ادبیات و فرهنگ

جلوی قانون (داستانی از کافکا/ ترجمه از صادق هدایت)

 

«پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود، ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرو رفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود؟ پاسبان گفت: « ممکن است، اما نه حالا. » پاسبان از جلو در که همیشه چهار طاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‌جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: « اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری، اما به خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانی تواناتر از من وجود دارد، حتا من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم. » مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود، آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده‌ی پشمی با دماغ تک تیز و ریش تاتاری دراز ولاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه‌ی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آن‌جا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را به داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سوالاتی کرد. ولی این سوالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه‌ی وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای این‌که پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد، ولی می‌افزود: « من فقط می‌پذیرم برای این که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به طوری که در حقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند. ولی حالا در تاریکی شعله‌ی باشکوهی را تشخصی می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند شود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: « اگر هر کسی خواهان قانون است، چطور در طی این‌ همه سال‌ها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده‌ی صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، در گوش او نعره کشید: « از این‌جا هیچ‌کس به جز تو نمی‌تواند داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»
 

نامه ای از شهر تورین

نامه ای از شهر تورین

 

سلام فرزام

امیدوارم حالت خوب باشه و ایام به کام. بابت دعوتی که ازم کردی خیلی ممنونم ولی راستش رو بخوای حال و روز درست و حسابی ندارم، و دلیل مهمی هم دارم برای نیومدن به تهران، که آخر نامه بهش می رسم. یک مقدار بیماری سل چخوف که محصول سفرش به جزیره ساخالین بود عود کرده بود – حالا بعدا در مورد سفرمون به جزیره ساخالین که یواشکی برگزار کردیم برات می نویسم! – و اولگا هم اومده بود مراقبش باشه، منم تحمل این رو نداشتم که هر روز ببینم داره آب می شه، اینه که گذاشتم و اومدم تورین ایتالیا، شهری که نیچه در آن دیوانه شد، و شهری که کالوینو در اون زندگی و کار می کنه، و دیوانه بازیهای ادبی اش رو در آن جا خلق می کنه. می بینی که این شهر پیوندی عمیق با جنون داره، و به همین جهت با حال و روز من بیشتر جور در میاد.

راستش رو بخوای قدری از چخوف ناراحت هم بودم، چون می دیدم اون چخوفی که بالاترین ارزش یک آدم رو فروتنی می دونست چطور از صبح تا شب از آثاری که خلق کرده دم می زنه، و هر روز از تصویر مرد فروتنی که فرومایگی رو با آثارش به شدت پس زده بود فاصله می گیره. (دکتر! سل مغزی هم داریم؟) البته این جدا شدن هم سخت بود، و هم باقیمانده ای داشت: احساس گناه، از ترک کردن چخوف در اون وضعیت نزار، که حتی طنز روان و روح بخش کالوینو هم نمی تونه من کمی از حال خودم غافل کنه. به هر حال در حالت عادی، این کالوینو موجود فوق العاده ایه، که نمی گذاره آدم بفهمه زمان چطور می گذره. همون احساس نزدیکی که اون اوایل با چخوف داشتم، با کالوینو هم هست، و حتی بیشتر، چون تو ما ایرانیا یک جور احساس یگانگی با روح فاشیسم زده ایتالیایی هست، روحی که سنگینترین فشارها رو با طنزی جان بخش قابل تحمل می کنه، که این احساس رو با چخوف نداشتم. تقریبا هر جمله ای که کالوینو می گه درش کنایه و طنز هست. مثلا برام توضیح داد که پیش از اینکه بیاد تورین، در منطقه لیگوریا زندگی می کرده، منطقه ای که آنقدر از نظر ادبی فقیر بوده هر کسی می خواسته اونجا به نوشتن بپردازه می بایست – خوشبختانه – راه و رسم خودش رو کشف کنه. (می بینی که تو همین جمله به کل نویسندگان عالم که می رن در جمع نویسنده ها قرار می گیرن تا چیزکی رو از رو دست همدیگه بنویسن داره تیکه می اندازه!)

کالوینو می گه علت اینکه تورین رو انتخاب کرده اینه که برعکس منطقه خودش از رمانتیک بازی درش خبری نیست، و اینحا بایستی بیش از همه روی کار خودش تکیه کنه، و در ضمن طنز و کنایه هم به وفور وجود داره. کالوینو می گه تورین شهر ایدآلشه واسه نوشتن. تورین جایی یه که زمان حال اونقدر خفه کننده نیست که واسه نویسنده فضا یا سکوتی باقی نگذاره. اون می گه تورین قدرت و شهامت، وحدت و یکپارچگی، و استیل و سبک می ده. تورین مشوق منطق هست، و از طربق منطق راهی به سمت جنون باز می کنه. (می بینی که هر جا می رم گیر یه دیوونه می افتم!) در ضمن تورین علاوه بر مناظر فوق العاده درختان و تپه ها و رویش و سرسبزی، یک تاریخچه طولانی از مبارزات ضد فاشیستی روشنفکر ها رو هم داره که جذاب ترش می کنه. البته تاریخچه یک شهر برای اینکه زنده باشه کافی نیست، ولی کالوینو معتقده که این شهر مثل آتش زیر خاکستر زنده است. هیچ چی هولناک تر از شهر مرده ها نیست، چون مرگ که حقه و برای همه اتفاق می افته. اون چیزی که خیلی وحشتناکه اینه که مرده باشی، و فکر کنی هنوز زنده ای. و همونطور که می دونی این موضوع تنها در شهر مرده ها اتفاق می افته. آیا شهری که عده ای از مردمش از فرط فقر و نداری و سوز سرما، گور ها رو برای زندگی انتخاب کنن، یک شهر مرده نیست؟ شهری که مردمان دغدغه رنج همنوعانشون رو نداشته باشن، مدتهاست که زیر خروارها خاک مرده، و خبرهای این چنینی تنها به ساکنان این شهر یادآوری می کنه که از مرگشون چه مدت زمانی داره می گذره. تو متنی که در مورد جم نوشته بودی از منیت گفته بودی. نمی دونم چرا یاد این جمله ات افتادم که از قول کسی می گفتی «منیت، درخت لعنته». منیت، و غفلت از همنوع. راستی کی این حرفو زده بود؟

به امید دیدار در شهر زندگان

ب. ب

نامه ای از تهران در غبار

 

بهمن جان سلام

امیدوارم حال تو و چخوف عزیزت خوب باشد. خوب آنجا کنار چخوف کز کرده ای ها. دیگر یادی هم از شهر و دیار خود نمی کنی. من کسالت مختصری داشتم، ولی به حمدالله حالم بهتر است. در ضمن از حافظ دانی چخوف هم اصلا تعجب نکردم. می دانی بزرگترین نویسنده اروپا یعنی گوته، که فاوست او پر است از اسرار روح و روان و جادوی احضار روح، در مورد حافظ چه گفته است؟ خودت قضاوت کن:

«اگر کلمات عروس و روح و روان داماد اند

تنها واقفان به این حقیقت، عشاق حافظ اند»

می بینی که حق مطلب را در مورد حافظ ادا کرده. این است که این سرزمین که تو فعلا ترکش کردی مهد سخن و سخن دانی است. نظامی که در کنار آن قلل بزرگ خیلی به چشم نمی آید، و اگر مال هر سرزمین دیگری بود بسی عظیم و شکوهمند به نظر می آمد، ببین در مورد قدر سخن چه گفته:

جنبش اول که علم برگرفت     حرف نخستین ز سخن در گرفت

پرده خلوت چو برانداختند        جلوه اول به سخن ساختند

چون قلم آمد شدن آغاز کرد    چشم جهان را به سخن باز کرد

ما که نظر بر سخن افکنده ایم    مرده اوییم و بدو زنده ایم

سیم سخن زن که درم خاک اوست    زر چه سگست؟ آهوی فتراک اوست

صدر نشین تر ز سخن نیست کس     دولت این ملک سخن راست بس

هر چه نه دل بی خبرست از سخن     شرح سخن بیشتر است از سخن

تا سخنست از سخن آوازه باد        نام نظامی به سخن تازه باد

زیاده سخنی دیگر ندارم. هر چه خواسته ام بگویم ریخته ام در چاپ دوم گمشده در آینه. در آنجا به این نتیجه رسیدم که انسان یک غیاب است؛ غیاب روح، یا غیاب جسم. این مفهوم پاسخ بسیاری از معضلات قدیمی و فلسفی است: اینکه چرا انسان انقدر دیریاب است – برخلاف دیو و دد -، اینکه چرا مهمترین برزخ ها و تنگناهایی که روح بایستی از آنها عبور کند – مانند تنگنای ورود به نوروز، یا تنگنای مرد و زن شدن – نه بر اساس حضور، که بر اساس غیاب شکل می گیرند، و … بدجور این کتاب شیره جانم را کشیده. همین. نفسم در سینه ام ماند و قلم بر کاغذ (یا بهتر است بگویم انگشت بر کیبرد مانده ام!)

زودتر برگرد.

ف. پ

مبارک است! به عصر ترامپ خوش آمدید!!! – «هنگامی که…» ترامپ وارد می شود… یا دهه ی پشک خر

مبارک است! به عصر ترامپ خوش آمدید!!! – «هنگامی که…» ترامپ وارد می شود… یا دهه ی پشک خر

 

رزا لوکزامبورگ: بشریت دو راه بیشتر پیش رو ندارد: سوسیالیزم، یا توحش.

لحظه ای چشمانمان را ببندیم و فکر کنیم که سالها پیش – مثلا در دهه شصت – یک منجم باشی برای سال ۹۵ چنین پیش بینی می کرد:

– روزگاری خواهد آمد که سردمداران صلح درونی (مانند راهب های بودایی) نه تنها برای صلح جهانی خودسوزی نمی کنند، بلکه برای اثبات هجو بودن چنین هدفی  به نسل کشی می پردازند (میانمار کنونی)

– زمانی خواهد آمد که بدترین بی ادبی و بی حرمتی را نه در چاله میدان تهران، یا در یکی از زندانهای بی در و پیکری که تحت نظر سازمان زندانها نیستند، بلکه در سالنی پرطمطراق در بالای این شهر آن هم به اسم هنری لطیف به نام «تئاتر» شاهد خواهید بود، و برای اینکه از لطف و مرحمت بی شائبه توهین کنندگان برخوردار شوید بایستی پول هم بپردازید! و اگر چنین رفتاری را بر نتابید، شما را به سالن نمایش راه نمی دهند و  به شما می گویند «شما توهین کردن را تحمل نکردید و هزینه آن را هم پرداختید!!!» به عبارت دیگر، جماعت گول و نادانی به وجود خواهد آمد که با خود چنین فرض می کند که اگر کسی نمی خواهد به او توهین شود بایستی برای آن باج بدهد، چون مورد بی حرمتی قرار گرفتن حق مسلم هر کسی است!!! و گولتر و نادان تر البته کسانی خواهند بود که برای اینکه از نمایشی که برای آن پول پرداخت کرده اند محروم نشوند هرگونه بی حرمتی را تحمل می کنتد! (اگر باورتان نمی شود نمایش «هنگامی که…»(۱) اثر فخیم آقای پورآذری را ببینید!) یعنی زمانه طوری شده که سادو مازوخیسم (آزاردهی و پذیرش آزار کلامی ) آن چنان همه گیر است که اگر کسی نخواهد جزو جماعت آزارگر و آزارده  قرار بگیرد بایستی لاجرم باج بدهد. (البته تاسف عظیم من نه از بابت فردیست به نام پورآذری – که از قبل از نزدیک با رفتارهایش در لفافه و با نقاب تئاتر آشنا بودم – بلکه این است که برای این نمایش از کسانی استفاده کرده که آمده اند تا در بنیاد اول از همه درس حرمت قائل شدن برای خود و دیگری، تحقیر نکردن و تحقیر نشدن را یاد بگیرند!) بالاخره حدود هفتاد سال آزگار است که از مرگ کامو می گذرد، حق هم همین است که کلمات او و فضای ذهنی او کلا به فراموشی سپرده شده باشد، مثلا آنجا که هنگام دریافت جایزه نوبل می گوید: «هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرت طلبی است. وظیفه هنر، درک کردن است. هیچ اثر نبوغ آمیزی بر کینه و تحقیر استوار نیست. هنرمند یک سرباز بشریت است و نه فرمانده.»

– زمانی خواهد رسید که سینما فرمول ساده ای پیدا خواهد کرد: کمی پزخاشگری و عربده کشی، با چاشنی خیانت و روابط پنهانی، و خرده ای لودگی، در پرتو جلوه های ویژه! اگر سه بعدی هم باشد دیگر نور علی نور است! کلام کم کم از سینما برچیده می شود، و به مدد جلوه های کامپیوتری فیلم و انیمیشن صامت به هم نزدیک می شوند! پرفروشترین فیلم می شود هجویه ای بر هنر سینما: مکس دیوانه!!

– زمانی خواهد رسید که بدون خرده ای شرم حداقل از غولهای ادبی که نوبل ادبیات نگرفتند (کسانی چون تولستوی، چخوف و ایبسن)، این جایزه به یک خواننده پاپ نیویورکی تعلق می گیرد (باب دیلن) امید واثق پیدا می کنیم که جایزه نوبل پزشکی هم به زودی به یک معتاد که با جان فشانی بدنش را در معرض مواد مخدر و محرک قرار می دهد تعلق بگیرد! بالاخره این جانفشانی را جایزه ای می بایست! در ضمن چه کسی محتاج تر به پول جایزه نوبل از یک فرد معتاد؟ قدری انصاف هم خوب چیزی است! در دوره ای که نویسنده پرخواننده نسل جوان کسی است چون چاربز بوکفسکی، که بزرگترین مبلغ لمپنیسم و کسالت و بی عاری است، چنین چیزی اصلا بعید نیست! در دنیایی که تیراژ ۵۰ هزارتایی کتاب به افسانه بدل شده، و کتابها به ندرت بیشتر از ۵۰۰ نسخه چاپ می شوند، چنین چیزی اصلا بعید نیست!

– زمانی خواهد رسید که تبلیغات زرد آموزشگاه های کنکور و مشاورانشان بجای اینکه در لابلای صفحات روزنامه ای قایم شود، با بوق و کرنا در لفافه برنامه های رادیویی به سمع اقصی نقاط کشور خواهد رسید! طوری که رادیو را که باز می کنید شک می کنید که گوش خود را باور کنید، و فکر می کنید لابد رادیو را آموزشگاه های کنکور تسخیر کرده اند! زمانی که روزنامه ها و مجلات هم در اقدامی عمومی – برای عقب نماندن از قافله تقلب و تظاهر – عکس روی جلد و مصاحبه گر خود را تقدیم کسی می کنند که پول بیشتری بپردازد! حقیقت؟؟؟ لابد شوخی تان گرفته! چه جای صحبت از حقیقت است!! آیا روزگار امیر مبارزالدین دوباره آمده است؟

ما از برون در شده مغرور صد فریب               تا خود درون پرده چه تقریر می کنند؟

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب         چون نیک بنگری، همه تزویر می کنند

– زمانی خواهد رسید که اگر ورزشکاری مانند تختی، فکر آسیب دیدگی حریف خود باشد، اسباب سخره دیگران را فراهم خواهد کرد. در این دوره دوپینگ کردن نه تنها دیگر قبحی ندارد، بلکه نشانه زرنگی است، و ورزشکاران حرفه ای متخصصانی را استخدام می کنند تا به طور حرفه ای راه گریز از آزمایشات دوپینگ را به آنان یاد دهند، با این شعار که “تقلب حق مسلم ماست!” کار به جایی می رسد که کل یک تیم ورزشی یک کشور به همراه لاپوشانی آزمایشگاه های دولتی اش به امر شریف دوپینگ کردن می پردازند! (تیم ملی روسیه)

– زمانی خواهد رسید که گروهکی تروریستی به نام داعش را علم می کنند، که هم چاه نفت دارد و هم انواع هواپیما و اسلحه های مدرن، و کمی برای افزایش هیجان و فروش اسلحه، به سبک بازی مرتال کامبت، با آنها بازی بازی می کنند، که هم کارخانه های اسلحه سازی سرپا بمانند، و هم مانند جاروبرقی جامعه غربی از لوث جانیانی که دنبال گروهی می گردند تا با آنها هویتی کسب کنند پاک شود، و همه از خاورمیانه نفت خیز، که سطل زباله های جهانی است سر در بیاورند! یک معادله ساده: نفت در برابر اسلحه و زباله های انسانی!

– زمانی خواهد رسید که دانشگاه ها به داعشگاه تبدیل می شوند: محل پرخاشگری از نوع پاسیو – اگرسیو، نسبت به هر اندیشه نو و جدیدی که به همت دانشجویان از خارج از دانشگاه به داخل آن اجازه ورود می یابد! زمانی که اساتیدی که بایستی ذهن دانشجویان را روشن کنند، به همراه دانشجویان خود به خوابی ابدی فرو رفته اند! دانشجویانی که عجیب ترین و بی معنی ترین کلمات برایشان این کلمات است: سوال کردن! و سوال داشتن! زمانی خواهد رسید که به مدد اساتید محترم و اسباب بازی هایی که هر روز ابداع می شود، سطح ذهنی دانشجویان (شاید با این وضعیت بایستی گفت سطل ذهنی) به سطوح (یا سطول!) ذهنی دوم راهنمایی یا کلاس هشتم جدید تقلیل می یابد!

– زمانی خواهد رسید که کارگزاران حوزه روح و روان، اعم از روانشناس و روانپزشک و رواندرمانگر، دیگر اصولا به کلمه امّلی «روان» اعتقادی ندارند، چون یک بزرگ دیگری کور و ابله از آنها می خواهد که درمانهایشان هر چه سریعتر، کم هزینه تر و شفاف تر باشد: حال اگر در چنین شرایطی عنصری لطیف و بین الاذهانی و زبانی و دیریاب چون روح زیر تیغ جراحی آنها گم شود به کسی مربوط نیست! مراجعان هم برای دست یافتن به اسرار روح و روان خود – چون آنها هنوز به وجود روح معتقدند! – اصرار دارند که پزشک برایشان انواع اسکن ها و تست های بی پایه و نوار مغزی بنویسد، تا بالاخره بفهمند درون این کاسه جمجمه چه خبر است! شور عینیت!

– روزگاری خواهد آمد نایاب ترین و کم قدر ترین متاع روزگار، «ایده» ناب داشتن و داشتن«اعتقاد» است. دیگر اعتقاد بادبان کشتی روح (۲) نیست که هیچ، آدمیان به افراد معتقد به چشم عقب مانده های ذهنی که از دنیای دیگری (احتمالا مریخ!) آمده اند نگاه می کنند. روزی که آدمیان از صبح که چشم باز می کنند تا آن هنگام که چشم می بندند، نه نگران اعتقاد خود – و کفری که به سان مورچه ای در شب سیاه ممکن است در آن رخنه کند – که دل نگران و دل بسته و دل خسته اسباب بازی هایی هستند که اسباب بازی فروشی سر گذر هر چند ماه یک بار آن را تجدید می کند و انواع جدیدش را می آورد (این اسباب بازی ها هم اسم های قشنگی دارد که مثل آّب نبات توجه هر بچه دو ساله ای را به خود جلب می کند: فیسبوک، واتس آپ، لاین، تلگرام….) اسباب بازی هایی که حسن آنها این است که دسته جمعی و دورهمی است، چون خواب غفلت دورهمی اش می چسبد!

– روزگاری خواهد آمد که گاهی نادره کسانی که «ایده» و عقیده ای ناب و غیر تقلیدی دارند، بجای اینکه لامحابا جان خود را سرمایه ایده و عقیده خود کنند، عقیده خود را سرمایه جان خود می کنند، تا مثلا از غرور خدشه دار شده خود پاسداری کنند، با با خشم و غضب عده ای ساده دل را که به پرستش بتهای ذهنی خود مشغول داشته اند در راه آن اعتقاد قربانی کنند. (بی اعتقادی زمینی است بایر، و اعتقاد کورکورانه هم رنجی است دائم و دایر، و هر دو زمینه ساز خشم و غضبی مهارناپذیرند، که در اصل ناشی از احساس سترونی و عقیمی است – بی جهت نیست که در چنین عصری حدود نیمی از زوجین عقیم می شوند!)

– زمانی می رسد که پس از اختراع انواع وسایل مختلف جنگی، و حتی بمب اتمی، رویای دیرینه بشر برای به وجود آمدن جنگی که در اساس قانون ناپذیر باشد به تحقق می رسد: جنگ سایبرنتیک – که حمله مشترک آمریکا و اسرائیل و انگلستان از طریق ویروس استاکس نت به تاسیسات نطنز نمونه کوچکی از آن است – آرزوی دیرینه جنگی با بی مسوولیتی کامل را بر آورده می کند. اگر باور نمی کنید که از طریق یک ویروس کامیپوتری، حتی بدون نیاز به وجود اینترنت، می توان میلیونها نفر آدم را مثل آّب خوردن کشت، بدون اینکه کسی بفهمد این ویروس ساخت چه کسی یا چه کسانی است، مستند فوق العاده Zero Day را ببینید!

– زمانی خواهد رسید که کلمه عشق به یک بازیچه خنده دار تبدیل می شود، و آدمیان رکیک ترین کلمات و جملات را برای کسانی بکار می برند که زمانی ادعای عشق آنها را داشته اند!! و بیشترین درد و رنج را حواله کسانی می کنند که در لفاف عشق با آنها زمانی روح و جسمشان پیوسته بوده است!!

– زمانی خواهد رسید که اربابان غضب زمین را آکنده اند، و دیگر برای دیدنشان نیازی نیست که مانند دانته در کمدی الهی(۳) پنج طبقه در دوزخ پایین برویم. افراد سترونی که تنها با رانت مدرکی می گیرند و با استفاده از نویسندگان مزدور و باج دادن نویسنده می شوند، و کوچکترین کنترلی روی هیجانات خود من جمله خشم ندارند: امثال الف ها و سارکوزی ها و ترامپ ها جانشین خاتمی ها، میتران ها و اوباماها می شوند. ترامپی که حتی پیش از رئیس جمهور شدن، عنایات خاصه اش به سرزمین ما می رسد، و چندین شرکت کلاه برداری و هرمی و گلدکوئیست با استفاده از کتابهایی که مزدورانی به اسم او نوشته اند و در اینجا چاپ شده اند، تاسیس می شوند! طبقه پنجم دوزخ جلوی چشمان شماست: «در این منجلاب مردمانی سراپا برهنه می بینیم که از گل و لجن پوشیده شده اند و چهره هایی دژم دارند. و نه تنها با دست خود، بلکه با سر و سینه و پاهای خویش با هم در زد و خورد هستند و با دندان یکدیگر را پاره پاره می کنند. » معلوم است که در چنین جهانی، تئاتر و سینما و ادبیات و ورزش و دانش و حتی جنگش هم بایستی از همین قماش باشد!

خب، چنین جهانی تشتک از سر آدم نمی پراند؟؟؟ آیا اگر دهه شصت را با همه کمبودها و ضایعات انسانی اش دهه مشک تر بنامیم، نباید اسم این دهه را دهه پشک خر بگذاریم؟؟؟

کم کم رسیده کار به جایی که پشک خر            در رسته ادب، رده بر مشک تر گرفت (۴)

 

پس از تحریر – البته نادره هنرمندانی هم هستند که خارج از این جو عمومی بلاهت باشند: نگاهی به فیلم بادیگارد (۱۳۹۴ – ابراهیم حاتمی کیا) بیندازید تا ببینید که چطور حاتمی کیا، از اعماق جانش فیلم می سازد و – همانطور که خودش می گوید – نقش پیکی را دارد که از روزگاری سخن می گوید که چیزی به نام ارزشهای انسانی وجود داشت. راستی آن «حیدر»ها کجا هستند که نسلشان ترس را نمی شناخت؟! که امروزه علت خاموشی بسیاری از مردمان آزاده و نیک سرشت در برابر این جو بلاهت عمومی چیزی جز ترس نیست.

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند               درد آن بود که بر دل مردان رقم زند(۵)

 

(۱) بر اساس آنچه شنیده ام که در خود این نمایش اتفاق نیز می افتد، رفتاری که با امانت های مردم (بازیگرها) و تماشاچیان بخت برگشته می شود، می توانم بگویم در ناخودآگاه کارگردان و نویسنده نمایش، نام «هنگامی که ….» به صورت کامل چنین حک شده: «هنگامی که دنائت و سادیسم نیازی به پرده پوشی ندارد!»

(۲) مولانا

(۲۳) کمدی الهی/ جلد اول دوزخ/ ترجمه شجاع الدین شفا/ چاپ سوم ۱۳۴۷

(۵ و ۴) اشعار از استاد محمود منشی

 

 

نامه ای دیگر از یالتا

دکتر جان

سلام. امیدوارم حالکت به قول کردا «خاص» باشه. البته خاص هم بود چون تا دلت خواست بارم کردی. ببینم این موضوع تنقیه چیه انقده می کشی وسط؟! سوالت را هم پرسیدم. چخوف سری تکان داد و گفت: «ای دل غافل! تو اون مملکت چه خبره؟» من هم گفتم: «چه خبره؟» چخوف گفت: «ظاهرا بدجوری دلش رو خون گردن! این جور که معلوم است بخاطر مصالحی از حقوق خودش دست کشیده، اون وقت همان کسانی که حقوقش را غصب کرده اند، او را متهم به ناسپاسی کرده اند. این همه بخاطر این است که او قدر خودش را آنطور که باید و شاید نشناخته و منظور گدایان شده …». گفتم: «ببینم این حرفا رمزیه؟ چون من که چیزی نفهمیدم!» اون هم گفت: «عیب ندارد! شاید دکتر هم نفهمد منظور من چه بود! تو فقط این شعر حافظ را که می گویم برایش بفرست.» گفتم: «چه شعری؟» گفت: «این:

ناگهان پرده برون انداخته ای یعنی چه        مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به پیغام رقیب       این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشبی مشغول      عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه

گفتم: «چخوف جان! تو هم حافظ باز بودی و ما خبر نداشتیم؟!» چخوف که فارسی اش خیلی بهتر شده گفت: «آقا رو باش! من حتی برخی از آثارم رو در پاسخ به برخی از غزلیات حافظ نوشته ام! مثلا داستان اتاق شماره شش که داستان دکتری است که خرده خرده دچار جنون می شود می دانی ملهم از کدام شعر حافظه؟»

من که از بکار بردن کلمه «ملهم» اون هم توسط چخوف جا خورده بودم گفتم: «نه! کدوم شعر؟!»

گفت: «این:

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست         دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب                    که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

تازه هیچ می دونستی که بهترین اثرم از نظر خودم یعنی نمایشنامه سه خواهر رو با الهام از چه شعری نوشتم؟»

گفتم: «چخوف جان دیگه دهنم واقعا وا مونده!»

چخوف گفت: «کاری نداره که! تو اون نمایش سه تا خواهرن که در آرزوی سفر به شهر قدیمشان مسکو هستند. خب تو اگه جای من بودی و این شعر حافظ رو در وصف شیراز می خوندی دلت نمی خواست همچین نمایشنامه ای بنویسی؟ فقط به جای شیراز گذاشتم مسکو:

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم         مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن         من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده ام      حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت         چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست       گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

فقط من اولش می خواستم راجع به شش خواهر نمایشم را بنویسم، بعد دیدم خیلی پیچیده و تو در تو می شود و ممکن است عمرم با این سرفه های خونی که دارم قد ندهد، این است که به همان سه تا بسنده کردم!»

گفتم: «بابا ایول به تو! فرزام همیشه می گه بین حافظ و بتهوون ارتباط ماهوی وجود داره، ولی این دیگه فکر کنم به عقل جن هم نمی رسید!» بعد یک دفعه از حرف خودم وحشت کردم. آخه تا اونجا که یادمه راجع به فوت چخوف در اثر بیماری سل مطالبی رو قبلا خونده بودم. فکر کردم نکنه این آدمی که جلوی من وایساده وافعا یک جن باشه؟ چند تا قل هو الله خوندم و به خودم فوت کردم، ولی چخوف هنوز سر و مر و گنده جلوم وایساده بود و داشت حرف می زد (چونه که چونه نیست، فک می زنه ماشاالله). این بود که کمی از ترسم کم شد.

راستی این را هم بگویم که با برنامه سفری که برایمان فرستادی ما دیگه فعلا از خیر سفر گذشتیم. یا علی مدد!

زیاده قربانت

ب. ب

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش سوم و پایانی

 

(۶) برخوردی که ما در برابر این بزرگ دیگری اتخاذ می کنیم و اینکه آیا اسم آن را منازعه یا نقد می گذاریم، یا هر چیز دیگر، به برخورد تمدن ما در این لحظه بستگی دارد. آیا مردم چنین سطحی از کنترل و مقررات دولتی را قبول خواهند کرد؟ آیا مردم مشتاقند که مثل ماشین تلقی شوند؟ یا می خواهند با آن مخالفت کنند، فاکتوری که نمی توانیم آن را تضمین کنیم. در اساس ما تاثیر زیادی نمی توانیم بگذاریم. همانطور که توماس اسوولوس گفت این مساله ای در مورد یک پاسخ اخلاقی است. برای من، مدل زبان  CBT  دقیقا همان دفترچه راهنمای یک دستگاه است؛ وقتی دستگاهی می خرید یکسری دستورالعمل غیر مبهم دارید که چطور آن را روشن و خاموش کنید. این همان مدل یا مفهوم زبانی است که در  CBT  استفاده می شود. ممکن است که مردم دارند به سمت آن تلقی می روند که [فکر کنند] یک ماشین وضعیت بالاتری است از انسان بودن. و اگر چنین چیزی اتفاق بیفتد، فکر نمی کنم که ما کار زیادی بتوانیم بکنیم.

(۷) آن حقیقتی که برای من بیشترین حیرت را به دنبال دارد این است که موسسات دینی، کلیساها در دموکراسی مدرن، با چنین ارزیابی کنار آمده اند! چنین به نظر من می رسد که پیش از این یک طرد انسان گرایانه دستگاه و ساختار (مکانیسم) وجود داشت که خانه ارواح نامیده می شد. ما در آن موقع متحدینی داشتیم. اگرچه فروید شیطانی تلقی می شد، باز برای لکان روشن بود که اتحادی بین دین و روانکاوی در تضاد با ساختار و دانش وجود دارد. این موضوع را در دهه ۱۹۵۰ خیلی روشن می توانستید حس کنید. حال آنچه به روشنی قابل درک کردن است این است که شما چنین چیزی ندارید. امروزه دین با دانش رقابت نمی کند. آنها بدون لحظه ای تردید کل زمین را به دانش و کمیت سازی سپرده اند. آنها فقط یک چیز را [به این] اضافه می کنند: که ایده اساسی دفاع از زندگی است؛ دفاع از حیات و جهان دیگر. همزمان آنها کمیت سازی را تا حد نهایی اش قبول می کنند، و این تغییر بزرگی است. این موضوع تغییری در ارتباط بین قوا و نیروها بوجود آورده، که ناشی از تغییری در خط دینی است. می بینید که در منازعه ما علیه  CBT  ، دوباره انسانی کردن دین مقصودی است که بایستی در مورد آن صحبت کنیم.

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش دوم

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش دوم

 

دنباله مقاله جذاب JAM را در ادامه می خوانید:

(۳) وقتی با  CBT مواجه می شویم با پدیده جدیدی روبرو هستیم. آیا  CBT  فقط استفاده از تلقین است که از مدتها قبل می شناختیم، تلقینی که در قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم داشتیم، و فقط یک تدوین جدید [است]؟ می ترسم  CBT تنها تدوین جدیدی از تلقین نباشد، چون آن نوعی محصول جنبی و وحشتناک خود روانکاوی است.  CBT  چیز جدیدی است. به عبارتی پسا تحلیلی است، یا پسا فرویدی.

وقتی مصاحبه های اخیر با آ. ب. [آئرون بک] را در نیویورک تایمز یا واشنگتن پست می خوانید، می بینید او روانکاو است، یا بوده، و حوصله اش سر آمده.او دیگر نمی توانسته به مردم گوش کند که همان چیزهای تکراری را بارها و بارها بگویند. و  آن هم، حدس می زنم، ۵۰ دقیقه. او از پراتیک تحلیلی حوصله اش سر می رود و کار با بیماران را توانفرسا می یابد، چون [در روانکاوی] هدف خیلی ناواضح به نظرش می رسد. این آن چیزی است که آقای ب. [بک] از پراتیک خود بیاد می آورد. ایده آل آن است که اگر شما تکیه بدهید و گوش کنید و بگویید «اوهوم، اوهوم» به طریقی در نهایت یک راز بیرون خواهد آمد. اما ممکن است شما توسط حس درماندگی کل جریان فرسوده شوید. این توصیف اوست به عنوان یک آنالیست که چطور او دچار نارضایتی شد. و نه تنها حالش بدتر شد، یا مریض شد، بلکه مریضهای او هم حالشان بدتر شد. آنطور که او می گوید: «هر چه من بیشتر می گذاشتم که بیمارانم در طی جلسه تداعی آزاد کنند، حال بدتری بهشان دست می داد.» خب این یک واقعیت خوب شناخته شده پراتیک است که در آن می گذارید سمپتوم ها کریستالیزه (متبلور) شوند.

اگر ما می خواهیم این پدیده را بفهمیم، نه تنها بایستی  CBT را از نقطه نظر روانکاوی بفهمیم، بلکه بایستی به عنوان محصول جانبی روانکاوی بفهمیم، و من می گویم، به عنوان محصول جانبی روانکاوی آمریکایی. چون وقتی در مورد CBT مطالعه می کنید، می بینید که  CBT از اظهاراتی در محدوده عرف عام تشکیل شده، که نشان می دهد دارد خودش را به استاندارد سازی بسیار شدید پراتیک تحلیلی در آمریکا ارجاع می دهد. یک ایده ای در مورد خنثی بودن خالص آنالیست وجود دارد، و این خلوص چیزی است که از طریق   CBT  آنها می خواهند به طریقی اصلاح کنند، تا دوباره پراتیک تحلیلی را انسانی کنند.  بنابراین اگر می خواهیم این مطالعه را ادامه دهیم، مجبوریم آن را به عنوان یک نوع محصول جنبی روانکاوی مطالعه کنیم، نه روانکاوی فرویدی بلکه روانکاوی آمریکایی یا انگلیسی، که در فرانسه هم ما داریم آن را به عنوان چیزی که از خارج می آید می بینیم. ما تصور نمی کنیم که این از پراتیک ما زاده شده است. این از نقطه نظر اول.

(۴) نکته دوم این است: اساس نقطه نظر CBT دیدگاه آنها از زبان است. آنها در مورد اینکه زبان برای آنها چیست تئوری سازی نمی کنند، اما من آن را یک تئوری زبان تلقی می کنم، یعنی یک تئوری توصیف. آنها اساسا بر این باورند که زبان بدون ابهام است، یا حداقل اینکه زبان به آُسانی می تواند به شکلی غیرچند پهلو به کار گرفته شود، و اینکه می تواند روشن و صریح باشد. این پایه باور آنهاست مبنی بر اینکه امکان دارد بین بیمار و درمانگر یک توافق قبلی وجود داشته باشد در مورد اینکه مشکل چیست و چطور می توان آن را درمان کرد. در  CBT  چنین می اندیشند که شما می توانید با یک درمان موافق باشید و اینکه بیمار می تواند با یک توصیف قبلی از تروما موافقت داشته باشد. بدین ترتیب آنها روی نتیجه توافق می کنند، که متعاقبا چیزی نیست حز سرکوب مشکلی که از قبل توصیف شده. آنها چنین فرض می کنند که اگر شما یک جعبه سیاه داشته باشید و به داخل آن بروید – جعبه سیاه درمان، یا فرآِیند درمانی – می توانید به داخل مشکل توصیف شده بروید و نتیجه ای داشته باشید، که می توانید مشکل توصیف شده را درک کنید و موافقت کنید که ناپدید شده است. در چنین منطقی، خود درمان تاثیری روی توصیف مشکل ندارد، مشکلی که ثابت می ماند و وابسته به فرآیند [درمان] نیست. آنها فرآیندی می سازند که هیچ تاثیری روی توصیف مشکل ندارد و توصیف مشکل هم خودش یک مخلوق و آفریده است، همانطور که پیش از این توماس اسوولوس نشان داده است.

اما توصیف مشکل واقعا یک مخلوق و آفریده است. مشکل، آنطور که توصیف شده، می توانم بگویم یک «فوبیا سازی» است. فوبیا در اینجا مدل عمومی مشکلات روحی است، ترس از تمام زندگی روحی روانی. ما اینجا این ایده را داریم که آنچه غیرقابل تحمل است به ترس و فاصله ترجمه می شود. یک مشکل عمومی همیشه به اجتناب تبدیل می شود، بنابراین مشکل ذهنی همان اجتناب است. می توانیم بگوییم که مدل جهانی و عمومی  CBT اجتناب است؛ این موضوع با این ایده متناظر است که چیزی پی آمدهایی را به راه می اندازد، که شما می توانید روی مکانیسم راه اندازها عمل کنید و آن را اصلاح کنید. این فقط یک خلاصه و طرح کلی است. فکر می کنم این موضوع می تواند به نحو متقاعد کننده ای نشان داده شود. نقطه آغاز هیپوتز مبتنی بر شواهد این ایده است که آنچه قبلا بود همان چیزی هست که بعدا هست، طوری که می توانید نشان دهید که چیزی ناپدید شده است. این ایده ای از زبان است به عنوان آنچه [ما را ] قادر می سازد توصیفی غیرمبهم از چیزی بدهیم، که خودش همانطور که دیدیم از پیش یک لغو کردن درمان است. در حالی که ما چنین در نظر می گیریم که خود مفهوم واقعیت برای هر سوژه/ بیمار توسط درمان تغییر داده می شود. بدین ترتیب تئوری ما یک تئوری خودبسنده (خودکفا) است، چیزی که نقطه اساسی درمان را وحدت می بخشد.

[ادامه دارد…]

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT)    – بخش نخست

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش نخست

 

ژک آلن میلر، موسس مدرسه آرمان فرویدی پاریس و موسس و نخستین رئیس جامعه جهانی روانکاوی و بزرگترین شارح آثار لکان، در کنفرانس «له اشتیاق، علیه CBT » از سومین کنگره مدرسه لکانی جدید (مدرسه ای که خود دو سال پیش از آن در لندن تاسیس کرده بود) به تاریخ ۲۱ و ۲۲ ماه می سال ۲۰۰۵ سخنانی به زبان انگلیسی ایراد کرد که ترجمه آن را در ادامه خواهید یافت:

(پیاده شده و ویراسته توسط: ناتالی ولفینگ و بوگدان وولف / ترجمه و تخلیص و شماره گذاری سخنرانی: فرزام پروا)

 

(۱)…به محض اینکه فهمیدیم  CBT   چیز جدیدی است، علاقمند شدیم [که بدانیم چیست] … و در مورد رواج آن بحث کنیم. شما اینجا [در لندن] با آن مواجه شده اید، جایی که من حس می کنم، گرچه ممکن است اشتباه کرده باشم، که CBT  مدل غالب درمان بر پایه گفتار (talk therapy) است.

۲۰ سال پیش ما به عنوان کلینیسین های خصوصی صحبت می کردیم که نقشی هم در موسسه دارد. اما پراتیک اصلی خصوصی بود و توسط بیماران فردی که تقاضای درمان داشتند انجام می شد. در حالی که امروزه ما کاملا در دنیای جدیدی هستیم. «کارگزاران روح و روان» (psy’s’) فاکتور اقتصادی مهمی در کل سیستم سلامت هستند، که علاوه بر آن در تمام دموکراسی های مدرن کمبود بودجه دارد.

این بدان معنی است که ما بزرگ دیگری جدیدی در این حوزه داریم، چیزی که قبلا نداشتیم، بزرگ دیگری که درمانهایی می خواهد که سریع تر، کم هزینه تر باشد، کاملا قابل پیش بینی باشد، و نقطه پایانی و طول آن را بتوان از پیش گفت. با آن ما با نوع جدیدی از درخواست مواجهیم. قبلا ما فردی داشتیم که درخواست درمان داشت. الان یک بزرگ دیگری جمعی، عمومی داریم که درخواست می کند. چطور می توانیم آن را درمان کنیم؟ چطور با آن بزرگ دیگری اقتصادی، بزرگ دیگری بوروکراتیک برخورد کنیم که در خواست دارد و دستور می دهد، و از دستور دادن به ما هم دست نمی کشد؟ من می گویم آن نوع جدیدی از بیمار است! چطور می توانیم این بیمار جدید را درمان کنیم؟ از این دیدگاه، منازعه بهترین راه تعامل با این بیمار نیست. منازعه نقض غرض است و شاید اصلا بهتر است آن را منازعه ننامیم. شاید موضوع این است که ما بایستی اساس این درخواست را بپذیریم تا بتوانیم با آن کشتی بگیریم؛ شاید برای اینکه نشان بدهیم  CBT آنقدرها که به نظر می رسد موثر یا سریع یا کم هزینه نیست. این پیشنهاد من است.

(۲)… عقیده من در مورد ارزیابی این است که یک آرمان از دست رفته است. بدین معنی که پرهزینه و غیر قابل اجراست. داده هایی که شما از طریق ارزیابی فراهم می کنید قابل پردازش نیستند؛ آن داده ها تنها جمع آوری می شوند و در انتها نمی توانند استفاده شوند. زیر آن تلاشی وجود دارد برای بدست آوردن یک «سوژه ای که فرض می شود می داند» SSK شفاف. برای من یک  SSK کل، خیلی پدیده غریبی است. چطور چنین چیزی ممکن است، آن هم پس از تمام آن چه از سر گذرانده ایم؟ چطور می توانیم یک  SSK کل داشته باشیم، آن هم همزمان با [عصر] «خدا مرده است»، و نسبیت عمومی، که پاپ جدید از آن متنفر است؟ در واقع ما در جامعه مان ایدآل جدیدی از دانش کل می بینیم؛ یک ایدآل جدید در مورد کمیت سازی هر آنچه انسانی است. این شبیه زایش دوباره خداست، زایش دوباره خدای عقلانی، اگر بتوانم آن را این طور بگویم، و معتقدم بر اساس منطق خودش شکست خواهد خورد. گرچه ممکن است سالهای زیادی طول بکشد تا شکست بخورد، و نمی دانم که زمان شکست خوردنش در آمریکا و اروپا یکی خواهد بود یا خیر. علی الظاهر بیست درصد کل هزینه سلامت در ارزیابی هزینه می شود. یک نفر به تازگی این عدد را در نیویورک تایمز مطرح کرد. مشکل است باور کرد که همیشه به همین منوال خواهد بود. اما در حال حاضر این یک مفهوم جهانی است. یک جهان بینی ( WELTANSCHAUNG) که با روش ما خیلی تضاد دارد.

چرا روانکاوی خارج از مقررات دولتی بوجود آمد و رشد کرد، و چرا می خواست اینگونه رشد کند؟ چنین بود که برای مدتی طولانی روانکاوی مورد توجه عموم نبود؛ آن یک پراتیک عمومی نبود، بلکه یک پراتیک خلوت و دنج بود. روانکاوی می توانست به این صورت رشد کند چرا که اشتیاق روانکاوی اشتیاق زیر سوال بردن تمام باورها، تمام سرانجام ها، تمام مفاهیم سود، و حتی خود مفهوم واقعیت است. این بدان معنی است که جلسات روانکاوی در فضای متفاوتی اتفاق می افتد؛ اینکه این فضا تصویری باشد یا سمبولیک اهمیتی ندارد، بلکه در هر صورت فضای عمومی ارتباط معمول نیست. بنابراین ضروری بود که پراتیک تحلیلی از خارج تحت مقرراتی قرار نگیرد. حتی سوالی در این مورد وجود داشت که چطور می تواند از داخل تحت مقررات قرار گیرد، عمدتا بخاطر آن روانکاوانی که فکر می کنند نمی توانند ارزشها، روشها و نتایج شان را با سایر کلینیسین ها به اشتراک بگذارند.

بنابراین، این جنبه وحشی و سرکش و غیر قابل کنترل روانکاوی دلایل ساختاری دارد. در حالی که فروید سعی کرد در زمان خودش آن را متمدن کند، لکان این [کار فروید] را مورد انتقاد قرار داد و سعی کرد آن را به صورت چیزی خارج از ارزشهای عمومی، خارج از «ثروت عمومی»، خارج از چیزهایی که «می دانید» و تمام ساختارهای دانشگاهی که آنقدر معمول هستند گسترش دهد. و بایستی قبول کنیم که در این لحظه این نوع رشد غیر طبیعی غیر قابل تحمل به حساب می آید. آن [رشد] برای سطحی از کنترل دولتی که در آمریکا دارید و همینطور برای آن سطحی که اکنون در هر ملت اروپایی یا در کل اروپا هست کشنده و غیرقابل تحمل است…

(ادامه دارد…)

 

حکمت فیل…

حکمت فیل…

 

یادی از آن زمان که قدر و وزن کلمات چنان بود که خدای آن را بر زفان القاء می کرد…

«ابراهیم خواص که از خواص اهل تصوف و زهاد بود حکایت کند که وقتی با جمعی از متصوفه و فقرا در کشتی بودیم، آن کشتی از تلاطم امواج دریا شکسته شد و زمره ای [عده ای] از ما بر لوحی از الواح کشتی به ساحل افتادیم اما به موضعی که اثر عمارت و سکون مردم در آن نواحی ندیدیم. چند روز در آن موضع بودیم و از ماکولات [خوردنیها] و اغذیه آنقدر قوت که قوت بدان ماند نیافتیم و به هلاک متیقن [مطمئن] گشتیم. با یکدیگر گفتیم :«بیایید تا هریکی از راه اخلاص نذری کنیم تا باشد که به برکات اخلاص، خلاص روی نماید.» یکی گفت: «برای این اجابت همه عمر روزه دارم.» دیگری گفت: «چندین حج پیاده را آماده شوم.» تا آنکه نوبت به من رسید. خواستم که نذری کنم، بی قصد بر زبان من برفت که نذر کرده بودم که گوشت فیل نخورم.» گفتند: «چه وقت مطایبه و استهزاء است در چنین ورطه ای که ما گرفتار شده ایم؟» گفتم: «والله که من این سخن به هزل نگفتم، اما تا شما این سخن می گویید من با نفس در مباحثه و مناظره بودم، جمله عبادات و تمامت لذات بر او عرضه داشتم، به ترک هیچ لذت و اتیان [انجام دادن] هیچ طاعت مطاوعت [فرمانبرداری] ننمود و موافقت نکرد، و این کلمه بی قصدی در دل من آمد و بی نیتی بر زبان من برفت، و خدای را در القای این اندیشه در دل و اجرای [جاری شدن] این کلمه بر زفان [زبان] حکمتی تواند بود….»

از ادامه ی داستان از باب نهم کتاب فرج بعد از شدت (۱) در می یابیم که حق با ابراهیم خواص بوده، و در این عبارتی که بی هیچ قصد و نیتی بر زبان او جاری شده – به سبک تکنیک تداعی آزاد روانکاوی، که چیزی جز زنده کردن  دوباره ارزش کلمات به ظاهر اتفاقی نیست – حقیقتی وجود داشته، آنجا که همگان بچه فیلی می جویند و می کشند و می خورند، و ابراهیم خواص، حتی به بهای مرگی خود خواسته از حرف خود بر نمی گردد. وقتی مادر بچه فیل می آید و همه کسانی که گوشت فیل را خورده بودند می کشد، تنها این زاهد بزرگ است که از مهلکه جان به در می برد.

این نکته ای است که در مورد قدر و ارزش کلمات در کتابی که بیش از هزار سال پیش نوشته شده وجود داشته، و به حق مانند بسیاری نکات عمیق دیگر به بوته فراموشی سپرده شده، چرا که در آن زمان هنوز بشر به آن پایه از تیزهوشی و خردمندی و ذکاوت نرسید بوده که رازهای روان و زبان خود را از موشان بی زبان جستجو کند، هنوز آن زمان طلایی نرسیده بوده که پر قدرترین شئ جهان شئ ای با ارزش تصنعی و قراردادی باشد به نام پول، که تمام «تحقیقات علمی» را بخواهد هدایت کند. طبیعی است که در جهانی که خدایی به نام پول حکم می راند، کسی دوست ندارد از ارزش کلمات حرف بزند، چون هر چه باشد این اشیاء بی ارزش چون باد هوا در گلوی هر کسی حاضر است و کمتر می توان برای آنها پولی پرداخت کرد. طبیعی است که در چنین جهانی مواد شیمیایی که اثراتشان را در بدن موشها و میمونها می توان بررسی کرد، قدر بیشتری دارند چون به صورت «دارو» قابل خرید و فروشند.

 

(۱) با تلخیص از گزیده فرج بعد از شدت دهستانی مویدی: از غم به شادی/ گزینش و توضیح: دکتر اسماعیل حاکمی/ انتشارات معین/ چاپ اول ۱۳۹۵

مرامنامه «عاشقیت»

 

بهمن عزیز

چون در پایان نامه ات راست و پوست کنده گفته بودی بیا نامه نگاری رو دوباره شروع کنیم، دلم نیامد نامه ات را بی پاسخ بگذارم. اما کمی از اتهاماتت تعجب کردم. مگر قرارمان همین نبود که نامه نویسی، و بلکه نفس نوشتن، علامت حیاتی زنده بودنمان باشد و دیگر چیزی از هم نخواهیم؟ همان نوشتنی که حال هر دو مان را خوب می کند. این را هم به تجویز فروید انجام می دادیم که می گفت: «من وقتی حال خوبی دارم تولیدی [از نظر نوشتن] ندارم». پس قاعدتا وقتی می بینی من در مورد لکان و هدایت و چخوف می نویسم بایستی بدانی که دارم علائم حیاتی از خودم نشان می دهم، و حتما نبایستی نامه خطاب به تو باشد، که تو خود خطاب نوشته های من هستی، چه به صورت نامه، چه به صورت غیر آن.

چون الان مطمئنم که صورتت کج و معوج شده که کی همچین حرفی زدیم، با اینکه ته دلم نمی خواست بیشتر از این توضیح بدم، ولی برای کمک به حافظه معیوبت هم که شده می گویم که اولین باری که چندین سال پیش، قبل از احداث اتوبان جدید جم – شیراز، از راه برازجان با اتوبوس در سفری چندین ساعته از جم به شیراز رفتیم، در حافظیه راجع به علائم حیاتی زندگی واقعی – آن گونه که حافظ به حد اعلی از آن برخوردار بوده – صحبت کردیم. یادت افتاد؟ یادت هست که گفتم به نظر من خیلی کوتاه نظریه که در پرشکی علائم حیاتی را به ۴ علامت محدود می کنند: نبض، فشار خون، تنفس و درجه حرارت. ممکن است کسی سالها – و حتی دهه ها – قبل مرده باشد، و این علائم حیاتی چهارگانه اش هیچ ایرادی نداشته باشد. یادت افتاد؟ یادت افتاد که چقدر حالت بد شد و سریع فکر کردی دارم راجع به تو حرف می زنم؟ یادت هست علائم حیات واقعی که گفتم چه چیزهایی بود؟ چون امیدی به حافظه ات ندارم خودم توضیح می دهم. راستی تو کی از من حسادت دیدی که مرتب راجع به آن حرف می زنی؟ خب معلومه که من هم دلم می خواست چخوف را از نزدیک ببینم، ولی چخوف واقعی لابلای سطور کتابهایش برایم هست، و لازم نیست رنج سفر به یالتا رو به خودم هموار کنم.

بگذریم. از علائم حیات واقعی می گفتیم. فکر نمی کنم هر چهارتاش یادت باشه پس برات یاداوری می کنم: شوق، صمت و سکوت، خلوت و گوشه نشینی،  و تجلی. اینها چیزهاییه که استاد عشق، حافظ شیراز هفتصد سال پیش گفته و هنوز که هنوزه هیچ کس بهترش رو نگفته:

۱ – آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت            کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت

شوق، همون چیزیه که بسیاری از عشاق نمی تونن حفظش کنن، چون خودشون رو از هجر شوق زا محروم می کنن:

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم             تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی        در هجر وصل باشد و در ظلمتست نور

۲ – صمت و سکوت و عیب پوشی:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم           که در طریقت ما کافریست رنجیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات         بخواست جام می و گفت راز پوشیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب           که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

و:

قصه العشق لا انفصام لها           فصمت ها هنا لسان القال

خشم و انتقام آتشی است که در نهایت خود منقم را خاکستر می کند. حتی اگر کسی به تو ناجوانمردانه نسبت هایی چون سرقت و خیانت داد، نسبت هایی که خود شایسته آنهاست، تو خاموش باش و خوشحال باش که از نقش خودپرستی آزادت کرده. (داستانش رو که قبلا برات گفتم و اینجا نمی خواهم دوباره بهش اشاره کنم) به قول پوریای ولی:

گر بر سر نفس خود امیری مردی         گر بر دگری خرده نگیری مردی!

مردی نبود فتاده را پای زدن                  گر دست فتاده ای بگیری مردی!

۳ – خلوت و گوشه نشینی و دوری از هیاهوی کوچه “به ظاهر” خوشبخت، و به خود فرصت مواجه شدن با خویشتن را دادن:

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است               چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

و:

ببر ز خلق و چو عنقا قیاس کار گیر                    که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قافست

۴ – تجلی، که خود به خود وقتی وجود دارد، یعنی علائم حیاتی دیگر هم وجود دارند، و نیاز به برهان دیگری نیست، درست مانند نبض که وقتی درست و به قاعده می زند می توان از علائم حیاتی دیگر تا حدی مطمئن بود. تجلی نبض روح است. تجلی در سخن، تجلی در فکر، تجلی در عمل، در بی آزاری و به درد همنوعان رسیدن:

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود                کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد

بوی گلاب است که عالم را می آکند، حالا شاهد بازاری باشد یا نباشد. غرق بازار مسگرها و هیاهوی عمومی، تجلی ای وجود ندارد، تنها رقابت وجود دارد و سگ دو زدن و تقلید، و سعیی باطل برای غوره نشده مویز شدن. تجلی از دل سالیان سال شوق و درد و صمت و خلوت زاده می شود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند               وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند               باده از جام تجلی صفاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب           مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

اینهمه شهد و شکر کز سخنم می ریزد             اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند

تجلی پر طمطراق و رنگارنگ هم نیست. هر کس در طول عمر خود گوشه ای از کتاب طبیعت را بتواند بخواند کافیست. به قول آلبر کامو : «هر اثر هنری خود اعترافی است و من باید شهادت بدهم. وقتی خوب فکر می کنم می بینم یک چیز بیشتر برای گفتن ندارم.»(یادداشت ها/ نشر ماهی). باز خدا پدر آلبر کامو را بیامرزد که به راحتی به این حقیقت اعتراف می کند. واقعیت این است که اکثر کسانی که عمری را به وراجی می گذرانند همان یک حرف را هم برای زدن ندارند. اما آیا وجود هر کسی جامعه بشری را به سمت خوبی و زیبایی حرکت داده – اعم از هنرمند و دانشمند و پیامبر – بر چهار پایه ای که گفتم استوار نبوده؟

بیان شوق چه حالت که سوز آتش دل             توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

تا این سوز در سخن ما وجود دارد – اگر وجود داشته باشد – می توانیم مطمئن باشیم که زنده ایم. من و تو از سخن هم این را می فهمیم و لازم نیست آن را در هزار لفافه بپیچیم. می بینی که برای اعلام زنده بودن و مشتاق بودن، لازم نیست حتما همدیگر را مورد خطاب قرار بدیم. کمی سعی کن لابلای سطور را هم بخوانی. همه چیز را که نباید فریاد کرد.

OK؟

ارادت

فرزام