آموزه های من (۵)

آموزه های من (۵)

 

_جامعه انسانی همیشه یک حماقت بوده است. بدی اش به آن خاطر نیست. همیشه همینطوری بوده، همیشه همینطوری خواهد بود. هر چه باشد بایستی [به این موضوع] اعتراف شود که [هر چه زمان می گذرد] ایده های فزاینده تری بی ستون و بی روح می شوند. هر چیزی دنباله ای است از چیزی دیگر. حتی کار به آنجا رسیده که باعث شده همه ما کمی احساس مریضی کنیم. درست الان سر نهار، در بین حلقه کوچکی که مهربانانه به من خوشامد گفته بودند، ما داشتیم در مورد چیزی صحبت می کردیم که به آن  TV می گویند، چیزی که به شما اجازه می دهد در صحنه جهانی در هر لحظه بمانید، که در مورد هر چیز فرهنگی به روز باشید. دیگر هیچ چیز فرهنگی از دستتان در نمی رود.

-برخلاف آنچه در هر سطح از فرمانروی جانوری رخ می دهد – که با فیلها و اسبان آبی شروع می شود و در انتها به عروس دریایی می رسد – انسان به طور طبیعی مشخص می شود با احساس شرم خارق العاده ای در مورد – چطور بایستی آن را بنامیم؟ محض رضای خدا با ساده ترین اسمی که می توانیم پیدا کنیم – تخلیه گه. (Evacuation of shit)

انسان تنها حیوانی است که برای او این یک مساله است، و این مساله شگرفی است. شما آن را درک نمی کنید، چون شما دستگاه ها و ابزارهای کوچکی دارید که آن را تخلیه می کنند. شما اصلا در مورد اینکه بعدش کجا می رود ایده ای ندارید. آن از لوله هایی عبور می کند و در محل های خارق العاده ای که هیچ در موردشان نمی دانید جمع آوری می شود، بعدش کارخانه هایی هستند که آن را به داخل خود می کشند، و آن را تغییر شکل داده به صورت تمام انواع چیزهایی که که دوباره به جریان بر می گردند به واسطه صنعت انسانی باز می گردد، و صنعت انسانی یک صنعت به تمامی چرخشی است. شگفت آور است که، تا آنجا که من می دانم، هیچ دوره ای در اقتصاد سیاسی نیست که یک درس یا دو درس را به آن اختصاص داده باشد. این پدیده ای است از واپس زنی، که مانند تمام پدیده های واپس زنی، به نیاز برای ادب و آداب دانی متصل شده است. مشکل اینجاست که ما واقعا نمی دانیم کدام آداب دانی.

-صحبت کردن در مورد این همیشه شوک آور بوده، حتی با اینکه آن همیشه بخشی از چیزی است که ما تمدن می نامیم. یک تمدن بزرگ اول و مهمتر از همه تمدنی است که یک سیستم دور ریختن فضولات دارد. تا آن موقع که این موضوع را به عنوان نقطه شروعمان در نظر نگیریم، قادر نخواهیم بود که هیچ حرف جدی ای بزنیم.

در میان آن مردمانی که ما برای مدتی اولیه نامیده ایم، گرچه من هیچ ایده ای ندارم که چرا آنها را آنطور می نامیم چون آنها هرگز هیچ یک از ویژگیهای اولیه بودن را ندارند، یا بگوییم جوامعی که انسان شناسان اجتماعی مطالعه می کنند – حتی گرچه حالا که تئوریسین ها پاروهایشان را کنار گذاشته اند و به دنبال ابتدایی، باستانی، پیش زبانی و تمام آن جفنگیات رفته اند، هیچ کس دیگر آنها را نمی فهمد – خب، مشکلات کمی در مورد دور ریختن فضولات وجود دارد. نمی گویم مشکلی وجود ندارد. شاید هم به خاطر اینکه آنها مشکلاتی کمتر از این دست کمتر دارند آنها را وحشی می نامیم، یا حتی وحشی های شریف، و آنها را به عنوان مردمانی تلقی می کنیم که به طبیعت نزدیکترند.

فروید زنده است (۳)

 

…اما این رویا معمایی دیگر را نیز عیان میکند: رویا آشکارکننده اشتیاق کیست؟ تفاسیر اخیر به وضوح

برآناند که انگیزه حقیقی در پس رویا میل فروید به تبرئه همکار و دوست نزدیکش، فلیس، از

مسوولیت و تقصیر است. این فلیس بود که در خصوص عمل بینی ایرما اهمال کرد، و میل نهفته

در خواب نه در تبرئه خود فروید که در تبرئه دوستش است، کسی که در این مورد، همان

« سوژه ای که فرض میشود می داندِ »فروید بود، ابژه انتقالِ او. رویا، آرزوی فروید را درباب

اینکه فلیس مسوول ناکامی درمان نبود، اینکه او فاقد دانش نبود، دراماتیزه میکند. رویا، اشتیاق

فروید را نمایان میکند، اما فقط تا آنجا که اشتیاق او پیشاپیش همان اشتیاق دیگری (فلیس) است.

چرا رویا میبینیم؟ پاسخ فروید به نحوی گول زننده ساده است: کارکرد غایی رویا قادر ساختن

رویابین به در خواب ماندن است. این پاسخ اغلب در رابطه با آن رویاهایی تفسیر میشود که در

آنها نوعی عامل آزارنده بیرونی  مثل سروصدا  ما را به بیدار شدن تهدید میکند. در چنین

وضعیتی رویابین فورا وضعیتی را تصور میکند که این محرک بیرونی را در خود ادغام کند و

در نتیجه برای مدت طولانی تری میتواند بخوابد؛ هنگامی که محرک بیرونی بسیار شدید شود، او

سرانجام از خواب بیدار میشود. آیا به راستی همه چیز به همین سرراستی است؟ در مثال مشهور

دیگری از کتاب تفسیر رویا، پدری خسته و فرسوده، که پسر جوانش به تازگی مرده، در خواب

فرزندش را میبیند که در میان شعله های آتش در کنار تخت خواب او ایستاده است و سرزنشی

ترسناک را زمزه میکند « پدر، نمیبینی که دارم میسوزم ؟ » اندکی بعد پدر از خواب میپرد و

متوجه شمعی میشود که روی کفن پسر مرده اش افتاده است. او، در خواب، بوی دود را احساس

کرده و تصویر پسر در حال سوختن را منضم خواب خود کرده بود تا خوابش را طولانیتر کند.

آیا پدر به این دلیل از خواب پریده بود که محرک بیرونی شدیدتر از حدی شده بود که بتواند در

سناریوی رویا گنجانده شود؟ یا برعکس، پدر آن رویا را برای طولانی تر کردن خوابش ساخت،

اما آنچه در رویا با آن مواجه شد بسیار تحمل ناپذیرتر از خود واقعیت بیرونی بود، در نتیجه از

خواب پرید تا به واقعیت بگریزد.

در هر دو رویا مواجهه ای تروماتیک وجود دارد (منظره گلوی ایرما، تصور فرزند در حال

سوختن)؛ اما در رویای دوم، رویابین در لحظه این مواجهه از خواب بیدار میشود، در حالی که

در رویای اول، هراس تا سررسیدن دکترها ادامه مییابد. این توازی، کلید فهم نظریه فروید

درباره رویا را به ما عرضه میکند. درست همانطورکه بیدار شدن پدر در رویای دوم همان

کارکردی را دارد که تغییر وضعیت ناگهانی در رویای اول [تبدیل شدن هراس به کمدی]، واقعیت

روزمره نیز ما را قادر میسازد تا از مواجهه با ترومای حقیقی طفره رویم.

به زعم آدورنو معنای شعار نازیها « آلمان، بیدار شو! » در واقع باژگونه است: اگر به این

فراخوان پاسخ می دادید، می توانستید به خواب و رویا ادامه دهید(به عبارت دیگر، از درگیر شدن با

واقعیت آنتاگونیستی جامعه اجتناب کنید). در نخستین بند از شعر « بیدارباش » نوشته پریمو لوی، ،

نجات یافته ای از اردوگاههای کار اجباری، زندگی در اردوگاه را به یاد میآورد، او در خواب

رویاهای پر شوری درباره بازگشت به خانه، غذا خوردن و نقل داستاناش برای بستگان خود

میدید، که ناگهان با فرمان یک کاپوی لهستانی از خواب میپرید که می گفت .(«! بلند شو Wstawac! »)

در بند دوم، جنگ پایان یافته و او در خانه است، سیر غذا خورده، داستاناش را برای خانواده اش

بازگو کرده، که ناگهان خیال میکند دوباره آن فریاد را میشنود Wstawac! وارونگی رابطه

میان رویا و واقعیت از بند اول تا بند دوم بسیار مهم است. مضمون صوری آنها یکسان است

منظره ای خانوادگی و دلپسند با فرمان « بلند شو!» گسیخته میشود  اما در بند اول، رویا به

وسیله دستور بیدارباش گسیخته میشود، در حالی که در بند دوم، واقعیت توسط فرمانی خیالی از

هم می گسلد. شاید بتوانیم مثال دوم از کتاب تفسیر رویا را متعلق به بازمانده هولوکاست بدانیم، او

ناتوان از نجات پسرش از کوره مرده سوزی، با سرزنش فرزندش مواجه میشود: «پدر، نمیبینی

که دارم میسوزم؟»

در « جامعه نمایش » کنونی، که در آن، آنچه به عنوان واقعیت روزمره تجربه میکنیم بیشتر و

بیشتر شکل واقعیت ساخته شده از دروغ را به خود میگیرد، بصیرتهای فروید ارزش حقیقی خود

را نشان میدهند. بازیهای کامپیوتری را در نظر بگیرید که بعضی از ما را مسحور خود

میکنند، بازیهایی که یک فرد ناتوانِ نوروتیک را قادر میسازند تا در شخصیت یک نرینه

متجاوز فرو رود، مردهای دیگر را کتک بزند و به نحوی خشونت آمیز از زنان کام بگیرد.

به سهولت می توانیم فرض کنیم که این فرد ناتوان برای فرار از واقعیت کرخت و عاجزانه اش به

فضای مجازی پناه میبرد. اما شاید این بازیها حرف بیشتری برای گفتن داشته باشند. چه می شود

اگر، حین بازی، من درون منحرف و لجامگسیخته شخصیت خود را به وضوح بیان کنم، درونی که

به دلیل ممانعتهای اخلاقی  اجتماعی نمیتوانم در زندگی واقعی به آن جامه عمل بپوشانم؟ آیا

شخصیت مجازی من تا حدی « واقعیتر از واقعیت نیست ؟» آیا این دقیقا بدین خاطر نیست که من

میدانم این « فقط یک بازی » است و در آن همه کارهایی را که هیچگاه در دنیای واقعی قادر به

انجام آنها نیستم می توانم انجام دهم؟ در این معنای دقیق، همانطورکه لکان بیان داشته، ساختار

حقیقت مانند افسانه است: گاه آنچه در رویا آشکار میشود، حتی در رویاپردازیهای

روزانه، حقیقتی است که واقعیت اجتماعی، خود، بر مبنای سرکوب آن بنا نهاده میشود. اینجا

مهمترین درس کتاب تفسیر رویا نهفته است: واقعیت برای کسانی است که نمی توانند رویا را تاب

بیاورند.

 

(پایان)

فروید زنده است (۲)

 

…این دگرگونی پارادوکسیکال در نقش تفسیر روانکاوانه در هیچ کجا روشنتر از مورد رویاها

نیست. فهم عرفی از نظریه فروید درباب رویا این است که رویا تحقق خیالی یک اشتیاق ناخودآگاه

مهار شده است که به مثابه قاعده ای از یک طبیعت سکسوآل عمل میکند. فروید در ابتدای کتاب

تفسیر رویا، تفسیری مفصل از رویای خودش درباره  «تزریق ایرما » به دست می دهد. این تفسیر

به نحوی شگفتانگیز یادآور لطیفه ای از دوران حکومت شوروی است: « آیا رابینویچ در بخت

آزمایی ایالتی یک ماشین نو برد؟»  «در اصل بله، برنده شد .فقط نه یک ماشین، یک دوچرخه، نو

هم نبود، کهنه بود، برنده هم نشد، آن را دزدید!» آیا رویا، آشکارگی اشتیاق جنسیِ ناخودآگاه فرد

رویابین است؟ در اصل، بله. با این حال، در رویایی که فروید برای تشریح نظریه ی خود درباب

رویا برگزید، اشتیاق او نه جنسی است و نه ناخودآگاه، و به علاوه، این اشتیاق اصلا به او تعلق ندارد.

این رویا با مکالمه فروید و بیمارش ایرما درباره ی عدم موفقیت مداوای او به علت عفونت ناشی از

تزریق شروع میشود. در حین گفتوگو، فروید به او نزدیک شده و با دقت درون دهان او را

وارسی میکند .او با منظره ای ناخوشایند از زخمها و ساختارهایی پیچ درپیچ شبیه استخوانهای

بینی روبرو میشود. در این لحظه ناگهان وحشت به کمدی تبدیل میشود. سه پزشک، از دوستان

فروید، که نام یکی از آن ها اتو است، ظاهر شده و با زبانی شبه حرفه ای و مضحک شروع

میکنند به بر شمردن علل احتمالی (و مانعه الجمع) عفونت ایرما. اگر کسی مقصر بوده باشد، در

خواب باید برملا شود، او کسی نیست جز اتو، چون او بود که تزریق ایرما را انجام داد :پزشکها

نتیجه میگیرند که « تزریق نباید با بیدقتی انجام میشد و احتمالا سرنگ آلوده بوده است ». پس

« اندیشه پنهان»همبسته خواب نه جنسی است و نه ناخودآگاه، بلکه همان آرزوی کاملا آگاهانه

فروید برای تبرئه کردن خود در قبال ناکامی مداوای ایرما است. چگونه این امر با این تز که

رویاها آشکارکننده امیال جنسی ناخودآگاه هستند سازگار میشود؟

در این جا یک تصحیح مهم ضروری است. اشتیاق ناخودآگاهِ برانگیزاننده رویا، صرفا اندیشه پنهان

در رویا، که به محتوای صریح اش ترجمه میشود، نیست، بلکه آرزوی ناخودآگاه دیگری است که

خود را به واسطه رویا – کار بر رویا حک میکند، پروسه ای که از خلال آن اندیشه پنهان به فرم

صریح رویا تغییر شکل میدهد. پارادوکس رویا – کار در همینجا قرار دارد: ما می خواهیم از

اندیشه ای خلاصی ناپذیر و آزاردهنده که بدان کاملا آگاهیم رها شویم، پس آن را تغییر شکل داده و

به خط تصویری (هیروگلیف) رویا ترجمه میکنیم. در حالی که درست به واسطه این تغییر شکل

است که میلی بسیار بنیادیتر خود را در رویا رمزگذاری میکند، همان اشتیاق ناخودآگاه و جنسی.

معنای غایی رویای فروید چیست؟ فروید در تحلیلی که خودش ارائه میدهد بر رویا – اندیشه

متمرکز میشود، بر آرزوی « سطحی » خود برای بی تقصیر بودن در مداوای ایرما. با این حال،

در جزئیات تفسیر او اشاراتی مبنی بر انگیزه های ژرفتر وجود دارد. رویای مواجهه با ایرما

فروید را به یاد زنان متعدد دیگر میاندازد. آزمایش دهانی یادآور بیمار دیگری است، یک معلم

سرخانه که وقتی درون دهاناش را نگریسته بود « تصویری از یک زیبایی نوشکفته » را به

نظرش آورده بود. موقعیت ایرما نسبت به پنجره، او را به یاد« زنی از دوستان صمیمی » ایرما

میاندازد که نسبت به او « نظر بسیار مساعدی»  داشت؛ الان که به او فکر میکند «مطمئن است

که آن خانم نیز دچار هیستری بود ». دلمه ها و استخوانهای دماغی او را به یاد استفاده خودش از

کوکایین برای کاهش تورم مخاطی میاندازد، همچنین به یاد زن بیماری که، طبق نمونه خود

فروید « دچار مرگ وسیع بافتهای غشای مخاطی » شده بود. مشورت اش با یکی از دکترها

یادآور زمانی است که مداوای فروید در مورد یک زن بیمار منجر به « مسمومیتی شدید » و در

نتیجه مرگ بیمار شده بود؛ آن زن همنام دختر بزرگاش بود، ماتیلدا. اشتیاق ناخودآگاه رویا همانا

آرزوی فروید برای «پدر ازلی» بودن است، پدری که همه زنانی را که ایرما در رویا تجسم بخش

آنهاست در اختیار خویش دارد…

 

(ادامه دارد)

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

 

پس از سلام و تحیات

«آنقدر از اوریدیس حرف زدید و بی دلیل و با دلیل حرف او را به میان کشیدید که دیدم دیگر درنگ جایز نیست. گرچه جای گرم و نرمی هم نبودم: گرم بود، اما به مدد گرزهای گران رشک آبادی ها اصلا نرم نبود. بایستی یک بار این گرزها بر ملاج سرت فرود می آمد که دیگر جای مرا «گرم و نرم» نخوانی. البته من از گرمایش شکایت ندارم – بالاخره دوزخ است دیگر و کسی انتظار سرما ندارد – ولی نرمایش بدجوری دلم را آزرد. حالا اصلا چه جوری کار به اینجا رسید؟ ما که سرمان به ساز چنگمان گرم بود، ابن سینا داشت تازه نمط نهم اشارات و تنبیهات را می نوشت، ابن الرشد داشت بررسی می کرد چطور می تونه از پزشکی قانونی گواهی رشد بگیرد، سنکا داشت در مورد زندگی سخنرانی می کرد [که «انسان بایستی در طول زندگی خود هنر زندگی کردن را بیاموزد»] و ارسطو هم وارد بحث حدوث و ضرورت شده بود. همگی یادش بخیر رفته بودیم پای رودخانه ای در فشم داشتیم عشق می کردیم که ناگهان ون نیروی انتظامی را دیدیم که مثل صاعقه بر سرمان خراب شد و با ضربات کاراته و هوک چپ مامورین دلسوزش همه مان ریزانده شدیم داخل ماشین. (نمی دانم با اینکه همان نزدیکی چاقو کشی شده بود به آنها کاری نداشتند، یا شاید هم ما را اشتباها به جای آنها گرفتند). زحمت کشیده و ما را به دوزخی سپردند هشت طبقه زیر زمین. این مدتی که دوزخ بودیم در فراغتی که حاصل شده بود بالاخره کتاب کمدی الهی دانته را برداشتم و تورقی کردم، و دیدم آن بنده خدا هفت صد سال پیش ، پیش بینی چنین روزی را کرده بود. یا شاید هم از همان ابتدا با ما پدر کشتگی داشته. ببینم دانته هم مگر جهان سومی بوده؟ آخر چطور مخ یک آدم می تواند من و ابن سینا و ابن الرشد و سنکا و ارسطو را به هم ربط بدهد، و تازه همه مان را هم بریزد داخل طبقه هشتم دوزخ؟ (۱) اینجاست که بایستی با شاعر هم عصر دانته یعنی حافظ هم آوا شد که: «تبارک الله از این فنته ها که در سر ماست». راستش را بخواهی یکی از مامورین در هنگام جلب ما، به من که رسید گفت: «کجا بودی مطرب؟!» طوری که خوشحال شدم که این مامورین وظیفه شناس اهل دل و اهل حافظ هم هستند و منتظر بودم که بقیه شعر را هم بخواند که: «دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب» که ضربه باتوم و این حرف ابن سینا مرا به خودم آورد که در گوشم گفت: «به تویی که با سازت مسیر رودخانه ها را عوض می کنی و درختان را به رقص وا می داری می گوید مطرب و به من که «در همه دهر چو من یکی است» می گوید کافر . ببین آخر عمری چه جوری ذلیل شدیم؟!» ابن الرشد که مرتب می گفت« زنگ بزنین سفارت اسپانیا» و سنکا و ارسطو هم التماس می کردند که با سفارت یونان در مورد وضعیتشان تماس گرفته شود، ولی گوش کسی بدهکار نبود، و تازه راستش را بخواهی سفارتهای مربوطه هم اقدام خاصی نکردند، یا اصلا کاری از دستشان بر نیامد. نمی دانم چرا این شعر شاملو در نظرم آمد که: «به تماشای ماه نو بر بام شدم… ماه بر نیامد…». از اولش هم به ما نیومده بود یک روز تعطیل کنار هم جمع بشویم و یک چایی قند پهلو بخوریم. ولی خب این مامورین هم خوشبختانه خبر نداشتند که جایی که ما رفقا کنار هم باشیم، آنجا دوزخ هم که باشد می شود بهشت. یک گروه آدمیان طایر همایون آثار را زاغ و زغن چه گزندی توانند رساند؟

حالا این وسط تمام این گرفتاری ها به کنار، اصلا یعنی چی که مرتب در اینجا در این سایت حرف اوریدیس رو به میان می کشانید؟ ببینم به زبان لری: «مگه خودتون خواهر مادر ندارین»؟ آخه این چه کاریست؟ بهمن که برای خودش می رود ورشو به استقبالش، بعدش وقتی تحویلش نمی گیرد ادای عشاق مغموم را به خودش می گیرد و زبانش بند میاد، ما هم که این وسط «برگ چغندریم دیگه»؟ اصلا به اجازه کی داستانهای اوریدیس رو اینجا چاپ کردید؟ نمی دانید حقوق معنوی اوریدیس را ضابع کردید و این یعنی سرقت معنوی؟ حالا اون اگر چیزی نگوید، فکر می کنید من هم ساکت می نشینم؟ حالا من برگشتم دنبال اوریدیس. تو رو خدا هر خبری ازش داری واسم بنویس ببینم. از وقتی ما – یعنی من و اوریدیس – پامون را به خاک ایران گذاشتیم حدود سیصد سال می گذرد. در این مدت نشده بود انقدر از هم دور باشیم. اصلا می دانی جریان ایران آمدنمون رو؟ فکر نکنم تا به حال برایت تعریف کرده باشم. ما رو کتاب بزرگ و دوران ساز عهد روشنگری، یعنی «نامه های ایرانی» مونتسکیو به ایران علاقمند کرد. در اون فضای خفقان پیش از انقلاب فرانسه، این کتاب مانند شعله نور خورشید بود. البته خورشیدهای دیگه ای هم بودند، کسانی مثل ولتر، کانت، دالامبر، روسو و دیدرو، که مخصوصا این آخری هم با فروتنی بی حد و حصرش و هم با آثارش دیوانه مان کرده بود. یک جایی دیدرو گفته بود: روح چون غار عظیم تیره و تاری است، مملو از تمام انواع دیو و ددهای خیر و خوشایند، و بد و دژخیم.فرد بد نهاد در غار را می گشاید و تنها به دیو و دد دژخیم اجازه خروج می دهد. فرد نیک نهاد، تنها به گروه اول اجازه می دهد از غار خارج شوند. چنین عمق نگرشی آن هم سی صد سال پیش؟ بی خود نیست که فروید از دیدرو با تعظیم و اکرام زیاد صحبت می کند گویی عقده اودیپ را او پیش از همه متوجه شده بوده است. این مقدمه ها روحمان را درگیر کرده بود.  وقتی با دو قهرمان ایرانی داستان مونتسکیو که به عشق دانش ترک یار و دیار کرده و به فرانسه آمده بودند آشنا شدیم، دیگر جفت روحامان پر کشید، که مگر این سرزمین کهن چگونه جایی است که دو تا مسافر از آن این چنین به شوق دانستن تمام عشق های سرزمین شان را کنار گذاشته اند، و از چه افقی ما اروپاییان را می نگرند که تعداد بسیاری از آداب و رسوم و اعتقادات ما برای آنها هجو و مسخره است؟ این بود که دو تایی تصمیم گرفتیم بیاییم ایران. تا همین چند وقت پیش هم اصلا از این کار پشیمان نبودیم. حالا تو بایستی کاری کنی که من دوباره بتوانم پیدایش کنم. می دانم که احتمالا می توانی کاری بکنی پس لطفا «نه» نیار.»

 

بسی ارادت

اورفه

 

 

 

(۱) دوزخ / کمدی الهی/ دانته آلیگیری/ ترجمه شجاع الدین شفا / انتشارات امیرکبیر

فروید زنده است (۱)

 

در سالهای اخیر اغلب شنیده ایم که می گویند روانکاوی مرده است. پیشرفتهای جدید در علوم
مغزی سرانجام روانکاوی را در مکانی که به آن تعلق داشت قرار دادند، در انباریِ
جست وجوهای تاریک اندیشانه و پیشاعلمی برای معنای پنهان، در جوار اعتراف گیرندگان مذهبی
و خوابگزاران. چنان که که تاد دوفرسن میگوید هیچکس در تاریخ اندیشه بیش از فروید درباره
همه بنیانها بر خطا نبود برخی اضافه خواهند کرد، به استثنای مارکس. سال گذشته «کتاب سیاه
روانکاوی » از پی « کتاب سیاه کمونیسم » از راه رسید و همه خطاهای نظری و دغلکاریهای
بالینی را که فروید و پیرواناش مرتکب شده بودند، فهرست کرد. دستکم اینگونه همه میتوانند
همبستگی محکم مارکسیسم و روانکاوی را ببینند.
یک سده پیشتر، فروید روانکاوی را جزو آنچه خود به عنوان « سه ضربه به خودشیفتگی » توصیف
کرده بود، دانست. نخست، کوپرنیک نشان داد که زمین به دور خورشید میچرخد و بدینترتیب
انسانها از جایگاه مرکزیشان در کیهان محروم شدند. سپس داروین نشان داد که ما محصول
تکامل ایم و مکان ممتازمان در میان جانداران از ما سلب شد. سرانجام فروید با آشکار کردن نقش
برتر و مسلط ناخودآگاه در فرایندهای روانی نشان داد که ایگو، حتی سرور خانه خویش نیز
نیست. امروزه به نظر میرسد پیشرفتهای علمی حقارت بیشتری را به ارمغان آورده اند: ذهن
صرفا یک ماشین پردازش داده هاست و احساس آزادی و استقلال ما تنها « توهم یک کاربر »
است. ظاهرا در مقایسه با این دستاورد، روانکاوی محافطه کارانه تر بود.
آیا روانکاوی منسوخ میشود؟ به نظر میرسد یقینا اینطور باشد. روانکاوی از لحاظ علمی
منسوخ میشود چون الگوی شناختی- عصب شناختی ذهن انسان جایگزین مدل فرویدی شده است؛
در کلینیکهای روانپزشکی منسوخ میشود چون مداوای روانکاوانه در حال واگذار کردن
عرصه به درمان دارویی و رفتاری است؛ و در جامعه، در مقیاسی گسترده تر، منسوخ میشود،
چون مفهوم هنجارهای اجتماعی که سائق های جنسی افراد را سرکوب میکنند، در برابر لذتگرایی
امروز تاب نمی آورد. با این حال، نباید خیلی شتابزده باشیم .شاید در عوض، باید پای بفشاریم که
زمان روانکاوی، تازه از راه رسیده است .یکی از بن مایه های نقد فرهنگی محافظه کار امروز این
است که در زمانه سهل انگار ما کودکان از محدودیتها و محرومیتهای سفت و سخت بی بهره اند .
این امر آنها را مستاصل کرده و از یک افراط کاری به افراط کاری دیگر می کشاند. تنها ایجاد یک
مرز قاطع بر پایه گونه ای اقتدار سمبولیک ثبات و رضامندی را می تواند تضمین کند، رضامندی ای
که از تخطی از ممنوعیت حاصل میشود. فروید برای توضیح شیوه ی عملکرد نفی در ناخودآگاه
تفسیر یکی از بیماراناش پس از بازگویی خواب خود درباره زنی ناشناس را نقل میکند: زنی
.« که در خواب دیدم هرکه باشد مطمئنا مادرم نیست» برهانی روشن برای فروید که

زن همان مادر بیمار بود. برای سرشتنمایی بیمار نوعیِ، امروز چه راهی بهتر از تصور کردن واکنش او به
همین خواب: « زنی که در خواب دیدم هر که باشد مطمئنا یک ربطی به مادرم دارد! »

به طور سنتی از روانکاوی انتظار رفته است که بیمار را قادر سازد تا بر موانع دستیابی به
رضایت جنسیِ به هنجار چیره شود: اگر نمی توانی ارضا شوی پیش یک روانکاو برو، او به تو
کمک خواهد کرد تا از شر بازدارنده هایت خلاص شوی. حال که از هرسو با فرمان «! لذت ببر »
بمباران میشویم، شاید روانکاوی باید به نحو دیگری نگریسته شود، به عنوان تنها گفتاری که در

آن شما مجاز به لذت نبردن هستید: نه  «مجاز نبودن به لذت بردن» بلکه رها شده از فشار لذت بردن

(پایان بخش اول)

 

نوشته: اسلاوی ژیژک/ ترجمه: عباس ارض پیما (با برخی اصلاحات ) منبع:

London Review of Books, Vol.28, No. 10, 25 May 2006

آموزه های من (۴)

آموزه های من (۴)

 

-من با حضور در یک کلینیک روانپزشکی موافقت کردم چون دلیل خوبی دارم که فرض کنم نابخردانه نبوده که از من خواسته شده که در یک [جمعی] که در اصطلاح مدرن  Colloquium می نامیم شرکت کنم.

بد نیست، آن کلمه [را می گویم]. واقعا دوستش دارم. ما با هم صحبت می کنیم، منظورم در یک مکان است. هر کدام از ما صحبت می کند چون ما در یک مکان هستیم: ما هم مکانیم [Co-loquate]. «  Colloquium » یک کلمه نامتظاهرانه است، بر خلاف کلمه «دیالوگ». در دیالوگ بودن یکی از چیزهای وحشتناک متظاهرانه زمانه ماست. هرگز مردم را در دیالوگ دیده اید؟ گاهی وقتی ما از دیالوگ صحبت می کنیم همیشه کمی شبیه دعواهای خانوادگی است.

-آنچه من درس می دهم باعث چیزی مثل غوغا و قشقرق شده است.

آن از آن روزی شروع شد که – و خدا را شکر که تا آنجا که می توانستم به تاخیرش انداختم – چیزی که بایستی نوشتارها [Ecrits]، به صورت جمع، بنامم، جمع آوری کردم، چرا که به نظرم می رسید که آن ساده ترین کلمه برای مشخص کردن چیزی بود که می خواستم انجام بدهم.

من تحت آن عنوان چیزهایی را کنار هم آوردم که [قبلا] نوشته بودم تا نشانگر ها و نقاط عطفی را مشخص کنم، مانند تیرک هایی که در آب می گذارند تا قایقها را با آنها مهار کنند، که شامل آن چیزی بود که من داشتم بصورت هفتگی یا در همان حدود به مدت بیست سال درس می دادم. فکر نمی کنم خودم را خیلی تکرار کرده باشم. کاملا مطمئنم که نکردم، چون من آن را قانون کردم، به عنوان یک نوع امر ضروری، که هرگز چیزی را بیشتر از یک بار نگویم. فکر می کنم که شما نیز هم عقیده باشید که آن کار واقعا بزرگی است.

-حتی اگر آن را خیلی خوب نفهمید، خواندن آنچه من نوشته ام تاثیری دارد، توجه و علاقه شما را به خودش معطوف می کند، مورد علاقه است. خیلی اینطور اتفاق نمی افتد که آنچه که یک نوشته ای است لزوما چیزی عاجل و ضروری باشد، و خطاب به مردمی باشد که واقعا کاری برای انجام دادن دارند، کاری که انجام دادنش آسان نیست.

تصور می کنم در درجه اول به همین دلیل است که اگر ما به آن از زاویه دیگری نزدیک شویم، می توانیم در مورد آن به توافق برسیم که این نوشتارها غیر قابل خواندن اند؛ مردم حداقل تظاهر می کنند که آن را می خوانند، یا خوانده اند. طبیعتا، نه آن مردمی که فرض می شود آن را بخاطر اینکه [خرج] زندگیشان را در آورند می خوانند، یا به عبارت دیگر منتقدین. خواندن آن آنان را مجبور می کند که [بخواهند] ارزش خودشان را بدینوسیله اثبات کنند که چیزی بنویسند که حداقل با آنچه من دارم جلو می برم یک ربطی داشته باشد، اما همینجاست که آنها ظنین می شوند. همانطور که متوجه شده اید، این کتاب زیاد مورد [نقد و] بررسی قرار نگرفته است. احتمالا به خاطر اینکه زیادی کت کلفت است، خواندنش مشکل است، مبهم و تیره و تار است. اصلا برای مصرف روزمره طراحی نشده است. شما ممکن است به من بگویید که با این اظهار نظر من دارم عذر و بهانه می آورم. آن می تواند معنی اش این باشد که من می گویم بایستی کتابی تولید می کردم که برای مصرف روزمره باشد، یا حتی اینکه چنین قصدی دارم. بله، ممکن است. می توانم چنین سعی ای بکنم. اما به چنین کاری عادت ندارم. و [تازه] به هیچ وجه من الوجوه قطعی نیست که موفقیت آمیز باشد. چه بسا بهتر باشد که من سعی نمی کردم استعداد خودم را تحت فشار قرار دهم. و آن را خصوصا در نوع خودش خواستنی نمی بینم، چرا که آن چه من می آموزانم در واقع در نهایت به سکه رایج بدل خواهد شد. مردمانی خواهند بود که به سمت آن خواهند رفت، که به آن برخواهند گشت. آن به روشنی همان چیز [اول] نخواهد بود، و قدری دچار تحریف خواهد شد. آنها سعی می کنند که آن را داخل هیاهو و جار و جنجال وارد کنند. آنها هر چه از دستشان بر می آید می کنند تا جایش را در ارتباط با تعداد مشخصی از آن عقاید صلب و سختی دوباره درست کنند که برای هر کسی در این جامعه مناسب است، همانطور که در هر جامعه دیگر.

-جامعه انسانی همیشه یک حماقت بوده است.

دارالبیضه

 

یکی بود یکی نبود. شهرکی بود به نام دانشگاه که در منطقه ای کوهستانی و نزدیک به دریا نضج گرفته بود؛ ماجرای شکل گیری این شهرک چنین بود که در ابتدا عده ای از افراد داعش که از جنگ و خونریزی و جنایت های یکنواخت خود و همکارانشان به ستوه آمده بودند به منطقه ای کوهستانی فرار کردند و شهرکی ساختند و اسم آن را داعشگاه گذاشتند. کم کم در طول زمان داعشگاه به جهت سهولت تلفظ به دانشگاه تغییر نام یافت اما ماهیت آن تغییری نکرد؛ همچنان داعشیان که دیگر با کسی نمی جنگیدند در محوطه شهرک خود برای سد جوع و گرفتن رتبه و مقام و حتی گاهی از سر تفنن – چون کار دیگری بلد نبودند و در مخیله شان نمی گنجید که اصولا کار دیگری در دنیا وجود داشته باشد – به جنگ و گریز و کشت و کشتار دوستان خود می پرداختند و شرح این جنگها را در دفترهای بزرگی گه دفتر دانش نامیده بودند ثبت می کردند. اما همین کلمه «دانش» مثل پتک در سرشان خورده بود و برای اولین بار در زندگی افکاری غیر از کشتن در ذهنشان جوانه زده بود، و همین باعث شده بود که اندوهی جانکاه در دلشان بخلد، که حالا که اسم شهرکمان شده دانشگاه، چرا این اسم متناسب با وقایع داخل آن نیست، و جنگ و خونریزی و وحشی گری تمامی ندارد. هر کسی برای رتبه و مقام در این دانشگاه فرضی، هر که جلویش بود را می درید و اگر کسی واقعا و از سر اتفاق فرد دانشی بود، اولین خوراک دوستان خود می شد. دلها خونین، چشمها اشکریزان، و جانها شرحه شرحه شده بود اما کسی نمی دانست چظور می تواند دانشگاه را همانطور که در اسمش اشتباها آمده به محل دانش تبدیل کند.

سالها گذشت تا اینکه پیری فرزانه راهش به این مخفیگاه داعشیان افتاد. او که از شدت جنگ و خونریزی به وحشت افتاده بود به سرکرده وحشیان وعده داد که دو کلمه حرف دارد که اگر همگان به آن گوش جان بسپارند، به تدریج دانشگاه آنان نه مهد داعش، که مهد دانش خواهد شد. سرکرده هم همگان را به پای تپه ای که پیر قرار بود در آن سخنرانی کند دعوت کرد. پیر با دستش از داخل توبره ای که به همراه داشت تخم مرغی بیرون کشید و فریاد زد: هذه البیضه! [این تخم مرغ است] همه با خنده و مسخره بازی فریاد کشیدند: نه بابا! یکی گفت: یک وقت چشم بسته زیر آبی نری. پیر گفت: صبر کنید. اما این بیضه تخمی معمولی نیست. بیضه دانش است که من سالها برای تحصیل آن و بیرون کشیدن اش از محل خروجش خون جگر خورده ام. هر کس از این تخم مرغها بخورد به فاصله کوتاهی از فضل و دانش برخوردار خواهد شد. سرکرده با چشمانی از حدقه در آمده در حالی که از سخنان پیر تعجب کرده بود و دست می زد فریاد زد: به افتخار تو و اختراعت از این پس اسم این شهر را دارالبیضه خواهیم گذارد. همگان تشویق کنان و هورا کشان برای تصاحب توبره هجوم آوردند و گرچه تعداد زیادی از تخم مرغها زیر پا له شد، باقیمانده آنقدر بود که حداقل به هر سه نفر یک عدد برسد.

سال بعد که پیر باز از آن شهر عبور می کرد دید داعشیان به نحو وحشیانه تری مشغول لت و پار کردن خودشان اند. جلوی یکی را که تازه از کشتن همسایه دیوار به دیوار خود فارغ شده بود را گرفت و از او پرسید: ببینم مگر از بیضه هایی که من به شما دادم نخوردید؟ داعشی گفت: چرا. پیر گفت: چرا و مرض. پس چرا وضعتان این طوری است؟ داعشی گفت: همانطور که از لباسهایمان هم می بینی ما عاشق رنگ سیاهیم و سفید و سفیده را دوست نداریم. سفیده اش را دور ریختیم و زرده ها را خوردیم. این هم وضع امروزمان است. پیر دو دستی بر سرش کوفت و گفت: نگفتم سفیده ها را بخورید؟ داعشی گفت: گرفتی ما رو؟ کی گفتی؟ پیر تازه یادش افتاد که توضیح نحوه استعمال به خاطر هجوم مردم از سخنانش جا مانده بود. پیر حرف اصلی را نزده بود: اینکه زرده تخم مرغ چون دانشی است که بر تن می نشیند و افراد را وحشی تر و افسار گسیخته تر و دریده تر و سطحی تر می کند، و سفیده تخم مرغ به مثابه دانشی است که بر جان می نشیند و فرد را رام و فروتن می کند. پیر از داعشی پرسید: حالا سر کرده تان کجاست؟ داعشی پاسخ داد: دیشب او را خوردیم.

پیر در حالی که لبش را می گزید و قدری ترسیده بود به سرعت از شهر خارج شد و در حالی که روی دست خود می کوبید با خود می گفت تا من باشم وقتی اختراعی می کنم نحوه استعمالش را هم در دفترچه راهنمایی بنویسم و بگذارم جوفش. خودم کردم که لعنت بر خودم باد. البته یادش افتاد که این کار هم فایده ای نداشت چون این داعشیان که اصلا سواد نداشتند. این را گفت و پیش از اینکه او را بخورند فرسنگها از شهر دور شد. شانس آورده بود که سفرهای متعدد گوشت تنش را ریخته بود و او را بسیار لاغر و لندوک کرده بود و به این ترتیب حضور کوتاه او در شهرک اشتهای کسی را تحریک نکرده بود.

 

از دفترچه خاطرات رونیز مدل ۸۴

از دفترچه خاطرات رونیز مدل ۸۴

 

دکتر جان

«جونم براتون بگه. خدا هیچ کی رو دو قطبی نکنه. ما که نفهمیدیم چی شدیم دوقطبی شدیم. البته این به اون دو قطبی آدمیزاد که خیلی مواقع یک تشخیص ساختگیته ربطی نداره. ما باطریمون دو تا قطب داره و زندگیمون. آخه می دونی درد ما چیه؟ خدا هیچ ماشینی رو هم کارتون خواب نکنه. یعنی خدا کنه همه ماشینا یه سقفی بالا سرشون داشته باشن. اما قاطی ماشینای کارتون خواب، وضع ما از همه بدتره. بعضیا با خودشون فکر می کنن ما صنار سه شاهی قیمتمونه. والله به خدا درسته که شاسیمون بلنده، ولی مدلمون پایینه، قیمتمونو که دیگه نگو. نمی دونم بعضیا عقلشون به چششونه فکر می کنن شاسی بلند یعنی گرون. به خدا تو این سه چهار سالی که کارتون خوابی کردم فقط سه مرتبه پنچرم کردن. یک بار با پیچ گوشتی، یک بار با انبر گوشتی سه شاخ، یک بار هم رسما با یک دونه سیخ. (تو عکسی که واسه خودم انتخاب کردم و گذاشتم اون بالا، محل فرو شدن سیخ را از سمت ماتحت در چرخ عقب مشاهده می کنی).حالا این که چیزی نیست. این تنها مواردی نبوده که به ماتحتم کار داشتن. یک دفعه که دیگه رسما شاسیمو هدف گرفتن. فکر کن تو یک بلوار باریک – بلوار آرش – منو گذاشتی رفتی. یک خانم امروزی و با کمالات! که به تمام اجزای دیدنی بدنش آمپول و ژل تزریق کرده بود و ابروهاش رو هم مدل سامورایی کرده بود، سامورایی وار با سرعت حدود ۶۰ تا ۷۰ کیلومتر در ساعت با ۲۰۶ اش کوبید از پشت به شاسی ام و چرت منو یک دفعه پاره کرد و منو سه متر پرتاب کرد جلو (الهی بمیرم بیچاره ۲۰۶ زبون بسته که بخاطر اون شبه آدم سامورایی شکلی که پشت رلش نشسته بود کاپوتش تا نزدیک شیشه جلو جمع شد). دو سه مرتبه هم شیشمو شکستن، اونم واسه اینکه شما کیسه ای که محتویاتش به اندازه چند تا واشر و یه دونه پیت حلبی ارزش داشت گذاشته بودی تو من. یک دفعه که سیمان خالی کردن رو سرم. یک دفعه سطلی که توش رخت چرکاشون رو شسته بودن. یک مرتبه هم یک کیسه پر از آشغال گوشت. طوری که لکه اش رو هر چی می سابیدی به جایی نمی رسیدی. چند مرتبه هم که یک مشت آدم از خدا بی خبر متعصب به حساب اینکه می گفتن روت زیاد شده – رونیز رو به معنی روی زیاد نیز داشتن گرفته بودن! – با چوب و چماق و گرز گران ریختن سرم و حالا نزن کی بزن و تمام شیشه ها و چراغامو شکستن. منم همینجوری حیرون وایسادم که آخه این کارا یعنی چی؟؟ که سرکرده شون در اومد که: چرا رنگت نقره ایه؟ فکر کردی کی هستی؟ هر چی ام گفتم از روز اول همینطوری بوده باورش نشد و به کارش ادامه داد. اونقدر زدن و زدن که خودشون از حال رفتن. حالا خوبه یه رینگ اسپرت و یک کم وسایل اضافی نداشتم. نمی دونم دکتر! این یعنی همون جامعه شناسی نخبه کشی؟ آخه ما که فقط ظاهرمون بلنده. کسی از سقف کوتامون خبر نداره. حالا این دوقطبی بودن نیس؟ شاسیت بلند باشه، سقفت کوتاه؟!! بختت کوتاه؟!! آخه اصلا به فرض قیمت ما بالا باشه، این از قدر و قیمت کسی کم می کنه؟ دلم از اونجا می سوزه که حداقل قیمتمون هم بالا نیست دلمونو به یه جایی خوش کنیم تو این وانفسا. می خوام به بهمن بگم یه یادداشت بزاره زیر شیشه ام بلکه از دست این نامردمان نجات پیدا کنم. بنویسه رونیز مدل ۸۴ درپیتی و بسیار داغون. هیچ وقت هم صاحبش یک دکتر نبوده که باهاش فقط بره مطبش! به قول سعدی که کشتی ما رو انقده شعراش رو تو پخش ماشین گذاشتی: دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز!»

«چیه؟ چرا چپ چپ نگاه می کنی؟ نکنه فکر کردی الان دارم با دسته دنده یا سگ دست یا میل لنگم واست می نویسم؟ نه عزیز جان این زحمتو بهمن داره می کشه. اوووو… دیدم تعجبت بیشتر شد. آره بهمن که ازش خبر نداشتی، بعد از اینکه اوریدیس بهش روی خوشی نشون نداد اومده تو تهران، خیابون مولوی، کارتون خواب شده. ما دلمون رو خوش کرده بودیم که این بابا بالاخره رمان خودش «پیوند مخفی مسعود و نسرین به تیر داغ ۸۴» رو چاپ می کنه. مخصوصا حالا که دیگه این پیوند مخفی به بار نشسته. غافل از اینکه این آدم یک مدته صداش رو هم دیگه از دست داده. می بینی که لالی عصا کش یه ماشین پیزوری شده! من دست ندارم، اونم زبون نداره، حالا یک جوری داریم جور همدیگه رو می کشیم. ولی به خدا من عاشق این کتاب شده بودم. آخه چند نفر تو زندگی نیمه گمشده شونو به این راحتی پیدا می کنن، بعدم زرتی از دستش می دن؟ کجا دیگه پیدا کنم این همه تفاهمو؟ حالا من کجا برم یه کتابی گیر بیارم که روش مدل منو نوشته باشه؟ ما اگه شانس داشتیم اسممونو می ذاشتن شانسعلی. وقتی هم بهش می گی کتابت چی شد؟ همینجوری بر و بر وای میسه آدم رو نگاه می کنه انگار داری با دیوار صحبت می کنی. واسه همین هم اصلا گفتم دست به دامن دکتر بشم بلکه یک کاری بکنه این بشر نجات پیدا کنه. آخه گدایی هم شد کار؟ دستم به دامنت. یه داروی دو قطبی به من بده. یه داروی زبون باز کن واسه این. تخم کفتر واسش خوبه؟»

«دیگه بیش از این مصدع اوقاتت نمی شم و با یه نور بالا و یه بوق کامیونی عرایضم رو خاتمه می دم.»

زت زیاد

رونیز ۸۴

آموزه های من (۳)

آموزه های من (۳)

 

-سوژه توسط تعداد مشخصی از تولید آواهایی که اتفاق افتاده برساخته می شود، و از زنجیره دالی به همان طریقی می افتد که میوه رسیده [از درخت]. در همان لحظه ای که او به دنیا می آید از یک زنجیره دالی می افتد، که می تواند درست و حسابی پیچیده یا حداقل پر طول و تفصیل باشد، و آنچه ما اشتیاق والدین می نامیم مادون همان زنجیره است. مشکل است در واقعیت به دنیا آمدنش این را در نظر نگرفت، حتی، و مخصوصا، وقتی اشتیاقی برای به دنیا نیامدنش وجود داشته است.

-این واقعیت که روانکاو هرگز تکان نمی خورد، یا سه چهارم وقت، یا ۹/۹۹ درصد زمان ساکت است به این معنی نیست که ما بایستی به آن به عنوان تمرین مشاهده کردن بنگریم. صرفا بایستی بدانید که چه چیزی جریان دارد. در اینجا کمتر از هر جای دیگری نمی توانیم این را تشخیص ندهیم که مکانیسم واقعی پشت یک ساختار علمی منطق آن است، و نه وجه تجربی آن.

-فکر می کنید [اوضاع] چیزها در سمت دیگر [کاپیتالیسم] بهتر است، جایی که اشتیاق بزرگ دیگری بر پایه چیزی است که آنها آزادی می نامند، یا به عبارت دیگر بی عدالتی؟ در کشوری که شما می توانید هر چیزی، حتی حقیقت را، بگویید، نتیجه این است که، به هر چه آنها می گویند کاری نداریم، آن [گفته] مطلقا هیچ اثری نخواهد داشت.

– دوست دارم همینجا سخنم را تمام کنم، برای اینکه به شما بگویم ممکن است روزی بیاید که ما بفهمیم روانکاو بودن یعنی داشتن جایگاهی در جامعه.

آن جایگاه، امیدوارم، مطمئنم، به دست خواهد آمد، هر چند حالا تنها توسط روانکاوانی اشغال شده که در مغازه های کوچک جوکشان تنها ول شده اند.

-روانکاوی به روشنی می تواند یک مد باشد، یک روش علمی نزدیک شدن که متوجه چیزهایی می شود که به سوژه ربط دارند. با اینحال، بیشتر و بیشتر مفید خواهد بود که در میانه حرکت های مرتبا شتابنده ای که دنیای ما دارد واردش می شود آن را حفظ کرد.

-[مونولوگ دوبل] خاص آن چیزی نیست که بین فلاسفه می گذرد. بین زن و شوهر هم همین است.

«آموزه های من» (۲)

«آموزه های من» (۲)

 

-شخصا، فکر می کنم که شما به من خیلی خوب دارید گوش می کنید. شما خیلی مهربانید، بیش از مهربانید، چرا که مهربانی صرف، برای اینکه موجب شود به درستی گوش کنید کافی نمی بود.

-سوژه ای که اینجا منظور ماست، نه سوژه ای است که تولید گفتار می کند، بلکه سوژه ای است که توسط گفتار تولید می شود، حتی توسط گفتار به دام و مخمصه می افتد، [یعنی] سوژه گفتن.

-تا جایی که ما آن را به عنوان کارهای سوژه در نظر می گیریم، بزرگ دیگری به صورت جایگاه سخن تعریف می شود. این جایی نیست که سخن اظهار می شود، بلکه جایی است که ارزش سخن را بر عهده می گیرد، به عبارت دیگر جایی است که دیمانسیون حقیقت را منصوب می کند.

-نقطه توقف اشتیاق همیشه اشتیاق بزرگ دیگری است. که اساسا معنی می دهد که ما همیشه از بزرگ دیگری می پرسیم که او مشتاق چیست.

-سوژه خاصی که اشتیاقش این است که بزرگ دیگری از او درخواست کند – ساده است، ما برعکس اش می کنیم، برش می گردانیم – خب، همینجا شما تعریف نوروتیک را دارید.

-این روش من است که به شما بگویم که این چیزها چقدر آسان بکار گرفته می شوند، و اینکه نه تنها آنها ضد چیزهایی نیستند که فروید گفته است، بلکه حتی [آثار] او را قابل خواندن می کنند. همه اینها صرفا از یک خواندن ساده فروید بیرون آمد، تا آنجایی که ما مواظبیم که او را از طریق عینک های کاملا کدری نخوانیم که بطور معمول روانکاوی به چشم می گذارد که آرامش کسی خدای نکرده به هم نخورد.

-من دنبال شفافیت نمی گردم، اول از همه سعی می کنم که به آنچه در تجربه مان پیدا کردیم بچسبم، و اگر آن چیز شفافی نیست، خب دیگر این خیلی بد است.

-ما دانشجویانی داریم که می آیند و به ما داستانهایی در مورد والدینشان می گویند، و بالاخره متوجه می شوند که نه تنها ما می توانیم با این زبان لکان به همان آسانی بیماران را بفهمیم که می توانیم با زبانی آنان را بفهمیم که توسط موسساتی که با اساس متفاوتی تاسیس شده اند نشر و بسط داده شده، [بلکه] ما واقعا آنها را بهتر می فهمیم. بیماران گاهی چیزهای خیلی هوشمندانه ای می گویند، و این گفتار خود لکان است که آن ها دارند به زبان می آورند. فقط اگر روانکاوان اول لکان را نشنیده اند، حتی بالاتر از آن به بیماران هم گوش نداده اند، و [فقط] گفته اند: «باز هم یک بیمار روانی دیگر که دارد خزعبلات سرهم می کند.»