نمایشنامه امین آباد (دارالمجانین)

نمایشنامه دارالمجانین – بخش دوازدهم

اصغر – ببین چطوری این دوتا وحشی رو از هم جدا می کنم؟

فرهاد – وحشی؟!

اصغر - اصلن من خود آفرینشم٬ من قدیمترینم

دکتر – اه بسه دیگه… تا دو دقیقه پیش از بریدن می ترسید حالا ادای خدایان رو در میاره. یعنی دیگه از بریدن نمی ترسی؟

اصغر – تا موقعی که این جارو دستمه نه! واسه بریدن چی بهتر از جارو!

خسرو (رو به اصغر) – مرا سد مکن…

اصغر (با تکان دادن جارو) – تو را هزار بار…

خسرو – بگذار وظیفه ام را در مورد این ملعون انجام دهم

مهین بانو – جیگر وظیفت خسی جون

فرهاد (عصبانی) – تا کی بایستی این وضع رو تحمل کنم؟

اصغر (با لحن جدی رو به خسرو) – تو همون کاری رو می کنی که من بهت گفتم ٬ هر وقتم بهت اشاره کردم نه الان. همه رو قاطی کردی داداش. می خوای یه بار دیگه نقشا رو یادآوری کنم؟

فرهاد (رو به دکتر) – ببینم این آقا مگه نظافت چی نیس؟

دکتر(در حالیکه پاهایش را دراز می کند و دستانش را پشت سرش قرار می دهد به فرهاد اشاره می کند که بنشیند. فرهاد دوباره سرجایش می نشیند) – نه٬ همون شیش ماهه به دنیا اومدی

اصغر – مگر وظیفتو فراموش کردی؟ امروز روز موعوده ها!

خسرو – نه… نه… فراموش نکرده ام… بار آن هر لحظه بر دوشم سنگین است و امروز بیش از هر روز دیگر…

مهین بانو – حالا شیرین عزیزم باز فراموش شد. گریه نکن دختر جون گریه نکن بالاخره یه چیزی می شه دیگه

ضحاک (از بالای سکو فریادش از پشت صحنه شنیده می شود) – چه کسی می خواست شانه های ضحاک را به خاک بساید؟ به او بگویید… به او بگویید … از زهر مار ایمن مباش!

اصغر (با اشاره جارویش به پشت صحنه رو به خسرو) – اومد! (رو به ضحاک)- ساکت باش نفله! تو می خوای خسرو رو فیتیله پیچ کنی؟ فیتیله تو قیچی می کنم!

فرهاد (با لبخند) – این نظافت چیتون که همه اش تو کار بریدنه که!

ضحاک (از پشت صحنه) – چه تو هم اینجا هستی نابکار؟ حساب هر دوی شما را کف دستتان می گذارم…

(صدای تلق تلق پایین آمدن او از پشت سکو شنیده می شود)

فرهاد (با ناباوری ) – این نمایشتونو چرا تو نیویورک یا پاریس اجرا نمی کنین؟ اهالی برادوی بایستی جلو شما لنگ بندازن!

دکتر (کیفور شده) – اومدن ضحاک دیگه یعنی داریم به نقطه اوج نمایش نزدیک می شیما!

(ضحاک سراسیمه با بندهایی که هنوز به دستانش وصل است وارد می شود)

ضحاک (رو به خسرو) – باز به یاوه سرایی مشغولی؟

دکتر (با نقش بازی واضح) – چه کسی به شما اجازه داد؟

ضحاک – تیمارداران مهربان شما

دکتر (رو به فرهاد) – فکر کنم یه کمی زود اومد. گفته بودم اونو تو اتاق ایزوله ببندند… امروز واقعا این پرستاران دارن کار خرابی می کنندا… البته از این اتفاقات زیاد می افتد…

فرهاد – من با اجازتون یه سری از دیالوگا رو یادداشت کنم… تا اینجاش که خیلی جالب بوده (کاغذ قلمی از جیبش در می آورد)

دکتر – یادداشت کن… یادداشت کن که دیگه گیرت نمیاد٬ حالا هر چند که از این اتفاقات زیاد می افته…

ضحاک (رو به خسرو) – هنوز دوران فرمانروایی من به پایان نرسیده که تو اینطور داری جولان می دهی

خسرو – تو دیگر معرکه گیری نکن… که حسابت را همین امروز کف دستت خواهم گذارد…

(حالا اصغر خود را بین ضحاک و خسرو حائل کرده است)

دکتر – ببینم تو مگه نخود آشی٬ همیشه اون وسط

اصغر – تو دیگه زر نزن حواست به خانومای محترم باشه حوصله شون سر نره٬ البته (با اشاره جارو) منظورم تماشاچیای محترم ام هستا!

دکتر (با حالت تعجب ) – واقعا درست شنیدم؟ زر نزنو با من بودی؟!

بیشتر

نمایشنامه دارالمجانین – بخش یازدهم

شیرین – جان با جان و تن با تن بپیوست    تن از دوری و جان از داوری جست

مهین بانو – جووووووووون…

خسرو – راستی من … همان است که هست… هر چند بر شوربختی شما فرجی نباشد…

اصغر – شوووووووووووور یا شو ور؟ بابا بگیرش قال قضیه رو بکن دیگه!

شیرین – تو خسروی خسروی من باش… آیا این گزافه است؟ می دانستم… می دانستم داستان مرگ تو آسان نیست… داستان مرگ تو افسانه ای پرداخته ی آنان است که خوشبختی عشاق را نتوانند دید…

فرهاد ( با کمی غیض رو به دکتر ) – این که دیگر رنگ عوض کردنه! مگه تا همین دو دقیقه پیش نمی گفت که… حالا یعنی عاشق قاتل من… یعنی قاتل فرهاد شده؟

دکتر (با اشاره انگشت به بینی) – سیس! حالا تو هم بالا غیرتا نقشت رو بدون اینکه زیاد درگیرش بشی انجام بده پدرجان

شیرین – بر جهانداری که تسخیر تاج و تخت قیصریان برای او به طرفه العینی محیاست٬ چگونه چنین مردنی بی مایه آن هم به دست پسرش شیرویه می توانست حقیقت باشد؟

اصغر (که خود را نزدیک فرهاد رسانده با اشاره جارو به او) – تاریخو می بینی؟ فول فوله ها!

مهین بانو – اگه دستم به اون شیرویه نرسه. عجب بچه ی مادر….

خسرو – من خسرو ام اما نه خسروی شما… ولی زیبایی شما گرچه چشم نواز است در برابر زیبایی روان با صلابتتان که از بهر نام از کامجویی از خسروی ساسانی کناره می گرفت قدر و ارزشی ندارد…

شیرین (با عجله) – دیگر کناره جویی کافی است!

اصغر – بابا از هول حلیم نیفتی تو سفره عقد یه وخ!

مهین بانو – مرد هم مردای قدیما! وا این مسخره بازیا چیه… حالا ساسانی یا غیر ساسانی مگه فرقی هم داره؟

خسرو – شور شیرین بر دوش من باری است… امیدم آن است که سزاوار این بار باشم… اما قبل از هر چیز یاوه گویان مست را باید … (چشم در چشم فرهاد می شود٬ براق)

فرهاد (وارد بازی شده) – یاوه گوی مست را با که هستی؟!

(خسرو یک مرتبه به سمت فرهاد یورش می برد. فرهاد می ایستد)

دکتر – آقایون! نه نه! یه ذره آرامشتون رو حفظ کنین…. از این اتفاقات زیاد می افتد

خسرو – یاوه سرایی در عشق؟

فرهاد – چه یاوه ای؟ … هیچ معلومه چی می گه؟

دکتر – فکر می کنم شاید پرستارا حرفایی زدن… تمام قائله باید زیر سر اون دو تا آشوب بپا کن باشه

خسرو – آنان به راستی شهره اند… پرستاران راستی را اینگونه مخوان!

(اصغر خود را حائل بین خسرو و فرهاد می کند)

دکتر – آفرین اصغر … آفرین…

اصغر – آفریدم تموم شد!

بیشتر

نمایشنامه دارالمجانین – بخش دهم

خسرو – یاوه سرایی هماره گناهی نابخشودنی است٬ بویژه در عشق!

فرهاد (مستاصل٬ رو به دکتر) – فکر می کنم دیگر اینجا جای من نیست. کارم هم که به پایان رسیده … اگه اجازه بدین… موندن من هم داره کارا رو خرابتر می کنه…

دکتر – کی گفته کار شما به پایان رسیده؟

(کلنجار دکتر و فرهاد بی صدا ادامه می یابد)

شیرین ( رو به مهین بانو) – یعنی این خسروی شهریار است؟ آیا سرنوشت چنین بود که از هر دو داغی که بر سینه دارم٬ در دخمه ای این چنین٬ در این مغاک پرده بر گیرم؟… آیا این سرنوشت غدار نیست؟

مهین بانو – یعنی واقعا آقا خسروی خودمونه؟

خسرو – … خواست من تنها این بود که ترا از عشقی نافرجام٬ از مردکی ناراستین٬ نجات بخشم… نه آنکه دست و پایت را در هاله ی شوم دیگری درهم پیچم و ترا به عشق دیگری دچار سازم…

مهین بانو (با عشوه) – عشق دیگه کدومه جونی… تو عشق خودمی و شیرین خودم…

(فرهاد بلند می شود٬ دکتر دست او را می گیرد و به او اشاره می کند ساکت باشد و ننشیند. اصغر با جارویی در دست وارد می شود٬ ولی مانند ژنرالها جارو را روی دوشش گذاشته است)

دکتر – به به! اصغر آقا! به جای اینکه یه دستی به این بخش بکشی خوب از اون پشت تک مضراب می زدیا!

اصغر – من با پشتم تک مضراب می زدم؟

دکتر – تقریبا دیگه! با اون حرفایی که می پروندی دیگه!

شیرین (تنها کسی که به اصغر بی توجه است) – مرا به عشقی دچار نکردی٬ مرا به چیزی نخواندی که در من نبود…

اصغر – چه لاوی می ترکونه بی مروت!

شیرین – من تنها پژواک ندای رنجهای خود را می شنوم… چهر تو از آن روز که ندیمت شاپور آن را برای من بر کاغذی حک کرد٬ بر ذهن و روانم حک شد…

اصغر ـ آهسته تر برو یاتاقان نزنی یه وخ!

خسرو (با تعجب) – شاپور؟ ندیم من؟!

شیرین – و از آن زمان که اسبت شبدیز مرا به سوی تو آورد مرا وهمی شیرین فراگرفت که دست یافتن بر تو آسان است…

اصغر (که خود را به نزدیک خسرو رسانده٬ سقلمه ای به او می زند) – شبدیزتیم داداش!

خسرو (تکانی می خورد ) – شبدیز دیگر چیست؟

اصغر – ببخشید مثکه شما فراری سوار می شدین؟

شیرین – من از شوری اشک نمی نالم٬ من از داغی خون می نالم٬ خونی که اکنون از زخمهایم بیرون می جهد؟

اصغر – اشک چیه بابا٬ لااقل بگو چیتوز باورمون بشه!

خسرو – اگر نام من موجب ناکامرانی شماست٬ مرا نام مباد!

مهین بانو – اوا مگه میشه خسی جون…

دکتر ( با خنده) – خسی جون! چه بامزه!

شیرین – اگر این زخم به نامی بود٬ به وردی بهبود می یافت… نام و ننگ از چه بهر است؟ آیا نام من می تواند تلخی غمی هزاران ساله را شیرین کند؟

اصغر ( شروع به جارو زدن می کند) – واقعا هم این اسم بود ننه مون رومون گذاشت؟ به خشکی شانس!

خسرو – من فقط برای نجات دادن شما به اینجا آمده ام…

بیشتر

نمایشنامه دارالمجانین – بخش نهم

فرهاد (دوباره به دکتر نگاه می کند٬دکتر لبخند می زند) – منظورتان را متوجه نمی شوم…

مهین بانو – ما دنبال فرهاد کوه کن می گردیم.

دکتر – یعنی می فرمایین برای همین به اینجا اومدین؟

مهین بانو – وصف شما را از چاکران… یعنی از پرستاران شنیدیم… بی جهت نیست که بین این همه بیمارستان اینجا رو انتخاب کردیم که…

فرهاد (کم کم دارد قات می زند) – وصف چی چی؟

مهین بانو – شیرین عشق خود را باز یافته است…

شیرین – فرهاد من… پس تو اینجا بودی… می دانستم کسی که از کوه بیفتد٬ پیدا نخواهم کرد مگر در زیر زمین…

اصغر (از پشت صحنه) – خب درسته دیگه٬ از اون ارتفاعی که اون افتاده!

فرهاد (جا خورده٬ تقریبا با خودش) – شوخی را بس کنید…

دکتر – اه این پرستارا کجان این اصغرک دهنشو بیندن… (سرش را نزدیک گوش فرهاد می آورد و تقریبا درگوشی) نمی دونم اینو تابحال بهت گفتن یا نه… هیچ وخ ناراحتی بیمارو شوخی نگیر. چون ممکنه برای تو شوخی باشه٬ برای اون شوخی نیس…

اصغر (از پشت صحنه) – اوهو! باریکلا!

دکتر (بی اعتنا ادامه میدهد) – می تونین باور نداشته باشین ولی خودتون رو با درد مریض همراه کنین و اونو تو چاه بیماری و غم تنها رها نکنین… گفتم که ما امروز به شما احتیاج داریم. شاید این تنها فرصت ممکن باشه و شیرین دیگه تا آخر عمر لام تا کام باز نکنه. حالا که تصمیم گرفتین بمونین لااقل مارو از کمک خودتون محروم نکنین!

فرهاد (تازه دوزاری اش افتاده) – آها آها! ببخشید… واقعا متاسفم… من در خدمتتان هستم…

دکتر – حالا کاریه که شده… می تونین حرف بیمارو مستقیما تایید نکنین ولی…

(صدای فریادی از بالا روی سکو شنیده می شود – روی سکو سری دیده می شود که در تاریکی به آنجا آمده است) – خاموش باشید یاوه گویان! خاموش!

صدای اصغر – یا قمر بنی هاشم! حالا نوبت اینه!

(صدای تلق تلق آمدن کسی از سکوی پشت دیوار شنیده می شود. دکتر با حالت اضطراب می ایستد. خسرو وارد می شود)

خسرو – یاوه گویی بس است٬ ژاژخایی کافی است… ببر آن صدای نخراشیده ات را… در حضور شاه چنین سخن نمی گویند…

دکتر (هاج و واج) – آرام باش خسرو جان… ای بابا مثکه اینجا درگوشی ام نمی شه صحبت کرد… یه دو کلوم داشتم با فرهاد حرف می زدما…

خسرو – فرهاد؟… فرهاد دیگر کیست؟… فرهاد به تاریخ پیوسته است… دریغ که مرگ آن شیرمرد را به بزرگ مردی چون خسروپرویز نسبت می دهند… دریغا دریغ از روزگار جفاکار!

مهین بانو (در حالی که آب دهنش را قورت می دهد٬ رو به دکتر) – واقعا ایشان خسرو پرویز هستند؟

دکتر (رو به همه)- آرامشتان را حفظ کنین… آرامشتان را حفظ کنین … اینجا از این اتفاقات زیاد می افته…

خسرو – کیست که در حضور بزرگان چنین خود را بزرگ دیده که زبان به یاوه درایی می چرخاند؟ زبانش بریده باد!

دکتر (ترسیده) – این پرستاران اصلا معلومه کجان؟

شیرین – فرهاد… فرهاد من!

مهین بانو – خسروی عزیزم!

خسرو (رو به دکتر) – خاموش باش! من از طرف همان ناکسان آمده ام!

دکتر (با تعجب ) – از طرف اونا؟ اون دست و پا چلفتیا یعنی…

خسرو – آن چاکران که شما پرستاران می خوانیدشان… به من گفتند اینجا شیرینی قدم رنجه کرده و مهین بانویی… و یاوه گویی که خود را فرهاد می خواند…

فرهاد – اما من … من … من که …

بیشتر

نمایشنامه دارالمجانین – قسمت هشتم

فرهاد – مجلس؟

دکتر – ااااااااااااااه… شیش ماهه که به دنیا نیومدی. یه ذره صبر کنی می بینی. (رو به پرستاران) خب اون مورد فولی ا دو کجاس؟ گفتین مهین بانو و شیرین؟ (پرستاران برای آوردن خانمها خارج می شوند. دکتر رو  به فرهاد) این مورد براتون جالبه. می دونم سوالای زیادی دارین. اصلا امروز شما برای ما جایگاه ویژه ای دارین. من از پرستارا خیلی تعریف دقت و جدیت شما رو شنیدم.

(فرهاد سرش را به نشانه ی تشکر تکان می دهد. در چوبی باز می شود و مهین بانو و شیرین وارد می شوند و به آرامی پشت میزی که فرهاد و دکتر نشسته اند می نشینند.)

دکتر – سلام بفرمایین بفرمایین. من دکتر میرفندرسکی هستم و ایشان هم…(به فرهاد اشاره می کند که خودش را معرفی بکند)

فرهاد – فرهاد میرشکاری… خبرن…(چشمش به نگاه خیره ی شیرین می افتد)

مهین بانو ( سقلمه ای به شیرین می زند) – حواست کجاست دختر؟ (رو به دکتر) سلام دکتر. .. دختره پاک هوش و حواسشو از دست داده. به خدا بیرون که بودیم اصلا این جوری نبود.

دکتر – بیمار کیه؟

مهین بانو (به شیرین اشاره می کند) – ایشون.

دکتر – اسمشون؟

مهین بانو – شیرین…

دکتر – نام فامیل؟

مهین بانو – فامیل؟ چطور جرات می کنید؟(با حالت خشم و اعتراض از جایش بلند می شود) لابد از اون بی کس و کارایین که خانواده سلطنتی را نمی شناسین؟

دکتر – سلطنتی؟!

مهین بانو (در حالی که می نشیند) – من مهین بانو هستم، شهبانوی ارمنستان و این هم برادرزاده ام شیرین، شیرین ترین مهبانوی افسانه های عاشقانه…

شیرین (یک دفعه از حالت ماتی در می آید) – می دانستم… می دانستم داستان مرگ تو آسان نیست (رویش را به فرهاد بر می گرداند) داستان مرگ تو افسانه ای پرداخته ی آنانست که خوشبختی عشاق را نتوانست دید… تو که شیر مادیان از کوه روان می کنی، محبوب و اسبش را بر گرده ات می نهی و فرسنگ ها راه می پیمایی، چگونه چنین مردنی سهل و بی مایه می توانست بر تو فرود آید؟

صدای اصغر (از پشت صحنه)- یا قمر بنی هاشم! حالا اینو چی کارش کنیم؟

مهین بانو (رو به فرهاد) – واقعا شما فرهادید؟

فرهاد (تعجب زده به دکتر نگاه می کند. دکتر به او اشاره می کند که جواب شیرین را بدهد. من من کنان) -  من فرهاد میر شکاری هستم… و فکر نمی کنم به آن فرهاد شما ربطی داشته باشد… یعنی فکر می کنم اشتباه گرفته باشین!

صدای اصغر . مصبتو شکر! حالا یه ذره مهربونتر باش! آسمون خدا که زمین نمیاد! ای بخشکی شانس! شانس نیست که، بختکه لامروت!

شیرین – این راست است که بر مزارت گنبدی برساختم، اما هرگز مرگت را باور نکردم… (با صدای آهسته تر) منزلگاه شما هنوز کوه بیستون است؟

صدای اصغر (از پشت صحنه) – نخیر! ستون هم داره به کلفتی تَهِ آفتابه!

 

 

بیشتر

نمایشنامه دارالمجانین – بخش هفتم

فرهاد (دنباله ی کت دکتر را گرفته سعی می کند او را آرام کند) – حالا اتفاقی نیفتاده که!… این همه عصبانیت؟ برای یک آمار ناقابل؟

(پرستاران گوشه ای کز کرده اند و گاهی در گوش هم چیزهایی می گویند٬ سرشان را تکان می دهند و جلوی لبخندشان را می گیرند)

دکتر – ناقابل؟! مث که شمام حالیتون نشده ها! اصلا فهمیدین اینا راجع به بیمارای جدید چی گفتن؟

فرهاد – به گمانم گفتن دو تا بیمار متصل به هم و دو تا بیمار نامتصل به هم… یه همچین چیزی…

دکتر (چرتکه ی خاک گرفته ای را از توی کشوی میز در می آورد٬ آن را فوت می کند و شروع می کند به حساب کردن) – خوب این می کنه چن تا؟

فرهاد (شگفت زده) – دو و دو می شود چهار تا…

دکتر – نه دیگه … اگه آمار حالیتون بود اینجوری جواب نمی دادین! دو تا بیمار با دو تا بیمار می کنه چهارتا بیمار٬ گفتن یه بیمار بینشون ناپدید شده پس یکی کم می شه ٬ می کنه سه تا!

فرهاد (هاج و واج) – خب… مثکه حق با شماس!

دکتر – خب از اون طرف قراره یه بیمار خاص هم تو بخش بستری بشه چن تا می کنه؟

فرهاد (خسته) – شما که چرتکه دارین راحت تر حساب می کنین.

دکتر – می شه چهارتا! اون وخ قراره این حیف نونا چند تا مریضو مرخص کنن؟ سه تا! این یعنی فاجعه! فاجعه ی آماری!

پرستار اول (به دکتر نزدیک می شود و در گوشی به او چیزی می گوید و در ادامه ) – ما درسته آمار نخوندیم٬ ولی دست مردم که دیدیم!

دکتر (به پیشانی اش می زند) – ای داد بیداد! پاک یادم رفته بودا! … یه نفر دیگه ام قراره کم بشه! (با چرتکه حساب می کند) خب درسته دیگه… چهار نفر اضافه می شن٬ چهار نفرم کم می شن٬ با اینکه فقط سه نفر ترخیص می شن.

فرهاد – منظورتون چیه یه نفر کم میشه؟ مگه غیر از ترخیص راه دیگه ای هم برای …

دکتر – یه مقدار بایستی دندون رو جیگر بذاری دیگه… این بزمجه ها تا حالا چیزی راجع به روشهای درمانی من نگفتن؟ خب امروز یه نمایش داریم و در این نمایش قراره یه نفر در راه عشق کشته بشه٬ و این مقام کمی نیست! وای امروز چه مجلسی شود چه مجلسی! (پرونده لوله شده را زیر بغلش می گذارد و دستهایش را مثل مرشدها به هم می کوبد) چه مجلسی ! برای اینکه لوش ندم بت داستانو نمی گم. فقط بایستی بگم کشته شدن در راه عشق چیز ساده ای نیست. من خودم تا حالا چن بار به این مقام رسیدم. البته متاسفانه یه بار دیر رسیدم دوم شدم! خیانت آقا! (یک مرتبه به سمت فرهاد بر می گردد و تو چشمانش نگاه می کند) ببینم تا حالا کسی بهت خیانت کرده؟

فرهاد – چی می فرمایین قربان!

دکتر – پس هنوز تا مقامات خیلی راه داری. یه مقاماتی هست که خاص عشاق تیر خورده است. دعا می کنم خدا نصیبت کنه ایشالا.

فرهاد (با لبخندی ماسیده) – خدا از بزرگی کمتون نکنه.

دکتر – خیانت بهترین درمانه حقارته. تا حالا در طول تاریخ چن هزار ساله آدم شنیدی کسی به یه آدم حقیر خیانت کنه؟ همیشه این حقیرا هستن که خیانت می کنن٬ بنابراین کافیه بهت خیانت بشه تا با برهان خلف احساس حقارتت بترکه!

صدای اصغر (از پشت صحنه) – اینا رو دیگه از کجات در میاری؟!

پرستار اول و دوم (با هم ) – ساکت باش اصغر!

فرهاد – واقعا فکر می کنم روشهای شما منحصر به فردن!

دکتر – حالا کجاشو دیدی! اصلش نمایشه! یه مجلسی امروز ببینی که تا عمر داری هیچ وخ یادت نره!

بیشتر

نمایشنامه دارالمجانین – بخش ششم

فرهاد – یعنی می فرمایین از زمان ناصرالدین شاه همینجوری بوده؟

دکتر – از اون بالاتر… این یک نوع تورش است…

فرهاد – ترش؟!

دکتر – نه بابا! تورش٬ بایاس٬ سوگیری… هر چی می خواین اسمشو بذارین… ما رو بگو تا آمار نخوندیم از دانشکده روانشناسی بیرونمون ندادن. شما دانشگاه نرفتین؟

فرهاد – آمار چه ربطی داره به…

دکتر – ببینم رشته ی شما علمی بوده یا غیر علمی؟

فرهاد – خب علمی بوده… من تو دانشگاه در اصل جامعه شناسی خوندم…

دکتر (جیغ می کشد٬ در طول صحبت های او به تناوب صدای خنده شیرین ٬ ضحاک و خسرو را می شنویم) – چه علمی؟! چه کشکی؟ شما جامه شناسی هم بلد نیستین٬ چه برسه به جامعه شناسی! مگه می شه آمار نخونده جامعه شناس٬ روانشناس٬ هستی شناس٬ زیست شناس٬ هر چی بگی شناس شد؟ اصلا تا بحال علامت پزشکی رو دیدی؟ یک مار داره توش. اون وقت کی می تونه بگه آمار تو پزشکی مهم نیس؟! اصلا جامه شناس هم باشی بایس آمار بلد باشی. الان جامه ی من مال کدوم کارخونه است؟ مال کدوم دوره اس؟ (یقه ی خاک خورده ی کتش را جلوی صورت فرهاد می کشد)

فرهاد (با لبخندی ماسیده سعی می کند با شوخی دکتر را آرام کند) – ایو سن لورن … ناصرالدین شاه!

دکتر (جیغ) – آفرین… هزاران آفرین… معلوم می شه حدسم درست بوده… نه همون جامه شناسی خوندین! چون آمار مادر علمه! من خودم تا دید علمی پیدا کردم خیلی با آمار کلنجار رفتم… اصلا مگه میشه آقا! کسی که آمار ندونه از علم بویی نبرده!

فرهاد (با صدایی آرام می خواهد او را آرام کند) – مث که می خواستین راجع به ترش حرف بزنین…

(صدای شیرین – نه! نه! کی گفته من ترشیده ام؟!)

(صدای مهین بانو – عزیزم این حرفا چیه؟ تو شیرینی و شیرینی از قد و قامت و زلف و ابروانت می چکد. کدام نابکار چنین نامی به تو داده؟)

دکتر – اینا دیگه کی ان؟ (داد می زند) پرستارا! پرستارا! کجایین؟… آها راجع به تورش پرسیدین. خب چی بود؟ آها… ببین مگه نمی دونی که بیماران از همه ایران به اینجا فرستاده می شن؟

فرهاد – چرا…

دکتر – مگه نمی دونی این بخش نمونه اس؟

فرهاد – چرا…

دکتر (ادای فرهاد را در می آورد)- چرا چرا… خب عزیزم یک ذره اون کله رو به کار بنداز. وقتی بیماران تاریخی رو تو یه بخش جمع کنن ٬ اونجا چی زیاد می شه؟ ها ؟ لابد می خوای بگی برگ چغندر؟! (پرستاران وارد می شوند) خوب شد گفتم برگ چغندر سر و کله اینا پیدا شد. همینا رو نگاه کن. اینا اگه آمار خونده بودن همچین گندی بالا نمی آوردن…

پرستار اول و دوم (با هم) – چی شده استاد؟!

دکتر(ادای پرستار ها را در می آورد) – چی شده استاد؟ چی شده استاد؟ هیچی نشده. زرشک پلو داریم مرغ نداریم. آب از آب تکون نخورده. مگه بارها براتون نگفته بودم که آمار مادر علمه؟ اون وقت شماها با مادر علم چی کار کردین؟ ها؟ مگه نگفته بودم تو یه بخش کاملا علمی و نمونه آمار همیشه باید ثابت باشه؟ ها؟ اون وقت نباید تعداد مریضایی که میرن با مریض هایی که میان برابر باشه؟ الان صدای چن تا زنو شنیدم؟ ها ؟ چی دارین بگین؟ چرا لال مونی گرفتین؟

فرهاد ( با لبخند سعی می کند اوضاع را کمی آرام کند) – ببینم این آماری که شما می گین که مال سربازخونه اس؟!

دکتر – چه فرقی می کنه؟ آمار بایس ثابت باشه! حالا چه مریض خونه٬ چه سرباز خونه!(یکی از پرونده ها را لوله کرده و با آن دور میز شروع می کند به دنبال کردن پرستارها) – وایسین بزمجه ها! د میگم وایسین! 

بیشتر

نمایشنامه دارالمجانین – بخش پنجم

فرهاد (با دیدن دکتر٬ تعجب زده) – ایشان؟

پرستار اول – ایشان… دکتر میرفندرسکی که دنبالشان می گشتین…

فرهاد (به وجد آمده٬ با شتاب جلو می رود تا با دکتر دست دهد) – سلام دکتر! بالاخره بعد از این همه آمدن و رفتن… نمی دانید چقدر…

دکتر (به سردی٬ به زحمت نگاهی به فرهاد می کند و به کندی دستش را جلو می آورد٬ رو به پرستار اول ) – بیمار جدیدن؟

پرستار اول – نخیر استاد. ایشان آقای فرهاد میر…

دکتر – به به ٬ به به. خیلی از دیدنتون خوشوقت شدم. از طرف روزنامه…

فرهاد – بله بله. برای من باعث خوش…

دکتر (مجددا بی اعتنا) – البته اگر از بیماران بودین هم توفیری نمی کرد. پس بیمار جدید نداریم من برم.

پرستار دوم – بیمار جدید داریم اونم دوتا.

پرستار اول – در واقع چهار تا. دو تا بیمار متصل به هم ٬ از اون موارد فولی ادو… یا جنون دو نفره…

دکتر – به به عالیه. (با انگشتانش ضمن شمردن اعداد دو ٬ سه ٬ چهار و پنج را نشان می دهد) – فولی ا دو٬ فولی ا تروا ٬ فولی ا کتخ ٬ فولی ا سنک…

پرستار اول – خیلی تند نرین قربان. دو بیمار دیگر از زمره بیماران نامتصل به هم اند. یعنی دو بیماری که بیمارشان بینشان محو  شده است. انگار بیمارشان بریده باشند و برده باشند…

(صدای فریاد اصغر – بریدن! می دونستم! نگفتم می برن؟ نگفتم؟)

پرستار اول – اصغر آروم بگیر!

(صدای اصغر – نگفتم نذارین اسقف بیاد؟ نگفتم؟)

پرستار دوم – اصغر آروم باش. حرفای نامربوطم نزن. الان وقت ویزیته. این بخش هم که یه دستی نکشیدی آخه.

فرهاد( در حالی که همگی می نشینند. با این پا و آن پا کردن) – دکتر من خیلی منتظرتان شده بودم…

(صدای اصغر – پس این سه قطره خون مال چیه؟!)

پرستار دوم – مال اینه که تو کارتو خوب انجام ندادی. لااله الا الله. بسه دیگه.

دکتر (رو به فرهاد) – انتظار؟… انتظار برای چه؟ انتظار برای که ؟ شما مگه همون خبرنگار نیستین؟… احتیاجی به حرف اضافه نیست… نه حرف اضافه٬ نه حرف تعریف٬ نه حرف مفت٬ نه حرف کلافه! نو آرتیکلز٬ نو پارتیسیپلز ٬ نو تنکس ٬ ولکام تو عکس… هه هه هه! نترس بابا دارم شوخی می کنم فضا یه کم لطیف بشه!

فرهاد – والله من بیماران اینجا رو… یعنی فکر می کنم…

دکتر – تفکر اینجا زائد است… البته تفکر همه جا زائد است٬ و اینجا از همه جا بیشتر! کی رو دیدین با فکر کردن به نون و نوایی رسیده باشه؟

پرستار اول – سوال ایشون در واقع اینه که چطور بیماران اینجا همه خود را شخصیتهای تاریخی می پندارند؟ خسرو ٬ ضحاک…

(صدای فریادی از بخش – نه! شاه شاهان! بزرگ فرزند مرداس شاه! که را مضحکه کردین؟)

پرستار اول (رو به پرستار دوم) – ببینم آمپول صبح ضحاک رو نزدین؟

پرستار دوم – چرا به خدا… ولی خب بیچاره راس می گه، کوکام کولا داره دیگه!

پرستار اول – تازه امروز دو تا مورد جدید هم داریم… شیرین و مهین بانو، که بازهم با تئوری آقای میرشکاری درست در میاد. همون مورد جنون دو نفره که خدمتتون عرض کردم، دو نفری که جنون همو تایید و تقویت می کنن…

دکتر (رو به فرهاد) – اینجا از خبرای داغ خبری نیس آقای خبرنگار… مگه اینکه خودتون پیازداغشو زیاد کنین

فرهاد – من برای این خدمتتان رسیدم که…

دکتر – پیاز داغ؟

پرستار دوم – بایس یه سر به آشپزخونه می زدن!

دکتر – نه درسته به کله پز خونه بایس سر می زدن٬ که عجالتا ما باشیم!

فرهاد – می خواستم نظر شما رو بدونم…

دکتر – نظر دانستنی نیست٬ نظر افکندنی است! … می دونین کلا اینجا از این اتفاقات زیاد می افته. (با اشاره سر به پرستاران می گوید بیرون بروند. پرستاران خارج می شوند.)

فرهاد (حرف خود را بدون توجه به حرف دکتر ادامه می دهد) – به نظر این آقایون که نکته ی غیر طبیعی وجود نداره…

دکتر – اصلا می دونین چیه؟ راس می گن. برای این خاک نکته غیر طبیعی وجود نداره!

فرهاد – فرمودین خاک؟

دکتر – اگه خاکش خاک امین آباد باشه٬ سندش مال دوره ی شاه شهید و ساختمانش مال دوره ی کنت دو مون فورت بلژیکی رییس نظمیه ناصرالدین شاه که مجانین رو از کوچه پس کوچه های تهران جمع می کرد زیاد غیر طبیعی نیست… تازه اینا که چیز نیست پرونده های قدیمی رو بررسی کردین؟

 

بیشتر

نمایشنامه دارالمجانین – بخش چهارم

پرستار اول - … دکتر تبحر زیادی هم روی داروها داره طوری که تا مدتی شایع شده بود که دکتر در اصل دکترای داروسازی داره. اون هیچ وقت ازدواج نکرده و خودشو وقف علم…

(صدای جیغ شیرین از بخش شنیده می شود – کدامین ازدواج؟ آیا از این روزگار غدار می توان انتظار داشت که عشاق را به هم برساند؟ این چه حرف یاوه ای است که بر دهان میرانید؟)

پرستار اول – ظاهرا این جا هر حرفی زده شود همه آن را می شنوند (رو به پرستار دوم) مگر نگفته بودم تمام درزها را بپوشانید که اینجور صدا اکو نشه؟ اینجوری که بدجوری همه صداها تو بخش پخش می شه …

پرستار دوم – فرهاد خان ببینین که چه شیرینی منتظرتونه به به…

فرهاد (جا خورده) – بله؟!

پرستار اول – راجع به یکی از بیماران که اسمش شیرین است حرف می زنه.

پرستار دوم – اون هم چه شیرینی ٬ شیرین نگو باقلوا بگو… (با صدای بلندتر طوری که شیرین بشنود) اگر شیرینی فرهادت کو؟    اگر خسروی شیرینت کجاست؟

صدای خسرو از بخش – چه کسی مرا خطاب قرار داد؟

پرستار اول – خسرو برو تو اتاقت الان می آییم برای ویزیت…

فرهاد – ببینم من یه چیزی رو نفهمیدم. این بخش مگه مردونه نیست؟

پرستار اول – امروز به خاطر مجلس خاصی که داریم دو تا از بیماران زن رو از بخش زنونه قرض کردیم.

پرستار دوم - یکیشون اسمش شیرینه و اون یکی هم اسمش مهین بانوست.

فرهاد – دیدید؟ نگفتم؟ لابد مهین بانو هم عمه شیرینه و شیرین هم فکر می کنه برادرزاده شهبانوی ارمنستانه.

پرستار اول – بعله متاسفانه این یکی هم با تئوری شما در مورد بیماران تاریخی هماهنگی داره. ولی این یک اتفاق بیشتر نیست.

پرستار دوم – و اتفاق هم که می دونی خیلی اتفاق نمی افته.

صدای شیرین (به نرمی) – اتفاقات شیرین چرا… فرهاد٬ ای سرسلسله عشاق٬ هنوز آنجایی؟!

پرستار اول (با صدای بلند) – لطفا بروید داخل اتاقتان الان می آییم برای ویزیت.

پرستار دوم (با صدای آهسته) – اگر آرام هم می گفتی می شنید…

پرستار اول - عجیب است یک همچنین بخشی چنین نقص بزرگی داشته باشه.

پرستار دوم – البته دکتر می دونی که چنین نظری نداره. از نظر اون بهترین بخش یک بخش زیر زمینی ٬ امنیتی٬ و در عین حال پنچره که هیچ راز مگویی رو نمی تونه بیشتر از چند دقیقه نگهداره. یعنی در اصل بخشی که هیچ رازی نداره.

(حالا دیگر ما آنها را نمی بینیم ولی صدایشان را در حالی که از پله های سکوی پشتی پایین می آیند می شنویم)

پرستار اول – خود این موضوع یک رازیه که من هنوز از حکمتش سر در نیاوردم.

فرهاد – این راه پله خیلی تاریک نیست؟

پرستار دوم – تاریک و مخوف و پر از رازهای …

پرستار اول و دوم باهم – نامکشوف! (هردو با هم می زنند زیر خنده. صدایشان در راهرو می پیچد. به نظر می رسد لابلای صدای آنها صدای جغد نیز شنیده می شود. در چوبی بلند یک مرتبه باز می شود. ابتدا پرستار اولی وارد می شود٬ سپس پرستار دوم و در انتها فرهاد در حالی که دارد چشمانش را می مالد. پرستار اول کبریتی از جیبش بیرون می آورد و چلچراغ شمعی را با کبریتش روشن می کند. با روشن تر شدن نور صحنه دکتر که کت مندرسی به تن دارد را می بینیم. او در حالی که سرش را از روی دستانش بر می دارد شروع می کند به کشیدن دستهایش و دهان دره کردن. پلاکارد اکنون با وضوح بیشتری خوانده می شود)… 

بیشتر

نمایشنامه دارالمجانین – بخش سوم

فرهاد – امکانات نمایشی؟

پرستار دوم – یه ذره دندون رو جیگر بذارین امروز شاهد یکی از بهترین و هیجان انگیزترین نمایشای چن ساله اخیر خواهین بود. بذار دکتر برسه به به چه نمایشی!

فرهاد – دکترتون اهل نمایشه؟

پرستار اول – کنایه تون رو گرفتم. در هر صورت این بخش در کشور نمونه شده. درسته که ظاهرش اینه که همه جا کهنه و غبار گرفته است ولی همه چیز در اینجا بر اساس آخرین تحقیقات شکل گرفته. حتی جارویی که دست اصغر می بینی بر پایه پژوهشه…

فرهاد – حاروی پژوهشی؟!

پرستار اول -  این جارو  اساسا برای«کاردرمانی فعال نیمه آگاه» ساخته شده. این تنها مرکزیه در دنیا که در کنار دارو درمانی از  نمایش درمانی و کار درمانی  برای کلیه بیماران استفاده می شه. مثلا پرسیدین که چرا دو تا نگهبان برای آن ورودی کوچک استفاده می شود؟ خب دلیل آن ساده است. یکی از آن دو نفر بیماری است که مشکل اصلی اش بیخوابی بوده. ما برای کاردرمانی او را به هیات نگهبان درآوردیم…

فرهاد – پس آن یکی نگهبان…

پرستار دوم – درست حدس زدی. نگهبان دوم در واقع نگهبان نگهبان اوله که یک وقت نزنه به چاک و فکر کنه ما اینجا برگ چغندریم!

پرستار اول – مثلا دقت کردین که دستشویی ها چقدر برق می زنن؟ خب لابد خانم غلامی رو میشناسین که وسواس شدید داره؟

فرهاد (برآشفته) – به چه حقی چنین استفاده هایی از بیماران می کنید؟!

پرستار اول – به نام علم و برای بهبودی بشریت! فکر می کنم یکی از این پاسخها هم برای شما کافی بود!

پرستار دوم – شما مثکه سرتون بوی قرمه سبزی می ده؟

فرهاد – این دلیل سوم از همه محکم تر بود. من دیگه سوالی ندارم.

پرستار اول – انباردار ما یکی دیگر از بیماران وسواسی است. خب حتما حدس می زنی که اینجوری چیزی از انبار گم نمی شه. در واقع اینجا دیگر یک بیمارستان نیست. یک شهرک نمونه زیر زمینی است که در آن افراد کاملا براساس توانایی هایشان بین مشاغل مختلف تقسیم شده اند. زمانی بود که اصغر در گوشش صداهایی می شند و زمزمه هایی٬ در آن زمان او مسوول مخابرات شهرک بود. خیاط و بزاز این شهرک کسانی هستند که یک پارچه دچار جنون شده بودند و ما با دارو هم نتوانستیم کاری برایشان بکینم.

فرهاد – این انتخاب آخری رو نفهمیدم.

پرستار دوم – به خاطر پارچه دیگه. ماشااله خیلی باهوشی.

فرهاد – یعنی…

پرستار اول – بعله. یعنی دل هر ذره که بشکافی…

پرستار دوم – آفتابیش در میان ببینی!

پرستار اول – پیکی که نامه بر بین بخشهاست کسی بوده که بخاطر بیماری همیشه خبردار می ایستاده. خانمی که کف راهروی بخش می شینه تاحالا فالتو گرفته؟

فرهاد – خب؟!

پرستار اول – اون خانم نام فامیلش حافظیه بود.

پرستار دوم – حافظیه شیراز هم که حتما رفتی.

فرهاد – ببینم این حرفها شوخیه یا جدی؟

پرستار اول – زندگی انسانها خودش بزرگترین شوخی بوده که طبیعت کرده.

پرستار دوم – ما هم از این شوخی به نحو احسن استفاده می کنیم.

پرستار اول – امیدواریم یک روز تمام شهرها بر اساس اصول شهرک ما گردونده بشن.

فرهاد – پس می فرمایین اینجا از خاک هم استفاده درمانی می شود.

پرستار اول – معلومه. این همان خاکیه که می گویند بشر از آن آفریده شده. ما فقط حرمت خاک رو بجا می آوریم.

فرهاد (گیج)- حالا از این حرفها گذشته بالاخره دکتر امروز می آید یا نه؟ 

پرستار دوم – قطعا … قطعا!

(گوشه ی سمت چپ و کم نور صحنه مقداری روشن می شود و ما کسی را می بینیم که سرش را روی دستهایش روی میز گذاشته و با شنیدن کلمه دکتر سرش را بلند می کند و بالا را نگاه می کند و دوباره سرش را روی دستهایش می گذارد و گویی به خواب می رود)

فرهاد (تعجب زده) – خیلی برای من عجیبه. تا امروز هروقت من سوالی می کردم جواب نمی دادین٬ می پرسیدم دکتر کی می آید می گفتین وقت گل نی! امروز چقدر رفتار هردوتایتان عوض شده …

پرستار دوم – خب امروز فرق دارد.

پرستار اول – مگر روز آخری نیست که شما می آیید اینجا؟ در ضمن شما را باید برای نمایش امروز آماده کنیم. خود دکتر فرمودند.

فرهاد – مثکه قراره منم نقشی داشته باشم؟

پرستار دوم – اتفاقا یکی از نقشهای اصلی رو.

فرهاد (با ناباوری) – نقش اصلی؟

پرستار اول – مگه ممکنه نمایشی در مورد شیرین شاهزاده ارمنستان اجرا بشه و فرهاد در اون نقشی نداشته باشه؟

فرهاد (با خنده) – البته من در دوران دبیرستان مقداری تئاتر هم کار می کردم ولی فکر نمی کردم که…

پرستار دوم (در حالی که سرش کم کم دارد پایین می رود یعنی دارد از راه پله های پشت دیوار بسمت در می رود) – البته فکر نکنید که دکتر برای نقش بازی کردنهای قبلی شما پشیزی قائل می شود.

فرهاد (جاخورده) – پشیز؟!!

پرستار اول (پرستار دوم را دنبال می کند) – البته اون منظورش اینه که این نقشی که امروز برای کمک به بیماران تقبل زحمت می کنین با همه نقشهای زندگیتون فرق می کنه. حالا فکر نکنین دکتر فقط نمایش درمانی کار می کنه. دکتر تبحر زیادی هم روی داروها داره… 

بیشتر