عطایای زلف پریشان

«حقیقت، دانش نیست»… یادداشتی بر فیلم (Program (2015

«حقیقت، دانش نیست»… یادداشتی بر فیلم (Program (2015

دانش آن متاع کم مایه ای است که آن را سرمایه کلاسهای دانشگاهی یا کلاسهای آزاد! یا کانالهای شبکه های اجتماعی می کنند تا خلقی را به به گویان و دست افشان سر کار بگذارند. (خاصله امروزه که تب کلاسهای یونگ و آدلر و برن و فضلای دیگر! همه را فراگرفته). اما حقیقت از جنس دیگری است. حقیقت از جنسی است که «گفتن کل آن ممکن نیست»(۱). بایستی خیلی «صادق» [چون خود صادق هدایت] باشی تا بتوانی بخشی از حقیقت را بیان کنی. تازه در آن صورت تمام جهان به پا می خیزد تا همان یک ذره از حقیقت را که بیان کرده ای، لاپوشانی کند. در فیلم program می بینیم که خبرنگار بی نوا دیوید والش می خواهد پرده از حقیقت زندگی لنس آرمسترانگ بردارد، و چطور همه دنیا دست به دست هم می دهند تا توهم وجود اسطوره قهرمانی آمریکا و دنیای دوچرخه سواری از هم پاشیده نشود، چرا که توهم غذایی است که در این دنیا بیش از نان و آب طرفدار دارد. لابد اگر یکی از هم تیمی های آرمسترانگ قضیه را لو نمی داد، هنوز هم ساده دلان جهان مشغول پرستش این بت دروغین بودند.

وقتی هانری هشتم به سر تامس مور اظهار ارادت تمام می کند، همان سر تامس موری که سر خود را چند سال بعد به فرمان شاه مهربان از دست می دهد، وقتی ناصر الدین شاه قاجار به امیر کبیر می گوید «شما را شخص اول مملکت کردیم»، وقتی یک نفر در مسابقات انتخابات می گوید من نوکر مردم هستم، اگر کسی بلند شود و فریاد بزند «دروغ نگو»، او را کشان کشان از محل سخنرانی شاهانه بیرون خواهند برد، و برای بررسی روانی به یک «روانپزشک» یا «روانشناس» خواهند سپرد. در مجمع هذیان زدگان، حقیقت گو کسی جز یک دیوانه نیست. تا اینکه روزی چنین رقعه ای از خط مبارک همایونی صادر می شود، و همگان چون خواب زدگانی که از خواب غفلت چند هزار ساله بیدار شده اند شوک زده با دهانی باز به یکدیگر می نگرند:

«چاکر آستان ملائک

فدوی خاص

دوست ابد مدت

حاج علی خان پیشخدمت خاصه فراشباشی دربار سپهر اقتدار

مامور است که به فین کاشان رفته میرزا تقی خان فرهانی (!) را راحت نماید

و در انجام بین الاقران مفتخر به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد».

حقیقت بایستی خفه شود تا همگان نفس راحتی بکشند. چرا که حقیقت «از لوله توپ بیرون می آید»(۲). چرا که حقیقت «دانش نیست. حقیقت آن چیزی است که دانش را دچار گرفتاری می کند»(۳). وقتی صادق هدایت می گوید: «تنها مرگ است که دروغ نمی گوید… حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند» مشخص است که از نوع دیگری از حقیقت صحبت می کند که ما با آن بیگانه ایم، یا بهتر است بگوییم خود را با آن بیگانه کرده ایم.

 

(۱) ژک لکان/ تلویزیون

(۲) سخن یکی از «بیماران»

(۳) ژک آلن میلر

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

 

۱- پلاسکو سال ۴۱ متولد شده بود. پلاسکو در چهار راه استانبول و در فاصله کوتاهی از میدان توپخانه بود. پلاسکو هرگز ۵۵ سالگی اش را ندید. پلاسکو را نپاییدند. پلاسکو افتاد.

۲- سال ۴۱ متولد شد، در بحبوحه جنگ جهانی دوم. تا سال ۸۱ نضچ گرفت، و در تنهایی و طرد از محافل رسمی، و در کنار شاگردانی مبرز، بالید و شکوفه داد. نام درختی که پرورش داد «حیرت» بود، سرآغاز دانش (به قول فروید، که به او ارادتی تام داشت). از سال ۸۱ تا ۳۵ سال بعد شاگردان از آن درخت لطیفی که او پرورش داده بود مراقبت کردند، طوری که دیگر آن درخت را بیم افتادن نبود. نام او ژک لکان بود، که از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۸۱ درخت افتاده روانکاوی را دوباره بر افراشت، و به آن تولدی دوباره داد.

۳-کاخهای بلند عمل و اندیشه چون صدایی هستند که هرچه از تولدشان می گذرد صفیرشان بلندتر و بلندتر می شود. دیگر هیچ توپخانه ای نمی تواند صدایشان را خاموش کند. گاهی این کاخها را تنها می توان در نسل های بعدی دید. صدای این کاخها ممکن است سالها و قرنها با سکوت آمیخته باشد. کومه های روستایی به آسمان رفته، اما در بدو تولد صداهایی بس بلند و کرکننده هستند، به بلندی خود فخر نیر می کنند، اما با گذشت سالیان، هر چه از تولدشان می گذرد، ساکت تر می شوند، و چون پیری لال و در هم شکسته از این جهان کوچ می کنند. جهان از آن سکوت های کر کننده زیاد دیده است، و همینطور از این صداهای توپخانه… آیا صدایی بلندتر از سکوت سیاوش آنگاه که سرش را در تشت می نهادند، یا سکوت حسین در دشت کربلا هست؟ روز عاشورا از خانه بیرون آیید تا هیمنه و هیبت سکوت سیاوش و حسین را به عینه پس از قرنها شاهد باشید.

۴-«این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد، همچون سخن های دیگر نباشد. شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهر تر باشد. چنان که شب عمر انبیا بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن». شمس تبریزی چنین گوید.

۵- گاهی کسی کمر به نابودی کاخهای بلند و اندیشه می بندد. در برابر این کاخها می ایستد و مرتب توپ در می کند. غافل از اینکه کاخهای اندیشه با توپ خراب نمی شوند، و از باد و باران گزند نمی یابند. البته این عمل برای کسب شهرت کاربردی تام دارد: «طرف را دیدی جلوی کاخ توپ در می کرد؟!». «اما آن کس که بر سر اسب، در آخور اسبان مانده و در صف شاهان و امیران بقا مقام ندارد» را به شاهان بقا چه کار؟ زیر سوال بردن اشخاص هیچ ایرادی ندارد، و بلکه شاید برای جلوگیری از بت شدن افراد لازم باشد، همچنان که در مغرب زمین که تفکر نقادانه به قلل عظیمی رسیده، چنین می کنند. چه باک از اینکه در مورد شکسپیر بگویند که نمایشنامه هایش را احتمالا کس دیگری نوشته چون کریستوفر مارلو یا ادوارد دو ور، که شایسته تر بوده؟ (ایده ای که فروید هم به آن دلبستگی داشت). اما آیا دیده اید که کسی پس از ۴۰۰ سال از بوجود آمدن کاخ بلند نمایشنامه های شکسپیر بخواهد کلام او را لگد کوب کند، یا بگوید بی ارزش است؟ البته از سر شهرت چنین کاری بعید نیست، اما تنها گواهی دادن از محتویات کم ارزش کاسه سر خویش است، و اهمیت دیگری ندارد. راجع به شخص فردوسی و حافظ و مولانا و شمس و پورسینا هر چه دل تنگتان می خواهد بگویید، ولی عرصه سخن دیگر جایی نیست که بتوانید در آن هر چه بر دل پردردتان می نشیند به زبان آورید. یک روز می بینیم که شاملو در مورد سخن فردوسی سخن سرایی و بلکه داستان سرایی می کند، و روزی دیگر مصطفی ملکیان در مورد سخن حافظ. حتی کار به جعل روایت هم می رسد، مانند اینکه بگویند شاه شجاع ممدوح حافظ در ملاء عام با مادرش همبستر می شده! که صدای توپ هر چه بلند تر بهتر! اولا بایستی پرسید که چطور شد که شما از بین آن همه جواهر و برلیان که حافظ بر تارک ادبیات جهان نشانده، توجهتان به ابیاتی جلب شد که به احتمال زیاد، شاعر بعدها چون اضافه ای به غزل لطیف خود چسبانده؟ اما این تمام مطلب نیست. مطلب اساسی و بنیادی این است که برای اینکه چنان سخنی داشته باشی، و سخن را به چنان جایگاهی رسانده باشی، بایستی از آخور اسبان بیرون آمده باشی، از غرایزت زده باشی تا سخن ات جلای در و گوهر به خود بگیرد:

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت       بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

همین که عضله ای را به اختیار (آن طور که توهم آن را دارید!) بین فک بالایی و فک پایین خود تکان می دهید کافیست تا خود را صاحب سخن بدانید؟!

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد       که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

بهتر است بجای سخن سرایی در مورد یک صاحب سخن، اول از همه به این پرسش پاسخ دهیم که «این سخن از کجا آمده است؟» (و البته سعی هم نکنیم با خزعبلات کورکننده روانشناسی مانند ضریب هوشی! به این پرسش پاسخ دهیم). بهتر نیست اگر چنان سخنی نداریم، یا اصولا حرف حسابی برای گفتن نداریم، اول از همه از آخور اسبان بیرون بیاییم، و بعد عضله اضافه و بی رمق دهان خود را تکان دهیم؟! شاید آن زمان بفهمیم که چنین سخن هایی، پاره هایی از جان هستند، که بایستی با دشنه از جان برید و بر کاغذ نشاند. شاید آن زمان قدر این گهرها را بیشتر بدانیم، وقتی خونی که بر کاغذ ریخته را به عینه ببینیم. و البته از یاد هم نبریم که هر چیزی را بایستی با معیار خودش سنجید. معیار سنجیدن الماس، قیراط است، آن وقت معیار سنجش سخن، کیلو باشد؟ کیلو برای سنجیدن وزن علوفه است، یا حداکثر دیگر هندوانه، برای کنار تخت های شهوت.

قافیه سنجان که سخن بر کشند        گنج دو عالم به سخن در کشند

هر رطبی که سر این خوان بود           آن نه رطب، پاره ای از جان بود

حکمت فیل…

حکمت فیل…

 

یادی از آن زمان که قدر و وزن کلمات چنان بود که خدای آن را بر زفان القاء می کرد…

«ابراهیم خواص که از خواص اهل تصوف و زهاد بود حکایت کند که وقتی با جمعی از متصوفه و فقرا در کشتی بودیم، آن کشتی از تلاطم امواج دریا شکسته شد و زمره ای [عده ای] از ما بر لوحی از الواح کشتی به ساحل افتادیم اما به موضعی که اثر عمارت و سکون مردم در آن نواحی ندیدیم. چند روز در آن موضع بودیم و از ماکولات [خوردنیها] و اغذیه آنقدر قوت که قوت بدان ماند نیافتیم و به هلاک متیقن [مطمئن] گشتیم. با یکدیگر گفتیم :«بیایید تا هریکی از راه اخلاص نذری کنیم تا باشد که به برکات اخلاص، خلاص روی نماید.» یکی گفت: «برای این اجابت همه عمر روزه دارم.» دیگری گفت: «چندین حج پیاده را آماده شوم.» تا آنکه نوبت به من رسید. خواستم که نذری کنم، بی قصد بر زبان من برفت که نذر کرده بودم که گوشت فیل نخورم.» گفتند: «چه وقت مطایبه و استهزاء است در چنین ورطه ای که ما گرفتار شده ایم؟» گفتم: «والله که من این سخن به هزل نگفتم، اما تا شما این سخن می گویید من با نفس در مباحثه و مناظره بودم، جمله عبادات و تمامت لذات بر او عرضه داشتم، به ترک هیچ لذت و اتیان [انجام دادن] هیچ طاعت مطاوعت [فرمانبرداری] ننمود و موافقت نکرد، و این کلمه بی قصدی در دل من آمد و بی نیتی بر زبان من برفت، و خدای را در القای این اندیشه در دل و اجرای [جاری شدن] این کلمه بر زفان [زبان] حکمتی تواند بود….»

از ادامه ی داستان از باب نهم کتاب فرج بعد از شدت (۱) در می یابیم که حق با ابراهیم خواص بوده، و در این عبارتی که بی هیچ قصد و نیتی بر زبان او جاری شده – به سبک تکنیک تداعی آزاد روانکاوی، که چیزی جز زنده کردن  دوباره ارزش کلمات به ظاهر اتفاقی نیست – حقیقتی وجود داشته، آنجا که همگان بچه فیلی می جویند و می کشند و می خورند، و ابراهیم خواص، حتی به بهای مرگی خود خواسته از حرف خود بر نمی گردد. وقتی مادر بچه فیل می آید و همه کسانی که گوشت فیل را خورده بودند می کشد، تنها این زاهد بزرگ است که از مهلکه جان به در می برد.

این نکته ای است که در مورد قدر و ارزش کلمات در کتابی که بیش از هزار سال پیش نوشته شده وجود داشته، و به حق مانند بسیاری نکات عمیق دیگر به بوته فراموشی سپرده شده، چرا که در آن زمان هنوز بشر به آن پایه از تیزهوشی و خردمندی و ذکاوت نرسید بوده که رازهای روان و زبان خود را از موشان بی زبان جستجو کند، هنوز آن زمان طلایی نرسیده بوده که پر قدرترین شئ جهان شئ ای با ارزش تصنعی و قراردادی باشد به نام پول، که تمام «تحقیقات علمی» را بخواهد هدایت کند. طبیعی است که در جهانی که خدایی به نام پول حکم می راند، کسی دوست ندارد از ارزش کلمات حرف بزند، چون هر چه باشد این اشیاء بی ارزش چون باد هوا در گلوی هر کسی حاضر است و کمتر می توان برای آنها پولی پرداخت کرد. طبیعی است که در چنین جهانی مواد شیمیایی که اثراتشان را در بدن موشها و میمونها می توان بررسی کرد، قدر بیشتری دارند چون به صورت «دارو» قابل خرید و فروشند.

 

(۱) با تلخیص از گزیده فرج بعد از شدت دهستانی مویدی: از غم به شادی/ گزینش و توضیح: دکتر اسماعیل حاکمی/ انتشارات معین/ چاپ اول ۱۳۹۵

علم واقعی علم جنایت است، هنر واقعی هنر مقتولان و تیپاخوردگان، در جهانی آکنده از سامریان و گولان و ساده دلان…

علم واقعی علم جنایت است، هنر واقعی هنر مقتولان و تیپاخوردگان، در جهانی آکنده از سامریان و گولان و ساده دلان…

 

علم واقعی جز علم جنایت نیست(۱)؛ مگر علم دیگری هم داریم که شایسته نام علم باشد؟ علم واقعی یا می کشد یا زنده می کند. علم واقعی با جنایت های روح سروکار دارد، جنایت من یا جنایت دیگری. بزرگ دیگری، زبان، بزرگترین قاتل است. روانکاوی آنگاه روانکاوی شد که پس از هفتاد سال تحقیق و پژوهش در روح آدمی به این راز یگانه دست یافت: بزرگترین قاتل جهان، امثال اصغر قاتلها و بیجه ها نیستند، خود ذات زبان است که مستقیما با وجود و هستی آدمی سر و کار دارد. تا بخشی از روح خود را نکشیم قدرت تاب آوردن جهان را نخواهیم داشت: می میرم تا انسان باشم، یا از مردن سر باز می زنم، و آنگاه حقیقت خودبخود از تمام ذرات وجودم، بی آنکه بخواهم بیرون می زند، که حقیقت تاب مستوری ندارد. اگر جهان از انفجار سر باز می زند، چون از قبل مرده است. زبان و زمان، موشهای سیاه و سفید جهان و کارگزاران خستگی ناپذیر مرگند. جانی واقعی ناخودآگاهی است که باله را با زباله، فقط را با وقت، رقت را با دقت، سخی را با سخیف و بهت را با بلاهت یکی می گیرد!

علم باسمه ای دانشگاهیان اما ابزار زندگی است. پول می گیرم تا عضله زبانم را بی ارتباط با قلبم به حرکت در آورم و زنده بمانم. آن شبه روشنفکری دانشگاهی تکیده زده بر مخده های کسالت… کسانی که بر مناسبی توخالی تکیه زده اند، و نشسته اند تا ببینند چه کسی شمع وجودش را سرمایه نوری اندک برای کومه اش می کند، و کدامین خلوت نشین خون خود را سرمایه قلمش، و کدامین کلمات اند که روح بشریت را می درند، و کدامین واژه ها بر بالهای مرغ ازل عشق می نشینند، تا از دخمه های تاریک خود بیرون بیایند، محصول عرق ریزان روح و قلبهای شرحه شرحه و پاره این شهیدان فرهنگ را چنگ زنند، خونشان را لاجرعه بمکند و به خیال خود «بیماری» آنان را که موجب شده جنون آسا به آتش بزنند تشخیص بدهند، تا از این راه دکانهای حقیر خود را به نور وجود این شمع های سوخته و این سنگهای تیپا خورده روشن نگاه دارند، و مشتریان ساده دل خود را راضی. سری به کتابفروشی ها بزنید تا ببینید چطور قفسه های کتابفروشی ها مملو از این قسم کتابهاست، کتابهایی که در شرح و توضیح روایتهای روح چون «بوف کور» و «دیوان حافظ» نوشته شده… آن هم بدون کوچکترین آگاهی از قوانین روح و ناخودآگاه، همان قوانینی که باعث می شود چنین آثاری در روح یک ملت مانند یک صاعقه آتشین، خانه برانداز باشند… کسی نیست بگوید اگر راست می گویید جنب تفاسیر «فاضلانه تان»، در مورد همین تاثیرات شگرف توضیح دهید…

چه توان کرد که در جهان ما، سامریان همه اطراف و اکناف عالم را انباشته اند، و صد اسف که در جهان معنی فراوان ترند، و جا برای جلوه عصا و ید بیضا نگذاشته اند. کار به جایی رسیده که دیگر کسی از عصا و ید بیضا نمی پرسد، و «علما» در تفسیرشان از حضرت حافظ، معنی را همان «شراب موهوم» می پندارند…

این همه شعبده خویش که می کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

وای بر ما! و وای بر فرهنگی که روز به روز رقیقتر می شود… با این سرعت «پیشرفت» آدمی، چیزی نخواهد گذشت که او دوباره سر از غارها و جنگلها در خواهد آورد… که البته سر در آورده، اما کت و شلوار و کراوات و عناوینش مانع دیده شدن این حقیقت آشکار است. که جنایتکاران جهان معنی، در سیاهکاری کم از داعش ندارند…

 

(۱)عنوان مقاله ای در شماره تیرماه (شماره ۴۵) مجله گیتانما «علم در تقابل با جنایت»، و تورق کتابی مستطاب! به نام «صادق هدایت و مرگ نویسنده» سبب ساز این نوشته شد…

برای درختان زادگاهم «کرماشان»

برای درختان زادگاهم «کرماشان»

 

نوای باد و سنج زه

آهوان خزیده به خاک و

ببرهای خاموش و منتظر

حکایت های کافی و

سکوت غم افزای

و این میان…

درختان!

درختان بر ریشه های خود خیره گشته اند

درختان ترس تنهایی را کناره گرفته اند

درختان به زشتی بهت زای آفرینش خو کرده اند

درختانی که دانسته اند

ترنم قلاده های آویزان

از داربست های چوبی

آمرزش است

بر نوازش باد

آن پرچم های نیم افراشته بر کشتی های شکسته

و آن ستیزندگان هستی بر درگاه حقیقت

آنجا که سکوت نعره می زند

و سنگ

و ستارگان باران می شوند…

 

بهمن   ۶٫۴٫۹۲

قربانیان هیولای قدرت، گناهکاران هیولای سکوت..یادداشتی بر فیلمspotlight 2015

قربانیان هیولای قدرت، گناهکاران هیولای سکوت..یادداشتی بر فیلمspotlight 2015

 

  • «اگر برای بزرگ کردن یک بچه به تمام مردم دهکده نیاز هست، برای تعرض به اون هم همشون لازم هستن.»
  • «خیلی وقتها راحت فراموش می کنیم که ما بیشتر عمرمون رو در تاریکی سیر می کنیم. یک هو یه نوری روشن میشه و ما تقصیر و گناه های برابری رو که داریم رو می بینیم.»

 

برخی فیلمها هستند که با وجود حجم عظیم فیلمهای چرک و بی مایه و خزعبلی که هر ساله در دنیا ساخته می شوند، کورسوی امیدی را روشن نگاه می دارند که هنوز هنری به اسم هنر سینما زنده است و نفس می کشد، و تاثیر می بخشد. و البته که باز شاهدی هستند بر این تز شوپنهاوری که:

« دنیای متمدن ما صرفا بالماسکه ای بزرگ است. جایی که با سلحشوران و کشیشان و سربازان و دانشمندان و وکلا و روحانیان و فیلسوفان و نمی دانم چه و چه روبرو می شویم! اما اینها آنچه وانمود می کنند نیستند؛ صرفا نقاب اند، و علی القاعده پشت این نقاب ها به مشتی کاسب کار بر می خوریم.»

و حتی بدتر از کاسب کار، تجاوز کار!!

روزنامه بوستون گلوب با رشادت بارون سردبیر جدید خود، که مثل وکیل ارمنی گارابیدیان، جستجوی حقیقت را تا نهایی ترین نقطه آن ادامه می دهد، سرگرم تحقیق در مورد پرونده تعرض های جنسی کشیشی به نام گیگان در این شهر می شود، و مشخص می شود که فاجعه بسی عمیق تر از آنی است که در نگاه اول به نظر می رسد. این تعرض جنسی نه فقط توسط کشیش کیگان، و نه فقط توسط ۱۳ کشیش معلوم الحال، که توسط ۹۰ نفر از آنان بر روی بیش از صدها و بلکه هزاران کودک بی گناه، که بیشتر از خانواده های بحران زده، از هم گسیخته، با مادران و پدران معتاد و اسکیزوفرنیک بوده اند اتفاق افتاده. بچه هایی که تعرض جنسی را نمی فهمیده اند، و حتی علیرغم فروپاشی روانی شان، از بلعیده شدن توسط هیولای قدرت کشیشان، احساس تشخص می کرده اند. فاجعه ای بزرگ، که مورچه های بی زبان و بی فروغ را، گاهی حتی با طیب خاطرشان، در دهان هیولای پر اشتهای قدرت می گذارد، و با همدستی وکلا، کشیشان و روزنامه نگاران، از دید عمومی دور نگاه می دارد. اما جنایت اصلی توسط صاحب منصبان عالی و کاردینال کلیسای کاتولیک اتفاق می افتد، که با وجود اطلاع از این دوزخ های انسانی فراتر از قتل، در برابر این به مسلخ بردن روح، واکنشی که نشان نمی دهند که هیچ، تازه با عنوان «انتقال به دلیل بیماری»، کشیش های جنایتکار را به شهر دیگری انتقال می دهند، و گویی تنها وظیفه دارند کاری کنند که تمام بچه های شهرهای مختلف آمریکا از خدمات انسان دوستانه این دیوهای انسان نما برخوردار شوند! و شاهکار بارون، سردبیر جدید اسپات لایت، این است که در حالی که تمام روزنامه نگاران بی صبرانه در صددند که کشیشان محکوم شوند، با خردی بی نظیر به همه تذکر می دهد که: «ما میریم سراغ سیستم. ما با سیستم کار داریم.» گرچه به پا خاستن در برابر کشیش هایی که کارشان دم زدن از انسانیت است، کاردینالی که مزورانه هنگام وقوع فاجعه ۱۱ سپتامبر، می گو.ید «برای ملت دعا کنین» کار ساده ای نیست. چون برای کسانی که نمی خواهند حقایق را ببینند کاری ساده تر از توسل به این جمله کلیشه ای وجود ندارد که بگویند: «اینها مردم خوبی ان. کلی کار خیر برای شهر انجام دادن.» جمله ای که برای ساده دلان و کسانی که می خواهند گول بخورند، بسیار طنین افکن و تاثیر گذار است. کسانی که برایشان مهر روی پیشانی از مهر قتل و جنایت و سنگدلی که بر روی قلب حک شده، وزن و ارزش بیشتری دارد! انسان، این اشرف مخلوقات، حتی می تواند خود را با توسل به خود حقیقت، مثلا در قالب یک گفتمان به اصطلاح  دینی یا روشنفکرانه که  داعیه حقیقت دارد گول بزند، گفتمانی که تجاوز می کند ولی تشخص می بخشد. عصر عصر داعشیان است. گول زدن و گول خوردن با فریب، که دیگر کاری ندارد!!

پی گیری حقیقت توسط خبرنگاران از جان شسته در برابر جامعه ای که دلش می خواهد در خواب خرگوشی باقی بماند، بی نظیر و شوق انگیز است. مگر در این دنیا شوقی هم بالاتر از شوق دست یابی به حقیقت وجود دارد؟ که حتی شوقی که بین دو انسان به عنوان عشق شعله می کشد هم چیزی جز شوقی برای دست یابی به حقیقت وجود دیگری نیست، البته برای کسانی که شوقشان با تماس جسمی پایان نمی پذیرد، و شعله ای ابدی و شوقی دائمی را جستجو می کنند. و واقعیت تلخی که در انتهای فیلم از آن پرده گشایی می شود این است که حتی خبرنگارانی که امروز کشف حقیقت را وجهه همت خود قرار داده اند، تا همین دیروز در هماهنگی با آن توافق ناگفته همگانی، هر آنچه در چنته داشته اند برای پاک کردن صورت تلخ حقیقت انجام داده اند…

حقیقت تلخ است، اما برای کسانی که از مرگ نهراسیده اند، و این تلخی را چشیده اند، میوه ای شیرین تر از میوه درخت حقیقت وجود ندارد:

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود           که بخشش ازلش در می مغان انداخت..

زیر پایت چون ندانی حال مور…

من … جوینده ای فروتن هستم که در جستجوی حقیقت است؛ و در راه رسیدن به آن از هیچ کوششی فروگذار نمی کند. هیچ ایثاری را در راه دیدن رو در روی خدا بسیار نمی شمارم. تمامی فعالیتهای من … همگی در خدمت تحقق این هدف هستند. و از آنجایی که می دانم خدا اغلب در ضعیف ترین و حقیرترین مخلوقاتش یافت می شود و نه در مخلوقات قدرتمند و گردن فرازش، تلاش می کنم خود را به موقعیت چنین افرادی برسانم؛ و برای چنین کاری چاره ای جز خدمت به آنها نمی بینم…

خوشبختی آن است که آنچه فکر می کنی، آنچه می گویی و آنچه انجام می دهی در هماهنگی باشد…

قطعات بالا از کتاب: نیایش/گاندی/ شهرام نقش تبریزی/ نشر نی/ ۱۳۸۹

پهلوان بی پرده گو

 

بی پرده گو ترین پهلوان شاهنامه کیست؟

بله شاید حدس زده باشید. او کسی نیست جز زال زر. در کتابی به نام “اندیشه و هنر فردوسی” نوشته سعید حمیدیان (انتشارات ناهید، ۱۳۸۳) مثالهای زیادی در این مورد ذکر شده است از جمله اینکه:

وقتی مهراب کابلی برای نخستین بار زال را پیش از ازدواج وی با دخترش به خانه خود می خواند او به گونه ای صریح مطلبی را می گوید که مردم در این گونه مواقع کمتر به زبان می آورند، به ویژه از کسی که درمرحله خواستگاری است بعید است. می گوید که سام مخالف آن است

که ما می گسار و مستان شویم                سوی خانه بت پرستان شویم

این در حالی است که در مقابل او مهراب در دل خود زال را ناپاک دین می خواند ولی در ظاهر بر زال آفرین می گوید: [تظاهر، یعنی چیزی که در روابط امروزه به شکل اغراق شده ای حکمفرماست]:

چو بشنید مهراب کرد آفرین                    به دل زال را خواند ناپاک دین

و این منش در تمام شاهنامه از زال سر می زند: بی پرده گویی. نماینده خرد، جانش بیش از هر کس دیگر با حقیقت آمیخته است…

علت وجودی هنر نیایش است…

 

هرکس باید به سرچشمه هایش، به ریشه هایش، اعتقاد داشته باشد. باید بداند از کجا آمده است، به کجا می رود و چرا زندگی می کند.به عبارت دیگر احساس وابستگی همیشگی اش به خالق. در غیر اینصورت اگر فکر کردن به خالق از ما دور شود، انسان به حیوانی بدل می شود… بخت انسان منوط است به پیش بردن بی وقفه مسیری که به روحانیت ختم می شود… این احترام این بندگی است که به انسان قدرت نگاه انداختن به درون خودش را می دهد، که او را به نگاهی درون نگر و فکورانه مجهز می کند. این چیزی است که ما نیایش می نامیم…

… آن چه مهم است، آن چیزی که همه اعمال استاکر را هدایت می کند، نیرویی است که او را از مثل همه بودن دور نگه می دارد، از او موجودی مضحک و ابله می سازد. اما همین نیرو منحصر به فردی و روحانیت او را برایش آشکار می کند. این نیروی ناخودآگاه، ایمان اوست.

… فکر نمی کنم هرگز فیلمی غیر شخصی ساخته باشم.

…به نظر می رسد نوعی نفرت جانورشناختی به من در کار است که در میان همکارانم با پست های بالا، کارگردان های سینما و همچنین بوروکرات ها مشترک است… نمی دانم چرا.

… اگر حس راز در شما ایجاد می شود، این بزرگ ترین تعریف و تمجید برای من است. من اگر بیننده این ایده را که زندگی راز است با خود همراه ببرد، خوشحال می شوم. زیرا امروزه در چشم بخش عظیمی از مردم زندگی مظهر هیچ گونه رازی نیست…

 

گفتگو با آندری تارکوفسکی/ جان جانویتو/ ترجمه آرش محمد اولی /انتشارات ققنوس/ چاپ اول ۱۳۹۳

 

 

فاجعه فرهنگی…

 

از دیدن سریال امیرکبیر از شبکه آموزش که در سال ۱۳۶۳ تا ۶۴ ساخته شده بسیار غمگین و سرخورده شدم. به تازگی سریال بوعلی سینا را نیز که در همان دهه ساخته شده بود دیده بودم. سرخوردگی ام از این بابت بود که در این سی ساله چه برسر ما آمده است؟ آیا فکر می کنید که جوانان امروز که به لطف وایبر و واتس آپ و فیسبوک فرصت کتاب خواندن را نیز ندارند، و چشمشان به جمال سریالهایی باز می شود که تقریبا همگی آبکی و آبدوخیاری هستند، اگر این جوانان پای آن سریالها بنشینند، چیزی از دیالوگهای زیبا و فخیم و ملیحشان سرشان می شود؟ یعنی می شود که در عرض ۳۰ سال این قدر زبان ما رقیق شده باشد و به آن در انواع رسانه های جمعی تجاوز شده باشد که چنین سرنوشتی پیدا کرده باشد؟ فقط در عرض سی سال… بسیاری از کلمات از ذهن آدمیان این سرزمین پاک شده است، کلامی که خدا به آن قسم یاد می کند…

حالا فکر کنید در ابتدا که زبان نوشتاری ابداع شده است چه بار سنگینی را می کشیده است. کلامی که جهانی را خلق کرده است، جهان انسان را، جهانی که خاص انسان است. قبل از اینکه آدمیانی نابکار وارد عمل شوند تا این زبان را رقیق کنند زبان در جایگاه واقعی خود بوده … پس جای تعجب نیست اگر بررسی نوشتار یک زبان باستانی تصویری یعنی چینی ما را از سنگینی وزن کلمات شگفت زده کند.

بیایید نگاهی به چند تا از کاراکترهای زبان ماندارین چینی بیندازیم، بی جهت نبوده که دیرزمانی پیش تنها یک کلام سرنوشت انسانی را جور دیگری رقم می زده است:

خدا       shen        تصویر این پیکتوگراف یک نشانه یا طالع را نشان می دهد که جز صوتی کاراکتر را بین تمام موجودات زنده توزیع می کند.

نامه       xin             تصویر این پیکتوگراف تشکیل شده از یک شخص + کلمات   چینیان باستان نمی دانستند که زمانی می رسد که کلمات بی هویت و بی شخصیت و مقلدانه و طوطی وار می شوند!

تعمیر کردن، تزئین کردن          xiu           تصویر این پیکتوگراف بصورت نوشتن چیزی روی ورقه های بامبو است. تعمیر و اصلاح در چین باستان با نوشتن ارتباط داشته نه با زدن و منهدم کردن!

خاص و ویژه                  te                تصویر این پیکتوگراف شامل یک گاو است و یک معبد، گاوی که در معبد قربانی می شود. امروزه خاص و ویژه کسی است که نظر کرده کس دیگری باشد! یه کسی نیست سوار ماشین زمان بشود و برود به چند هزار سال پیش و چینیان باستان را از چنین اشتباهات فاحشی درامان دارد؟

به خاطر داشتن            ji                 این پیکتوگراف تشکیل شده از تصاویر مرتب کردن + کلمات. روزگاری بوده که به ذهن آدمی و دالانهای آن اینطور نگاه می کرده اند و روانشناسی تقلبی که با بررسی موش های آزمایشگاهی سعی در کشف رازهای ذهن آدمی دارد هنوز زاده نشده بوده! یکی نیست این چینیان را به راه راست هدایت کند؟

انجام دادن                  gon            این پیکتوگراف یک ساقه در حال رشد را نشان می دهد. چینیان باستان اگر امروز می خواستند این پیکتوگراف را ابداع کنند از این دو جزء استفاده می کردند: ماست + مالیدن

هیچ              mei            آهان می دانم که منتظر همین کلمه بودید تا بر سبک مغز بودن باستانیان دلیلی بیابید. اما اشتباه می کنید. در این هیچ یک دنیا معناست: هیج از چیزی ساخته شده که در آب غوطه ور می شود. ظاهرا چینیان باستان اهمیت هیچ ها و فضاهای خالی را بهتر از ما درک می کرده اند و می دانسته اند که آنچه در نظر اول هیچ به نظر می آید محل اختفای رازها و دقایق هستی است. ظاهرا آنان با حافظ شیراز هم فکر بیشتری داشته اند تا ما که از هیچ تنها پیام عابر بانک که چیزی در حسابتان ندارید به ذهنمان متبادر می شود:

میان او که خدا آفریده است از هیچ                      دقیقه ای است که هیچ آفریده نگشاده است

رشد کردن               sheng            این پیکتوگراف تشکیل شده از یک گیاه + رشد کردن. باستانیان را ببخشایید که بجای اینکه با چیزهای حسابی مثل دلار و لامبورگینی و الماس سروکار داشته باشند همه اش سرشان در علفی جات بوده!

قانون                          fa               این پیکتوگراف از آبی که توازن و تعادل دارد ساخته شده. امروزه اگر می خواستند این پیکتوگراف را ابداع کنند کافی بود از یک تصویر استفاده کنند: پیچ (باستانی بودند حالیشان نبوده!)

تقلبی                        jia                 این پیکتوگراف تشکیل شده از: پوست + شخص. کافی است که شخصی برود در پوست دیگری تا بشود تقلبی. امروز بسیاری از افراد می توانند بجای این پیکتوگراف از عکس پروفایلشان استفاده بکنند.