مهاجرت بخشی از «اورفه» به تلگرام

 

با توجه به اینکه تلاش برای طراحی جدید سایت هنوز به جایی نرسیده، قلب اورفه چند تکه شد، و پاره ای از آن به «تلگرام» پر کشید، و ما هر چه کردیم نتوانستیم از مهاجرت او به این سرای خانه زنبوری جلوگیری کنیم؛ خانه هایی که بسیار بیش از آنکه خانه زنبوران عسل باشد، خانه زنبوران دغل است. امیدواریم این مهاجرت زمینه ساز تحولی در تلگرام باشد؛ و آن را از عسل پر کند، و خانه های آن را از دام پیامک های مخفی و ژست های روشنفکرانه و به رخ کشیدن پلشتی ها نجات بخشد:

 

http://t.me/FreudtoLacan_farzamparva

در زمانی نه چندان دور، تلگرافخانه سرای امید و محبت بود، حتی وقتی قرار بود مکانی برای ابراز تسلیت باشد. اما امروز بایستی به خود تلگرام و کاربرانش تسلیت گفت. تلگرام به ابر شغالی تبدیل شده که میلیونها ساعت عمر کاربرانش را می بلعد و به دیار عدم می فرستد؛ آنهم با چه حاصلی! از حکمت و دانش که خبری نیست. اما اطلاعات غلط تا دلتان بخواهد فراوان است. گویی عده ای از دروغ پراکنی حظ مضاعفی می برند. اورفه در این مهاجرت – و چه بسا بایستی گفت تبعید – راه دل خود را طی نکرد. اما امید داشت که بتواند راه دلی در تلگرام باز کند… تا چه پیش آید…

اورفه و مساله آَشفتگی کائنات و گشودگی در غارها

 

پس از سلام و تحیات

 

«کسی به من می گوید روی این زمین چه خبر است؟ می دانم من و اوریدیس هنوز در فضای ذهنی عصر روشنگری هستیم، اما فضای امروز برای شما غریب و دلخراش نیست؟ واقعا چطور در این فضا نفس می کشید؟ حالا درست است که موسیقی دنیای شما بیشتر به صدای پیت حلبی شباهت دارد که در آن سنگی انداخته باشند و به آن با ریتمی نامنظم لگد بزنند، و دیگر از موسیقیدان های واقعی عصر ما مثل موتزارت و ویوالدی و بتهوون خبری نیست، اما بگو ببینم همین کسانی که می روند و این دری وری های گوشخراش را گوش می دهند چه گناهی کرده اند که یک نفر بیاید و آنها را ببندد به رگبار اسلحه؟ اینجاست که باید گفت گل در چمن بود، به سبزه هم آراسته شد. یادم می آید در زمان قاجار عکاسی از روسیه به نام آنتوان خان سوریوگین به ایران آمده بود و از نقاره رنان دربار عکس می گرفت. آن عکس را دیدی؟ همه با چنان حجب و حیایی به زمین چشم دوخته اند گویی زمین قرار است آنها را ببلعد. حالا در دنیای شما آدمیانی که دیوهای درون خود را آزادی مطلق داده اند و غار وجودشان اصلا دری ندارد، یک چنین فجایعی را راه می اندازند، و تازه هر روز هم از خود سلفی می گیرند، و زل می زنند به دوربین. واقعا چه اتفاقی در این دنیا افتاده است؟ والله آن دوزخی که در آن بودم از این دنیا صد بار بهتر بود. هر روز ابن سینا می نشست و پدرانه نمط نهم اشارات را برایمان تدریس می کرد، طوری که ما اصلا گرما را از یاد می بردیم. من هم راستش را بخواهی به هوای اوریدیس آمدم بیرون وگرنه همانجا می ماندم. ببینم آَشنایی چیزی نداری یک سفارشی بکنی من رو دوباره ببرن دوزخ؟ اگر این کار را بکنی من را هماره رهین منت خود خواهی ساخت. دوزخ واقعی این بیرون است با این همه سر و صدا و دیوان زنجیر دریده. راستش فکر می کردم اگر موتزارت و ویوالدی – بر و بچه های خاکی عصر روشنگری ما – الان بودند و این به اصطلاح موسقی های ناهنجاری که قرین هر روزه زندگی شماست می شنیدند همه را مشتی مجنون نمی دانستند؟ سر به کوه و بیابان نمی گذاشتند؟ یک بار می خواهم با تو بیایم ببینم این بیمارانی که بستری می کنی چه کسانی هستند؟ احتمالا تعدادی موتزارت و بتهون بینشان وجود داشته باشد!

الان تازه می فهمم این اوریدیس طفلک چرا این قصه های طنز رو نوشته. به اون هم حتما خیلی سخت گذشته. آن چیزی که شما آدمیان درک نمی کنید بزرگترین سرمایه زندگیتان است یعنی وقت یا زمان. چه کسی هست که برای وقت خود ارزش قائل باشد و آن را به نحوی صرف هجویات نکند؟ ما اساطیر این سرمایه را هم نداریم. آن چیزی که شما اسمش را جاودانگی می گذارید در واقع یک فقر عمیق است. منتهی تا شما آدمیان به چنین فقری مبتلا نشوید اصلا متوجه مفهوم زمان نمی شوید. مفهوم زمان را تنها آن آدمی می داند که یک روز از زندگی اش باقی مانده. وقتی بزرگترین سرمایه زندگی ابطال شود می شود همین وضعی که اکنون هست: به آدم پر فیس و افاده می گویند پروفسور، به داعشگاه یا خاموشگاه می گویند دانشگاه، به اضمحلال می گویند پیشرفت، به حماقت می گویند حذاقت، به قوطی های چرخدار ساکن در بزرگراه ها می گویند وسیله نقلیه!،  به روده درازی می گویند قصه پردازی، به لجاجت می گویند سیاست، به صدای در پیت حلبی می گویند موسیقی…. [راستی یک دیکشنری قرن بیست و یکم هست که معانی کلمات را برای من روشن کند؟ پاک گیج شدم.] حافظ هنوز هم حافظ ارزش های روشنگری است آنجا که می گوید:

دلیر در خرد آن کس بود که در همه حال

نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد

ز عمر برخورد آنکس که در جمیع صفات

به خویش بنگرد آنگه طریق آن گیرد

چو جای جنگ نبیند به جام (JAM) آرد دست

چو وقت کار بود تیغ جانستان گیرد

ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب

که مغز نغز مقام اندر ژک لکان گیرد…

بنابر این خیلی هم نباید ناراحت باشی که آدمیان کج و کوله و کک لکانی و مثلا اساتید دانشگاه! دولقوز آباد و رودهن خود را ژک لکان معرفی کنند. در جهان وارونه همه چیز وارونه است، و اگر وارونه نباشد سر و کارش به قرص و دارو و الکتروشوک می افتد.

راستی خبری از اوریدیس ندادی. اساطیر هم به امید زنده اند، چون مهم علائم حیاتی است، زندگی و شور و عشق است، و نه فقط نفس کشیدن و چهار عمل اصلی.

یادت باشد توصیه ام را بکنی به قراولان دوزخ. چشم انتظاریم.»

ارادت

اورفه

جشن حضور اورفه و اوریدیس در مهرگان ۱۳۹۶

 

به یمن حضور اورفه و اوریدیس از این پس سایت اورفه از طریق ۵ نشانی قابل بازیابی است: (البته خانه اصلی همچنان نشانی اول است و مطالب ابتدا در آن منتشر می شوند)

  WWW.FARZAMPARVA.COM

WWW.FREUDtoLACAN.COM

WWW.FARZAMPARVA.ORG

WWW.FARZAMPARVA.NET

WWW.FARZAMPARVA.IR

حفره تاریکی، حفره تاریخی، حفره کلامی…

 

اورفه عزیز

مطمئن بودم که ماه پشت ابر پنهان نمی ماند، و بالاخره روزی تو رخ نشان خواهی داد. گرچه ۶ سال برای آن در این سایت صبر کردم. بایستی بیش از ۸۱۶ هزار بازدید از سایتی که به نام تو هست انجام می شد تا بالاخره اعلام حضور کنی. موقع خیلی خوبی هم این کار را کردی چون اهالی رشک آباد بدجوری به کنج خوارزم ما تاخته بودند و مانند مغولان در پی یکسان کردن آن با خاک بودند. حالا به یمن حضور تو و به مبارکی اش می خواهم خبر خوشی هم برای دوستاران این سایت اعلام کنم. به زودی این سایت با ۵ آدرس و دو هاست ارائه می شود به طوری که دیگر کسی نتواند در آن اخلال ایجاد کند! اهالی رشک آباد بهتر است در این ماه محرم بیشتر در مجالس عزاداری حاضر شوند، و اشک خود را برای التیام رشک خود تا می توانند روان کنند. ببین من حتی به فکر رشک آبادی ها هم هستم، منتهی کو گوش شنوا! البته اگر این روش افاقه نکرد، پیشنهاد تشت آب یخ می کنم. این دیگر رد خور ندارد.

نکاتی در نامه ات بود که به خودم اجازه می دهم که آنها را تصحیح کنم. قاعدتا اسطوره ها نبایستی شپششان منیژه خانم باشد، یعنی امیدوارم از من نرنجی.

اول اینکه از طبقه هشتم دوزخ صحبت کرده بودی. در حالی که دانته بزرگان دانش و ادب را در طبقه اول دوزخ قرار داده. طبقه هشتم مال فاسقین و خیانت کاران است: احتمالا رفته بودی سری به نسرین و مسعود بزنی ببینی در چه کاری مشغولند. بعد هم دیدی که خیلی هم از بودن در کنار هم خوشحالند و کاری به کارشان نداشتی. این چیزی است که به فکر من رسید. و گرنه تو به آنها چه کاری می توانستی داشت؟

دوم اینکه جریان برگشتنت را به همراه اوریدیس ننوشتی. در متون یونانی نوشته هادس خدای جهان زیرین اوریدیس را نزد خود نگاه می دارد، چون تو یادت رفته بود که عهد کردی پیش از خروج از جهان زیرین عقبت را نگاه نکنی، و نبینی که اوریدیس به دنبالت روان است یا خیر. (این چک کردن زیاد می تواند نشانه ای از وسواس باشد. البته وسواس به آسنترا معمولا خوب جواب می دهد. اگر وقت کردی یک تک پا پاشو بیا مطب.)

خب سوالی که پیش می آید این است که اوریدیس چطور همراه تو بر سطح کره خاکی روان شده است؟ و اما پاسخ من: از آنجایی که تو عقل و شعورت را به طور کامل بکار گرفتی و راه ایران را در پیش گرفتی، اسطوره های ایرانی نجاتت دادند. در اسطوره های ایرانی، جم یا جمشید، پادشاه پیشدادی، به بادافره گناهی به جهان زیرین فرستاده می شود و برای چند صباحی می شود فرمانروای جهان زیرین. بیرون آمدن اوریدیس احتمالا به یمن حضور او بوده است. (البته ظریفان می دانند که جم JAM ما کیست!) هر چه باشد خدایان اساطیر ایرانی از شعور بسیار بالاتری از خدایان یونانی برخوردار بودند، و هیچ کدام هم اهل فسق و فجور و لاابالی گری و الواطی نبودند؛ یعنی چیزی که در اساطیر یونانی یک قانون است. اساطیر ایرانی مفهوم قناعت و افراط نکردن و رعایت اعتدال در لذاید را می دانستند که چیست، و اگر هم جایی زیاده روی کرده اند (مانند JAM) زیاده روی در خیر خواهی بوده. JAM پزشکی را در جهان بنیان می گذارد، اما زیاده روی اش آنجاست که بی مرگی را در جهان حکمفرما می کند. و از آنجا که ناموس جهان تغییر و تحول دائم و دیالکتیکی بی پایان است (JAM در آن زمان از دستاوردهای هگل هنوز باخبر نشده بود و خرده ای از او نتوان گرفت) این کار او اوضاع جهان را به هم می ریزد، و نتیجه آن می شود به بادافره گناهش گرفتار می گردد. گناهی که در اصل از خیرخواهی او برای مردمان سرزمینش نشات گرفته بود.

حتما تا اینجا با خود گفته ای همه اینها درست. اما این چه عنوانی است که برای مطلبت انتخاب کردی؟ کمی دندان روی جگر اسطوره ات بگذاری برایت توضیح خواهم داد. صحبتت در مورد منتسکیو و بزرگان عصر روشنگری باز هم شعله آتشی جانکاه را در دلم برای سرزمینم بر افروخت. افراد بسیاری در مورد اینکه چطور جریان تفکر در سرزمین ما متوقف و دچار انسداد شد، قلم زده اند. اما نمی دانم چرا کسی به این موضوع توجه نکرده که سوالات و معضلات و مشکلات ما در حال حاضر چیست؟ مگر غیر از این است که ما هنور که هنوز است نمی توانیم توصیه کانت را چراغ راهمان قرار دهیم که «در پیروی از عقل خود شجاعت  داشته باش»؟ آیا هنوز که هنوز است گیر ما درگیری بین عقل و سنن اجتماعی ما نیست؟ خب این حرف کانت مال چه دوره ای است؟ بله! این پاسخ کانت است به این پرسش که «روشنگری چیست»؟ چیزی که در تاریخ جهان سی صد سالی از آن می گذرد و با پیروزی عقل و خرد بر خرافات و سنن پوچ مشخص می شود، انفجاری عظیم که جهان را از سن پطرزبورگ در روسیه تا نیویورک در آمریکا لرزاند، ولی سرزمین ما دچار چنان لرزه هایی از جنس دیگر – یعنی تهاجم همسایگان در روزگار نادر – بود که متاسفانه این لرزه عظیم که نزدیک بود مدار کره زمین را از مسیر خود منحرف کند به سرزمین ما نرسید. در روزگاری که کاترین ملکه روسیه شخصا از دیدرو خالق دایره المعارف روشنگری دعوت کرد به سن پطرزبورگ بیاید، و در امور کشوری از نظرات «روشنگرانه» او برخوردار شود، و در آنسوی جهان سردمداران انقلاب استقلال آمریکا خود را بیش ار هر چیر وامدار فیلسوفان روشنگری به ویژه منتسکیو می دانستند، خیلی عجیب است که از این لرزه عظیم ما هیچ چیر نیندوخته باشیم. و این همان حفره تاریکی سمبولیک ما، حفره تاریخی ما و حفره کلامی ماست که هنوز بر ذهنمان سنگینی می کند. گرچه همانطور که آدورنو نشان داده این روشنگری مرتب در دل خود اسطوره تولید می کند، و با اسطوره نوعی دیالکیتک دارد، اما ما با این حفره ای که بر گرده مان سنگینی می کند اصلا وارد آن دیالکتیک نشدیم. و اگر هم در چند ساله اخیر اندیشه هایی که فرزندان روشنگری به حساب می آمدند با تاخیری چندین ساله به سرمین مان پا گذاشتند، زمین حاصل خیزی برای این بذرها وجود نداشت، و نتیجه اش این شد که چراغ روشنگری هنوز روشن نشده، توسط اسطوره ها فتح شد. می بینی که مراد فرهاد پور بی جهت نمی گوید که هنوز که هنوز است «تنها شکل واقعی تفکر در ایران ترجمه است».(۱) هر چند عده ای ترجمه های خود را بخواهند جای تالیف جا بزنند در اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی شود. نتیجه چه می شود؟ از انواع کتابهای هذیانی «من تا آوردی» بگیر تا کتابهای «من آنم که رستم چنان» و در نهایت «من بر آنم که…!». کتابهایی که در اصل موضوع آنها «من» است و نه چیز دیگر! [البته بگذریم که در این عنوان آخری که گفتم حقیقت بیشتری وجود دارد: من بر آن نشسته و مشغول در فشانی است.]

پس اگر می بینی هنوز JAM خود را وامدار روح روشنگری قلمداد می کند و از دیدرو نقل قول می کند که: «با هیچ یک از افکارت ازدواج نکنی» باید بدانی چرا این طور است. هنوز که هنوز است JAM دارد در سرزمین شما با اسطوره های تاریکی می جنگد. حالا که به مدد او بر روی زمین قدم گذاشتی فکر می کنم بیشتر قدر او را بدانی. پس بیا توصیف او را در مورد روح روشنگری باز بخوان: «روح روشنگری یک روح سرگردان است، که همیشه انکار می کند، و همیشه راهنمایی نیز می کند. آن روح می لغزد، جایگزین می کند و خود را از هر باوری خلاص می کند. آن روح در باور تنها خرافه، پیش داوری و خطا می بیند. ذهن روشنگری به معنای واقعی هیچ دلبستگی تشکیل نمی دهد…». «روانکاوی بیشتر در سویه جوردانو برونو قرار دارد: افکار شما سگهای شما هستند، نه فاحشه های شما. آنها شما را می بلعند…»(۲)

خب فکر می کنم آنقدر از بازگشتت خوشحال شدم که اندازه یادم رفت و زیادی حرف زدم. به امید آنکه ما را به دیدار خود هم شاد کنی.

ارادتمند همیشگی

ف. پ

(۱) البته مراد فرهاد پور در مورد عرفان در ایران و سیطره اش بر ذهن و روح ایرانی تصوراتی دارد که نشان از دست کم گرفتن این تفکر تعالی بخش و زندگی بخش دارد، که تازگی سخنش هنوز که هنوز است در عصر روانکاوی نیز از بین نرفته. در فرصتی مناسب به این موضوع پاسخی در خور خواهم داد.

(۲)The Lacanian Review/ The Logical and the Oracular/Jacques-Alain Miller

 

 

 

آموزه های من (۵)

آموزه های من (۵)

 

_جامعه انسانی همیشه یک حماقت بوده است. بدی اش به آن خاطر نیست. همیشه همینطوری بوده، همیشه همینطوری خواهد بود. هر چه باشد بایستی [به این موضوع] اعتراف شود که [هر چه زمان می گذرد] ایده های فزاینده تری بی ستون و بی روح می شوند. هر چیزی دنباله ای است از چیزی دیگر. حتی کار به آنجا رسیده که باعث شده همه ما کمی احساس مریضی کنیم. درست الان سر نهار، در بین حلقه کوچکی که مهربانانه به من خوشامد گفته بودند، ما داشتیم در مورد چیزی صحبت می کردیم که به آن  TV می گویند، چیزی که به شما اجازه می دهد در صحنه جهانی در هر لحظه بمانید، که در مورد هر چیز فرهنگی به روز باشید. دیگر هیچ چیز فرهنگی از دستتان در نمی رود.

-برخلاف آنچه در هر سطح از فرمانروی جانوری رخ می دهد – که با فیلها و اسبان آبی شروع می شود و در انتها به عروس دریایی می رسد – انسان به طور طبیعی مشخص می شود با احساس شرم خارق العاده ای در مورد – چطور بایستی آن را بنامیم؟ محض رضای خدا با ساده ترین اسمی که می توانیم پیدا کنیم – تخلیه گه. (Evacuation of shit)

انسان تنها حیوانی است که برای او این یک مساله است، و این مساله شگرفی است. شما آن را درک نمی کنید، چون شما دستگاه ها و ابزارهای کوچکی دارید که آن را تخلیه می کنند. شما اصلا در مورد اینکه بعدش کجا می رود ایده ای ندارید. آن از لوله هایی عبور می کند و در محل های خارق العاده ای که هیچ در موردشان نمی دانید جمع آوری می شود، بعدش کارخانه هایی هستند که آن را به داخل خود می کشند، و آن را تغییر شکل داده به صورت تمام انواع چیزهایی که که دوباره به جریان بر می گردند به واسطه صنعت انسانی باز می گردد، و صنعت انسانی یک صنعت به تمامی چرخشی است. شگفت آور است که، تا آنجا که من می دانم، هیچ دوره ای در اقتصاد سیاسی نیست که یک درس یا دو درس را به آن اختصاص داده باشد. این پدیده ای است از واپس زنی، که مانند تمام پدیده های واپس زنی، به نیاز برای ادب و آداب دانی متصل شده است. مشکل اینجاست که ما واقعا نمی دانیم کدام آداب دانی.

-صحبت کردن در مورد این همیشه شوک آور بوده، حتی با اینکه آن همیشه بخشی از چیزی است که ما تمدن می نامیم. یک تمدن بزرگ اول و مهمتر از همه تمدنی است که یک سیستم دور ریختن فضولات دارد. تا آن موقع که این موضوع را به عنوان نقطه شروعمان در نظر نگیریم، قادر نخواهیم بود که هیچ حرف جدی ای بزنیم.

در میان آن مردمانی که ما برای مدتی اولیه نامیده ایم، گرچه من هیچ ایده ای ندارم که چرا آنها را آنطور می نامیم چون آنها هرگز هیچ یک از ویژگیهای اولیه بودن را ندارند، یا بگوییم جوامعی که انسان شناسان اجتماعی مطالعه می کنند – حتی گرچه حالا که تئوریسین ها پاروهایشان را کنار گذاشته اند و به دنبال ابتدایی، باستانی، پیش زبانی و تمام آن جفنگیات رفته اند، هیچ کس دیگر آنها را نمی فهمد – خب، مشکلات کمی در مورد دور ریختن فضولات وجود دارد. نمی گویم مشکلی وجود ندارد. شاید هم به خاطر اینکه آنها مشکلاتی کمتر از این دست کمتر دارند آنها را وحشی می نامیم، یا حتی وحشی های شریف، و آنها را به عنوان مردمانی تلقی می کنیم که به طبیعت نزدیکترند.

فروید زنده است (۳)

 

…اما این رویا معمایی دیگر را نیز عیان میکند: رویا آشکارکننده اشتیاق کیست؟ تفاسیر اخیر به وضوح

برآناند که انگیزه حقیقی در پس رویا میل فروید به تبرئه همکار و دوست نزدیکش، فلیس، از

مسوولیت و تقصیر است. این فلیس بود که در خصوص عمل بینی ایرما اهمال کرد، و میل نهفته

در خواب نه در تبرئه خود فروید که در تبرئه دوستش است، کسی که در این مورد، همان

« سوژه ای که فرض میشود می داندِ »فروید بود، ابژه انتقالِ او. رویا، آرزوی فروید را درباب

اینکه فلیس مسوول ناکامی درمان نبود، اینکه او فاقد دانش نبود، دراماتیزه میکند. رویا، اشتیاق

فروید را نمایان میکند، اما فقط تا آنجا که اشتیاق او پیشاپیش همان اشتیاق دیگری (فلیس) است.

چرا رویا میبینیم؟ پاسخ فروید به نحوی گول زننده ساده است: کارکرد غایی رویا قادر ساختن

رویابین به در خواب ماندن است. این پاسخ اغلب در رابطه با آن رویاهایی تفسیر میشود که در

آنها نوعی عامل آزارنده بیرونی  مثل سروصدا  ما را به بیدار شدن تهدید میکند. در چنین

وضعیتی رویابین فورا وضعیتی را تصور میکند که این محرک بیرونی را در خود ادغام کند و

در نتیجه برای مدت طولانی تری میتواند بخوابد؛ هنگامی که محرک بیرونی بسیار شدید شود، او

سرانجام از خواب بیدار میشود. آیا به راستی همه چیز به همین سرراستی است؟ در مثال مشهور

دیگری از کتاب تفسیر رویا، پدری خسته و فرسوده، که پسر جوانش به تازگی مرده، در خواب

فرزندش را میبیند که در میان شعله های آتش در کنار تخت خواب او ایستاده است و سرزنشی

ترسناک را زمزه میکند « پدر، نمیبینی که دارم میسوزم ؟ » اندکی بعد پدر از خواب میپرد و

متوجه شمعی میشود که روی کفن پسر مرده اش افتاده است. او، در خواب، بوی دود را احساس

کرده و تصویر پسر در حال سوختن را منضم خواب خود کرده بود تا خوابش را طولانیتر کند.

آیا پدر به این دلیل از خواب پریده بود که محرک بیرونی شدیدتر از حدی شده بود که بتواند در

سناریوی رویا گنجانده شود؟ یا برعکس، پدر آن رویا را برای طولانی تر کردن خوابش ساخت،

اما آنچه در رویا با آن مواجه شد بسیار تحمل ناپذیرتر از خود واقعیت بیرونی بود، در نتیجه از

خواب پرید تا به واقعیت بگریزد.

در هر دو رویا مواجهه ای تروماتیک وجود دارد (منظره گلوی ایرما، تصور فرزند در حال

سوختن)؛ اما در رویای دوم، رویابین در لحظه این مواجهه از خواب بیدار میشود، در حالی که

در رویای اول، هراس تا سررسیدن دکترها ادامه مییابد. این توازی، کلید فهم نظریه فروید

درباره رویا را به ما عرضه میکند. درست همانطورکه بیدار شدن پدر در رویای دوم همان

کارکردی را دارد که تغییر وضعیت ناگهانی در رویای اول [تبدیل شدن هراس به کمدی]، واقعیت

روزمره نیز ما را قادر میسازد تا از مواجهه با ترومای حقیقی طفره رویم.

به زعم آدورنو معنای شعار نازیها « آلمان، بیدار شو! » در واقع باژگونه است: اگر به این

فراخوان پاسخ می دادید، می توانستید به خواب و رویا ادامه دهید(به عبارت دیگر، از درگیر شدن با

واقعیت آنتاگونیستی جامعه اجتناب کنید). در نخستین بند از شعر « بیدارباش » نوشته پریمو لوی، ،

نجات یافته ای از اردوگاههای کار اجباری، زندگی در اردوگاه را به یاد میآورد، او در خواب

رویاهای پر شوری درباره بازگشت به خانه، غذا خوردن و نقل داستاناش برای بستگان خود

میدید، که ناگهان با فرمان یک کاپوی لهستانی از خواب میپرید که می گفت .(«! بلند شو Wstawac! »)

در بند دوم، جنگ پایان یافته و او در خانه است، سیر غذا خورده، داستاناش را برای خانواده اش

بازگو کرده، که ناگهان خیال میکند دوباره آن فریاد را میشنود Wstawac! وارونگی رابطه

میان رویا و واقعیت از بند اول تا بند دوم بسیار مهم است. مضمون صوری آنها یکسان است

منظره ای خانوادگی و دلپسند با فرمان « بلند شو!» گسیخته میشود  اما در بند اول، رویا به

وسیله دستور بیدارباش گسیخته میشود، در حالی که در بند دوم، واقعیت توسط فرمانی خیالی از

هم می گسلد. شاید بتوانیم مثال دوم از کتاب تفسیر رویا را متعلق به بازمانده هولوکاست بدانیم، او

ناتوان از نجات پسرش از کوره مرده سوزی، با سرزنش فرزندش مواجه میشود: «پدر، نمیبینی

که دارم میسوزم؟»

در « جامعه نمایش » کنونی، که در آن، آنچه به عنوان واقعیت روزمره تجربه میکنیم بیشتر و

بیشتر شکل واقعیت ساخته شده از دروغ را به خود میگیرد، بصیرتهای فروید ارزش حقیقی خود

را نشان میدهند. بازیهای کامپیوتری را در نظر بگیرید که بعضی از ما را مسحور خود

میکنند، بازیهایی که یک فرد ناتوانِ نوروتیک را قادر میسازند تا در شخصیت یک نرینه

متجاوز فرو رود، مردهای دیگر را کتک بزند و به نحوی خشونت آمیز از زنان کام بگیرد.

به سهولت می توانیم فرض کنیم که این فرد ناتوان برای فرار از واقعیت کرخت و عاجزانه اش به

فضای مجازی پناه میبرد. اما شاید این بازیها حرف بیشتری برای گفتن داشته باشند. چه می شود

اگر، حین بازی، من درون منحرف و لجامگسیخته شخصیت خود را به وضوح بیان کنم، درونی که

به دلیل ممانعتهای اخلاقی  اجتماعی نمیتوانم در زندگی واقعی به آن جامه عمل بپوشانم؟ آیا

شخصیت مجازی من تا حدی « واقعیتر از واقعیت نیست ؟» آیا این دقیقا بدین خاطر نیست که من

میدانم این « فقط یک بازی » است و در آن همه کارهایی را که هیچگاه در دنیای واقعی قادر به

انجام آنها نیستم می توانم انجام دهم؟ در این معنای دقیق، همانطورکه لکان بیان داشته، ساختار

حقیقت مانند افسانه است: گاه آنچه در رویا آشکار میشود، حتی در رویاپردازیهای

روزانه، حقیقتی است که واقعیت اجتماعی، خود، بر مبنای سرکوب آن بنا نهاده میشود. اینجا

مهمترین درس کتاب تفسیر رویا نهفته است: واقعیت برای کسانی است که نمی توانند رویا را تاب

بیاورند.

 

(پایان)

فروید زنده است (۲)

 

…این دگرگونی پارادوکسیکال در نقش تفسیر روانکاوانه در هیچ کجا روشنتر از مورد رویاها

نیست. فهم عرفی از نظریه فروید درباب رویا این است که رویا تحقق خیالی یک اشتیاق ناخودآگاه

مهار شده است که به مثابه قاعده ای از یک طبیعت سکسوآل عمل میکند. فروید در ابتدای کتاب

تفسیر رویا، تفسیری مفصل از رویای خودش درباره  «تزریق ایرما » به دست می دهد. این تفسیر

به نحوی شگفتانگیز یادآور لطیفه ای از دوران حکومت شوروی است: « آیا رابینویچ در بخت

آزمایی ایالتی یک ماشین نو برد؟»  «در اصل بله، برنده شد .فقط نه یک ماشین، یک دوچرخه، نو

هم نبود، کهنه بود، برنده هم نشد، آن را دزدید!» آیا رویا، آشکارگی اشتیاق جنسیِ ناخودآگاه فرد

رویابین است؟ در اصل، بله. با این حال، در رویایی که فروید برای تشریح نظریه ی خود درباب

رویا برگزید، اشتیاق او نه جنسی است و نه ناخودآگاه، و به علاوه، این اشتیاق اصلا به او تعلق ندارد.

این رویا با مکالمه فروید و بیمارش ایرما درباره ی عدم موفقیت مداوای او به علت عفونت ناشی از

تزریق شروع میشود. در حین گفتوگو، فروید به او نزدیک شده و با دقت درون دهان او را

وارسی میکند .او با منظره ای ناخوشایند از زخمها و ساختارهایی پیچ درپیچ شبیه استخوانهای

بینی روبرو میشود. در این لحظه ناگهان وحشت به کمدی تبدیل میشود. سه پزشک، از دوستان

فروید، که نام یکی از آن ها اتو است، ظاهر شده و با زبانی شبه حرفه ای و مضحک شروع

میکنند به بر شمردن علل احتمالی (و مانعه الجمع) عفونت ایرما. اگر کسی مقصر بوده باشد، در

خواب باید برملا شود، او کسی نیست جز اتو، چون او بود که تزریق ایرما را انجام داد :پزشکها

نتیجه میگیرند که « تزریق نباید با بیدقتی انجام میشد و احتمالا سرنگ آلوده بوده است ». پس

« اندیشه پنهان»همبسته خواب نه جنسی است و نه ناخودآگاه، بلکه همان آرزوی کاملا آگاهانه

فروید برای تبرئه کردن خود در قبال ناکامی مداوای ایرما است. چگونه این امر با این تز که

رویاها آشکارکننده امیال جنسی ناخودآگاه هستند سازگار میشود؟

در این جا یک تصحیح مهم ضروری است. اشتیاق ناخودآگاهِ برانگیزاننده رویا، صرفا اندیشه پنهان

در رویا، که به محتوای صریح اش ترجمه میشود، نیست، بلکه آرزوی ناخودآگاه دیگری است که

خود را به واسطه رویا – کار بر رویا حک میکند، پروسه ای که از خلال آن اندیشه پنهان به فرم

صریح رویا تغییر شکل میدهد. پارادوکس رویا – کار در همینجا قرار دارد: ما می خواهیم از

اندیشه ای خلاصی ناپذیر و آزاردهنده که بدان کاملا آگاهیم رها شویم، پس آن را تغییر شکل داده و

به خط تصویری (هیروگلیف) رویا ترجمه میکنیم. در حالی که درست به واسطه این تغییر شکل

است که میلی بسیار بنیادیتر خود را در رویا رمزگذاری میکند، همان اشتیاق ناخودآگاه و جنسی.

معنای غایی رویای فروید چیست؟ فروید در تحلیلی که خودش ارائه میدهد بر رویا – اندیشه

متمرکز میشود، بر آرزوی « سطحی » خود برای بی تقصیر بودن در مداوای ایرما. با این حال،

در جزئیات تفسیر او اشاراتی مبنی بر انگیزه های ژرفتر وجود دارد. رویای مواجهه با ایرما

فروید را به یاد زنان متعدد دیگر میاندازد. آزمایش دهانی یادآور بیمار دیگری است، یک معلم

سرخانه که وقتی درون دهاناش را نگریسته بود « تصویری از یک زیبایی نوشکفته » را به

نظرش آورده بود. موقعیت ایرما نسبت به پنجره، او را به یاد« زنی از دوستان صمیمی » ایرما

میاندازد که نسبت به او « نظر بسیار مساعدی»  داشت؛ الان که به او فکر میکند «مطمئن است

که آن خانم نیز دچار هیستری بود ». دلمه ها و استخوانهای دماغی او را به یاد استفاده خودش از

کوکایین برای کاهش تورم مخاطی میاندازد، همچنین به یاد زن بیماری که، طبق نمونه خود

فروید « دچار مرگ وسیع بافتهای غشای مخاطی » شده بود. مشورت اش با یکی از دکترها

یادآور زمانی است که مداوای فروید در مورد یک زن بیمار منجر به « مسمومیتی شدید » و در

نتیجه مرگ بیمار شده بود؛ آن زن همنام دختر بزرگاش بود، ماتیلدا. اشتیاق ناخودآگاه رویا همانا

آرزوی فروید برای «پدر ازلی» بودن است، پدری که همه زنانی را که ایرما در رویا تجسم بخش

آنهاست در اختیار خویش دارد…

 

(ادامه دارد)

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

نامه ای از اورفه… [اورفه باز می گردد]

 

پس از سلام و تحیات

«آنقدر از اوریدیس حرف زدید و بی دلیل و با دلیل حرف او را به میان کشیدید که دیدم دیگر درنگ جایز نیست. گرچه جای گرم و نرمی هم نبودم: گرم بود، اما به مدد گرزهای گران رشک آبادی ها اصلا نرم نبود. بایستی یک بار این گرزها بر ملاج سرت فرود می آمد که دیگر جای مرا «گرم و نرم» نخوانی. البته من از گرمایش شکایت ندارم – بالاخره دوزخ است دیگر و کسی انتظار سرما ندارد – ولی نرمایش بدجوری دلم را آزرد. حالا اصلا چه جوری کار به اینجا رسید؟ ما که سرمان به ساز چنگمان گرم بود، ابن سینا داشت تازه نمط نهم اشارات و تنبیهات را می نوشت، ابن الرشد داشت بررسی می کرد چطور می تونه از پزشکی قانونی گواهی رشد بگیرد، سنکا داشت در مورد زندگی سخنرانی می کرد [که «انسان بایستی در طول زندگی خود هنر زندگی کردن را بیاموزد»] و ارسطو هم وارد بحث حدوث و ضرورت شده بود. همگی یادش بخیر رفته بودیم پای رودخانه ای در فشم داشتیم عشق می کردیم که ناگهان ون نیروی انتظامی را دیدیم که مثل صاعقه بر سرمان خراب شد و با ضربات کاراته و هوک چپ مامورین دلسوزش همه مان ریزانده شدیم داخل ماشین. (نمی دانم با اینکه همان نزدیکی چاقو کشی شده بود به آنها کاری نداشتند، یا شاید هم ما را اشتباها به جای آنها گرفتند). زحمت کشیده و ما را به دوزخی سپردند هشت طبقه زیر زمین. این مدتی که دوزخ بودیم در فراغتی که حاصل شده بود بالاخره کتاب کمدی الهی دانته را برداشتم و تورقی کردم، و دیدم آن بنده خدا هفت صد سال پیش ، پیش بینی چنین روزی را کرده بود. یا شاید هم از همان ابتدا با ما پدر کشتگی داشته. ببینم دانته هم مگر جهان سومی بوده؟ آخر چطور مخ یک آدم می تواند من و ابن سینا و ابن الرشد و سنکا و ارسطو را به هم ربط بدهد، و تازه همه مان را هم بریزد داخل طبقه هشتم دوزخ؟ (۱) اینجاست که بایستی با شاعر هم عصر دانته یعنی حافظ هم آوا شد که: «تبارک الله از این فنته ها که در سر ماست». راستش را بخواهی یکی از مامورین در هنگام جلب ما، به من که رسید گفت: «کجا بودی مطرب؟!» طوری که خوشحال شدم که این مامورین وظیفه شناس اهل دل و اهل حافظ هم هستند و منتظر بودم که بقیه شعر را هم بخواند که: «دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب» که ضربه باتوم و این حرف ابن سینا مرا به خودم آورد که در گوشم گفت: «به تویی که با سازت مسیر رودخانه ها را عوض می کنی و درختان را به رقص وا می داری می گوید مطرب و به من که «در همه دهر چو من یکی است» می گوید کافر . ببین آخر عمری چه جوری ذلیل شدیم؟!» ابن الرشد که مرتب می گفت« زنگ بزنین سفارت اسپانیا» و سنکا و ارسطو هم التماس می کردند که با سفارت یونان در مورد وضعیتشان تماس گرفته شود، ولی گوش کسی بدهکار نبود، و تازه راستش را بخواهی سفارتهای مربوطه هم اقدام خاصی نکردند، یا اصلا کاری از دستشان بر نیامد. نمی دانم چرا این شعر شاملو در نظرم آمد که: «به تماشای ماه نو بر بام شدم… ماه بر نیامد…». از اولش هم به ما نیومده بود یک روز تعطیل کنار هم جمع بشویم و یک چایی قند پهلو بخوریم. ولی خب این مامورین هم خوشبختانه خبر نداشتند که جایی که ما رفقا کنار هم باشیم، آنجا دوزخ هم که باشد می شود بهشت. یک گروه آدمیان طایر همایون آثار را زاغ و زغن چه گزندی توانند رساند؟

حالا این وسط تمام این گرفتاری ها به کنار، اصلا یعنی چی که مرتب در اینجا در این سایت حرف اوریدیس رو به میان می کشانید؟ ببینم به زبان لری: «مگه خودتون خواهر مادر ندارین»؟ آخه این چه کاریست؟ بهمن که برای خودش می رود ورشو به استقبالش، بعدش وقتی تحویلش نمی گیرد ادای عشاق مغموم را به خودش می گیرد و زبانش بند میاد، ما هم که این وسط «برگ چغندریم دیگه»؟ اصلا به اجازه کی داستانهای اوریدیس رو اینجا چاپ کردید؟ نمی دانید حقوق معنوی اوریدیس را ضابع کردید و این یعنی سرقت معنوی؟ حالا اون اگر چیزی نگوید، فکر می کنید من هم ساکت می نشینم؟ حالا من برگشتم دنبال اوریدیس. تو رو خدا هر خبری ازش داری واسم بنویس ببینم. از وقتی ما – یعنی من و اوریدیس – پامون را به خاک ایران گذاشتیم حدود سیصد سال می گذرد. در این مدت نشده بود انقدر از هم دور باشیم. اصلا می دانی جریان ایران آمدنمون رو؟ فکر نکنم تا به حال برایت تعریف کرده باشم. ما رو کتاب بزرگ و دوران ساز عهد روشنگری، یعنی «نامه های ایرانی» مونتسکیو به ایران علاقمند کرد. در اون فضای خفقان پیش از انقلاب فرانسه، این کتاب مانند شعله نور خورشید بود. البته خورشیدهای دیگه ای هم بودند، کسانی مثل ولتر، کانت، دالامبر، روسو و دیدرو، که مخصوصا این آخری هم با فروتنی بی حد و حصرش و هم با آثارش دیوانه مان کرده بود. یک جایی دیدرو گفته بود: روح چون غار عظیم تیره و تاری است، مملو از تمام انواع دیو و ددهای خیر و خوشایند، و بد و دژخیم.فرد بد نهاد در غار را می گشاید و تنها به دیو و دد دژخیم اجازه خروج می دهد. فرد نیک نهاد، تنها به گروه اول اجازه می دهد از غار خارج شوند. چنین عمق نگرشی آن هم سی صد سال پیش؟ بی خود نیست که فروید از دیدرو با تعظیم و اکرام زیاد صحبت می کند گویی عقده اودیپ را او پیش از همه متوجه شده بوده است. این مقدمه ها روحمان را درگیر کرده بود.  وقتی با دو قهرمان ایرانی داستان مونتسکیو که به عشق دانش ترک یار و دیار کرده و به فرانسه آمده بودند آشنا شدیم، دیگر جفت روحامان پر کشید، که مگر این سرزمین کهن چگونه جایی است که دو تا مسافر از آن این چنین به شوق دانستن تمام عشق های سرزمین شان را کنار گذاشته اند، و از چه افقی ما اروپاییان را می نگرند که تعداد بسیاری از آداب و رسوم و اعتقادات ما برای آنها هجو و مسخره است؟ این بود که دو تایی تصمیم گرفتیم بیاییم ایران. تا همین چند وقت پیش هم اصلا از این کار پشیمان نبودیم. حالا تو بایستی کاری کنی که من دوباره بتوانم پیدایش کنم. می دانم که احتمالا می توانی کاری بکنی پس لطفا «نه» نیار.»

 

بسی ارادت

اورفه

 

 

 

(۱) دوزخ / کمدی الهی/ دانته آلیگیری/ ترجمه شجاع الدین شفا / انتشارات امیرکبیر

فروید زنده است (۱)

 

در سالهای اخیر اغلب شنیده ایم که می گویند روانکاوی مرده است. پیشرفتهای جدید در علوم
مغزی سرانجام روانکاوی را در مکانی که به آن تعلق داشت قرار دادند، در انباریِ
جست وجوهای تاریک اندیشانه و پیشاعلمی برای معنای پنهان، در جوار اعتراف گیرندگان مذهبی
و خوابگزاران. چنان که که تاد دوفرسن میگوید هیچکس در تاریخ اندیشه بیش از فروید درباره
همه بنیانها بر خطا نبود برخی اضافه خواهند کرد، به استثنای مارکس. سال گذشته «کتاب سیاه
روانکاوی » از پی « کتاب سیاه کمونیسم » از راه رسید و همه خطاهای نظری و دغلکاریهای
بالینی را که فروید و پیرواناش مرتکب شده بودند، فهرست کرد. دستکم اینگونه همه میتوانند
همبستگی محکم مارکسیسم و روانکاوی را ببینند.
یک سده پیشتر، فروید روانکاوی را جزو آنچه خود به عنوان « سه ضربه به خودشیفتگی » توصیف
کرده بود، دانست. نخست، کوپرنیک نشان داد که زمین به دور خورشید میچرخد و بدینترتیب
انسانها از جایگاه مرکزیشان در کیهان محروم شدند. سپس داروین نشان داد که ما محصول
تکامل ایم و مکان ممتازمان در میان جانداران از ما سلب شد. سرانجام فروید با آشکار کردن نقش
برتر و مسلط ناخودآگاه در فرایندهای روانی نشان داد که ایگو، حتی سرور خانه خویش نیز
نیست. امروزه به نظر میرسد پیشرفتهای علمی حقارت بیشتری را به ارمغان آورده اند: ذهن
صرفا یک ماشین پردازش داده هاست و احساس آزادی و استقلال ما تنها « توهم یک کاربر »
است. ظاهرا در مقایسه با این دستاورد، روانکاوی محافطه کارانه تر بود.
آیا روانکاوی منسوخ میشود؟ به نظر میرسد یقینا اینطور باشد. روانکاوی از لحاظ علمی
منسوخ میشود چون الگوی شناختی- عصب شناختی ذهن انسان جایگزین مدل فرویدی شده است؛
در کلینیکهای روانپزشکی منسوخ میشود چون مداوای روانکاوانه در حال واگذار کردن
عرصه به درمان دارویی و رفتاری است؛ و در جامعه، در مقیاسی گسترده تر، منسوخ میشود،
چون مفهوم هنجارهای اجتماعی که سائق های جنسی افراد را سرکوب میکنند، در برابر لذتگرایی
امروز تاب نمی آورد. با این حال، نباید خیلی شتابزده باشیم .شاید در عوض، باید پای بفشاریم که
زمان روانکاوی، تازه از راه رسیده است .یکی از بن مایه های نقد فرهنگی محافظه کار امروز این
است که در زمانه سهل انگار ما کودکان از محدودیتها و محرومیتهای سفت و سخت بی بهره اند .
این امر آنها را مستاصل کرده و از یک افراط کاری به افراط کاری دیگر می کشاند. تنها ایجاد یک
مرز قاطع بر پایه گونه ای اقتدار سمبولیک ثبات و رضامندی را می تواند تضمین کند، رضامندی ای
که از تخطی از ممنوعیت حاصل میشود. فروید برای توضیح شیوه ی عملکرد نفی در ناخودآگاه
تفسیر یکی از بیماراناش پس از بازگویی خواب خود درباره زنی ناشناس را نقل میکند: زنی
.« که در خواب دیدم هرکه باشد مطمئنا مادرم نیست» برهانی روشن برای فروید که

زن همان مادر بیمار بود. برای سرشتنمایی بیمار نوعیِ، امروز چه راهی بهتر از تصور کردن واکنش او به
همین خواب: « زنی که در خواب دیدم هر که باشد مطمئنا یک ربطی به مادرم دارد! »

به طور سنتی از روانکاوی انتظار رفته است که بیمار را قادر سازد تا بر موانع دستیابی به
رضایت جنسیِ به هنجار چیره شود: اگر نمی توانی ارضا شوی پیش یک روانکاو برو، او به تو
کمک خواهد کرد تا از شر بازدارنده هایت خلاص شوی. حال که از هرسو با فرمان «! لذت ببر »
بمباران میشویم، شاید روانکاوی باید به نحو دیگری نگریسته شود، به عنوان تنها گفتاری که در

آن شما مجاز به لذت نبردن هستید: نه  «مجاز نبودن به لذت بردن» بلکه رها شده از فشار لذت بردن

(پایان بخش اول)

 

نوشته: اسلاوی ژیژک/ ترجمه: عباس ارض پیما (با برخی اصلاحات ) منبع:

London Review of Books, Vol.28, No. 10, 25 May 2006

آموزه های من (۴)

آموزه های من (۴)

 

-من با حضور در یک کلینیک روانپزشکی موافقت کردم چون دلیل خوبی دارم که فرض کنم نابخردانه نبوده که از من خواسته شده که در یک [جمعی] که در اصطلاح مدرن  Colloquium می نامیم شرکت کنم.

بد نیست، آن کلمه [را می گویم]. واقعا دوستش دارم. ما با هم صحبت می کنیم، منظورم در یک مکان است. هر کدام از ما صحبت می کند چون ما در یک مکان هستیم: ما هم مکانیم [Co-loquate]. «  Colloquium » یک کلمه نامتظاهرانه است، بر خلاف کلمه «دیالوگ». در دیالوگ بودن یکی از چیزهای وحشتناک متظاهرانه زمانه ماست. هرگز مردم را در دیالوگ دیده اید؟ گاهی وقتی ما از دیالوگ صحبت می کنیم همیشه کمی شبیه دعواهای خانوادگی است.

-آنچه من درس می دهم باعث چیزی مثل غوغا و قشقرق شده است.

آن از آن روزی شروع شد که – و خدا را شکر که تا آنجا که می توانستم به تاخیرش انداختم – چیزی که بایستی نوشتارها [Ecrits]، به صورت جمع، بنامم، جمع آوری کردم، چرا که به نظرم می رسید که آن ساده ترین کلمه برای مشخص کردن چیزی بود که می خواستم انجام بدهم.

من تحت آن عنوان چیزهایی را کنار هم آوردم که [قبلا] نوشته بودم تا نشانگر ها و نقاط عطفی را مشخص کنم، مانند تیرک هایی که در آب می گذارند تا قایقها را با آنها مهار کنند، که شامل آن چیزی بود که من داشتم بصورت هفتگی یا در همان حدود به مدت بیست سال درس می دادم. فکر نمی کنم خودم را خیلی تکرار کرده باشم. کاملا مطمئنم که نکردم، چون من آن را قانون کردم، به عنوان یک نوع امر ضروری، که هرگز چیزی را بیشتر از یک بار نگویم. فکر می کنم که شما نیز هم عقیده باشید که آن کار واقعا بزرگی است.

-حتی اگر آن را خیلی خوب نفهمید، خواندن آنچه من نوشته ام تاثیری دارد، توجه و علاقه شما را به خودش معطوف می کند، مورد علاقه است. خیلی اینطور اتفاق نمی افتد که آنچه که یک نوشته ای است لزوما چیزی عاجل و ضروری باشد، و خطاب به مردمی باشد که واقعا کاری برای انجام دادن دارند، کاری که انجام دادنش آسان نیست.

تصور می کنم در درجه اول به همین دلیل است که اگر ما به آن از زاویه دیگری نزدیک شویم، می توانیم در مورد آن به توافق برسیم که این نوشتارها غیر قابل خواندن اند؛ مردم حداقل تظاهر می کنند که آن را می خوانند، یا خوانده اند. طبیعتا، نه آن مردمی که فرض می شود آن را بخاطر اینکه [خرج] زندگیشان را در آورند می خوانند، یا به عبارت دیگر منتقدین. خواندن آن آنان را مجبور می کند که [بخواهند] ارزش خودشان را بدینوسیله اثبات کنند که چیزی بنویسند که حداقل با آنچه من دارم جلو می برم یک ربطی داشته باشد، اما همینجاست که آنها ظنین می شوند. همانطور که متوجه شده اید، این کتاب زیاد مورد [نقد و] بررسی قرار نگرفته است. احتمالا به خاطر اینکه زیادی کت کلفت است، خواندنش مشکل است، مبهم و تیره و تار است. اصلا برای مصرف روزمره طراحی نشده است. شما ممکن است به من بگویید که با این اظهار نظر من دارم عذر و بهانه می آورم. آن می تواند معنی اش این باشد که من می گویم بایستی کتابی تولید می کردم که برای مصرف روزمره باشد، یا حتی اینکه چنین قصدی دارم. بله، ممکن است. می توانم چنین سعی ای بکنم. اما به چنین کاری عادت ندارم. و [تازه] به هیچ وجه من الوجوه قطعی نیست که موفقیت آمیز باشد. چه بسا بهتر باشد که من سعی نمی کردم استعداد خودم را تحت فشار قرار دهم. و آن را خصوصا در نوع خودش خواستنی نمی بینم، چرا که آن چه من می آموزانم در واقع در نهایت به سکه رایج بدل خواهد شد. مردمانی خواهند بود که به سمت آن خواهند رفت، که به آن برخواهند گشت. آن به روشنی همان چیز [اول] نخواهد بود، و قدری دچار تحریف خواهد شد. آنها سعی می کنند که آن را داخل هیاهو و جار و جنجال وارد کنند. آنها هر چه از دستشان بر می آید می کنند تا جایش را در ارتباط با تعداد مشخصی از آن عقاید صلب و سختی دوباره درست کنند که برای هر کسی در این جامعه مناسب است، همانطور که در هر جامعه دیگر.

-جامعه انسانی همیشه یک حماقت بوده است.