سیرانو دو برژراک

یادی هم از سیرانو و شاعرانگی ها و طنزش…

یادی هم از سیرانو و شاعرانگی ها و طنزش…

 

– (خطاب به مون فلوری) مون بدری! سه بار دستانم را به هم می زنم، صدای سومی که آمد، بدرت بایستی بشود محاق!
– مه رویان!… پرتو افشان و شکوفان باشید… چون مرگ بانگ می زند اجل را به سحر لبخندتان معلق دارید! که سروده ما به دم ملهم شماست، نه نقد منقمتان!
– (در پاسخ به کسی که به تهدید می گوید دوک هزار دستان است) نه یک هزارم آنچه … (شمشیرش را نشان می دهد) دست من بر آن است!
– (در پاسخ به ویکنت که او را بی سر و پا می خواند) درست است، تمام آراستگی من درونی است. من آن نیستم که چون بازیگری هنرهایم را بیرون بریزم: من از آن زیرک ترم که برازندگی ام به زرق و برق باشد. درهم شکسته نیستم، مغروق خواب آشفته ای که فخری ژولیده و منهیاتی مبهم است… راستی و به یگانگی برپایی، پرهای در اهتزاز زینت من اند… من روح خود را با رشادت و تلاش، نه با روبان و دکمه می آرایم…
– (در برابر منظره پاریس زیر نور ماه) آه ای پاریس سحاب وار! ای درهم پیچیده به شب! چه خوش قابی برای صحنه های نبرد، شیروانی های شناور به نور ماه، و آینه رازناک سن به زیر چارقد لرزان مه!
– (درحال نوشتن نامه عاشقانه برای روکسان) کافی است روح خود را بر این برگ بگسترانم و از آن نسخه برداری کنم.
– گمان کنم دیدگان گستاخ غالبا دیدگان گستاخی دیده اند.
– راه من ترانه ای است، رویایی، تبسمی شاید، پی سپاری، تنهایی و رهایی، چشمانی محتوم و رسا آوایی…
قلمی را به کاغذ نرساندن مگر به از دست شستن آسودگی قلب، خاکساری را در آغوش کشیدن، به گل ها، میوه ها، و حتی نه، برگهای درختانی که از خاک خودت می رویند چشم داشتن و آن گاه گر بر سبیل اتفاق با افتخار قرین گشتن، خراج قیصریان را نپرداختن و برازندگی را یکجا از آن خود کردن.
– (در وصف شب رزم خود برای رزم آموزانش) تنها و یگانه به وعده گاه اوباش رهسپار شدم
نقره ماه، به بدر کامل، زمان را نقاره می زد
و گذر عقربک ابر بر آن قرص سیمین
بر ساحل بی قرار، شبی ابلق را نطفه می بست
و شولای مه اسکله را به آغوش کشیده بود
و چشم چشم را نمی دید…
– (خطاب به کریستیان) زیبایی ام باش و بگذار زیرکی ات باشم.
– (در تشبیه عشق خود به کودک) کودک تازه رسته، رستمی است که دیو سپید غرور را… در دلم… کشت!
– اما آن مرگ را به جان باید خواست، در سرخی تابستان شبی، به پاداش زبان سرخ، نه بی سبب…
به نیش خنجر هماوردی گران
در خاک خون، نه بستر تب، غلتیدن
با نیشی بر لب و نشتری بر قلب
بر بستر خاک فروخفتن
-(در وصف برگهای پاییزی) به آخرین سفرشان نگاه کن، که از شاخه تا پژمردن به خاک، چه دلیرانه می ریزند! و دهشت آخرین تلاشی را در شب زمین، در جذبه پروازی بی تلاش پنهان می کنند…

مطالب فوق برگرفته از کتاب: سیرانو دو برژراک (نمایشنامه ای در پنج پرده)/ نوشته ادمون روستان/ ترجمه ف. پروا / نشر قطره/ ۱۳۸۶

عشق کالوینو به سیرانو (بخش دوم)

 

بخش اول داستان فاصله های ماه ( از مجموعه شوخی های کیهانی ) را خواندید. اینک بخش دوم و پایانی:

اصلا به مخیله هیچ کدوممون نرسیده بود. البته کرعلی رو بایستی مستثنی کنم، فقط اون بود که یک همچین چیزی ممکن بود به ذهنش برسه: در اون فکرهای سایه واری که اون داشت، احتمالا یک حسی داشت که قراره با ماه اون شب وداع کنه. به همین خاطرم بود که مرتب تو جاهای مخفی پنهان می شد، و فقط وقتی سر و کله اش پیدا می شد که قرار بود دوباره بیاد پایین سوار قایق بشه. هیچ فایده ای هم نداشت که زن کاپیتان اون رو دنبال کنه: می دیدیمش که بارها و بارها از روی سطح فلس مانند ماه داره از این ور می ره اون ور، از اون ور میاد این ور، بعد یک دفعه وای می ایستاد و به ما که تو قایق داشتیم نگاهش می کردیم زل می زد، انگار که می خواست از ما بپرسه که پسر داییم کجاس.

هیچ جای چون و چرا نیست که در مورد اون شب چیز غریبی وجود داشت. سطح دریا، بجای اینکه مثل اون شبایی که ماه کامل بود، شق و رق باشه، یا حداقل یک ذره به سمت آسمون تاب برداره، شل و پژمرده و شکم دار شده بود، انگاری که دیگه جاذبه ماه نمی تونست زور واقعیش رو بزنه. و نور هم، اون نور همیشگی ماه کامل نبود؛ سایه ماه انگار که ضخیم و کشدار شده بود. دوستای ما که اون بالا بودن حتما خبر داشتن که چه اتفاقی داره می افته؛ راستش رو بخواین به ما داشتن با چشمانی وحشت زده نگاه می کردن. و از دهان اونها و دهان ما، یه بارکی این فریاد شنیده شد:«ماه داره دور میشه!»

این فریاد هنوز تموم نشده بود که یک دفعه سرو کله پسردایی ام روی ماه پدیدار شد که دو پا داشت دوپا هم قرض کرده بود و داشت می دوید. اصلا به نظر نمی رسید که ترسیده باشه، یا حتی تعجب کرده باشه: دستاش رو روی سطح ماه گذاشت، دو لنگش رو همونجور که معمولا پشتک و وارو می زد تو هوا نگه داشت، اما این دفعه که این کار رو می کرد خودش رو تو هوا نگه داشت، همون کاری که همیشه خلتلخ می کرد. یه چند لحظه ای تو هوای بین ماه و زمین، به حالت وارو تاب خورد، بعدش با زحمت زیاد خواست که دستاش رو تکون بده، درست عین کسی که بر خلاف یک جریان داره شنا می کنه، با آهستگی غیر معمولی به سمت زمین حرکت کرد.

از ماه ماه نوردای دیگه هم سعی کردن ادای اون رو دربیارن. هیچ کس اصلا تو فکر این هم نبود که شیر ماهی که تو کشتی ها جمع آوری شده بود با خودش بیاره، کاپیتان هم از این بابت کسی رو سرزنش نکرد. از اون موقع که اونها منتظر شده بودن خیلی می گذشت، فاصله تا ماه بقدری شده بودکه گذر کردن از این فاصله مشکل بود؛ وقتی انونها سعی کردن که جست زدن پسردایی ام یا شنا کردنش رو تقلید کنن، کاری بیشتر از این که هونجا بمونن و کورمال کورمال بخوان کاری بکنن برنیومد، همینجوری وسط ماه و آسمون وایساده بودن. یک دفعه کاپیتان جیغ کشید:«بچسبین به هم! احمقا! بچسبین به هم!» فرمان کاپیتان همان و گروه شدن و به هم چسبیدن و توده شدن ماه نوردا همان، یه جوری که با هم به سمت جاذبه زمین کشیده شدن: یک دفعه یک قطار از آدمها بودن که یکی پس از دیگری با شلپ شلپ بزرگی افتادن تو دریا.

حالا قایقها بودن که پارو زنان به سمت اونها می رفتن تا اونا رو نجات بدن. من فریاد زدم:«وایسین! زن کاپیتان بینشون نیست!» زن کاپیتان هم سعی خودش رو کرده بود که بپره، اما هنوز یک چند متری بالای ماه  داشت تاب می خورد، و دستان بلند و نقره فامش را آهسته در هواد تکان می داد. من از نردبون بالا رفتم، و تلاش عبثی کردم که بهش چیزی بدم که به اون چنگ بزنه، و خب چه چیزی بهتر از خود چنگ برای چنگ زدن؟ «من دستم بهش نمی رسه! ما باید دنبالش بریم!»، و سعی کردم خودم رو از بالای پله کش بدم، و چنگ رو تو هوا شروع کردم به تاب دادن. بالای سر من صفحه نقره ای بزرگ ماه دیگه اصلا شبیه سابق نبود؛ خیلی کوچکتر شده بود، و همینجور به کوچک شدنش ادامه می داد، انگا رکه از نگاه خیره من داشت می گریخت، و آسمون خالی مثل یک مغاک دهان باز کرده بود، جایی که در قعرش ستاره ها شروع به زاد و ولد کرده بودن، و شب شولای تهیای خودش رو مثل رودخانه ای بر سرم آوار کرد، و من رو در گیجی و دهشت غرق کرد.

با خودم فکر کردم:«من می ترسم، من از پریدن می ترسم. من یک بزدلم!» و همین موقع بود که خودم رو در فضای لایتناهی پرتاب کردم. دیوانه وار توی آسمون شروع به شنا کردن کردم، و چنگ رو به سمتش گرفتم، و اون هم بجای اینکه به سمت من بیاد شروع کردن به چرخیدن و چرخیدن دور خودش، طوری که اول من صورت بی عاطفه اش رو دیدم، و بعدش هم پشتش رو.

داد زدم:«سفت بم بچسب!» بعدش هم اماده بودم که بقاپمش، و دست و پام رو دور دست و پای اون بپیچم. «اگه به هم بچسبیم می تونیم بریم پایین!» و داشتم تمام قدرتم رو بکار می بردم که نزدیکتر و نزدیکتر خودم رو با اون یکی کنم، و همینطور که داشتم از این اتحاد کیف می کردم، تمام حواسم رو متمرکز کردم. انقدر غرق این کار بودم که اولش نفهیمدم که با این کار دارم اون رو از اون وضعیت بی وزنیش بیرون می کشم، و داشتم اون رو دوباره بر می گردوندم به ماه. واقعا نفهمیده بودم؟ یا اینکه از اولش هم قصدم همین بود؟ قبل از اینکه بتونم درست فکر کنم، فریادی داشت گلوم رو پاره می کرد تا بیاد بیرون.«من اونی ام که قراره یک ماه با تو روی ماه باشم!» یا درست تر اینکه:«روی تو»! با هیجان زدگی فریاد زدم:«روی تو برای یک ماه!» و همین موقع بود که آغوش ما از هم باز شد، چون تلپی به سطح ماه افتاده بودیم، و داشتیم هرکدوم از یک طرف روی فلسهای سرد ماه قل می خوردیم.

من به عادت همیشگی که وقتی به سطح ماه می افتادم بالای سرم رو نگاه می کردم چشمام رو بالا آوردم، درسته که الان بالای سرم آسمون خونه مادری رو مثل سقف بی کرانه ای می دیدم، درست، این دفعه هم می دیدم، اما این دفعه سقف خیلی بلندتر بود، و خیلی باریک تر، و دورتادورش سواحل و صخره ها و دماغه ها قدد کشیده بودن، و حالا چقدر قایقها کوچیک به نظر می رسیدن، و چقدر صورت دوستام نا آشنا بودن، و چقدر صدرای داد و فریادشون ضعیف شده بود! صدایی از همون نزدیکا به گوشم رسید: خاننم وهدوهد چنگ رو پیدا کرده بود، و داشت ناز و نوازشش می کرد، و یکی از تارها رو انقدر غمگین می کشید که اشک آدم رو در می آورد.

یک ماه طولانی آغاز شد. ماه به آهستگی دور زمین می چرخید. در این کره معلق، ما دیگر سواحل آَشنای خودمان را نمی دیدیم، بلکه اونی که می دیدیم عبور اقیانوس هایی بود به عمق مغاک، و صحراهایی از سنگریزه های آتشفشانی تابان، و قاره های یخ، و جنگلهایی که با خزندگان پیچ و تاب می خورد، و دیوارهای صخره ای سلسله کوه ها که رودهای خروشان بریده بودشان، و شهرهای فرورفته در لجن، و مقبره های سنگی، و امپراطوری های رس و رسوبات. فاصله باعث می شد که رنگی یکدست بر همه چیز پاشیده بشه؛ دورنماهای غریب رنگ غرابت را بر همه چیز می فشاند؛ گله های فیل و دسته های ملخ بر فراز دشتها می خرامیدند، آنچنان گسترده و متراکم و انبوه که محال بود از هم تشخیصشون بدی.

قاعدتا بایستی خوشحال می بودم: این همون چیزی بو.د که خوابش رو می دیدم، من تنها باشم و اون باشه، اون حس نزدیکی با ماه که همیشه بخاطرش به پسر دایی ام حسادت می کردم، و خانوم وهدوهد که حالا دیگه ملک طلقم شده بود، یک ماه تمام از گذشت روزها و شبهای ماه که حالا دیگه پیش چشممون گسترده شده بود، پوسته ی ماه که ما رو با شیره اش می خواست تغذیه کنه، که مزه ی ترشش اینقده برامون آشنا بود، و چشمامون رو که به سمت بالا و بالاتر می بردیم دنیایی رو می دیدیم که درش زاده شده بودیم، و حالا می تونستیم تمام گستره اش رو در نوردیم، و مناظری رو ببینیم که هیچ زمین زاده ای تا به اون روز ندیده بود، یا اینکه مشغول ستاره هایی بشیم که اون ور ماه بودن، و به بزرگی تیکه های میوه بودن، و از نور ساخته شده بودن، و رو شاخه های انحنای آسمان به بار اومده بودن، و هرچیزی که از درخشان ترین آرزوهام هم فراتر بود، و با این همه، با این همه، بایستی بی رودر وایسی بگم، که ما تو تبعید بودیم.

فکر و ذکرم شده بود زمین. این زمین بود که باعث و بانی این بود که هر کدوم از ما همونی باشه که هست، و کس دیگه ای نباشه؛ اون بالا، حالا که از زمین فراغتی بدست اومده بود، انگاری که من دیگه من نبودم، و اونم دیگه اون نبود، برای من. دلم برای برگشتن به زمین تاپ و تاپ می کرد، و از اینکه ممکنه برای همیشه از دستش داده باشم به خودم می لرزیدم. ارضای رویای عشقم فقط همون موقعی اتفاق افتاده بود که باهم متحد شده بودیم، و بین زمین و ماه دور هم می گشتیم؛ حالا که از خاک زمین کنده بودنمون، عشقم تنها غم غربت جگرخراشی رو می شناخت و نوستالژی ای رو برای اون چیزی که حالا نداشت: یک جایی، یک محیطی، یک قبلی، یک بعدی.

خدا وکیلی این اون احساسی بود که من داشتم. اما اون؟ همینطور که از خودم این سوال رو می پرسیدم، یه سری ترسایی جیگرم رو پاره کرد. چون اگه اون فقط درباره زمین فکر می کرد، این می تونست یه نشونه خوبی باشه، نشونه ای که بالاخره با من به یه تفاهمی رسیده، اما بازم می تونست این معنی رو بده که همه چی بی فایده بوده، که عشق و اشتیاق اون هنوزم تنها و تنها معطوف پسردایی کرمه. بجاش بایستی بگم که، اون هیچ حسی نداشت. هیچ وقت چشاش رو به سمت سیاره کهنمون نمی چرخوند، همینجوری پی کارش می رفت، با رنگی پریده، میون اون خاکای بایر، بر لبش سرود عزا و بردستش تارهای چنگ، انگار که کاملا با این وضعیت ماه گونه موقتش (اون طور که من فکر می کردم) هم هویت شده. آیا این به اون معنی بود که بالاخره من بر رقیبم پیروز شدم؟ نه؛ من شکست خورده بودم: اونم چه شکست مفتضحانه ای. چون اون بالاخره دوزاری اش افتاده بودکه پسردایی من فقط و فقط عاشق ماه بوده، و حالا تنها چیزی که می خواست این بود که ماه بشه، به شکل و شمایل اون چیزی در بیاد که اون عشق فراانسانی هدف گرفته بود.

وقتی ماه بالاخره به خوبی و خوشی سفر یک ماهه اش رو به دور زمین تموم می کرد، ما دوباره روی صخره های زینک بودیم. من اونا رو با کمال نومیدی تشخیصشون دادم: حتی تو وخیم ترین پیش بینی هام هم فکر نمی کردم که از این فاصله ممکنه اونها رو اینقده ریز ببینم. در اون گودال لجنی دریا، دوستام رو می دیدم که دوباره جلو اومدن، البته این دفعه دیگه اون نردبونای مسخره رو که دیگه به درد نمی خورد همراه نداشتن؛ اما روی قایقا جنگلی از دیرکای بلند به هوا رفته بود، هرکسی یه دیرکی علم کرده بود، که تهش هم نیزه یا قلاب چنگک واری وصل شده بود، شاید به این امید که یه مقدار شیره ماه رو باهاش بتراشه، یا به ما دوتا مفلوک اون بالا کمک کنه. اما خیلی زود مشخص شده که هیچ کدوم از تیرکا به گرد ماه هم نمی رسه، و اونها هم اون دیرکایی که بنحو خنده داری کوتاه و محقر بودن نشوندن تو دریا؛ و تو اون گیج و ویجی که می خوردن بعضی قایقا تعادلشون رو از دست دادن و چپه شدن تو دریا. اما درست همین موقع از یه قایق دیگه یه دیرک بلندتری که تا اون موقع هن و هن کنون روی سطح دریا سرش داده بودن، شروع کرد به بلند شدن: قاعدتا بایستی از خیزران ساخته شده بود، از یه عالمه تیرای خیزران که کنار هم چیده شده بودن، و برای اینکه بالاش بیارن بایستی خیلی آروم تکونش می دادن – چون از نازکی – اگه می گذاشتن تاب بخوره ممکن بود بشکنه. بنابراین مجبور بودن اون رو با قدرت و مهارت زیادی به کار بگیرن، جوری که اون وزنه عمودی قایق رو چپه نکنه.

یه دفه مشخص شد که نوک دیرک به سطح ماه می رسه، و ما اون رو دیدیم که یواشی به سطح ماه مالیده می شه، بعدش روی فلسای ماه کشیده میشه، یه مقدار اونجا می مونه، یک کمی اونجا رو فشار می ده، یا اینکه خیلی  فشار می ده که باعث میشه خودش از سطح ماه کنده بشه، و دوباره برگرده و بخوره به همون جا، انگار که حرکت ارتجاعی داره، و بازم دوباره از ماه کنده بشه. و من فهمیدم، یعنی ما – من و زن کاپیتان – فهمیدیم که پای پسر دایی درمیونه: هیچ کی دیگه غیر اون نمی تونست باشه، اون داشت آخرین بازیش رو با ماه انجام می داد، یکی از همون کلکای همیشگی اش، انگار که ماه رو گذاشته بود نوک دیرکش و داشت باش چشم بندی می کرد. و چیزی که ما فهمیدیم این بود که این تردستی اش بی هدف بود و هیچ مقصود عملی رو هم دنبال نمی کرد، درسته که شما به خیال خودتون می تونستین نتیجه بگیرین که اون داشت ماه رو هولش میداد اون طرف، یا کمکش می کرد تا خداحافظی کنه، که اون می خواست اون رو به مدار دورترش هدایت کنه. و این هم کاملا خاص خودش بود: اون از امیال و آرزوهایی که خلاف طبیعت، مدار و سرنوشت ماه بود چیزی سرش نمی شد، و اگر ماه الان قرار بود از اون دور بشه، این عزیمت همانقدر برای اون شادی به همراه می آورد، که نزدیک بودنی که ماه تا همین اواخر داشت براش شادی آور بود.

اما خانم وهدوهد با تمام این حرفها چی از دستش بر می اومد؟ فقط اینجا بود که می شد فهمید که شوق خانوم برای این آدم کر، نه تنها یک هوس سبکمغزانه نبوده، بلکه حکایت از عهد و پیمانی ازلی می کرد. اگر حالا پسردایی من ماه دوردست رو دوست می داشت، خانوم هم همان را دوست داشت، اینکه روی ماه دور بماند. من این رو حس کردم، چون دیدم اون عوض اینکه یک قدم به سمت دیرک بامبو برداره، چنگش رو کرده هوا – گرفته طرف زمین – و شروع کرده ناخن کشیدن روش. البته اگه بخوام راستش رو بگم بایستی بگم که اون رو ندیدم، فقط از گوشه چشمم زیرچشمی نگاهکی بهش انداختم، چون درست همون موقعی که دیرک به پوسته ماه خورده بود، من خودم رو پرت کرده بودم و قاپیده بودمش، و حالا مثل یک مار، تیز و بز داشتم از گره های بامبو می کشیدم بالا، با بازوها و زانوهام خودم رو که در فضای رقیق اطراف سبک شده بودم خرپ و خرپ پرت می کردم جلو، چرا که یک حس طبیعی به من دستور می داد که بایستی به زمین برگردم، دیگه اون انگیزه ای رو  هم که باعث شده بود برم اون بالا پاک فراموش کرده بودم، یا شایدم حالا که همچین نتیجه ناگواری به بار آورده بود بیشتر از همیشه به ذهنم فشار می آورد؛ و حالا دیگه بالارفتنم از این دیرکی که تو هوا تاب می خورد به جایی رسیده بود که دیگه لازم نبود هیچ عرقی بریزم، و کافی بود خودم رو ول کنم تا دمرو لیز بخورم پایین، یعنی جاذبه زمین بکشدم پایین، تا اینکه وسط این همه عجله ای که من داشتم یک دفعه دیرک هزار تیکه شد و من هم شلپی از بین قایقها افتادم تو دریا.

درسته که برگشتم شیرین بود، دوباره برگردی خونت، اما افکارم فقط پر شده بود از تاسف از دست دادن خانوم، و چشمام دوخته شده بود به ماهی که حالا فرسنگها دور از دسترسم بود، و داشتم روش دنبال اون می گشتم. و دیدمش. اون همون جایی بود که من ترکش کرده بودم، کنار ساحلی که حالا درست بالای سرمون قرار داشت، و هیچی هم نمی گفت. اون به رنگ ماه در آمده بود؛ اون چنگ رو کناری گذاشته بود و یک دستش رو به آهستگی هر چند یک بار از یک سمت چنگ به سمت دیگه روی تارهای اون می لغزوند. من حالا می تونستم شکل تهیگاه، بازوها و رانهاش رو همونطور که دیده بودم تشخیص بدم، درست همونطور که حالام که ماه به اون دایره تخت و دور تبدیل شده، هنوز هم تا اولین تیکه اش وارد آسمون میشهچشمام دنبالش می گرده، و هرچی ماه کوچیکتر می شه، بیشتر من تسلیم این خیال می شم که دارم می بینمش، اون رو یا یک بخشی از اون رو، اما فقط اون رو، بت عیارم رو که به صدها یا هزاران شکل در میاد، همون اونی که ماه رو برای من ماه کرده، و وقتی کامل می شه، سگها رو به عوعو کردن وادار می کنه، و  صد البته، من رو هم.

شمشیر بازی بین دو عاشق…

 

دوگیش  (خود را کنترل کرده، با لبخند)    تو دون کیشوت را خوانده ای؟

سیرانو                                                خوانده ام، و در برابر آن شوالیه شوریده و آواره، لنگ انداخته ام.

دوگیش                                                بهت توصیه می کنم…

باربر (در پشت صحنه ظاهر می شود)     کجاوه، سرورم.

دوگیش                                                …فصل آسیاب بادی را بخوانی.

سیرانو                                                فصل سیزدهم.

دوگیش                                                چون رفتن به جنگ آسیاب بادی همان و…

سیرانو                                                در مصاف با حزب باد قرار گرفتن همان؟

دوگیش                                               … به بازوی آسیاب پرتاب شدن در گِلاب همان.

سیرانو                                               و بسا پرتاب به آسمان و هم ردیف ستاره ها شدن.

 

این یک شمشیر بازی با کلام است. البته عشاق می توانند با لطافت بیشتری هم با یکدیگر سخن بگویند، مثل مناظره زیبا و دلپذیر خسرو و فرهاد در خسرو و شیرین نظامی:(این بار هردنو عاشق شیرین اند، نه روکسان)

نخستین بار گفتش از کجایی؟            بگفت از دار ملک آَشنایی…

زیباترین شعری که در وصف درخت خوانده ام

 

فکر می کنید این شعر قرار است از که باشد؟ سهراب سپهری؟ فروغ فرخزاد؟ … نه! نه! این فردوسی است که شگفتی هایش ظاهرا پایان ناپذیر است. آیا تا بحال شعری زیباتر از این در وصف درخت شنیده بودید؟

ز خاکی که خون سیاوش بخورد          به ابر اندر آمد درختی ز گرد

نگاریده   بر   برگها   چهر   او          همه بوی مشک آمد از مهر او

آری که درخت پای در خون دارد، خون سیاوش، و برگ در ابر دارد، و برگهایش از چهره به خون آلوده سیاوش نقش دارد، و بوی مشک می دهد، که آن بوی مشک هم از مهر سیاوش است، از نور سیاوش… ملتقای خاک و خون و ابر و برگ و مهر و نور…

و جای حیرت نیست اگر استاد توس سیاوش را درخت می بیند، و درخت را سیاوش، که ارواح بزرگ جهان، همه از جنس درختند، سایه گستر و مهر افزا؛ به این کلمات سیرانو دو برژراک (از متن نمایشنامه)نگاه کنید، آنجا که غم آلوده و محزون در مورد سرشت خود چنین می گوید:

راه من ترانه ای است، رویایی، تبسمی شاید، پی سپاری، تنهایی و رهایی، چشمانی محموم و رسا آوایی، کج کلاهی بر سر نهادن – به پاسخ رد یا قبولی جنگی آغازیدن، یا که شاید شعری. شهرگی و بهره را به دور افکندن، و به بار نشاندن رویای همیشگی سفر به ماه.

قلمی را به کاغذ نرساندن مگر به از دست شستن آسودگی قلب، خاکساری را در آغوش کشیدن، به گل ها میوه ها و حتی نه، برگ های درختانی که از خاک خودت می رویند چشم داشتن و آن گاه گر بر سبیل اتفاق با افتخار قرین گشتن، خراج قیصریان را نپرداختن و برازندگی را یکجا از آن خود کردن.

الغرض ریسه های پیچک پامس را به هیچ انگاشتن، و گر سر برافراشتن را به سان بلوط و نارون نیارستن، تنهایی را به یگانگی در آغوش کشیدن….

 

سیرانو از زبان کالوینو (نویسنده شهرهای بی نشان)

کالوینو در مقاله «سیرانو بر روی ماه» [کتاب چرا باید کلاسیک ها را خواند / ترجمه آزیتا همپارتیان / نشر قطره ] قسمتی از کتاب « داستان مضحک احوالات و امپراطوری های ماه» نوشته سیرانو را آورده که نقل آن خالی از لطف نیست (در ضمن معلوم میکند چرا سیرانو سرش را بر باد داده است – زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ):

ساکنان اشراف زاده ماه عریان از خانه بیرون می آیند و انگار که کافی نباشد   به کمر آویزه ای برنجی به شکل آلت مردانه می آویزند.

«به میزبان کوچک خود گفتم: این رسم به نظر عجیب می آید    چرا که در جهان ما   حمل شمشیر نشانه اشرافیت است.» او بی آنکه تحت تاثیر قرار بگیرد گفت :«اوه    آدم کوچولی من    وه که بزرگان دنیای شما    چقدر دیوانه اند که وسیله ای را که شاخص جلاد است و فقط برای نابودی ما ساخته شده  و خلاصه دشمن همه ی زندگان است با افتخار به نمایش می گذاریند! و در عوض عضوی را پنهان می کنند که بدون آن ما از بی جانان خواهیم بود: پرومته ی هر حیوان و جبران کننده ی خستگی ناپذیر ضعف های طبیعت! سرزمین نگون بختی است   آنجا که نشانه های تولید مثل زشت و پلید انگاشته می شوند و نشانه های نابودی افتخار آمیز! با این حال شما این عضو را شرمگاه می نامید     گویی چیزی پرشکوه تر از زندگی دادن وجود دارد و هیچ چیز پست تر از گرفتن آن .»   

بیشتر

مغازله ای ناتمام از پرده آخر نمایشنامه سیرانو دو برژراک

روکسان:

هر یک از ما زخم خود را دارد. من هم زخمی دارم که هرگز التیام نیافته – کهنه زخمی که هنوز که هنوز است التیام نیافته!  اینجاست! در این زیر نامه ای است زردی روزگار بر آن نشسته است   سراسر پوشیده به اشک    و آغشته به خون هنوز!

سیرانو:

نامه او! آه! روزی وعده کرده بودی که آن را به من خواهی داد تا بخوانم.

روکسان:

دلت چه می خواهد؟ نامه او را می خواهی؟

سیرانو:

آری! دلم می خواهد امروز…

روکسان:

ببین! اینجاست!

سیرانو:

اجازه دارم بازش کنم؟

روکسان:

باز کن! بخوان!

سیرانو:

روکسان! محبوب من! بدرود! به زودی در این شب تار مرگ مرا در آغوش می کشد و روانم    گرچه سنگین از عشق مکتوم    پر خواهد کشید!

دیگر چشمان مشتاقم با خرده طنازی هایت چون روزگاران پیشین به رقص در نخواهد آمد   آن گونه که سخن می گفتی و گونه ات را به سر انگشت می آسودی!

وای بر من! که آن طنازی ها را می شناسم و قلبم در فغان است! قغان بدرود!

روکسان:

اما چطور می توانی آن نامه را بخوانی؟ آدم فکر می کند…

سیرانو:

ای حیات و عشق و گوهر و عسل! قلبم به هر ضربه سرود عشق تو را می سراید!

روکسان:

تو با چنان صدایی نامه را می خوانی که غریب است و با اینحال به گوش من نا آشنا نیست!

سیرانو:

اینجا نزار مرگ      و آنجا در جهان دگر        این منم که این گونه عاشقم        که عاشق توام    که…

روکسان:

حالا چطور می توانی بخوانی؟ تاریک تر از آن است که کلمات دیده شوند…

بیشتر