت پشتم بس بود. امیدوارم سال بعد که اینجا می آیم جام جهانی را برده باشید. این را گفت و دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرد و دِ فرار. شیر با خود گفت: چه پیر ترسویی بود. تازه با آن حاکمی که انتخاب کرده بود می خواستم تاج را هم به او بدهم. بعدش هم حداقل غذای یک ماهم را تامین می کرد. اما حالا چاره ای جز فروختن این تاج برایم نمانده. این را گفت و به سمت پایین دره راه افتاد و شهری را که دیگر خالی از سکنه شده بود ترک کرد.

این چنین بود که با راهنمایی پیر یا شاید هم در اصل به خاطر ولع شیر، شهر استخر در لابلای صفحات تاریخ به کلی گم شد.

نامه سوم از شهر تورین

 

سلام فرزام

حالا که جواب من رو ندادی من از روش خودم استفاده می کنم که تا جوابمو – مخصوصا جواب سوالاتمو – ازت بگیرم. اولا که اون شعرم رو که تو خواب گفته بودم خطاب به اوریدیس کامل کردم. می خوای یک چند بیت دیگه اش رو بخونی؟ البته بایستی بقیه اش رو ازم بخوای تا برات بخونم. از حالا گفته باشم!:

کار ما در ترّ زلفت ز امن و آسایش گذشت

در ره جانان به نام دل ز جان باید گذشت

زمهریر مهر را آواز قعر جان خوش است

زین جهان پر زکین سودی نباشد جز گذشت

شهریار دل نشان از شهر جانان می گرفت

ناگهانش نقش شوقی از سویدایش گذشت…

بعدش هم در پاسخ به سرودن این شعر در موزه شهر تورین فکر می کنی کی رو دیدم؟ بعله! خود اوریدیس معشوق اورفه رو. البته منظورم محسمه اش هست. همون کسی که اورفه می خواست اون رو از جهان زیرین هادس بیرون بیاره و موفق نشد. ولی من با گفتن شعر براش موفق شدم. چون دیدن اوریدیس اونقدر ضربه شدیدی بود که شب خواب دیدم رفتم دوباره پیشش و اون هم داره برام قصه تعریف می کنه. چه قصه ای؟ باور نمی کنی همون داستان شهر مردگان که تو نوشته بودی، ولی در قالب و فرمی جدید. اسم این داستان رو – که بعد از بیدار شدن با جزئیات بیشتر نوشتم – «دارالاموات» گذاشتم تا از داستان تو متمایز بشه. بیا بخون ببین چطوره (نگی تمش رو از تو گرفتما، همونجور که گفتم اوریدیس واسم تعریف کرده):

«یکی بود یکی نبود. شهری بود که همه ساکنانش سالها بود که مرده بودند، و از آنجا که سالها بود گذر هیچ دیارالبشر زنده ای به آن شهر نیفتاده بود، مردمان نشانه های حیات را از یاد برده بودند. حاکم شهر چنین حکم کرده بود که افکار تمامی ساکنین شهر بایستی هر روز در دفاتر بزرگ دفترخانه مرکزی ثبت شود. در واقع دفترخانه تنها اداره ای بود که باز بود – آن هم ۲۴ ساعته. تمام افراد شهر هر روز و شب در صف های طویل جلوی آن صف می کشیدند و در انتظار نوبت بودند، حتی غذای خود را هم در صف می خوردند. اما قوانین حاکم چنین حکم می کردند که آن بخت برگشته ای که لازم است برای قضای حاجت از صف خارج شود، بایستی به ته صف برگردد. فیلسوف شهر عقیده داشت فعالیت روده ها و کلیه ها بزرگترین برهان بر زنده بودن افراد شهر است (و می گفت سالم بودن «کلیه» یعنی سلامت «کلیه» اعضای حیاتی)، چرا که گاهی در دفترخانه فکرهای بوداری ثبت می شد، و عده ای در افکار شرم آور خود یاد آن روزهایی را می کردند که هنوز در شهر اندک زندگانی زندگی می کردند، و این شک شنیع و زشت مطرح می شد که نکند – زبانشان لال – همگان مرده باشند؟ چون برخی به خاطر می آوردند که زمانی شهر ۵۰۰۰ سکنه داشت، و اکنون بیشتر از ۱۰۰ نفر باقی نمانده بود. اولش فقط یک ساختمان چند طبقه ریخته بود، بعد هم کم کم ساختمانهای دیگر، طوری که از بالا که نگاه می کردی، شهر تا حد زیادی کچل شده بود. این ها نشان می داد که یک جای کار می لنگد. اما کجا؟ فیلسوف پاسخ می داد هیچ کمبود و اشکالی در کار نیست، و نه هیچ لنگشی. تازه خیلی هم کارمان درست است. اینجا فقط یک لنگش داریم، آن هم لنگش دفتردار اعظم است (او پایش را در جنگی که ریش سفیدان شهر هم فقط در داستانها شنیده بودند از دست داده بود). این موضوع شکهایی در دل همه افکنده بود، که چطور دفتردار یحتمل پیش از تولد خود پایش را در جنگ از دست داده است؟ فیلسوف هم که پاسخ همه سوالات را داشت (و هرکدام را هم که نداشت از حاکم می پرسید) لبخند می زد، بادی به غبغب می انداخت و می گفت: شما ممکن است یادتان نیاید، ولی آن دوره قشنگ در ذهن ما حک شده، و شکی در وجودش نداریم.»

«روزی پیری زنده دل از آن شهر عبور می کرد و مستقیم سراغ خانه فیلسوف را گرفت. فیلسوف که از ورود بی مقدمه پیر به شهری که سالها به این معروف بود که کسی به آن سر نزده متعجب شده بود از او پرسید: من شما را می شناسم؟ چطور وارد شدی؟ پیر پاسخ داد لازم نیست مرا بشناسی. من هم تنها از زمانی که لازم شد برای ستاندن جان تو به اینجا بیایم تو را می شناسم. فیلسوف پرسید: یعنی شما…. پیر پاسخ داد: بله. ملک الموت.»

«عرق سردی بر پیشانی فیلسوف نشست. پیر ادامه داد: اما کار من در این شهر از همه جا راحت تر است، چون همگان پیش از این مرده اند. فیلسوف دم مرگ هم از استدلال کردن دست بر نمی داشت. بارها بالا و پایین رفت  وسعی کرد توضیح بدهد که به تازگی فشار کاری باعث شده بر تعداد دفعات قضای حاجتش افزوده شود و این را برهانی قوی بر زنده بودن خود می گرفت، و با کلافگی از پیر می پرسید همه افراد شهر این استدلال مرا قبول کرده اند. تو چطور نمی پذیری؟ یعنی می خواهی بنای ناسازگاری با «خرد جمعی» را بگذاری؟ ساز ناکوکت را را بردار و از اینجا برو و بی خود آرامش و زندگی «صف مندانه» و با شکوه ما را برهم مزن.»

«پیر اما گوشش بدهکار این حرفها نبود. یک دفعه در چشمان فیلسوف خیره شد و گفت: می دانی که چرا مدتهاست که مرده ای؟ فیلسوف دهانش باز مانده بود. پیر ادامه داد: همه چیز زیر سر آن دفترخانه کذایی است. شما افکار مردم را از آنها می گیرید، و در ازایش چه می دهید؟ یک غذای بخور و نمیر؟ افکار خون روح است، و هیچ روحی بی خون زنده نمی ماند، حالا این خون، خون افکار شقاوت بار باشد یا نباشد در بدو امر فرقی نمی کند. خون گرچه نجس است، اما برای زنده بودن لازم است. افراد به اندازه افکار سعادت بارشان سعادت… پیر از صحبت باز ماند چون متوجه شد مدتی است فیلسوف پلک نمی زند. دستش را جلوی چشمان او حرکت داد، و یک دفعه دو دستی بر سر خود کوبید و گفت: من را بگو فکر کردم دهانش از تعجب باز مانده! این را که گفت دمرو فیلسوف را داخل توبره اش انداخت و راهی شد. هیچ کس متوحه نشد که سکنه شهر ۹۹ نفر شده. فیلسوف آنقدر حرف تکراری زده بود که کسی متوجه غیبت او نشد. صف های طویل جلوی دفترخانه و صد البته – گلاب به روتون – پشت در آبریزگاه ها همچنان ادامه یافت، و حاکم شهر در غیاب فیلسوف هر روز حکمی جدید صادر می کرد، که با حکم روز پیش کوچکترین تفاوتی نداشت. چون دیگر فیلسوفی نبود تا کلمه «جدید» را برای همه معنا کند، و چیزی نگدشت که همه معنی این کلمه را از یاد بردند. از آنجا که زمان دیگر «جدید» نمی شد، ساعتها در شهر متوقف شدند، اما کاهش نفوس همچنان ادامه یافت. این طوری بود که واژه ها یک به یک مردند، به جز یک واژه. واژه «قدیم»، که مردمان مجبور بودند با تغییر لحن و انواع پیچ و تاب دادنها به بدن آن را برای معانی گوناگون بکار ببرند، و چون در اکثر موارد موفق نمی شدند، بخش اعظم معانی نیز مرد.»

 

خب می بینی که اقامت در تورین، هم صحبتی با کالوینو، و مهمتر از همه الهام اوریدیس و پاسخی که به شعرم داد یک داستان برام کاسبی کرد. خیلی دوست دارم نظرت رو در موردش بدونم. پس زودتر برام بنویس. منتظرم

زیاده قربانت

ب. ب