شهرهای بی نشان

فاجعه در ترجمه انقلابیون… یا شاهکار در نگارش هجویات؟!

فاجعه در ترجمه انقلابیون… یا شاهکار در نگارش هجویات؟!

 

شاید بتوان گفت بزرگترین فجایع بشری، جنایت هایی چون جنایات خمرهای سرخ یا جنایات نازیها در جنگ جهانی دوم نیست، بلکه جنایاتی است که در حوزه فرهنگ و هنر و تمدن صورت می گیرد. میلیونها سال می گذرد تا انسانی پا بر کره خاکی بگذارد، و هزاران سال می گذرد تا از خامه یا قلم موی انسانی هنرمند و متفکر، ایده ای، تصویری یا ملودی  نابی بیرون بتراود. اگر کسی برای نابودی و اضمحلال بشر، این ایده ها و آثار ناب هنری را هدف خود قرار دهد، بایستی گفت بالاترین جنایت را مرتکب شده است. البته چون همگان – جز آن گروه بربری که داعش نامیده می شود – بر ارزش چنین آثاری معترفند، این نابودی و اضمحلال هر روز شیوه جدیدی را می یابد. ایده های ناب شوپنهاور را در نظر بگیرید: چه راه مزورانه تر، و زیر جلکی تر و شیک تری را سراغ دارید که برای اینکه این ایده ها اصلا وجود نداشته باشند، و خواب بشریت خواب زده را اصولا به هم نزنند، کسی این رویا را در سر بپروراند که کاش شوپنهاور پیش یک Shrink! «رواندرمانی» می شد، و آنقدر با این کار مغزش را کوچک و دیدش را کوته بین می کردند که آن ایده هایی را که مستقیما از جگر خون چکان خود بیرون می کشید، هیچ وقت مطرح نمی کرد، و خواب خرگوشی ما را هم به هم نمی زد؟! فکر می کنید دارم به یک داستان علمی تخیلی اشاره می کنم؟ خیر.. کتاب «درمان شوپنهاور» را دست بگیرید تا ببینید نویسنده، یعنی آقای اروین یالوم واقعا این تز مشعشع را ارائه کرده است:

«اگر امروز آرتور شوپنهاور زنده بود، آیا مورد مناسبی برای رواندرمانی می بود؟ قطعا! او به شدت دارای نشانه های بیماری بود…»(صفحه ۳۸۹ ترجمه فارسی/ مترجمان دکتر حمید طوفانی و زهرا حسینیان/ انتشارات ترانه)

قرن بیستم قرن انقلابات عظیم بوده است، به نحوی که بخش عمده تحولات ایده ای تاریخ چند هزار ساله تمدن جهان، در تمام شاخه های علم و هنر و فن آوری، در همین قرن اتفاق افتاد. در حوزه های علوم انسانی و ادبیات، کسی چون لکان، روانکاوی را از بیخ و بن متحول کرد، و کسانی چون هایدگر و ویتگنشتاین، فلسفه را با پرسش هایی همیشه فراموش شده، یعنی پرسش از  «هستی» و «زبان» دگرگون کردند، و کسانی هم چون جویس و کالوینو، ادبیات را متحول کردند، تا جایی که جویس در آخرین اثرش مرزهای ادبیات را به او نشان داد، و کالوینو در شاهکارش «شهرهای بی نشان» معجزه معنی و موسیقی را در شهرهایی خلق کرد که خالی از قهرمان اند، و قهرمان داستان، در نهایت «زبانی» است که بین قوبلای و مارکو در جریان است. اما آیا این تفکرات انقلابی، که اساسا با هم در ارتباط تنگاتنگ هم بوده اند، می توانند توسط کسانی به زبان فارسی ترجمه شوند که از چنین تحولات و انقلاباتی اصولا «هیچ» چیز نمی دانند؟ اینجاست که بایستی گفت کار هر کس نیست خرمن کوفتن… اگر می خواهید دست به ترجمه بزنید، لااقل کارهایی را دست بگیرید که در توانتان است، و فاجعه نیافرینید! و کمر همت به نابودی تمدن انسانی نبندید!! کار شما با کار داعش که میراث های گهربار گذشتگان را نابود می کند چه تفاوتی دارد؟

برای ارائه مشتی نمونه خروار، بخشی از ترجمه فارسی «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» اثر کالوینو را با بخشهای انگلیسی آن می آورم و قضاوت را بر عهده خواننده آگاه می گذارم، خواننده ای که مجذوب نامها نمی شود، و ذهن خود را همواره بیدار نگاه می دارد، با این توضیح که کالوینو در این بخش دارد با برخی اصطلاحات روانکاوی و زبان شناسی شوخی می کند، و بقیه بحث را که ترجمه های دلبخواهی و من در آوردی از کلمات رایج این کتاب است فعلا کنار می گذارم:

«در این جا از خواندن دست کشیدند تا بحث را شروع کنند، حوادث، اشخاص، فضا و احساسات به گوشه ای نهاده شدند تا برای موضوع های عمومی تر، جا باز شود.

– احساسات جنبی غیرعادی و چند جانبه….         The polymorphic-perverse sexuality

– قوانین اقتصادی بازار…

– تشابه ساختارهای قابل توجه….        The homologies of signifying structures

– انحرافات و مکاتب…                                  Deviations and institutions

عقیم کردن…                                                     Castration

فقط تو، تو و لودمیلا آن جا مانده اید و منتظر دنباله ی داستان هستید. اما هیچ کس در فکر ادامه ی خواندن نیست. به لوتاریا نزدیک می شوی و …. (فصل پنجم / صفحه ۱۰۹/ ترجمه لیلی گلستان/ نشر آگه/ چاپ هشتم!)

این همان کالوینویی است که چنین می گوید:

«هر چیزی می تواند تغییر کند، به غیر از زبانی که ما، مانند جهانی که در منحصر به فرد بودن و نهایی بودن مانند رحم مادرمان است، درون خود حمل می کنیم.»

«ناخودآگاه اقیانوس ناگفتنی هاست، آن چیزهایی که از سرزمین زبان تبعید شده اند، و در نتیجه ممنوعیت های باستانی کنده شده اند.»

اما آیا یگانه بودن و متاثر بودن انقلابیون از هم آشکار نیست؟! و بدون دانستن این انقلابها، چطور می توان کمر به ترجمه چنین نویسندگانی بست؟ آیا تنها معلومات زبانی کافی است؟!

 

اینجا ”برگهای غمگین” هنوز نبض حیات را نکشته اند (در میان قبایل کایاپو)

اینجا ”برگهای غمگین” هنوز نبض حیات را نکشته اند (در میان قبایل کایاپو)

 

مشاهدات چیپ براون در روستای کندژام (به معنی سنگ ایستاده) در ریه سبز زمین، یعنی آمازون که در نشریه  national geographic چاپ شده انسان را امیدوار می کند که بالاخره در گوشه ای از زمین برگ های غمگین هنوز به نام واقعی شان شناخته می شوند، و به همین جهت هنوز که هنوز است این برگها نتوانسته اند نبض حیات را بکشند. مردان قبایل کایاپو که ارمغان سپید پوستان برایشان این بود که جمعیتشان ثلث شود، با شجاعت اینجا ایستاده اند و از قلمروی خود و جنگل و طبیعتشان در برابر هجوم سپیدپوستانی که از این سرزمین تنها به طلاها و جویبارها و چوبهایش چشم دوخته اند، دفاع می کنند. بچه هایی که آواز می خوانند و جست و خیز می کنند و زنانی که در این بهشت می رقصند باید هم برای سپیدپوستان متجاوز غبطه برانگیز باشند، و امروزه سلاح این متجاوزان دیگر گلوله نیست، چیزی است که مردمان اینجا برگ های غمگین می نامند، و به کار انداختن تفرقه در میان قبایل می آید. برگهای غمگین؟!

 آنجا که رئیس بزرگ، روپنی، با شمشیر چوبی اش (که در عکس او مشخص است، و نویسنده مجله با بدجنسی نام آن راچماق چوبی گذاشته) وارد می شود:

«زنی به سمت او رفت، دستش را گرفت و شروع کرد به گریه کردن. هر جای دیگری بود محافظ ها او را به زور جدا می کردند، اما روپنی از کارش ناراحت نشد و حتی خودش هم زد زیر گریه. دلیل این زاری یک فاجعه ی تازه نبود، بلکه نوعی رسم کایاپو برای عزاداری رفتگان مشترک محسوب می شد.»

کایاپوها پس از اولین برخورد با اسکناس های کهنه برزیلی، نام مهیجی برای آن انتخاب کردند: پی ئو کاپرین، یا «برگهای غمگین». برگهای غمگین بیشتر و بیشتری وارد زندگی کایاپوها شدند، به خصوص در روستاهای نزدیک شهرهای مرزی برزیل. در روستای تورجام…. آلودگی ناشی از قطع درختان جنگل های بارانی و چرای دام ها باعث تخریب محل های ماهیگیری شد، بنابراین بسیاری از کایاپوها در حال خرید صابون و مرغ یخزده در سوپرمارکت ها دیده شدند.

روپی رئیس بزرگ توضیح می دهد که چرا کسانی از نسل او هنوز نگذاشته اند که برگهای غمگین در اینجا هم مانند سایر نقاط جهان نبض حیات را بکشند:

«زمان قدیم مردها مرد بودند. آنها را جنگجو بار می آوردند؛ از مرگ نمی هراسیدند، به قولشان عمل می کردند و جواب تفنگ را با تیر و کمان می دادند…. آنچه مرا شکل داد آداب جنگاوری بود. همیشه حرفم را زده ام و از هیچکس نترسیده ام. هیچ وقت در برابر سفید پوستها احساس حقارت نکرده ام. آنها باید به ما احترام بگذارند، اما ما هم باید به آنها احترام بگذاریم. من معتقدم که آداب جنگاوری هنوز باقی اند. کایاپوها اگر مورد تهدید قرار بگیرند، دوباره خواهند جنگید. اما من به مردمم توصیه کرده ام که دنبال دعوا نگردند.»

درود و پاینده باد قبایل کایاپو و رئیس خردمندشان

کتاب شهرهای بی نشان در آستانه انتشار…

کتاب شهرهای بی نشان (ایتالو کالوینو/ فرزام پروا) به زودی از سوی نشر نگاه منتشر می شود. بخشی از آن را با هم میخوانیم، بخشی که به گونه ای محتوای کتاب را نشان می دهد (گرچه بایستی گفت شهرهای بی نشان قابل نشان دادن نیستند!):

لزوما هر چیزی که مارکوپولو از شهرهایی که در سفرهایش دیده بود برای قوبلای خان تعریف می کرد در کت او نمی رفت. اما امپراطور تاتارها طوری به ونیزی جوان با دقت و کنجکاوی گوش می کرد که تا به حال به هیچ پیغامبر یا سیاحش گوش نکرده بود.  در زندگی امپراطوران لحظاتی هست که متعاقب غروری می آید که توسعه بی حد و حصر قلمروهای فتح شده مان به بار می آورد، البته به دنبالش مالیخولیاست و آرامش دانستن اینکه باید فکر و ذکر شناختن آن قلمروها را هم کنار گذاشت. تنها احساس خالی بودنی است که غروب گریبانمان را می گیرد، با بوی فیلهای پس از باران و خاکستر چوب چندل که در آتشدان سرد شده است، سرگیجه ای که رودخانه ها و کوهستانها را بر قوسهای متروکه اسطرلابی که بر آن نقش بسته اند لرزان به نظر می آورد، و طومارهای گزارش فروپاشی آخرین لشکریان دشمن را که شکست خورده اند یکی پس از دیگری می بندد، و مهر و موم پادشاهان ناشناخته را فرو می ریزاند، پادشاهانی که از لشکریانمان امان می جویند و در مقابل، وعده باج سالیانه فلزات گرانبها، چرم آفتاب سوخته و لاک سنگ پشت می دهند. لحظات جانفرسایی هست که کشف می کنیم که این امپراطوری که به نظرمان خلاصه تمام شگفتی ها به نظر می رسید خرابه بی پایان و بی شکلی بیش نیست، که قانقاریای اضمحلال دیری است چنان پیشرفت کرده که دیگر از عصای شاهی مان هم چیزی بر نمی آید، که پیروزی بر سلاطین دشمن تنها ما را وارث فلاکت ازلی شان کرده است. تنها در گزارش های مارکوپولو بود که قوبلای خان می توانست بر فراز دیواره ها و برج و باروهایی که محکوم به فروپاشی بودند، نقش توربافتی چنان ظریف را پیدا کند که از دست تطاول موریانه ها در امان باشد.

شهرها و خاطره ۲(از مجموعه شهرهای بی نشان)

چون مردی برای مدتهای مدید در سرزمینهای وحشی براند در­می­یابد که دلش برای یک شهر لک زده است. در نهایت کارش به ایزیدوره می­افتد، شهری که در آن ساختمانها، پلکانهایی مارپیچ دارند که به صدفهای مارپیچ مزین شده­اند، جایی که بهترین تلسکوپها و ویولونها ساخته می­شوند، جایی که تازه واردی که بین دو زن مردد است همواره زن سومی می­بیند، جایی که قاپ بازان خروس جنگی­ها را به کناری می نهند و به مهلکه نزاعی خونین در می­افتند. او آن زمان که دلش برای شهری لک زده بود به همه این چیزها فکر می­کرد. بنابراین ایزیدوره شهر رؤیاهای اوست: با یک تفاوت. او در شهر رؤیاهایش مردی جوان بود و اکنون که به ایزیدوره رسیده، گرد پیری بر او نشسته است. در میدان شهر دیواری هست که مرد بر آن نشسته و جوانانی را می­بیند که از کنارش می­گذرند؛ او با آنها در یک ردیف نشسته است. شوق از قبل به خاطره­ای بدل گشته است. بیشتر

پیش در آمد

طرفه شهری است آن حلب و خانه‌ها و راه.

 

 خوش می‌نگرم،

 

سر کنگره‌ها می‌بینم.

 

 فرو می‌نگرم، عالمی و خندق.

 

شمس؛ مقالات

 

 

 

 

 

بجای پیش در آمد[۱] مترجم

 

     هفت پیکر در او نگاشته خوب         هر یکی زان به کشوری منسوب

 

     دختر رای هند فورک نام               پیکری خوب‌تر ز ماه تمام

 

     دخت خاقان به نام یعماناز              فتنه‌ی لعبتان چین و طراز

 

     دخت خوارزم شاه، ناز پری             خوش خرامی بسان کبک دری

 

     دخت سقلاب شاه، نسرین نوش       ترک چینی، طراز رومی‌پوش

 

     دختر شاه مغرب، آذریون               آفتابی چو ماه روزافزون

 

     دختر قیصر همایون رای                هم همایون و هم به نام همای

 

     دخت کسری ز نسل کیکاووس        درستی نام و خوب چون طاووس[۲]

 

  «بهرام شاه تصویر هفت شاهزاده خانم را می‌بیند و یکباره عاشق هر هفت تن می‌شود. هر یک دختر پادشاهی از هفت اقلیم است؛ بهرام به خواستگاری یکایک‌شان می‌فرستد و با آن‌ها ازدواج می‌کند. پس دستور می‌دهد هفت عمارت بسازند، هر یک به رنگی و مطابق «سرشت هفت سیاره». هر یک شاهزاده خانم هفت اقلیم، صاحب یک عمارت، یک رنگ، یک سیاره و یک روز هفته خواهد بود؛ پادشاه دیداری هفتگی با هر یک از همسرانش خواهد داشت و حکایتی به صدای او خواهد شنید. جامه‌های پادشاه به رنگ سیاره‌ی آن روز خواهد بود و داستان‌هایی که همسران تعریف خواهند کرد سایه روشن و خصلت سیاره‌ی مربوط را خواهد داشت»[۳].

 

  و حالا کالوینویی که شیفته هفت پیکر نظامی است و اینگونه از آن داد سخن می‌دهد، دست به قلم می‌شود و از زبان هموطنش مارکوپولو ما را به دیدار شاهزادگانی از مشرق زمین می‌برد، شاهزادگانی که این بار نه هفت تن و هفت شهر که پنجاه تن و پنجاه شهرند[۴]و شهرهایی که طبعاً برای ما آشناترند تا کالوینو و مارکو؛ شهرهایی که هر یک عمارتی و رنگی و سیاره‌ای و روزگاری دارند. حاصل کتابی است که «هر بازخوانی‌اش کشفی است همانند خواندن نخستین بار»[۵] و «چون طلسمات کهن خود را معادلی برای جهان معرفی می‌کند»[۶] و « اثری است که نمی‌توانیم در برابرش بی‌تفاوت بمانیم و یاری‌مان می‌دهد که از طریق آن و احتمالا در تضاد با آن خود را تعریف کنیم»[۷]، یعنی دقیقاً ویژگی‌هایی را دارد که کالوینو در مورد آثار کلاسیک قائل است. اما آنچه کالوینو در مورد آثار کلاسیک تصریح نمی‌کند و آن را بطور تلویحی با مثالهایی[۸] که از آثار کلاسیک زده بیان می‌‌کند این است که آثار کلاسیک هر یک سلوکی معنوی هستند در جانمان به سرزمینهای ناشناخته، و با این تعریف آخر چه بسا باید گفت کتاب شهرهای بی‌نشان کالوینو از هر کتاب کلاسیکی کلاسیک‌تر است…[از اینجا از ترس سرقت ادبی قسمتی از مطلب را که لب مطلب هم هست سانسور کردم!]

 

    هر ترجمه نوعی خوانش است، پس چه باک از خوانشی جدید بویژه هنگامی که می‌دانی برخی خوانشهای قدیم به ترکستان[۱۴] زده­اند و ترکستان متأسفانه در فهرست مارکو جایی ندارد. اگر شهر خودتان را در فهرست مارکو پیدا کردید برایم بنویسید. برای من تمام شهرها آشنا بودند، ولی فقط توانستم با قطعیت یک شهر را شناسایی کنم: تهران، یا الگورا، یا شاید هم…

 

   در انتها اشاره کنم که به تصور من، از این کتاب بیشتر کسانی طرف می‌بندند که جانشان تمام عمر در یک شهر منجمد نشده است. اینان شهرهای مارکو را بسیار آشنا می‌یابند، فقط شاید نام شهرها را فراموش کرده باشند. البته دغدغه‌ای هم از این بابت نداشته باشند چون کالوینو هم در برگردان نام شهرها از لبان مارکو به زبان ایتالیایی، نه تنها دچار خطاهایی شده است، بلکه گاه برای شرح معنی یک بیت شعر مجبور شده به شرح و بسطی طولانی بپردازد (ایراد از او نیست، از زبان ایتالیایی است که در مصاف با زبان فارسی، کشش‌اش همینقدر است[۱۵]!). اگر در پانوشتهای کتاب ارجاعات فراوانی به شعر حافظ و آثار نمایشی بزرگ وجود دارد، از باب یادآوری این نکته است که قویترین آثار زبانی و کلامی، که اعجازی به نام ایجاز نیز مسلح باشند، همواره یا به صورت شعر هستند یا به صورت نمایشنامه، و اگر اثر دیگری چون این اثر، قدرتمند از آب در می‌آید بدلیل این است که بر چنان پایه‌های عظیمی ایستاده است.

 

امیدوارم از خواندن این کتاب که داستان «جان» آدمی است لذت ببرید که بقول داریوش شایگان: «معماری همیشه در ارتباط با یک رؤیا، یک آرمانشهر و یا یک تخیل انجام گرفته است و هر محتوای فضایی با شیوه‌ای از زندگی، با نحوه‌ای از شناخت و حتی می‌توان گفت با شیوه‌ای از حضور همراه است… آنچه از حیث فیزیکی در نظام محسوس ممکن نیست، در مقیاس جان امکان‌پذیر است. روان، مانند فضای خیال می‌تواند آشتی‌ناپذیرها را بر هم منطبق سازد، مانعه الجمع‌ها را درهم آمیزد… و ما را به فضای هر چه لطیف‌تر رهنمون شود، به فضاهایی که شاعران و عارفان در سیر و سلوکهای خویش در «مدینه‌های تمثیلی» بر ما مکشوف می‌سازند.»[۱۶]

 

باز»گردانی را به زبان فارسی (که به نظرم حداقل در این مورد کلمه مناسب‌تری از برگردان یا ترجمه است) به گروه ادبی- نمایشی آوای مهر، این روانْ‌جانانِ ساکن شهر «وفا»تقدیم می‌کنم. خدا بلای طاعون را هر چه زودتر از این شهر بگرداند، که اندک نفوسی بیشتر از ساکنان آن باقی نمانده‌اند. امیدوارم این شهر به سرنوشت شهر «مهر» دچار نشود که سالیان سال است تقریبا خالی از سکنه‌‌ است. آری، گران‌جانان، برخلاف آنچه ممکن است از نامشان به نظر برسد، به آسانی جایی بند نمی‌شوند.

 

 آن به که سخن را کوتاه کنیم و آن را با شعری در ستایش سخن  از هفت پیکر نظامی به پایان ‌بریم:

 

                         ز آفرینش نزاد مادر کُن     هیچ فرزند خوبتر ز سخُن

 

                                                                              

 

 سبوی کوچک و هنزک   ۹۰ – ۱۳۸۸

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[۱] نوشتن مقدمه را از سوی مترجم بر کتاب برخی دوستان مستحب مؤکد به حساب آورده‌اند، و چون اینجانب مطمئن نیستم در ترجمه این کتاب واجبات را بجا آورده‌ام یا نه، جرأت نکردم بنویسم: «مقدمه». البته یک واجب از قلم نیفتاد و آن هم «کپی‌رایت» بود که برخی از عاملین به مستحبات به راحتی آن را فراموش می‌کنند.

 

[۲] داستانها و پیامهای نظامی/ حشمت‌الله ریاضی / به کوشش: حبیب‌الله پاک گوهر/ انتشارات حقیقت / تهران ۱۳۸۵

 

[۳] چرا باید کلاسیک‌ها را خواند؟/ ایتالو کالوینو/ ترجمه‌ی آزیتا همپارتیان/ نشر قطره/ ۱۳۸۹

 

[۴] فراموش نکنیم که نام دختران در افسانه‌ها همزمان به نام شهرها هم اشاره می‌کنند.

 

[۵] همان کتاب.

 

[۶] همان کتاب.

 

[۷] همان کتاب.

 

[۸] آثاری چون هفت پیکر نظامی، سفر به ماه سیرانو دو برژراک، ژاک قدری دنی دیدرو، سه قصه گوستاو فلوبر، اتاق شماره ۶ چخوف و …

 

[۹] برخی حدسیات مترجم را در مورد دلالتهای نزدیک شهرها از نظر نام و مضمون، در حوزه ادبیات، در پانوشت‌ها خواهید یافت. از آنجا که همانطور که خواهد آمد، اصل کتاب به زبان فارسی تقریر شده، تعجب نکنید اگر برخی دلالتها را از ادبیات فارسی بیابید و حتی در مواردی تمام توصیف یک شهر را، شرحی بر یک بیت شعر!

 

[۱۰] می‌خواستم برخی از این قلم انداختن‌ها را رفو کنم والبته در مورد «وداعیه» (که امروزه دورود نامیده می‌شود) نیز این کار را کردم، ولی از آوردن آن در این کتاب خودداری کردم؛ چون حاصل را در خور چنین کتابی نیافتم.

 

[۱۱] آمیزش افق‌ها/ منتخباتی از آثار داریوش شایگان/ گزینش و تدوین محمد منصور هاشمی/نشر فرزان/ ۱۳۸۹

 

[۱۲] تعجب آور است؟ کافی‌است نگاهی بیندازید به دایره‌المعارف بریتانیکا یا ویکی‌پدیا یا سفرنامه ابن بطوطه که تنها چند دهه بعد از مارکو در چین سفر میکرد و اشعار سعدی را از زبان قایقرانان چینی می‌شنید یا اصلاً چرا راه دور برویم، از همین گلستان خودمان بگوییم که زمانی دورترک هر خانه‌ای را به  سخن شیرین سعدی معطر می‌کرد و اکنون در گوشه کتابخانه‌ها خاک می‌خورد(تازه اگر در کتابخانه موجود باشد!): در باب پنجم، سرگذشت هجده می‌خوانیم که در آن سالی که محمد خوارزم شاه با ختا ‌[بخشی از چین کنونی] برای مصلحتی صلح اختیار کرد، سعدی به جامع شهر کاشغر درآمد و پسری را در غایت جمال را دید. پسر از او ‌خواست از سخنان سعدی برایش بگوید و سعدی بدون اینکه اظهار کند سعدی خود اوست دو بیت عربی ‌خواند [ای بابا ناامیدمان کردی سعدی جان!] و پسر «لختی به اندیشه فرو رفت و گفت غالب اشعار او در این سرزمین به زبان فارسی است. اگر بگویی به فهم نزدیکتر باشد».‌ [بد نیست به کسانی که ممکن است در این مورد شکی داشته باشند یادآوری کنم زمانی که مارکو از شهر شیراز می‌گذشته، سعدی ساکن شیراز بوده و چند سالی از نگارش بوستان و گلستان می‌گذشته است!]. زبانی که روزگاری شرق وغرب عالم را در می‌نوردید امروزه به چنین سرنوشتی دچار شده که فرزندان این زبان از اینکه مارکو به زبان فارسی با قوبلای صحبت می‌کرده حیرت می‌کنند. و تازه این گوشه کوچکی از عظمت و قدرت و گستره این زبان در زمانی نه چندان دور است. در زمانی دورترک این زبان مادر زبانهایی بوده که امروزه به اشتباه هند و اروپایی خوانده می‌شوند. استاد فریدون جنیدی در کتاب نامه پهلوانی (نشر بلخ) جمله پروفسور هارولد والتر بیلی رئیس انجمن فقه اللغه انگلستان را از کتاب میراث ایران (ترجمه محمد معین) نقل می‌کنند که می‌گوید:«زبانهای هند و اروپایی، در طی قرون مختلف از چین (زبان ایرانی در دوره مغولان حتی در پکن هم بوسیله آلانان گفتگو می‌شد) تا جزایر ایرلند بدانها تکلم می‌کردند… بنابراین یک دانشجوی انگلیسی هم که بخواهد زبان مادری خود را نیک تحصیل کند، باید از کتیبه‌های فارسی باستان اطلاعاتی بدست آورد!…»

 

[۱۳] «مارکو هیچ چینی نمی‌دانست و از چند زبانی بهره می‌گرفت که در آن زمان در شرق آسیا استفاده می‌شد – به احتمال بیشتر ترکی، آنطور که مغولها صحبت می‌کنند و فارسی آمیخته به عربی، و محتملاً مغولی و اویغور… مارکو بسیار مورد توجه قوبلای قرار گرفت که بسیار از شنیدن درباره سرزمینهای غریب مشعوف می‌شد. امپراطور بارها او را در ماموریتهایی برای جمع‌آوری اطلاعات به اقصی نقاط امپراطوری می‌فرستاد…».دایره المعارف بریتانیکا، ۲۰۰۲ (که تازه کار انگیسهاست!)

 

[۱۴] برای دلگرمی ایشان فقط بگویم که شهر کاشغر (که در پانوشت پنجم از آن یادی کردیم) در ترکستان امروزی است و در قدیم جزو ختا بوده است.

 

[۱۵] اگر شکی دارید توصیف شمس را از شهر حلب (تنها چند دهه قبل از توصیفات مارکو) در ابتدای این گفتار بخوانید. بقول جعفر مدرس صادقی، شاهکار ایجاز.

 

[۱۶] در جستجوی فضاهای گمشده (در کتاب آمیزش افق‌ها)

 

[۱۷] داستانها و پیامهای نظامی

بیشتر