روانکاوی

آموزه های من (۵)

آموزه های من (۵)

 

_جامعه انسانی همیشه یک حماقت بوده است. بدی اش به آن خاطر نیست. همیشه همینطوری بوده، همیشه همینطوری خواهد بود. هر چه باشد بایستی [به این موضوع] اعتراف شود که [هر چه زمان می گذرد] ایده های فزاینده تری بی ستون و بی روح می شوند. هر چیزی دنباله ای است از چیزی دیگر. حتی کار به آنجا رسیده که باعث شده همه ما کمی احساس مریضی کنیم. درست الان سر نهار، در بین حلقه کوچکی که مهربانانه به من خوشامد گفته بودند، ما داشتیم در مورد چیزی صحبت می کردیم که به آن  TV می گویند، چیزی که به شما اجازه می دهد در صحنه جهانی در هر لحظه بمانید، که در مورد هر چیز فرهنگی به روز باشید. دیگر هیچ چیز فرهنگی از دستتان در نمی رود.

-برخلاف آنچه در هر سطح از فرمانروی جانوری رخ می دهد – که با فیلها و اسبان آبی شروع می شود و در انتها به عروس دریایی می رسد – انسان به طور طبیعی مشخص می شود با احساس شرم خارق العاده ای در مورد – چطور بایستی آن را بنامیم؟ محض رضای خدا با ساده ترین اسمی که می توانیم پیدا کنیم – تخلیه گه. (Evacuation of shit)

انسان تنها حیوانی است که برای او این یک مساله است، و این مساله شگرفی است. شما آن را درک نمی کنید، چون شما دستگاه ها و ابزارهای کوچکی دارید که آن را تخلیه می کنند. شما اصلا در مورد اینکه بعدش کجا می رود ایده ای ندارید. آن از لوله هایی عبور می کند و در محل های خارق العاده ای که هیچ در موردشان نمی دانید جمع آوری می شود، بعدش کارخانه هایی هستند که آن را به داخل خود می کشند، و آن را تغییر شکل داده به صورت تمام انواع چیزهایی که که دوباره به جریان بر می گردند به واسطه صنعت انسانی باز می گردد، و صنعت انسانی یک صنعت به تمامی چرخشی است. شگفت آور است که، تا آنجا که من می دانم، هیچ دوره ای در اقتصاد سیاسی نیست که یک درس یا دو درس را به آن اختصاص داده باشد. این پدیده ای است از واپس زنی، که مانند تمام پدیده های واپس زنی، به نیاز برای ادب و آداب دانی متصل شده است. مشکل اینجاست که ما واقعا نمی دانیم کدام آداب دانی.

-صحبت کردن در مورد این همیشه شوک آور بوده، حتی با اینکه آن همیشه بخشی از چیزی است که ما تمدن می نامیم. یک تمدن بزرگ اول و مهمتر از همه تمدنی است که یک سیستم دور ریختن فضولات دارد. تا آن موقع که این موضوع را به عنوان نقطه شروعمان در نظر نگیریم، قادر نخواهیم بود که هیچ حرف جدی ای بزنیم.

در میان آن مردمانی که ما برای مدتی اولیه نامیده ایم، گرچه من هیچ ایده ای ندارم که چرا آنها را آنطور می نامیم چون آنها هرگز هیچ یک از ویژگیهای اولیه بودن را ندارند، یا بگوییم جوامعی که انسان شناسان اجتماعی مطالعه می کنند – حتی گرچه حالا که تئوریسین ها پاروهایشان را کنار گذاشته اند و به دنبال ابتدایی، باستانی، پیش زبانی و تمام آن جفنگیات رفته اند، هیچ کس دیگر آنها را نمی فهمد – خب، مشکلات کمی در مورد دور ریختن فضولات وجود دارد. نمی گویم مشکلی وجود ندارد. شاید هم به خاطر اینکه آنها مشکلاتی کمتر از این دست کمتر دارند آنها را وحشی می نامیم، یا حتی وحشی های شریف، و آنها را به عنوان مردمانی تلقی می کنیم که به طبیعت نزدیکترند.

فروید زنده است (۳)

 

…اما این رویا معمایی دیگر را نیز عیان میکند: رویا آشکارکننده اشتیاق کیست؟ تفاسیر اخیر به وضوح

برآناند که انگیزه حقیقی در پس رویا میل فروید به تبرئه همکار و دوست نزدیکش، فلیس، از

مسوولیت و تقصیر است. این فلیس بود که در خصوص عمل بینی ایرما اهمال کرد، و میل نهفته

در خواب نه در تبرئه خود فروید که در تبرئه دوستش است، کسی که در این مورد، همان

« سوژه ای که فرض میشود می داندِ »فروید بود، ابژه انتقالِ او. رویا، آرزوی فروید را درباب

اینکه فلیس مسوول ناکامی درمان نبود، اینکه او فاقد دانش نبود، دراماتیزه میکند. رویا، اشتیاق

فروید را نمایان میکند، اما فقط تا آنجا که اشتیاق او پیشاپیش همان اشتیاق دیگری (فلیس) است.

چرا رویا میبینیم؟ پاسخ فروید به نحوی گول زننده ساده است: کارکرد غایی رویا قادر ساختن

رویابین به در خواب ماندن است. این پاسخ اغلب در رابطه با آن رویاهایی تفسیر میشود که در

آنها نوعی عامل آزارنده بیرونی  مثل سروصدا  ما را به بیدار شدن تهدید میکند. در چنین

وضعیتی رویابین فورا وضعیتی را تصور میکند که این محرک بیرونی را در خود ادغام کند و

در نتیجه برای مدت طولانی تری میتواند بخوابد؛ هنگامی که محرک بیرونی بسیار شدید شود، او

سرانجام از خواب بیدار میشود. آیا به راستی همه چیز به همین سرراستی است؟ در مثال مشهور

دیگری از کتاب تفسیر رویا، پدری خسته و فرسوده، که پسر جوانش به تازگی مرده، در خواب

فرزندش را میبیند که در میان شعله های آتش در کنار تخت خواب او ایستاده است و سرزنشی

ترسناک را زمزه میکند « پدر، نمیبینی که دارم میسوزم ؟ » اندکی بعد پدر از خواب میپرد و

متوجه شمعی میشود که روی کفن پسر مرده اش افتاده است. او، در خواب، بوی دود را احساس

کرده و تصویر پسر در حال سوختن را منضم خواب خود کرده بود تا خوابش را طولانیتر کند.

آیا پدر به این دلیل از خواب پریده بود که محرک بیرونی شدیدتر از حدی شده بود که بتواند در

سناریوی رویا گنجانده شود؟ یا برعکس، پدر آن رویا را برای طولانی تر کردن خوابش ساخت،

اما آنچه در رویا با آن مواجه شد بسیار تحمل ناپذیرتر از خود واقعیت بیرونی بود، در نتیجه از

خواب پرید تا به واقعیت بگریزد.

در هر دو رویا مواجهه ای تروماتیک وجود دارد (منظره گلوی ایرما، تصور فرزند در حال

سوختن)؛ اما در رویای دوم، رویابین در لحظه این مواجهه از خواب بیدار میشود، در حالی که

در رویای اول، هراس تا سررسیدن دکترها ادامه مییابد. این توازی، کلید فهم نظریه فروید

درباره رویا را به ما عرضه میکند. درست همانطورکه بیدار شدن پدر در رویای دوم همان

کارکردی را دارد که تغییر وضعیت ناگهانی در رویای اول [تبدیل شدن هراس به کمدی]، واقعیت

روزمره نیز ما را قادر میسازد تا از مواجهه با ترومای حقیقی طفره رویم.

به زعم آدورنو معنای شعار نازیها « آلمان، بیدار شو! » در واقع باژگونه است: اگر به این

فراخوان پاسخ می دادید، می توانستید به خواب و رویا ادامه دهید(به عبارت دیگر، از درگیر شدن با

واقعیت آنتاگونیستی جامعه اجتناب کنید). در نخستین بند از شعر « بیدارباش » نوشته پریمو لوی، ،

نجات یافته ای از اردوگاههای کار اجباری، زندگی در اردوگاه را به یاد میآورد، او در خواب

رویاهای پر شوری درباره بازگشت به خانه، غذا خوردن و نقل داستاناش برای بستگان خود

میدید، که ناگهان با فرمان یک کاپوی لهستانی از خواب میپرید که می گفت .(«! بلند شو Wstawac! »)

در بند دوم، جنگ پایان یافته و او در خانه است، سیر غذا خورده، داستاناش را برای خانواده اش

بازگو کرده، که ناگهان خیال میکند دوباره آن فریاد را میشنود Wstawac! وارونگی رابطه

میان رویا و واقعیت از بند اول تا بند دوم بسیار مهم است. مضمون صوری آنها یکسان است

منظره ای خانوادگی و دلپسند با فرمان « بلند شو!» گسیخته میشود  اما در بند اول، رویا به

وسیله دستور بیدارباش گسیخته میشود، در حالی که در بند دوم، واقعیت توسط فرمانی خیالی از

هم می گسلد. شاید بتوانیم مثال دوم از کتاب تفسیر رویا را متعلق به بازمانده هولوکاست بدانیم، او

ناتوان از نجات پسرش از کوره مرده سوزی، با سرزنش فرزندش مواجه میشود: «پدر، نمیبینی

که دارم میسوزم؟»

در « جامعه نمایش » کنونی، که در آن، آنچه به عنوان واقعیت روزمره تجربه میکنیم بیشتر و

بیشتر شکل واقعیت ساخته شده از دروغ را به خود میگیرد، بصیرتهای فروید ارزش حقیقی خود

را نشان میدهند. بازیهای کامپیوتری را در نظر بگیرید که بعضی از ما را مسحور خود

میکنند، بازیهایی که یک فرد ناتوانِ نوروتیک را قادر میسازند تا در شخصیت یک نرینه

متجاوز فرو رود، مردهای دیگر را کتک بزند و به نحوی خشونت آمیز از زنان کام بگیرد.

به سهولت می توانیم فرض کنیم که این فرد ناتوان برای فرار از واقعیت کرخت و عاجزانه اش به

فضای مجازی پناه میبرد. اما شاید این بازیها حرف بیشتری برای گفتن داشته باشند. چه می شود

اگر، حین بازی، من درون منحرف و لجامگسیخته شخصیت خود را به وضوح بیان کنم، درونی که

به دلیل ممانعتهای اخلاقی  اجتماعی نمیتوانم در زندگی واقعی به آن جامه عمل بپوشانم؟ آیا

شخصیت مجازی من تا حدی « واقعیتر از واقعیت نیست ؟» آیا این دقیقا بدین خاطر نیست که من

میدانم این « فقط یک بازی » است و در آن همه کارهایی را که هیچگاه در دنیای واقعی قادر به

انجام آنها نیستم می توانم انجام دهم؟ در این معنای دقیق، همانطورکه لکان بیان داشته، ساختار

حقیقت مانند افسانه است: گاه آنچه در رویا آشکار میشود، حتی در رویاپردازیهای

روزانه، حقیقتی است که واقعیت اجتماعی، خود، بر مبنای سرکوب آن بنا نهاده میشود. اینجا

مهمترین درس کتاب تفسیر رویا نهفته است: واقعیت برای کسانی است که نمی توانند رویا را تاب

بیاورند.

 

(پایان)

فروید زنده است (۲)

 

…این دگرگونی پارادوکسیکال در نقش تفسیر روانکاوانه در هیچ کجا روشنتر از مورد رویاها

نیست. فهم عرفی از نظریه فروید درباب رویا این است که رویا تحقق خیالی یک اشتیاق ناخودآگاه

مهار شده است که به مثابه قاعده ای از یک طبیعت سکسوآل عمل میکند. فروید در ابتدای کتاب

تفسیر رویا، تفسیری مفصل از رویای خودش درباره  «تزریق ایرما » به دست می دهد. این تفسیر

به نحوی شگفتانگیز یادآور لطیفه ای از دوران حکومت شوروی است: « آیا رابینویچ در بخت

آزمایی ایالتی یک ماشین نو برد؟»  «در اصل بله، برنده شد .فقط نه یک ماشین، یک دوچرخه، نو

هم نبود، کهنه بود، برنده هم نشد، آن را دزدید!» آیا رویا، آشکارگی اشتیاق جنسیِ ناخودآگاه فرد

رویابین است؟ در اصل، بله. با این حال، در رویایی که فروید برای تشریح نظریه ی خود درباب

رویا برگزید، اشتیاق او نه جنسی است و نه ناخودآگاه، و به علاوه، این اشتیاق اصلا به او تعلق ندارد.

این رویا با مکالمه فروید و بیمارش ایرما درباره ی عدم موفقیت مداوای او به علت عفونت ناشی از

تزریق شروع میشود. در حین گفتوگو، فروید به او نزدیک شده و با دقت درون دهان او را

وارسی میکند .او با منظره ای ناخوشایند از زخمها و ساختارهایی پیچ درپیچ شبیه استخوانهای

بینی روبرو میشود. در این لحظه ناگهان وحشت به کمدی تبدیل میشود. سه پزشک، از دوستان

فروید، که نام یکی از آن ها اتو است، ظاهر شده و با زبانی شبه حرفه ای و مضحک شروع

میکنند به بر شمردن علل احتمالی (و مانعه الجمع) عفونت ایرما. اگر کسی مقصر بوده باشد، در

خواب باید برملا شود، او کسی نیست جز اتو، چون او بود که تزریق ایرما را انجام داد :پزشکها

نتیجه میگیرند که « تزریق نباید با بیدقتی انجام میشد و احتمالا سرنگ آلوده بوده است ». پس

« اندیشه پنهان»همبسته خواب نه جنسی است و نه ناخودآگاه، بلکه همان آرزوی کاملا آگاهانه

فروید برای تبرئه کردن خود در قبال ناکامی مداوای ایرما است. چگونه این امر با این تز که

رویاها آشکارکننده امیال جنسی ناخودآگاه هستند سازگار میشود؟

در این جا یک تصحیح مهم ضروری است. اشتیاق ناخودآگاهِ برانگیزاننده رویا، صرفا اندیشه پنهان

در رویا، که به محتوای صریح اش ترجمه میشود، نیست، بلکه آرزوی ناخودآگاه دیگری است که

خود را به واسطه رویا – کار بر رویا حک میکند، پروسه ای که از خلال آن اندیشه پنهان به فرم

صریح رویا تغییر شکل میدهد. پارادوکس رویا – کار در همینجا قرار دارد: ما می خواهیم از

اندیشه ای خلاصی ناپذیر و آزاردهنده که بدان کاملا آگاهیم رها شویم، پس آن را تغییر شکل داده و

به خط تصویری (هیروگلیف) رویا ترجمه میکنیم. در حالی که درست به واسطه این تغییر شکل

است که میلی بسیار بنیادیتر خود را در رویا رمزگذاری میکند، همان اشتیاق ناخودآگاه و جنسی.

معنای غایی رویای فروید چیست؟ فروید در تحلیلی که خودش ارائه میدهد بر رویا – اندیشه

متمرکز میشود، بر آرزوی « سطحی » خود برای بی تقصیر بودن در مداوای ایرما. با این حال،

در جزئیات تفسیر او اشاراتی مبنی بر انگیزه های ژرفتر وجود دارد. رویای مواجهه با ایرما

فروید را به یاد زنان متعدد دیگر میاندازد. آزمایش دهانی یادآور بیمار دیگری است، یک معلم

سرخانه که وقتی درون دهاناش را نگریسته بود « تصویری از یک زیبایی نوشکفته » را به

نظرش آورده بود. موقعیت ایرما نسبت به پنجره، او را به یاد« زنی از دوستان صمیمی » ایرما

میاندازد که نسبت به او « نظر بسیار مساعدی»  داشت؛ الان که به او فکر میکند «مطمئن است

که آن خانم نیز دچار هیستری بود ». دلمه ها و استخوانهای دماغی او را به یاد استفاده خودش از

کوکایین برای کاهش تورم مخاطی میاندازد، همچنین به یاد زن بیماری که، طبق نمونه خود

فروید « دچار مرگ وسیع بافتهای غشای مخاطی » شده بود. مشورت اش با یکی از دکترها

یادآور زمانی است که مداوای فروید در مورد یک زن بیمار منجر به « مسمومیتی شدید » و در

نتیجه مرگ بیمار شده بود؛ آن زن همنام دختر بزرگاش بود، ماتیلدا. اشتیاق ناخودآگاه رویا همانا

آرزوی فروید برای «پدر ازلی» بودن است، پدری که همه زنانی را که ایرما در رویا تجسم بخش

آنهاست در اختیار خویش دارد…

 

(ادامه دارد)

فروید زنده است (۱)

 

در سالهای اخیر اغلب شنیده ایم که می گویند روانکاوی مرده است. پیشرفتهای جدید در علوم
مغزی سرانجام روانکاوی را در مکانی که به آن تعلق داشت قرار دادند، در انباریِ
جست وجوهای تاریک اندیشانه و پیشاعلمی برای معنای پنهان، در جوار اعتراف گیرندگان مذهبی
و خوابگزاران. چنان که که تاد دوفرسن میگوید هیچکس در تاریخ اندیشه بیش از فروید درباره
همه بنیانها بر خطا نبود برخی اضافه خواهند کرد، به استثنای مارکس. سال گذشته «کتاب سیاه
روانکاوی » از پی « کتاب سیاه کمونیسم » از راه رسید و همه خطاهای نظری و دغلکاریهای
بالینی را که فروید و پیرواناش مرتکب شده بودند، فهرست کرد. دستکم اینگونه همه میتوانند
همبستگی محکم مارکسیسم و روانکاوی را ببینند.
یک سده پیشتر، فروید روانکاوی را جزو آنچه خود به عنوان « سه ضربه به خودشیفتگی » توصیف
کرده بود، دانست. نخست، کوپرنیک نشان داد که زمین به دور خورشید میچرخد و بدینترتیب
انسانها از جایگاه مرکزیشان در کیهان محروم شدند. سپس داروین نشان داد که ما محصول
تکامل ایم و مکان ممتازمان در میان جانداران از ما سلب شد. سرانجام فروید با آشکار کردن نقش
برتر و مسلط ناخودآگاه در فرایندهای روانی نشان داد که ایگو، حتی سرور خانه خویش نیز
نیست. امروزه به نظر میرسد پیشرفتهای علمی حقارت بیشتری را به ارمغان آورده اند: ذهن
صرفا یک ماشین پردازش داده هاست و احساس آزادی و استقلال ما تنها « توهم یک کاربر »
است. ظاهرا در مقایسه با این دستاورد، روانکاوی محافطه کارانه تر بود.
آیا روانکاوی منسوخ میشود؟ به نظر میرسد یقینا اینطور باشد. روانکاوی از لحاظ علمی
منسوخ میشود چون الگوی شناختی- عصب شناختی ذهن انسان جایگزین مدل فرویدی شده است؛
در کلینیکهای روانپزشکی منسوخ میشود چون مداوای روانکاوانه در حال واگذار کردن
عرصه به درمان دارویی و رفتاری است؛ و در جامعه، در مقیاسی گسترده تر، منسوخ میشود،
چون مفهوم هنجارهای اجتماعی که سائق های جنسی افراد را سرکوب میکنند، در برابر لذتگرایی
امروز تاب نمی آورد. با این حال، نباید خیلی شتابزده باشیم .شاید در عوض، باید پای بفشاریم که
زمان روانکاوی، تازه از راه رسیده است .یکی از بن مایه های نقد فرهنگی محافظه کار امروز این
است که در زمانه سهل انگار ما کودکان از محدودیتها و محرومیتهای سفت و سخت بی بهره اند .
این امر آنها را مستاصل کرده و از یک افراط کاری به افراط کاری دیگر می کشاند. تنها ایجاد یک
مرز قاطع بر پایه گونه ای اقتدار سمبولیک ثبات و رضامندی را می تواند تضمین کند، رضامندی ای
که از تخطی از ممنوعیت حاصل میشود. فروید برای توضیح شیوه ی عملکرد نفی در ناخودآگاه
تفسیر یکی از بیماراناش پس از بازگویی خواب خود درباره زنی ناشناس را نقل میکند: زنی
.« که در خواب دیدم هرکه باشد مطمئنا مادرم نیست» برهانی روشن برای فروید که

زن همان مادر بیمار بود. برای سرشتنمایی بیمار نوعیِ، امروز چه راهی بهتر از تصور کردن واکنش او به
همین خواب: « زنی که در خواب دیدم هر که باشد مطمئنا یک ربطی به مادرم دارد! »

به طور سنتی از روانکاوی انتظار رفته است که بیمار را قادر سازد تا بر موانع دستیابی به
رضایت جنسیِ به هنجار چیره شود: اگر نمی توانی ارضا شوی پیش یک روانکاو برو، او به تو
کمک خواهد کرد تا از شر بازدارنده هایت خلاص شوی. حال که از هرسو با فرمان «! لذت ببر »
بمباران میشویم، شاید روانکاوی باید به نحو دیگری نگریسته شود، به عنوان تنها گفتاری که در

آن شما مجاز به لذت نبردن هستید: نه  «مجاز نبودن به لذت بردن» بلکه رها شده از فشار لذت بردن

(پایان بخش اول)

 

نوشته: اسلاوی ژیژک/ ترجمه: عباس ارض پیما (با برخی اصلاحات ) منبع:

London Review of Books, Vol.28, No. 10, 25 May 2006

آموزه های من (۴)

آموزه های من (۴)

 

-من با حضور در یک کلینیک روانپزشکی موافقت کردم چون دلیل خوبی دارم که فرض کنم نابخردانه نبوده که از من خواسته شده که در یک [جمعی] که در اصطلاح مدرن  Colloquium می نامیم شرکت کنم.

بد نیست، آن کلمه [را می گویم]. واقعا دوستش دارم. ما با هم صحبت می کنیم، منظورم در یک مکان است. هر کدام از ما صحبت می کند چون ما در یک مکان هستیم: ما هم مکانیم [Co-loquate]. «  Colloquium » یک کلمه نامتظاهرانه است، بر خلاف کلمه «دیالوگ». در دیالوگ بودن یکی از چیزهای وحشتناک متظاهرانه زمانه ماست. هرگز مردم را در دیالوگ دیده اید؟ گاهی وقتی ما از دیالوگ صحبت می کنیم همیشه کمی شبیه دعواهای خانوادگی است.

-آنچه من درس می دهم باعث چیزی مثل غوغا و قشقرق شده است.

آن از آن روزی شروع شد که – و خدا را شکر که تا آنجا که می توانستم به تاخیرش انداختم – چیزی که بایستی نوشتارها [Ecrits]، به صورت جمع، بنامم، جمع آوری کردم، چرا که به نظرم می رسید که آن ساده ترین کلمه برای مشخص کردن چیزی بود که می خواستم انجام بدهم.

من تحت آن عنوان چیزهایی را کنار هم آوردم که [قبلا] نوشته بودم تا نشانگر ها و نقاط عطفی را مشخص کنم، مانند تیرک هایی که در آب می گذارند تا قایقها را با آنها مهار کنند، که شامل آن چیزی بود که من داشتم بصورت هفتگی یا در همان حدود به مدت بیست سال درس می دادم. فکر نمی کنم خودم را خیلی تکرار کرده باشم. کاملا مطمئنم که نکردم، چون من آن را قانون کردم، به عنوان یک نوع امر ضروری، که هرگز چیزی را بیشتر از یک بار نگویم. فکر می کنم که شما نیز هم عقیده باشید که آن کار واقعا بزرگی است.

-حتی اگر آن را خیلی خوب نفهمید، خواندن آنچه من نوشته ام تاثیری دارد، توجه و علاقه شما را به خودش معطوف می کند، مورد علاقه است. خیلی اینطور اتفاق نمی افتد که آنچه که یک نوشته ای است لزوما چیزی عاجل و ضروری باشد، و خطاب به مردمی باشد که واقعا کاری برای انجام دادن دارند، کاری که انجام دادنش آسان نیست.

تصور می کنم در درجه اول به همین دلیل است که اگر ما به آن از زاویه دیگری نزدیک شویم، می توانیم در مورد آن به توافق برسیم که این نوشتارها غیر قابل خواندن اند؛ مردم حداقل تظاهر می کنند که آن را می خوانند، یا خوانده اند. طبیعتا، نه آن مردمی که فرض می شود آن را بخاطر اینکه [خرج] زندگیشان را در آورند می خوانند، یا به عبارت دیگر منتقدین. خواندن آن آنان را مجبور می کند که [بخواهند] ارزش خودشان را بدینوسیله اثبات کنند که چیزی بنویسند که حداقل با آنچه من دارم جلو می برم یک ربطی داشته باشد، اما همینجاست که آنها ظنین می شوند. همانطور که متوجه شده اید، این کتاب زیاد مورد [نقد و] بررسی قرار نگرفته است. احتمالا به خاطر اینکه زیادی کت کلفت است، خواندنش مشکل است، مبهم و تیره و تار است. اصلا برای مصرف روزمره طراحی نشده است. شما ممکن است به من بگویید که با این اظهار نظر من دارم عذر و بهانه می آورم. آن می تواند معنی اش این باشد که من می گویم بایستی کتابی تولید می کردم که برای مصرف روزمره باشد، یا حتی اینکه چنین قصدی دارم. بله، ممکن است. می توانم چنین سعی ای بکنم. اما به چنین کاری عادت ندارم. و [تازه] به هیچ وجه من الوجوه قطعی نیست که موفقیت آمیز باشد. چه بسا بهتر باشد که من سعی نمی کردم استعداد خودم را تحت فشار قرار دهم. و آن را خصوصا در نوع خودش خواستنی نمی بینم، چرا که آن چه من می آموزانم در واقع در نهایت به سکه رایج بدل خواهد شد. مردمانی خواهند بود که به سمت آن خواهند رفت، که به آن برخواهند گشت. آن به روشنی همان چیز [اول] نخواهد بود، و قدری دچار تحریف خواهد شد. آنها سعی می کنند که آن را داخل هیاهو و جار و جنجال وارد کنند. آنها هر چه از دستشان بر می آید می کنند تا جایش را در ارتباط با تعداد مشخصی از آن عقاید صلب و سختی دوباره درست کنند که برای هر کسی در این جامعه مناسب است، همانطور که در هر جامعه دیگر.

-جامعه انسانی همیشه یک حماقت بوده است.

آموزه های من (۳)

آموزه های من (۳)

 

-سوژه توسط تعداد مشخصی از تولید آواهایی که اتفاق افتاده برساخته می شود، و از زنجیره دالی به همان طریقی می افتد که میوه رسیده [از درخت]. در همان لحظه ای که او به دنیا می آید از یک زنجیره دالی می افتد، که می تواند درست و حسابی پیچیده یا حداقل پر طول و تفصیل باشد، و آنچه ما اشتیاق والدین می نامیم مادون همان زنجیره است. مشکل است در واقعیت به دنیا آمدنش این را در نظر نگرفت، حتی، و مخصوصا، وقتی اشتیاقی برای به دنیا نیامدنش وجود داشته است.

-این واقعیت که روانکاو هرگز تکان نمی خورد، یا سه چهارم وقت، یا ۹/۹۹ درصد زمان ساکت است به این معنی نیست که ما بایستی به آن به عنوان تمرین مشاهده کردن بنگریم. صرفا بایستی بدانید که چه چیزی جریان دارد. در اینجا کمتر از هر جای دیگری نمی توانیم این را تشخیص ندهیم که مکانیسم واقعی پشت یک ساختار علمی منطق آن است، و نه وجه تجربی آن.

-فکر می کنید [اوضاع] چیزها در سمت دیگر [کاپیتالیسم] بهتر است، جایی که اشتیاق بزرگ دیگری بر پایه چیزی است که آنها آزادی می نامند، یا به عبارت دیگر بی عدالتی؟ در کشوری که شما می توانید هر چیزی، حتی حقیقت را، بگویید، نتیجه این است که، به هر چه آنها می گویند کاری نداریم، آن [گفته] مطلقا هیچ اثری نخواهد داشت.

– دوست دارم همینجا سخنم را تمام کنم، برای اینکه به شما بگویم ممکن است روزی بیاید که ما بفهمیم روانکاو بودن یعنی داشتن جایگاهی در جامعه.

آن جایگاه، امیدوارم، مطمئنم، به دست خواهد آمد، هر چند حالا تنها توسط روانکاوانی اشغال شده که در مغازه های کوچک جوکشان تنها ول شده اند.

-روانکاوی به روشنی می تواند یک مد باشد، یک روش علمی نزدیک شدن که متوجه چیزهایی می شود که به سوژه ربط دارند. با اینحال، بیشتر و بیشتر مفید خواهد بود که در میانه حرکت های مرتبا شتابنده ای که دنیای ما دارد واردش می شود آن را حفظ کرد.

-[مونولوگ دوبل] خاص آن چیزی نیست که بین فلاسفه می گذرد. بین زن و شوهر هم همین است.

«آموزه های من» (۲)

«آموزه های من» (۲)

 

-شخصا، فکر می کنم که شما به من خیلی خوب دارید گوش می کنید. شما خیلی مهربانید، بیش از مهربانید، چرا که مهربانی صرف، برای اینکه موجب شود به درستی گوش کنید کافی نمی بود.

-سوژه ای که اینجا منظور ماست، نه سوژه ای است که تولید گفتار می کند، بلکه سوژه ای است که توسط گفتار تولید می شود، حتی توسط گفتار به دام و مخمصه می افتد، [یعنی] سوژه گفتن.

-تا جایی که ما آن را به عنوان کارهای سوژه در نظر می گیریم، بزرگ دیگری به صورت جایگاه سخن تعریف می شود. این جایی نیست که سخن اظهار می شود، بلکه جایی است که ارزش سخن را بر عهده می گیرد، به عبارت دیگر جایی است که دیمانسیون حقیقت را منصوب می کند.

-نقطه توقف اشتیاق همیشه اشتیاق بزرگ دیگری است. که اساسا معنی می دهد که ما همیشه از بزرگ دیگری می پرسیم که او مشتاق چیست.

-سوژه خاصی که اشتیاقش این است که بزرگ دیگری از او درخواست کند – ساده است، ما برعکس اش می کنیم، برش می گردانیم – خب، همینجا شما تعریف نوروتیک را دارید.

-این روش من است که به شما بگویم که این چیزها چقدر آسان بکار گرفته می شوند، و اینکه نه تنها آنها ضد چیزهایی نیستند که فروید گفته است، بلکه حتی [آثار] او را قابل خواندن می کنند. همه اینها صرفا از یک خواندن ساده فروید بیرون آمد، تا آنجایی که ما مواظبیم که او را از طریق عینک های کاملا کدری نخوانیم که بطور معمول روانکاوی به چشم می گذارد که آرامش کسی خدای نکرده به هم نخورد.

-من دنبال شفافیت نمی گردم، اول از همه سعی می کنم که به آنچه در تجربه مان پیدا کردیم بچسبم، و اگر آن چیز شفافی نیست، خب دیگر این خیلی بد است.

-ما دانشجویانی داریم که می آیند و به ما داستانهایی در مورد والدینشان می گویند، و بالاخره متوجه می شوند که نه تنها ما می توانیم با این زبان لکان به همان آسانی بیماران را بفهمیم که می توانیم با زبانی آنان را بفهمیم که توسط موسساتی که با اساس متفاوتی تاسیس شده اند نشر و بسط داده شده، [بلکه] ما واقعا آنها را بهتر می فهمیم. بیماران گاهی چیزهای خیلی هوشمندانه ای می گویند، و این گفتار خود لکان است که آن ها دارند به زبان می آورند. فقط اگر روانکاوان اول لکان را نشنیده اند، حتی بالاتر از آن به بیماران هم گوش نداده اند، و [فقط] گفته اند: «باز هم یک بیمار روانی دیگر که دارد خزعبلات سرهم می کند.»

«آموزه های من» (۱)

«آموزه های من» (۱)

 

 بخشهایی از کتاب در حال ترجمه «آموزه های من»: سخنرانی های طنز آمیز لکان در مورد کتاب «نوشتارها» در شهرستانهای اطراف پاریس به سال های ۱۹۶۷-۱۹۶۸

-فکر نمی کنم بتوانم آموزه هایم را به شما به شکل یک قرص بدهم؛ فکر می کنم چنین کاری سخت باشد. احتمالا چنین اتفاقی بعدا خواهد افتاد. این همان چیزی است که همیشه در انتها اتفاق می افتد. وقتی به اندازه کافی از زمان مرگتان گذشته باشد، می توانید خودتان را در سه خط از یک کتاب مرجع [به صورتی] خلاصه شده پیدا کنید – گرچه تا آنجا که به من مربوط می شود، مطمئن نیستم این کتاب مرجع چه کتابی خواهد بود.

-آنچه سعی می کنم انجام بدهم این است که به شما چیزی را ارائه کنم که هنوز در حال ساخته شدن است، یعنی در حال شدن، چیزی که ناتمام است و احتمالا فقط وقتی تمام خواهد شد که من تمام شوم، اگر من یکی از آن تصادف های آزار دهنده ای نداشته باشم که باعث می شود آدم از خودش بیشتر عمر کند.

-آنقدرها کار ساده ای نیست که در مورد [روانکاوی] هر هفته حرف بزنید، این قانون را هم داشته باشید که هرگز چیزی را دوبار نگویید، و چیزی را که [برای همگان] آشناست نگویید، گرچه می دانید که آن چه [برای همگان] آشناست دقیقا چیزی نیست که غیرضروری باشد.

-آموزه من در حقیقت بطور کاملا ساده زبان است، و مطلقا چیز دیگری نیست.

-خیلی برای هر چیزی که در دانشگاه اتفاق می افتد غیر معمول است که طنین و سر و صدایی داشته باشد، چرا که دانشگاه [اصولا] طوری طرح ریزی شده که این اطمینان را بدهد که فکر هرگز هیچ سر و صدایی نداشته باشد.

-[بقول] هایدگر: زبان خانه انسان است…. این معنی می دهد که زبان پیش از آنکه انسان باشد وجود داشته، و این واضح است. نه تنها انسان به همان طریقی که در جهان زاده می شود در زبان زاده می شود؛ [بلکه] او از طریق زبان زاده می شود.

-فروید یک رویا را به عنوان یک گره خاص توصیف می کند، یک شبکه تداعی از فرمهای فعلی آنالیز شده که به اصطلاح یکدیگر را قطع می کنند، نه به خاطر آن چیزی که دلالت می کنند، بلکه به خاطر نوعی هم آوایی… وقتی شما کلمه ای که حداکثر تعداد شبکه های رشته های قارچی در اطراف آن متمرکز شده اند را پیدا می کنید می دانید که آن هسته پنهان گرانش اشتیاق مورد جستجوست. آن در یک کلمه، نقطه ای است که الان داشتم در موردش صحبت می کردم، نقطه گره ای که در آنجا گفتار یک حفره می سازد.

-به این دلیل که زبان وجود دارد است که حقیقت هست، همانطور که کسی می تواند بیاید ببیند.

-ویگوتسکی متوجه شد که به طرز خارق العاده ای، ورود کودک به دستگاه منطق نبایستی به عنوان نتیجه یک نوع رشد روانی درونی در نظر گرفته شود، بلکه بر عکس، بایستی به عنوان چیزی شبیه به طریقی که در آن کودکان یاد می گیرند بازی کنند دیده شود، اگر بتوانیم آن را اینطور بیان کنیم.

 

فاجعه اربابی: از بی خاصیتی علم تا زاد و ولد تشخیصی!

فاجعه اربابی: از بی خاصیتی علم تا زاد و ولد تشخیصی!

 

طالب لعل و گوهر نیست وگرنه خورشید     همچنان در عمل معدن و کان است که بود

مساله زیر سوال بردن تلاشهایی که در قرن بیستم در دانش زبان شناسی صورت گرفته – مانند پروژه چامسکی که در یادداشت قبلی به آن اشاره شد – ممکن است قدری سوال برانگیز باشد، و حتی ادعایی گزاف به نظر برسد. اما اگر کمی زاویه دیدمان را گسترده تر کنیم که در این قرن چه فاجعه ای رخ داده، فاجعه ای که کشتار و وحشیگری دو جنگ جهانی در برابر آن چیز کوچکی است، کمتر ممکن است مطلب اظهار شده عجیب به نظر برسد. صحبت از فاجعه ای است که این بار واقعا «جهانی» است، و هیچ نقطه از جهان را بی نصیب نگذاشته! حتما می پرسید چه فاجعه ای؟ مگر زندگی امروز راحت تر از صد سال پیش نیست؟

مساله این است که آدمی در طول تاریخ، با نوعی دیالکتیک، همواره برای فراموشی تریاقی بهتر از وارد شدن در دوگانه ارباب/ بنده پیدا نکرده است، بیشتر هم در نقش بنده، که به فراموشی و بی مسوولیتی نزدیکتر است. در قرن بیستم، پیشرفت ظاهری تکنولوژی و انفجار «اطلاعاتی» [که ملازم بی چون و چرای جوی است به نام «انزجار از معرفت»!] بشر را به جایی رساند که دیگر ارباب خود را در آسمانها و زمین جستجو نکند: صنعت می تواند این اربابان را در تعداد زیاد تولید کند، و آنها را در دستان شما قرار دهد. حضیض مذلت انسان امروزی چیزی جز تسلیم شدن او به ارباب مصنوعات خودش نیست. این همان تم تکرار شونده داستانهای علمی تخیلی است: جهانی که مصنوعات بشری و کامپیوترها بر انسانها حکمرانی می کنند. آری! ابر فاجعه این است که فکر کنیم فاجعه ای که هر روز با آن زندگی می کنیم، قرار است در آینده رخ دهد! انواع  PC ها را بگیرید که اربابان بلامنازع روح و ذهن بشر شده اند، تا برسید به تشخیصها و داروهای پزشکی و روانپزشکی. سرمایه داری (کاپیتالیسم) جهانی، کورکورانه تنها به بقای خود می اندیشد، هر چند با اشاعه پورنوگرافی و بلاهت (با نمادی چون ترامپ) و خشونت و آدم کشی ( با نمادی چون داعش). امروزه حتی روانپزشکی بیش از ملعبه ای در دستان شرکتهای دارویی نیست، شرکتهایی که تحت تاثیرشان مرتب بر تعداد تشخیصهای روانپزشکی افزوده می شود، تا مصرف کننده بیشتری برای داروهای روانپزشکی وجود داشته باشد. تعداد تشخیصهای روانپزشکی در طی حدود ۶۰ سال از سال ۱۹۵۲ تا حالا از ۱۰۶ عدد به ۳۷۴ عدد رسیده است![۱] و مطلب غم انگیز آن است که این موضوع مستقیما تحت فشار شرکت های دارویی بوده است که به دنبال مشتریهای جدید می گشته اند، نه بر اساس واقعیت های عینی. این اعداد را مقایسه کنید با تشخیصهای روانشناسی اعماق و روانکاوی، که از سه تشخیص فراتر نمی روند، و هر چه زمان می گذرد، تازه آن خطوطی که پیش از این آن تشخیصها را هم از یکدیگر جدا می کرده اند کم رنگ تر می شوند. کلینیک های عریض و طویل روانپزشکی به وجود آمده، که کودکانی شوم بخت و والدینی که ساده لوحانه گول تبلیغاتشان را خورده اند به خود جلب می کنند، که «آتیه» فرزندان تامین باشد: به مدد انواع و اقسام تستهای بی ارزش، نوار مغز، بیوفیدبک و …. استعدادهای نهفته کودک شما را آشکار می کنند، و حتی اختلالات «جزئی» را از طریق انواع الکترودها و مغز نگار ها کشف می کنند، و دارویی به خورد کودک شما می دهند که آینده او را تامین کنند! هیچ هم کسی به روی خودش نمی آورد که در این جمع کلاشان، بسیاری از «مشکلات روانی» که به کودک شما نسبت داده می شود چیزی جز اختلال تربیتی نیست: پدر و مادری که خود مسخ انواع PC ها شده اند دیگر وقتی ندارند تا آن را صرف تربیت فرزندان کنند، و از این نوع کلاشی ها استقبال می کنند. معلوم نیست که آن ابن سینا ها و ابوریحان ها که به مدد این پیشرفت ها قرار بوده فرزندان این سرزمین را به وجود خود مفتخر کنند کجا هستند؟! در چنین قرنی است که بشر کامپیوتر را به وجود می آورد، و چنان شیفته مصنوع خود می شود که خود و مغز خود را نیز کامپیوتر می پندارد. این چنین است که بسیاری از تحقیقات «نوروساینس» و روشهای درمانی، بر اساس این یکی انگاشتن ساده لوحانه طرح ریزی می شوند، و کامپیوتر، همه جا حضور بلامنازع خود را اعلام می کند، حتی در دپارتمان های زبان شناسی، که تنها زبان واقعی برای آنها، زبان بدون ابهام، هر چند غیر قابل انعطاف کامپیوتر است، و به این ترتیب سرنوشت یک علم در یک مسیر بن بست رقم می خورد. یعنی خود آقای چامسکی و پیروانشان نمی دانند چه کلاهی سرشان رفته؟!!

[۱] Psychoanalytic Notebooks/ Issue 27/ Some inconvenient truths about psychiatry/Betty Bertrand-Godfry

درمانهای روانکاوی پسیکوز (جنون)

درمانهای روانکاوی پسیکوز (جنون)

 

پسیکوز چشمه ای بود که با بررسی آن، در کنار خواندن دوباره فروید، زک لکان هم مکاتب نوظهور روانکاوی را سر جایشان نشاند، و هم مسیری برای روانکاوی پیدا کرد که آن را از تنگناها و بن بست هایش نجات بخشد، تنگناهایی که ناشی از بازگشت فروید به سنت یهودی مسیحی و نام پدر بود، و در پایه ریزی انجمن بین المللی روانکاوی بر پایه مدل ارتش و کلیسا نمود می یافت. (و هنوز هم نمود دارد!) مسیر لکان با عطف توجه به زبان شناسی شروع شد، اما بسیار از مباحث «زبان شناسانه» که تنها با کمرنگ کردن چند پهلویی، یا حذف پدیده جنون از پدیده های عالم هستی، امکان پذیر می شوند فراتر رفت. در زبان پسیکوتیک، «بی معنا» جایگاه رفیعی دارد – و کیس شربر، کیس معروف فروید، آن را به روشنی نشان می دهد. «ایدآل پوزیتیویسم منطقی [به عبارت دیگر، ایدآل ویتگنشتاین]، دقیقا این است که زبانی خلق شود که اجازه فرمولاسیون بی معنا را ندهد. اگر ما لکان را دنبال کنیم، ویتگنشتاین به وسیله منطق ریاضی، پسیکوزش را به واقعیت در آورد»(۱). لکان به پسیکوز ویتگنشتاین اشاره کرده، و ما می بینیم که زبان شناسی با چنان معلولیتی، تنها هنگامی در مورد زبان حرف قابل اعتنایی زده، که نظریه پرداز مورد نظر، خود پسیکوتیک بوده است!

حال اریک لوران، رئیس سابق جامعه جهانی روانکاوی، در مقاله ای به نام «درمانهای روانکاوی پسیکوز»(۲)، مسیری را که لکان در درمان روانکاوی خود پسیکوز پیدا کرده نشان می دهد، و مخصوصا تصویری از معلولیت تئوری های مختلف زبان شناسی، که پدیده پسیکوز را درز گرفته اند، ارائه می کند. از نظر او دپارتمانهای زبان شناسی دانشگاهی، شیفته و ذوق زده پروژه چامسکی هستند که در دهه ۱۹۶۰ شروع شده بود، و قوانین جهانی زبان را جستجو می کرد، و در این تلاش تمام چند پهلویی فطری زبانها را به کنار می نهاد. پروژه ای که محکوم به شکست بود. با هم نکاتی از مقاله جامع اریک لوران را مرور می کنیم:

۱ – وقتی در مورد مقاله لکان (پرسشی در مورد هر گونه درمان احتمالی پسیکوز) صحبت می کنیم، در مورد متنی صحبت می کنیم که اثر یک صاعقه را داشته است…[لکان در این مقاله روی این نکته انگشت می گذارد:] بازگشت به فروید، پیش از آنکه فرد در تعبیر دوباره او گم شود… هشدار این مقاله دال بر این بود که پیش از آنکه با سرعت تمام در مسیری پیش بروید که از آن ناآگاهید، برای لحظه ای بایستید و روش فروید با شربر را دوباره بخوانید.

۲ – آنچه [در سوژه پسیکوتیک] در خطر [از دست رفتن] است، ارتباط سوژه با خود زبان است… افق درمان محتمل بدین ترتیب استقرار یک دلالت جدید است پس از تهاجم توسط یک ژوئی سانس غیرقابل نامیدن، توسط یک مکانیسم سائقی که بدن پسیکوتیک را خارج از کارکرد مناطق شهوتزا مورد تهاجم قرار می دهد.

زبان سوژه پسیکوتیک با تلاشی برای نامیدن ژوئی سانس غیر قابل نامیدن مورد اقامت قرار گرفته است. «زبان بنیادین» همانطور که شربر خود را بیان می کند، مکانیسمی که برای هر پسیکوزی مشترک است آشکار می کند: برقراری استفاده خاصی از زبان برای تو گذاشتن لبه ژوئی سانس. این آن چیزی است که در کلینیک فرویدی از آن به عنوان «دوباره ساختن جهان» [توسط سوژه پسیکوتیک] یاد می شود.

۳ – نام پدر اثرات معنی را تضمین می کند، اثر فالیک را گارانتی می کند، و معنای سکسوآل را ثبات می بخشد… اگر پدر به عنوان ضامن برداشته شود، به عنوان آنجه ثبات دال/ مدلول را تضمین می کند، دلالت فالیک ناپدید می شود، و سوژه توسط غیر قابل نامیدن مورد تهاجم قرار می گیرد.

[در پسیکوز] چون دیگر هیچ گارانتی در سمت متافور پدری وجود ندارد، ضروریست که دست به دامان یک نوع نئومتافور شد، ثبات دال/ مدلول توسط یک عملکرد، توسط پدیده ای که نام پدر غیر استاندارد می تواند باشد، اگر بخواهیم اصطلاح ژک آلن میلر را قرض بگیریم. خدای شربر در ارتباطش با شربر مانند یک بزرگ دیگری غیر گارانتی شده عمل می کند. فقط با اطمینان دادن به خودش در مورد ژوئی سانس بزرگ دیگری است که چیزی ثبات می یابد.

۴- [بعدها لکان با جمع بستن نام پدر نشان می دهد که] بزرگ دیگری، زبان، مسئولیت نامیدن ژوئی سانس را بطور یکجا بر عهده می گیرد. بزرگ دیگری به طور بنیادی خط خورده است، بطور بنیادی بدون گارانتی است. ژوئی سانس همیشه اضافه است، [و]  جائیست که نامی ندارد.

با آغاز از معمای ژوئی سانس، که همواره در دریای نامهای خاص، یا غائب است یا اضافه، درمانهای ممکن این را هدف گرفته اند تا به سوژه کمک کنند تا چیز غیر قابل نامیدن اش را نامگذاری کند. این بدان معنی نیست که در تولید هذیان اش به او کمک کنیم؛ آن معنای دیگری دارد. آن بدان معنی است که انتخاب کنیم که چه چیزی در کار هذیانی اش، به سمت یک نامگذاری ممکن هدایت می کند…. این خوانش شامل همراهی کردن سوژه هذیانی به سوی هویتی مبتنی بر ژوئی سانس است. مطابق مدل شربر، که می خواست خودش را زن خدا بکند..

 

توشته و ترجمه از : فرزام پروا

 

  •  Jacques-Alain Miller/ The Inexistent Seminar/ Psychoanalytic Notebooks/ Issue 15/ September 2006
  • Eric Laurant/ The Psychoanalytic Treatment of Psychoses/ Psychoanalytic Notebooks/ Issue 26/ January 2013