روانکاوی

دار گولان

یکی بود یکی نبود. در دشتهای پهناور استان فارس و در محل اتصال با لرستان شهری بود به نام دار گلان یا دار گلها که پر از گلهای وحشی و خودرو بود و نامش را هم به همین مناسبت گرفته بود. این شهر مدتها محل منازعه و درگیری اقوام فارس و لر بود و هر کدام آن را متعلق به خودشان می دانستند. منازعه علی الظاهر بالاخره با پیروزی قوای فارس خاتمه یافت ولی قوم لر که از این شکست ضربه سختی خورده بودند همواره خون خونشان را می خورد و هر از چند گاهی در صدد پس گرفتن دار گلان بر می آمدند، اما هر چه می کوشیدند کمتر موفق می شدند. مثل هر منازعه دیگری، داستانهای فراوانی در مورد طرفین درگیر بر زبان افراد بیکاری بود که راه گذران بهتری برای بیکاری و بیعاری خود نداشتند، و در این داستانها دنبال علت منازعه می گشتند، غافل از اینکه آنچه در آدمیزاد نیاز به علت دارد جنگ نیست که در خون اوست، بلکه صلح است.

در یکی از این داستانها، که به حقیقت نزدیک تر بود چنین گفته می شد که دار گلان در اصل دار گولان بوده – محل زندگی افراد گول و ساده دل – و دلایلی را بر این امر اقامه می کردند: از جمله اینکه پیشه اصلی مردمان این شهر گوبلن دوزی بود. آنها می گفتند آخر گوبلن دوزی هم شد کار؟ و کاری هم به این نداشتند که گوبلن دوزی این شهر در سراسر گیتی معروف است. گوبلن دوزی در این شهر از بدو تولد شروع می شد: وقتی کودکی به دنیا می آمد یک دار گوبلن بزرگ مشابه دار قالی براش بر پا می شد و از همان بدو امر رج های افقی را مادر پر می کرد و رج های عمودی را پدر. این کار تا زمانی که کودک به یکی دو سالگی می رسید و زبان باز می کرد ادامه داشت و از آن پس این کودک بود که بر اساس رج های پدر و مادر و الگویی که پشت توری گوبلن خام نقش بسته بود – و آن را هم مادر و پدر معمولا از روی گوبلن در و همسایه و فامیل نزدیک کپی کرده بودند – ادامه می داد. معمولا طرح اصلی تا ۵ سالگی تکمیل می شد و از آن پس کودک تنها به تکرار طرح قبلی می پرداخت و کار تا حدود ۱۸ سالگی ساخته و پرداخته می شد. همانطور که می بینید این گوبلن ها به قدری ظریف بود و کار می برد که هر کس خیلی زور می زد تا آخر عمر یک سری دیگر گوبلن درست می کرد، آن هم اگر پدر و مادرش در قید حیات بودند و رج های اول را باز آماده می کردند.

اما وقتی پدری غایب بود (مثلا برای فروش گوبلن رنج راه را بر خود هموار کرده و به خارج رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود) گوبلن ها شل و ول و با طرح هایی کج و معوج بالا می رفت چون گوبلن رج عمودی نداشت که از آن الگو بشود گرفت. البته این هم درست بود که تنها کودکانی می توانستند طرح های جدید بوجود بیاورند که دار گوبلنشان به دلیل عدم حضور پدر یا مادر تق و لق بود. بقیه بچه ها که کاری جز تکرار الگوی رج های پدر و مادر نداشتند. به خاطر وجود بچه های گروه اول بود که صنعت گوبلن بافی مردمان این شهر و دیار نسل به نسل ارتقا می یافت تا بر چکاد عالم جای گرفت. واقعیت این بود که علت اصلی منازعه هایی که بر سر این شهر بود، اگر می خواستید علتی خارجی برای آن پیدا کنید، همین کرشمه هایی بود که این شهر در اطراف و اکناف جهان می پراکند. اما برخی که راهنمایشان در حرف در آوردن برای افراد این شهر خبث درونی شان بود خود گوبلن را هدف گرفته بودند و این بار شایع کرده بودند که گوبلن در اصل گول – بن یا بن مایه گولی و ساده دلی بوده. به این ترتیب هم منشا گوبلن درست از آب در می آمد و هم منشا دارگولان. مردمان شهر هم آنقدر حواسشان به گوبلن دوزی بود که برای این خباثت های دشمنانه پشیزی قائل نبودند.

باری پیر اصلا از این شهر عبور نکرد. گفت من با مردمانی که همه اش در قید گوبلن دوزی هستند و تمام فکر و ذکرشان را گوبلن دوزی پر کرده و دنیا را هم تنها از پشت آن گوبلن بافته خودشان می بینند چه حرفی می توانم داشته باشم. این بود که وقتی از فارس می خواست به لرستان برود مخصوصا راهش را کج کرد و از خلخال گذشت. او عاشق خلخال بود و یک دانه خلخال خوشگل هم برای زنش خرید و حتی چند صباحی هم در آنجا رحل اقامت افکند.

تفاوت باد با حزب باد، یا تفاوت لکان با یاوه ها و یالوم ها و پالون ها…

تفاوت باد با حزب باد، یا تفاوت لکان با یاوه ها و یالوم ها و پالون ها…

 

نقدی بر کتاب مستطاب «دروغگویی بر روی مبل» نوشته بزرگ استاد  «روان کاوی و رواندرمانی در پیتی» جناب اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۱ – هر مکتبی که ادعای درمان یا تاثیر گزاری بر روان آدمی را دارد – از مضحک ترین و ساده اندیشانه ترین آنها که مغز را مرکز انسان می پندارند و در مورد آن پنداری در حد یک دستگاه آب میوه گیری را دارند مانند انواع روشهای رفتاری چون EBT و FBT و TBT ( که ماشاالله فهرستشان و طرفدارانشان هر روز در حال زاد و ولد هستند ) تا پیچیده ترین و پیشروترین آنها – بر پایه احترام به یک سری بتهای ذهنی ساخته شده اند. برخی از این بتها مانند بت خوشبختی و لذت پرستی و موفقیت و مصرف گرایی خاص ساده اندیشانه ترین روان درمانی ها هستند. اما برخی از بتها هستند که کسی جرات دست زدن به آنها را ندارد: یعنی بت رابطه جنسی [یا به عبارت بهتر: رابطه بین دو جنس ] و بت رابطه زبانی [یا رابطه معنایی که حتی در نهایت ویتگنشتاین هم از آن عبور نکرد] که بر پایه اعتقاد به وجود دیگری بزرگ شکل گرفته است. ظاهرا کسی جز ژک لکان جرات نداشته که به آنجا برسد که بگوید: «رابطه جنسی وجود ندارد»، «زن [در مفهوم عام] وجود ندارد» و «دیگری بزرگ وجود ندارد». آری! لکان در بتخانه ذهن آدمی یک بت را هم به عنوان بت بزرگ باقی نگذاشته است. «[آموزه های من] باد است؛ بادی که چون سخت می وزد سرد و سوزان می شود.(۱)»

۲ – می گویند در سال ۱۹۷۷ در مصاحبه ای از کنراد لورننس – مبدع بوم شناسی و برنده جایزه نوبل – کمی پیش از مرگش پرسیدند که آیا امروز غیر از آن هشت گناهی که در کتاب «هشت گناه بزرگ انسان متمدن» نوشته اید به گناه دیگری هم اعتقاد دارید؟ لورنتس پاسخ می دهد بله! گناه انحطاط فرهنگی! به نظر می رسد در عصر ترامپ این گناه به اوج شتاب آوری نزدیک شده است. به مدد سینما و تلویزیون و سلفون ها و اینستاگرام و… بالاخره چنان تصویر به زندگی بشر هجوم آورده که با نوعی سرطان تصویر مواجه هستیم. این سرطان افراد را به روباتهایی تبدیل کرده که هیچ پرسش بنیادینی در ذهن متاستاز زده شان شکل نمی گیرد. آدمی به معنای واقعی کلمه توسط انواع PC ها ( شامل Personal Computers, Psychotherapy & Counselling,Public Cinemas, Cell Phones, Picture Cancers ) وجودش و ذهنش Pissed off شده است. شکل ایدآلی از روبات های آدم نما برای کاپیتالیسم امروزین. جهانی که هر روز بیشتر در لجنزار ژوئی سانس فرو می رود. نقاشی کارپاچو را در بالا بنگرید که متعلق به ۵۰۰ سال قبل است و شوالیه ای سلحشور را دست بر شمشیر خود نشان می دهد که در کنارش نوشته شده: «مرگ از پلشت و آلوده شدن بهتر است»، و نگاهی هم به انسان متاستاز زده امروز که از برقراری ارتباط با نزدیکترین کسان خود عاجز است بیندازید تا متوجه شوید در این ۵۰۰ سال، و به ویژه در صد سال اخیر به مدد ابداعات جدید بشر چه راه درازی را طی کرده است! از آن نقطه تا نقطه ای که پلشتی افتخار به شمار می آید و آن را در کتابها شجاعانه! اعلام می کنند راهی بس طولانی است.

۳ – شرلوک هولمز مرده است. سربازرس لسترید هر چه می کوشد نمی تواند با شعور بدوی خود از صحنه چینی و فریب جانیان پرده بردارد، نمی تواند متوجه حقیقتی شود که در بطن دروغ خلافکاران و جانیان نهفته است. مستاصل می شود. چه بایستی بکند؟ چه کاری راحت تر از فریب مال باختگان و خانواده مقتول؟ مال باختگانی که آنقدر ساده لوح هستند که دروغهای او را باور می کنند و وارد بازی کودکانه اش می شوند و تازه با طیب خاطر به او پول هم می پردازند! قاتل [امیال ناخودآگاه] هم به راحتی به گشت و گذار و انجام جنایت می پردازد! اما این همان داستان رواندرمانی های آقای یالوم نیست آنجا که سعی می کند وانمود کند که روش اش همان روش حقیقت یابی پدر کارآگاه یا زیگموند فروید است؟ «…کمی نزدیک تر پیشروان بزرگ بودند که چهره هایشان کمی متمایز تر بود: نیچه، کی یر کگور، فروید و یونگ» (صفحه ۶ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل) بله! دروغگوی بزرگی که روی مبل لم داده کسی نیست جز جناب نویسنده، کسی که می خواهد لاطائلات خود را با چسباندن آنها به مسیح و بودا و سقراط و فروید به ما حقنه کند. کسی نیست بپرسد همینکه روی یک روش درمانی کلمه «دیالکتیک» و «آنالیز» گذاشتیم کافیست تا آن را به سقراط و فروید بچسبانیم؟ به این می گویند شارلاتانیسم در اوج. بسیار متاسفم که بارها از روان درمانگران! این سرزمین چنین شنیده ام: «داستان های یالوم پر از ریزه کاریهای روان درمانی است»!!! خدا به روان مردمان در این سرزمین کهن رحم کند!! کوران عصا کش کوران شده اند. البته شاید هم نتوان از مراجعین بخت برگشته این قبیل «درمانگران» خرده ای گرفت: آدمی همیشه در طول تاریخ پرمحنتش سراب موقت اکنون را به آب فردا ترجیح داده است. شاهد آن هم فوج بسیاری هستند که روانکاوی را به امید رواندرمانی های این چنینی ترک می کنند. «نه اینکه روان درمانی کاملا بی اثر است، ولی تاثیر آن زودگذر است و به بدترین [فرجام] بر می گرداند(۲)».

۴ – آقای درمانگر داستان یالوم، یعنی ارنست لش با روان درمانگری که مراجعش را مورد سوء استفاده جنسی قرار داده ، یعنی آقای سیمور تراتر مواجه می شود، «مردی که تنها یک بار اور را دید، ولی برای همیشه زندگی اش را دگرگون کرد»(۳). این مواجهه ظاهرا دهان آقای لش را آب می اندازد، که چقدر راحت می توان از مرزهای اخلاق در کار روان درمانی گذشت، و باعث می شود که او هم تصمیم بگیرد روان درمانگر شود و «به کارش عشق بورزد»!!! البته برای آقای یالوم که به ناخودآگاه کاری ندارد و روان درمانگر داستانش را به فروید هم می چسباند، چنین تحلیلی اصلا محلی از اعراب ندارد! بدین ترتیب است که آقای لش [که این نام حداقل در زبان فارسی بسیار برازنده اوست] اصرار فراوانی برای لمس کردن مراجعان دارد. یکی از مراجعانش می گوید: «در همان سی ثانیه اول مرا لمس کرد – موقع وارد شدن به اتاق آرنجم را لمس کرد… – و وقتی دوباره می خواست به من دستمال کاغذی بدهد دستم را لمس کرد… شدیدا اصرار داشت که در همان جلسه اول خاطرات سو استفاده جنسی ام را بازگو کنم! اصرارش زیادی بود و خیلی هم سریع سراغ این موضوع رفت. من دستپاچه و گیج شدم! احساسات شخصیش را به من نشان داد… به من گفت خیلی مهم است که به هم نزدیک شویم… از من خواست تا سوالاتی در مورد او بکنم… معاشقه ام با دکتر کوک را تصدیق کرد…»(۴) این که این روش درمانی در اکثر مواقع به چه چیزی ختم می شود از داستان درز گرفته شده. اما با همین اطلاعات مختصر هم می توان سوالی را مطرح کرد: «مگر این کاری که با مراجع می کنید استفاده از تحریکات حسی برای ایجاد حال بهتر نیست؟! خب چرا اصرار دارید که روش جدیدی را کشف کرده اید؟ از چند هزار سال پیش نقش اجتماعی فاحشه خانه همین بوده است. دیگر چرا اسمهای پر طمطراق برای این کشف محیرالعقولتان می گذارید؟!» آقای لش البته چیز بیشتری از این دارد: تمرین سنگ قبر! «تا حالا به این فکر کردی که دلت می خواد روی سنگ قبرت چی بنویسن؟»(۵) با این روش می توان به مراجعان شوک داد و آنها را مورد سو استفاده هیجانی بیشتری قرار داد. اما یک چیز مسلم است: آقای یالوم اصلا دلش نمی خواهد که روی سنگ قبرش بنویسند: رئیس فاحشه خانه! او ترجیح می دهد روی سنگ قبرش بنویسند: روان درمانگر فقید و نویسنده سعید مرحوم مغفور جناب آقای اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۵ – وقتی کسی اسم خودش را روانکاو و رواندرمانگر می گذارد، و از خواندن متن از پیش نوشته شده ناخودآگاه که با هزاز زبان در سخن است [آن هم از طریق وقفه های سخن و گیر کردن ها، رویاها (بطن و ناف رویا نه ظاهر گول زننده اش!)، اشتباهات لپی، تکرار کلمات، انتقال و ژوئی سانس] عاجز باشد، وقتی کسی از خواندن متن حقیقت که در هر دروغی وجود دارد عاجز باشد، چاره ای ندارد که به چنین ورطه ای فرو غلطد: دروغی فراتر از دروغهای مراجع. لسترید پس از آشنایی با شرلوک هولمز، وقتی می بیند چنین کاری از او بر نمی آید، یا بایستی رسما کارش را کنار بگذارد، و یا اینکه به سرکیسه کردن مردم بپردازد. حداقل خدا را شکر که این کارگزاران روان چیزکی از فروید شنیده اند و مثلا حداقل اندکی از اینکه خواب شبانه شامل چیز غریب، ناشناخته و با شکوهی است با خبر شده اند – گرچه ظاهرا یاد نگرفته اند که از ظاهر رویا فراتر روند – اما صد اسف که از خواب روزانه – خوابی که آدمی در روز می بیند و آن را واقعیت می پندارد – هیچ نشنیده اند، و بالاتر از آن هیچ هم نمی خواهند بشنوند، مبادا رویاهای بچه گانه شان که همه در مدار حرص و آز (۶) می چرخد و در داستانهایی از این قبیل بسیار نمود دارد از هم بپاشد. ولی هنوز هم آدمیانی هستند که سفر به اقالیم جان، شهرهای بی نشان و مواجهه ای سربلند و مقتدرانه و شجاعانه با «شوخی های کیهانی» را بر هر چیزی در این دنیا ترجیح می دهند: سفری تک و تنها و یگانه به سیاره ای بی همتا، و تجربه ای منحصر به فرد و تکرار نشدنی در زمینی که هر روز بیش از روز پیش آکنده از آدمیانی می شود که جز تقلید و سرک کشیدن به زندگی یکدیگر جیزی از زندگی نفهمیده و نخواهند فهمید. بله آقای یالوم! منحصر به فرد بودن به از سر گذراندن منحصر به فردترین نوع تجربه زندگی است، نه به اینکه مرتب به مراجع تلقین کنید «تو منحصر به فردی!!». اگر کسی به شما مراجعه کرده منحصر به فرد است، و از تقلید بی پایان نجات پیدا کرده، و به فردیت خود دست پیدا کرده، دیگر او را با امثال شما چه کار است؟!

 

(۱و۲) ژک لکان/ تلویزیون/ ۱۹۷۴

(۳) صفحه ۷ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل

(۴) صفحه ۲۹۱ کتاب

(۵) صفحه ۵۳۳ کتاب

(۶) بی جهت نیست که حکیم طوس آز را زیانکارترین دیو به شمار می آورد:(از کتاب رازهای شاهنامه/ مقاله دکتر محمد دبیر سیاقی)

بدو گفت کسری که ده دیو چیست        کز ایشان خرد را بباید گریست

چنین داد پاسخ که آز و نیاز                  دو دیوند با زور و گردن فراز

دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین           چو نمام و دوروی و نا پاکدین

دهم آن که از کس ندارد سپاس           به نیکی و هم نیست یزدان شناس

بدو گفت از این شوم ده پر گزند            کدام است اهرمن زورمند

چنین داد پاسخ کسری که آژ              ستمکاره دیوی بود دیر ساز

که او را نبینی تو خشنود هیچ              همه در فزونیش باشد بسیچ…

 

«حقیقت، دانش نیست»… یادداشتی بر فیلم (Program (2015

«حقیقت، دانش نیست»… یادداشتی بر فیلم (Program (2015

دانش آن متاع کم مایه ای است که آن را سرمایه کلاسهای دانشگاهی یا کلاسهای آزاد! یا کانالهای شبکه های اجتماعی می کنند تا خلقی را به به گویان و دست افشان سر کار بگذارند. (خاصله امروزه که تب کلاسهای یونگ و آدلر و برن و فضلای دیگر! همه را فراگرفته). اما حقیقت از جنس دیگری است. حقیقت از جنسی است که «گفتن کل آن ممکن نیست»(۱). بایستی خیلی «صادق» [چون خود صادق هدایت] باشی تا بتوانی بخشی از حقیقت را بیان کنی. تازه در آن صورت تمام جهان به پا می خیزد تا همان یک ذره از حقیقت را که بیان کرده ای، لاپوشانی کند. در فیلم program می بینیم که خبرنگار بی نوا دیوید والش می خواهد پرده از حقیقت زندگی لنس آرمسترانگ بردارد، و چطور همه دنیا دست به دست هم می دهند تا توهم وجود اسطوره قهرمانی آمریکا و دنیای دوچرخه سواری از هم پاشیده نشود، چرا که توهم غذایی است که در این دنیا بیش از نان و آب طرفدار دارد. لابد اگر یکی از هم تیمی های آرمسترانگ قضیه را لو نمی داد، هنوز هم ساده دلان جهان مشغول پرستش این بت دروغین بودند.

وقتی هانری هشتم به سر تامس مور اظهار ارادت تمام می کند، همان سر تامس موری که سر خود را چند سال بعد به فرمان شاه مهربان از دست می دهد، وقتی ناصر الدین شاه قاجار به امیر کبیر می گوید «شما را شخص اول مملکت کردیم»، وقتی یک نفر در مسابقات انتخابات می گوید من نوکر مردم هستم، اگر کسی بلند شود و فریاد بزند «دروغ نگو»، او را کشان کشان از محل سخنرانی شاهانه بیرون خواهند برد، و برای بررسی روانی به یک «روانپزشک» یا «روانشناس» خواهند سپرد. در مجمع هذیان زدگان، حقیقت گو کسی جز یک دیوانه نیست. تا اینکه روزی چنین رقعه ای از خط مبارک همایونی صادر می شود، و همگان چون خواب زدگانی که از خواب غفلت چند هزار ساله بیدار شده اند شوک زده با دهانی باز به یکدیگر می نگرند:

«چاکر آستان ملائک

فدوی خاص

دوست ابد مدت

حاج علی خان پیشخدمت خاصه فراشباشی دربار سپهر اقتدار

مامور است که به فین کاشان رفته میرزا تقی خان فرهانی (!) را راحت نماید

و در انجام بین الاقران مفتخر به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد».

حقیقت بایستی خفه شود تا همگان نفس راحتی بکشند. چرا که حقیقت «از لوله توپ بیرون می آید»(۲). چرا که حقیقت «دانش نیست. حقیقت آن چیزی است که دانش را دچار گرفتاری می کند»(۳). وقتی صادق هدایت می گوید: «تنها مرگ است که دروغ نمی گوید… حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند» مشخص است که از نوع دیگری از حقیقت صحبت می کند که ما با آن بیگانه ایم، یا بهتر است بگوییم خود را با آن بیگانه کرده ایم.

 

(۱) ژک لکان/ تلویزیون

(۲) سخن یکی از «بیماران»

(۳) ژک آلن میلر

جلوی قانون (داستانی از کافکا/ ترجمه از صادق هدایت)

 

«پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود، ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرو رفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود؟ پاسبان گفت: « ممکن است، اما نه حالا. » پاسبان از جلو در که همیشه چهار طاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‌جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: « اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری، اما به خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانی تواناتر از من وجود دارد، حتا من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم. » مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود، آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده‌ی پشمی با دماغ تک تیز و ریش تاتاری دراز ولاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه‌ی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آن‌جا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را به داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سوالاتی کرد. ولی این سوالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه‌ی وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای این‌که پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد، ولی می‌افزود: « من فقط می‌پذیرم برای این که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به طوری که در حقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند. ولی حالا در تاریکی شعله‌ی باشکوهی را تشخصی می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند شود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: « اگر هر کسی خواهان قانون است، چطور در طی این‌ همه سال‌ها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده‌ی صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، در گوش او نعره کشید: « از این‌جا هیچ‌کس به جز تو نمی‌تواند داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»
 

نامه بعدی از تهران در غبار… کیش شخصیت و مگس های دیوان حافظ!

نامه بعدی از تهران در غبار… کیش شخصیت و مگس های دیوان حافظ!

 

سلام بهمن

فکر کنم باز هم نوبت این رسید که سنگامون را با هم باز کنیم. فکر نمی کنی که وقتشه؟ اولا که وقتی تاریخها رو قر و قاطی برام می فرستی، حق دارم که شک کنم همین کار رو هم با مکانها داری می کنی. ببینم واقعا در شهر تورین هستی؟ البته اینکه در کنار کالوینو باشی رو شکی ندارم، ولی در مورد تورین مطمئن نیستم: تو موزه ملی تورین چیزی که زیاده البته مجسمه گاریبالدیه، اون تورینی مو بلند که ایتالیا رو متحد کرد. اما حتی یک مجسمه اوریدیس هم وجود نداره. فکر نکن می تونی ردت رو برام گم کنی. می خواستم مژده ای هم بهت بدم: اوریدیس امشب راه می افته و میاد ورشو. نمی خواد به من بگی که کجا هستی. ولی ازت خواهش می کنم خودت رو زودتر به ورشو برسونی و به استقبال اوریدیس بری. اگه این کار رو نکنی ممکنه او هم دیگه به خوابت نیاد. از من گفتن.

اما نکته دوم اینکه به چه مناسبت داستانهای اوریدیس رو به همون ترتیبی که اون برات می گه توی سایت نمی نویسی؟ داستان دارالکتبیه رو جا انداختی. حتما با خودت می گی من از کجا فهمیدم که اولا اصلا چنین داستانی وجود داره، و ثانیا تو حذفش کردی. اگر بخوای برات توضیح می دم ولی فعلا عجالتا بگم که در داستان «دارالنساء» یک همچین جمله ای از قول پیر وجود داشت: « تازه در شهر قبلی که بودم حبسی کشیدم که یه خورده مردانگی هم که داشتم ازم گرفت…» در حالی که در سه داستانی که نوشتی همچین موردی وجود نداشت. می بینی که خیلی راحت دم به تله می دی! اگر خواستی بقیه اش رو هم برات می گم.

امیدوارم اوریدیس خودش بتونه به این بازی موش و گربه ات پایان بده. ولی از اونجایی که تو خیلی به این جور بازیا علاقه داری، می دونم که دوباره چیزی نمی گذره که باز نغمه بازی دیگری رو از سر می گیری. فکر کنم بایستی نصیحت حافظ رو گوش می کردم و آخرین دوا رو برات تجویز می کردم: کی یا همان داغ زدن.

اگر هم تعجب کردی که چطور می دونم کنار کالوینو هستی، و نه لزوما در تورین، به خاطر شناختیه که از احوالات تو و پیچ و تابهاش دارم. تو هم مبتلا به نوع خفیقی از «کیش شخصیت» هستی: خدا نکنه نویسنده ای رو دوست داشته باشی، دیگه اون میشه برات خدا، و بقیه نویسنده ها یک مشت شلخته نویس و بیمار و بیعار می شن. این درد یک جور درد فرهنگیه (شاید نزدیک به همون چیزی که مراد فرهادپور بهش می گه «ایدآلیسم بدوی»). انقدر در عمر خودم تظاهرات مختلف این معضل رو دیدم که می تونم برات مثالهای فراوونی رو بزنم. استاد جنیدی رو که یادت هست؟ کلاسهای شاهنامه خوانی اش را می رفتی؟ در مراتب علمی ایشان کوچکترین شکی وجود نداره، اما ایشان چنان به عشق فردوسی دچار هستند که کس دیگری را اصلا به حساب نمی آورند؛ یادت هست که چقدر از حرف ایشان در مورد حافظ شگفت زده شده بودی؟ آن وقت که گفته بودند شاعری که خود را مگس بپندارد نمی تواند شعر ارزشمندی بیافریند! لابد به خاطر چنین ابیاتی:

طوطیان در شکرستان کامرانی می کنند          و از تحسر دست بر سر می زند مسکین مگس

حالا اینکه در فرهنگ و روح و روان ایرانی، غزلیات حافظ در آن پایه است که در کنار قرآن و در سال نو سفره هفت سین قرار می گیرد را چه کسی می خواهد جواب بگوید؟ در اصل هم بایستی پرسید مگر خورشید حافظ ستاره فردوسی را کم رنگ می کند؟ این پادشاهان ادب، خوی درویشی دارند، و اتفاقا در یک اقلیم هم می گنجند، که همان اقلیم روح و روان ایرانی باشد. همانطور که در اقلیم روح و روان یک آلمانی زبان، خورشید بتهوون ستاره باخ و هایدن را کمرنگ نمی کند، و یک استاد موسیقی شناس آلمانی را هم ندیدم که چنین عقیده ای داشته باشد. باز هم مثال می خواهی؟ عبدالکریم سروش. در عشق و دلباختگی ایشان به مولانا کسی شک نمی کند، اما آیا خورشید حافظ ستاره مولانا را کم نور می کند که ایشان بگوید حافظ اصطلاحات عرفانی را در کوچه و بازار ریخته، و مسائل و مشکلات بسیاری ایجاد کرده؟! حافظ در آسمانی سیر می کرده که شعر برایش بسیار کوچک بوده، طوری که به گفته شاگردش محمد گل اندام، حتی وقت نکرده اشعارش را جمع آوری کند، شاعری که کلام را تا آخرین حد هنر که موسیقی است بالا برده است، و لاجرم تنها می تواند این کار را مثل یک آهنگساز در ناخودآگاه انجام داده باشد – حالا چه (بیشتر) در خواب و چه جاهایی در بیداری. آن وقت آقای سروش ایشان را تا حد یک کاتب میرزا بنویس که در دواوین شاعران دیگر جستجو می کرده، و کلمات را پس و پیش می کرده و اینجوری شعر می «ساخته» – یعنی مثل یک بنا که آجر روی آجر می گذارد، و گاهی هم هنرنمایی می کند و آجرها را به بالا پرتاب می کند! – تخفیف می دهند:

«اصلا شغل شاغل (!) حافظ تتبع در دیوان شاعران بود؛ هم در آنها تامل می کرد و هم … از ذخائر عظیم عرفانی و ادبی ای که در اختیار داشت گوهرهای ارزشمند استخراج می نمود و در دیوان خود می نشاند[البته به این کار می گویند سرقت ادبی!]. به علاوه به طور مرتب و مکرر به آثار هنری خود مراجعه و آنها را تصحیح می کرد، تراش می داد، و به اصطلاح امروز ویرایش می نمود… عاشقی هم قافیه اندیشی را از او نستانده و او را بی تاب نکرده بود(!). گردش در ماضی کار او بود و بر خلاف مولوی در ماضی و مستقبل آتش نزده بود…به هر حال عشق مولوی به گونه ای دیگر بود زیرا کسی در باغ سبز به او نشان نداد و اهمیت موضوع هم در همین است…(!)» (از کتاب قمار عاشقانه/ انتشارات صراط/ تهران ۱۳۹۳)

البته این اولین باری نیست که می بینم نویسنده ای که خود شاعر هم هست و بنابراین بایستی از حداقل ساز و کارهای ناخودآگاه خبر داشته باشد به طور کلی از آن بی اطلاع است. همین موضوع را در نوشته ای از اکبر رادی هم متوجه شدم و از خود پرسیدم پس داستان این نمایشنامه های مطول – که البته هیچ دخلی هم به نمایشنامه های چخوف ندارند – این است!

من فکر می کنم ریشه این «کیش شخصیت» به دو هزار و پانصد سال تاریخ پادشاهی این سرزمین بر می گردد، همانطور که سعدی می گوید: «ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.» واقعیت دهشتناک این است که هنوز که هنوز است پادشاهان سپهر ذهن فردی ما با پادشاهان تاریخ جمعی مان در هم می آمیزد، و نتیجه چنین آشفتگی هم، چیزی نیست جز آشفتگی گویی و کتمان کردن نور خورشید قاهر!. کسی نیست بپرسد آن در باغ سبز را در شعر حافظ چطور پیدا کردید؟ لابد همان روضه ارم است دیگر؟! واقعا وقتی محک قدرتمندی چون زمان هست دیگر به این حرفهای «شبه هنرمندانه» چه احتیاجی هست؟ باز هم به قول سعدی در همان حکایت باب اول: «محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان را بگیرند:

کس نیاید به زیر سایه بوم               ور همای شود از جهان معدوم»

خلاصه به همای خودت بچسب – ولی نه خیلی نزدیک-  و همای روحت را هم که بسویت روان است دریاب. مرا هم از حال خودت بی خبر مگذار. به امید دیدار

ف. پ

 

برف هایی بلور آجین از زمستان جم (JAM) به واسطه شاگردش ژیژک (ZIZEK)

برف هایی بلور آجین از زمستان جم (JAM) به واسطه شاگردش ژیژک (ZIZEK)

 

– هنوز هم فکر می کنم بیشترین آموخته هایم به سالها[یی که] در پاریس [بودم] بر می گردد، طوری که می توان گفت تحصیلات واقعی من همان بود. کاری ندارم که مردم در مورد ژک آلن میلر (JAM) چه فکر می کنند، به نظر من او بهترین آموزگار بود. او توانایی به راستی معجزه آسایی در شرح و تفسیر دارد: یک صفحه از لکان را می خوانید که هیچ از آن سر در نمی آورید، بعد با او حرف می زنید و نه تنها آن را می فهمید، بلکه به نظرتان کاملا واضح می آید، و با خودتان می گویید «خدای من، چطور مطلبی به این روشنی را نفهمیدم؟» بنابراین باید آشکارا بگویم که لکان من همان لکان میلر است. قبل از میلر واقعا چیزی از لکان نمی فهمیدم، و این برایم فرصت خیلی خوبی برای یادگیری بود.

– من کاملا با این حرف دلوز موافقم که یک فیلسوف حقیقی وقتی جمله ای مثل این می شنود که «بیایید در این باره بحث کنیم» واکنش اش این است که «بیایید هر چه سریعتر… فرار کنیم!» یک گفت و گو به من نشان دهید که واقعا ثمر بخش بوده باشد. هرگز پیدا نمی کنید! منظورم این است که البته نمونه هایی وجود دارد که فیلسوفی بر فیلسوف دیگر تاثیر گذاشته است، ولی همواره می توان اثبات کرد که این ها در حقیقت جیزی جز بدفهمی نبوده اند… ما فیلسوف ها دیوانه ایم: بصیرت واحدی داریم که دوباره و دوباره بیانش می کنیم.

– به عقیده من تنها راه برای اینکه صادق باشید و خودتان را در معرض انتقاد قرار دهید این است که به شکلی روشن و جزمی بگویید کجا هستید. باید خطر کنید و یک موضع داشته باشید.

– موضع لکان بسیار رادیکال و ریشه ای است. او نه به حوزه هرمنوتیک تعلق دارد، نه به حوزه نظریه انتقادی متعارف و مکتب فرانکفورت، و نه به حوزه واسازی. او کاملا بیرون از این مختصات قرار دارد.

– تقدیر آدمیان ایجاب می کند پرسش هایی از خود بپرسند که توان پاسخ به آنها را ندارند.

– انسان بودن به معنی توانایی در متفاوت کردن خود به شیوه ای خاص است: زیستن تفاوتی خاص. ریشه ای بودن رویکرد لکان در اینجا پیداست.

– خشونت را باید خشونت به خود انگاشت، در حکم شکل دهی دوباره خشن خود جوهر هستی سوژه – درس باشگاه مشت زنی [دیوید فینچر] این است.

 

نقل قول های فوق از کتاب (گشودن فضای فلسفه – گفت و گوهایی با اسلاوی ژیژک/ گلین دالی/ ترجمه مجتبا گل محمدی/ نشر گام نو/ ۱۳۹۵) به امید روزی که کسانی که از ژیژک و لکان ترجمه می کنند یا در موسساتی مانند موسسه پرسش به عنوان صاحب نظر!! کلاس می گذارند آنقدر دانش خود را بالا ببرند که به جای نوشتن مقدمه های پر طمطراق و خودنما برای نادانان، کمی هم به فکر این باشند که به نقاب روشنفکری که بر چهره زده اند عمق ببخشند و دیگر حداقل هیستریک را عارف!!!! و closure را بستار!! (بر وزن دستار!) و نمی دانم چه را خود – آیین!!(مشابه خودارضا!) ترجمه نکنند. به امید آن روز در هزاره آینده و حتی به شکلی خوش بینانه و خود – آیین!! صده آینده!!

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

 

۱- پلاسکو سال ۴۱ متولد شده بود. پلاسکو در چهار راه استانبول و در فاصله کوتاهی از میدان توپخانه بود. پلاسکو هرگز ۵۵ سالگی اش را ندید. پلاسکو را نپاییدند. پلاسکو افتاد.

۲- سال ۴۱ متولد شد، در بحبوحه جنگ جهانی دوم. تا سال ۸۱ نضچ گرفت، و در تنهایی و طرد از محافل رسمی، و در کنار شاگردانی مبرز، بالید و شکوفه داد. نام درختی که پرورش داد «حیرت» بود، سرآغاز دانش (به قول فروید، که به او ارادتی تام داشت). از سال ۸۱ تا ۳۵ سال بعد شاگردان از آن درخت لطیفی که او پرورش داده بود مراقبت کردند، طوری که دیگر آن درخت را بیم افتادن نبود. نام او ژک لکان بود، که از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۸۱ درخت افتاده روانکاوی را دوباره بر افراشت، و به آن تولدی دوباره داد.

۳-کاخهای بلند عمل و اندیشه چون صدایی هستند که هرچه از تولدشان می گذرد صفیرشان بلندتر و بلندتر می شود. دیگر هیچ توپخانه ای نمی تواند صدایشان را خاموش کند. گاهی این کاخها را تنها می توان در نسل های بعدی دید. صدای این کاخها ممکن است سالها و قرنها با سکوت آمیخته باشد. کومه های روستایی به آسمان رفته، اما در بدو تولد صداهایی بس بلند و کرکننده هستند، به بلندی خود فخر نیر می کنند، اما با گذشت سالیان، هر چه از تولدشان می گذرد، ساکت تر می شوند، و چون پیری لال و در هم شکسته از این جهان کوچ می کنند. جهان از آن سکوت های کر کننده زیاد دیده است، و همینطور از این صداهای توپخانه… آیا صدایی بلندتر از سکوت سیاوش آنگاه که سرش را در تشت می نهادند، یا سکوت حسین در دشت کربلا هست؟ روز عاشورا از خانه بیرون آیید تا هیمنه و هیبت سکوت سیاوش و حسین را به عینه پس از قرنها شاهد باشید.

۴-«این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد، همچون سخن های دیگر نباشد. شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهر تر باشد. چنان که شب عمر انبیا بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن». شمس تبریزی چنین گوید.

۵- گاهی کسی کمر به نابودی کاخهای بلند و اندیشه می بندد. در برابر این کاخها می ایستد و مرتب توپ در می کند. غافل از اینکه کاخهای اندیشه با توپ خراب نمی شوند، و از باد و باران گزند نمی یابند. البته این عمل برای کسب شهرت کاربردی تام دارد: «طرف را دیدی جلوی کاخ توپ در می کرد؟!». «اما آن کس که بر سر اسب، در آخور اسبان مانده و در صف شاهان و امیران بقا مقام ندارد» را به شاهان بقا چه کار؟ زیر سوال بردن اشخاص هیچ ایرادی ندارد، و بلکه شاید برای جلوگیری از بت شدن افراد لازم باشد، همچنان که در مغرب زمین که تفکر نقادانه به قلل عظیمی رسیده، چنین می کنند. چه باک از اینکه در مورد شکسپیر بگویند که نمایشنامه هایش را احتمالا کس دیگری نوشته چون کریستوفر مارلو یا ادوارد دو ور، که شایسته تر بوده؟ (ایده ای که فروید هم به آن دلبستگی داشت). اما آیا دیده اید که کسی پس از ۴۰۰ سال از بوجود آمدن کاخ بلند نمایشنامه های شکسپیر بخواهد کلام او را لگد کوب کند، یا بگوید بی ارزش است؟ البته از سر شهرت چنین کاری بعید نیست، اما تنها گواهی دادن از محتویات کم ارزش کاسه سر خویش است، و اهمیت دیگری ندارد. راجع به شخص فردوسی و حافظ و مولانا و شمس و پورسینا هر چه دل تنگتان می خواهد بگویید، ولی عرصه سخن دیگر جایی نیست که بتوانید در آن هر چه بر دل پردردتان می نشیند به زبان آورید. یک روز می بینیم که شاملو در مورد سخن فردوسی سخن سرایی و بلکه داستان سرایی می کند، و روزی دیگر مصطفی ملکیان در مورد سخن حافظ. حتی کار به جعل روایت هم می رسد، مانند اینکه بگویند شاه شجاع ممدوح حافظ در ملاء عام با مادرش همبستر می شده! که صدای توپ هر چه بلند تر بهتر! اولا بایستی پرسید که چطور شد که شما از بین آن همه جواهر و برلیان که حافظ بر تارک ادبیات جهان نشانده، توجهتان به ابیاتی جلب شد که به احتمال زیاد، شاعر بعدها چون اضافه ای به غزل لطیف خود چسبانده؟ اما این تمام مطلب نیست. مطلب اساسی و بنیادی این است که برای اینکه چنان سخنی داشته باشی، و سخن را به چنان جایگاهی رسانده باشی، بایستی از آخور اسبان بیرون آمده باشی، از غرایزت زده باشی تا سخن ات جلای در و گوهر به خود بگیرد:

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت       بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

همین که عضله ای را به اختیار (آن طور که توهم آن را دارید!) بین فک بالایی و فک پایین خود تکان می دهید کافیست تا خود را صاحب سخن بدانید؟!

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد       که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

بهتر است بجای سخن سرایی در مورد یک صاحب سخن، اول از همه به این پرسش پاسخ دهیم که «این سخن از کجا آمده است؟» (و البته سعی هم نکنیم با خزعبلات کورکننده روانشناسی مانند ضریب هوشی! به این پرسش پاسخ دهیم). بهتر نیست اگر چنان سخنی نداریم، یا اصولا حرف حسابی برای گفتن نداریم، اول از همه از آخور اسبان بیرون بیاییم، و بعد عضله اضافه و بی رمق دهان خود را تکان دهیم؟! شاید آن زمان بفهمیم که چنین سخن هایی، پاره هایی از جان هستند، که بایستی با دشنه از جان برید و بر کاغذ نشاند. شاید آن زمان قدر این گهرها را بیشتر بدانیم، وقتی خونی که بر کاغذ ریخته را به عینه ببینیم. و البته از یاد هم نبریم که هر چیزی را بایستی با معیار خودش سنجید. معیار سنجیدن الماس، قیراط است، آن وقت معیار سنجش سخن، کیلو باشد؟ کیلو برای سنجیدن وزن علوفه است، یا حداکثر دیگر هندوانه، برای کنار تخت های شهوت.

قافیه سنجان که سخن بر کشند        گنج دو عالم به سخن در کشند

هر رطبی که سر این خوان بود           آن نه رطب، پاره ای از جان بود

گلهایی از بهارستان جم (JAM) به پیشواز سال ۲۰۱۷

 

شهرستان جم در منتهی الیه شرقی استان بوشهر محله ای خوش آب و هوا دارد به نام بهارستان. این نگین استانی است که دیر زمانی پیش به دست رادمردانی چون رئیسعلی دلواری و محمدرضا کازرونی مقارن با وقوع جنگ جهانی اول، پوزه روباهی پیر به نام انگلستان را که چشم ناپاکش را به خاک این سرزمین و جان ساکنانش دوخته بود به خاک مالید، گرچه این روباه با راه انداختن قحطی جان میلیونها انسان بی گناه را گرفت. بهارستان اکنون رستنگاه گل هایی است که دسته ای از آنها را برایتان خوشه چین کرده ایم، خاتمی از جم ( آخر ای خاتم جمشید همایون آثار    گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود):

– ما به پیش فرضهایمان خوراک می دهیم، و آنها ما را حفظ می کنند.

– شهر دیگر وجود ندارد. بازار (مارکت) وجود دارد، که در نقطه مقابل شهر است. وقتی کسی می گوید قوانین بازار، ما به اجتماعی ارجاع می دهیم که دیگر توسط یک ایدآل نظم داده نمی شود، اجتماعی که فرم یک شهر را دیگر ندارد؛ یک جامعه مرکز زدایی شده، بدون مرکز…

– پدر مرده این فایده را دارد که شما را راحت می گذارد. علاوه بر آن، آن به مردم اجازه می دهد تا تمام فضایل را [چون] لباسی بر تن او کنند. خوشبختانه برای لکان چنین چیزی اتفاق نیفتاد، اما با فروید چنین اتفاقی افتاد… خوشبختانه لکان دقت کرد تا چند تا از گناهانش را به رخ همه بکشد، طوری که مطمئن بشود چنین چیزی برایش اتفاق نمی افتد، آنطور که برای فروید اتفاق افتاده بود.

– سخن یک گنج است نه یک زندان. گتو [محله یهودی ها] فانتاسم است.

– وقتی با نویسنده ای مثل فروید و لکان مواجه هستیم، توجه به سیر فکر و معماری کلی آن ضروری است. معماری برای اینکه هر جمله ارزش خود اش را پیدا کند اساسی است.

– ریشه و بنیاد هر دانشی اعتقاد است… شما به اصول بدیهی نیاز دارید و از آن نقطه است که استنتاج می کنید.

– جامعه سلامت و امنیت می بخشد به بهای فلاکت زده بودن. سلامت یعنی تن شما سخن نمی گوید و اشتیاق [بر اساس دید جامعه] یک بیماری است.

– روح روشنگری یک روح سرگردان است که همیشه انکار می کند، و همیشه راهنمایی نیز می کند. آن روح می لغزد، جایگزین می کند و خود را از هر باوری خلاص می کند. آن روح تنها خرافه، پیشداوری و خطا در باور می بیند. ذهن روشنگری به معنای واقعی کلمه هیچ دلبستگی تشکیل نمی دهد…. روانکاوی بیشتر در سویه جوردانو برونو قرار دارد: افکار شما سگهای شما هستند، نه فاحشه های شما. آنها شما را می بلعند.

 

خب جم را شناختید؟ بله جک [ژک] آلن میلر (JAM). مطالب فوق از PN های شماره ۲۴ و ۳۰ گرفته شده بود. یک خوراک فکری برای کل سال ۲۰۱۷ برای آنان که می خواهند زندگی خود را صرف طباع تام خود کنند، نه اباطیل روزمره و اپیدمیک و مد روز، یا بدتر از آن، «منیت».

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش سوم و پایانی

 

(۶) برخوردی که ما در برابر این بزرگ دیگری اتخاذ می کنیم و اینکه آیا اسم آن را منازعه یا نقد می گذاریم، یا هر چیز دیگر، به برخورد تمدن ما در این لحظه بستگی دارد. آیا مردم چنین سطحی از کنترل و مقررات دولتی را قبول خواهند کرد؟ آیا مردم مشتاقند که مثل ماشین تلقی شوند؟ یا می خواهند با آن مخالفت کنند، فاکتوری که نمی توانیم آن را تضمین کنیم. در اساس ما تاثیر زیادی نمی توانیم بگذاریم. همانطور که توماس اسوولوس گفت این مساله ای در مورد یک پاسخ اخلاقی است. برای من، مدل زبان  CBT  دقیقا همان دفترچه راهنمای یک دستگاه است؛ وقتی دستگاهی می خرید یکسری دستورالعمل غیر مبهم دارید که چطور آن را روشن و خاموش کنید. این همان مدل یا مفهوم زبانی است که در  CBT  استفاده می شود. ممکن است که مردم دارند به سمت آن تلقی می روند که [فکر کنند] یک ماشین وضعیت بالاتری است از انسان بودن. و اگر چنین چیزی اتفاق بیفتد، فکر نمی کنم که ما کار زیادی بتوانیم بکنیم.

(۷) آن حقیقتی که برای من بیشترین حیرت را به دنبال دارد این است که موسسات دینی، کلیساها در دموکراسی مدرن، با چنین ارزیابی کنار آمده اند! چنین به نظر من می رسد که پیش از این یک طرد انسان گرایانه دستگاه و ساختار (مکانیسم) وجود داشت که خانه ارواح نامیده می شد. ما در آن موقع متحدینی داشتیم. اگرچه فروید شیطانی تلقی می شد، باز برای لکان روشن بود که اتحادی بین دین و روانکاوی در تضاد با ساختار و دانش وجود دارد. این موضوع را در دهه ۱۹۵۰ خیلی روشن می توانستید حس کنید. حال آنچه به روشنی قابل درک کردن است این است که شما چنین چیزی ندارید. امروزه دین با دانش رقابت نمی کند. آنها بدون لحظه ای تردید کل زمین را به دانش و کمیت سازی سپرده اند. آنها فقط یک چیز را [به این] اضافه می کنند: که ایده اساسی دفاع از زندگی است؛ دفاع از حیات و جهان دیگر. همزمان آنها کمیت سازی را تا حد نهایی اش قبول می کنند، و این تغییر بزرگی است. این موضوع تغییری در ارتباط بین قوا و نیروها بوجود آورده، که ناشی از تغییری در خط دینی است. می بینید که در منازعه ما علیه  CBT  ، دوباره انسانی کردن دین مقصودی است که بایستی در مورد آن صحبت کنیم.

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش دوم

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش دوم

 

دنباله مقاله جذاب JAM را در ادامه می خوانید:

(۳) وقتی با  CBT مواجه می شویم با پدیده جدیدی روبرو هستیم. آیا  CBT  فقط استفاده از تلقین است که از مدتها قبل می شناختیم، تلقینی که در قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم داشتیم، و فقط یک تدوین جدید [است]؟ می ترسم  CBT تنها تدوین جدیدی از تلقین نباشد، چون آن نوعی محصول جنبی و وحشتناک خود روانکاوی است.  CBT  چیز جدیدی است. به عبارتی پسا تحلیلی است، یا پسا فرویدی.

وقتی مصاحبه های اخیر با آ. ب. [آئرون بک] را در نیویورک تایمز یا واشنگتن پست می خوانید، می بینید او روانکاو است، یا بوده، و حوصله اش سر آمده.او دیگر نمی توانسته به مردم گوش کند که همان چیزهای تکراری را بارها و بارها بگویند. و  آن هم، حدس می زنم، ۵۰ دقیقه. او از پراتیک تحلیلی حوصله اش سر می رود و کار با بیماران را توانفرسا می یابد، چون [در روانکاوی] هدف خیلی ناواضح به نظرش می رسد. این آن چیزی است که آقای ب. [بک] از پراتیک خود بیاد می آورد. ایده آل آن است که اگر شما تکیه بدهید و گوش کنید و بگویید «اوهوم، اوهوم» به طریقی در نهایت یک راز بیرون خواهد آمد. اما ممکن است شما توسط حس درماندگی کل جریان فرسوده شوید. این توصیف اوست به عنوان یک آنالیست که چطور او دچار نارضایتی شد. و نه تنها حالش بدتر شد، یا مریض شد، بلکه مریضهای او هم حالشان بدتر شد. آنطور که او می گوید: «هر چه من بیشتر می گذاشتم که بیمارانم در طی جلسه تداعی آزاد کنند، حال بدتری بهشان دست می داد.» خب این یک واقعیت خوب شناخته شده پراتیک است که در آن می گذارید سمپتوم ها کریستالیزه (متبلور) شوند.

اگر ما می خواهیم این پدیده را بفهمیم، نه تنها بایستی  CBT را از نقطه نظر روانکاوی بفهمیم، بلکه بایستی به عنوان محصول جانبی روانکاوی بفهمیم، و من می گویم، به عنوان محصول جانبی روانکاوی آمریکایی. چون وقتی در مورد CBT مطالعه می کنید، می بینید که  CBT از اظهاراتی در محدوده عرف عام تشکیل شده، که نشان می دهد دارد خودش را به استاندارد سازی بسیار شدید پراتیک تحلیلی در آمریکا ارجاع می دهد. یک ایده ای در مورد خنثی بودن خالص آنالیست وجود دارد، و این خلوص چیزی است که از طریق   CBT  آنها می خواهند به طریقی اصلاح کنند، تا دوباره پراتیک تحلیلی را انسانی کنند.  بنابراین اگر می خواهیم این مطالعه را ادامه دهیم، مجبوریم آن را به عنوان یک نوع محصول جنبی روانکاوی مطالعه کنیم، نه روانکاوی فرویدی بلکه روانکاوی آمریکایی یا انگلیسی، که در فرانسه هم ما داریم آن را به عنوان چیزی که از خارج می آید می بینیم. ما تصور نمی کنیم که این از پراتیک ما زاده شده است. این از نقطه نظر اول.

(۴) نکته دوم این است: اساس نقطه نظر CBT دیدگاه آنها از زبان است. آنها در مورد اینکه زبان برای آنها چیست تئوری سازی نمی کنند، اما من آن را یک تئوری زبان تلقی می کنم، یعنی یک تئوری توصیف. آنها اساسا بر این باورند که زبان بدون ابهام است، یا حداقل اینکه زبان به آُسانی می تواند به شکلی غیرچند پهلو به کار گرفته شود، و اینکه می تواند روشن و صریح باشد. این پایه باور آنهاست مبنی بر اینکه امکان دارد بین بیمار و درمانگر یک توافق قبلی وجود داشته باشد در مورد اینکه مشکل چیست و چطور می توان آن را درمان کرد. در  CBT  چنین می اندیشند که شما می توانید با یک درمان موافق باشید و اینکه بیمار می تواند با یک توصیف قبلی از تروما موافقت داشته باشد. بدین ترتیب آنها روی نتیجه توافق می کنند، که متعاقبا چیزی نیست حز سرکوب مشکلی که از قبل توصیف شده. آنها چنین فرض می کنند که اگر شما یک جعبه سیاه داشته باشید و به داخل آن بروید – جعبه سیاه درمان، یا فرآِیند درمانی – می توانید به داخل مشکل توصیف شده بروید و نتیجه ای داشته باشید، که می توانید مشکل توصیف شده را درک کنید و موافقت کنید که ناپدید شده است. در چنین منطقی، خود درمان تاثیری روی توصیف مشکل ندارد، مشکلی که ثابت می ماند و وابسته به فرآیند [درمان] نیست. آنها فرآیندی می سازند که هیچ تاثیری روی توصیف مشکل ندارد و توصیف مشکل هم خودش یک مخلوق و آفریده است، همانطور که پیش از این توماس اسوولوس نشان داده است.

اما توصیف مشکل واقعا یک مخلوق و آفریده است. مشکل، آنطور که توصیف شده، می توانم بگویم یک «فوبیا سازی» است. فوبیا در اینجا مدل عمومی مشکلات روحی است، ترس از تمام زندگی روحی روانی. ما اینجا این ایده را داریم که آنچه غیرقابل تحمل است به ترس و فاصله ترجمه می شود. یک مشکل عمومی همیشه به اجتناب تبدیل می شود، بنابراین مشکل ذهنی همان اجتناب است. می توانیم بگوییم که مدل جهانی و عمومی  CBT اجتناب است؛ این موضوع با این ایده متناظر است که چیزی پی آمدهایی را به راه می اندازد، که شما می توانید روی مکانیسم راه اندازها عمل کنید و آن را اصلاح کنید. این فقط یک خلاصه و طرح کلی است. فکر می کنم این موضوع می تواند به نحو متقاعد کننده ای نشان داده شود. نقطه آغاز هیپوتز مبتنی بر شواهد این ایده است که آنچه قبلا بود همان چیزی هست که بعدا هست، طوری که می توانید نشان دهید که چیزی ناپدید شده است. این ایده ای از زبان است به عنوان آنچه [ما را ] قادر می سازد توصیفی غیرمبهم از چیزی بدهیم، که خودش همانطور که دیدیم از پیش یک لغو کردن درمان است. در حالی که ما چنین در نظر می گیریم که خود مفهوم واقعیت برای هر سوژه/ بیمار توسط درمان تغییر داده می شود. بدین ترتیب تئوری ما یک تئوری خودبسنده (خودکفا) است، چیزی که نقطه اساسی درمان را وحدت می بخشد.

[ادامه دارد…]