من و بهمن

اورفه و مساله آَشفتگی کائنات و گشودگی در غارها

 

پس از سلام و تحیات

 

«کسی به من می گوید روی این زمین چه خبر است؟ می دانم من و اوریدیس هنوز در فضای ذهنی عصر روشنگری هستیم، اما فضای امروز برای شما غریب و دلخراش نیست؟ واقعا چطور در این فضا نفس می کشید؟ حالا درست است که موسیقی دنیای شما بیشتر به صدای پیت حلبی شباهت دارد که در آن سنگی انداخته باشند و به آن با ریتمی نامنظم لگد بزنند، و دیگر از موسیقیدان های واقعی عصر ما مثل موتزارت و ویوالدی و بتهوون خبری نیست، اما بگو ببینم همین کسانی که می روند و این دری وری های گوشخراش را گوش می دهند چه گناهی کرده اند که یک نفر بیاید و آنها را ببندد به رگبار اسلحه؟ اینجاست که باید گفت گل در چمن بود، به سبزه هم آراسته شد. یادم می آید در زمان قاجار عکاسی از روسیه به نام آنتوان خان سوریوگین به ایران آمده بود و از نقاره رنان دربار عکس می گرفت. آن عکس را دیدی؟ همه با چنان حجب و حیایی به زمین چشم دوخته اند گویی زمین قرار است آنها را ببلعد. حالا در دنیای شما آدمیانی که دیوهای درون خود را آزادی مطلق داده اند و غار وجودشان اصلا دری ندارد، یک چنین فجایعی را راه می اندازند، و تازه هر روز هم از خود سلفی می گیرند، و زل می زنند به دوربین. واقعا چه اتفاقی در این دنیا افتاده است؟ والله آن دوزخی که در آن بودم از این دنیا صد بار بهتر بود. هر روز ابن سینا می نشست و پدرانه نمط نهم اشارات را برایمان تدریس می کرد، طوری که ما اصلا گرما را از یاد می بردیم. من هم راستش را بخواهی به هوای اوریدیس آمدم بیرون وگرنه همانجا می ماندم. ببینم آَشنایی چیزی نداری یک سفارشی بکنی من رو دوباره ببرن دوزخ؟ اگر این کار را بکنی من را هماره رهین منت خود خواهی ساخت. دوزخ واقعی این بیرون است با این همه سر و صدا و دیوان زنجیر دریده. راستش فکر می کردم اگر موتزارت و ویوالدی – بر و بچه های خاکی عصر روشنگری ما – الان بودند و این به اصطلاح موسقی های ناهنجاری که قرین هر روزه زندگی شماست می شنیدند همه را مشتی مجنون نمی دانستند؟ سر به کوه و بیابان نمی گذاشتند؟ یک بار می خواهم با تو بیایم ببینم این بیمارانی که بستری می کنی چه کسانی هستند؟ احتمالا تعدادی موتزارت و بتهون بینشان وجود داشته باشد!

الان تازه می فهمم این اوریدیس طفلک چرا این قصه های طنز رو نوشته. به اون هم حتما خیلی سخت گذشته. آن چیزی که شما آدمیان درک نمی کنید بزرگترین سرمایه زندگیتان است یعنی وقت یا زمان. چه کسی هست که برای وقت خود ارزش قائل باشد و آن را به نحوی صرف هجویات نکند؟ ما اساطیر این سرمایه را هم نداریم. آن چیزی که شما اسمش را جاودانگی می گذارید در واقع یک فقر عمیق است. منتهی تا شما آدمیان به چنین فقری مبتلا نشوید اصلا متوجه مفهوم زمان نمی شوید. مفهوم زمان را تنها آن آدمی می داند که یک روز از زندگی اش باقی مانده. وقتی بزرگترین سرمایه زندگی ابطال شود می شود همین وضعی که اکنون هست: به آدم پر فیس و افاده می گویند پروفسور، به داعشگاه یا خاموشگاه می گویند دانشگاه، به اضمحلال می گویند پیشرفت، به حماقت می گویند حذاقت، به قوطی های چرخدار ساکن در بزرگراه ها می گویند وسیله نقلیه!،  به روده درازی می گویند قصه پردازی، به لجاجت می گویند سیاست، به صدای در پیت حلبی می گویند موسیقی…. [راستی یک دیکشنری قرن بیست و یکم هست که معانی کلمات را برای من روشن کند؟ پاک گیج شدم.] حافظ هنوز هم حافظ ارزش های روشنگری است آنجا که می گوید:

دلیر در خرد آن کس بود که در همه حال

نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد

ز عمر برخورد آنکس که در جمیع صفات

به خویش بنگرد آنگه طریق آن گیرد

چو جای جنگ نبیند به جام (JAM) آرد دست

چو وقت کار بود تیغ جانستان گیرد

ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب

که مغز نغز مقام اندر ژک لکان گیرد…

بنابر این خیلی هم نباید ناراحت باشی که آدمیان کج و کوله و کک لکانی و مثلا اساتید دانشگاه! دولقوز آباد و رودهن خود را ژک لکان معرفی کنند. در جهان وارونه همه چیز وارونه است، و اگر وارونه نباشد سر و کارش به قرص و دارو و الکتروشوک می افتد.

راستی خبری از اوریدیس ندادی. اساطیر هم به امید زنده اند، چون مهم علائم حیاتی است، زندگی و شور و عشق است، و نه فقط نفس کشیدن و چهار عمل اصلی.

یادت باشد توصیه ام را بکنی به قراولان دوزخ. چشم انتظاریم.»

ارادت

اورفه

حفره تاریکی، حفره تاریخی، حفره کلامی…

 

اورفه عزیز

مطمئن بودم که ماه پشت ابر پنهان نمی ماند، و بالاخره روزی تو رخ نشان خواهی داد. گرچه ۶ سال برای آن در این سایت صبر کردم. بایستی بیش از ۸۱۶ هزار بازدید از سایتی که به نام تو هست انجام می شد تا بالاخره اعلام حضور کنی. موقع خیلی خوبی هم این کار را کردی چون اهالی رشک آباد بدجوری به کنج خوارزم ما تاخته بودند و مانند مغولان در پی یکسان کردن آن با خاک بودند. حالا به یمن حضور تو و به مبارکی اش می خواهم خبر خوشی هم برای دوستاران این سایت اعلام کنم. به زودی این سایت با ۵ آدرس و دو هاست ارائه می شود به طوری که دیگر کسی نتواند در آن اخلال ایجاد کند! اهالی رشک آباد بهتر است در این ماه محرم بیشتر در مجالس عزاداری حاضر شوند، و اشک خود را برای التیام رشک خود تا می توانند روان کنند. ببین من حتی به فکر رشک آبادی ها هم هستم، منتهی کو گوش شنوا! البته اگر این روش افاقه نکرد، پیشنهاد تشت آب یخ می کنم. این دیگر رد خور ندارد.

نکاتی در نامه ات بود که به خودم اجازه می دهم که آنها را تصحیح کنم. قاعدتا اسطوره ها نبایستی شپششان منیژه خانم باشد، یعنی امیدوارم از من نرنجی.

اول اینکه از طبقه هشتم دوزخ صحبت کرده بودی. در حالی که دانته بزرگان دانش و ادب را در طبقه اول دوزخ قرار داده. طبقه هشتم مال فاسقین و خیانت کاران است: احتمالا رفته بودی سری به نسرین و مسعود بزنی ببینی در چه کاری مشغولند. بعد هم دیدی که خیلی هم از بودن در کنار هم خوشحالند و کاری به کارشان نداشتی. این چیزی است که به فکر من رسید. و گرنه تو به آنها چه کاری می توانستی داشت؟

دوم اینکه جریان برگشتنت را به همراه اوریدیس ننوشتی. در متون یونانی نوشته هادس خدای جهان زیرین اوریدیس را نزد خود نگاه می دارد، چون تو یادت رفته بود که عهد کردی پیش از خروج از جهان زیرین عقبت را نگاه نکنی، و نبینی که اوریدیس به دنبالت روان است یا خیر. (این چک کردن زیاد می تواند نشانه ای از وسواس باشد. البته وسواس به آسنترا معمولا خوب جواب می دهد. اگر وقت کردی یک تک پا پاشو بیا مطب.)

خب سوالی که پیش می آید این است که اوریدیس چطور همراه تو بر سطح کره خاکی روان شده است؟ و اما پاسخ من: از آنجایی که تو عقل و شعورت را به طور کامل بکار گرفتی و راه ایران را در پیش گرفتی، اسطوره های ایرانی نجاتت دادند. در اسطوره های ایرانی، جم یا جمشید، پادشاه پیشدادی، به بادافره گناهی به جهان زیرین فرستاده می شود و برای چند صباحی می شود فرمانروای جهان زیرین. بیرون آمدن اوریدیس احتمالا به یمن حضور او بوده است. (البته ظریفان می دانند که جم JAM ما کیست!) هر چه باشد خدایان اساطیر ایرانی از شعور بسیار بالاتری از خدایان یونانی برخوردار بودند، و هیچ کدام هم اهل فسق و فجور و لاابالی گری و الواطی نبودند؛ یعنی چیزی که در اساطیر یونانی یک قانون است. اساطیر ایرانی مفهوم قناعت و افراط نکردن و رعایت اعتدال در لذاید را می دانستند که چیست، و اگر هم جایی زیاده روی کرده اند (مانند JAM) زیاده روی در خیر خواهی بوده. JAM پزشکی را در جهان بنیان می گذارد، اما زیاده روی اش آنجاست که بی مرگی را در جهان حکمفرما می کند. و از آنجا که ناموس جهان تغییر و تحول دائم و دیالکتیکی بی پایان است (JAM در آن زمان از دستاوردهای هگل هنوز باخبر نشده بود و خرده ای از او نتوان گرفت) این کار او اوضاع جهان را به هم می ریزد، و نتیجه آن می شود به بادافره گناهش گرفتار می گردد. گناهی که در اصل از خیرخواهی او برای مردمان سرزمینش نشات گرفته بود.

حتما تا اینجا با خود گفته ای همه اینها درست. اما این چه عنوانی است که برای مطلبت انتخاب کردی؟ کمی دندان روی جگر اسطوره ات بگذاری برایت توضیح خواهم داد. صحبتت در مورد منتسکیو و بزرگان عصر روشنگری باز هم شعله آتشی جانکاه را در دلم برای سرزمینم بر افروخت. افراد بسیاری در مورد اینکه چطور جریان تفکر در سرزمین ما متوقف و دچار انسداد شد، قلم زده اند. اما نمی دانم چرا کسی به این موضوع توجه نکرده که سوالات و معضلات و مشکلات ما در حال حاضر چیست؟ مگر غیر از این است که ما هنور که هنوز است نمی توانیم توصیه کانت را چراغ راهمان قرار دهیم که «در پیروی از عقل خود شجاعت  داشته باش»؟ آیا هنوز که هنوز است گیر ما درگیری بین عقل و سنن اجتماعی ما نیست؟ خب این حرف کانت مال چه دوره ای است؟ بله! این پاسخ کانت است به این پرسش که «روشنگری چیست»؟ چیزی که در تاریخ جهان سی صد سالی از آن می گذرد و با پیروزی عقل و خرد بر خرافات و سنن پوچ مشخص می شود، انفجاری عظیم که جهان را از سن پطرزبورگ در روسیه تا نیویورک در آمریکا لرزاند، ولی سرزمین ما دچار چنان لرزه هایی از جنس دیگر – یعنی تهاجم همسایگان در روزگار نادر – بود که متاسفانه این لرزه عظیم که نزدیک بود مدار کره زمین را از مسیر خود منحرف کند به سرزمین ما نرسید. در روزگاری که کاترین ملکه روسیه شخصا از دیدرو خالق دایره المعارف روشنگری دعوت کرد به سن پطرزبورگ بیاید، و در امور کشوری از نظرات «روشنگرانه» او برخوردار شود، و در آنسوی جهان سردمداران انقلاب استقلال آمریکا خود را بیش ار هر چیر وامدار فیلسوفان روشنگری به ویژه منتسکیو می دانستند، خیلی عجیب است که از این لرزه عظیم ما هیچ چیر نیندوخته باشیم. و این همان حفره تاریکی سمبولیک ما، حفره تاریخی ما و حفره کلامی ماست که هنوز بر ذهنمان سنگینی می کند. گرچه همانطور که آدورنو نشان داده این روشنگری مرتب در دل خود اسطوره تولید می کند، و با اسطوره نوعی دیالکیتک دارد، اما ما با این حفره ای که بر گرده مان سنگینی می کند اصلا وارد آن دیالکتیک نشدیم. و اگر هم در چند ساله اخیر اندیشه هایی که فرزندان روشنگری به حساب می آمدند با تاخیری چندین ساله به سرمین مان پا گذاشتند، زمین حاصل خیزی برای این بذرها وجود نداشت، و نتیجه اش این شد که چراغ روشنگری هنوز روشن نشده، توسط اسطوره ها فتح شد. می بینی که مراد فرهاد پور بی جهت نمی گوید که هنوز که هنوز است «تنها شکل واقعی تفکر در ایران ترجمه است».(۱) هر چند عده ای ترجمه های خود را بخواهند جای تالیف جا بزنند در اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی شود. نتیجه چه می شود؟ از انواع کتابهای هذیانی «من تا آوردی» بگیر تا کتابهای «من آنم که رستم چنان» و در نهایت «من بر آنم که…!». کتابهایی که در اصل موضوع آنها «من» است و نه چیز دیگر! [البته بگذریم که در این عنوان آخری که گفتم حقیقت بیشتری وجود دارد: من بر آن نشسته و مشغول در فشانی است.]

پس اگر می بینی هنوز JAM خود را وامدار روح روشنگری قلمداد می کند و از دیدرو نقل قول می کند که: «با هیچ یک از افکارت ازدواج نکنی» باید بدانی چرا این طور است. هنوز که هنوز است JAM دارد در سرزمین شما با اسطوره های تاریکی می جنگد. حالا که به مدد او بر روی زمین قدم گذاشتی فکر می کنم بیشتر قدر او را بدانی. پس بیا توصیف او را در مورد روح روشنگری باز بخوان: «روح روشنگری یک روح سرگردان است، که همیشه انکار می کند، و همیشه راهنمایی نیز می کند. آن روح می لغزد، جایگزین می کند و خود را از هر باوری خلاص می کند. آن روح در باور تنها خرافه، پیش داوری و خطا می بیند. ذهن روشنگری به معنای واقعی هیچ دلبستگی تشکیل نمی دهد…». «روانکاوی بیشتر در سویه جوردانو برونو قرار دارد: افکار شما سگهای شما هستند، نه فاحشه های شما. آنها شما را می بلعند…»(۲)

خب فکر می کنم آنقدر از بازگشتت خوشحال شدم که اندازه یادم رفت و زیادی حرف زدم. به امید آنکه ما را به دیدار خود هم شاد کنی.

ارادتمند همیشگی

ف. پ

(۱) البته مراد فرهاد پور در مورد عرفان در ایران و سیطره اش بر ذهن و روح ایرانی تصوراتی دارد که نشان از دست کم گرفتن این تفکر تعالی بخش و زندگی بخش دارد، که تازگی سخنش هنوز که هنوز است در عصر روانکاوی نیز از بین نرفته. در فرصتی مناسب به این موضوع پاسخی در خور خواهم داد.

(۲)The Lacanian Review/ The Logical and the Oracular/Jacques-Alain Miller

 

 

 

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

 

پس از سلام و تحیات

«آنقدر از اوریدیس حرف زدید و بی دلیل و با دلیل حرف او را به میان کشیدید که دیدم دیگر درنگ جایز نیست. گرچه جای گرم و نرمی هم نبودم: گرم بود، اما به مدد گرزهای گران رشک آبادی ها اصلا نرم نبود. بایستی یک بار این گرزها بر ملاج سرت فرود می آمد که دیگر جای مرا «گرم و نرم» نخوانی. البته من از گرمایش شکایت ندارم – بالاخره دوزخ است دیگر و کسی انتظار سرما ندارد – ولی نرمایش بدجوری دلم را آزرد. حالا اصلا چه جوری کار به اینجا رسید؟ ما که سرمان به ساز چنگمان گرم بود، ابن سینا داشت تازه نمط نهم اشارات و تنبیهات را می نوشت، ابن الرشد داشت بررسی می کرد چطور می تونه از پزشکی قانونی گواهی رشد بگیرد، سنکا داشت در مورد زندگی سخنرانی می کرد [که «انسان بایستی در طول زندگی خود هنر زندگی کردن را بیاموزد»] و ارسطو هم وارد بحث حدوث و ضرورت شده بود. همگی یادش بخیر رفته بودیم پای رودخانه ای در فشم داشتیم عشق می کردیم که ناگهان ون نیروی انتظامی را دیدیم که مثل صاعقه بر سرمان خراب شد و با ضربات کاراته و هوک چپ مامورین دلسوزش همه مان ریزانده شدیم داخل ماشین. (نمی دانم با اینکه همان نزدیکی چاقو کشی شده بود به آنها کاری نداشتند، یا شاید هم ما را اشتباها به جای آنها گرفتند). زحمت کشیده و ما را به دوزخی سپردند هشت طبقه زیر زمین. این مدتی که دوزخ بودیم در فراغتی که حاصل شده بود بالاخره کتاب کمدی الهی دانته را برداشتم و تورقی کردم، و دیدم آن بنده خدا هفت صد سال پیش ، پیش بینی چنین روزی را کرده بود. یا شاید هم از همان ابتدا با ما پدر کشتگی داشته. ببینم دانته هم مگر جهان سومی بوده؟ آخر چطور مخ یک آدم می تواند من و ابن سینا و ابن الرشد و سنکا و ارسطو را به هم ربط بدهد، و تازه همه مان را هم بریزد داخل طبقه هشتم دوزخ؟ (۱) اینجاست که بایستی با شاعر هم عصر دانته یعنی حافظ هم آوا شد که: «تبارک الله از این فنته ها که در سر ماست». راستش را بخواهی یکی از مامورین در هنگام جلب ما، به من که رسید گفت: «کجا بودی مطرب؟!» طوری که خوشحال شدم که این مامورین وظیفه شناس اهل دل و اهل حافظ هم هستند و منتظر بودم که بقیه شعر را هم بخواند که: «دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب» که ضربه باتوم و این حرف ابن سینا مرا به خودم آورد که در گوشم گفت: «به تویی که با سازت مسیر رودخانه ها را عوض می کنی و درختان را به رقص وا می داری می گوید مطرب و به من که «در همه دهر چو من یکی است» می گوید کافر . ببین آخر عمری چه جوری ذلیل شدیم؟!» ابن الرشد که مرتب می گفت« زنگ بزنین سفارت اسپانیا» و سنکا و ارسطو هم التماس می کردند که با سفارت یونان در مورد وضعیتشان تماس گرفته شود، ولی گوش کسی بدهکار نبود، و تازه راستش را بخواهی سفارتهای مربوطه هم اقدام خاصی نکردند، یا اصلا کاری از دستشان بر نیامد. نمی دانم چرا این شعر شاملو در نظرم آمد که: «به تماشای ماه نو بر بام شدم… ماه بر نیامد…». از اولش هم به ما نیومده بود یک روز تعطیل کنار هم جمع بشویم و یک چایی قند پهلو بخوریم. ولی خب این مامورین هم خوشبختانه خبر نداشتند که جایی که ما رفقا کنار هم باشیم، آنجا دوزخ هم که باشد می شود بهشت. یک گروه آدمیان طایر همایون آثار را زاغ و زغن چه گزندی توانند رساند؟

حالا این وسط تمام این گرفتاری ها به کنار، اصلا یعنی چی که مرتب در اینجا در این سایت حرف اوریدیس رو به میان می کشانید؟ ببینم به زبان لری: «مگه خودتون خواهر مادر ندارین»؟ آخه این چه کاریست؟ بهمن که برای خودش می رود ورشو به استقبالش، بعدش وقتی تحویلش نمی گیرد ادای عشاق مغموم را به خودش می گیرد و زبانش بند میاد، ما هم که این وسط «برگ چغندریم دیگه»؟ اصلا به اجازه کی داستانهای اوریدیس رو اینجا چاپ کردید؟ نمی دانید حقوق معنوی اوریدیس را ضابع کردید و این یعنی سرقت معنوی؟ حالا اون اگر چیزی نگوید، فکر می کنید من هم ساکت می نشینم؟ حالا من برگشتم دنبال اوریدیس. تو رو خدا هر خبری ازش داری واسم بنویس ببینم. از وقتی ما – یعنی من و اوریدیس – پامون را به خاک ایران گذاشتیم حدود سیصد سال می گذرد. در این مدت نشده بود انقدر از هم دور باشیم. اصلا می دانی جریان ایران آمدنمون رو؟ فکر نکنم تا به حال برایت تعریف کرده باشم. ما رو کتاب بزرگ و دوران ساز عهد روشنگری، یعنی «نامه های ایرانی» مونتسکیو به ایران علاقمند کرد. در اون فضای خفقان پیش از انقلاب فرانسه، این کتاب مانند شعله نور خورشید بود. البته خورشیدهای دیگه ای هم بودند، کسانی مثل ولتر، کانت، دالامبر، روسو و دیدرو، که مخصوصا این آخری هم با فروتنی بی حد و حصرش و هم با آثارش دیوانه مان کرده بود. یک جایی دیدرو گفته بود: روح چون غار عظیم تیره و تاری است، مملو از تمام انواع دیو و ددهای خیر و خوشایند، و بد و دژخیم.فرد بد نهاد در غار را می گشاید و تنها به دیو و دد دژخیم اجازه خروج می دهد. فرد نیک نهاد، تنها به گروه اول اجازه می دهد از غار خارج شوند. چنین عمق نگرشی آن هم سی صد سال پیش؟ بی خود نیست که فروید از دیدرو با تعظیم و اکرام زیاد صحبت می کند گویی عقده اودیپ را او پیش از همه متوجه شده بوده است. این مقدمه ها روحمان را درگیر کرده بود.  وقتی با دو قهرمان ایرانی داستان مونتسکیو که به عشق دانش ترک یار و دیار کرده و به فرانسه آمده بودند آشنا شدیم، دیگر جفت روحامان پر کشید، که مگر این سرزمین کهن چگونه جایی است که دو تا مسافر از آن این چنین به شوق دانستن تمام عشق های سرزمین شان را کنار گذاشته اند، و از چه افقی ما اروپاییان را می نگرند که تعداد بسیاری از آداب و رسوم و اعتقادات ما برای آنها هجو و مسخره است؟ این بود که دو تایی تصمیم گرفتیم بیاییم ایران. تا همین چند وقت پیش هم اصلا از این کار پشیمان نبودیم. حالا تو بایستی کاری کنی که من دوباره بتوانم پیدایش کنم. می دانم که احتمالا می توانی کاری بکنی پس لطفا «نه» نیار.»

 

بسی ارادت

اورفه

 

 

 

(۱) دوزخ / کمدی الهی/ دانته آلیگیری/ ترجمه شجاع الدین شفا / انتشارات امیرکبیر

از دفترچه خاطرات رونیز مدل ۸۴

از دفترچه خاطرات رونیز مدل ۸۴

 

دکتر جان

«جونم براتون بگه. خدا هیچ کی رو دو قطبی نکنه. ما که نفهمیدیم چی شدیم دوقطبی شدیم. البته این به اون دو قطبی آدمیزاد که خیلی مواقع یک تشخیص ساختگیته ربطی نداره. ما باطریمون دو تا قطب داره و زندگیمون. آخه می دونی درد ما چیه؟ خدا هیچ ماشینی رو هم کارتون خواب نکنه. یعنی خدا کنه همه ماشینا یه سقفی بالا سرشون داشته باشن. اما قاطی ماشینای کارتون خواب، وضع ما از همه بدتره. بعضیا با خودشون فکر می کنن ما صنار سه شاهی قیمتمونه. والله به خدا درسته که شاسیمون بلنده، ولی مدلمون پایینه، قیمتمونو که دیگه نگو. نمی دونم بعضیا عقلشون به چششونه فکر می کنن شاسی بلند یعنی گرون. به خدا تو این سه چهار سالی که کارتون خوابی کردم فقط سه مرتبه پنچرم کردن. یک بار با پیچ گوشتی، یک بار با انبر گوشتی سه شاخ، یک بار هم رسما با یک دونه سیخ. (تو عکسی که واسه خودم انتخاب کردم و گذاشتم اون بالا، محل فرو شدن سیخ را از سمت ماتحت در چرخ عقب مشاهده می کنی).حالا این که چیزی نیست. این تنها مواردی نبوده که به ماتحتم کار داشتن. یک دفعه که دیگه رسما شاسیمو هدف گرفتن. فکر کن تو یک بلوار باریک – بلوار آرش – منو گذاشتی رفتی. یک خانم امروزی و با کمالات! که به تمام اجزای دیدنی بدنش آمپول و ژل تزریق کرده بود و ابروهاش رو هم مدل سامورایی کرده بود، سامورایی وار با سرعت حدود ۶۰ تا ۷۰ کیلومتر در ساعت با ۲۰۶ اش کوبید از پشت به شاسی ام و چرت منو یک دفعه پاره کرد و منو سه متر پرتاب کرد جلو (الهی بمیرم بیچاره ۲۰۶ زبون بسته که بخاطر اون شبه آدم سامورایی شکلی که پشت رلش نشسته بود کاپوتش تا نزدیک شیشه جلو جمع شد). دو سه مرتبه هم شیشمو شکستن، اونم واسه اینکه شما کیسه ای که محتویاتش به اندازه چند تا واشر و یه دونه پیت حلبی ارزش داشت گذاشته بودی تو من. یک دفعه که سیمان خالی کردن رو سرم. یک دفعه سطلی که توش رخت چرکاشون رو شسته بودن. یک مرتبه هم یک کیسه پر از آشغال گوشت. طوری که لکه اش رو هر چی می سابیدی به جایی نمی رسیدی. چند مرتبه هم که یک مشت آدم از خدا بی خبر متعصب به حساب اینکه می گفتن روت زیاد شده – رونیز رو به معنی روی زیاد نیز داشتن گرفته بودن! – با چوب و چماق و گرز گران ریختن سرم و حالا نزن کی بزن و تمام شیشه ها و چراغامو شکستن. منم همینجوری حیرون وایسادم که آخه این کارا یعنی چی؟؟ که سرکرده شون در اومد که: چرا رنگت نقره ایه؟ فکر کردی کی هستی؟ هر چی ام گفتم از روز اول همینطوری بوده باورش نشد و به کارش ادامه داد. اونقدر زدن و زدن که خودشون از حال رفتن. حالا خوبه یه رینگ اسپرت و یک کم وسایل اضافی نداشتم. نمی دونم دکتر! این یعنی همون جامعه شناسی نخبه کشی؟ آخه ما که فقط ظاهرمون بلنده. کسی از سقف کوتامون خبر نداره. حالا این دوقطبی بودن نیس؟ شاسیت بلند باشه، سقفت کوتاه؟!! بختت کوتاه؟!! آخه اصلا به فرض قیمت ما بالا باشه، این از قدر و قیمت کسی کم می کنه؟ دلم از اونجا می سوزه که حداقل قیمتمون هم بالا نیست دلمونو به یه جایی خوش کنیم تو این وانفسا. می خوام به بهمن بگم یه یادداشت بزاره زیر شیشه ام بلکه از دست این نامردمان نجات پیدا کنم. بنویسه رونیز مدل ۸۴ درپیتی و بسیار داغون. هیچ وقت هم صاحبش یک دکتر نبوده که باهاش فقط بره مطبش! به قول سعدی که کشتی ما رو انقده شعراش رو تو پخش ماشین گذاشتی: دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز!»

«چیه؟ چرا چپ چپ نگاه می کنی؟ نکنه فکر کردی الان دارم با دسته دنده یا سگ دست یا میل لنگم واست می نویسم؟ نه عزیز جان این زحمتو بهمن داره می کشه. اوووو… دیدم تعجبت بیشتر شد. آره بهمن که ازش خبر نداشتی، بعد از اینکه اوریدیس بهش روی خوشی نشون نداد اومده تو تهران، خیابون مولوی، کارتون خواب شده. ما دلمون رو خوش کرده بودیم که این بابا بالاخره رمان خودش «پیوند مخفی مسعود و نسرین به تیر داغ ۸۴» رو چاپ می کنه. مخصوصا حالا که دیگه این پیوند مخفی به بار نشسته. غافل از اینکه این آدم یک مدته صداش رو هم دیگه از دست داده. می بینی که لالی عصا کش یه ماشین پیزوری شده! من دست ندارم، اونم زبون نداره، حالا یک جوری داریم جور همدیگه رو می کشیم. ولی به خدا من عاشق این کتاب شده بودم. آخه چند نفر تو زندگی نیمه گمشده شونو به این راحتی پیدا می کنن، بعدم زرتی از دستش می دن؟ کجا دیگه پیدا کنم این همه تفاهمو؟ حالا من کجا برم یه کتابی گیر بیارم که روش مدل منو نوشته باشه؟ ما اگه شانس داشتیم اسممونو می ذاشتن شانسعلی. وقتی هم بهش می گی کتابت چی شد؟ همینجوری بر و بر وای میسه آدم رو نگاه می کنه انگار داری با دیوار صحبت می کنی. واسه همین هم اصلا گفتم دست به دامن دکتر بشم بلکه یک کاری بکنه این بشر نجات پیدا کنه. آخه گدایی هم شد کار؟ دستم به دامنت. یه داروی دو قطبی به من بده. یه داروی زبون باز کن واسه این. تخم کفتر واسش خوبه؟»

«دیگه بیش از این مصدع اوقاتت نمی شم و با یه نور بالا و یه بوق کامیونی عرایضم رو خاتمه می دم.»

زت زیاد

رونیز ۸۴

نامه ای از ورشو… دارالکتبیه!

سلام

خب دست مریزاد. بعله من در رم بودم و مجسمه اوریدیس هم در موزه رم بود و الکی نوشتم تورین هستم و …. همه اینها درست. اما موضوع دارالکتبیه رو از کجا فهمیدی؟ واقعا شگفت زده ام کردی. لطفا زودتر برام توضیح بده وگرنه فکر می کنم واقعا با اجنه ارتباط داری.

اما همانجوری که گفته بودی رفتم فرودگاه به استقبال اوریدیس. همانطور که گفته بودی برای اینکه مشخص بشم یک پاپیون قرمز هم زده بودم. اما بگی نگی خیلی ملاقات دلچسبی نبود. چون از اولش فهمیدم از چیزی ناراحته. بالاخره هم وقتی به زبون اومد همون حرف تو رو زد که چرا داستانهاش رو به ترتیب ننوشتم. با خودم گفتم ای بابا! از دست فرزام در رفتم افتادم گیر این یکی! باز تو خواب خیلی بهتر بود می دیدمش چون اونجا هیچ وقت نشده بود ازم ایرادی بگیره. خب خیلی طبیعی بود که فکر کنم که رفتارش مثل خوابمه. ولی خلاصه ارتباطمون خیلی صاف و ساده پیش نرفت، و بعد چند روز که راهنماش بودم از هم جدا شدیم و من دوباره برگشتم رم. ولی قول دادم دیگه داستانها رو به ترتیب چاپ کنم و دریغایی هم نگم:

خیره در چشمان مستت دریغایی نگفت

واله ی دستان سبز صنمی دانا بود…

تازه تهدیدم هم کرد که اگه درست امانت داری نکنم دیگه از داستان خبری نیست! البته از وقتی برگشتم دیگه به خوابم نیومده. خدا کنه که قهر نکرده باشه. حالا واسه اینکه همه چی ختم به خیر و خوبی بشه داستان دارالکتبیه رو که جا افتاده بود اینجا میارم:

«یکی بود یکی نبود. شهری بود پشت کوه های قفقاز که مردمانش عاشق و دلباخته کتاب خواندن بودند، ککشان هم نمی گزید که دیگران به آنها پشت کوهی می گویند. از نظر خودشان که کوه صاف روبرویشان بود و بایستی جلو کوهی به حساب می آمدند. آنها به درستی فکر می کردند که اصطلاح پشت کوهی ساخته و پرداخته حاسدانی است که عشق آنان به کتاب را بر نمی تابند. در این شهر نوزادان بلافاصله پس از قان و غون خواندن کتابهای تصویری را آغاز می کردند و حتی پیرمردهایی که کورسوی چشمانشان را از دست داده بودند از طریق نوه هایشان کرم کتابخوانی شان در گوشت خود زنده نگاه می داشتند.

از نظر بازرسان اداره کل کتابخوانی هر سال ارز زیادی صرف کتابخوانی می شد، و این برای این شهر کوچک که اقتصادش از راه قصه خوانی و آکروبات و بوزینه گردانی برای سیاحین و دریوزگی از آنان تامین می شد مبلغ هنگفتی بود. بزرگان شهر دور هم جمع شدند تا به چاره جویی بپردازند (البته بزرگ از نظر عقلی، و گرنه در این جمع بزرگان یک نوزاد هفت ماهه هم حضور داشت). یکی گفت بهتر است این آتش کتابخوانی را که به جان ملت افتاده خاموش کنیم. آن دیگری پاسخ داد پس بفرمایید کل اقتصاد شهر را تعطیل کنیم. فکر نمی کنید برای قصه خوانی و افسانه بافی و بوزینه گردانی نیاز به افراد کتابخوان داریم؟ بزرگ دیگر که از اهالی امروز بود فکر بکری به نظرش رسید. او گفت من راه حلی پیدا کردم که هم مشکل کمبود کتاب را حل می کند، و هم مشکل سستی و تنبلی و کمبود مشاغل را. کافیست از هر کتابی تنها یک جلد به اینجا وارد کنیم. بعد آن را در دسترس سلاخان قرار دهیم تا تکه تکه کنند. بعد تکه ب را پیش از الف و تکه ج را پس از دال قرار دهیم. و سپس کتاب را پس از نمونه خوانی با روکشی جدید به نام خودمان چاپ می کنیم. به این ترتیب علاوه بر حل مشکل کمبود کتاب، مشاغل جدیدی هم خواهیم داشت: سلاخی، نمونه خوانی، صحافی، «نویسندگی». اینجا بود که – بر اساس صورتجلسات پیاده شده از آن جلسه که جای شک و شبهه ندارد – نوزاد شروع به قان و غون کرد. بزرگ رو به او کرد و ادامه داد: نگران نباش کوچولو. تو هم به زودی نامت را روی کتابی خواهی دید.

شور و شعفی عجیب مجلس را فرا گرفت و همگان به سیاست و کیاست آن بزرگ اذعان کردند و یکی دو نفر هم خرقه ها دریدند، و به این ترتیب شغل دیگری هم به مجموعه مشاغل جدید افزوده شد: درزی و خیاطی، تا درز خرقه ها را رفو کند.

روزی پیری از آن شهر عبور می کرد. او توجه هیچ کسی را به خود جلب نکرد، یا اگر هم جلب کرد کسی به روی خودش نیاورد. مردمان شهر سر در کتاب و باد در غبغب مشغول خواندن کتابهایی بودند که نویسندگان کوچک و بزرگ شهر خودشان نوشته بودند. پیر جلوی پیشخوان یک کتابفروشی ایستاد و کتابی را دید که در جوانی نوشته بود و اکنون بر جلد آن که به عینه مثل کتاب خودش بود نام کس دیگری خودنمایی می کرد. کتاب را که باز کرد بر حیرتش افزوده شد. چون دید داستانی که آن را از حفظ بود از نیمه شروع می شود، وسط کار به پایان می رسد، و در پایان تازه آغاز می شود. جل الخالق گویان صاف رفت پیش رئیس اداره کتابخوانی و تعجب و شکایتش را اعلام کرد. رئیس با صورتی بر افروخته در حالی که رگهای گردنش متورم شده بود و بیم آن می رفت که از شدت فشاری که بر گلویش می آورد گلوی خود را پاره کند فریاد کشید: نگهبانان! نگهبانان! بگیرید این سارق و خائن پدر سوخته را! بی شرف با پای خودش هم آمده به محکمه! بگیرید و ببندیدش! بعد در حالی که سعی می کرد آرامش اش را حفظ کند در حالی که آب دهانش را قورت می داد ادامه داد: نه نه …. آزادش بگذارید که یکی از سه نوع کشیدن را انتخاب کند: یا مردانگی اش، یا کشیدن صندلی سکوی اعدام از زیر پایش، و یا دو سال حبس، مثل بچه آدم! انصاف و آزادی حکم می کنه به انتخاب خودش باشه! یه پشت کوهی نشون اجانب بدم که یک من روغن روش باشه!

پیر حبسش را که کشید و بیرون آمد به اندازه ده سال پیر شده بود و با خود فکر کرد بهتر است دیگر در امور بزرگان دخالت نکند، چه سر پیری تازه فهمیده بود که بزرگان قوانین بزرگانه ای دارند که عقل امثال او از درک آن قاصر است. دلش برای آن شیری که با تاج شاه روپایی می زد تنگ شده بود و با خود می گفت: کجایی ای شیر! قربان آن دمت بروم! یادت بخیر! این را گفت و راهی شد تا در داستان بعدی دوباره ظاهر شود.

قصه ما به سر رسید. غلاغه به خونش نرسید. مردمان این شهر همگی رستگار شدند. کسی هم در مورد وضعیت مردمان ساده دل و پاک دارالکتبیه به خودش جرات نداد که بی خود سیاه نمایی کند.»

عزت زیاد

ب. ب

نامه بعدی از تهران در غبار… کیش شخصیت و مگس های دیوان حافظ!

نامه بعدی از تهران در غبار… کیش شخصیت و مگس های دیوان حافظ!

 

سلام بهمن

فکر کنم باز هم نوبت این رسید که سنگامون را با هم باز کنیم. فکر نمی کنی که وقتشه؟ اولا که وقتی تاریخها رو قر و قاطی برام می فرستی، حق دارم که شک کنم همین کار رو هم با مکانها داری می کنی. ببینم واقعا در شهر تورین هستی؟ البته اینکه در کنار کالوینو باشی رو شکی ندارم، ولی در مورد تورین مطمئن نیستم: تو موزه ملی تورین چیزی که زیاده البته مجسمه گاریبالدیه، اون تورینی مو بلند که ایتالیا رو متحد کرد. اما حتی یک مجسمه اوریدیس هم وجود نداره. فکر نکن می تونی ردت رو برام گم کنی. می خواستم مژده ای هم بهت بدم: اوریدیس امشب راه می افته و میاد ورشو. نمی خواد به من بگی که کجا هستی. ولی ازت خواهش می کنم خودت رو زودتر به ورشو برسونی و به استقبال اوریدیس بری. اگه این کار رو نکنی ممکنه او هم دیگه به خوابت نیاد. از من گفتن.

اما نکته دوم اینکه به چه مناسبت داستانهای اوریدیس رو به همون ترتیبی که اون برات می گه توی سایت نمی نویسی؟ داستان دارالکتبیه رو جا انداختی. حتما با خودت می گی من از کجا فهمیدم که اولا اصلا چنین داستانی وجود داره، و ثانیا تو حذفش کردی. اگر بخوای برات توضیح می دم ولی فعلا عجالتا بگم که در داستان «دارالنساء» یک همچین جمله ای از قول پیر وجود داشت: « تازه در شهر قبلی که بودم حبسی کشیدم که یه خورده مردانگی هم که داشتم ازم گرفت…» در حالی که در سه داستانی که نوشتی همچین موردی وجود نداشت. می بینی که خیلی راحت دم به تله می دی! اگر خواستی بقیه اش رو هم برات می گم.

امیدوارم اوریدیس خودش بتونه به این بازی موش و گربه ات پایان بده. ولی از اونجایی که تو خیلی به این جور بازیا علاقه داری، می دونم که دوباره چیزی نمی گذره که باز نغمه بازی دیگری رو از سر می گیری. فکر کنم بایستی نصیحت حافظ رو گوش می کردم و آخرین دوا رو برات تجویز می کردم: کی یا همان داغ زدن.

اگر هم تعجب کردی که چطور می دونم کنار کالوینو هستی، و نه لزوما در تورین، به خاطر شناختیه که از احوالات تو و پیچ و تابهاش دارم. تو هم مبتلا به نوع خفیقی از «کیش شخصیت» هستی: خدا نکنه نویسنده ای رو دوست داشته باشی، دیگه اون میشه برات خدا، و بقیه نویسنده ها یک مشت شلخته نویس و بیمار و بیعار می شن. این درد یک جور درد فرهنگیه (شاید نزدیک به همون چیزی که مراد فرهادپور بهش می گه «ایدآلیسم بدوی»). انقدر در عمر خودم تظاهرات مختلف این معضل رو دیدم که می تونم برات مثالهای فراوونی رو بزنم. استاد جنیدی رو که یادت هست؟ کلاسهای شاهنامه خوانی اش را می رفتی؟ در مراتب علمی ایشان کوچکترین شکی وجود نداره، اما ایشان چنان به عشق فردوسی دچار هستند که کس دیگری را اصلا به حساب نمی آورند؛ یادت هست که چقدر از حرف ایشان در مورد حافظ شگفت زده شده بودی؟ آن وقت که گفته بودند شاعری که خود را مگس بپندارد نمی تواند شعر ارزشمندی بیافریند! لابد به خاطر چنین ابیاتی:

طوطیان در شکرستان کامرانی می کنند          و از تحسر دست بر سر می زند مسکین مگس

حالا اینکه در فرهنگ و روح و روان ایرانی، غزلیات حافظ در آن پایه است که در کنار قرآن و در سال نو سفره هفت سین قرار می گیرد را چه کسی می خواهد جواب بگوید؟ در اصل هم بایستی پرسید مگر خورشید حافظ ستاره فردوسی را کم رنگ می کند؟ این پادشاهان ادب، خوی درویشی دارند، و اتفاقا در یک اقلیم هم می گنجند، که همان اقلیم روح و روان ایرانی باشد. همانطور که در اقلیم روح و روان یک آلمانی زبان، خورشید بتهوون ستاره باخ و هایدن را کمرنگ نمی کند، و یک استاد موسیقی شناس آلمانی را هم ندیدم که چنین عقیده ای داشته باشد. باز هم مثال می خواهی؟ عبدالکریم سروش. در عشق و دلباختگی ایشان به مولانا کسی شک نمی کند، اما آیا خورشید حافظ ستاره مولانا را کم نور می کند که ایشان بگوید حافظ اصطلاحات عرفانی را در کوچه و بازار ریخته، و مسائل و مشکلات بسیاری ایجاد کرده؟! حافظ در آسمانی سیر می کرده که شعر برایش بسیار کوچک بوده، طوری که به گفته شاگردش محمد گل اندام، حتی وقت نکرده اشعارش را جمع آوری کند، شاعری که کلام را تا آخرین حد هنر که موسیقی است بالا برده است، و لاجرم تنها می تواند این کار را مثل یک آهنگساز در ناخودآگاه انجام داده باشد – حالا چه (بیشتر) در خواب و چه جاهایی در بیداری. آن وقت آقای سروش ایشان را تا حد یک کاتب میرزا بنویس که در دواوین شاعران دیگر جستجو می کرده، و کلمات را پس و پیش می کرده و اینجوری شعر می «ساخته» – یعنی مثل یک بنا که آجر روی آجر می گذارد، و گاهی هم هنرنمایی می کند و آجرها را به بالا پرتاب می کند! – تخفیف می دهند:

«اصلا شغل شاغل (!) حافظ تتبع در دیوان شاعران بود؛ هم در آنها تامل می کرد و هم … از ذخائر عظیم عرفانی و ادبی ای که در اختیار داشت گوهرهای ارزشمند استخراج می نمود و در دیوان خود می نشاند[البته به این کار می گویند سرقت ادبی!]. به علاوه به طور مرتب و مکرر به آثار هنری خود مراجعه و آنها را تصحیح می کرد، تراش می داد، و به اصطلاح امروز ویرایش می نمود… عاشقی هم قافیه اندیشی را از او نستانده و او را بی تاب نکرده بود(!). گردش در ماضی کار او بود و بر خلاف مولوی در ماضی و مستقبل آتش نزده بود…به هر حال عشق مولوی به گونه ای دیگر بود زیرا کسی در باغ سبز به او نشان نداد و اهمیت موضوع هم در همین است…(!)» (از کتاب قمار عاشقانه/ انتشارات صراط/ تهران ۱۳۹۳)

البته این اولین باری نیست که می بینم نویسنده ای که خود شاعر هم هست و بنابراین بایستی از حداقل ساز و کارهای ناخودآگاه خبر داشته باشد به طور کلی از آن بی اطلاع است. همین موضوع را در نوشته ای از اکبر رادی هم متوجه شدم و از خود پرسیدم پس داستان این نمایشنامه های مطول – که البته هیچ دخلی هم به نمایشنامه های چخوف ندارند – این است!

من فکر می کنم ریشه این «کیش شخصیت» به دو هزار و پانصد سال تاریخ پادشاهی این سرزمین بر می گردد، همانطور که سعدی می گوید: «ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.» واقعیت دهشتناک این است که هنوز که هنوز است پادشاهان سپهر ذهن فردی ما با پادشاهان تاریخ جمعی مان در هم می آمیزد، و نتیجه چنین آشفتگی هم، چیزی نیست جز آشفتگی گویی و کتمان کردن نور خورشید قاهر!. کسی نیست بپرسد آن در باغ سبز را در شعر حافظ چطور پیدا کردید؟ لابد همان روضه ارم است دیگر؟! واقعا وقتی محک قدرتمندی چون زمان هست دیگر به این حرفهای «شبه هنرمندانه» چه احتیاجی هست؟ باز هم به قول سعدی در همان حکایت باب اول: «محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان را بگیرند:

کس نیاید به زیر سایه بوم               ور همای شود از جهان معدوم»

خلاصه به همای خودت بچسب – ولی نه خیلی نزدیک-  و همای روحت را هم که بسویت روان است دریاب. مرا هم از حال خودت بی خبر مگذار. به امید دیدار

ف. پ

 

نامه چهارم از شهر تورین – دارالنساء (!)

 

سلام فرزام

اولا شهر تورین یک تیم هم داره به اسم یوونتوس. حتما اسمش رو که شنیدی؟ چرا راجع به اون حرف نمی زنی؟ بعدشم ببینم شوخیت که نگرفته؟ می خوای شوک زده ام بکنی؟ چون اوریدیس اینجا پیش منه و هر شب به خوابم میاد، و برام داستانهای جدیدش رو می خونه. نکنه می خوای لو بدی که اورفه واقعی کیه؟ ولی به هر حال خیلی هیجان زده ام کردی. چون با کمک گرفتن از حضرت حافظ دهان من هم باز شد، و هر شب که اوریدیس داستانش رو میاره منم یک بیت جدید از غزلی رو که براش گفتم می خونم واسش. دوست داری غزل جدیدمو بشنوی؟ البته به زودی با این دامی که برام پهن کردی من رو کنار خودت خواهی دید بنابراین یک چند خطی برات می نویسم:

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق «جانکده» از درس و دعای ما بود

ناگهانش به در آمد، و رسن ها را درید

این دل گمشده کو دربدر معنا بود…

حالا نتیجه این دربدری ها این شده که خود اوریدیس بیاد به ملاقاتم؟ یعنی این یکی رو دیگه خواب نمی بینم؟

آخرین داستانی که اوریدیس نوشته اسمش هست «دارالنساء». من که خیلی حیرت کردم که زنی مال هزاران سال پیش از جنیش های فمینیستی روز خبر داشته باشه، آخه محتوای داستانش این رو نشون می ده. اصلا چرا زیادی حرف بزنم؟ بیا خودت بخونش:

«حیف که زنی!» این جمله ای بود که با خشم و غیظ فراوان از دهان مردان شهر دارالمیزان، هر وقت که از زنان به ستوه می آمدند شنیده می شد. البته این مربوط بود به زمانهای دور که هنوز مردان این شهر غلفتی و یک تیکه بیرون انداخته نشده بودند. داستان از این قرار بود که دارالمیزان شهری بود مصنوعی که در کنار پالایشگاه بزرگی برای اسکان زنان و مردان شاغل در آن که تازه پیوند ازدواج بسته بودند برپا شده بود. اسم آن را هم دارالمیزان گذاشته بودند چون تعداد زنان و مردان آن کاملا یکسان بود و به اصطلاح روی یک عدد خاص میزان شده بود. زنان امید داشتند که برابری حقوق زن و مرد هم در این شهر «نمونه» روزی برقرار شود؛ چه میزان در زبان عربی به معنی ترازو و به این ترتیب سمبل عدالت بود. وقتی زنان از مبارزه برای میزان کردن حقوق زن و مرد خسته شدند، چاره ای اساسی اندیشیدند و تمامی مردان را با تیپا از شهر خود بیرون انداختند. اسم شهر خود را هم عوض کردند وگذاشتند دارالنساء. اما چیزی از این اقدام انقلابی و اساسی – که مثل سایر انقلابها امیدهای درخشانی به انقلابیون می داد – نگذشته بود که یک بیماری مثل طاعون شهر را فرا گرفت: بیماری ملال. زنان را می دیدی که در پیاده رو ها و سر گذرها روی زمین نشسته اند و به زمین خیره شده اند. آنها حتی دلشان برای کارتن خوابها و دریوزگان و لاتهای بزن بهادر شهر تنگ شده بود. تازه با رفتن مردان یک مشکل جدی دیگر هم ایجاد شده بود: خانه ها را سوسک برداشته بود و کسی هم دیگر حریف سوسکها نمی شد. البته خدا وکیلی مشکل دیگری وجود نداشت، تازه خیلی از مسائل اساسی و غیرقابل حل هم که برای قرنها غیر قابل حل به نظر می رسید به یک باره و بی مقدمه خود به خود حل شده بود.

موضوع در شورای شهر به شور گذاشته شد. هر کسی نظری می داد. یکی گفت بیایید مردان را که در دریا ریخته ایم یا آنهایی را که قسر در رفته و در دشت ها و دره های اطراف شهر پراکنده شده اند دوباره به شهر بازگردانیم، البته آنهایی که از حمله شیر و پلنگ و افعی و عقرب جان سالم به در برده باشند. دیگری سری تکان داد و ضمن تایید تذکر داد که چه بهتر که زخمی ها را که مایه دردسرند به حال خودشان رها کنیم. زن دیگر در آمد که این بر خلاف مصالح عمومی است، چون یحتمل تاکنون آنها مبتلا به انواع بیماریها شده اند و بازگشتشان بدبختی بیشتری برای شهر به ارمغان می آورد. در ضمن هیچ وقت نباید شکر گزاری را به خاطر بلایایی که رفتن مردان باعث شده از شهر رخت ببندد، فراموش کنیم. این حرفها یک جور ناشکری است و عذاب الهی را به دنبال دارد. زن دیگری گفت ما همینجوری از پس آنها بر نمی آمدیم، می خواهید از دست آنهایی که از دست پلنگ و نهنگ جان سالم بدر برده اند جان سالم به در ببریم؟! دیگری تذکر داد که همه این نعمتها به جای خود درست. ما کفران نعمت نمی کنیم. اما با ملال و سوسک چه کنیم؟ یادتان نرود که اینجا برای چه جمع شده ایم. حمام زنانه نیست که هر کسی هر چه به ذهنش می رسد می گوید. کمی روی مشکلات تمرکز کنید آخر. بعدا می رویم و در مساجد شکر خدا را به جا می آوریم. تازه در حمام هم کلی حرف با هم داریم. ولی کمی شلوغ نکنید به ببینیم بالاخره چه خاکی تو سرمان بکنیم (این خانم قدری عصبانی شده بود وگرنه معمولا از چنین کلمات درشتی استفاده نمی کرد). این حرفها همینطور ادامه داشت تا اینکه با طوفان ذهنی که ایجاد شده بود بالاخره فکر بکری به نظر یک نفر رسید. او بلند شد و ایستاد و با صدایی غراّ گفت: خانمهای محترم توجه بفرمایند. اشتباه نکنید. آنچه در این شهر کم شده مردانگی نیست – ما همه مان یک پا مردیم و مردانه بار زندگی را به دوش می کشیم – (در اینجا کمی غر غر از طرف فراکسیون فمینیست های سابق شورا شنیده شد ولی چون همه دیگر از روزها بحث خسته شده بودند به آن توجهی نکردند). سخنران ادامه داد: ما تنها به یک مرد نیاز داریم که مثل یک مترسک سمبل مردانگی باشد. یک زن ریزه میزه از انتهای مجلس بلند شد و با صدایی نازک گفت: حرف زدن خیلی آسونه. چطور این مرد رو پیدا کنیم؟ کدام مرد جرأت داره که به تنهایی به شهر ما برگرده؟!

این مباحثات همچنان روزها و روزها بدون حصول نتیجه ای ادامه یافت تا اینکه روزی پیری گذرش به شهر افتاد. زنان دور او جمع شدند و گفتند یا پیر! مشکل ما را به دست توانای خود حل کن. ما به این نتیجه رسیدیم که تنها وجود یک مرد می تواند مشکل شهرمان را حل کند، اما در عین حال فهمیدیم واقعا یک مرد نه کافی است و نه عملی، و دو تا مرد هم زیادی است. حالا مانده ایم چه کنیم. مرد شیشه خورده زیاد دارد، اما جدا می توانیم یک مرد پیدا کنیم که نه یک مرد، بلکه یک مرد و خورده ای باشد؟ پیر در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود و نزدیک بود از ترس قالب تهی بکند به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: «من به خدا، به پیر، به پیغمبر هیچ مردی را نمی شناسم. یک دونه هم نمی شناسم چه رسد به یک دونه و خورده ای. تازه در شهر قبلی که بودم حبسی کشیدم که یه خورده مردانگی هم که داشتم ازم گرفت. خواهش می کنم که…» هنوز کاملا این کلمات از دهان او خارج نشده بود که یک دفعه دید زنان هورا کشان با گفتن «خودشه» او را سر دست بلند کرده اند و به سمت میدان اصلی شهر حرکت کرده اند. وسط میدان روی پایه سنگی که زمانی مجسمه یکی از فاتحین شهر بود، شیر آرمیده بود. با یک اردنگی او را از آن بالا روی زمین پرتاب کردند و پیر را جای او روی پایه قرار دادند و به او گفتند: نگران نباش. ما چیزی از تو نمی خواهیم. تنها چیزی که لازم است این است که در این میدان نقش مجسمه را بازی کنی!

اکنون سالهاست که بیماری ملال از دارالنساء رخت بربسته، طوری که دیگر کسی اصلا یادش نیست که روزگاری در این شهر چنین طاعون همه گیری وجود داشته. سوسکها هم دسته جمعی از آن کوچ کرده اند. پیر که لباسهایش دیگر ژنده شده، حتی دیگر پلک نمی زند و کسی درست نمی داند که مرده است یا زنده. این «مجسمه» ایست که با دستش افقی دور را نشان می دهد، افقی که هنوز وقتی عقل یا نفسی برایش باقی بوده قرار بوده خط سر سفر بعدی اش را نشان دهد..»

همانطور که می بینی معلوم نیست این داستان را یک زن نوشته یا یک مرد. نظر تو چیه؟ من راجع به اوریدیس فقط از تو شنیده بودم، و البته اینجا هم مجسمه اش رو دیدم. خیلی هیجان زده ام که اون رو ببینم. این داستانها رو به نظرت چه جوری می نویسه؟ چون به نظر می رسه موضوعات معاصر باشه نه موضوعات چند هزار سال پیش. خلاصه کلی ازش سوال دارم که تو خواب هیچ وقت فرصت نمی شه ازش بپرسم. به امید دیدار با این پیک مهربانی که برام فرستادی…

ب. ب

 

 

 

 

نامه دیگری از تهران در غبار…

نامه دیگری از تهران در غبار…

 

سلام بهمن

نمی دونم تا کی می خوای این بازی رو ادامه بدی؟ بازی ای که از وقتی برنامه سفر ژاپن رو برات گذاشتم شروع کردی. حالا از یک طرف در سال ۱۹۰۱ زندگی می کنی و از طرف دیگه کنار کالوینو در شهر تورین؟ خب لابد از باخت سه بر صفر تیم شهرتون از تیم رم هم خبر نداری یا رئیس جمهور شدن دونالد ترامپ؟! (ترجیح می دادم اینجا بنویسم دانلد داک، چون تجربه نشون داده کافیه یک ابله به قدرت برسه، اون وقت مردمان برای تقلید رفتارهای اون دیگه از هم سبقت می گیرن! لااقل کاش می شد از دانلد داک تقلید کنن!) البته از این داستانهای اوریدیس خیلی لذت بردم. معلومه که کار خودت نیست. ولی فکر کنم یک عالمه از این داستانها تو خوابت از اوریدیس گرفتی؟ احتمال می دم با شناختی که از اوریدیس دارم یک سری دیگه هم تو راه باشه، مثلا دارالنساء، دارالکتبیه، دارالوهم، دارالاذهان، دارالمجانین، دارالوفا، دارالشفا، دارالوداع، دارالخوف… درست حدس زدم؟ هر کسی با تو سر و کار داشته باشه بالاخره یک روز یک کتابی یا حداقل یک داستانی به اسم دارالمجانین می نویسه. یادته نمایشنامه ای که وقتی تو اینجا بودی به همین اسم با هم نوشتیم؟ حالا بیچاره کالوینو رو هم یا به خدا می رسونی یا به جنون. رد خور هم نداره.

حالا می خوام یک خبر بدم که چار شاخ بمونی. حالا که خواب اوریدیس رو می بینی و ازش داستان می گیری، و پیش خودت خیال کردی فکر بازگشتن به تهران را هم نداری، می خوام خود اوریدیس رو بفرستم که از تورین برت گردونه به تهران. یک برنامه عالی هم براش ریختم که پیش از رسیدن به تورین وارد ورشو بشه، بعدش بیاد تورین تو رو ور داره (البته اگه اونجا رسوب نکرده باشی) و با هم برین پاریس و بعد فرانکفورت. نظرت رو هم نمی خواد برام بفرستی. احتمالا دیگه این رو پیش بینی نکرده بودی. حق هم داری. همیشه تو آستین من چیزهایی برای متعجب کردن تو وجود داره.

مراقب خودت و کالوینو جونت باش

ف. پ

نامه سوم از شهر تورین

 

سلام فرزام

حالا که جواب من رو ندادی من از روش خودم استفاده می کنم که تا جوابمو – مخصوصا جواب سوالاتمو – ازت بگیرم. اولا که اون شعرم رو که تو خواب گفته بودم خطاب به اوریدیس کامل کردم. می خوای یک چند بیت دیگه اش رو بخونی؟ البته بایستی بقیه اش رو ازم بخوای تا برات بخونم. از حالا گفته باشم!:

کار ما در ترّ زلفت ز امن و آسایش گذشت

در ره جانان به نام دل ز جان باید گذشت

زمهریر مهر را آواز قعر جان خوش است

زین جهان پر زکین سودی نباشد جز گذشت

شهریار دل نشان از شهر جانان می گرفت

ناگهانش نقش شوقی از سویدایش گذشت…

بعدش هم در پاسخ به سرودن این شعر در موزه شهر تورین فکر می کنی کی رو دیدم؟ بعله! خود اوریدیس معشوق اورفه رو. البته منظورم محسمه اش هست. همون کسی که اورفه می خواست اون رو از جهان زیرین هادس بیرون بیاره و موفق نشد. ولی من با گفتن شعر براش موفق شدم. چون دیدن اوریدیس اونقدر ضربه شدیدی بود که شب خواب دیدم رفتم دوباره پیشش و اون هم داره برام قصه تعریف می کنه. چه قصه ای؟ باور نمی کنی همون داستان شهر مردگان که تو نوشته بودی، ولی در قالب و فرمی جدید. اسم این داستان رو – که بعد از بیدار شدن با جزئیات بیشتر نوشتم – «دارالاموات» گذاشتم تا از داستان تو متمایز بشه. بیا بخون ببین چطوره (نگی تمش رو از تو گرفتما، همونجور که گفتم اوریدیس واسم تعریف کرده):

«یکی بود یکی نبود. شهری بود که همه ساکنانش سالها بود که مرده بودند، و از آنجا که سالها بود گذر هیچ دیارالبشر زنده ای به آن شهر نیفتاده بود، مردمان نشانه های حیات را از یاد برده بودند. حاکم شهر چنین حکم کرده بود که افکار تمامی ساکنین شهر بایستی هر روز در دفاتر بزرگ دفترخانه مرکزی ثبت شود. در واقع دفترخانه تنها اداره ای بود که باز بود – آن هم ۲۴ ساعته. تمام افراد شهر هر روز و شب در صف های طویل جلوی آن صف می کشیدند و در انتظار نوبت بودند، حتی غذای خود را هم در صف می خوردند. اما قوانین حاکم چنین حکم می کردند که آن بخت برگشته ای که لازم است برای قضای حاجت از صف خارج شود، بایستی به ته صف برگردد. فیلسوف شهر عقیده داشت فعالیت روده ها و کلیه ها بزرگترین برهان بر زنده بودن افراد شهر است (و می گفت سالم بودن «کلیه» یعنی سلامت «کلیه» اعضای حیاتی)، چرا که گاهی در دفترخانه فکرهای بوداری ثبت می شد، و عده ای در افکار شرم آور خود یاد آن روزهایی را می کردند که هنوز در شهر اندک زندگانی زندگی می کردند، و این شک شنیع و زشت مطرح می شد که نکند – زبانشان لال – همگان مرده باشند؟ چون برخی به خاطر می آوردند که زمانی شهر ۵۰۰۰ سکنه داشت، و اکنون بیشتر از ۱۰۰ نفر باقی نمانده بود. اولش فقط یک ساختمان چند طبقه ریخته بود، بعد هم کم کم ساختمانهای دیگر، طوری که از بالا که نگاه می کردی، شهر تا حد زیادی کچل شده بود. این ها نشان می داد که یک جای کار می لنگد. اما کجا؟ فیلسوف پاسخ می داد هیچ کمبود و اشکالی در کار نیست، و نه هیچ لنگشی. تازه خیلی هم کارمان درست است. اینجا فقط یک لنگش داریم، آن هم لنگش دفتردار اعظم است (او پایش را در جنگی که ریش سفیدان شهر هم فقط در داستانها شنیده بودند از دست داده بود). این موضوع شکهایی در دل همه افکنده بود، که چطور دفتردار یحتمل پیش از تولد خود پایش را در جنگ از دست داده است؟ فیلسوف هم که پاسخ همه سوالات را داشت (و هرکدام را هم که نداشت از حاکم می پرسید) لبخند می زد، بادی به غبغب می انداخت و می گفت: شما ممکن است یادتان نیاید، ولی آن دوره قشنگ در ذهن ما حک شده، و شکی در وجودش نداریم.»

«روزی پیری زنده دل از آن شهر عبور می کرد و مستقیم سراغ خانه فیلسوف را گرفت. فیلسوف که از ورود بی مقدمه پیر به شهری که سالها به این معروف بود که کسی به آن سر نزده متعجب شده بود از او پرسید: من شما را می شناسم؟ چطور وارد شدی؟ پیر پاسخ داد لازم نیست مرا بشناسی. من هم تنها از زمانی که لازم شد برای ستاندن جان تو به اینجا بیایم تو را می شناسم. فیلسوف پرسید: یعنی شما…. پیر پاسخ داد: بله. ملک الموت.»

«عرق سردی بر پیشانی فیلسوف نشست. پیر ادامه داد: اما کار من در این شهر از همه جا راحت تر است، چون همگان پیش از این مرده اند. فیلسوف دم مرگ هم از استدلال کردن دست بر نمی داشت. بارها بالا و پایین رفت  وسعی کرد توضیح بدهد که به تازگی فشار کاری باعث شده بر تعداد دفعات قضای حاجتش افزوده شود و این را برهانی قوی بر زنده بودن خود می گرفت، و با کلافگی از پیر می پرسید همه افراد شهر این استدلال مرا قبول کرده اند. تو چطور نمی پذیری؟ یعنی می خواهی بنای ناسازگاری با «خرد جمعی» را بگذاری؟ ساز ناکوکت را را بردار و از اینجا برو و بی خود آرامش و زندگی «صف مندانه» و با شکوه ما را برهم مزن.»

«پیر اما گوشش بدهکار این حرفها نبود. یک دفعه در چشمان فیلسوف خیره شد و گفت: می دانی که چرا مدتهاست که مرده ای؟ فیلسوف دهانش باز مانده بود. پیر ادامه داد: همه چیز زیر سر آن دفترخانه کذایی است. شما افکار مردم را از آنها می گیرید، و در ازایش چه می دهید؟ یک غذای بخور و نمیر؟ افکار خون روح است، و هیچ روحی بی خون زنده نمی ماند، حالا این خون، خون افکار شقاوت بار باشد یا نباشد در بدو امر فرقی نمی کند. خون گرچه نجس است، اما برای زنده بودن لازم است. افراد به اندازه افکار سعادت بارشان سعادت… پیر از صحبت باز ماند چون متوجه شد مدتی است فیلسوف پلک نمی زند. دستش را جلوی چشمان او حرکت داد، و یک دفعه دو دستی بر سر خود کوبید و گفت: من را بگو فکر کردم دهانش از تعجب باز مانده! این را که گفت دمرو فیلسوف را داخل توبره اش انداخت و راهی شد. هیچ کس متوحه نشد که سکنه شهر ۹۹ نفر شده. فیلسوف آنقدر حرف تکراری زده بود که کسی متوجه غیبت او نشد. صف های طویل جلوی دفترخانه و صد البته – گلاب به روتون – پشت در آبریزگاه ها همچنان ادامه یافت، و حاکم شهر در غیاب فیلسوف هر روز حکمی جدید صادر می کرد، که با حکم روز پیش کوچکترین تفاوتی نداشت. چون دیگر فیلسوفی نبود تا کلمه «جدید» را برای همه معنا کند، و چیزی نگدشت که همه معنی این کلمه را از یاد بردند. از آنجا که زمان دیگر «جدید» نمی شد، ساعتها در شهر متوقف شدند، اما کاهش نفوس همچنان ادامه یافت. این طوری بود که واژه ها یک به یک مردند، به جز یک واژه. واژه «قدیم»، که مردمان مجبور بودند با تغییر لحن و انواع پیچ و تاب دادنها به بدن آن را برای معانی گوناگون بکار ببرند، و چون در اکثر موارد موفق نمی شدند، بخش اعظم معانی نیز مرد.»

 

خب می بینی که اقامت در تورین، هم صحبتی با کالوینو، و مهمتر از همه الهام اوریدیس و پاسخی که به شعرم داد یک داستان برام کاسبی کرد. خیلی دوست دارم نظرت رو در موردش بدونم. پس زودتر برام بنویس. منتظرم

زیاده قربانت

ب. ب

نامه دوم از شهر تورین

 

دکتر جان

سلام. امیدوارم حالت خوب باشد. چه خبره؟ منو مثکه می خواستی ترور کنی. چی شده حالا؟ تا الان با همچین لحنی بام حرف نزده بودی.  البته نامه ات خیلی عجیب بود. باور کن اگر یک جاهایی را چینی می نوشتی بیشتر شاید دستگیرم می شد که چی می خوای بگی. این کلمه ها یعنی چی؟ ترامپ و ترامپی چی ان؟ صدای زمین خوردنه؟ (شنیدم می گن طرف تاراپی خورد زمین) صدای آلوچه خوردنه؟ صدای ناغافله؟ اصلا صداست یا کلمه درست و حسابیه؟ منو که یاد سیب زمینی می اندازه. از کالوینو هم پرسیدم. چیزی نمی دونست. ولی گفت شاید منظور دوستت آسمون غرمبه (دادادام تررارارامپ) باشه. خلاصه که هرچی عقلامون رو گذاشتیم رو هم که چیزی دستگیرمون نشد. البته یه راهنمایی کرده بودی: «تولد مجسمه ای به نام ترامپ». ببینم از کی مجسمه ها متولد می شن؟ یعنی از شکم مادرشون میان بیرون؟ نکنه مادر این مجسمه آژادی باشه؟ اون وقت از کجاش اومده بیرون و چه جوری گرفتنش؟ از زیر آب؟ به فکرم رسید که ممکنه منظورت به قدرت رسیدن چنین کسی باشه، ولی تا اونجا که تحقیق کردم کسی در آمریکا که قدرتی داشته باشه به این نام نیست. اسم رئیس جمهور آمریکا هم تئودور روزولت است که در سال ۱۹۰۱ رئیس جمهور شده.

بعدشم هی نوشتی فیسبوک، فیسبوک. فیسبوک دیگه چه صیغه ایه؟ زوکر برگ، نارسی سیسم، تریلر، مایکل چی چی… اینا چیه نوشتی؟ کالوینو که می گه دوستت سرکارت گذاشته، و احتمالا در نامه بعدی توضیح می ده. می گه خودشم سر نوشتن کتاب شهرهای بی نشان یه عالمه اسامی بی ربط گذاشته تا منتقدینش رو سرگرم کنه. دمت گرم دیگه. سرکارمون می ذاری؟ کار دیگه نداری بکنی؟ با اون وصفی که از صورتک نامه کردی، فکر نمی کنی اسم عورتک نامه براش مناسب تر باشه؟ البته فقط یه پیشنهاده. خود دانی.

یه مقدار سریع قضاوت کردی. من دیگه ننوشته بودم که اولگا کنیپر چقدر حالم رو گرفت و بهم گفت لازم نکرده تو اینجا باشی، من خودم از چخوف جونم مراقبت می کنم. بعدشم دستش رو گرفت و سوار قطار شدن و رفتن به سمت آسایشگاه مسلولین بادن ویلر در آلمان. راستش رو بخوای یه مقدار به خاطر بیماری و ضعف چخوف بد خلق شده بود، ولی نه انقدر که من ولش کنم. از دست تو فرار کردم اومدم پیش چخوف، بعد راحت ولش کنم؟ یه مقدار هم اوضاع روسیه نا آروم شده بود. مردم مرتب اعتراض می کردن. یه جاهایی هم حتی اعتصاب شده بود. همه اش یاد حرف تو می افتم که از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه حرف زده بودی. این جام جمتو بده یه دفعه مام یه حالی باهاش بکنیم. البته می دونم که جم تو همان ژک آلن میلره، یا به قول حافظ جونت:

ای که در کوی خرابات مقامی داری             جم وقت خودی ار دست به جامی داری

خلاصه تزار نیکلای دوم یه فکر بکر به ذهنش رسید: واسه اینکه مردم آروم بشن، و یه آبی خوشی از گلوی خاندان جلیله سلطنت پایین بره، یه یه بهانه ای یه جنگ تمام عیار با ژاپن راه انداخت. این جوری سر مردم رو گرم می کنن. حالا جریان اون انقلاب ۱۹۱۷ راست بود یا از خودت در آورده بودی؟

ابن سینا، سعدی و حافظ و خواجه نصیر رو می شناختم. منتهی کالوینو می گه کلمه ابن سینا درست نیست. کار همون عربای اماراتیه که خیلی دوست دارن بگن ابن سینا عرب بوده. درستش پورسیناست. حرف کالوینو رو گوش کن. آدم با کله ایه. ولی گاهی حوصله آدمو سر می بره. می دونی بعضی روزا ۱۲ ساعت مطالعه می کنه. غذام دیگه من باید بکنم دهنش. ولی یه چیز عجیبی که اینجا فهمیدم اینه که تقویم این ایتالیایی ها با تقویم روسا حدود هفتاد سال اختلاف داره. تو می دونی علتش چیه؟ من با قطار اومدم و حدود هشت روز تو راه بودم. چه جوری تقویم اینا ۱۹۷۵ رو نشون می ده؟ تازه فهمیدم که کالوینو عقیده داره رئیس جمهور امریکا الان جرالد فورده. من که همچین اسمی اصلا نشنیده بودم. تو شنیدی؟ تو شهر مردگان تاریخ چه سالی رو نشون می ده؟ اگه واقعا اونجا شهر مردگان باشه که تمام ساعتها دیگه از کار افتادن. یادمه وقتی رفتم پیش چخوف تازه سال ۱۳۹۵ شده بود. اگه هنوزم اونحا همین تاریخه که درست می گی: همه مرده ان و هیچ کسی هم خبر نداره.

راستی اینم بگم که کالوینو با تو در مورد انقلاب ۱۹۱۷ روسیه هم عقیده اس. وقتی هم راجع به تزار صحبت کردم کمی چشاش از حدقه بیرون اومد و اخم کرد. منم جرات نکردم ادامه بدم. خلاصه هر جای دنیا که می رم می خورم به پست یه غیب گو. خدایا خودت ختم به خیر کن.

زیاده قربانت دکتر خشمگین

ب. ب