ادبیات و فرهنگ

مهاجرت بخشی از «اورفه» به تلگرام

 

با توجه به اینکه تلاش برای طراحی جدید سایت هنوز به جایی نرسیده، قلب اورفه چند تکه شد، و پاره ای از آن به «تلگرام» پر کشید، و ما هر چه کردیم نتوانستیم از مهاجرت او به این سرای خانه زنبوری جلوگیری کنیم؛ خانه هایی که بسیار بیش از آنکه خانه زنبوران عسل باشد، خانه زنبوران دغل است. امیدواریم این مهاجرت زمینه ساز تحولی در تلگرام باشد؛ و آن را از عسل پر کند، و خانه های آن را از دام پیامک های مخفی و ژست های روشنفکرانه و به رخ کشیدن پلشتی ها نجات بخشد:

 

http://t.me/FreudtoLacan_farzamparva

در زمانی نه چندان دور، تلگرافخانه سرای امید و محبت بود، حتی وقتی قرار بود مکانی برای ابراز تسلیت باشد. اما امروز بایستی به خود تلگرام و کاربرانش تسلیت گفت. تلگرام به ابر شغالی تبدیل شده که میلیونها ساعت عمر کاربرانش را می بلعد و به دیار عدم می فرستد؛ آنهم با چه حاصلی! از حکمت و دانش که خبری نیست. اما اطلاعات غلط تا دلتان بخواهد فراوان است. گویی عده ای از دروغ پراکنی حظ مضاعفی می برند. اورفه در این مهاجرت – و چه بسا بایستی گفت تبعید – راه دل خود را طی نکرد. اما امید داشت که بتواند راه دلی در تلگرام باز کند… تا چه پیش آید…

دارالبیضه

 

یکی بود یکی نبود. شهرکی بود به نام دانشگاه که در منطقه ای کوهستانی و نزدیک به دریا نضج گرفته بود؛ ماجرای شکل گیری این شهرک چنین بود که در ابتدا عده ای از افراد داعش که از جنگ و خونریزی و جنایت های یکنواخت خود و همکارانشان به ستوه آمده بودند به منطقه ای کوهستانی فرار کردند و شهرکی ساختند و اسم آن را داعشگاه گذاشتند. کم کم در طول زمان داعشگاه به جهت سهولت تلفظ به دانشگاه تغییر نام یافت اما ماهیت آن تغییری نکرد؛ همچنان داعشیان که دیگر با کسی نمی جنگیدند در محوطه شهرک خود برای سد جوع و گرفتن رتبه و مقام و حتی گاهی از سر تفنن – چون کار دیگری بلد نبودند و در مخیله شان نمی گنجید که اصولا کار دیگری در دنیا وجود داشته باشد – به جنگ و گریز و کشت و کشتار دوستان خود می پرداختند و شرح این جنگها را در دفترهای بزرگی گه دفتر دانش نامیده بودند ثبت می کردند. اما همین کلمه «دانش» مثل پتک در سرشان خورده بود و برای اولین بار در زندگی افکاری غیر از کشتن در ذهنشان جوانه زده بود، و همین باعث شده بود که اندوهی جانکاه در دلشان بخلد، که حالا که اسم شهرکمان شده دانشگاه، چرا این اسم متناسب با وقایع داخل آن نیست، و جنگ و خونریزی و وحشی گری تمامی ندارد. هر کسی برای رتبه و مقام در این دانشگاه فرضی، هر که جلویش بود را می درید و اگر کسی واقعا و از سر اتفاق فرد دانشی بود، اولین خوراک دوستان خود می شد. دلها خونین، چشمها اشکریزان، و جانها شرحه شرحه شده بود اما کسی نمی دانست چظور می تواند دانشگاه را همانطور که در اسمش اشتباها آمده به محل دانش تبدیل کند.

سالها گذشت تا اینکه پیری فرزانه راهش به این مخفیگاه داعشیان افتاد. او که از شدت جنگ و خونریزی به وحشت افتاده بود به سرکرده وحشیان وعده داد که دو کلمه حرف دارد که اگر همگان به آن گوش جان بسپارند، به تدریج دانشگاه آنان نه مهد داعش، که مهد دانش خواهد شد. سرکرده هم همگان را به پای تپه ای که پیر قرار بود در آن سخنرانی کند دعوت کرد. پیر با دستش از داخل توبره ای که به همراه داشت تخم مرغی بیرون کشید و فریاد زد: هذه البیضه! [این تخم مرغ است] همه با خنده و مسخره بازی فریاد کشیدند: نه بابا! یکی گفت: یک وقت چشم بسته زیر آبی نری. پیر گفت: صبر کنید. اما این بیضه تخمی معمولی نیست. بیضه دانش است که من سالها برای تحصیل آن و بیرون کشیدن اش از محل خروجش خون جگر خورده ام. هر کس از این تخم مرغها بخورد به فاصله کوتاهی از فضل و دانش برخوردار خواهد شد. سرکرده با چشمانی از حدقه در آمده در حالی که از سخنان پیر تعجب کرده بود و دست می زد فریاد زد: به افتخار تو و اختراعت از این پس اسم این شهر را دارالبیضه خواهیم گذارد. همگان تشویق کنان و هورا کشان برای تصاحب توبره هجوم آوردند و گرچه تعداد زیادی از تخم مرغها زیر پا له شد، باقیمانده آنقدر بود که حداقل به هر سه نفر یک عدد برسد.

سال بعد که پیر باز از آن شهر عبور می کرد دید داعشیان به نحو وحشیانه تری مشغول لت و پار کردن خودشان اند. جلوی یکی را که تازه از کشتن همسایه دیوار به دیوار خود فارغ شده بود را گرفت و از او پرسید: ببینم مگر از بیضه هایی که من به شما دادم نخوردید؟ داعشی گفت: چرا. پیر گفت: چرا و مرض. پس چرا وضعتان این طوری است؟ داعشی گفت: همانطور که از لباسهایمان هم می بینی ما عاشق رنگ سیاهیم و سفید و سفیده را دوست نداریم. سفیده اش را دور ریختیم و زرده ها را خوردیم. این هم وضع امروزمان است. پیر دو دستی بر سرش کوفت و گفت: نگفتم سفیده ها را بخورید؟ داعشی گفت: گرفتی ما رو؟ کی گفتی؟ پیر تازه یادش افتاد که توضیح نحوه استعمال به خاطر هجوم مردم از سخنانش جا مانده بود. پیر حرف اصلی را نزده بود: اینکه زرده تخم مرغ چون دانشی است که بر تن می نشیند و افراد را وحشی تر و افسار گسیخته تر و دریده تر و سطحی تر می کند، و سفیده تخم مرغ به مثابه دانشی است که بر جان می نشیند و فرد را رام و فروتن می کند. پیر از داعشی پرسید: حالا سر کرده تان کجاست؟ داعشی پاسخ داد: دیشب او را خوردیم.

پیر در حالی که لبش را می گزید و قدری ترسیده بود به سرعت از شهر خارج شد و در حالی که روی دست خود می کوبید با خود می گفت تا من باشم وقتی اختراعی می کنم نحوه استعمالش را هم در دفترچه راهنمایی بنویسم و بگذارم جوفش. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. البته یادش افتاد که این کار هم فایده ای نداشت چون این داعشیان که اصلا سواد نداشتند. این را گفت و پیش از اینکه او را بخورند فرسنگها از شهر دور شد. شانس آورده بود که سفرهای متعدد گوشت تنش را ریخته بود و او را بسیار لاغر و لندوک کرده بود و به این ترتیب حضور کوتاه او در شهرک اشتهای کسی را تحریک نکرده بود.

 

فاجعه اربابی: از بی خاصیتی علم تا زاد و ولد تشخیصی!

فاجعه اربابی: از بی خاصیتی علم تا زاد و ولد تشخیصی!

 

طالب لعل و گوهر نیست وگرنه خورشید     همچنان در عمل معدن و کان است که بود

مساله زیر سوال بردن تلاشهایی که در قرن بیستم در دانش زبان شناسی صورت گرفته – مانند پروژه چامسکی که در یادداشت قبلی به آن اشاره شد – ممکن است قدری سوال برانگیز باشد، و حتی ادعایی گزاف به نظر برسد. اما اگر کمی زاویه دیدمان را گسترده تر کنیم که در این قرن چه فاجعه ای رخ داده، فاجعه ای که کشتار و وحشیگری دو جنگ جهانی در برابر آن چیز کوچکی است، کمتر ممکن است مطلب اظهار شده عجیب به نظر برسد. صحبت از فاجعه ای است که این بار واقعا «جهانی» است، و هیچ نقطه از جهان را بی نصیب نگذاشته! حتما می پرسید چه فاجعه ای؟ مگر زندگی امروز راحت تر از صد سال پیش نیست؟

مساله این است که آدمی در طول تاریخ، با نوعی دیالکتیک، همواره برای فراموشی تریاقی بهتر از وارد شدن در دوگانه ارباب/ بنده پیدا نکرده است، بیشتر هم در نقش بنده، که به فراموشی و بی مسوولیتی نزدیکتر است. در قرن بیستم، پیشرفت ظاهری تکنولوژی و انفجار «اطلاعاتی» [که ملازم بی چون و چرای جوی است به نام «انزجار از معرفت»!] بشر را به جایی رساند که دیگر ارباب خود را در آسمانها و زمین جستجو نکند: صنعت می تواند این اربابان را در تعداد زیاد تولید کند، و آنها را در دستان شما قرار دهد. حضیض مذلت انسان امروزی چیزی جز تسلیم شدن او به ارباب مصنوعات خودش نیست. این همان تم تکرار شونده داستانهای علمی تخیلی است: جهانی که مصنوعات بشری و کامپیوترها بر انسانها حکمرانی می کنند. آری! ابر فاجعه این است که فکر کنیم فاجعه ای که هر روز با آن زندگی می کنیم، قرار است در آینده رخ دهد! انواع  PC ها را بگیرید که اربابان بلامنازع روح و ذهن بشر شده اند، تا برسید به تشخیصها و داروهای پزشکی و روانپزشکی. سرمایه داری (کاپیتالیسم) جهانی، کورکورانه تنها به بقای خود می اندیشد، هر چند با اشاعه پورنوگرافی و بلاهت (با نمادی چون ترامپ) و خشونت و آدم کشی ( با نمادی چون داعش). امروزه حتی روانپزشکی بیش از ملعبه ای در دستان شرکتهای دارویی نیست، شرکتهایی که تحت تاثیرشان مرتب بر تعداد تشخیصهای روانپزشکی افزوده می شود، تا مصرف کننده بیشتری برای داروهای روانپزشکی وجود داشته باشد. تعداد تشخیصهای روانپزشکی در طی حدود ۶۰ سال از سال ۱۹۵۲ تا حالا از ۱۰۶ عدد به ۳۷۴ عدد رسیده است![۱] و مطلب غم انگیز آن است که این موضوع مستقیما تحت فشار شرکت های دارویی بوده است که به دنبال مشتریهای جدید می گشته اند، نه بر اساس واقعیت های عینی. این اعداد را مقایسه کنید با تشخیصهای روانشناسی اعماق و روانکاوی، که از سه تشخیص فراتر نمی روند، و هر چه زمان می گذرد، تازه آن خطوطی که پیش از این آن تشخیصها را هم از یکدیگر جدا می کرده اند کم رنگ تر می شوند. کلینیک های عریض و طویل روانپزشکی به وجود آمده، که کودکانی شوم بخت و والدینی که ساده لوحانه گول تبلیغاتشان را خورده اند به خود جلب می کنند، که «آتیه» فرزندان تامین باشد: به مدد انواع و اقسام تستهای بی ارزش، نوار مغز، بیوفیدبک و …. استعدادهای نهفته کودک شما را آشکار می کنند، و حتی اختلالات «جزئی» را از طریق انواع الکترودها و مغز نگار ها کشف می کنند، و دارویی به خورد کودک شما می دهند که آینده او را تامین کنند! هیچ هم کسی به روی خودش نمی آورد که در این جمع کلاشان، بسیاری از «مشکلات روانی» که به کودک شما نسبت داده می شود چیزی جز اختلال تربیتی نیست: پدر و مادری که خود مسخ انواع PC ها شده اند دیگر وقتی ندارند تا آن را صرف تربیت فرزندان کنند، و از این نوع کلاشی ها استقبال می کنند. معلوم نیست که آن ابن سینا ها و ابوریحان ها که به مدد این پیشرفت ها قرار بوده فرزندان این سرزمین را به وجود خود مفتخر کنند کجا هستند؟! در چنین قرنی است که بشر کامپیوتر را به وجود می آورد، و چنان شیفته مصنوع خود می شود که خود و مغز خود را نیز کامپیوتر می پندارد. این چنین است که بسیاری از تحقیقات «نوروساینس» و روشهای درمانی، بر اساس این یکی انگاشتن ساده لوحانه طرح ریزی می شوند، و کامپیوتر، همه جا حضور بلامنازع خود را اعلام می کند، حتی در دپارتمان های زبان شناسی، که تنها زبان واقعی برای آنها، زبان بدون ابهام، هر چند غیر قابل انعطاف کامپیوتر است، و به این ترتیب سرنوشت یک علم در یک مسیر بن بست رقم می خورد. یعنی خود آقای چامسکی و پیروانشان نمی دانند چه کلاهی سرشان رفته؟!!

[۱] Psychoanalytic Notebooks/ Issue 27/ Some inconvenient truths about psychiatry/Betty Bertrand-Godfry

راهزنان خروستان

 

یکی بود یکی نبود. دهی بود بی نام در سرزمین خَروِستان که تمام آنان از راه رهزنی روزگار می گذراندند. آنان پس از اینکه شیوه های دیگر زیستن چون دریوزگی، تمارض، خبرچینی و کاسه لیسی را امتحان کرده بودند در نهایت به آنجا رسیده بودند که بهترین شیوه زیستن یورش بردن به سرزمینهای همسایه و غارت و چپاول اموال آنان است. اهالی این ده بیشتر از ده پانزده نفر نفر نبودند ولی چنان بر دل همگان رعب و وحشت انداخته بودند که همه تعداد آنها را با اشباح ذهنی خود جمع زده بودند و به عدد ده میلیون و پنج نفر رسیده بودند. البته این سوال هم پیش آمده بود که چطور این شهر میلیونی نامی ندارد؟ سوالی که کسی برایش پاسخی نداشت.

از آنجا که غارتها و چپاولها دسته جمعی صورت می گرفت در بازگشت به شهر و ریختن غنائم در میدان مرکزی – که بنا بر قانون اساسی شهر همه ملزم به رعایت آن بودند – مشکل دیگری بروز می نمود و آن اینکه چطور می بایستی غنائم را تقسیم کرد؟ این دیگر در قانون اساسی پیش بینی نشده بود. زمانی که غارت و چپاول با اسیر کردن صاحب مال همراه بود راه حل ساده بود: مطابق اصول دموکراسی – که در قانون اساسی به آن بارها تصریح شده بود – خود صاحب مال را قاضی و وصی اموالش می کردند و از او می پرسیدند به هرکس چقدر برسد؟ صاحب مال بیچاره پیش از قدم گذاشتن بر سکوی اعدامی که با جلال و جبروت فراوان برایش آماده کرده بودند با گلویی خشک و آرزوهایی بریده و کلامی منقطع آخرین احکام حیات خود را برای همنوعان نوع دوست و مشفقش اعلام می کرد. مشکل آن زمانی بود که صاحبان مال یا اسرایی که گرفته می شد در یورش راهزنان یا در موقع مشایعتشان تا دروازه های ده همگی کشته می شدند. گاهی حتی بر سر اموال به یغما برده جنگی در می گرفت و جسد تعداد زیادی از افراد بر سر همان اموالی که در میدان مرکزی ریخته شده بود تلنبار می شد. (لازم به توضیح نیست که از اول تعداد افراد این ده بسی بیشتر از حالا بود که به ده پانزده نفر رسیده بود). دو نفر که از زمره فراکسیون طرفداران حقوق بشر بودند اعتراض کردند که چطور برای اجنبیان چوبه های داری چنین با جبروت بر پا می شود آن وقت به خودمان که می رسد این قدر بی توجهی می شود؟ عده ای حتی این مثل را یاد آوری می کردند که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، بدون اینکه توجه کنند اصولا به کار بردن چنین مثلی در این مورد صحیح است یا خیر. بی سوادی و عدم تحصیلات دانشگاهی و نداشتن لیسانس خیلی جاها خودش را نشان می داد.

روزی در بحبوحه جنگ و درگیری بر سر اموال، پیر از شهر عبور می کرد. پیر که اکنون پس از تحمل رنجها و مصیبتها، زندانها و بازی کردن نقش شوهر و مجسمه، بسیار نحیف و تکیده و شکسته شده بود، و ریقش هم به زحمت بالا می آمد، و به قول معروف هوشش از گوشش بلغور می کرد التماس کرد او را از این پرسش معاف دارند. او در حالی که نفس نفس می زد توضیح می داد که خیلی اتفاقی از این ده در خروستان عبور می کرده، و اصرار می کرد که محض رضای خدا این بار دست از سرش بردارند. اما یکی از ریش سفیدان ده به نمایندگی از بقیه جلو آمد و گفت می خواهی بازهم افراد بسیاری کشته شوند؟ پیر در حالی که سعی می کرد محیط را تلطیف کند به شانه ریش سفید زد و گفت تو دبستان مکتب تربیت نمی رفتی؟ ریش سفید با غیظ پاسخ داد من بی سواتم. این را گفت و بر و بر زل زد تو چشم پیر.

پیر در حالی که سعی می کرد موضوع را عوض کند آب دهانش را قورت داد و گفت: آیا این بار اسیری نگرفتید؟ جواب شنید نه. پیر گفت: آیا دفعه پیش یا دو دفعه پیش اسیری نگرفته بودید؟ مردمان باز هم گفتند نه. پیر گفت: دفعه بعد چی؟ ریش سفید گفت کف دستمان را که بو نکردیم. اصلا به تو چه. (همانطور که می بینید صحبتها زیر لیسانس بود). پیر گفت: من دوستی داشتم، یک شیر مامانی و اندکی شکمو. او حقی به گردنم دارد، چون در شهر قبلی ناخواسته جایش را اشغال کرده بودم. امروز که وارد ده تان شدم تاجش را بر سر پادشاهتان دیدم. با خودم گفتم حتما بلایی سر شیر آورده اید. شیر کجاست؟ جوانکی پوزخند زنان گفت شیر زیاد داریم. حالا چند لیتر می خوای؟ ریش سفید در حالی که جوانک را کنار می زد گفت: شیر آنجوری که نداریم. اما یک حیوانی داریم که زمانی شیر بود. حالا دیگر یال و کوپالش ریخته و در یک مزرعه مشغول کشیدن گاو آهن است. بالاخره ما به گندم هم احتیاج داریم. همیشه که نمیشه نان دزدید. پیر سرش را خاراند و گفت: شنیده بودم که شیر در بادیه عشق کسی روباه شود، اما نشنیده بودم گاو بشود. بعد رو به جوانک کرد و گفت: ببینم شیرتان را از او می گیرید؟ جوانک با بی ادبی پاسخ داد: عجب خری هستی. نره. پیر در حالی که سینه اش را صاف می کرد و سعی می کرد توهین جوانک نادان را به حساب نیاورد گفت: من از این شیر فرد با خردتری نمی شناسم. آن وقت گاو آهن گذاشتید روی دوشش؟ مسلما با سوابقی که در وضع قانون در جنگل دارد در این زمینه می تواند خیلی کمک حالتان باشد.

مردمان فریاد شادی کشیدند (البته گفتیم که این مردمان بیشتر از پانزده نفر نبودند) و ریش سفید گفت: ای بابا! چرا به فکر خودمان نرسیده بود؟ و پنج نفری دویدند سمت مزرعه.

خوشبختانه پیش از آنکه مردمان به چشم خود ببینند که شیر زیر فشار گاوآهن ریقش در آمده و به رحمت ایزدی پیوسته، پیر دو پا داشت و دو پا هم قرض کرد و از ده آنان گریخت. تجربه به او آموخته بود که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی به بار می آورد

جلوی قانون (داستانی از کافکا/ ترجمه از صادق هدایت)

 

«پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود، ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرو رفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود؟ پاسبان گفت: « ممکن است، اما نه حالا. » پاسبان از جلو در که همیشه چهار طاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‌جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: « اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری، اما به خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانی تواناتر از من وجود دارد، حتا من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم. » مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود، آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده‌ی پشمی با دماغ تک تیز و ریش تاتاری دراز ولاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه‌ی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آن‌جا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را به داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سوالاتی کرد. ولی این سوالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه‌ی وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای این‌که پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد، ولی می‌افزود: « من فقط می‌پذیرم برای این که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به طوری که در حقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند. ولی حالا در تاریکی شعله‌ی باشکوهی را تشخصی می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند شود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: « اگر هر کسی خواهان قانون است، چطور در طی این‌ همه سال‌ها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده‌ی صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، در گوش او نعره کشید: « از این‌جا هیچ‌کس به جز تو نمی‌تواند داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»
 

نامه ای از شهر تورین

نامه ای از شهر تورین

 

سلام فرزام

امیدوارم حالت خوب باشه و ایام به کام. بابت دعوتی که ازم کردی خیلی ممنونم ولی راستش رو بخوای حال و روز درست و حسابی ندارم، و دلیل مهمی هم دارم برای نیومدن به تهران، که آخر نامه بهش می رسم. یک مقدار بیماری سل چخوف که محصول سفرش به جزیره ساخالین بود عود کرده بود – حالا بعدا در مورد سفرمون به جزیره ساخالین که یواشکی برگزار کردیم برات می نویسم! – و اولگا هم اومده بود مراقبش باشه، منم تحمل این رو نداشتم که هر روز ببینم داره آب می شه، اینه که گذاشتم و اومدم تورین ایتالیا، شهری که نیچه در آن دیوانه شد، و شهری که کالوینو در اون زندگی و کار می کنه، و دیوانه بازیهای ادبی اش رو در آن جا خلق می کنه. می بینی که این شهر پیوندی عمیق با جنون داره، و به همین جهت با حال و روز من بیشتر جور در میاد.

راستش رو بخوای قدری از چخوف ناراحت هم بودم، چون می دیدم اون چخوفی که بالاترین ارزش یک آدم رو فروتنی می دونست چطور از صبح تا شب از آثاری که خلق کرده دم می زنه، و هر روز از تصویر مرد فروتنی که فرومایگی رو با آثارش به شدت پس زده بود فاصله می گیره. (دکتر! سل مغزی هم داریم؟) البته این جدا شدن هم سخت بود، و هم باقیمانده ای داشت: احساس گناه، از ترک کردن چخوف در اون وضعیت نزار، که حتی طنز روان و روح بخش کالوینو هم نمی تونه من کمی از حال خودم غافل کنه. به هر حال در حالت عادی، این کالوینو موجود فوق العاده ایه، که نمی گذاره آدم بفهمه زمان چطور می گذره. همون احساس نزدیکی که اون اوایل با چخوف داشتم، با کالوینو هم هست، و حتی بیشتر، چون تو ما ایرانیا یک جور احساس یگانگی با روح فاشیسم زده ایتالیایی هست، روحی که سنگینترین فشارها رو با طنزی جان بخش قابل تحمل می کنه، که این احساس رو با چخوف نداشتم. تقریبا هر جمله ای که کالوینو می گه درش کنایه و طنز هست. مثلا برام توضیح داد که پیش از اینکه بیاد تورین، در منطقه لیگوریا زندگی می کرده، منطقه ای که آنقدر از نظر ادبی فقیر بوده هر کسی می خواسته اونجا به نوشتن بپردازه می بایست – خوشبختانه – راه و رسم خودش رو کشف کنه. (می بینی که تو همین جمله به کل نویسندگان عالم که می رن در جمع نویسنده ها قرار می گیرن تا چیزکی رو از رو دست همدیگه بنویسن داره تیکه می اندازه!)

کالوینو می گه علت اینکه تورین رو انتخاب کرده اینه که برعکس منطقه خودش از رمانتیک بازی درش خبری نیست، و اینحا بایستی بیش از همه روی کار خودش تکیه کنه، و در ضمن طنز و کنایه هم به وفور وجود داره. کالوینو می گه تورین شهر ایدآلشه واسه نوشتن. تورین جایی یه که زمان حال اونقدر خفه کننده نیست که واسه نویسنده فضا یا سکوتی باقی نگذاره. اون می گه تورین قدرت و شهامت، وحدت و یکپارچگی، و استیل و سبک می ده. تورین مشوق منطق هست، و از طربق منطق راهی به سمت جنون باز می کنه. (می بینی که هر جا می رم گیر یه دیوونه می افتم!) در ضمن تورین علاوه بر مناظر فوق العاده درختان و تپه ها و رویش و سرسبزی، یک تاریخچه طولانی از مبارزات ضد فاشیستی روشنفکر ها رو هم داره که جذاب ترش می کنه. البته تاریخچه یک شهر برای اینکه زنده باشه کافی نیست، ولی کالوینو معتقده که این شهر مثل آتش زیر خاکستر زنده است. هیچ چی هولناک تر از شهر مرده ها نیست، چون مرگ که حقه و برای همه اتفاق می افته. اون چیزی که خیلی وحشتناکه اینه که مرده باشی، و فکر کنی هنوز زنده ای. و همونطور که می دونی این موضوع تنها در شهر مرده ها اتفاق می افته. آیا شهری که عده ای از مردمش از فرط فقر و نداری و سوز سرما، گور ها رو برای زندگی انتخاب کنن، یک شهر مرده نیست؟ شهری که مردمان دغدغه رنج همنوعانشون رو نداشته باشن، مدتهاست که زیر خروارها خاک مرده، و خبرهای این چنینی تنها به ساکنان این شهر یادآوری می کنه که از مرگشون چه مدت زمانی داره می گذره. تو متنی که در مورد جم نوشته بودی از منیت گفته بودی. نمی دونم چرا یاد این جمله ات افتادم که از قول کسی می گفتی «منیت، درخت لعنته». منیت، و غفلت از همنوع. راستی کی این حرفو زده بود؟

به امید دیدار در شهر زندگان

ب. ب

نامه ای از تهران در غبار

 

بهمن جان سلام

امیدوارم حال تو و چخوف عزیزت خوب باشد. خوب آنجا کنار چخوف کز کرده ای ها. دیگر یادی هم از شهر و دیار خود نمی کنی. من کسالت مختصری داشتم، ولی به حمدالله حالم بهتر است. در ضمن از حافظ دانی چخوف هم اصلا تعجب نکردم. می دانی بزرگترین نویسنده اروپا یعنی گوته، که فاوست او پر است از اسرار روح و روان و جادوی احضار روح، در مورد حافظ چه گفته است؟ خودت قضاوت کن:

«اگر کلمات عروس و روح و روان داماد اند

تنها واقفان به این حقیقت، عشاق حافظ اند»

می بینی که حق مطلب را در مورد حافظ ادا کرده. این است که این سرزمین که تو فعلا ترکش کردی مهد سخن و سخن دانی است. نظامی که در کنار آن قلل بزرگ خیلی به چشم نمی آید، و اگر مال هر سرزمین دیگری بود بسی عظیم و شکوهمند به نظر می آمد، ببین در مورد قدر سخن چه گفته:

جنبش اول که علم برگرفت     حرف نخستین ز سخن در گرفت

پرده خلوت چو برانداختند        جلوه اول به سخن ساختند

چون قلم آمد شدن آغاز کرد    چشم جهان را به سخن باز کرد

ما که نظر بر سخن افکنده ایم    مرده اوییم و بدو زنده ایم

سیم سخن زن که درم خاک اوست    زر چه سگست؟ آهوی فتراک اوست

صدر نشین تر ز سخن نیست کس     دولت این ملک سخن راست بس

هر چه نه دل بی خبرست از سخن     شرح سخن بیشتر است از سخن

تا سخنست از سخن آوازه باد        نام نظامی به سخن تازه باد

زیاده سخنی دیگر ندارم. هر چه خواسته ام بگویم ریخته ام در چاپ دوم گمشده در آینه. در آنجا به این نتیجه رسیدم که انسان یک غیاب است؛ غیاب روح، یا غیاب جسم. این مفهوم پاسخ بسیاری از معضلات قدیمی و فلسفی است: اینکه چرا انسان انقدر دیریاب است – برخلاف دیو و دد -، اینکه چرا مهمترین برزخ ها و تنگناهایی که روح بایستی از آنها عبور کند – مانند تنگنای ورود به نوروز، یا تنگنای مرد و زن شدن – نه بر اساس حضور، که بر اساس غیاب شکل می گیرند، و … بدجور این کتاب شیره جانم را کشیده. همین. نفسم در سینه ام ماند و قلم بر کاغذ (یا بهتر است بگویم انگشت بر کیبرد مانده ام!)

زودتر برگرد.

ف. پ

مبارک است! به عصر ترامپ خوش آمدید!!! – «هنگامی که…» ترامپ وارد می شود… یا دهه ی پشک خر

مبارک است! به عصر ترامپ خوش آمدید!!! – «هنگامی که…» ترامپ وارد می شود… یا دهه ی پشک خر

 

رزا لوکزامبورگ: بشریت دو راه بیشتر پیش رو ندارد: سوسیالیزم، یا توحش.

لحظه ای چشمانمان را ببندیم و فکر کنیم که سالها پیش – مثلا در دهه شصت – یک منجم باشی برای سال ۹۵ چنین پیش بینی می کرد:

– روزگاری خواهد آمد که سردمداران صلح درونی (مانند راهب های بودایی) نه تنها برای صلح جهانی خودسوزی نمی کنند، بلکه برای اثبات هجو بودن چنین هدفی  به نسل کشی می پردازند (میانمار کنونی)

– زمانی خواهد آمد که بدترین بی ادبی و بی حرمتی را نه در چاله میدان تهران، یا در یکی از زندانهای بی در و پیکری که تحت نظر سازمان زندانها نیستند، بلکه در سالنی پرطمطراق در بالای این شهر آن هم به اسم هنری لطیف به نام «تئاتر» شاهد خواهید بود، و برای اینکه از لطف و مرحمت بی شائبه توهین کنندگان برخوردار شوید بایستی پول هم بپردازید! و اگر چنین رفتاری را بر نتابید، شما را به سالن نمایش راه نمی دهند و  به شما می گویند «شما توهین کردن را تحمل نکردید و هزینه آن را هم پرداختید!!!» به عبارت دیگر، جماعت گول و نادانی به وجود خواهد آمد که با خود چنین فرض می کند که اگر کسی نمی خواهد به او توهین شود بایستی برای آن باج بدهد، چون مورد بی حرمتی قرار گرفتن حق مسلم هر کسی است!!! و گولتر و نادان تر البته کسانی خواهند بود که برای اینکه از نمایشی که برای آن پول پرداخت کرده اند محروم نشوند هرگونه بی حرمتی را تحمل می کنتد! (اگر باورتان نمی شود نمایش «هنگامی که…»(۱) اثر فخیم آقای پورآذری را ببینید!) یعنی زمانه طوری شده که سادو مازوخیسم (آزاردهی و پذیرش آزار کلامی ) آن چنان همه گیر است که اگر کسی نخواهد جزو جماعت آزارگر و آزارده  قرار بگیرد بایستی لاجرم باج بدهد. (البته تاسف عظیم من نه از بابت فردیست به نام پورآذری – که از قبل از نزدیک با رفتارهایش در لفافه و با نقاب تئاتر آشنا بودم – بلکه این است که برای این نمایش از کسانی استفاده کرده که آمده اند تا در بنیاد اول از همه درس حرمت قائل شدن برای خود و دیگری، تحقیر نکردن و تحقیر نشدن را یاد بگیرند!) بالاخره حدود هفتاد سال آزگار است که از مرگ کامو می گذرد، حق هم همین است که کلمات او و فضای ذهنی او کلا به فراموشی سپرده شده باشد، مثلا آنجا که هنگام دریافت جایزه نوبل می گوید: «هدف هنر نه وضع قانون و نه قدرت طلبی است. وظیفه هنر، درک کردن است. هیچ اثر نبوغ آمیزی بر کینه و تحقیر استوار نیست. هنرمند یک سرباز بشریت است و نه فرمانده.»

– زمانی خواهد رسید که سینما فرمول ساده ای پیدا خواهد کرد: کمی پزخاشگری و عربده کشی، با چاشنی خیانت و روابط پنهانی، و خرده ای لودگی، در پرتو جلوه های ویژه! اگر سه بعدی هم باشد دیگر نور علی نور است! کلام کم کم از سینما برچیده می شود، و به مدد جلوه های کامپیوتری فیلم و انیمیشن صامت به هم نزدیک می شوند! پرفروشترین فیلم می شود هجویه ای بر هنر سینما: مکس دیوانه!!

– زمانی خواهد رسید که بدون خرده ای شرم حداقل از غولهای ادبی که نوبل ادبیات نگرفتند (کسانی چون تولستوی، چخوف و ایبسن)، این جایزه به یک خواننده پاپ نیویورکی تعلق می گیرد (باب دیلن) امید واثق پیدا می کنیم که جایزه نوبل پزشکی هم به زودی به یک معتاد که با جان فشانی بدنش را در معرض مواد مخدر و محرک قرار می دهد تعلق بگیرد! بالاخره این جانفشانی را جایزه ای می بایست! در ضمن چه کسی محتاج تر به پول جایزه نوبل از یک فرد معتاد؟ قدری انصاف هم خوب چیزی است! در دوره ای که نویسنده پرخواننده نسل جوان کسی است چون چاربز بوکفسکی، که بزرگترین مبلغ لمپنیسم و کسالت و بی عاری است، چنین چیزی اصلا بعید نیست! در دنیایی که تیراژ ۵۰ هزارتایی کتاب به افسانه بدل شده، و کتابها به ندرت بیشتر از ۵۰۰ نسخه چاپ می شوند، چنین چیزی اصلا بعید نیست!

– زمانی خواهد رسید که تبلیغات زرد آموزشگاه های کنکور و مشاورانشان بجای اینکه در لابلای صفحات روزنامه ای قایم شود، با بوق و کرنا در لفافه برنامه های رادیویی به سمع اقصی نقاط کشور خواهد رسید! طوری که رادیو را که باز می کنید شک می کنید که گوش خود را باور کنید، و فکر می کنید لابد رادیو را آموزشگاه های کنکور تسخیر کرده اند! زمانی که روزنامه ها و مجلات هم در اقدامی عمومی – برای عقب نماندن از قافله تقلب و تظاهر – عکس روی جلد و مصاحبه گر خود را تقدیم کسی می کنند که پول بیشتری بپردازد! حقیقت؟؟؟ لابد شوخی تان گرفته! چه جای صحبت از حقیقت است!! آیا روزگار امیر مبارزالدین دوباره آمده است؟

ما از برون در شده مغرور صد فریب               تا خود درون پرده چه تقریر می کنند؟

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب         چون نیک بنگری، همه تزویر می کنند

– زمانی خواهد رسید که اگر ورزشکاری مانند تختی، فکر آسیب دیدگی حریف خود باشد، اسباب سخره دیگران را فراهم خواهد کرد. در این دوره دوپینگ کردن نه تنها دیگر قبحی ندارد، بلکه نشانه زرنگی است، و ورزشکاران حرفه ای متخصصانی را استخدام می کنند تا به طور حرفه ای راه گریز از آزمایشات دوپینگ را به آنان یاد دهند، با این شعار که “تقلب حق مسلم ماست!” کار به جایی می رسد که کل یک تیم ورزشی یک کشور به همراه لاپوشانی آزمایشگاه های دولتی اش به امر شریف دوپینگ کردن می پردازند! (تیم ملی روسیه)

– زمانی خواهد رسید که گروهکی تروریستی به نام داعش را علم می کنند، که هم چاه نفت دارد و هم انواع هواپیما و اسلحه های مدرن، و کمی برای افزایش هیجان و فروش اسلحه، به سبک بازی مرتال کامبت، با آنها بازی بازی می کنند، که هم کارخانه های اسلحه سازی سرپا بمانند، و هم مانند جاروبرقی جامعه غربی از لوث جانیانی که دنبال گروهی می گردند تا با آنها هویتی کسب کنند پاک شود، و همه از خاورمیانه نفت خیز، که سطل زباله های جهانی است سر در بیاورند! یک معادله ساده: نفت در برابر اسلحه و زباله های انسانی!

– زمانی خواهد رسید که دانشگاه ها به داعشگاه تبدیل می شوند: محل پرخاشگری از نوع پاسیو – اگرسیو، نسبت به هر اندیشه نو و جدیدی که به همت دانشجویان از خارج از دانشگاه به داخل آن اجازه ورود می یابد! زمانی که اساتیدی که بایستی ذهن دانشجویان را روشن کنند، به همراه دانشجویان خود به خوابی ابدی فرو رفته اند! دانشجویانی که عجیب ترین و بی معنی ترین کلمات برایشان این کلمات است: سوال کردن! و سوال داشتن! زمانی خواهد رسید که به مدد اساتید محترم و اسباب بازی هایی که هر روز ابداع می شود، سطح ذهنی دانشجویان (شاید با این وضعیت بایستی گفت سطل ذهنی) به سطوح (یا سطول!) ذهنی دوم راهنمایی یا کلاس هشتم جدید تقلیل می یابد!

– زمانی خواهد رسید که کارگزاران حوزه روح و روان، اعم از روانشناس و روانپزشک و رواندرمانگر، دیگر اصولا به کلمه امّلی «روان» اعتقادی ندارند، چون یک بزرگ دیگری کور و ابله از آنها می خواهد که درمانهایشان هر چه سریعتر، کم هزینه تر و شفاف تر باشد: حال اگر در چنین شرایطی عنصری لطیف و بین الاذهانی و زبانی و دیریاب چون روح زیر تیغ جراحی آنها گم شود به کسی مربوط نیست! مراجعان هم برای دست یافتن به اسرار روح و روان خود – چون آنها هنوز به وجود روح معتقدند! – اصرار دارند که پزشک برایشان انواع اسکن ها و تست های بی پایه و نوار مغزی بنویسد، تا بالاخره بفهمند درون این کاسه جمجمه چه خبر است! شور عینیت!

– روزگاری خواهد آمد نایاب ترین و کم قدر ترین متاع روزگار، «ایده» ناب داشتن و داشتن«اعتقاد» است. دیگر اعتقاد بادبان کشتی روح (۲) نیست که هیچ، آدمیان به افراد معتقد به چشم عقب مانده های ذهنی که از دنیای دیگری (احتمالا مریخ!) آمده اند نگاه می کنند. روزی که آدمیان از صبح که چشم باز می کنند تا آن هنگام که چشم می بندند، نه نگران اعتقاد خود – و کفری که به سان مورچه ای در شب سیاه ممکن است در آن رخنه کند – که دل نگران و دل بسته و دل خسته اسباب بازی هایی هستند که اسباب بازی فروشی سر گذر هر چند ماه یک بار آن را تجدید می کند و انواع جدیدش را می آورد (این اسباب بازی ها هم اسم های قشنگی دارد که مثل آّب نبات توجه هر بچه دو ساله ای را به خود جلب می کند: فیسبوک، واتس آپ، لاین، تلگرام….) اسباب بازی هایی که حسن آنها این است که دسته جمعی و دورهمی است، چون خواب غفلت دورهمی اش می چسبد!

– روزگاری خواهد آمد که گاهی نادره کسانی که «ایده» و عقیده ای ناب و غیر تقلیدی دارند، بجای اینکه لامحابا جان خود را سرمایه ایده و عقیده خود کنند، عقیده خود را سرمایه جان خود می کنند، تا مثلا از غرور خدشه دار شده خود پاسداری کنند، با با خشم و غضب عده ای ساده دل را که به پرستش بتهای ذهنی خود مشغول داشته اند در راه آن اعتقاد قربانی کنند. (بی اعتقادی زمینی است بایر، و اعتقاد کورکورانه هم رنجی است دائم و دایر، و هر دو زمینه ساز خشم و غضبی مهارناپذیرند، که در اصل ناشی از احساس سترونی و عقیمی است – بی جهت نیست که در چنین عصری حدود نیمی از زوجین عقیم می شوند!)

– زمانی می رسد که پس از اختراع انواع وسایل مختلف جنگی، و حتی بمب اتمی، رویای دیرینه بشر برای به وجود آمدن جنگی که در اساس قانون ناپذیر باشد به تحقق می رسد: جنگ سایبرنتیک – که حمله مشترک آمریکا و اسرائیل و انگلستان از طریق ویروس استاکس نت به تاسیسات نطنز نمونه کوچکی از آن است – آرزوی دیرینه جنگی با بی مسوولیتی کامل را بر آورده می کند. اگر باور نمی کنید که از طریق یک ویروس کامیپوتری، حتی بدون نیاز به وجود اینترنت، می توان میلیونها نفر آدم را مثل آّب خوردن کشت، بدون اینکه کسی بفهمد این ویروس ساخت چه کسی یا چه کسانی است، مستند فوق العاده Zero Day را ببینید!

– زمانی خواهد رسید که کلمه عشق به یک بازیچه خنده دار تبدیل می شود، و آدمیان رکیک ترین کلمات و جملات را برای کسانی بکار می برند که زمانی ادعای عشق آنها را داشته اند!! و بیشترین درد و رنج را حواله کسانی می کنند که در لفاف عشق با آنها زمانی روح و جسمشان پیوسته بوده است!!

– زمانی خواهد رسید که اربابان غضب زمین را آکنده اند، و دیگر برای دیدنشان نیازی نیست که مانند دانته در کمدی الهی(۳) پنج طبقه در دوزخ پایین برویم. افراد سترونی که تنها با رانت مدرکی می گیرند و با استفاده از نویسندگان مزدور و باج دادن نویسنده می شوند، و کوچکترین کنترلی روی هیجانات خود من جمله خشم ندارند: امثال الف ها و سارکوزی ها و ترامپ ها جانشین خاتمی ها، میتران ها و اوباماها می شوند. ترامپی که حتی پیش از رئیس جمهور شدن، عنایات خاصه اش به سرزمین ما می رسد، و چندین شرکت کلاه برداری و هرمی و گلدکوئیست با استفاده از کتابهایی که مزدورانی به اسم او نوشته اند و در اینجا چاپ شده اند، تاسیس می شوند! طبقه پنجم دوزخ جلوی چشمان شماست: «در این منجلاب مردمانی سراپا برهنه می بینیم که از گل و لجن پوشیده شده اند و چهره هایی دژم دارند. و نه تنها با دست خود، بلکه با سر و سینه و پاهای خویش با هم در زد و خورد هستند و با دندان یکدیگر را پاره پاره می کنند. » معلوم است که در چنین جهانی، تئاتر و سینما و ادبیات و ورزش و دانش و حتی جنگش هم بایستی از همین قماش باشد!

خب، چنین جهانی تشتک از سر آدم نمی پراند؟؟؟ آیا اگر دهه شصت را با همه کمبودها و ضایعات انسانی اش دهه مشک تر بنامیم، نباید اسم این دهه را دهه پشک خر بگذاریم؟؟؟

کم کم رسیده کار به جایی که پشک خر            در رسته ادب، رده بر مشک تر گرفت (۴)

 

پس از تحریر – البته نادره هنرمندانی هم هستند که خارج از این جو عمومی بلاهت باشند: نگاهی به فیلم بادیگارد (۱۳۹۴ – ابراهیم حاتمی کیا) بیندازید تا ببینید که چطور حاتمی کیا، از اعماق جانش فیلم می سازد و – همانطور که خودش می گوید – نقش پیکی را دارد که از روزگاری سخن می گوید که چیزی به نام ارزشهای انسانی وجود داشت. راستی آن «حیدر»ها کجا هستند که نسلشان ترس را نمی شناخت؟! که امروزه علت خاموشی بسیاری از مردمان آزاده و نیک سرشت در برابر این جو بلاهت عمومی چیزی جز ترس نیست.

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند               درد آن بود که بر دل مردان رقم زند(۵)

 

(۱) بر اساس آنچه شنیده ام که در خود این نمایش اتفاق نیز می افتد، رفتاری که با امانت های مردم (بازیگرها) و تماشاچیان بخت برگشته می شود، می توانم بگویم در ناخودآگاه کارگردان و نویسنده نمایش، نام «هنگامی که ….» به صورت کامل چنین حک شده: «هنگامی که دنائت و سادیسم نیازی به پرده پوشی ندارد!»

(۲) مولانا

(۲۳) کمدی الهی/ جلد اول دوزخ/ ترجمه شجاع الدین شفا/ چاپ سوم ۱۳۴۷

(۵ و ۴) اشعار از استاد محمود منشی

 

 

نامه ای دیگر از یالتا

دکتر جان

سلام. امیدوارم حالکت به قول کردا «خاص» باشه. البته خاص هم بود چون تا دلت خواست بارم کردی. ببینم این موضوع تنقیه چیه انقده می کشی وسط؟! سوالت را هم پرسیدم. چخوف سری تکان داد و گفت: «ای دل غافل! تو اون مملکت چه خبره؟» من هم گفتم: «چه خبره؟» چخوف گفت: «ظاهرا بدجوری دلش رو خون گردن! این جور که معلوم است بخاطر مصالحی از حقوق خودش دست کشیده، اون وقت همان کسانی که حقوقش را غصب کرده اند، او را متهم به ناسپاسی کرده اند. این همه بخاطر این است که او قدر خودش را آنطور که باید و شاید نشناخته و منظور گدایان شده …». گفتم: «ببینم این حرفا رمزیه؟ چون من که چیزی نفهمیدم!» اون هم گفت: «عیب ندارد! شاید دکتر هم نفهمد منظور من چه بود! تو فقط این شعر حافظ را که می گویم برایش بفرست.» گفتم: «چه شعری؟» گفت: «این:

ناگهان پرده برون انداخته ای یعنی چه        مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به پیغام رقیب       این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشبی مشغول      عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه

گفتم: «چخوف جان! تو هم حافظ باز بودی و ما خبر نداشتیم؟!» چخوف که فارسی اش خیلی بهتر شده گفت: «آقا رو باش! من حتی برخی از آثارم رو در پاسخ به برخی از غزلیات حافظ نوشته ام! مثلا داستان اتاق شماره شش که داستان دکتری است که خرده خرده دچار جنون می شود می دانی ملهم از کدام شعر حافظه؟»

من که از بکار بردن کلمه «ملهم» اون هم توسط چخوف جا خورده بودم گفتم: «نه! کدوم شعر؟!»

گفت: «این:

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست         دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب                    که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

تازه هیچ می دونستی که بهترین اثرم از نظر خودم یعنی نمایشنامه سه خواهر رو با الهام از چه شعری نوشتم؟»

گفتم: «چخوف جان دیگه دهنم واقعا وا مونده!»

چخوف گفت: «کاری نداره که! تو اون نمایش سه تا خواهرن که در آرزوی سفر به شهر قدیمشان مسکو هستند. خب تو اگه جای من بودی و این شعر حافظ رو در وصف شیراز می خوندی دلت نمی خواست همچین نمایشنامه ای بنویسی؟ فقط به جای شیراز گذاشتم مسکو:

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم         مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن         من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده ام      حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت         چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست       گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

فقط من اولش می خواستم راجع به شش خواهر نمایشم را بنویسم، بعد دیدم خیلی پیچیده و تو در تو می شود و ممکن است عمرم با این سرفه های خونی که دارم قد ندهد، این است که به همان سه تا بسنده کردم!»

گفتم: «بابا ایول به تو! فرزام همیشه می گه بین حافظ و بتهوون ارتباط ماهوی وجود داره، ولی این دیگه فکر کنم به عقل جن هم نمی رسید!» بعد یک دفعه از حرف خودم وحشت کردم. آخه تا اونجا که یادمه راجع به فوت چخوف در اثر بیماری سل مطالبی رو قبلا خونده بودم. فکر کردم نکنه این آدمی که جلوی من وایساده وافعا یک جن باشه؟ چند تا قل هو الله خوندم و به خودم فوت کردم، ولی چخوف هنوز سر و مر و گنده جلوم وایساده بود و داشت حرف می زد (چونه که چونه نیست، فک می زنه ماشاالله). این بود که کمی از ترسم کم شد.

راستی این را هم بگویم که با برنامه سفری که برایمان فرستادی ما دیگه فعلا از خیر سفر گذشتیم. یا علی مدد!

زیاده قربانت

ب. ب

پاسخ روانکاوی به درمان شناختی – رفتاری (CBT) – بخش سوم و پایانی

 

(۶) برخوردی که ما در برابر این بزرگ دیگری اتخاذ می کنیم و اینکه آیا اسم آن را منازعه یا نقد می گذاریم، یا هر چیز دیگر، به برخورد تمدن ما در این لحظه بستگی دارد. آیا مردم چنین سطحی از کنترل و مقررات دولتی را قبول خواهند کرد؟ آیا مردم مشتاقند که مثل ماشین تلقی شوند؟ یا می خواهند با آن مخالفت کنند، فاکتوری که نمی توانیم آن را تضمین کنیم. در اساس ما تاثیر زیادی نمی توانیم بگذاریم. همانطور که توماس اسوولوس گفت این مساله ای در مورد یک پاسخ اخلاقی است. برای من، مدل زبان  CBT  دقیقا همان دفترچه راهنمای یک دستگاه است؛ وقتی دستگاهی می خرید یکسری دستورالعمل غیر مبهم دارید که چطور آن را روشن و خاموش کنید. این همان مدل یا مفهوم زبانی است که در  CBT  استفاده می شود. ممکن است که مردم دارند به سمت آن تلقی می روند که [فکر کنند] یک ماشین وضعیت بالاتری است از انسان بودن. و اگر چنین چیزی اتفاق بیفتد، فکر نمی کنم که ما کار زیادی بتوانیم بکنیم.

(۷) آن حقیقتی که برای من بیشترین حیرت را به دنبال دارد این است که موسسات دینی، کلیساها در دموکراسی مدرن، با چنین ارزیابی کنار آمده اند! چنین به نظر من می رسد که پیش از این یک طرد انسان گرایانه دستگاه و ساختار (مکانیسم) وجود داشت که خانه ارواح نامیده می شد. ما در آن موقع متحدینی داشتیم. اگرچه فروید شیطانی تلقی می شد، باز برای لکان روشن بود که اتحادی بین دین و روانکاوی در تضاد با ساختار و دانش وجود دارد. این موضوع را در دهه ۱۹۵۰ خیلی روشن می توانستید حس کنید. حال آنچه به روشنی قابل درک کردن است این است که شما چنین چیزی ندارید. امروزه دین با دانش رقابت نمی کند. آنها بدون لحظه ای تردید کل زمین را به دانش و کمیت سازی سپرده اند. آنها فقط یک چیز را [به این] اضافه می کنند: که ایده اساسی دفاع از زندگی است؛ دفاع از حیات و جهان دیگر. همزمان آنها کمیت سازی را تا حد نهایی اش قبول می کنند، و این تغییر بزرگی است. این موضوع تغییری در ارتباط بین قوا و نیروها بوجود آورده، که ناشی از تغییری در خط دینی است. می بینید که در منازعه ما علیه  CBT  ، دوباره انسانی کردن دین مقصودی است که بایستی در مورد آن صحبت کنیم.