ادبیات و فرهنگ

۲۰۱۸: اودیسه لکان (بخش دوم)

به زودی بخشی از مطالب کانال تلگرامی http://t.me/FreudtoLacan_farzamparva را اوریدیس برای اورفه خواهد آورد.

۲۰۱۸: اودیسه لکان (بخش اول)

به زودی بخشی از مطالب کانال تلگرامی http://t.me/FreudtoLacan_farzamparva را اوریدیس برای اورفه خواهد آورد.

برف می بارد برف… (یادی از برفهای سرد دهه گذشته)

 

برف می­بارد برف

برف می­بارد برف

استخوانهای مدفون برفی

جفت تارک دنیای خود را می­جویند

و سپیدی چشمان برفی

تاریکخانه­ ی فراموشی است

 

برف می­بارد برف

کلاغ و جغد دزدان ناموس را می­نگرند

خموشانه و خجل و سر به زیر

و سپیدی چشمان برفی

انبار محترقه­ ی هوش است

 

برف ­می­بارد برف

جنگل پندار درختان کوری را برپا کرده است

و قلب من

می­تپد آرام آرام

در بستر گرم و نرم خویش

 

برف می­بارد برف

گوشهای خوشی

سالهاست که از پی بانگی عظیم

جهان خموشی را برگزیده ­اند

سرخوشانه

و من می­روم در برفی ناکران

آنجا که آهو باز می­ماند

از تعقیب جفت خویش

و «آهسته»

آن کلام نازک عشاق است

 

برف می­بارد برف

آن روز که تو مردی هم

برف می­بارید

و زمین یخ بسته، دهان بسته

تن­ ات را راه نمی­داد

 

برف می­بارد برف

چراغ خاموشی

از رف طاقچه­ ی گلین

نیفتاده شکست

و حمایت آن جماعت هول و غریب

وادی خاموشی را

نشکست

 

برف می­بارد برف

قلم را سرما یخین می­کند

تا بشکند

تالاب یخ زده­ ی غمهای فراموش­ شده را

 

 

برف می­بارد برف

بگذار برف ببارد

سپید سپید

سپیدتر از سپیدی استخوان

یا سپیدی چشم

یا سپیدی کفن…

از «دارالبیضه» همان برون تراود که در اوست…

 

کسی که اسامی «استاد» و «دانا» را یدک می کشد، وقتی می بیند دانشجویان کسی را برای سخنرانی دعوت کرده اند که هیچ یک از این القاب را ندارد، و نیازی هم به آنها ندارد، که مایه قوت او سخن اوست که همه جا همره اوست، تصمیم می گیرد که هر جور شده زهر خود را بریزد، و چون می داند با او نمی تواند بحث کند – چه شنیده که «هر که با داناتر از خود بحث کند که بدانند که داناست بدانند که نادانست» – با خود فکر می کند پس به او بی احترامی می کنم تا دیگر از این کارها نکند، و خواب ما کارمندان دانش را بر هم نزند. چیزی که در نهایت به فکرش می رسد این است: با تاخیر به سخنرانی می روم، کمی برای اینکه نشان بدهم که سخنانش ارزشی ندارند صورت خود را کج و معوج می کنم و در و دیوار را نگاه می کنم، بعد هم به طور ناگهانی گویی که ضرورتی پیش آمده از مجلس سخنرانی می آیم بیرون، و تا آنجا که می توانم پشت سر او برای ساده دلان سخن پراکنی می کنم. به به چه فکر هوش مندانه ای!

خب دانشجوی بیچاره که به دانشگاه آمده تا چیزکی یاد بگیرد، چه چیز یاد می گیرد؟ آن دانش کارمندی ملال آور را که جز برای گرفتن نمره و پایه و حقوق ارزش دیگری ندارد – البته اگر برای کشف دوباره کشفیات اندیشمندانی چون دکارت و کانت و … پس از چهارصد سال نخواهیم ارزشی قائل شویم! – یا این رفتار ها را؟ معلوم است که این رفتارهای بیمارگونه ارزش بیشتری برای یادگیری دارد، و چراغی است که می تواند راه آینده را نیز روشن کند. این است که بروز چنین رفتارهایی از سوی شاگردان چنان «اساتیدی» کاملا قابل پیش بینی است، و جای هیچگونه تعجبی هم ندارد. تعجب فقط هنگامی بوجود می آید که میان شخصیت آن استاد و شخصیت اولیه شاگرد تفاوت قابل ملاحظه ای وجود داشته باشد. که البته پس از چند سال «تحصیل» این تفاوت و فاصله نیز از بین خواهد رفت.

این بار اولی نیست که سخنرانی چنان افرادی در دانشگاه ها متوقف می شود، و بار آخر هم نخواهد بود، که از دارالبیضه همان برون تراود که در اوست… کاش لااقل این «اساتید» با گلستان انس بیشتری داشتند:

بر آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی                پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم                    ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد…

ولی چه توان کرد که نخل و سرو بودن هم کار هر کسی نیست. ظاهرا در آنچه «دانشگاه» نامیده می شود شباهت های رفتاری بسیار است، حال می خواهد تهران باشد، یا کاشان، یا شیراز. بنابراین این دال دانشگاه که به دلیل نداشتن «دانش» در درونه خود ظاهرا یک دال بی معنا به نظر می رسد، چندان هم بی معنا نیست. کافیست «نون» دانشگاه را حذف کنید تا به معنی واقعی آن پی ببرید!

 

جشن حضور اورفه و اوریدیس در مهرگان ۱۳۹۶

 

به یمن حضور اورفه و اوریدیس از این پس سایت اورفه از طریق ۵ نشانی قابل بازیابی است: (البته خانه اصلی همچنان نشانی اول است و مطالب ابتدا در آن منتشر می شوند)

  WWW.FARZAMPARVA.COM

WWW.FREUDtoLACAN.COM

WWW.FARZAMPARVA.ORG

WWW.FARZAMPARVA.NET

WWW.FARZAMPARVA.IR

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

 

پس از سلام و تحیات

«آنقدر از اوریدیس حرف زدید و بی دلیل و با دلیل حرف او را به میان کشیدید که دیدم دیگر درنگ جایز نیست. گرچه جای گرم و نرمی هم نبودم: گرم بود، اما به مدد گرزهای گران رشک آبادی ها اصلا نرم نبود. بایستی یک بار این گرزها بر ملاج سرت فرود می آمد که دیگر جای مرا «گرم و نرم» نخوانی. البته من از گرمایش شکایت ندارم – بالاخره دوزخ است دیگر و کسی انتظار سرما ندارد – ولی نرمایش بدجوری دلم را آزرد. حالا اصلا چه جوری کار به اینجا رسید؟ ما که سرمان به ساز چنگمان گرم بود، ابن سینا داشت تازه نمط نهم اشارات و تنبیهات را می نوشت، ابن الرشد داشت بررسی می کرد چطور می تونه از پزشکی قانونی گواهی رشد بگیرد، سنکا داشت در مورد زندگی سخنرانی می کرد [که «انسان بایستی در طول زندگی خود هنر زندگی کردن را بیاموزد»] و ارسطو هم وارد بحث حدوث و ضرورت شده بود. همگی یادش بخیر رفته بودیم پای رودخانه ای در فشم داشتیم عشق می کردیم که ناگهان ون نیروی انتظامی را دیدیم که مثل صاعقه بر سرمان خراب شد و با ضربات کاراته و هوک چپ مامورین دلسوزش همه مان ریزانده شدیم داخل ماشین. (نمی دانم با اینکه همان نزدیکی چاقو کشی شده بود به آنها کاری نداشتند، یا شاید هم ما را اشتباها به جای آنها گرفتند). زحمت کشیده و ما را به دوزخی سپردند هشت طبقه زیر زمین. این مدتی که دوزخ بودیم در فراغتی که حاصل شده بود بالاخره کتاب کمدی الهی دانته را برداشتم و تورقی کردم، و دیدم آن بنده خدا هفت صد سال پیش ، پیش بینی چنین روزی را کرده بود. یا شاید هم از همان ابتدا با ما پدر کشتگی داشته. ببینم دانته هم مگر جهان سومی بوده؟ آخر چطور مخ یک آدم می تواند من و ابن سینا و ابن الرشد و سنکا و ارسطو را به هم ربط بدهد، و تازه همه مان را هم بریزد داخل طبقه هشتم دوزخ؟ (۱) اینجاست که بایستی با شاعر هم عصر دانته یعنی حافظ هم آوا شد که: «تبارک الله از این فنته ها که در سر ماست». راستش را بخواهی یکی از مامورین در هنگام جلب ما، به من که رسید گفت: «کجا بودی مطرب؟!» طوری که خوشحال شدم که این مامورین وظیفه شناس اهل دل و اهل حافظ هم هستند و منتظر بودم که بقیه شعر را هم بخواند که: «دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب» که ضربه باتوم و این حرف ابن سینا مرا به خودم آورد که در گوشم گفت: «به تویی که با سازت مسیر رودخانه ها را عوض می کنی و درختان را به رقص وا می داری می گوید مطرب و به من که «در همه دهر چو من یکی است» می گوید کافر . ببین آخر عمری چه جوری ذلیل شدیم؟!» ابن الرشد که مرتب می گفت« زنگ بزنین سفارت اسپانیا» و سنکا و ارسطو هم التماس می کردند که با سفارت یونان در مورد وضعیتشان تماس گرفته شود، ولی گوش کسی بدهکار نبود، و تازه راستش را بخواهی سفارتهای مربوطه هم اقدام خاصی نکردند، یا اصلا کاری از دستشان بر نیامد. نمی دانم چرا این شعر شاملو در نظرم آمد که: «به تماشای ماه نو بر بام شدم… ماه بر نیامد…». از اولش هم به ما نیومده بود یک روز تعطیل کنار هم جمع بشویم و یک چایی قند پهلو بخوریم. ولی خب این مامورین هم خوشبختانه خبر نداشتند که جایی که ما رفقا کنار هم باشیم، آنجا دوزخ هم که باشد می شود بهشت. یک گروه آدمیان طایر همایون آثار را زاغ و زغن چه گزندی توانند رساند؟

حالا این وسط تمام این گرفتاری ها به کنار، اصلا یعنی چی که مرتب در اینجا در این سایت حرف اوریدیس رو به میان می کشانید؟ ببینم به زبان لری: «مگه خودتون خواهر مادر ندارین»؟ آخه این چه کاریست؟ بهمن که برای خودش می رود ورشو به استقبالش، بعدش وقتی تحویلش نمی گیرد ادای عشاق مغموم را به خودش می گیرد و زبانش بند میاد، ما هم که این وسط «برگ چغندریم دیگه»؟ اصلا به اجازه کی داستانهای اوریدیس رو اینجا چاپ کردید؟ نمی دانید حقوق معنوی اوریدیس را ضابع کردید و این یعنی سرقت معنوی؟ حالا اون اگر چیزی نگوید، فکر می کنید من هم ساکت می نشینم؟ حالا من برگشتم دنبال اوریدیس. تو رو خدا هر خبری ازش داری واسم بنویس ببینم. از وقتی ما – یعنی من و اوریدیس – پامون را به خاک ایران گذاشتیم حدود سیصد سال می گذرد. در این مدت نشده بود انقدر از هم دور باشیم. اصلا می دانی جریان ایران آمدنمون رو؟ فکر نکنم تا به حال برایت تعریف کرده باشم. ما رو کتاب بزرگ و دوران ساز عهد روشنگری، یعنی «نامه های ایرانی» مونتسکیو به ایران علاقمند کرد. در اون فضای خفقان پیش از انقلاب فرانسه، این کتاب مانند شعله نور خورشید بود. البته خورشیدهای دیگه ای هم بودند، کسانی مثل ولتر، کانت، دالامبر، روسو و دیدرو، که مخصوصا این آخری هم با فروتنی بی حد و حصرش و هم با آثارش دیوانه مان کرده بود. یک جایی دیدرو گفته بود: روح چون غار عظیم تیره و تاری است، مملو از تمام انواع دیو و ددهای خیر و خوشایند، و بد و دژخیم.فرد بد نهاد در غار را می گشاید و تنها به دیو و دد دژخیم اجازه خروج می دهد. فرد نیک نهاد، تنها به گروه اول اجازه می دهد از غار خارج شوند. چنین عمق نگرشی آن هم سی صد سال پیش؟ بی خود نیست که فروید از دیدرو با تعظیم و اکرام زیاد صحبت می کند گویی عقده اودیپ را او پیش از همه متوجه شده بوده است. این مقدمه ها روحمان را درگیر کرده بود.  وقتی با دو قهرمان ایرانی داستان مونتسکیو که به عشق دانش ترک یار و دیار کرده و به فرانسه آمده بودند آشنا شدیم، دیگر جفت روحامان پر کشید، که مگر این سرزمین کهن چگونه جایی است که دو تا مسافر از آن این چنین به شوق دانستن تمام عشق های سرزمین شان را کنار گذاشته اند، و از چه افقی ما اروپاییان را می نگرند که تعداد بسیاری از آداب و رسوم و اعتقادات ما برای آنها هجو و مسخره است؟ این بود که دو تایی تصمیم گرفتیم بیاییم ایران. تا همین چند وقت پیش هم اصلا از این کار پشیمان نبودیم. حالا تو بایستی کاری کنی که من دوباره بتوانم پیدایش کنم. می دانم که احتمالا می توانی کاری بکنی پس لطفا «نه» نیار.»

 

بسی ارادت

اورفه

 

 

 

(۱) دوزخ / کمدی الهی/ دانته آلیگیری/ ترجمه شجاع الدین شفا / انتشارات امیرکبیر

از دفترچه خاطرات رونیز مدل ۸۴

از دفترچه خاطرات رونیز مدل ۸۴

 

دکتر جان

«جونم براتون بگه. خدا هیچ کی رو دو قطبی نکنه. ما که نفهمیدیم چی شدیم دوقطبی شدیم. البته این به اون دو قطبی آدمیزاد که خیلی مواقع یک تشخیص ساختگیته ربطی نداره. ما باطریمون دو تا قطب داره و زندگیمون. آخه می دونی درد ما چیه؟ خدا هیچ ماشینی رو هم کارتون خواب نکنه. یعنی خدا کنه همه ماشینا یه سقفی بالا سرشون داشته باشن. اما قاطی ماشینای کارتون خواب، وضع ما از همه بدتره. بعضیا با خودشون فکر می کنن ما صنار سه شاهی قیمتمونه. والله به خدا درسته که شاسیمون بلنده، ولی مدلمون پایینه، قیمتمونو که دیگه نگو. نمی دونم بعضیا عقلشون به چششونه فکر می کنن شاسی بلند یعنی گرون. به خدا تو این سه چهار سالی که کارتون خوابی کردم فقط سه مرتبه پنچرم کردن. یک بار با پیچ گوشتی، یک بار با انبر گوشتی سه شاخ، یک بار هم رسما با یک دونه سیخ. (تو عکسی که واسه خودم انتخاب کردم و گذاشتم اون بالا، محل فرو شدن سیخ را از سمت ماتحت در چرخ عقب مشاهده می کنی).حالا این که چیزی نیست. این تنها مواردی نبوده که به ماتحتم کار داشتن. یک دفعه که دیگه رسما شاسیمو هدف گرفتن. فکر کن تو یک بلوار باریک – بلوار آرش – منو گذاشتی رفتی. یک خانم امروزی و با کمالات! که به تمام اجزای دیدنی بدنش آمپول و ژل تزریق کرده بود و ابروهاش رو هم مدل سامورایی کرده بود، سامورایی وار با سرعت حدود ۶۰ تا ۷۰ کیلومتر در ساعت با ۲۰۶ اش کوبید از پشت به شاسی ام و چرت منو یک دفعه پاره کرد و منو سه متر پرتاب کرد جلو (الهی بمیرم بیچاره ۲۰۶ زبون بسته که بخاطر اون شبه آدم سامورایی شکلی که پشت رلش نشسته بود کاپوتش تا نزدیک شیشه جلو جمع شد). دو سه مرتبه هم شیشمو شکستن، اونم واسه اینکه شما کیسه ای که محتویاتش به اندازه چند تا واشر و یه دونه پیت حلبی ارزش داشت گذاشته بودی تو من. یک دفعه که سیمان خالی کردن رو سرم. یک دفعه سطلی که توش رخت چرکاشون رو شسته بودن. یک مرتبه هم یک کیسه پر از آشغال گوشت. طوری که لکه اش رو هر چی می سابیدی به جایی نمی رسیدی. چند مرتبه هم که یک مشت آدم از خدا بی خبر متعصب به حساب اینکه می گفتن روت زیاد شده – رونیز رو به معنی روی زیاد نیز داشتن گرفته بودن! – با چوب و چماق و گرز گران ریختن سرم و حالا نزن کی بزن و تمام شیشه ها و چراغامو شکستن. منم همینجوری حیرون وایسادم که آخه این کارا یعنی چی؟؟ که سرکرده شون در اومد که: چرا رنگت نقره ایه؟ فکر کردی کی هستی؟ هر چی ام گفتم از روز اول همینطوری بوده باورش نشد و به کارش ادامه داد. اونقدر زدن و زدن که خودشون از حال رفتن. حالا خوبه یه رینگ اسپرت و یک کم وسایل اضافی نداشتم. نمی دونم دکتر! این یعنی همون جامعه شناسی نخبه کشی؟ آخه ما که فقط ظاهرمون بلنده. کسی از سقف کوتامون خبر نداره. حالا این دوقطبی بودن نیس؟ شاسیت بلند باشه، سقفت کوتاه؟!! بختت کوتاه؟!! آخه اصلا به فرض قیمت ما بالا باشه، این از قدر و قیمت کسی کم می کنه؟ دلم از اونجا می سوزه که حداقل قیمتمون هم بالا نیست دلمونو به یه جایی خوش کنیم تو این وانفسا. می خوام به بهمن بگم یه یادداشت بزاره زیر شیشه ام بلکه از دست این نامردمان نجات پیدا کنم. بنویسه رونیز مدل ۸۴ درپیتی و بسیار داغون. هیچ وقت هم صاحبش یک دکتر نبوده که باهاش فقط بره مطبش! به قول سعدی که کشتی ما رو انقده شعراش رو تو پخش ماشین گذاشتی: دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز!»

«چیه؟ چرا چپ چپ نگاه می کنی؟ نکنه فکر کردی الان دارم با دسته دنده یا سگ دست یا میل لنگم واست می نویسم؟ نه عزیز جان این زحمتو بهمن داره می کشه. اوووو… دیدم تعجبت بیشتر شد. آره بهمن که ازش خبر نداشتی، بعد از اینکه اوریدیس بهش روی خوشی نشون نداد اومده تو تهران، خیابون مولوی، کارتون خواب شده. ما دلمون رو خوش کرده بودیم که این بابا بالاخره رمان خودش «پیوند مخفی مسعود و نسرین به تیر داغ ۸۴» رو چاپ می کنه. مخصوصا حالا که دیگه این پیوند مخفی به بار نشسته. غافل از اینکه این آدم یک مدته صداش رو هم دیگه از دست داده. می بینی که لالی عصا کش یه ماشین پیزوری شده! من دست ندارم، اونم زبون نداره، حالا یک جوری داریم جور همدیگه رو می کشیم. ولی به خدا من عاشق این کتاب شده بودم. آخه چند نفر تو زندگی نیمه گمشده شونو به این راحتی پیدا می کنن، بعدم زرتی از دستش می دن؟ کجا دیگه پیدا کنم این همه تفاهمو؟ حالا من کجا برم یه کتابی گیر بیارم که روش مدل منو نوشته باشه؟ ما اگه شانس داشتیم اسممونو می ذاشتن شانسعلی. وقتی هم بهش می گی کتابت چی شد؟ همینجوری بر و بر وای میسه آدم رو نگاه می کنه انگار داری با دیوار صحبت می کنی. واسه همین هم اصلا گفتم دست به دامن دکتر بشم بلکه یک کاری بکنه این بشر نجات پیدا کنه. آخه گدایی هم شد کار؟ دستم به دامنت. یه داروی دو قطبی به من بده. یه داروی زبون باز کن واسه این. تخم کفتر واسش خوبه؟»

«دیگه بیش از این مصدع اوقاتت نمی شم و با یه نور بالا و یه بوق کامیونی عرایضم رو خاتمه می دم.»

زت زیاد

رونیز ۸۴

تفاوت باد با حزب باد، یا تفاوت لکان با یاوه ها و یالوم ها و پالون ها…

تفاوت باد با حزب باد، یا تفاوت لکان با یاوه ها و یالوم ها و پالون ها…

 

نقدی بر کتاب مستطاب «دروغگویی بر روی مبل» نوشته بزرگ استاد  «روان کاوی و رواندرمانی در پیتی» جناب اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۱ – هر مکتبی که ادعای درمان یا تاثیر گزاری بر روان آدمی را دارد – از مضحک ترین و ساده اندیشانه ترین آنها که مغز را مرکز انسان می پندارند و در مورد آن پنداری در حد یک دستگاه آب میوه گیری را دارند مانند انواع روشهای رفتاری چون EBT و FBT و TBT ( که ماشاالله فهرستشان و طرفدارانشان هر روز در حال زاد و ولد هستند ) تا پیچیده ترین و پیشروترین آنها – بر پایه احترام به یک سری بتهای ذهنی ساخته شده اند. برخی از این بتها مانند بت خوشبختی و لذت پرستی و موفقیت و مصرف گرایی خاص ساده اندیشانه ترین روان درمانی ها هستند. اما برخی از بتها هستند که کسی جرات دست زدن به آنها را ندارد: یعنی بت رابطه جنسی [یا به عبارت بهتر: رابطه بین دو جنس ] و بت رابطه زبانی [یا رابطه معنایی که حتی در نهایت ویتگنشتاین هم از آن عبور نکرد] که بر پایه اعتقاد به وجود دیگری بزرگ شکل گرفته است. ظاهرا کسی جز ژک لکان جرات نداشته که به آنجا برسد که بگوید: «رابطه جنسی وجود ندارد»، «زن [در مفهوم عام] وجود ندارد» و «دیگری بزرگ وجود ندارد». آری! لکان در بتخانه ذهن آدمی یک بت را هم به عنوان بت بزرگ باقی نگذاشته است. «[آموزه های من] باد است؛ بادی که چون سخت می وزد سرد و سوزان می شود.(۱)»

۲ – می گویند در سال ۱۹۷۷ در مصاحبه ای از کنراد لورننس – مبدع بوم شناسی و برنده جایزه نوبل – کمی پیش از مرگش پرسیدند که آیا امروز غیر از آن هشت گناهی که در کتاب «هشت گناه بزرگ انسان متمدن» نوشته اید به گناه دیگری هم اعتقاد دارید؟ لورنتس پاسخ می دهد بله! گناه انحطاط فرهنگی! به نظر می رسد در عصر ترامپ این گناه به اوج شتاب آوری نزدیک شده است. به مدد سینما و تلویزیون و سلفون ها و اینستاگرام و… بالاخره چنان تصویر به زندگی بشر هجوم آورده که با نوعی سرطان تصویر مواجه هستیم. این سرطان افراد را به روباتهایی تبدیل کرده که هیچ پرسش بنیادینی در ذهن متاستاز زده شان شکل نمی گیرد. آدمی به معنای واقعی کلمه توسط انواع PC ها ( شامل Personal Computers, Psychotherapy & Counselling,Public Cinemas, Cell Phones, Picture Cancers ) وجودش و ذهنش Pissed off شده است. شکل ایدآلی از روبات های آدم نما برای کاپیتالیسم امروزین. جهانی که هر روز بیشتر در لجنزار ژوئی سانس فرو می رود. نقاشی کارپاچو را در بالا بنگرید که متعلق به ۵۰۰ سال قبل است و شوالیه ای سلحشور را دست بر شمشیر خود نشان می دهد که در کنارش نوشته شده: «مرگ از پلشت و آلوده شدن بهتر است»، و نگاهی هم به انسان متاستاز زده امروز که از برقراری ارتباط با نزدیکترین کسان خود عاجز است بیندازید تا متوجه شوید در این ۵۰۰ سال، و به ویژه در صد سال اخیر به مدد ابداعات جدید بشر چه راه درازی را طی کرده است! از آن نقطه تا نقطه ای که پلشتی افتخار به شمار می آید و آن را در کتابها شجاعانه! اعلام می کنند راهی بس طولانی است.

۳ – شرلوک هولمز مرده است. سربازرس لسترید هر چه می کوشد نمی تواند با شعور بدوی خود از صحنه چینی و فریب جانیان پرده بردارد، نمی تواند متوجه حقیقتی شود که در بطن دروغ خلافکاران و جانیان نهفته است. مستاصل می شود. چه بایستی بکند؟ چه کاری راحت تر از فریب مال باختگان و خانواده مقتول؟ مال باختگانی که آنقدر ساده لوح هستند که دروغهای او را باور می کنند و وارد بازی کودکانه اش می شوند و تازه با طیب خاطر به او پول هم می پردازند! قاتل [امیال ناخودآگاه] هم به راحتی به گشت و گذار و انجام جنایت می پردازد! اما این همان داستان رواندرمانی های آقای یالوم نیست آنجا که سعی می کند وانمود کند که روش اش همان روش حقیقت یابی پدر کارآگاه یا زیگموند فروید است؟ «…کمی نزدیک تر پیشروان بزرگ بودند که چهره هایشان کمی متمایز تر بود: نیچه، کی یر کگور، فروید و یونگ» (صفحه ۶ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل) بله! دروغگوی بزرگی که روی مبل لم داده کسی نیست جز جناب نویسنده، کسی که می خواهد لاطائلات خود را با چسباندن آنها به مسیح و بودا و سقراط و فروید به ما حقنه کند. کسی نیست بپرسد همینکه روی یک روش درمانی کلمه «دیالکتیک» و «آنالیز» گذاشتیم کافیست تا آن را به سقراط و فروید بچسبانیم؟ به این می گویند شارلاتانیسم در اوج. بسیار متاسفم که بارها از روان درمانگران! این سرزمین چنین شنیده ام: «داستان های یالوم پر از ریزه کاریهای روان درمانی است»!!! خدا به روان مردمان در این سرزمین کهن رحم کند!! کوران عصا کش کوران شده اند. البته شاید هم نتوان از مراجعین بخت برگشته این قبیل «درمانگران» خرده ای گرفت: آدمی همیشه در طول تاریخ پرمحنتش سراب موقت اکنون را به آب فردا ترجیح داده است. شاهد آن هم فوج بسیاری هستند که روانکاوی را به امید رواندرمانی های این چنینی ترک می کنند. «نه اینکه روان درمانی کاملا بی اثر است، ولی تاثیر آن زودگذر است و به بدترین [فرجام] بر می گرداند(۲)».

۴ – آقای درمانگر داستان یالوم، یعنی ارنست لش با روان درمانگری که مراجعش را مورد سوء استفاده جنسی قرار داده ، یعنی آقای سیمور تراتر مواجه می شود، «مردی که تنها یک بار اور را دید، ولی برای همیشه زندگی اش را دگرگون کرد»(۳). این مواجهه ظاهرا دهان آقای لش را آب می اندازد، که چقدر راحت می توان از مرزهای اخلاق در کار روان درمانی گذشت، و باعث می شود که او هم تصمیم بگیرد روان درمانگر شود و «به کارش عشق بورزد»!!! البته برای آقای یالوم که به ناخودآگاه کاری ندارد و روان درمانگر داستانش را به فروید هم می چسباند، چنین تحلیلی اصلا محلی از اعراب ندارد! بدین ترتیب است که آقای لش [که این نام حداقل در زبان فارسی بسیار برازنده اوست] اصرار فراوانی برای لمس کردن مراجعان دارد. یکی از مراجعانش می گوید: «در همان سی ثانیه اول مرا لمس کرد – موقع وارد شدن به اتاق آرنجم را لمس کرد… – و وقتی دوباره می خواست به من دستمال کاغذی بدهد دستم را لمس کرد… شدیدا اصرار داشت که در همان جلسه اول خاطرات سو استفاده جنسی ام را بازگو کنم! اصرارش زیادی بود و خیلی هم سریع سراغ این موضوع رفت. من دستپاچه و گیج شدم! احساسات شخصیش را به من نشان داد… به من گفت خیلی مهم است که به هم نزدیک شویم… از من خواست تا سوالاتی در مورد او بکنم… معاشقه ام با دکتر کوک را تصدیق کرد…»(۴) این که این روش درمانی در اکثر مواقع به چه چیزی ختم می شود از داستان درز گرفته شده. اما با همین اطلاعات مختصر هم می توان سوالی را مطرح کرد: «مگر این کاری که با مراجع می کنید استفاده از تحریکات حسی برای ایجاد حال بهتر نیست؟! خب چرا اصرار دارید که روش جدیدی را کشف کرده اید؟ از چند هزار سال پیش نقش اجتماعی فاحشه خانه همین بوده است. دیگر چرا اسمهای پر طمطراق برای این کشف محیرالعقولتان می گذارید؟!» آقای لش البته چیز بیشتری از این دارد: تمرین سنگ قبر! «تا حالا به این فکر کردی که دلت می خواد روی سنگ قبرت چی بنویسن؟»(۵) با این روش می توان به مراجعان شوک داد و آنها را مورد سو استفاده هیجانی بیشتری قرار داد. اما یک چیز مسلم است: آقای یالوم اصلا دلش نمی خواهد که روی سنگ قبرش بنویسند: رئیس فاحشه خانه! او ترجیح می دهد روی سنگ قبرش بنویسند: روان درمانگر فقید و نویسنده سعید مرحوم مغفور جناب آقای اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۵ – وقتی کسی اسم خودش را روانکاو و رواندرمانگر می گذارد، و از خواندن متن از پیش نوشته شده ناخودآگاه که با هزاز زبان در سخن است [آن هم از طریق وقفه های سخن و گیر کردن ها، رویاها (بطن و ناف رویا نه ظاهر گول زننده اش!)، اشتباهات لپی، تکرار کلمات، انتقال و ژوئی سانس] عاجز باشد، وقتی کسی از خواندن متن حقیقت که در هر دروغی وجود دارد عاجز باشد، چاره ای ندارد که به چنین ورطه ای فرو غلطد: دروغی فراتر از دروغهای مراجع. لسترید پس از آشنایی با شرلوک هولمز، وقتی می بیند چنین کاری از او بر نمی آید، یا بایستی رسما کارش را کنار بگذارد، و یا اینکه به سرکیسه کردن مردم بپردازد. حداقل خدا را شکر که این کارگزاران روان چیزکی از فروید شنیده اند و مثلا حداقل اندکی از اینکه خواب شبانه شامل چیز غریب، ناشناخته و با شکوهی است با خبر شده اند – گرچه ظاهرا یاد نگرفته اند که از ظاهر رویا فراتر روند – اما صد اسف که از خواب روزانه – خوابی که آدمی در روز می بیند و آن را واقعیت می پندارد – هیچ نشنیده اند، و بالاتر از آن هیچ هم نمی خواهند بشنوند، مبادا رویاهای بچه گانه شان که همه در مدار حرص و آز (۶) می چرخد و در داستانهایی از این قبیل بسیار نمود دارد از هم بپاشد. ولی هنوز هم آدمیانی هستند که سفر به اقالیم جان، شهرهای بی نشان و مواجهه ای سربلند و مقتدرانه و شجاعانه با «شوخی های کیهانی» را بر هر چیزی در این دنیا ترجیح می دهند: سفری تک و تنها و یگانه به سیاره ای بی همتا، و تجربه ای منحصر به فرد و تکرار نشدنی در زمینی که هر روز بیش از روز پیش آکنده از آدمیانی می شود که جز تقلید و سرک کشیدن به زندگی یکدیگر جیزی از زندگی نفهمیده و نخواهند فهمید. بله آقای یالوم! منحصر به فرد بودن به از سر گذراندن منحصر به فردترین نوع تجربه زندگی است، نه به اینکه مرتب به مراجع تلقین کنید «تو منحصر به فردی!!». اگر کسی به شما مراجعه کرده منحصر به فرد است، و از تقلید بی پایان نجات پیدا کرده، و به فردیت خود دست پیدا کرده، دیگر او را با امثال شما چه کار است؟!

 

(۱و۲) ژک لکان/ تلویزیون/ ۱۹۷۴

(۳) صفحه ۷ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل

(۴) صفحه ۲۹۱ کتاب

(۵) صفحه ۵۳۳ کتاب

(۶) بی جهت نیست که حکیم طوس آز را زیانکارترین دیو به شمار می آورد:(از کتاب رازهای شاهنامه/ مقاله دکتر محمد دبیر سیاقی)

بدو گفت کسری که ده دیو چیست        کز ایشان خرد را بباید گریست

چنین داد پاسخ که آز و نیاز                  دو دیوند با زور و گردن فراز

دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین           چو نمام و دوروی و نا پاکدین

دهم آن که از کس ندارد سپاس           به نیکی و هم نیست یزدان شناس

بدو گفت از این شوم ده پر گزند            کدام است اهرمن زورمند

چنین داد پاسخ کسری که آژ              ستمکاره دیوی بود دیر ساز

که او را نبینی تو خشنود هیچ              همه در فزونیش باشد بسیچ…

 

از فروید و لکان تا کالوینو…

از فروید و لکان تا کالوینو…

 

کالوینو در نامه ای که در تاریخ ۳۱ دسامبر ۱۹۶۸ (کمی پس از تظاهرات دانشجویی آن سال) از پاریس به دوستش میشل راگو در رم می نویسد می گوید:

«این مردم تحسین برانگیزند چرا که حتی در وضعیت فعلی دوام آورده اند و جزو آن تعداد معدودی هستند که برای به دل خطرات رفتن مانند جوانان آماده اند… اگر به حوزه های مطالعات جدی تر رجوع کنیم، ساختارگرایی، علیرغم مطالب مبتذل ژورنالیستی که می گوید ساختارگرایی در ماه مه مرده است، اتفاقا در اوج قدرتش قرار دارد. من این را بر اساس نوشته های چاپ شده ای می گویم که سنگین اند و هر لحظه مشکل تر می شوند، که لاینقطع بیرون می آیند و همدیگر را دنبال می کنند بدون اینکه به ما زمان بدهند که آنها را بخوانیم، و همینطور بر اساس آن جمعیتی می گویم که که برای رفتن به سمینارهای بارت و لکان به هم فشرده می شوند، سمینارهای لکان به ویژه آنقدر مشکل اند که این جمعیت مشتاق تنها می تواند با واژه موج توضیح داده شود. مشکلاتی که در پیرامون وقایع ماه مه وجود دارد حتی در این سمینارها به سطح آمده، به واقع خود آنها موضوع مطالعه شده اند[۱]. ماه مه – شناسی به نظر نمی رسد که در هیچ سطحی از حوزه روشنفکری در حال خاموش شدن باشد، در حالی که واکنش بر علیه آن بطور گسترده ای از نقطه نظر عملی ان حوزه را اشغال کرده است.»

او رسما جزو گروه نویسندگان فرانسوی به نام اولیپو[۲] – مخفف عبارت «کارگاه ادبیات بالقوه» – بود. گروهی که از نویسندگان و ریاضیدانانی تشکیل شده بود که با فرمهای ادبی جدید و شاق آزمایشگری می کردند و به جستجوی الگوها و ساختارهای جدید می پرداختند.  بدین ترتیب کالوینو اگر می تواند کارهای تجربی جسورانه ای مانند شهرهای بی نشان[۳] و اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را بنویسد، در درجه اول این خاطر است که خود را در کوران بحثهای داغ ادبی و فلسفی (مانند ساختارگرایی با نوشته ها و گفتارهای ویران کننده متفکران فرانسوی بارت و دریدا و متفکری رادیکال و مهار ناپذیر چون ژک لکان[۴]) قرار داده است[۵]. وگرنه چطور می توانست مثلا در شاهکارش شهرهای بی نشان، که شخصیت اولش در واقع خود زبان گفتگو بین قوبلای و مارکو است، ویژگی اصلی گفتار یعنی عدم انسجام و ویژگی بنیادین حقیقت – تکه تکه و غیر قابل گفتن بودنش را تجسم بخشد؟ او در مورد رولان بارت [مبدع ایده مرگ مولف در نقد ادبی] که با او روابط دوستانه ای دارد می گوید:

«رولان بارت شاید آن منتقد هم عصری باشد که من بیش از همه او را تحسین می کنم. او نه تنها منتقد بسیار تیز هوشی است، بلکه در واقع در کلام منثور نویسنده بی نظیری هم هست: و به ویژه دقت کنید که او هرگز بار اضافی بر کلماتش نمی نهد بجز هنگامی که می خواهد ایده جدیدی را مطرح و مستقر کند.»

او می داند که اگر می خواهد نویسنده ای پیشرو و آزاد باشد بایستی بر تمام میراث دانش بشری پیش از خود تکیه کند. او عقیده دارد که مدلهایی از جهان که جبرگرایی سفت و سختی داشته اند (داروین، مارکس، فروید، لوی اشتراوس) همواره در جهت آزادی بشر کار کرده اند[۶]. او در نامه ای که در تاریخ دسامبر ۱۹۶۷ به دوستش میشل دیوید در پادوآ نوشته است می گوید:

«اینطور نیست که من از اینکه ببینم کارم به عنوان روزآمد ترین در پژوهش فعلی تلقی شده آزرده خاطر شوم (هر چه باشد فرد بیش از همه برای این می نویسد تا در یک عمل جسورانه دست جمعی شرکت کند)، اما به نظرم اینطور می رسد که این حقایق ثابت می کنند که این گونه نیست که من “خودم را روزآمد کرده باشم”: این در واقع پیش رفتن منطقی کار من است، که با آنچه از راه مسیرهای گوناگون در سایر حوزه های نقشه ادبی اروپا پیش آمده همزمان شده است.» به این ترتیب کالوینو ثابت می کند که چقدر ایده ای که روی آن تاکید می کند مبنی بر اینکه «ادبیات اسباب دانش است» در مورد خود او صادق است. او بیش از همه تحت تاثیر دو شاخه از علوم است: علوم طبیعی و شاخه ساختارگرایی در فلسفه.

کالوینویی که به خودش لقب «کرم کتاب» و «خلوت نشین» داده، در نامه ای به تاریخ فوریه ۱۹۷۳ به دوستش، یعنی غول ادبی دیگر پی یر پائولو پازولینی[۷] می نویسد:

«آنچه در مورد تصویر من می گویی که دارد زرد و کم رنگ می شود دقیقا با نیت من همخوانی دارد. چونکه مردگان دیگر در مکانی نیستند که چیزهای بسیاری دیگر به آنها تعلق داشته باشد، بایستی هم احساس ناراحتی داشته باشند و هم آسودگی، که همان وضعیت ذهنی من است. تصادفی نیست که من آمده ام که در شهری بزرگ زندگی کنم جایی که هیچ کس را نمی شناسم و کسی هم نمی داند که من وجود دارم. از این طریق است که من توانسته ام نوعی از هستی را به واقعیت در آورم که حداقل یکی از هستی های بسیاری است که من همیشه خوابش را می دیده ام: اینکه، در اکثر روزهای سال، دوازده ساعت در روز را صرف مطالعه کنم.»

[بخشی از مقدمه کتاب در حال آماده سازی «جاده سن جووانی» نوشته ایتالو کالوینو]

 

 

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

از پلاسکو تا کاخهای بلند اندیشه…

 

۱- پلاسکو سال ۴۱ متولد شده بود. پلاسکو در چهار راه استانبول و در فاصله کوتاهی از میدان توپخانه بود. پلاسکو هرگز ۵۵ سالگی اش را ندید. پلاسکو را نپاییدند. پلاسکو افتاد.

۲- سال ۴۱ متولد شد، در بحبوحه جنگ جهانی دوم. تا سال ۸۱ نضچ گرفت، و در تنهایی و طرد از محافل رسمی، و در کنار شاگردانی مبرز، بالید و شکوفه داد. نام درختی که پرورش داد «حیرت» بود، سرآغاز دانش (به قول فروید، که به او ارادتی تام داشت). از سال ۸۱ تا ۳۵ سال بعد شاگردان از آن درخت لطیفی که او پرورش داده بود مراقبت کردند، طوری که دیگر آن درخت را بیم افتادن نبود. نام او ژک لکان بود، که از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۸۱ درخت افتاده روانکاوی را دوباره بر افراشت، و به آن تولدی دوباره داد.

۳-کاخهای بلند عمل و اندیشه چون صدایی هستند که هرچه از تولدشان می گذرد صفیرشان بلندتر و بلندتر می شود. دیگر هیچ توپخانه ای نمی تواند صدایشان را خاموش کند. گاهی این کاخها را تنها می توان در نسل های بعدی دید. صدای این کاخها ممکن است سالها و قرنها با سکوت آمیخته باشد. کومه های روستایی به آسمان رفته، اما در بدو تولد صداهایی بس بلند و کرکننده هستند، به بلندی خود فخر نیر می کنند، اما با گذشت سالیان، هر چه از تولدشان می گذرد، ساکت تر می شوند، و چون پیری لال و در هم شکسته از این جهان کوچ می کنند. جهان از آن سکوت های کر کننده زیاد دیده است، و همینطور از این صداهای توپخانه… آیا صدایی بلندتر از سکوت سیاوش آنگاه که سرش را در تشت می نهادند، یا سکوت حسین در دشت کربلا هست؟ روز عاشورا از خانه بیرون آیید تا هیمنه و هیبت سکوت سیاوش و حسین را به عینه پس از قرنها شاهد باشید.

۴-«این سخن را پایان نیست و اگر پایان باشد، همچون سخن های دیگر نباشد. شب و تاریکی این عالم بگذرد و نور این سخن هر دم ظاهر تر باشد. چنان که شب عمر انبیا بگذشت و نور حدیثشان نگذشت و منقطع نشد و نخواهد شدن». شمس تبریزی چنین گوید.

۵- گاهی کسی کمر به نابودی کاخهای بلند و اندیشه می بندد. در برابر این کاخها می ایستد و مرتب توپ در می کند. غافل از اینکه کاخهای اندیشه با توپ خراب نمی شوند، و از باد و باران گزند نمی یابند. البته این عمل برای کسب شهرت کاربردی تام دارد: «طرف را دیدی جلوی کاخ توپ در می کرد؟!». «اما آن کس که بر سر اسب، در آخور اسبان مانده و در صف شاهان و امیران بقا مقام ندارد» را به شاهان بقا چه کار؟ زیر سوال بردن اشخاص هیچ ایرادی ندارد، و بلکه شاید برای جلوگیری از بت شدن افراد لازم باشد، همچنان که در مغرب زمین که تفکر نقادانه به قلل عظیمی رسیده، چنین می کنند. چه باک از اینکه در مورد شکسپیر بگویند که نمایشنامه هایش را احتمالا کس دیگری نوشته چون کریستوفر مارلو یا ادوارد دو ور، که شایسته تر بوده؟ (ایده ای که فروید هم به آن دلبستگی داشت). اما آیا دیده اید که کسی پس از ۴۰۰ سال از بوجود آمدن کاخ بلند نمایشنامه های شکسپیر بخواهد کلام او را لگد کوب کند، یا بگوید بی ارزش است؟ البته از سر شهرت چنین کاری بعید نیست، اما تنها گواهی دادن از محتویات کم ارزش کاسه سر خویش است، و اهمیت دیگری ندارد. راجع به شخص فردوسی و حافظ و مولانا و شمس و پورسینا هر چه دل تنگتان می خواهد بگویید، ولی عرصه سخن دیگر جایی نیست که بتوانید در آن هر چه بر دل پردردتان می نشیند به زبان آورید. یک روز می بینیم که شاملو در مورد سخن فردوسی سخن سرایی و بلکه داستان سرایی می کند، و روزی دیگر مصطفی ملکیان در مورد سخن حافظ. حتی کار به جعل روایت هم می رسد، مانند اینکه بگویند شاه شجاع ممدوح حافظ در ملاء عام با مادرش همبستر می شده! که صدای توپ هر چه بلند تر بهتر! اولا بایستی پرسید که چطور شد که شما از بین آن همه جواهر و برلیان که حافظ بر تارک ادبیات جهان نشانده، توجهتان به ابیاتی جلب شد که به احتمال زیاد، شاعر بعدها چون اضافه ای به غزل لطیف خود چسبانده؟ اما این تمام مطلب نیست. مطلب اساسی و بنیادی این است که برای اینکه چنان سخنی داشته باشی، و سخن را به چنان جایگاهی رسانده باشی، بایستی از آخور اسبان بیرون آمده باشی، از غرایزت زده باشی تا سخن ات جلای در و گوهر به خود بگیرد:

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت       بدر آی تا ببینی طیران آدمیت

همین که عضله ای را به اختیار (آن طور که توهم آن را دارید!) بین فک بالایی و فک پایین خود تکان می دهید کافیست تا خود را صاحب سخن بدانید؟!

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد       که همی سخن بگوید به زبان آدمیت

بهتر است بجای سخن سرایی در مورد یک صاحب سخن، اول از همه به این پرسش پاسخ دهیم که «این سخن از کجا آمده است؟» (و البته سعی هم نکنیم با خزعبلات کورکننده روانشناسی مانند ضریب هوشی! به این پرسش پاسخ دهیم). بهتر نیست اگر چنان سخنی نداریم، یا اصولا حرف حسابی برای گفتن نداریم، اول از همه از آخور اسبان بیرون بیاییم، و بعد عضله اضافه و بی رمق دهان خود را تکان دهیم؟! شاید آن زمان بفهمیم که چنین سخن هایی، پاره هایی از جان هستند، که بایستی با دشنه از جان برید و بر کاغذ نشاند. شاید آن زمان قدر این گهرها را بیشتر بدانیم، وقتی خونی که بر کاغذ ریخته را به عینه ببینیم. و البته از یاد هم نبریم که هر چیزی را بایستی با معیار خودش سنجید. معیار سنجیدن الماس، قیراط است، آن وقت معیار سنجش سخن، کیلو باشد؟ کیلو برای سنجیدن وزن علوفه است، یا حداکثر دیگر هندوانه، برای کنار تخت های شهوت.

قافیه سنجان که سخن بر کشند        گنج دو عالم به سخن در کشند

هر رطبی که سر این خوان بود           آن نه رطب، پاره ای از جان بود