۲۰۱۸: اودیسه لکان (بخش دوم)

 

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت      در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

اما آیا در آثار فروید حضور پدری که جلوی ژویی سانس بی حد و حصر کودک را می گیرد و اولین بار «بزرگ دیگری» را در روح او تشکل می بخشد، و ناخود آگاه را (که به قول لکان «گفتار بزرگ دیگری است»)، منحصر به همان چند اثری است که به آنها اشاره شد، یا بایستی اذعان کنیم هر گاه از روانکاوی صحبت می کنیم، از ناخودآگاه نیز سخن می گوییم، و از بزرگ دیگری، و به این ترتیب از پدر؟

پرسش در مورد پدر، رشته ظریفی است که کل آثار فروید را به یکدیگر پیوند می دهد؛ رویاهای فروید اسطوره هایی را به وجود می آورد: اسطوره پدر اودیپ، اسطوره پدر اولیه در توتم و تابو که به ارضای نامحدود دسترسی دارد، و اسطوره موسی. اسطوره هایی که هر سه یک وجه مشترک دارند: در هر سه پدر به قتل می رسد. این اسطوره ها کلیدی بر اشتیاق فرویدی هستند: اشتیاق فرویدی این است که پدر را از اختگی مستثنی کند، و این اشتیاق در هر گروهی که فروید را به اشتباه در جایگاه بتی چون «پدر اولیه» قرار می دهند قابل بازیابی است. این همان سمپتوم فرویدی است، همان راز سر به مهری که لکان پس از سمینار دهم خود می خواست از آن رازگشایی کند؛ سمینار «نامهای پدر»، یا به قول میلر و به سبک کالوینو، سمینار «بی نشان»، که لکان پس از درس اول، از گفتن باقی آن دست کشید. گویی دست زدن به نام پدر در روانکاوی ممنوع است، چون نفرین فرعون که در ابتدای قرن تصور می شد گریبان هوارد کارتر و همراهانش که در مصر گور فرعون توتانخ آمون را گشوده بودند گرفته است (و هرژه نیز در «هفت گوی بلورین» آن را جاودانه کرده است). گاهی لکان می گفت: «من آنچه را می توانستم در مورد نامهای پدر بگویم هرگز به شما نخواهم گفت، چرا که شما لیاقتش را ندارید و هرگز نخواهید دانست».

ضرورت این اشتیاق در فروید چه بود؟ فروید پاسخ این سوال را در فصل پنجم تعبیر رویاها داده است. پدر فروید به او گفته بود که روزی یک مسیحی با ضربتی کلاه او را از سرش انداخته و سر او داد کشیده بود: «یهودی، از پیاده رو برو کنار». فروید از پدرش می پرسد: «و شما چه کردید؟» پدر پاسخ می دهد: «من به خیابان رفتم و کلاهم را برداشتم». فروید می گوید: «این رفتار خیلی به نظرم غیر قهرمانانه آمد، از طرف آن مرد بزرگ و قوی ای که دست کودکانه [مرا] در دستانش گرفته بود. من این موقعیت را با موقعیت متضادی که با احساسات من بهتر جور در می آمد عوض کردم: صحنه ای که در آن پدر هانیبال، هامیلکار بارکا، پسرش را در برابر قربانگاه خانه قسم می دهد که انتقامش را از رومی ها بگیرد. از آن روز به بعد هانیبال در فانتزی های من جایگاهی یافت».

اما لکان نشان می دهد که پشت پدر اودیپوس، «خدا – پدر» است. او می گوید: «جایگاه خدا – پدر آن است که من به عنوان «نام پدر» مشخص کرده ام». سفر اودیسه وار لکان از اینجا آغاز می شود، سفری از مذهب به علم، همان سفری که کوبریک هم در فیلم «اودیسه فضایی: ۲۰۰۱» آن را نشانه گرفته، و توانسته با پرهیز از کلیشه های مرسوم فیلمهای فضایی مانند نشان دادن موجودات فضایی، نشان دادن پیامهای «عینی» (موضوع مورد علاقه روانشناسان!)، نشان دادن ماشینهایی که مرز مشخصی آنها را از انسانها جدا می کند، و کلیشه های قهرمان پروری به آن نزدیک شود؛ همان کلیشه هایی که سینمای هالیوود تا به امروز هم به آنها چنگ زده است، و هرگز نتوانسته خود را از دام آنها برهاند. بی جهت هم نیست که خود کوبریک موضوع فیلم خود را به صراحت چنین معرفی می کند: «مفهوم خدا».

نوشته: فرزام پروا

در این مقاله اشاراتی به مقالات زیر وجود دارد:

The Inexistent Seminar/ Jacques-Alain Miller/ Psychoanalytical Notebooks/ Issue 15

The Father as a Symptom/ Ronald Portillo / Psychoanalytical Notebooks/ Issue 15

۲۰۱۸: اودیسه لکان (بخش اول)

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او     زین سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

سفر اودیسه وار انسان، یعنی سفری توام با آوارگی، سفری که اگر بخت آن را داشته باشی که به وطن هم بازگردی، آن را چون گذشته نخواهی یافت. از این روست که هر سفری سفری است بی بازگشت، خاصه وقتی بی نهایت و ابدیت را نشانه رفته باشی، چون کوبریک در اودیسه فضایی ۲۰۰۱، یا چون حافظ، در قدم گذاشتن به بی نهایت زبان، و عبور از مرزهای آن.

اما سفر بشر از آدم نمایانی با هیاتی پوشیده از مو، وحشی و بی زبان آغاز می شود، از آن زمان که اجداد بشر در می یابند که به زباله های دور و بر خود با دقت بیشتری نگاه کنند. استخوان حیوانی که مرده و دریده شده به زمین افتاده است. یکی از این موجودات پیش از انسان آن را بر می دارد و به مدد آن بر قبیله حریف برتری می یابد. روزی او در خواهد یافت که به اصوات بی هدف و زائدی که از دهانش خارج می شود نیز دقت بیشتری کند، و با آنها هم نوعان خود را مورد خطاب قرار دهد، و از آنها بیش از هدفی که بوجود آمدنشان می جسته، بهره برداری کند؛ هدفی بالاتر از جلب توجه، یا ایجاد ترس. برای این منظور بایستی کلمه بسازد، و بسازد و بسازد، تا گنجینه ای از این کلماتی که در وهله اول، چیزی بیش از زباله های صوتی نبودند بوجود آورد. (گرچه بدون این که بداند رد پای زباله های «حروف» را تا ابد در ذهن و روح خود حک خواهد کرد). اما گنجینه که ساخته شد، خود روح و جان می گیرد، و به حرکت و جست و خیز می پردازد، و روزی هست که حضور بلامنازع خود را در قالب لوحی سیاه بر آدم نمایی که هنوز نمی داند با این ابداع خود چه بر سر خود آورده، تحمیل خواهد کرد. «بزرگ دیگری» زبان حضور خود را اعلام می کند، و ترس و هیبتی در دل این اجداد آدمی می اندازد، هیبتی چنان مهیب که در گذر قرنها هم با وجود پا گذاشتن اعقابش به فضا، گریبان او را رها نخواهد کرد، و باعث خواهد شد که در سرزمین هایی این «بزرگ دیگری» را در هیات بقعه هایی بپرستند، در سرزمینهای دیگر او را لباس گوشت و خون بپوشانند و به پرستششان مشغول شوند، و اگر در سرزمینهای دیگر قادر به دیدن بی پرده هیات سیاه و سنگی او باشند، از صفیری که در گوششان خواهند شنید بر زمین (یا بهتر است بگوییم در ماه!) بیفتند. اما او که جرات کند که ندای این حجم صقیل را تا انتها دنبال کند، به زایشی جدید دست خواهد یافت، و از نو آدمی خلق خواهد شد هم وزن و هم قدر زمینی که روزی مادر او بوده، اما بند نافش امروزه از آن بریده شده است.

«بزرگ دیگری» یکی از مفاهیم اساسی لکان است که از سمینار دوم او شروع می شود، و آن را نقطه شروع آموزه های لکان می دانند. بزرگ دیگری سمبولیک که به واسطه حضور پدری قابل اعتبار در روح و روان آدمی حضور می یابد و او را از سایکوز نجات می بخشد. اما جهانی که فروید برای ما باقی گذاشت، جهان «مرکزیت اقتدار پدرانه»* است، جهانی که خود فروید برای پشت سر گذاشتن آن تا دم مرگ تلاش کرد، و ما این تلاش را در آثاری که در مورد موسی نوشته به روشنی می بینیم: اول در مقاله ای که در مورد مجسمه موسای میکل آنژ به رشته تحریر در آورده، و بعد در کتاب متاخرش، موسی و یکتاپرستی. اما حضور پدر در اثر اصلی و بنیان فکن فروید یعنی «تعبیر رویاها» نیز کاملا مشخص است: «استخوان بندی»* رویاهای این کتاب رویاهای خود فروید است، فرویدی که پدرش را چند سال پیش از آن از دست داده و این رویاها و آنالیزشان «یک مراسم وداع توام با درد و شادی»* برای پدر است.

اما در مقاله اول فروید تنها به جزئیات دست موسی و لوحه هایی که زیر بغل دارد توجه می کند، و کاملا از جزئیات دیگر – از جمله شاخهای او – صرفنظر می کند: «اعتقادی بسیار راسخ برای چنین صرفنظر کردنهایی لازم است»*. موسای میکل آنژ برای فروید جزئی از اسطوره شخصی اوست: حرکت دست راست موسی و الواحی که در آستانه افتادن بوده و به آنها چسبیده و پیچشی که در ریش او ایجاد شده نشانی است از آشفتگی درونی او و شکی درونی نسبت به رسالت خود، که موسی بر آن ظفر یافته است؛ موسی نمادی است از بالاترین دستاورد ذهنی، غلبه بر تکانه ای نیرومند. اما آیا بین این لوحه های ده فرمان و لوحه سیاه فیلم اودیسه ارتباطی وجود ندارد؟ لوحه به عنوان پیامی از بالا، که بشر را به واقعیتی فراتر از واقعیت روزمره راهنمایی می کند؟ و در نهایت، مسیری را نشان می دهد که دیگر در آن از لوحه «بزرگ دیگری» خبری نیست: طراحان لوحه دیگر به نور پیوسته اند و نشانی از آنها نمی توان یافت.

نوشته: فرزام پروا

*اشاراتی از مقاله ذیل:

Freud and Art, or What will Michenangelo’s Moses do next?

Malcolm Bowie

۲۰۱۸: اودیسه لکان (بخش دوم)

به زودی بخشی از مطالب کانال تلگرامی http://t.me/FreudtoLacan_farzamparva را اوریدیس برای اورفه خواهد آورد.

۲۰۱۸: اودیسه لکان (بخش اول)

به زودی بخشی از مطالب کانال تلگرامی http://t.me/FreudtoLacan_farzamparva را اوریدیس برای اورفه خواهد آورد.

برف می بارد برف… (یادی از برفهای سرد دهه گذشته)

 

برف می­بارد برف

برف می­بارد برف

استخوانهای مدفون برفی

جفت تارک دنیای خود را می­جویند

و سپیدی چشمان برفی

تاریکخانه­ ی فراموشی است

 

برف می­بارد برف

کلاغ و جغد دزدان ناموس را می­نگرند

خموشانه و خجل و سر به زیر

و سپیدی چشمان برفی

انبار محترقه­ ی هوش است

 

برف ­می­بارد برف

جنگل پندار درختان کوری را برپا کرده است

و قلب من

می­تپد آرام آرام

در بستر گرم و نرم خویش

 

برف می­بارد برف

گوشهای خوشی

سالهاست که از پی بانگی عظیم

جهان خموشی را برگزیده ­اند

سرخوشانه

و من می­روم در برفی ناکران

آنجا که آهو باز می­ماند

از تعقیب جفت خویش

و «آهسته»

آن کلام نازک عشاق است

 

برف می­بارد برف

آن روز که تو مردی هم

برف می­بارید

و زمین یخ بسته، دهان بسته

تن­ ات را راه نمی­داد

 

برف می­بارد برف

چراغ خاموشی

از رف طاقچه­ ی گلین

نیفتاده شکست

و حمایت آن جماعت هول و غریب

وادی خاموشی را

نشکست

 

برف می­بارد برف

قلم را سرما یخین می­کند

تا بشکند

تالاب یخ زده­ ی غمهای فراموش­ شده را

 

 

برف می­بارد برف

بگذار برف ببارد

سپید سپید

سپیدتر از سپیدی استخوان

یا سپیدی چشم

یا سپیدی کفن…

از «دارالبیضه» همان برون تراود که در اوست…

 

کسی که اسامی «استاد» و «دانا» را یدک می کشد، وقتی می بیند دانشجویان کسی را برای سخنرانی دعوت کرده اند که هیچ یک از این القاب را ندارد، و نیازی هم به آنها ندارد، که مایه قوت او سخن اوست که همه جا همره اوست، تصمیم می گیرد که هر جور شده زهر خود را بریزد، و چون می داند با او نمی تواند بحث کند – چه شنیده که «هر که با داناتر از خود بحث کند که بدانند که داناست بدانند که نادانست» – با خود فکر می کند پس به او بی احترامی می کنم تا دیگر از این کارها نکند، و خواب ما کارمندان دانش را بر هم نزند. چیزی که در نهایت به فکرش می رسد این است: با تاخیر به سخنرانی می روم، کمی برای اینکه نشان بدهم که سخنانش ارزشی ندارند صورت خود را کج و معوج می کنم و در و دیوار را نگاه می کنم، بعد هم به طور ناگهانی گویی که ضرورتی پیش آمده از مجلس سخنرانی می آیم بیرون، و تا آنجا که می توانم پشت سر او برای ساده دلان سخن پراکنی می کنم. به به چه فکر هوش مندانه ای!

خب دانشجوی بیچاره که به دانشگاه آمده تا چیزکی یاد بگیرد، چه چیز یاد می گیرد؟ آن دانش کارمندی ملال آور را که جز برای گرفتن نمره و پایه و حقوق ارزش دیگری ندارد – البته اگر برای کشف دوباره کشفیات اندیشمندانی چون دکارت و کانت و … پس از چهارصد سال نخواهیم ارزشی قائل شویم! – یا این رفتار ها را؟ معلوم است که این رفتارهای بیمارگونه ارزش بیشتری برای یادگیری دارد، و چراغی است که می تواند راه آینده را نیز روشن کند. این است که بروز چنین رفتارهایی از سوی شاگردان چنان «اساتیدی» کاملا قابل پیش بینی است، و جای هیچگونه تعجبی هم ندارد. تعجب فقط هنگامی بوجود می آید که میان شخصیت آن استاد و شخصیت اولیه شاگرد تفاوت قابل ملاحظه ای وجود داشته باشد. که البته پس از چند سال «تحصیل» این تفاوت و فاصله نیز از بین خواهد رفت.

این بار اولی نیست که سخنرانی چنان افرادی در دانشگاه ها متوقف می شود، و بار آخر هم نخواهد بود، که از دارالبیضه همان برون تراود که در اوست… کاش لااقل این «اساتید» با گلستان انس بیشتری داشتند:

بر آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی                پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست بر آید چو نخل باش کریم                    ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد…

ولی چه توان کرد که نخل و سرو بودن هم کار هر کسی نیست. ظاهرا در آنچه «دانشگاه» نامیده می شود شباهت های رفتاری بسیار است، حال می خواهد تهران باشد، یا کاشان، یا شیراز. بنابراین این دال دانشگاه که به دلیل نداشتن «دانش» در درونه خود ظاهرا یک دال بی معنا به نظر می رسد، چندان هم بی معنا نیست. کافیست «نون» دانشگاه را حذف کنید تا به معنی واقعی آن پی ببرید!

 

مهاجرت بخشی از «اورفه» به تلگرام

 

با توجه به اینکه تلاش برای طراحی جدید سایت هنوز به جایی نرسیده، قلب اورفه چند تکه شد، و پاره ای از آن به «تلگرام» پر کشید، و ما هر چه کردیم نتوانستیم از مهاجرت او به این سرای خانه زنبوری جلوگیری کنیم؛ خانه هایی که بسیار بیش از آنکه خانه زنبوران عسل باشد، خانه زنبوران دغل است. امیدواریم این مهاجرت زمینه ساز تحولی در تلگرام باشد؛ و آن را از عسل پر کند، و خانه های آن را از دام پیامک های مخفی و ژست های روشنفکرانه و به رخ کشیدن پلشتی ها نجات بخشد:

 

http://t.me/FreudtoLacan_farzamparva

در زمانی نه چندان دور، تلگرافخانه سرای امید و محبت بود، حتی وقتی قرار بود مکانی برای ابراز تسلیت باشد. اما امروز بایستی به خود تلگرام و کاربرانش تسلیت گفت. تلگرام به ابر شغالی تبدیل شده که میلیونها ساعت عمر کاربرانش را می بلعد و به دیار عدم می فرستد؛ آنهم با چه حاصلی! از حکمت و دانش که خبری نیست. اما اطلاعات غلط تا دلتان بخواهد فراوان است. گویی عده ای از دروغ پراکنی حظ مضاعفی می برند. اورفه در این مهاجرت – و چه بسا بایستی گفت تبعید – راه دل خود را طی نکرد. اما امید داشت که بتواند راه دلی در تلگرام باز کند… تا چه پیش آید…

اورفه و مساله آَشفتگی کائنات و گشودگی در غارها

 

پس از سلام و تحیات

 

«کسی به من می گوید روی این زمین چه خبر است؟ می دانم من و اوریدیس هنوز در فضای ذهنی عصر روشنگری هستیم، اما فضای امروز برای شما غریب و دلخراش نیست؟ واقعا چطور در این فضا نفس می کشید؟ حالا درست است که موسیقی دنیای شما بیشتر به صدای پیت حلبی شباهت دارد که در آن سنگی انداخته باشند و به آن با ریتمی نامنظم لگد بزنند، و دیگر از موسیقیدان های واقعی عصر ما مثل موتزارت و ویوالدی و بتهوون خبری نیست، اما بگو ببینم همین کسانی که می روند و این دری وری های گوشخراش را گوش می دهند چه گناهی کرده اند که یک نفر بیاید و آنها را ببندد به رگبار اسلحه؟ اینجاست که باید گفت گل در چمن بود، به سبزه هم آراسته شد. یادم می آید در زمان قاجار عکاسی از روسیه به نام آنتوان خان سوریوگین به ایران آمده بود و از نقاره رنان دربار عکس می گرفت. آن عکس را دیدی؟ همه با چنان حجب و حیایی به زمین چشم دوخته اند گویی زمین قرار است آنها را ببلعد. حالا در دنیای شما آدمیانی که دیوهای درون خود را آزادی مطلق داده اند و غار وجودشان اصلا دری ندارد، یک چنین فجایعی را راه می اندازند، و تازه هر روز هم از خود سلفی می گیرند، و زل می زنند به دوربین. واقعا چه اتفاقی در این دنیا افتاده است؟ والله آن دوزخی که در آن بودم از این دنیا صد بار بهتر بود. هر روز ابن سینا می نشست و پدرانه نمط نهم اشارات را برایمان تدریس می کرد، طوری که ما اصلا گرما را از یاد می بردیم. من هم راستش را بخواهی به هوای اوریدیس آمدم بیرون وگرنه همانجا می ماندم. ببینم آَشنایی چیزی نداری یک سفارشی بکنی من رو دوباره ببرن دوزخ؟ اگر این کار را بکنی من را هماره رهین منت خود خواهی ساخت. دوزخ واقعی این بیرون است با این همه سر و صدا و دیوان زنجیر دریده. راستش فکر می کردم اگر موتزارت و ویوالدی – بر و بچه های خاکی عصر روشنگری ما – الان بودند و این به اصطلاح موسقی های ناهنجاری که قرین هر روزه زندگی شماست می شنیدند همه را مشتی مجنون نمی دانستند؟ سر به کوه و بیابان نمی گذاشتند؟ یک بار می خواهم با تو بیایم ببینم این بیمارانی که بستری می کنی چه کسانی هستند؟ احتمالا تعدادی موتزارت و بتهون بینشان وجود داشته باشد!

الان تازه می فهمم این اوریدیس طفلک چرا این قصه های طنز رو نوشته. به اون هم حتما خیلی سخت گذشته. آن چیزی که شما آدمیان درک نمی کنید بزرگترین سرمایه زندگیتان است یعنی وقت یا زمان. چه کسی هست که برای وقت خود ارزش قائل باشد و آن را به نحوی صرف هجویات نکند؟ ما اساطیر این سرمایه را هم نداریم. آن چیزی که شما اسمش را جاودانگی می گذارید در واقع یک فقر عمیق است. منتهی تا شما آدمیان به چنین فقری مبتلا نشوید اصلا متوجه مفهوم زمان نمی شوید. مفهوم زمان را تنها آن آدمی می داند که یک روز از زندگی اش باقی مانده. وقتی بزرگترین سرمایه زندگی ابطال شود می شود همین وضعی که اکنون هست: به آدم پر فیس و افاده می گویند پروفسور، به داعشگاه یا خاموشگاه می گویند دانشگاه، به اضمحلال می گویند پیشرفت، به حماقت می گویند حذاقت، به قوطی های چرخدار ساکن در بزرگراه ها می گویند وسیله نقلیه!،  به روده درازی می گویند قصه پردازی، به لجاجت می گویند سیاست، به صدای در پیت حلبی می گویند موسیقی…. [راستی یک دیکشنری قرن بیست و یکم هست که معانی کلمات را برای من روشن کند؟ پاک گیج شدم.] حافظ هنوز هم حافظ ارزش های روشنگری است آنجا که می گوید:

دلیر در خرد آن کس بود که در همه حال

نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد

ز عمر برخورد آنکس که در جمیع صفات

به خویش بنگرد آنگه طریق آن گیرد

چو جای جنگ نبیند به جام (JAM) آرد دست

چو وقت کار بود تیغ جانستان گیرد

ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب

که مغز نغز مقام اندر ژک لکان گیرد…

بنابر این خیلی هم نباید ناراحت باشی که آدمیان کج و کوله و کک لکانی و مثلا اساتید دانشگاه! دولقوز آباد و رودهن خود را ژک لکان معرفی کنند. در جهان وارونه همه چیز وارونه است، و اگر وارونه نباشد سر و کارش به قرص و دارو و الکتروشوک می افتد.

راستی خبری از اوریدیس ندادی. اساطیر هم به امید زنده اند، چون مهم علائم حیاتی است، زندگی و شور و عشق است، و نه فقط نفس کشیدن و چهار عمل اصلی.

یادت باشد توصیه ام را بکنی به قراولان دوزخ. چشم انتظاریم.»

ارادت

اورفه

جشن حضور اورفه و اوریدیس در مهرگان ۱۳۹۶

 

به یمن حضور اورفه و اوریدیس از این پس سایت اورفه از طریق ۵ نشانی قابل بازیابی است: (البته خانه اصلی همچنان نشانی اول است و مطالب ابتدا در آن منتشر می شوند)

  WWW.FARZAMPARVA.COM

WWW.FREUDtoLACAN.COM

WWW.FARZAMPARVA.ORG

WWW.FARZAMPARVA.NET

WWW.FARZAMPARVA.IR

حفره تاریکی، حفره تاریخی، حفره کلامی…

 

اورفه عزیز

مطمئن بودم که ماه پشت ابر پنهان نمی ماند، و بالاخره روزی تو رخ نشان خواهی داد. گرچه ۶ سال برای آن در این سایت صبر کردم. بایستی بیش از ۸۱۶ هزار بازدید از سایتی که به نام تو هست انجام می شد تا بالاخره اعلام حضور کنی. موقع خیلی خوبی هم این کار را کردی چون اهالی رشک آباد بدجوری به کنج خوارزم ما تاخته بودند و مانند مغولان در پی یکسان کردن آن با خاک بودند. حالا به یمن حضور تو و به مبارکی اش می خواهم خبر خوشی هم برای دوستاران این سایت اعلام کنم. به زودی این سایت با ۵ آدرس و دو هاست ارائه می شود به طوری که دیگر کسی نتواند در آن اخلال ایجاد کند! اهالی رشک آباد بهتر است در این ماه محرم بیشتر در مجالس عزاداری حاضر شوند، و اشک خود را برای التیام رشک خود تا می توانند روان کنند. ببین من حتی به فکر رشک آبادی ها هم هستم، منتهی کو گوش شنوا! البته اگر این روش افاقه نکرد، پیشنهاد تشت آب یخ می کنم. این دیگر رد خور ندارد.

نکاتی در نامه ات بود که به خودم اجازه می دهم که آنها را تصحیح کنم. قاعدتا اسطوره ها نبایستی شپششان منیژه خانم باشد، یعنی امیدوارم از من نرنجی.

اول اینکه از طبقه هشتم دوزخ صحبت کرده بودی. در حالی که دانته بزرگان دانش و ادب را در طبقه اول دوزخ قرار داده. طبقه هشتم مال فاسقین و خیانت کاران است: احتمالا رفته بودی سری به نسرین و مسعود بزنی ببینی در چه کاری مشغولند. بعد هم دیدی که خیلی هم از بودن در کنار هم خوشحالند و کاری به کارشان نداشتی. این چیزی است که به فکر من رسید. و گرنه تو به آنها چه کاری می توانستی داشت؟

دوم اینکه جریان برگشتنت را به همراه اوریدیس ننوشتی. در متون یونانی نوشته هادس خدای جهان زیرین اوریدیس را نزد خود نگاه می دارد، چون تو یادت رفته بود که عهد کردی پیش از خروج از جهان زیرین عقبت را نگاه نکنی، و نبینی که اوریدیس به دنبالت روان است یا خیر. (این چک کردن زیاد می تواند نشانه ای از وسواس باشد. البته وسواس به آسنترا معمولا خوب جواب می دهد. اگر وقت کردی یک تک پا پاشو بیا مطب.)

خب سوالی که پیش می آید این است که اوریدیس چطور همراه تو بر سطح کره خاکی روان شده است؟ و اما پاسخ من: از آنجایی که تو عقل و شعورت را به طور کامل بکار گرفتی و راه ایران را در پیش گرفتی، اسطوره های ایرانی نجاتت دادند. در اسطوره های ایرانی، جم یا جمشید، پادشاه پیشدادی، به بادافره گناهی به جهان زیرین فرستاده می شود و برای چند صباحی می شود فرمانروای جهان زیرین. بیرون آمدن اوریدیس احتمالا به یمن حضور او بوده است. (البته ظریفان می دانند که جم JAM ما کیست!) هر چه باشد خدایان اساطیر ایرانی از شعور بسیار بالاتری از خدایان یونانی برخوردار بودند، و هیچ کدام هم اهل فسق و فجور و لاابالی گری و الواطی نبودند؛ یعنی چیزی که در اساطیر یونانی یک قانون است. اساطیر ایرانی مفهوم قناعت و افراط نکردن و رعایت اعتدال در لذاید را می دانستند که چیست، و اگر هم جایی زیاده روی کرده اند (مانند JAM) زیاده روی در خیر خواهی بوده. JAM پزشکی را در جهان بنیان می گذارد، اما زیاده روی اش آنجاست که بی مرگی را در جهان حکمفرما می کند. و از آنجا که ناموس جهان تغییر و تحول دائم و دیالکتیکی بی پایان است (JAM در آن زمان از دستاوردهای هگل هنوز باخبر نشده بود و خرده ای از او نتوان گرفت) این کار او اوضاع جهان را به هم می ریزد، و نتیجه آن می شود به بادافره گناهش گرفتار می گردد. گناهی که در اصل از خیرخواهی او برای مردمان سرزمینش نشات گرفته بود.

حتما تا اینجا با خود گفته ای همه اینها درست. اما این چه عنوانی است که برای مطلبت انتخاب کردی؟ کمی دندان روی جگر اسطوره ات بگذاری برایت توضیح خواهم داد. صحبتت در مورد منتسکیو و بزرگان عصر روشنگری باز هم شعله آتشی جانکاه را در دلم برای سرزمینم بر افروخت. افراد بسیاری در مورد اینکه چطور جریان تفکر در سرزمین ما متوقف و دچار انسداد شد، قلم زده اند. اما نمی دانم چرا کسی به این موضوع توجه نکرده که سوالات و معضلات و مشکلات ما در حال حاضر چیست؟ مگر غیر از این است که ما هنور که هنوز است نمی توانیم توصیه کانت را چراغ راهمان قرار دهیم که «در پیروی از عقل خود شجاعت  داشته باش»؟ آیا هنوز که هنوز است گیر ما درگیری بین عقل و سنن اجتماعی ما نیست؟ خب این حرف کانت مال چه دوره ای است؟ بله! این پاسخ کانت است به این پرسش که «روشنگری چیست»؟ چیزی که در تاریخ جهان سی صد سالی از آن می گذرد و با پیروزی عقل و خرد بر خرافات و سنن پوچ مشخص می شود، انفجاری عظیم که جهان را از سن پطرزبورگ در روسیه تا نیویورک در آمریکا لرزاند، ولی سرزمین ما دچار چنان لرزه هایی از جنس دیگر – یعنی تهاجم همسایگان در روزگار نادر – بود که متاسفانه این لرزه عظیم که نزدیک بود مدار کره زمین را از مسیر خود منحرف کند به سرزمین ما نرسید. در روزگاری که کاترین ملکه روسیه شخصا از دیدرو خالق دایره المعارف روشنگری دعوت کرد به سن پطرزبورگ بیاید، و در امور کشوری از نظرات «روشنگرانه» او برخوردار شود، و در آنسوی جهان سردمداران انقلاب استقلال آمریکا خود را بیش ار هر چیر وامدار فیلسوفان روشنگری به ویژه منتسکیو می دانستند، خیلی عجیب است که از این لرزه عظیم ما هیچ چیر نیندوخته باشیم. و این همان حفره تاریکی سمبولیک ما، حفره تاریخی ما و حفره کلامی ماست که هنوز بر ذهنمان سنگینی می کند. گرچه همانطور که آدورنو نشان داده این روشنگری مرتب در دل خود اسطوره تولید می کند، و با اسطوره نوعی دیالکیتک دارد، اما ما با این حفره ای که بر گرده مان سنگینی می کند اصلا وارد آن دیالکتیک نشدیم. و اگر هم در چند ساله اخیر اندیشه هایی که فرزندان روشنگری به حساب می آمدند با تاخیری چندین ساله به سرمین مان پا گذاشتند، زمین حاصل خیزی برای این بذرها وجود نداشت، و نتیجه اش این شد که چراغ روشنگری هنوز روشن نشده، توسط اسطوره ها فتح شد. می بینی که مراد فرهاد پور بی جهت نمی گوید که هنوز که هنوز است «تنها شکل واقعی تفکر در ایران ترجمه است».(۱) هر چند عده ای ترجمه های خود را بخواهند جای تالیف جا بزنند در اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی شود. نتیجه چه می شود؟ از انواع کتابهای هذیانی «من تا آوردی» بگیر تا کتابهای «من آنم که رستم چنان» و در نهایت «من بر آنم که…!». کتابهایی که در اصل موضوع آنها «من» است و نه چیز دیگر! [البته بگذریم که در این عنوان آخری که گفتم حقیقت بیشتری وجود دارد: من بر آن نشسته و مشغول در فشانی است.]

پس اگر می بینی هنوز JAM خود را وامدار روح روشنگری قلمداد می کند و از دیدرو نقل قول می کند که: «با هیچ یک از افکارت ازدواج نکنی» باید بدانی چرا این طور است. هنوز که هنوز است JAM دارد در سرزمین شما با اسطوره های تاریکی می جنگد. حالا که به مدد او بر روی زمین قدم گذاشتی فکر می کنم بیشتر قدر او را بدانی. پس بیا توصیف او را در مورد روح روشنگری باز بخوان: «روح روشنگری یک روح سرگردان است، که همیشه انکار می کند، و همیشه راهنمایی نیز می کند. آن روح می لغزد، جایگزین می کند و خود را از هر باوری خلاص می کند. آن روح در باور تنها خرافه، پیش داوری و خطا می بیند. ذهن روشنگری به معنای واقعی هیچ دلبستگی تشکیل نمی دهد…». «روانکاوی بیشتر در سویه جوردانو برونو قرار دارد: افکار شما سگهای شما هستند، نه فاحشه های شما. آنها شما را می بلعند…»(۲)

خب فکر می کنم آنقدر از بازگشتت خوشحال شدم که اندازه یادم رفت و زیادی حرف زدم. به امید آنکه ما را به دیدار خود هم شاد کنی.

ارادتمند همیشگی

ف. پ

(۱) البته مراد فرهاد پور در مورد عرفان در ایران و سیطره اش بر ذهن و روح ایرانی تصوراتی دارد که نشان از دست کم گرفتن این تفکر تعالی بخش و زندگی بخش دارد، که تازگی سخنش هنوز که هنوز است در عصر روانکاوی نیز از بین نرفته. در فرصتی مناسب به این موضوع پاسخی در خور خواهم داد.

(۲)The Lacanian Review/ The Logical and the Oracular/Jacques-Alain Miller