ادبیات و فرهنگ

از فروید و لکان تا کالوینو…

از فروید و لکان تا کالوینو…

 

کالوینو در نامه ای که در تاریخ ۳۱ دسامبر ۱۹۶۸ (کمی پس از تظاهرات دانشجویی آن سال) از پاریس به دوستش میشل راگو در رم می نویسد می گوید:

«این مردم تحسین برانگیزند چرا که حتی در وضعیت فعلی دوام آورده اند و جزو آن تعداد معدودی هستند که برای به دل خطرات رفتن مانند جوانان آماده اند… اگر به حوزه های مطالعات جدی تر رجوع کنیم، ساختارگرایی، علیرغم مطالب مبتذل ژورنالیستی که می گوید ساختارگرایی در ماه مه مرده است، اتفاقا در اوج قدرتش قرار دارد. من این را بر اساس نوشته های چاپ شده ای می گویم که سنگین اند و هر لحظه مشکل تر می شوند، که لاینقطع بیرون می آیند و همدیگر را دنبال می کنند بدون اینکه به ما زمان بدهند که آنها را بخوانیم، و همینطور بر اساس آن جمعیتی می گویم که که برای رفتن به سمینارهای بارت و لکان به هم فشرده می شوند، سمینارهای لکان به ویژه آنقدر مشکل اند که این جمعیت مشتاق تنها می تواند با واژه موج توضیح داده شود. مشکلاتی که در پیرامون وقایع ماه مه وجود دارد حتی در این سمینارها به سطح آمده، به واقع خود آنها موضوع مطالعه شده اند[۱]. ماه مه – شناسی به نظر نمی رسد که در هیچ سطحی از حوزه روشنفکری در حال خاموش شدن باشد، در حالی که واکنش بر علیه آن بطور گسترده ای از نقطه نظر عملی ان حوزه را اشغال کرده است.»

او رسما جزو گروه نویسندگان فرانسوی به نام اولیپو[۲] – مخفف عبارت «کارگاه ادبیات بالقوه» – بود. گروهی که از نویسندگان و ریاضیدانانی تشکیل شده بود که با فرمهای ادبی جدید و شاق آزمایشگری می کردند و به جستجوی الگوها و ساختارهای جدید می پرداختند.  بدین ترتیب کالوینو اگر می تواند کارهای تجربی جسورانه ای مانند شهرهای بی نشان[۳] و اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را بنویسد، در درجه اول این خاطر است که خود را در کوران بحثهای داغ ادبی و فلسفی (مانند ساختارگرایی با نوشته ها و گفتارهای ویران کننده متفکران فرانسوی بارت و دریدا و متفکری رادیکال و مهار ناپذیر چون ژک لکان[۴]) قرار داده است[۵]. وگرنه چطور می توانست مثلا در شاهکارش شهرهای بی نشان، که شخصیت اولش در واقع خود زبان گفتگو بین قوبلای و مارکو است، ویژگی اصلی گفتار یعنی عدم انسجام و ویژگی بنیادین حقیقت – تکه تکه و غیر قابل گفتن بودنش را تجسم بخشد؟ او در مورد رولان بارت [مبدع ایده مرگ مولف در نقد ادبی] که با او روابط دوستانه ای دارد می گوید:

«رولان بارت شاید آن منتقد هم عصری باشد که من بیش از همه او را تحسین می کنم. او نه تنها منتقد بسیار تیز هوشی است، بلکه در واقع در کلام منثور نویسنده بی نظیری هم هست: و به ویژه دقت کنید که او هرگز بار اضافی بر کلماتش نمی نهد بجز هنگامی که می خواهد ایده جدیدی را مطرح و مستقر کند.»

او می داند که اگر می خواهد نویسنده ای پیشرو و آزاد باشد بایستی بر تمام میراث دانش بشری پیش از خود تکیه کند. او عقیده دارد که مدلهایی از جهان که جبرگرایی سفت و سختی داشته اند (داروین، مارکس، فروید، لوی اشتراوس) همواره در جهت آزادی بشر کار کرده اند[۶]. او در نامه ای که در تاریخ دسامبر ۱۹۶۷ به دوستش میشل دیوید در پادوآ نوشته است می گوید:

«اینطور نیست که من از اینکه ببینم کارم به عنوان روزآمد ترین در پژوهش فعلی تلقی شده آزرده خاطر شوم (هر چه باشد فرد بیش از همه برای این می نویسد تا در یک عمل جسورانه دست جمعی شرکت کند)، اما به نظرم اینطور می رسد که این حقایق ثابت می کنند که این گونه نیست که من “خودم را روزآمد کرده باشم”: این در واقع پیش رفتن منطقی کار من است، که با آنچه از راه مسیرهای گوناگون در سایر حوزه های نقشه ادبی اروپا پیش آمده همزمان شده است.» به این ترتیب کالوینو ثابت می کند که چقدر ایده ای که روی آن تاکید می کند مبنی بر اینکه «ادبیات اسباب دانش است» در مورد خود او صادق است. او بیش از همه تحت تاثیر دو شاخه از علوم است: علوم طبیعی و شاخه ساختارگرایی در فلسفه.

کالوینویی که به خودش لقب «کرم کتاب» و «خلوت نشین» داده، در نامه ای به تاریخ فوریه ۱۹۷۳ به دوستش، یعنی غول ادبی دیگر پی یر پائولو پازولینی[۷] می نویسد:

«آنچه در مورد تصویر من می گویی که دارد زرد و کم رنگ می شود دقیقا با نیت من همخوانی دارد. چونکه مردگان دیگر در مکانی نیستند که چیزهای بسیاری دیگر به آنها تعلق داشته باشد، بایستی هم احساس ناراحتی داشته باشند و هم آسودگی، که همان وضعیت ذهنی من است. تصادفی نیست که من آمده ام که در شهری بزرگ زندگی کنم جایی که هیچ کس را نمی شناسم و کسی هم نمی داند که من وجود دارم. از این طریق است که من توانسته ام نوعی از هستی را به واقعیت در آورم که حداقل یکی از هستی های بسیاری است که من همیشه خوابش را می دیده ام: اینکه، در اکثر روزهای سال، دوازده ساعت در روز را صرف مطالعه کنم.»

[بخشی از مقدمه کتاب در حال آماده سازی «جاده سن جووانی» نوشته ایتالو کالوینو]

 

 

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

 

۱- پلاسکو سال ۴۱ متولد شده بود. پلاسکو در چهار راه استانبول و در فاصله کوتاهی از میدان توپخانه بود. پلاسکو هرگز ۵۵ سالگی اش را ندید. پلاسکو را نپاییدند. پلاسکو افتاد.

۲- سال ۴۱ متولد شد، در بحبوحه جنگ جهانی دوم. تا سال ۸۱ نضچ گرفت، و در تنهایی و طرد از محافل رسمی، و در کنار شاگردانی مبرز، بالید و شکوفه داد. نام درختی که پرورش داد «حیرت» بود، سرآغاز دانش (به قول فروید، که به او ارادتی تام داشت). از سال ۸۱ تا ۳۵ سال بعد شاگردان از آن درخت لطیفی که او پرورش داده بود مراقبت کردند، طوری که دیگر آن درخت را بیم افتادن نبود. نام او ژک لکان بود، که از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۸۱ درخت افتاده روانکاوی را دوباره بر افراشت، و به آن تولدی دوباره داد.

۳-کاخهای بلند عمل و اندیشه چون صدایی هستند که هرچه از تولدشان می گذرد صفیرشان بلندتر و بلندتر می شود. دیگر هیچ توپخانه ای نمی تواند صدایشان را خاموش کند. گاهی این کاخها را تنها می توان در نسل های بعدی دید. صدای این کاخها ممکن است سالها و قرنها با سکوت آمیخته باشد. کومه های روستایی به آسمان رفته، اما در بدو تولد صداهایی بس بلند و کرکننده هستند، به بلندی خود فخر نیر می کنند، اما با گذشت سالیان، هر چه از تولدشان می گذرد، ساکت تر می شوند، و چون پیری لال و در هم شکسته از این جهان کوچ می کنند. جهان از آن سکوت های کر کننده زیاد دیده است، و همینطور از این صداهای توپخانه… آیا صدایی بلندتر از سکوت سیاوش آنگاه که سرش را در تشت می نهادند، یا سکوت حسین در دشت کربلا هست؟ روز عاشورا از خانه بیرون آیید تا هیمنه و هیبت سکوت سیاوش و حسین را به عینه پس از قرنها شاهد باشید.

۴-«این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد، همچون سخن های دیگر نباشد. شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهر تر باشد. چنان که شب عمر انبیا بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن». شمس تبریزی چنین گوید.

۵- گاهی کسی کمر به نابودی کاخهای بلند و اندیشه می بندد. در برابر این کاخها می ایستد و مرتب توپ در می کند. غافل از اینکه کاخهای اندیشه با توپ خراب نمی شوند، و از باد و باران گزند نمی یابند. البته این عمل برای کسب شهرت کاربردی تام دارد: «طرف را دیدی جلوی کاخ توپ در می کرد؟!». «اما آن کس که بر سر اسب، در آخور اسبان مانده و در صف شاهان و امیران بقا مقام ندارد» را به شاهان بقا چه کار؟ زیر سوال بردن اشخاص هیچ ایرادی ندارد، و بلکه شاید برای جلوگیری از بت شدن افراد لازم باشد، همچنان که در مغرب زمین که تفکر نقادانه به قلل عظیمی رسیده، چنین می کنند. چه باک از اینکه در مورد شکسپیر بگویند که نمایشنامه هایش را احتمالا کس دیگری نوشته چون کریستوفر مارلو یا ادوارد دو ور، که شایسته تر بوده؟ (ایده ای که فروید هم به آن دلبستگی داشت). اما آیا دیده اید که کسی پس از ۴۰۰ سال از بوجود آمدن کاخ بلند نمایشنامه های شکسپیر بخواهد کلام او را لگد کوب کند، یا بگوید بی ارزش است؟ البته از سر شهرت چنین کاری بعید نیست، اما تنها گواهی دادن از محتویات کم ارزش کاسه سر خویش است، و اهمیت دیگری ندارد. راجع به شخص فردوسی و حافظ و مولانا و شمس و پورسینا هر چه دل تنگتان می خواهد بگویید، ولی عرصه سخن دیگر جایی نیست که بتوانید در آن هر چه بر دل پردردتان می نشیند به زبان آورید. یک روز می بینیم که شاملو در مورد سخن فردوسی سخن سرایی و بلکه داستان سرایی می کند، و روزی دیگر مصطفی ملکیان در مورد سخن حافظ. حتی کار به جعل روایت هم می رسد، مانند اینکه بگویند شاه شجاع ممدوح حافظ در ملاء عام با مادرش همبستر می شده! که صدای توپ هر چه بلند تر بهتر! اولا بایستی پرسید که چطور شد که شما از بین آن همه جواهر و برلیان که حافظ بر تارک ادبیات جهان نشانده، توجهتان به ابیاتی جلب شد که به احتمال زیاد، شاعر بعدها چون اضافه ای به غزل لطیف خود چسبانده؟ اما این تمام مطلب نیست. مطلب اساسی و بنیادی این است که برای اینکه چنان سخنی داشته باشی، و سخن را به چنان جایگاهی رسانده باشی، بایستی از آخور اسبان بیرون آمده باشی، از غرایزت زده باشی تا سخن ات جلای در و گوهر به خود بگیرد:

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت       بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

همین که عضله ای را به اختیار (آن طور که توهم آن را دارید!) بین فک بالایی و فک پایین خود تکان می دهید کافیست تا خود را صاحب سخن بدانید؟!

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد       که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

بهتر است بجای سخن سرایی در مورد یک صاحب سخن، اول از همه به این پرسش پاسخ دهیم که «این سخن از کجا آمده است؟» (و البته سعی هم نکنیم با خزعبلات کورکننده روانشناسی مانند ضریب هوشی! به این پرسش پاسخ دهیم). بهتر نیست اگر چنان سخنی نداریم، یا اصولا حرف حسابی برای گفتن نداریم، اول از همه از آخور اسبان بیرون بیاییم، و بعد عضله اضافه و بی رمق دهان خود را تکان دهیم؟! شاید آن زمان بفهمیم که چنین سخن هایی، پاره هایی از جان هستند، که بایستی با دشنه از جان برید و بر کاغذ نشاند. شاید آن زمان قدر این گهرها را بیشتر بدانیم، وقتی خونی که بر کاغذ ریخته را به عینه ببینیم. و البته از یاد هم نبریم که هر چیزی را بایستی با معیار خودش سنجید. معیار سنجیدن الماس، قیراط است، آن وقت معیار سنجش سخن، کیلو باشد؟ کیلو برای سنجیدن وزن علوفه است، یا حداکثر دیگر هندوانه، برای کنار تخت های شهوت.

قافیه سنجان که سخن بر کشند        گنج دو عالم به سخن در کشند

هر رطبی که سر این خوان بود           آن نه رطب، پاره ای از جان بود

فرستادگانی از مریخ به زمین…

فرستادگانی از مریخ به زمین…

 

بهمن عزیز

امیدوارم حالت خوب باشد. البته در کنار چخوف آنقدر ظاهرا زیاد بهت خوش می گذرد که دیگر از صرافت سفر کردن افتادی. چه خبره پسر؟ مگر این تو نبودی که دوست داشتی زمین و زمان را به هم بدوزی و هر لحظه از یک نقطه عالم سر دربیاری؟

خیلی از سوالاتت تعجب کردم. مگر نمی دانی که روح آدم یک عنصر مجرد است، و می تواند در هر زمان یا هر مکانی که دلش می خواهد اقامت کند؟ (البته بگذریم که گاهی آنچه روح می خواهد جسممان قبول نمی کند). خب من هم که می دانی از نظر زمانی و مکانی هم عصر و همسایه حافظ هستم. چیز غریبی هست؟ تازه من، علاوه بر اینها که هم عصر حافظم، به سیاره مریخ هم سفر کرده ام، و حدود ۱۰ سال را در آن سیاره گذرانده ام. البته وقتی به زمین برگشتم، خیلی اوضاع برایم غریب و آزاردهنده بود، مخصوصا از وسعت بی انتهای شارلاتانیسم و کاسبکاری حرفه ای و عشقی و منطقی و سیاسی و دانشگاهی و … حالت تهوع بهم دست داده بود؛ شارلاتانیسم در تمام شوون زندگی فردی و اجتماعی. همان شارلاتانیسم یا صورتک ظاهری که حتی وقوع انقلاب هم در یک مملکت کوچکترین تغییری در آن نمی دهد، و تنها ماسکها را عوض می کند. مگر ناپلئون محصول انقلاب فرانسه نبود؟ این بود که اون اوائل که پا به این سیاره معضوب گذاشته بودم می خواستم برگردم مریخ، ولی خب برخی از دوستان مانع شدند. من هم دیگر ماندگار شدم، و با اندک دوستان و مراجعان و حافظ همدم شدم.

خب ظاهرا می بینم دهنت از تعجب باز مانده. کمی فکت را اگر جمع کنی، بیشتر برایت توضیح می دهم.

اوائل که روانکاوی ام را شروع کرده بودم، همه اش متحیر بودم که این دیگر چه تجربه ای است، که تمام زندگی آدم را در می نوردد، و آن را از بیخ و بن دگرگون می کند. همان موقع به کلاسهای یک آدم معلوم الحال هم می رفتم، که ادعای روانکاوی داشت. و همیشه برایم سوال بود که آیا او هم چنین کاری با مراجعین خود انجام می دهد؟ آنقدر جا خورده بودم و به ذهنم فشار آمد که یک شب خوابی غریب دیدم. خواب دیدم سوار سفینه عظیم الجثه ای هستم و برای رسیدن به ماه از جو زمین خارج شده ام. با حیرت به زمینی که هر لحظه دور و دورتر می شد می نگریستم. ناگاه دیدم انگار با ماژیک قرمز (شاید هم ماتیک) روی شیشه سفینه یک هلی کوپتر اسباب بازی نقاشی کرده اند. این هلی کوپتر اسباب بازی همان روانکاوی آن آدم معلوم الحال بود!! خوابم به نحو طنز آمیزی پاسخم را داده بود. اما قضیه به همینجا پایان نیافت. در حالی که تصور می کردم دارم به سمت ماه سفر می کنم. یک دفعه متوجه شدم که گویی سفینه دارد از منظومه شمسی خارج می شود. بسیار مضطرب شده بودم، و از خواب پریدم… (همانطور که احتمالا حدس می زنی تمام بخشهای خواب را تعریف نکردم)

گاهی فکر می کنم چطور می توان برای کسانی که چنین تجربه ای نداشته اند، این تجربه را توضیح داد. واقعا فکر نمی کنم که کلمات طاقت توصیف را داشته باشند. اما دیشب فیلمی از ریدلی اسکات دیدم به نام مریخی (۲۰۱۵) یا Martian که گویی بخش کوچکی از تجربه ای نزدیک به آنچه از سر گذرانده بودم را در داستان فیلم یافتم: فضانوردی که در سیاره ای متروک که چند میلیون سال است موجود زنده ای در آن نبوده، تنها می ماند، مجبور می شود از کمترین امکانات خود در آن تنهایی خرد کننده و دهشت بار استفاده کند تا زنده بماند، سعی می کند باغچه ای برای خود بسازد که سرمای زمهریر مریخ آن را نابود می کند، سعی می کند با زمینیان ارتباط برقرار کند، اما کلماتش در سفر چند هزار کیلومتری پیش از رسیدن به گوشی شنونده فرو می ریزند (تا بالاخره راه خود را پیدا کنند)، نمی داند از این تجربه جان سالم به در خواهد برد یا نه؟، محبور می شود برای خروج از جو مریخ کلی از قطعات سفینه اش را دور بریزد، و بالاخره فرمانده سفینه ای که به دنبال او آمده میلی متری او را می گیرد تا دوباره در جو مریخ سقوط نکند…

خب خودت قضاوت کن: اولا در کل ایران چند نفر چنین تجربه ای داشته اند؟ دو نفر؟ چهار نفر؟ آیا با دیدن (به قول خودت) بچه سوسول هایی که بجای اینکه گوش خود را تربیت کنند، گوشواره ای به گوش خودشان آویزان می کنند، حداکثر – اگر بخواهند خدای ناکرده کمی به خودشان زحمت بدهند – با اسکایپ با یک مجسمه بلاهت یا یک پیرمرد یا پیرزن مبتلا به دمانس یا کارتن خواب در آن سوی دنیا «روانکاوی» می شوند، و چند هفته تا چند ماه خزعبلات و اباطیلی را سرهم می کنند و می گویند و  می شنوند، و بعد به خلق الله زود باور قالب می کنند که روانکاوند، نباید حالت «عق» بهم دست بدهد؟! حالا این اوضاع روانکاوی است. ولی مگر آن روانپزشکانی که چند تا دارو را فقط حفظ کرده اند، و راه ارتباط با روح بیمار را نمی دانند که هیچ، اصلا به وجود روح اعتقادی ندارند، و تظاهر می کنند که اسباب بازی هایی مانند TMS و نوروفیدبک یا روش قرون وسطایی شوک الکتریکی روشهای درمانی موثری هستند، و از هر مریضی بی جهت ( و البته به جهت جیب خود) نوار مغزی می گیرند کمتر تهوع آورند؟

آن شعر حافظ را خوب نوشته بودی، چون سخن حافظ همان سخن مریخیانی است که به زمین برگشته اند، و در آرزوی ترک این سیاره ظاهر فریب هستند. خدا را شکر که لعل پنهانی است، وگرنه آدمیزادگان لابد می خواستند سخنان بین مریخیان و محبانشان را هم جعل کنند، و کسانی که مثلا بزرگترین سفر زندگیشان این بوده که از در خانه مامان جانشان بروند سرکوچه ماست بخرند، در بیایند که «مریخی بودن خیلی شیک است، چرا ما یک چند صباحی مریخی نباشیم؟!!»

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه             که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

همان لعلی که در یک بیت بالاتر ارتباطش را با اسم اعظم – و اسم گذاری به طور کلی – نشان داده:

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی               چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

حالا دیدی من هم مریخی هستم هم معاصر حافظ؟ همان طور که تو همعصر چخوف هستی. راستی از چخوف یک سوالی دارم، اگر ممکنه ازش بپرس و جوابش را برایم بفرست. سوالم همین بیت حافظ است:

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس                 توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟!

می خوام ببینم چخوف جواب این سوال رو بلده یا فقط تنقیه کردن بلده؟ بهمن جان اگه خواست باز هم تنقیه ات کنه تن ندیا. از من گفتن.

این را هم بگویم که از Itinerary هم خبری نیست. همین یک کارم مونده. خیلی دوست داری برو کمی راجع به خوارزم تحقیق کن. خوش باشی. بعد پنجاه روز جوابم رو دادی چه انتظاراتی هم داری. والله…

به امید دیدار، در یالتا یا در جم

فرزام

در غریبی و فراق و غم دل…

در غریبی و فراق و غم دل…

 

احساس اجبار به فداکاری، لازمه زندگی است.

خواهش می کنم جمله بالا را یک بار دیگر بخوانید: احساس اجبار

این جمله یکی از جملات دکتر حسابی است؛ به قول دستیار و مرید پر احساس ایشان، آقای فریدون پیدا، دکتر انسانیت. درست است که فداکاری از آن کلماتی است که بیشتر از آن سو استفاده می شود، و آنان که به درون نگریسته اند، آن را اساسا غیرممکن می می دانند، که کسی خارج از دایره وجود خودش برای همسایه اش قدمی بردارد، اما آدمیان را بایستی از اعمالشان شناخت، نه از اقوالشان. ملاقات با دکتر محمود حسابی، ۲۴ سال پس از مرگ او، در موزه اش، بیشترین احساسی که در انسان بر می انگیزد، نه بخاطر جملات عمیق استاد است، نه بخاطر دستاوردهای بی نظیر او – که از وزارت فرهنگ دکتر مصدق و تبعید به اصفهان به خاطر مخالفت با کاپیتولاسیون و تاسیس اولین بیمارستان گرفته تا احداث جاده لواسان و ساختن اولین رادیو و …. – نه نه …. هیچ کدام از اینها نیست. اگر بخت آن را داشته باشید که روزی از هفته که آقای پیدا هستند سری به این موزه بزنید (ظاهرا چهارشنبه ها ایشان حضور دارند)، آن وقت می بینید که چطور روح دکتر حسابی در موزه حاضر می شود، ۲۴ سال از مرگ او گذشته، اما به مدد دستیاری عاشق، او هنوز هم در آن خانه حضور دارد. خیلی است پس از ۲۴ سال از حصور مردی در این خانه اینطور از او سخن گفتن. حضور گرم و صمیمی دکتری که بی تفاوتی و کسالت و تنبلی کشور گل و بلبل را به هیچ گرفت، و به تنهایی کاری کرد که بایستی صد نفر بکنند، و معمولا نمی کنند، برای ساختن این خانه ویرانه… و آن هم تا حد ممکن دور از چشم دیگران، به نحوی که وقتی در دانشگاه شیراز برای ایشان بزرگداشت می گیرند، حاضر نمی شود به شیراز سفر کند، چون خجالت می کشد از او تعریف کنند! آن وقت در این مملکت تا پیش از دریافت جایزه مرد علمی سال جهان، کسی ایشان را نمی شناسد، و فیلمی هم که از زندگی ایشان ساخته می شود، بخاطر داشتن کراوات (که از آلات شیطانی است) تا مدتها اجازه پخش از تلویزیون نمی گیرد!

این یک جور غریبی است، برای مردی که عاشق وطنش بود. اما غریبی نوع دیگری هم داریم. کافیست در شهر وین، سری به موزه فروید بزنید. خیابان برگاسه، پلاک ۱۹٫ در اینجا دیگر خبری از مریدان عاشق نیست. راننده تاکسی با غیض به شما می گوید: «اینجا فروید خیلی بدنامه!» بلیط می خرید و وارد راه پله هایی می شوید که زمانی فروید با زن و شش فرزندش در آن می زیسته، و کسانی چون Wolfman. Ratman, Dora, Anna o را می دیده، و در پاسخ به سوالاتی که کلمات اینان در ذهن او روشن می کرده اند، کتابهایی می نوشته که تاریخ جهان را برای همیشه عوض می کرده و می کنند: نام فروید بیش از هر اندیشمند دیگری در کتب و مقالات آدمیان در صد و بیست سال اخیر آمده است. به قول میلر، تمام کار غولی ایده پرداز چون ژک لکان را می توان شرح و بسط دو سخنرانی از سخنرانی های فروید برای معرفی روانکاوی در دانشگاه وین دانست (سخنرانی های ۱۷ و ۲۳)

اینجا در موزه فروید دنبال دستیار و مرید عاشق می گردید؟ هرگز. اگر می خواستند قصابی بغل خانه فروید را حفظ کنند و از آن موزه ای بسازند احتمالا ذوق و لطف بیشتری در زنده کردن حضور قصاب بکار می بردند. البته درست آن هم همین است چون حضور فروید، حضوری آزار دهنده بوده و هست. کسی نمی خواهد چون دوریان گری، تصویر روح خود را در آینه ببیند.  (تازه تصویر جسم را هم مردم بعد از هزار بزک دوزک تحمل می کنند! روح لطیف مخفی که دیگر جای خود دارد!! آن هم برای آدمیانی که با روح خود، گنجینه خود، طوری رفتار می کنند که رفتارشان با سطل آشغال خانه شان بهتر است! حداقل آشغالی که زود بو می گیرد، مانند ماهی را، اکثر مردم، در سطل آشغال خانه هم نمی اندازند، بلکه آن را دم در می گذارند، آن وقت با کمال تعجب – اگر کسی از شدت تعجب فک اش در برود جا دارد!! – هر آشغالی را به روح خود راه می دهند: با هر کسی هم کلام می شوند، با هر زباله ای هم آغوش می شوند، و تازه به آن افتخار هم می کنند، با هر دیار البشری دم می گیرند، به هر صدا و موسیقی ای گوش می سپارند، و هر چیز متعفنی را به خانه روح خود دعوت می کنند!). این است که نبایستی تعجب کنید که این خانه دیگر تنها اسم فروید را دارد، و از روح او در اینجا خبری نیست. با نهایت بی سلیقگی حتی به خود زحمت نداده اند تخت روانکاوی فرویدی را با فرش و گلیم ایرانی اش بازسازی کنند. بجای دست خط فروید، دست خط مارلین دیتریش! را می بینید! (لابد چون با فروید آبگوشت بزباش خورده!) مغازه ای در این موزه باز کرده اند که دیگر نوبر است: تی شرت هایی با کاریکاتور فروید، و ماگ هایی که روی آن به مسخره نوشته اند: Analyse This, Analyse That معلوم نیست که اینجا موزه فروید است یا موزه هالی وود؟! یا شاید بهتر باشد بگویم موزه بالی وود!! فقط این موزه به افتخار حضور فروید و آن تصوری که از او وجود دارد وجود یک رقاصه را کم دارد، یا دخترکی که به یک میله آهنی آویزان شود و استریپ تیز کند! البته چنین تصویری از فروید با تصویری که بسیاری از «مریدان» دانشگاهی اش در دانشگاه و در کنگره های روانکاوی! برای دانشجویان بخت برگشته رسم می کنند چندان تفاوتی ندارد. تا این هرزه گویان هستند، جایی برای فروید نیست، و نباید هم باشد.

به قول حافظ:

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری           به یادگار بمانی که بوی او داری

دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست       توان به دست تو دادن گرش نکو داری

نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد         که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری

به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد             خود از کدام خم است اینکه در سبو داری

بگذریم. این هم برخی جملات دکتر حسابی برای آنان که فرصت ملاقات او را در خانه اش ندارند:

شخصیت یک ملتی را ادبای آن ملت می سازند.

عشق به وجود آورنده اعمال زیباست.

داشتن هدف و رفتن به دنبالش خوب است، ولی عاشق هدف بودن و گرفتار آن شدن چیز دیگری است.

طنز در مملکت ما یک مقاومت ملی است، و همیشه حافظ ایران بوده است.

فعال باشیم ولی ملایم، عادل باشیم ولی با گذشت.

چهار اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.

نباید اجازه داد بی نظمی و بی احترامی شروع شود، که اگر شروع شود دیگر حد و پایانی نخواهد داشت.

هنر چاشنی زندگی است.

هنر واقعیات و احساس زندگی را در انسان مجسم می کند.

چطور از فلسفه کمک بگیریم تا نسبت به لکان نادان باقی بمانیم؟!!

چطور از فلسفه کمک بگیریم تا نسبت به لکان نادان باقی بمانیم؟!!

 

شهر فلسفه را کوچه های بسیاری است: برخی از این کوچه ها کوچه های علی چپ نامیده می شوند، که طرفداران بسیاری دارند، و به مرکز شهر راه می یابند. برخی از کوچه ها کم تردد ترند: این ها کوچه هایی هستند که به خیابان انقلاب می رسند، کوچه هایی که با نام هایی چون بوعلی، فارابی، ارسطو، افلاطون، ملاصدرا، اسپینوزا،کانت، هگل، نیچه و هایدگر مزینند. هر چند اگر هم مانند بلوار زیبای شوپنهاور وسعت بیش از اندازه ای هم می داشتند کم تردد بودند و کم طرفدار. در کوچه های علی چپ گاهی دستفروشان کتابهایی هم برای فروش عرضه می کنند. یکی از این کتاب های مستطاب «واژگان لکان» (نشر نی) است که به قلم فیلسوفی معظم به نام ژان پیر کلرو به زیور طبع آراسته شده و راهنمای بسیار مفیدی است برای آن جماعت مشتاقی که می خواهند بدانند «چطور از فلسفه کمک بگیریم تا نسبت به لکان نادان باقی بمانیم؟!». خواندن این کتاب پر مغز و هوشمندانه را به عموم مشتاقان روانکاوی لکانی توصیه می کنیم. کسانی که می خواهند بدانند چطور لکان بیش از اینکه وامدار فروید باشد وامدار بنتام فایده گراست!

بیایید با هم این کتاب را تورقی کنیم و از برخی بخشها که چشممان ناغافل به آنها می افتد درسها بیاموزیم:

صفحه ۲۹ – «… نکاتی دیگر در نظریه او راجع به آرزومندی [اشتیاق] وجود دارد که به سادگی برای فیلسوفانی که به مطالعه آثارش می پردازند قابل قبول نیست. قبل از همه این پرسش مطرح می شود که چرا لکان در میان تمامی احوال و انفعالات آدمی چنین مزیتی را برای مقوله آرزومندی [اشتیاق] قائل شده است و آیا چنین اولویتی می تواند مبری از هرگونه اتهامی در مورد جزمی بودن نظریه او باشد؟»

– اصلا اصراری نیست گفته های لکان را قبول کنید، آن هم بدون اینکه تجربه روانکاوی داشته باشید. هر چه باشد فلسفه هم معمولا یکی از راه های فرار از اشتیاق است، البته برای کسانی که دنبال راه های شیک تر و پر طمطراق تر می گردند!

صفحه ۵۳ – «… برای او بر خلاف آنچه کانت در این مورد گفته است، احساس گناه به مقوله قانون باز نمی گردد بلکه به آرزومندی آدمی مربوط می شود. این موضع گیری از دو جهت غیر معقول است…»

– پس در اشتیاق آدمی دنبال امور معقول می گردید؟

صفحه ۵۸ – «… آیا جای آن دارد که صبر کنیم که تجربه به ما این نکته را بیاموزد که «هر چه اسم اشارت فاقد معنا باشد به همان ترتیب نیز تخریب ناپذیر تر است»؟»

– البته تجربه برای رسیدن به یقین است. چون هدف شما غوطه خوردن و غواصی در بحر شکیات است، به چنین تجربیاتی نیاز ندارید.

صفحه ۶۶ – [مبحث تفاوت جنسی] «مطالعات فروید نیز نتوانست در این مورد به فیلسوفان یاری کند، زیرا آن چه او در این باب می گفت در حد کلیات بود.»

– البته برای کسی که از وجود نوشته انقلابی «سه مقاله در مورد تئوری جنسی» فروید بی اطلاع است چنین جمله ای کاملا حقیقت دارد.

صفحه ۹۲ – «… لکان به اصل وحدت انرژی یونگ که قبلا با آن مخالفت ورزیده بود، باز می گردد… «هر رانشی بالقوه به رانش مرگ [سائق مرگ] ارجاع دارد.»»

– عجب! نمی دانستیم که یونگ هم سائق مرگ فروید را پذیرفته بوده!

صفحه ۹۸ – «برخلاف فروید که در تعبیر خواب کاربرد و تعبیر رموز و اشارات (سمبل ها) را بخشی ناچیز از روانکاوی به حساب آورده و کارکرد لغوی آن ها را فاقد غنایی فوق العاده و حاوی معانی همواره یکنواختی دانسته بود، لکان وسعتی فوق العاده بدان ها می دهد.»

– مگر سمبولیسمی که فروید از آن صحبت می کند با سمبولی که در اصطلاح بعد سمبولیک لکان وجود دارد یک تعریف دارد؟ یعنی فلسفه این اندازه دقت و تیزبینی را هم به شما نیاموخته که بدانید هر گردی گردو نیست؟!

 

 

می یا مایی و منی؟ مساله این است…

 

بهمن عزیز!

صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی     برگ صبوح ساز و بده جام یک منی

بهمن جان از شعرت خیلی لذت بردم، خصوصا اینکه «ترّ زلف» یک ترکیب کاملا نویی است، و خیلی هم عاشقانه! امیدوارم در کنار چخوف گرامی لحظات خوشی داشته باشی و دور از چشم تنگ چشمان گرفتار در مایی و منی – که تنگ چشمی شان در درجه اول به کسی ضرر نمی رساند، بلکه دیدن زیبایی های جهان را به روی خودشان می بندد – حسابی کیف کنی:

در بحر مایی و منی افتاده ام بیار          می تا خلاص بخشدم از مایی و منی

همینطور که می بینی حافظ عزیز، پادشاه خوارزم، عقیده داشته که آنچه آدمی را از چشیدن «می» هستی محروم می کند، نونی است که وسط می می افتد: «منی». خدا خوردن از این جور «نون» ها را بر ما حرام کند! الهی آمین!!

دو یار زیرک و از باده کهن دو منی           فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم          اگرچه در پی ام افتد هر دم انجمنی

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت         عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی…

این جور که مشخص است چخوف عزیزت فعلا از صرافت فکر سفر به جزیره ساخالین افتاده. حالا من برایش یک پیشنهاد دارم: دیدار از خوارزم و اهالی اهل دل آن! همان جایی که ابن بطوطه مغربی (۱) هفتصد سال پیش در مورد مردمانش نوشته : «در همه دنیا مردمی خوشخوی تر و رادمردتر و غریب نوازتر از اهل خوارزم ندیده ام»(۲). با توجه به آنچه در مورد اقامت در یالتا و مصاحبت با چخوف گفته بودی حدس می زنم در حدود سال ۱۹۰۰ به سر می بری، بنابراین از سال ۱۸۸۱ که قرارداد آخال امضا شد چند سالی می گذرد، همان قراردادی که به واسطه آن ناصرالدین شاه، که به هیچ چیز جز بقای سلطنت پوشالی اش فکر نمی کرد، با دل راحت سرزمین خوارزم را به روسیه تزاری بخشید (تا بدین وسیله از حملات ترکمنان که به تحریک همان روسیه!! انجام می شد خلاص شود!). الان زمان مناسبی است که تا پیش از اینکه انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه خوارزم مظلوم را باز دچار شورش و کشمکش کند، باهم به آنجا سفر کنید، و از نزدیک ببینید که این سرزمین یگانه، این گوهر پاک که هشتصد سال پیش تر هم منفذ و مجوز حضور بیگانگان خون ریز – یعنی قوم مغول – شد، این سرزمین خورشید (خوارزم = خور یا خورشید + زم یا زمین)، این ایران ویج مهد آریائیان، این گهواره استقلال و صلح بین آدمیان و ادیان، این سرزمین ابوریحان و بوعلی و خوارزمی و پوریای ولی، اکنون چگونه است و در چه حالی به سر می برد؟! که ظریفان بیش از هر کس دیگر در معرض تهاجم و محاکم خون ریزان اند! و آن وقت که به این سرزمین دل انگیز لطافت اعطا می شد، سرنوشتی سخت هم برایش رقم زده شد:

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود          کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

حدس من این است که هنوز زخم های خوارزم، با کنده شدن از مادر ایران زمین، خون چکان باشد… خدا پادشاه خوارزم را حفظ کند. انشاالله…

خیر پیش

فرزام

 

(۱) خدا را شکر که ابن بطوطه جهانگرد مراکشی وجود داشته، و گرنه با این قحط الرجال و فقر و فاقه فرهنگی عمیق، معلوم نبود شیخ نشین دوبی به چه شخصیت تاریخی عربی می خواست بنازد؟!! مشخص است که آن برج العرب می خواهد جای چه حفره عمیقی را پر کند! ولی آیا موفق شده؟!

(۲) خوارزم / ناصر تکمیل همایون / مجموعه از ایران چه می دانم؟۵۰/ دفتر پژوهشهای فرهنگی/ چاپ اول ۱۳۸۳

آقای حامد بهداد… گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد…

آقای حامد بهداد… گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد…

 

ترکیب تعصب، جهل و روحیه تخریب دستاوردهای تمدن قطعا ترکیب دلپذیری نیست. اما این ترکیب گاهی در هیاهوهای رسانه ای به متفاوت بودن و شاخص بودن تعبیر می شود، و چه بسا افرادی با این ترکیب نامتجانس شهرتی را هم به هم می زنند، و کسانی با ویژگی های شبیه به خود را به دنبال خویش می کشند. البته که با تاسف بسیار باید گفت این شهرت اغلب باعث می شود بر شدت صفات یاد شده افزوده شود.

گاهی تعصب و جهل تا به حدی است که فرد خود را نماینده طبقه ای مانند طبقه هنرمندان می پندارد، و اصلا فراموش می کند که مرز بین هنرمند و پزشک، یک مرز قراردادی است. اصلا به کسانی چون چخوف و ساعدی کاری نداریم. بایستی پرسید مگر پزشکان بزرگ می شود از هنر بی بهره باشند، که هنر درمان چیزی نیست که هیچ استاد و کتابی بتواند آن را به کسی بیاموزاند. و آیا هنرمندان واقعی پزشکان روح و جسم نیستند؟ آیا کافی نیست به قطعه ای از موسیقی بتهون گوش دهیم تا حس کنیم روحمان در آسمان بالاتری می پرد و از رنج های جسممان جدا شده ایم؟ آیا نگاهی به تابلو مونالیزا کافی نیست تا حس کنیم که این جهان با تمام دردهایش، ارزش آن را دارد که انسان جانش را در راه رازهایی بگذارد که لبخند مونالیزا نماینده آنهاست؟ از آنسو آیا یک پزشک نادان با یک هنرمند نادان قابل مقایسه نیست؟ پزشک نادان جان یک فرد را می گیرد، و هنرمند نادان جان و روان جامعه را. آنچه بایستی به بوته نقد کشیده شود نادانی و جهل و تعصبات کور است، فارغ از طبقه افراد. کسی که جنگ بین گروه ها و طبقات را دامن می زند در درجه اول به این علت این کار را می کند که با نفس جهل و تعصب و نادانی مشکلی ندارد، بلکه آن را سرمایه ای ساخته تا آتش نفاق و دشمنی را شعله ور تر سازد، چه در این حالت متاع بی ارزش اش مشتریان فراوان تری را به دنبال خود خواهد کشید.

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد            با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد

آقای محترم! کمی اطلاعات قطعا به کسی ضرری نمی رساند. توصیه می کنم فیلم مسافران (بهرام بیضایی) یا راپسودی آگوست (آکیرا کوروساوا) را ببینید تا دریابید هنرمندان بزرگ، بی طبقه هستند، و در درجه اول برای انسانهای بزرگ احترام قائلند، حالا می خواهد این انسان بزرگ یک پیرزن کم سواد و یا روستایی باشد، یا یک پیرزن شهری مصیبت دیده، کسانی که دنیا را از افقی بالاتر از افقهای معمول انسانهای کوته بین می بیننند، مرگ و زندگی برایشان همین دو روزه دنیا نیست، و وجد بزرگشان آفرینش و طبیعت و معجزه هر روزه است. وقتی این همه فیلم برای آموختن وجود دارد، این همه نادانی دیگر نوبر است.

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است           کاین جامه به اندازه هر کس نبریدند

بله! مساله چاپ وارونه عکس بوعلی سینا در روز پزشک در صفحه شخصی خود مساله کوچکی نیست. (البته مساله لایک کردن جماعت نادان خود فاجعه بزرگ تری است!!) بوعلی سینا را به پزشکی که در کار خود احتمال دارد دچار خطای پزشکی شده باشد – و در این صورت تاوانش را هم خواهد داد – چه کار؟ بوعلی نماینده بی مثال یک تمدن چند هزار ساله است، تمدنی که در هزار سال پیش، پس از تهاجم تازیان، دوباره قد برافراشت، و فردی را به جهان عرضه کرد که در عرصه طب کتاب قانونش بیش از چهارصد سال در اروپا کتاب درسی بود، و کتاب دایره المعارفی شفایش هنوز که هنوز است شفای دل فیلسوفان است، و کتاب نجات اش، نجات روح محرومان از پرتو حق، و کتاب اشاراتش اشارتی کوچک از بحری که او در آن به شنا کردن می پرداخت، کتابی که نمط نهمش در عرفان در آن پایه است که در طی هزار سالی که از تالیف آن می گذرد هنوز کسی نتوانسته بر آن ایراد بگیرد. کسی که در تمدن ایرانی می توانیم به او بنازیم که این سرزمین هم روزگاری چنین فرزندانی داشته، فرزاندانی همسنگ پزشکانی چون ژک لکان و زیگموند فروید، که فیلسوف نبودند، اما به همراه پزشکی، فلسفه و هنر را هم از بیخ و بن دگرگون کردند، که جایی هست که در آن مرزهای قراردادی علوم و هنرها فرو می پاشد، و اگر کسی به آن قله رسیده باشد بر این نقسیم بندی های بچه گانه لبخندی حاکی از تاسف می زند…

 

کار ما در ترّ زلفت…

 

دکتر فرزام

نمی دونی از خوندن نامه ات چقدر خوشحال شدم، به چندین و چند دلیل: اول اینکه این نامه نگاری بالاخره بعد از مدتها دوباره شروع می شه، و تو فرصت داری تیکه هایت را بارم کنی (مثل همینکه نوشته بودی “حافظه معیوبت”!) و خلقت باز می شه. دوم اینکه من هم می تونم مقابله به مثل کنم و مقداری ضمن تکه پرانی، با تو سر پنجه بشم و دلم خنک شه. سوم اینکه از همراهی چخوف و اخلاقش بگم و قدری لجت رو در بیارم. چهارمم اینکه مطالبی که می نویسم بالاخره یه گوش شنوایی پیدا کنم که براش بخونم. مثل این شعر:

کار ما در ترّ زلفت ز امن و آسایش گذشت

در ره جانان به نام ایزد ز جان باید گذشت

هیچ می دونی که این شعر رو کاملا در حالت خواب گفتم؟ نمی دونم شاید دلم برای وطن تنگ شده ( برای تو که نشده می دونم! خخخخ!!). یه روز صبح همینکه اولین اشعه های خورشید روی صورتم افتاد چشمام باز شد و دیدم کلمات مصرع اول دارن تو مخم رژه می رن. اولش فکر کردم شعریه که تو یه کتاب شعر خوندم. ولی هر چی گشتم دیدم همچین شعری رو قبلا جایی نشنیدم. بعد با خودم گفتم خب اون وقت مصرع دومش چی میشه؟ به نظرم رسید که بایستی جان داشته باشه، و مصرع دومش رو ساختم. بعدش رفتم و سعی کردم این بیت رو که در خواب سروده بودم برای چخوف معنی کنم، ولی معلومه که زیبایی شعر در ترجمه از بین می ره. چخوف البته اصلا از شعر گفتن در خواب تعجب نکرد. برام تعریف کرد که موضوع یکی از داستانهاش که خیلی دوستش داره، یعنی «اتاق شماره شش» از یک کابوس مایه می گیره. مدتی بوده که با یه بیمار روحی سر و کله می زده، و شب خواب می بینه که جاش با اون بیمار عوض شده، و هر چقدر هم که داد می زنه بابا من دکترم، کسی حرفش رو باور نمی کرده. تازه بهش می گفتن که اینجا ناپلئون و پیغمبر هم داریم، دکتر که چیزی نیست! خلاصه یک دفعه از این کابوس می پره و همین می شه دستمایه داستانش. راستی خواب مگه تصویری نیست؟ خوابی هم داریم که کلمه ای باشه؟ چون از تصاویر خوابم هیچ چیز یادم نمیاد و فقط همون مصراع تو ذهنمه.

در ضمن چی شده مطالب کتاب «راز حافظ» ات رو خورد خورد داری چاپ می کنی؟ چون یادمه قرار بود راجع به مطالبش قبل از چاپ به کسی چیزی نگی. انقدر تحت تاثیر اون مطلب آخرت و مخصوصا مبحث صمت و سکوتش قرار گرفتم که تا چند روز اصلا حرف نزدم. هر چی هم چخوف بیچاره خواست به حرفم بیاره فایده ای نداشت. حتی صبح که می گفت تخم مرغ عسلی می خوای یا معمولی من فقط جواب می دادم: صمت، صمت. اونم یه دفعه فکر کرد دیوونه شدم. حتی دست گذاشت رو پیشونیم ببینه تب ندارم. باز خوبه جزو علائم حیاتی ننوشتی تب، وگرنه لابد تا حالا از زور تب تنقیه ام هم می کرد. اینجا برای بریدن تب تنقیه خیلی رایجه. اون وقت مردم می شینن از پزشکی دکترای ایرونی ایراد می گیرن. خب اگه راست می گن بیان یه سفر یالتا ببینن تنقیه چه حالی می ده. اون وقت قدر دکترای ایرونی رو می دونن که با یه آسپیرین کارخونه بایر مساله رو حل می کنن، و بی خود شلوار آدمو پایین نمی کشن.

بیا! دیگه نگی همه اش از چخوف تعریف می کنم. می خواستم ببینی من الکی از کسی بت نمی سازم. بت سازی برای به انقیاد کشیدن آدمها خیلی به درد می خوره، ولی می دونی که من تو زندگی یک مسافر تنهام. من رو چه به گروه و دستک و دنبک راه انداختن.

زیاده قربانت

بهمنوف، از کنار دریای آزوف و چخوف مهربان

صادق هدایت مُرد… لطفا از کشتن او دست بکشید!!!

 

نمی خواستم غیر از یادداشت دیروز در مورد کتاب مستطاب «صادق هدایت و مرگ نویسنده» (نشر مرکز) – که نام واقعی آن این است: صادق هدایت و مکر نویسنده! – چیزی بنویسم، ولی افاضات آقای دکتر نویسنده کتاب چنان بود که دیگر دامنم از کف برفت، و گفتم آنچه بایستی در مورد این نوع کتابهای مکارانه و مزورانه و سودجویانه بگویم… کتابهایی که در یادداشت قبلی اشاره کردم که متاسفانه قفسه کتابفروشی ها را امروزه انباشته اند…

بد نیست کمی با افاضات آقای دکتر، نویسنده کتاب فوق و استاد! دانشگاه آکسفورد آشنا شویم: البته با توجه به اینکه هدایت گفته: «من از کلمات براق و تو خالی منورالفکرها چندشم می شه» می توان حدس زد که منظور آقای دکتر از ترهاتی که در کتاب فخیمشان آورده اند اثبات این مساله بوده که «کسانی که چندش هدایت را بر می انگیخته اند، اکنون با مرگ او دایه های مهربان تر از مادر میراث ادبی او گشته اند! جل الخالق! والله اعلم بالذات الصدور!»

صفحه ۲۸: «… تا همین جایی که در بررسی نظریه بارت رسیده ایم آن را می توان به شرح زیر ترمیم (و تحدید) کرد.»

انقلابیون فکری قرن بیستم با منشی دکتر! تماس بگیرند تا وقت جراحی ترمیمی برایشان گذاشته شود. بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است!

صفحه ۳۱: «… اگر چه دامنه تعمیم این نظریه مانند خیلی از نظریات ادبی و علوم اجتماعی… محدود است، اما در همان محدوده – که خیلی هم تنگ و محدود نیست – ارزش استفاده دارد.»

دو عبارت متضاد در یک جمله! ظاهرا دکتر در ضمن استفاده از نظریات! هول شده، به مصداق «قافیه چو به تنگ آید، شاعر به جفنگ آید.»

صفحه ۱۱۱: «کوشش ژاک لاکان برای کاربرد نظریات فرویدی در چارچوب تئوری ادبی شالوده شکنی اگرچه به نوبه خود به نظریه پیچیده ای منجر شده است، ولی بازهم ارزش آن در این است که ساده گرایی روشهای پیشین را ندارد.» [ارجاع به کتاب نوشتارها و سمینار یازدهم لکان]

به زبان فارسی سره : من گرچه چیزی از نظریات لکان نمی دانم، و گرچه آنقدر از مرحله پرتم که نمی دانم صحبت های لکان نه تنها در چارچوب تئوری شالوده شکنی نبوده، بلکه او از بزرگترین منتقدان کسانی بوده چون دریدا که سردمدار شالوده شکنی بوده اند، اما با توجه به اصل «کی به کیه» [که در کل این اثر فخیمه حکمفرماست] به دو تا از آثار لکان ارجاع می دهم که اصلا نخوانده ام، و گرنه می دانستم که در آنها مطلبی که مربوط به بحث مورد نظر باشد وجود ندارد!!!

صفحه ۱۱۴: «… این مقوله ای ژرف و گسترده است که ورود به آن در مجال فعلی نمی گنجد.»

به زبان فارسی سره (بدون پیچش ها و چرخش های منورالفکری!): سوادش را ندارم ولی تظاهر می کنم که دارم. کی به کیه!

صفحه ۱۴۵: «الگوهای روان کاوی به اندازه ای بی در و پیکر و گل و گشادند که آنان را می توان تقریبا به هر مساله ای اطلاق کرد و نتیجه مثبت گرفت.»

به نظر می رسد بیشتر دهان هایی که بدون اطلاع در هر زمینه ای اظهار نظر می کنند گل و گشاد باشند تا نظریه روان کاوی، که قطره قطره در طی بیش از صد سال تجربه و پژوهش حاصل شده است، و صد البته سالها منتظر بود تا استاد از راه برسد و دستاوردهایش را به کلی با عبارتی منطقی و متقاعد کننده به زیر سوال ببرد!

چون استاد در انتهای تمام مقالات کلمه آکسفورد و سال نوشتن مقاله را نوشته اند، ما هم دیگر مجاب شدیم و چیز بیشتری نمی نویسیم! درود بر آکسفورد و آکسفوردیان! راستی از آقای کردان چه خبر؟ ساقولسون!!

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن

بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

که کام بخشی او را بهانه بی سببیست

تعجب می کنم که با وجود چنین کتاب مستطابی، آقای دکتر یک مجموعه «شعر» هم با همین نشر مرکز منتشر کرده اند…. آخر دیگر چه «شعریاتی!!!» بالاتر از این؟ به خدا راضی به زحمت نبودیم!

علم واقعی علم جنایت است، هنر واقعی هنر مقتولان و تیپاخوردگان، در جهانی آکنده از سامریان و گولان و ساده دلان…

علم واقعی علم جنایت است، هنر واقعی هنر مقتولان و تیپاخوردگان، در جهانی آکنده از سامریان و گولان و ساده دلان…

 

علم واقعی جز علم جنایت نیست(۱)؛ مگر علم دیگری هم داریم که شایسته نام علم باشد؟ علم واقعی یا می کشد یا زنده می کند. علم واقعی با جنایت های روح سروکار دارد، جنایت من یا جنایت دیگری. بزرگ دیگری، زبان، بزرگترین قاتل است. روانکاوی آنگاه روانکاوی شد که پس از هفتاد سال تحقیق و پژوهش در روح آدمی به این راز یگانه دست یافت: بزرگترین قاتل جهان، امثال اصغر قاتلها و بیجه ها نیستند، خود ذات زبان است که مستقیما با وجود و هستی آدمی سر و کار دارد. تا بخشی از روح خود را نکشیم قدرت تاب آوردن جهان را نخواهیم داشت: می میرم تا انسان باشم، یا از مردن سر باز می زنم، و آنگاه حقیقت خودبخود از تمام ذرات وجودم، بی آنکه بخواهم بیرون می زند، که حقیقت تاب مستوری ندارد. اگر جهان از انفجار سر باز می زند، چون از قبل مرده است. زبان و زمان، موشهای سیاه و سفید جهان و کارگزاران خستگی ناپذیر مرگند. جانی واقعی ناخودآگاهی است که باله را با زباله، فقط را با وقت، رقت را با دقت، سخی را با سخیف و بهت را با بلاهت یکی می گیرد!

علم باسمه ای دانشگاهیان اما ابزار زندگی است. پول می گیرم تا عضله زبانم را بی ارتباط با قلبم به حرکت در آورم و زنده بمانم. آن شبه روشنفکری دانشگاهی تکیده زده بر مخده های کسالت… کسانی که بر مناسبی توخالی تکیه زده اند، و نشسته اند تا ببینند چه کسی شمع وجودش را سرمایه نوری اندک برای کومه اش می کند، و کدامین خلوت نشین خون خود را سرمایه قلمش، و کدامین کلمات اند که روح بشریت را می درند، و کدامین واژه ها بر بالهای مرغ ازل عشق می نشینند، تا از دخمه های تاریک خود بیرون بیایند، محصول عرق ریزان روح و قلبهای شرحه شرحه و پاره این شهیدان فرهنگ را چنگ زنند، خونشان را لاجرعه بمکند و به خیال خود «بیماری» آنان را که موجب شده جنون آسا به آتش بزنند تشخیص بدهند، تا از این راه دکانهای حقیر خود را به نور وجود این شمع های سوخته و این سنگهای تیپا خورده روشن نگاه دارند، و مشتریان ساده دل خود را راضی. سری به کتابفروشی ها بزنید تا ببینید چطور قفسه های کتابفروشی ها مملو از این قسم کتابهاست، کتابهایی که در شرح و توضیح روایتهای روح چون «بوف کور» و «دیوان حافظ» نوشته شده… آن هم بدون کوچکترین آگاهی از قوانین روح و ناخودآگاه، همان قوانینی که باعث می شود چنین آثاری در روح یک ملت مانند یک صاعقه آتشین، خانه برانداز باشند… کسی نیست بگوید اگر راست می گویید جنب تفاسیر «فاضلانه تان»، در مورد همین تاثیرات شگرف توضیح دهید…

چه توان کرد که در جهان ما، سامریان همه اطراف و اکناف عالم را انباشته اند، و صد اسف که در جهان معنی فراوان ترند، و جا برای جلوه عصا و ید بیضا نگذاشته اند. کار به جایی رسیده که دیگر کسی از عصا و ید بیضا نمی پرسد، و «علما» در تفسیرشان از حضرت حافظ، معنی را همان «شراب موهوم» می پندارند…

این همه شعبده خویش که می کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

وای بر ما! و وای بر فرهنگی که روز به روز رقیقتر می شود… با این سرعت «پیشرفت» آدمی، چیزی نخواهد گذشت که او دوباره سر از غارها و جنگلها در خواهد آورد… که البته سر در آورده، اما کت و شلوار و کراوات و عناوینش مانع دیده شدن این حقیقت آشکار است. که جنایتکاران جهان معنی، در سیاهکاری کم از داعش ندارند…

 

(۱)عنوان مقاله ای در شماره تیرماه (شماره ۴۵) مجله گیتانما «علم در تقابل با جنایت»، و تورق کتابی مستطاب! به نام «صادق هدایت و مرگ نویسنده» سبب ساز این نوشته شد…