تئاتر از چخوف تا ساعدي

در ستایش شادی (۲)، در ضرورت عدالت…

در ستایش شادی (۲)، در ضرورت عدالت…

 

ظاهرا این همه آمار نگران کننده در مورد شیوع غم و افسردگی در سرزمینمان، بدجوری مسوولین رادیو و تلویزیون را به فکر انداخته که مشکل را چاره کنند، و با ایجاد برنامه های «مفرح» لبخندی بر لبان تماشاگران و شنوندگان «فرضی» خودشان بوجود بیاورند. برنامه هایی مانند خندوانه و برنامه های هزل رادیویی، که هر چه سعی کردم به کمکشان لبخندی بر لبانم بنشانم ممکن نشد؛ برنامه هایی که بیشتر لودگی و بی مزگی و دلقک بازی است تا طنز فاخر و تامل برانگیز. کاشکی کمی می توانستیم از نویسندگانی مانند کالوینو یاد بگیریم که مثلا در کتاب «شوخی های کیهانی» طنز را به اعجاز نزدیک می کند. متاسفانه لحن مسخره و دلقک وار مجریان رادیویی بیشتر باعث می شود که انسان احساس شرم بکند. ساختن این برنامه ها هم مانند این است که در یک تصادف دلخراش و خونین منجر به فوت طرفین، کسی بیاید بگوید «دستگاه رنگ پاش را بیاورید تا ماشینها را رنگ کنیم!!» آیا بهتر نیست بجای این مسخره بازیها و لوده گریها و نمایشهای روحوضی، بیاییم ببینیم علت این همه غم چیست؟ و کشورهایی مانند کشورهای اسکاندیناوی، که شادترین کشورهای جهان هستند چه تفاوتی با ما دارند؟! اگر سری به این کشورها بزنید در اولین نگاه متوجه می شوید که دیگر اتومبیل، وسیله فخر فروشی نیست، و استفاده از دوچرخه همگانی است. اما این همه قضیه نیست…

چخوف در سال ۱۸۹۰ به جزیره ساخالین، که در منتهی الیه شرقی سرزمین روسیه قدیم و در شمال ژاپن قرار دارد سفر می کند، تا یک شرایط انسانی دردناک را از نزدیک تجربه کند (و ناگفته پیداست که آنچه چخوف را از انبوه کلان نویسندگان آبدوخیاری تمایز می بخشد این است که او در زندگی برای خودش این فرصت را ایجاد کرده که چنین تجربه هایی داشته باشد). جزیره محل تبعید انواع مجرمین و زندانیان سیاسی است، و شرایط به گونه ای نگون بختانه و دهشت زاست که در آن افراد سال ورودشان را به جزیره یکسره از یاد برده اند. تصاویری هولناک از شرایطی غیر انسانی: «به چنین گیر و دار کار و ستیز، وقتی آدم ها تا کمر در آب باطلاقها کار می کردند چنانچه یخبندانها و باران های سرد و درد دوری از زادگاه و درد رنجش ها و شلاق ها را هم بیافزاییم اندام های هراس انگیزی در ذهن قد بر می افرازند….مشغله عمده مردهای اینجا خرید اشیای زندانی ها و فروش شان، استثمار بیگانگان و زندانیان تازه کار، داد و ستد مخفیانه الکل، نزول خواری و قمارهای خیلی کلان است… [در مورد بند پابندی ها] همه ژنده پوش و گل آلود و پابند به پا… همه شان لاغر و انگار پشم و پیله ریخته… » گاهی چخوف برای انسانهایی که تا کمر در برابر این شرایط غیر انسانی خم شده اند استعاره ای بهتر از درخت نمی یابد: «اینجا در فضای باز هر درختی ستیز بی رحمانه ای دارد با بادهای سرد و یخبندان های شدید و در شب های بلند هراس انگیز پاییزی و زمستانی ناچار می شود با بی قراری به هر طرفی تاب بخورد و تا زمین سر خم کند و با درماندگی غژغژ سر دهد – در آن میان هیچ گوشی هم نیست که لابه هایش را بشنود… زندگی اینجا از بدو پیدایش … شکلی به خود گرفته است که فقط از طریق اصوات بی رحم و یاس آور قابل بیان است، در این میان باد سرد و خشماگینی که در شب های زمستانی از سوی دریا به درون شکاف می وزد یک تنه درست همان چیزی را می خواند که باید خوانده شود…»

حالا در این شرایط غمبار، که ملال تمام حفره های وجود انسانی را پر کرده و تقریبا هر حسی و هر واکنشی را در وجود زندانیان کشته، جایی که «افراد از فرط ملای می خندیدند و به نیت ایجاد تنوع می گریستند»، فکر می کنید این زندانیان هنوز به چه چیزی حساس هستند؟ بله! عدالت!!! چخوف می گوید: «صعوبت اصلی کار نه در خود نفس کار، بلکه در شرایط و در کند ذهنی و بی وجدانی انواع کارمندهای دون پایه ای است که انسان در هر قدمی که بر می دارد ناچار است با بی انصافی و وقاحت و زورگویی شان روبرو شود… اما تبعیدی هر چه هم که سخت فاسد و بی انصاف باشد عدالت و انصاف را بش از هرچیز دیگری دوست می دارد و اگر آن را در وجود انسانهای بالاتر از خود نیابد، سال به سال دچار خشم و منتهای ناباوری می شود…»

حالا شما در سرزمینی که بخش زیادی از مردمانش زیر خط فقر هستند و با یارانه روزگار می گذرانند فیش های حقوقی چندین میلیونی و میلیاردی را در نظر بگیرید و نگاهی هم به برنامه های «مفرح» رادیو و تلویزیون بیندازید. راستش را بخواهید این دفعه دیگر دارد واقعا خنده ام می گیرد. دست مریزاد از این همه هنر برنامه سازان!!! واقعا ما را خنداندید!!

 

نقل قول ها از کتاب جزیره ساخالین/ نوشته چخوف/ ترجمه سروژ استپانیان/ نشر توس

از کنار دریای آزوف…

از کنار دریای آزوف…

 

دکتر پروا

امیدوارم حالت خوش باشد و ایام به کام. همانطور که حدس زده بودی انقدر از دریای سیاه و هرچی سیاهیه در این دنیا بدم میاد که ترجیح دادم از کشتی سوار یک قایق کوچیک بشم و برگردم به دریای آزوف و ساحل یالتا. نمی دونی چه جای سرسبز و زیباییه. بی خود نیست که چخوف روستایی به نام آخیونووا رو در اینجا برای زندگی انتخاب کرده. پیدا کردن خانه چخوف هم خیلی ساده بود؛ از یک پیرمرد روستایی که شن کشی را روی شانه اش حمایل کرده بود پرسیدم خانه چخوف کجاست؟ و او با خوشرویی و با لحنی مهربان پاسخ داد: آنتوان رو می گی؟ جوری که اگر خانم بود فکر می کردم معشوقه چخوفه! خلاصه زحمتت ندم. خود چخوف که از همه خوشرو تر، و انقدر با مهربانی با من صحبت کرد، و از زندگی و کارم و تو پرسید که فکر کردم سالهاست همدیگر رو می شناسیم. البته من که خیلی وقت بود می شناختمش ولی این همه کنجکاوی او در مورد من که هرچه باشد شاعری گمنام هستم کمی عجیب به نظر می رسید. من رو در خونه خودش، طبقه دوم، رو به مزرعه ساقه های طلایی گندمزار جا داده. صبحها که خورشید در میاد، طلای خورشید و طلای گندمزار و طلای نفسهای چخوف در این خانه به هم می آمیزه، و من گاهی به خودم می گم حافظ هم وقتی این شعر را می گفته احتمالا حالی مثل حال من داشته:

باد بهاری می وزد از گلستان شاه              وز ژاله باده در قدح کلاله می رود

اما چیزی می خواهم به تو بگویم که احتمالا رشک تو را برخواهد انگیخت. چخوف می خواهد برای دیدار از محکومین تبعیدی در جزیره ساخالین که در منتهی الیه شرقی روسیه تزاری قرار داده از طریق سیبری سفر کنه و پیشنهاد کرده که من هم همراهش برم. البته گفته که این سفر پز از خطراته، و بهتره خوب فکرام رو بکنم و مخصوصا نظر تو رو هم بپرسم؛ چون ممکنه بازگشتی درش نباشه. مخصوصا که در جزیزه محکومین، انواع بیماریهای مسری وجود داره. ولی مگه زندگی چند بار به آدم داده می شه که آدم نخواد توش یه ریزه هم خطر بکنه؟ واقعا به خطراتش می ارزه. یک مشاهده دست اول از وضعیت محکومین زمین، جایی که بهداشت در حد زیر صفر است، و می گویند وقتی از محکومین می پرسند که چرا اینقدر کثیف و ناتمیزید؟ پاسخ می دهند برای اینکه در اینجا پاکی ام به هیچ دردی نمی خوره! حشرات موذی که دیگر نگو و نپرس. بوی تعفن همه جا را پر کرده. ولی ارزش رفتن و دیدن را دارد. آدم ها را تنها در شرایط سخت می توان شناخت. چخوف یک مقدار عقایدش در مورد روشنفکرا شبیه توئه و از همه عالم و آدم کناره گیری کرده. اون در مورد ساخالین می گه: «ساخالین مکان رنج های تحمل ناپذیره. از اون رنجایی که تنها انسان قادر به تحملش هست.» برای خود چخوف که یک جور سفر معنوی حساب می شه. اون می گه می خوایم بریم زیارت، مگه ترکا نمی رن مکه؟ کلی براش توضیح دادم که مکه قبله گاه مسلمانانه و اختصاصی به ترکا نداره. اونم شونه هاش رو بالا انداخت و گفت یه سری کارها رو آدم تا جوونه بایستی بکنه تا آدم تر باشه. خلاصه رفتنمون هم فاله و هم تماشا. ضمن اینکه این جزیره در کنار ژاپن قرار داره و شاید خدا خواست یک دیداری هم از ژاپن کردم. اصلا چرا انقدر من مسیر دوری رو برای رفتن به ژاپن انتخاب کرده بودم؟ خب از همین ور که نزدیک تر بود. چخوف هم خیلی تعجب کرده بود و همش می پرسید دکتر می دونه؟

راستش رو بخوای انقدر از دست تو و حرفات عصبانی بودم که دیگه نمی خواستم برات چیزی بنویسم. ولی وقتی دیدم انقدر دلتنگی ات زیاد شده که ورداشتی شعری رو که من سه سال پیش در مورد کرمانشاه در سفر کردستان گفته بودم چاپ کردی، فهمیدم که بهتر است یک چند خطی برایت بنویسم. مثلا چی می خواستی بگی؟ فکر کردی احتمالا یک سری از خوانندگان به تاریخ شعر نگاه نمی کنن و خیالشون راحت می شه که من زنده هستم؟ هم این کارت برام عجیب بود و هم اینکه دیگه جلوی خودم رو نتونستم بگیرم. قلم رو برداشتم و این چند خط رو نوشتم. البته یاد یک طعنه ات هم می افتم که یک دفعه بهم گفتی «اگه هرکی قلم مو داره نقاشه، هر کی ام قلم ور می داره نویسنده اس!» خب البته این یکی رو که راس می گفتی. حالا من در کنار یک نویسنده واقعی هستم که نویسنده بودنش به داشتن قلم نیست، به داشتن قلبی بزرگ است که برای انسانها و انسانیت می تپه. راستی بد نیست بدونی که چخوف در اینجا یک مدرسه هم برای روستاییان دایر کرده و یک علت محبوبیت او در اینجا به این خاطره، چون دیگه مردم لازم نیست بچه هاشون رو بفرستن شهر برای یاد گرفتن سواد. یک کمی از او یاد بگیری بد نیست.

عکسی که گذاشتم عکس تخت منه در خونه چخوف.

بدرود

بهمن بداغ، یالتا، روستای آخیونووا، مزرعه چخوف

بیرون، پشت در…

بیرون، پشت در…

 

دیدن نمایش قدرتمند بیرون، پشت در، نوشته ولفگانگ بورشرت، در تماشاخانه ایران شهر احساسات متفاوتی را در انسان بر می انگیزد که مهمترینشان حیرت است: اینکه چطور یک نویسنده آلمانی در بحبوبه جنگ جهانی دوم، در وصف فضای سیاه آن سالها، نمایشی نوشته که اکنون کس دیگری، در قرن بیست و یکم، قرن آتش و دود آنقدر با گوشت و خون خود آن را چنین عمیق احساس می کند. اما مهمتر از آن، اگر کسی تجربه یک روانکاوی واقعی را داشته باشد – که البته تعداد چنین کسانی در سرزمین ما به زحمت به انگشتان دو دست می رسد، گرچه در هر کوی و برزنی تابلوی یک «روانکاو»(۱) وجود دارد – از این حیرت زده می شود که گویی مسیری که در روانکاوی اش طی کرده، تا قدم به قدم از آتش و دود روابط تهی و تصویری آدمیان دور شود، و به منزلگاه شخصی روحش نزدیک شود، و به آن جایی برسد که در فردیت خود روحش در آنجا منزل دارد، چطور در این نمایش تصویر شده است. نکته جالب توجه این است که مفاهیم لکانی چون دیگری، بزرگ دیگری، مسوولیت ناخودآگاه و… طوری در این نمایش در هم تنیده شده که فرد تصور می کند که بورشرت حتما تجربه روانکاوی را پشت سر گذاشته است. اما بعد که آدم به زندگینامه او مراجعه می کند و می بیند در ۱۹۴۷ در ۲۶ سالگی درگذشته است، حیرت او بیشتر می شود: این موضوع که احتمالا او در جبهه جنگ چه تجربیات عمیقی را آن هم در چه سن کمی از سر گذرانده است. (البته همینجا یاد آن نمایشنامه نویس وطنی هم می افتم که به درستی در نمایش اش در مورد خودش که سودای پرواز در فضا را داشته نوشته است: فضا کجا بوده واسه من، جز پشت بوم خونمون؟ (۲) )

اما وجه عمیق این نمایش که با مدد شخصیتی به نام «دیگری» ممکن شده، چیز دیگری جز ارتباط تنیده با تن آدمی با زبانش نیست، و اینکه این دیگری، بایستی وجود داشته باشد، تا این زبان از یک لذت شخصی در آمده و به صورت یک وسیله ارتباطی در آید، دیگری که هم مخاطب است، و هم به جای شخص تصمیم می گیرد، (ناخودآگاه)، و هم بی چهره و مشخص کننده یک مکان است، و هم اینکه همیشه هست، و رهایی از او، ممکن نیست، حتی اگر به فکر این بیفتی که در رودخانه خود را غرق کنی! در جایی دیگری به بکمان، شخصیت اصلی نمایش، می گوید: «من اون دیگری ام که همیشه هست» همونی که وقتی می خندی گریه می کنه، و وقتی گریه می کنی می خنده. همانی که وقتی سیلی اش می زنی، سیلی می خوری، چون در نهایت، آن دیگری خود تو هستی!

- تو کی هستی؟

-دیگری بکمان.

-تو هنوزم اینجایی؟

-من همیشه اینجام بکمان….

بیا بریم بکمان.

-کجا؟

-یه جایی که یه کسی منتظره.

-چی رو؟

-یه جایی که بایستی به گردنش بندازی.

-چی رو؟

-مسوولیت رو.

و چقدر آدمیان تا پیش از روانکاوی، تمام گوشه های عالم را گشته اند تا مسوولیت بودن خودشان را به گردن دیگری بیندازند…

اما گویی کل نمایش شرحی است بر این غزل مولانا:

هست زبان برون در، حلقه در چه می شوی             در بشکن به جان تو، سوی روان روانه کن

اما برای این در شکستن، بایستی بتهای ذهنی سرنگون شوند، تا «بکمان»، بتواند دوباره به خواب خود بازگردد، و مسوولیت سنگین ۱۱ نفری را که در نبرد استالینگراد به او سپرده اند، و اکنون نابودیشان بر ناخودآگاه اش سنگینی می کند، در نهایت زمین بگذارد. اما آیا او موفق می شود؟ چه این بار مسوولیت، باری است که خود بایستی حمل کند. وقتی او به فرمانده اش می گوید:«براتون پس آوردم… مسوولیت رو»، خنده فرمانده قطع نمی شود.

نمایش با حیرت بکمان، تمام می شود، حیرتی که سرآغاز هر حرکت اصیل و زنده است:

- من باید کجا برم؟ شماها بگید… من باید چی کار کنم؟ شماها بگید…

یا به قول مولانا، زیرکی بفروش حیرانی بخر… مسیری که در پرتو شمس، از مولانا، مولانا می سازد…

 

(۱) در مملکتی که روانکاو بودن، به داشتن تخت روانکاوی است، و نه بخت روانکاوی شدن، اوضاع بهتر از این نمی شود. تخت هایی که تنها گریزگاه هایی هستند تا افراد را بیشتر در روابط تصویری و غرایز افسار گسیخته و گرفتاری عمیق تر بیندازند. کسی هم نیست که بگوید که چنین تختی، پیش از روانکاوی هم قرنها وجود داشت، و اختراع آن را به روانکاوی نبایستی نسبت داد!! موضوع کلاسهایی هم که با ادعای روشنفکری، تنها ژورنالیسمی سطحی از زندگی نامه کسانی چون لکان و هذیان سازی از ایده های آنهاست، و پشتوانه بخت روانکاوی را هم ندارد، دیگر اظهر من الشمس است. کلمات تو خالی، صدای پر طنین تر و مخاطبان انبوه تری دارند، و راه شناسایی آنها نیز همین است، که صدای طبل از صدای دف بلندتر است. حق هم همین است و همین باید باشد. کسی هم نبایستی به زور به نوای دف عادت داد.

(۲) اینکه کسی آخرین فضای ذهنی اش پشت بام خانه اش باشد، هیچ ایرادی ندارد. ایراد کار آنجاست که چنین شخصی قلم دست بگیرد و بخواهد برای دیگران فضای ذهنی ترسیم کند!!! و دیگران هم برای خواندن چنین خزعبلات و قفسهای ذهنی از هم سبقت بگیرند!

«ترکیب عربده و حرف مفت و حرکات موزون»

 

اگر می خواهید ببینید چه بر سر تئاتر ایران آمده، سری به نمایش با نام مجعول «وقتی ما مردگان برخیزیم» [شهریور و مهر ۱۳۹۴/ تالار حافظ] بزنید. یک زمانی می گفتند موسیقی آیینه تمام نمای وضعیت یک جامعه است. ولی در جامعه امروز ایران بایستی این گفت این جمله بیشتر برای وضعیت تئاتر صدق می کند. (البته سینما که اوضاعش خرابتر است. به قول فخیم زاده سینما محتاج بستری است! که برای تئاتر هم خوب صدق می کند! آن هم سینمایی که یک روز – چهل سال پیش – در آن چنین کلماتی می شنیدیم: «چقدر دشمن داری خدا! دوستاتم که ماییم. یه مشت عاجز علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی!» [سوته دلان])

ایبسن در کنار سوفوکل و شکسپیر و چخوف و دورنمات و … از ستونهای اصلی تئاتر جهان است. واقعاً خیلی هنر می خواهد که اسم آخرین نمایشنامه او را بردارید و آن را بر نمایشی بگذارید و عشاق ایبسن را به سالن نمایش بکشانید و آن وقت… آن فلک زده هایی که به این امید به سالن نمایش با بلیط ۲۵ هزارتومانی کشانده اید، در معرض عربده و حرف مفت (که اکثراً «خوشبختانه» بخاطر ادای همزمانشان توسط چند بازیگر نامفهوم است) و حرکات ناموزون و مد روز (مثل استفاده بی جا از سن چند تکه متحرک) بگذارید. بعد هم اگر کسی پرسید این نمایش به ایبسن بخت برگشته چه ربطی داشت؟ پاسخ بشنوید که ندیدید نقش اصلی را آرنولد مجسمه ساز داشت؟ خب این همان است دیگر… مطمئن باشید آب از آب تکان نمی خورد. چون بینندگان در آخر نمایش برای اینکه لو نرود که چیزی از این عربده و حرف مفت و حرکات ناموزون دستگیرشان نشده، یک صدا بلند خواهند شد و برایتان دست خواهد زد. البته حق هم همین است، حداقل بخاطر عرقی که بازیگران ریخته اند و به خاطر پیچ و تاب خوردن بر کف صحنه نمایش آن را به کف صحنه مالیده اند. به این می گویند «تئاتر مدرن»، و لابد هرکس از تئاتر مدرن چیزی نمی فهمد تقصیر کوته فکری و نادانی خود اوست.

«بیماری گوشه» یک بیماری بسیار نادر است که باعث اسپلنومگالی (بزرگ شدن طحال) می شود. می گویند در یک معرفی بیمار، یک پزشک بی نام و نشان سریع با یک معاینه شکم و تشخیص بزرگی طحال چنین تشخیصی را برای بیمار می گذارد. اساتید فن انگشت به دهان می مانند که چطور و با چه حذاقتی این پزشک از تشخیص اصلی بیماری که بزرگان در آن مانده بودند و ماه ها با بحث و جدل هم به نتیجه نرسیده بودند خبر دار شده بود؟ خبرنگاران جمع می شوند تا از این معجزه علم طبابت رازگشایی شود. در زیر نگاه خیره دوربینها، وقتی از پزشک مربوطه می پرسند که چطور با یک معاینه ساده به چنین تشخیصی رسیده که عقول در آن حیران می مانند، دکتر با سادگی جواب می دهد: «مگه چیز دیگه ای هم باعث بزرگ شدن طحال می شه؟!!!»

فقط دعا می کنم کسانی که به دیدن این نمایش می روند قبلاً با ایبسن آشنا نشده باشند و فکر کنند ایبسن همین است و دیگر هیچ! حداقل دیگر از این نمایش ضربه روحی نمی خورند!

در بروشور نمایش از سفیر نروژ تشکر شده است. کاش سفیر نروژ خودش شخصاً می آمد و پیام ایبسن را به مناسبت این نمایش می خواند. پیام ایبسن فکر می کنید در چنان صورتی چه بود؟ شک ندارم که ایبسن چنین پیامی می داد: «خوب شد که ما زود مردیم!!! عجالتاً تمایلی هم به برخاستن نداریم!!!»

نامه های چخوف به برادرش…

نامه های چخوف به برادرش…

 

چخوف برادرش را که او نیز نویسنده بود با عباراتی چون عبارات زیر می نوازد:

“تو آدم سبک مغز و کم تجربه ای هستی، اما با وجود اینحس شنوایی تو از میان تمام ستایندگان و بدگویان من، تیزتر و شنواتر و حساس تر است”

“من به دلیل عقایدم یا به هر دلیل دیگر، اهانت را از طرف تو تحمل نخواهم کرد، هرچند علیرغم انتظار از ترفند همیشگی خود استفاده کنی و تمام مسوولیت ها را به پای مستی خود بیندازی…”

“لطفا شلوار نباش و مرا فراموش نکن”

“لنگ دراز از هیچی بهتر؛ ای رشوه بگیر، حقه باز و هر چیز خبیثی که به عقل من می رسد!… به شیطان لنگ اطمینان نکن.”

“چه کسی می توانست پیش بینی کند که از مستراح چنین نابغه ای برون بیاید. آخرین داستان تو فانوس دریایی زیبا و حیرت انگیز بود. یقینا تو آن را از نویسنده ای بزرگ دزدیده ای.”

“مگر تا به حال چشمانت آنقدر باز نشده اند تا بدانی که در قرن ما همه کس و همه چیز به تو دروغ می گویند.”

“به درام نویس دروغینی که تاج های افتخار من مانع خوابیدن او می شوند!”

اما چخوف توصیه های جالبی هم برای نویسندگی او دارد که خواندنی است:

“کثرت تغییر و اصلاح نباید تو را ناراحت کند. زیرا هر چه کار متنوع تر باشد به همان اندازه بهتر است. فقط از این طریق است که شخصیت ها در نمایشنامه گیرایی و برتری می یابند. از همه مهم تر این است که از عنصر شخصی در نمایشنامه پرهیز کنی. اگر تمام قهرمانان شبیه تو باشند آن نمایشنامه پشیزی نمی ارزد…. برای چه کسی مهم است که زندگی و افکار من و تو را بداند؟ به آدم ها آدم ها را ارائه کن نه خودت را. از زبان نغز و شیوا بپرهیز. بیان و زبان باید ساده و روان باشد…”

 

مجموعه آثار چخوف (جلد هشتم)/ نامه ها ۱ / ترجمه ناهید کاشی چی/ انتشارات توس/ چاپ سوم ۱۳۸۹

 

آقا غلامحسین از دید صمد (و برعکس)

 

گوهر مراد هر لحظه در پی کشف و نمودن پستی انسانهایی است که «نانشان به قیمت ریختن خون دیگران» به دست می آید. ساغ اولسون!

صمد بهرنگی / شهریور ۱۳۴۵ (در کتاب بختک نگار قوم/ به کوشش علیرضا سیف الدینی / نشر اشاره ۱۳۷۸)

 

یاد آن لحظه فراموش نکردنی که با همه متواضع و خاکی و ساکت بودنش چگونه در خانه «جلال آل احمد» یقه مردک خود فروخته ای را که عنوان «استاد دانشگاه» را همیشه مثل جارو به دمش می بست و از هر سوراخی برخلاف موشها داخل می شد گرفت و بیچاره اش کرد…بله، معجزه آگاهی از یک معلم دهکده های غرق در فلاکت انسان بزرگی ساخت، به جا و به حق، …

غلامحسین ساعدی / آدینه ۶۲-۶۳ ( از همان منبع)

مردی برای تمام فصل ها…

 

دیدن چند باره نمایش «مردی برای تمام فصول» هم شوق آدم را برای دیدن «مردی که تجسم قانون بود» و برای اجرای آن از جانش هم گذشت فرو نمی نشاند. چرا انقدر ما تشنه چنین مردانی هستیم؟ مگر امثال آنها را کم داریم؟ چرا دیدن افرادی که به قوانین می خندند و با تریلی از روی آن عبور می کنند انقدر دل و ذهن ما را به شوق نمی آورد که هیچ، تازه یاد علت بدبختی هایمان می افتیم؟… به چند جمله از تامس مور (که اراسموس نویسنده کتاب «در ستایش دیوانگی» او را «مردی برای تمام فصل ها» نامیده ) می تواند عطش جان تشنه ما را  کاهش دهد:

هر کس در صدد شکار من باشد، خواه خدا، خواه شیطان، در خواهد یافت که من می توانم در بیشه زار قانون پنهان گردم! و دخترم را نیز با خود پنهان کنم! نه آنکه او را بر دار دکل کشتی اصول اعتقادی شما بیاویزم! این کشتیها زود به زود تغییر مسیر می دهند!

می دانید ماها ادعا می کنیم که بر لنگر اصول اعتقادی مان تکیه کرده ایم. اما هر وقت هوا منقلب شد هر کس لنگر بر می گیرد و در جایی که باد کمتر و صید بهتر است اطراق می کند و باز می گوید: «ببینید من چه استوارم!»

قانون جسری [پلی ] است که در میان دریا کشیده شده و هر عضو جامعه تا زمانی که بر امتداد آن راه می رود احساس امنیت می کند…

 

این جمله آخر دیگر محشر است… حدود یک دهه از عمرمان چنان گذشت که اهمیت آن را با تمام وجودمان حس کردیم…

 

نقل قولها از کتاب: مردی برای تمام فصل ها/ رابرت بالت / ترجمه عبدالحسین آل رسول /ناشر کتاب زمان / چاپ دوم ۱۳۸۳

 

چخوف عزیز

 

دیالوگ های نمایشنامه «سه خواهر»(ترجمه کامران فانی) شاهکار چخوف را در نظر بگیرید و ببیند یک کلام ساده چند لایه معنا می تواند داشته باشد… شرح زمان، شرح مکان، معرفی شخصیت، معرفی شنونده، شرح گذشته ،پیش برد داستان، تاکید تم اصلی (ضرورت فانتزی و خیالپردازی)، اغوا گری، جلب محبت، فلسفه بافی، طرح سوالات اساسی زندگی، توضیح روابط شخصیت ها…

اولگا (پرده اول) – امروز آنقدر گرم است که می توانیم پنجره ها را چارطاق بگذاریم. با اینهمه هیچ برگی روی درختهای غان به چشم نمی خورد. پاپا یازده سال پیش سرتیپ شد و بعدش مسکو را ترک گفت و ما را هم با خودش برد. الان چه خوب یادم می آید که چقدر همه چیز توی مسکو شکفته بود. همه چیز توی آفتاب و گرما غوطه می خورد. یازده سال گذشته، هنوز هم تمامش یادم است. گفتی همین دیروز آنجا را ترک کردیم. اوه، خدایا! امروز صبح وقتی بیدار شدم و آفتاب سیال همین آفتاب بهاری را دیدم چقدر احساس دگرگونی و شادی کردم! احساس کردم چقدر اشتیاق دارم به زادگاهمان مسکو برگردم.

اولگا (پرده آخر) – آن دسته موزیک چه با وجد و غرور می زند – احساس می کنم میل دارم زندگی کنم! خدای مهربان! سالها می گذرد و همه مان برای ابد از میان می رویم و کاملا فراموش می شویم. صورتهامان و صداهامان فراموش می شوند و مردم حتی نمی دانند که روزگاری سه تا از ماها اینجا بوده اند… اما شاید رنجهای ما برای مردمی که بعد از ما می آیند مفهوم سعادت داشته باشد… زمانی می رسد که صلح و سعادت برجهان حکمفرماست و آنوقت از ماها با لطف و آمرزش یاد می شود. نه خواهرهای عزیزم، هنوز زندگی برای ما تمام شده نیست! ما زندگی می کنیم! دسته موزیک دارد با وجد و سرور می زند – شاید اگر یک کمی دیگر صبر داشته باشیم بفهمیم چرا زندگی می کنیم، چرا رنج می بریم… آه کاش فقط می دانستیم… کاش فقط می دانستیم!

بایستی به پرده آخر برسیم تا بفهمیم چرا آرزوی سه خواهر برای بازگشتن به مسکو محقق نمی شود، که اصلا این آرزو محقق شدنی نیست! اگر یک بار دیگر آرزوی اولگا را در پرده اول بخوانید متوجه می شوید که این آرزو، در اساس نه آرزوی دیدن مسکو، که آرزوی دیدار دوباره پدر است…

معمای اسرار آمیز «چخوف»

معمای اسرار آمیز «چخوف»

 

آنچه چخوف گفت و معضل تئاتر دنیا شد و هنوز هم هست، نشان دادن تراژدی های دنیا به صورت کمیک بود…

به تازگی ملشینگر تئاتر شناس بزرگ آلمانی نوشت چخوف نویسنده ای است که آینده باید او را بشناسد…

اگر یک بار دیگر بخواهم مرغ دریایی و سه خواهر و … را اجرا کنم چه فرمی باید به آنها بدهم که آدم در حین خندیدن غمگین هم باشد؟

… من نتوانستم طنز و کمیک چخوف را نشان بدهم… در بطن سوژه ای به ظاهر جدی و تراژیک کمدی تلخ زندگی را حدس زدن بسیار مشکل است و این مساله ای بود که من نتوانستم بر آن فائق بیایم… چخوف معمای تئاتر است، معمای نمایشگرها و کارگردان های دنیا…

عده ای معتقدند در نمایشنامه های چخوف تعارض وجود ندارد و آدم های او فقط حرف می زنند. اما این نظریه بعدها رد شد، چون در نمایشنامه های او تعارض آنقدر ظریف است که در مغز بیننده کنجکاوی ایجاد می کند… روح ما باید به چخوف نزدیک شود. چخوف شناسان می گویند که مشکل در سیاق چخوف نیست، بلکه مشکل در برخورد ما است، چون میزان حساسیت ما به پای چخوف نمی رسد، او اصلا بشر را جور دیگری دیده زیرا تراژدی او با کمدی مخلوط است. استانیسلاوسکی مردانه نوشته است که چخوف را نفهمیدم، خیلی تلاش کردم اما هرچقدر نفهمیدم، عشقم به او بیشتر شد.

باید زمان بگذرد و بشر و اجتماعات به آن لحظه برسند که در تلخی، مضحکه بیابند!

می گویند که شخصی بعد از اجرای مرغ دریایی، چخوف را می بیند و می گوید: آقای چخوف من دیشب مرغ دریایی را دیدم و بسیار گریه کردم، اجرای زیبایی بود. چخوف عصبانی می شود، عصایش را به زمین می کوبد و می گوید: این آقای استانیسلاوسکی بود که شما را گریاند، نمایشنامه ی من کمدی است!

 

ار کتاب «این صحنه خانه ی من است» زندگی، اندیشه و آثار حمید سمندریان در گفت و گو با افسانه ماهیان، نشر قطره، چاپ اول، ۱۳۸۸

باله برزیلی (برزیل ۲۰۱۴): دستاورد بشر متمدن…

باله برزیلی (برزیل ۲۰۱۴): دستاورد بشر متمدن…

 

کسی تا بحال پرسیده که علت این همه شوری که جام جهانی در دل ما می اندازد چیست؟ چرا هیچ واقعه رقابتی در جهان چنین شور و غوغایی ایجاد نمی کند؟ بگذارید برایتان بگویم. آیا تا بحال مجلس نقالی ازابیات پرشکوه شاهنامه حکیم فردوسی را دیده اید؟ فکر می کنم شکوه شاهنامه از آن جهت دامن ما را می گیرد که در می یابیم پشت مبارزه و رقابت، تعلیم حکمت و انسانیت هدف قرار گرفته. و این آن زیبایی جاودانی است که همیشه برای روح آدمی کششی پنهان دارد. میل انسان به خونریزی پوشانده و مخفی نشده، حقیقت کتمان نشده، ولی پشت آن جهان والایی هم ساخته شده که در آن از آز و رشک و خشم اثری نیست، و این است که روح آدمی را در آسمانها به پرواز در می آورد. ابداع جام جهانی فوتبال هم  سرودن شاهنامه ای بوده برای تمامی جهان، تا شاهان جنگ افزارهای خونین را کنار بگذارند و در کنار هم به رقابتی انسانی بپردازند. زیبایی فوتبال که روح آدمی را به وجد می آورد، در قیاس با ورزشهای دیگر دقیقا از همینجاست: در این رقابت استفاده از همان بخشی از بدن  ممنوع شده که در طول تاریخ پرفراز و نشیب آدمی و تکاملش از جنگلهای استوایی تا به امروز، بیشترین خون را ریخته: بله! استفاده از دست در این بازی ممنوع است، مگر برای دروازه بان، که کاری جز دفاع ندارد، بنابراین استفاده از دست هم برای او قبحی ندارد. پیام فوتبال پیامی انسانی است: سلاحها را زمین بگذارید، دستهایتان را کنار بگذارید، خون دستهایتان را بشویید.

حال که صحبت فوتبال شد بگذارید از آن سالهای دور هم بگویم که فوتبال هنری بود مانند باله ، مخصوصا آن برزیل جادویی ۱۹۸۲ با آن بازیکنان هنرمندش که در هر بازی درامی زیبا می آفریدند، و همانطور که از بازیگران دراماتیک انتظار می رود مهمترین نقششان را با نقشی تراژیک جاودان کردند: حذفی زودهنگام برای بازیکنانی که زیبایی بازی را فدایی نتیجه نکردند، به رهبری کاپیتانی پزشک، مقاله نویس و مبارز دموکراسی که چگوارا را نصب العین خود قرار داده بود، یعنی دکتر سوکراتس، که زمین خونین را هم مثل زمین سبز فوتبال زودتر از بقیه ترک گفت. آنتیگون هایی که وقتی با حکم کرئون مواجه شدند، لحظه ای در ترک زمین تردید نکردند، در جهانی که زیبایی هنوز یک ارزش بود. و این زیبایی چون امروز تنها در رنگ کفش بازیکنان خلاصه نمی شد.