درخت در خط طوفان

برای درختان زادگاهم «کرماشان»

برای درختان زادگاهم «کرماشان»

 

نوای باد و سنج زه

آهوان خزیده به خاک و

ببرهای خاموش و منتظر

حکایت های کافی و

سکوت غم افزای

و این میان…

درختان!

درختان بر ریشه های خود خیره گشته اند

درختان ترس تنهایی را کناره گرفته اند

درختان به زشتی بهت زای آفرینش خو کرده اند

درختانی که دانسته اند

ترنم قلاده های آویزان

از داربست های چوبی

آمرزش است

بر نوازش باد

آن پرچم های نیم افراشته بر کشتی های شکسته

و آن ستیزندگان هستی بر درگاه حقیقت

آنجا که سکوت نعره می زند

و سنگ

و ستارگان باران می شوند…

 

بهمن   ۶٫۴٫۹۲

مناجات فرجامین ابرها و درختان…

 

آنجا که ابرهای تشنه را درختان بی مزار شقه کرده اند

و فریاد فروحورده صدفهای خاموش را برگهای وازده به تب نشانده اند

و باد نسیم جان بخش را برای افزایش روح صدا کرده است

و بلبلان بی کار یله داده اند و قدقد مرغان را تقلید می کنند…

صدای راست بالان در انتهای تمام دره های تهی می پیچد

رودخانه های بی فراز در تالابهای غمگین «قرار» می گیرند

پرستوهای عاشق برای صدمین بار راه خانه را گم می کنند

صدای سکوت تمام دهلیزهای قلبهای توخالی را پر می کند

سنجابهای سرگردان راه لانه های موریانه را پیش می گیرند

و سنگهای صیقل خورده بارانهای سیل آسا را فراموش می کنند…

آنجا مأمن تنگ آن کومه روستایی است

که در هوای ده و باران و سرود باد

می شکفد

تا تمام پرهای روشنایی های نوشتن

چنان زندگی را بیاکنند

که گویی

پیش از این

هیچ تهی گاهی نبوده است…

 

شعر پاره ای در الیمالات – چمستان

ب. ب  ۲۰ آبان ۹۴

آواز عشق

 

در آن هنگام که کوه ها و تپه ها عاشقانه همدیگر را در آغوش می کشیدند

و ابرها هم آغوشی شان را بوسه می دادند

و باد بهجت، نور سرمدی را بر پیوندشان می تاباند

و طره های تو را نور افشان می کرد

و زمین را خطهایی در هم می کشید

که هیچ کس از وحدتشان خبر نداشت

در آن هنگام که کاغذهای نانوشته در دستان زمین متورم می شدند

و دانه های خیار و شبدر رشد را فریاد می کشیدند

در آن هنگام که آواهای غمناک آوای هستی شدند

تا تولد را جشن بگیرند و مرگ را

در آن هنگام که باد خرقان بر بایزید می وزید

و دستان منوچهری بشارت خوارزم را می داد

در آن هوای شکفتن

آوازعشق شنیده می شد

تا چناران کهنسال مرگ را تاب بیاورند

و کرم شب تاب نور را…

 

حوالی خرقان – ۵/۱/۹۴

 

نوش آباد کاشان

نوش آباد کاشان

 

فروشدیم به شهر زیرزمینی

مردیم در هشتی ها و طاقچه های نمور و تاریک

و دستان جنایت که خونشان شسته نمی شد

در کار بستن دهلیزها و دخمه های گورهای ابدی بودند

و سرود پیروزی خود را بر تارک مناره های نفرت ساز می کردند

و چنگالهای خود را با دندانهای لبخند عشق می پوشاندند

و حمایت غریبانه خود را به تمام راه های تنهایی می بخشیدند

و «طناب دار تو را» چنان لحظه به لحظه در ذهن های بیمار خود می بافتند

که آویزه ی زیبایی گورهای ابدی باشد…

و ناگاه دستان ما یکدیگر را جست

و دست، حمایت قلب تاریک و پاره شد

و خراش به خاکهای تازه ی گورهای پنهان افتاد

و سنگ گورها را لغزشی جانکاه پدید آمد

و دستان از کناره های سنگ، سبزینه درختی شدند تنگاتنگ

و روییدند و روییدند

تا سنگها را ترک در افتاد

و نامها از سنگها شسته شدند

و دل ها از نام دوست بی قرار…

و سبزینه عشق در بعید ترین نقطه گور جوانه زد

و «مشی» و «مشیانه» به هم پیوستند

تا خلقت را دوباره آغاز کنند

و عشق رنگ دوستی بگیرد

و از تمام سنگهای گورهای عمیق و تار بگریزد

و غبارها در آشیانه های کبود و توخالی

چشمان دیوان حرص و خبث را تیره کند

و زندگی و سرزندگی چون برف بر سرهامان بنشیند

و قلب های شعله ورمان

یخ ها را آب کند از انتظار

تا ایستگاه آخر قطار…

این شعر را من از تقویم پارسال بهمن پیدا کردم( به تاریخ ۱۷ بهمن).  راستش طوری دلم هوایش کرده که تمام یادداشتهایش را بیرون ریخته ام. نامه آخرش بدجوری آشفته ام کرده. یک حسی بهم می گوید وقتی کسی در مورد اینکه خوابست یا بیدار شکهای جدی پیدا می کند این می تواند نشانه وخیمی باشد، به ویژه اگر بیدار باشد و به اشتباه خود را خواب بپندارد. همه اش فکر می کردم که تمام حاثه ای که تعریف کرده احتمالا در خواب اتفاق افتاده. بچه برازجون در آن کشتی آفریقایی؟ حلیم یا چلیم؟ اما به فرهنگنامه بوشهر مراجعه کردم و کمی خیالم راحت شد. چلیم در گویش جنوبی به معنی قلیان است، بنابراین آن جمله که می گوید حلیم می خوری یا چلیم می کشی، با وجود غرابت، بی معنی نیست. اما اینکه او تمام این حادثه را خواب می پندارد نشانه خوبی نیست. چه کار بایستی کرد؟ انقدر از اینکه او این کلمات را بخواند ناامیدم که مخاطب نامه را ناخودآگاه بهمن قرار نداده ام. خدایا چه کار کنم؟ چیزی که هست هیچ کشتی نیست که برای رفتن به قطب شمال از رودخانه سینک و زنگبار به سمت اقیانوس هند برود. نه این دیگر ممکن نیست… خدایا به حق پنج تن خودت یک کاری بکن…

ف.پ

“بهمن” کجاست؟

 

دوستان عزیز، خوانندگان محترم

شخصی به نام “بهمن بداغ” مدتی است از خانه خارج شده و دیگر مراجعه ننموده است. کسانی که از وی خبری دارند لطفا اطلاع دهند و مژدگانی دریافت دارند. ایشان کت خود را نیز به همراه نبرده. در جیب بغل او این یادداشت را پیدا کردم که معلوم بود با عجله پشت یک قبض پرداخت نشده موبایل نوشته شده :

قبض روح شدم

تا تمام کرانه های زیستن

و تمام دریاهای بی موج

و تمام موج های بی ساحل

و تمام غروبهای بی خورشید

و تمام خورشید های سرگردان

و تمام سرگردانی های ماورا بحار

و تمام بخارهای پشت شیشه

که اسم تو را ظاهر می کنند

ناغافل…

آنجا که روح دنبال زنجیرهای قدیمی اش می گردد

و ارواح غمگین در کشتی های بی فرجام رقصیدنشان می گیرد

و دزدان دریایی دندانهای خرابشان را به رخ هم می کشند

و بردگان با زنجیرهایشان رِنگ می گیرند

و خورشید غروب را با اشک هایش می شوید

و پرندگانی که خورشید را نشان کرده اند

در غروب گم می شوند

آن زمان که دستان هوا را چنگ می زنند

تا وقت بارش بهار

و پاها از خویشتن لبریز می شوند

و خون به جوش می آید

و مرگ…

ناقوس مرگ به صدا در می آید

و نام تو را تکرار می کند

و تویی

و یک انتظار بی پایان…

این یادداشت تاریخ ۳۰/۱۰/۹۳ را دارد. تصور اینکه شبانه خود را به رودخانه سینک رسانده و در آنجا سوار یک کشتی عازم سفر ماورا بحار شده پشتم را می لرزاند… گم شدن “بهمن” درماه بهمن از آن اتفاقات غریب روزگار است…

ف پ

 

روزی روزگاری یوش… (۲)

 

ماهیان خفته در برف

بر کوچه های تنگ و لغزان یوش

در آن شب ماهتابی

که رد پای تو را داشت

با دریا یکی شدند

و سرچشمه ها را نوشیدند

و بغض ها را فروخوردند

و باران در دهانشان درّ شد

و هزاران مروارید زاییدند

و دردهای زایمان در عشق بی انتها گم شد…

در آن روز بلند

که دستان به هم پیوستند

با پیچه ها و ریشه های مو

جوانه ها از انگشتان سر خوردند

و کلمات را بر کاغذ لغزاندند

تا عشق و ماهتاب و برف و ماهی

جاودان شود

و شهاب ثاقب

بر آسمان بی لک…

 

سفر یوش – ۹/۱۰/۹۳

خداحافظ پاییز، خداحافظ سرما، خداحافظ…

 

برای تو که گفتی «می میرم برای حافظ»…

 

برگ بید در خون خورشید غوطه خورد

غروب شامگاه و پگاهی دیگر

با خون عاشقان در آمیخت

و بلبلان نغمه های عشق را بر شاخساران طنین کوهساران بخشیدند

و رگهای پر تپش جماعت هول و غریب در خاک خطاپوش گم شد

و ستارگان ستایش بر درگاه دوزندگان سخن فرود آمدند

و عشق را فصلی دیگر شد

و برف و کلاه و شال به هم آمیختند

تا عشق را سرودی دیگر بخشند

سرود ناتمام بودن

سرود ناتمام شنودن

از میان تمام باغهای تو

آنگاه که جز باد پیام آوری نیست…

جوجه گان در آشیانه های خود به سردی زمهریر زمستان لرزیدند

تا عشق

دستان یخ زده کبک و بوف زمستانی را بر سر در مدارس قدیم نقش کند

و شعله قرون

از پی نفوس گرم اسبان

هرم گرما را بکوچاند به کوچه های ما

با سرود زمستان…

 

۳/۱۰/۹۳   جم

 

ملاقات با من در دره های الموت…

 

«برای تو که سرودی حضور تو ظهور من است…»

 

حضورت آبی آسمان است بر دره های مدفون الموت

آنجا که تنها رقیب برف، شهاب ثاقب است

و برگها و گلها با نوازش باد رقصانند

و چلچله ها آهنگ خانه کرده اند

و پنجره های باز به استقبال بهار رفته اند

و ستارگان چشمان پرنور شب اند

و خفاشان درون گورهاشان خفته اند

و سکون قلب را سکسکه ای نیست

و پا را می شود دراز کرد تا انتهای رخوت

و رخت شب تن را نوازش می کند

و پرستوها غربت هجرت را با قلب عاشقت تقسیم می کنند

و سحر رخت غرورش را در رودخانه ی پرعروج به خواب سپرده است

و هزاران در باز می شود با رخنه سکوت و فروغ تصویر

و تنها، دو عاشقند که تنهایی شان در انتظار تن زدن نیست…

 

من آنجا منتظرم

بر دژگاه الموت

ایستاده ام که جان تو را ببینم که

منی!

 

من با شما سخن می گویم

ای دره های عمیق و ای قله های رفیع

ای گردن فروبستگان به تهیای سرنوشت

ای یوغ به گردنان رقص در کمر

و ای ستایندگان موت در جستجوی زندگی

و ای تهیای نفس های نفس در ظلمت من های پاره پاره

و ای غروب های دائمی بر درگاه خورشیدهای یوش

و ای طلوع دائم بر بارگاه صفات انسانی…

 

بیا و بنشین دمی بر برم

تا که من از خود نگریزم

در دهلیز ده های الموت

سرخورده بر دامنه های پرنشیب

که هزاران سال است به خواب رفته اند…

 

 

در راه لیل – ۲۹/۶/۱۳۹۳

 

زندگی هزاران سال پیش در فاصله ۳۰۰ کیلومتری تهران!…

غار دربند مهدیشهر

سمنان- در فاصله مهدیشهر و شهمیرزاد – غار آهکی ۱۵۰ میلیون ساله دربند، در زمانی پیش از این که گاهواره رخوتناک زمین را برای موجود جدیدی به نام انسان بگسترند، مأمن انسانهای اولیه بود… و این غارها باید هم امروزه متروکه باقی بمانند، که آدمی گذشته خود را بهتر است فراموش کند… آدم بی اختیار یاد فیلم «AO»  می افتد، آخرین انسان نئاندرتال، مربوط به ۳۰۰هزار سال پیش، که درمورد همسرش «آکی» می گوید:«اون مثل طبیعته، اون سهیمه». زمانی که درختان با انسان سخن می گفتند، و سرو کار داشتن با ناشناخته کار هر روز آدم بود. تصویر کلیشه ای انسان اولیه، انسانی وحشی است؛ اما آیا این تصویر کلیشه ای تنها نسبت دادن وضعیت امروزه انسان، به آن دوره، با توهمی رو به پس نیست؟

باید بارها را بست

باید رفت

تا روزگار فروتنان و افتادگان و گریزندگان از تابش آفتاب و چنگال ببر و دندان شیر

تا روزگاری که دوستی ها فراوان بود و بدگویی ها اندک

که هنوز کلام تازه روییده هرز نرفته بود

و دستان آتشی در غار را نشانه ی سلام خداوند می دانستند

و ناهمواریهای زیستگاه دشواریهای روح را کاسته بود

و روح را ستونهایی بخشیده بود بلند

و کاسه های گلین از پس سیراب کردن آدمیان بر می آمدند

و گل زنبق بیهوده نبود

و تنها مهمان ناخوانده خرسی بود که در غار تو زندگی می جست

و شهاب گذرانِ یک شب از شبهای عمر پایدارترین آتشبازیها بود

و دندان بی جهت نمی شکست

و آدمیان با فروکاستن از تن شان فروتنی می آموختند

و از دردهای روان آزاد بودند

آن دم که خورشید سرود صبحگاهان بود

و هر علف به زمین تقدس می بخشید

و هر ستاره به آسمان

آن زمان که روح آدمی از تنهایی اش استخوانهای تو خالی ای می ساخت

که مترنم به سرود آفرینش بود…

بله به قول نیچه «انسانها امروز به حدی پیچیده و بسیار وجه شده اند که ناچار بایستی هر گاه لب می گشایند، صادق نباشند، و ادعاهایی بکنند و سپس بکوشند مطابق آنها بازیگری کنند.» این را جایی می گوید که می خواهد از آموزگار راستین اش یعنی شوپنهاور سخن بگوید. افسوس که آدمیان امروز شوپنهاور را از جمله فیلسوفان بدبین به شمار می آورند، تازه اگر فیلسوف به شمار آورند!! نیچه در همان مقاله (َشوپنهاور به مثابه آموزشگر) ادامه می دهد:«در جهان راه منحصری هست که جز تو هیچ کس نمی تواند از آن بگذرد: این راه به کجا می انجامد؟ مپرس! فقط آن را درنورد! که گفت: فرد هیچ گاه  تا نداند راهش به کجا ختم می شود اوج نمی گیرد!»

بلندی های بادگیر…

 

آنجا که باد ردپای غرور را شست

و دست دیگری نقطه دمیدن حیاتی تازه شد

و نفسها جا آمد

و روح رخت خوابش را به دور افکند

و سنگریزه ها از پس دریاها برنیامدند

و روح شفاف، باد را از خود عبور داد

بی هراس

و پروانه ها پیله های خسته را به آغوش باد سپردند

و هنگامه بی هنگام نامرادی از دفتر ایام شسته شد

و چکاوکان نغمه های بی هنگام خود را آغاز کردند

و درختان بر باد به پرواز در آمدند

تا ریشه ها خاکهای برخاسته از باد را عاشقانه تر چنگ زنند

و موسی تمام رسالتش را به آغوش دریا بخشید

و ستارگان و ماهیان باهم به رقص در آمدند

و سگان سیاه خوشبختی دستان را تاب آوردند

و شال سیاه با رقص نرم خود به باد بوسه داد

و سیارات رقص نرم خود را به خورشید

تا حکایت ناتمام دوباره آغاز شود

و مورچگان در عرق خود غرقه شوند

و سراب به ناپایداری حباب بخندد

و شور زندگی و عشق در هم ضرب شود

و مستی از نو آغاز…

ای روح عاشق!

این انحنای سرخ

بر بادبانهایت

مبارک باد!

مبارک باد!