تفاوت باد با حزب باد، یا تفاوت لکان با یاوه ها و یالوم ها و پالان ها…

تفاوت باد با حزب باد، یا تفاوت لکان با یاوه ها و یالوم ها و پالان ها…

 

نقدی بر کتاب مستطاب «دروغگویی بر روی مبل» نوشته بزرگ استاد  «روان کاوی و رواندرمانی در پیتی» جناب اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۱ – هر مکتبی که ادعای درمان یا تاثیر گزاری بر روان آدمی را دارد – از مضحک ترین و ساده اندیشانه ترین آنها که مغز را مرکز انسان می پندارند و در مورد آن پنداری در حد یک دستگاه آب میوه گیری را دارند مانند انواع XBT ها مثل CBT و DBT  و احتمالا در آینده EBT و FBT( که ماشاالله فهرستشان و طرفدارانشان هر روز در حال زاد و ولد هستند ) تا پیچیده ترین و پیشروترین آنها – بر پایه احترام به یک سری بتهای ذهنی ساخته شده اند. برخی از این بتها مانند بت خوشبختی و لذت پرستی و موفقیت و مصرف گرایی خاص ساده اندیشانه ترین روان درمانی ها هستند. اما برخی از بتها هستند که کسی جرات دست زدن به آنها را ندارد: یعنی بت رابطه جنسی [یا به عبارت بهتر: رابطه بین دو جنس ] و بت رابطه زبانی [یا رابطه معنایی که حتی در نهایت ویتگنشتاین هم از آن عبور نکرد] که بر پایه اعتقاد به وجود دیگری بزرگ شکل گرفته است. ظاهرا کسی جز ژک لکان جرات نداشته که به آنجا برسد که بگوید: «رابطه جنسی وجود ندارد»، «زن [در مفهوم عام] وجود ندارد» و «دیگری بزرگ وجود ندارد». آری! لکان در بتخانه ذهن آدمی یک بت را هم به عنوان بت بزرگ باقی نگذاشته است. «[آموزه های من] باد است؛ بادی که چون سخت می وزد سرد و سوزان می شود.(۱)»

۲ – می گویند در سال ۱۹۷۷ در مصاحبه ای از کنراد لورننس – مبدع بوم شناسی و برنده جایزه نوبل – کمی پیش از مرگش پرسیدند که آیا امروز غیر از آن هشت گناهی که در کتاب «هشت گناه بزرگ انسان متمدن» نوشته اید به گناه دیگری هم اعتقاد دارید؟ لورنتس پاسخ می دهد بله! گناه انحطاط فرهنگی! به نظر می رسد در عصر ترامپ این گناه به اوج شتاب آوری نزدیک شده است. به مدد سینما و تلویزیون و سلفون ها و اینستاگرام و… بالاخره چنان تصویر به زندگی بشر هجوم آورده که با نوعی سرطان تصویر مواجه هستیم. این سرطان افراد را به روباتهایی تبدیل کرده که هیچ پرسش بنیادینی در ذهن متاستاز زده شان شکل نمی گیرد. آدمی به معنای واقعی کلمه توسط انواع PC ها ( شامل Personal Computers, Psychotherapy & Counselling,Public Cinemas, Cell Phones, Picture Cancers ) وجودش و ذهنش Pissed off شده است. شکل ایدآلی از روبات های آدم نما برای کاپیتالیسم امروزین. جهانی که هر روز بیشتر در لجنزار ژوئی سانس فرو می رود. نقاشی کارپاچو را در بالا بنگرید که متعلق به ۵۰۰ سال قبل است و شوالیه ای سلحشور را دست بر شمشیر خود نشان می دهد که در کنارش نوشته شده: «مرگ از پلشت و آلوده شدن بهتر است»، و نگاهی هم به انسان متاستاز زده امروز که از برقراری ارتباط با نزدیکترین کسان خود عاجز است بیندازید تا متوجه شوید در این ۵۰۰ سال، و به ویژه در صد سال اخیر به مدد ابداعات جدید بشر چه راه درازی را طی کرده است! از آن نقطه تا نقطه ای که پلشتی افتخار به شمار می آید و آن را در کتابها شجاعانه! اعلام می کنند راهی بس طولانی است.

۳ – شرلوک هولمز مرده است. سربازرس لسترید هر چه می کوشد نمی تواند با شعور بدوی خود از صحنه چینی و فریب جانیان پرده بردارد، نمی تواند متوجه حقیقتی شود که در بطن دروغ خلافکاران و جانیان نهفته است. مستاصل می شود. چه بایستی بکند؟ چه کاری راحت تر از فریب مال باختگان و خانواده مقتول؟ مال باختگانی که آنقدر ساده لوح هستند که دروغهای او را باور می کنند و وارد بازی کودکانه اش می شوند و تازه با طیب خاطر به او پول هم می پردازند! قاتل [امیال ناخودآگاه] هم به راحتی به گشت و گذار و انجام جنایت می پردازد! اما این همان داستان رواندرمانی های آقای یالوم نیست آنجا که سعی می کند وانمود کند که روش اش همان روش حقیقت یابی پدر کارآگاه یا زیگموند فروید است؟ «…کمی نزدیک تر پیشروان بزرگ بودند که چهره هایشان کمی متمایز تر بود: نیچه، کی یر کگور، فروید و یونگ» (صفحه ۶ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل) بله! دروغگوی بزرگی که روی مبل لم داده کسی نیست جز جناب نویسنده، کسی که می خواهد لاطائلات خود را با چسباندن آنها به مسیح و بودا و سقراط و فروید به ما حقنه کند. کسی نیست بپرسد همینکه روی یک روش درمانی کلمه «دیالکتیک» و «آنالیز» گذاشتیم کافیست تا آن را به سقراط و فروید بچسبانیم؟ به این می گویند شارلاتانیسم در اوج. بسیار متاسفم که بارها از روان درمانگران! این سرزمین چنین شنیده ام: «داستان های یالوم پر از ریزه کاریهای روان درمانی است»!!! خدا به روان مردمان در این سرزمین کهن رحم کند!! کوران عصا کش کوران شده اند. البته شاید هم نتوان از مراجعین بخت برگشته این قبیل «درمانگران» خرده ای گرفت: آدمی همیشه در طول تاریخ پرمحنتش سراب موقت اکنون را به آب فردا ترجیح داده است. شاهد آن هم فوج بسیاری هستند که روانکاوی را به امید رواندرمانی های این چنینی ترک می کنند. «نه اینکه روان درمانی کاملا بی اثر است، ولی تاثیر آن زودگذر است و به بدترین [فرجام] بر می گرداند(۲)».

۴ – آقای درمانگر داستان یالوم، یعنی ارنست لش با روان درمانگری که مراجعش را مورد سوء استفاده جنسی قرار داده ، یعنی آقای سیمور تراتر مواجه می شود، «مردی که تنها یک بار اور را دید، ولی برای همیشه زندگی اش را دگرگون کرد»(۳). این مواجهه ظاهرا دهان آقای لش را آب می اندازد، که چقدر راحت می توان از مرزهای اخلاق در کار روان درمانی گذشت، و باعث می شود که او هم تصمیم بگیرد روان درمانگر شود و «به کارش عشق بورزد»!!! البته برای آقای یالوم که به ناخودآگاه کاری ندارد و روان درمانگر داستانش را به فروید هم می چسباند، چنین تحلیلی اصلا محلی از اعراب ندارد! بدین ترتیب است که آقای لش [که این نام حداقل در زبان فارسی بسیار برازنده اوست] اصرار فراوانی برای لمس کردن مراجعان دارد. یکی از مراجعانش می گوید: «در همان سی ثانیه اول مرا لمس کرد – موقع وارد شدن به اتاق آرنجم را لمس کرد… – و وقتی دوباره می خواست به من دستمال کاغذی بدهد دستم را لمس کرد… شدیدا اصرار داشت که در همان جلسه اول خاطرات سو استفاده جنسی ام را بازگو کنم! اصرارش زیادی بود و خیلی هم سریع سراغ این موضوع رفت. من دستپاچه و گیج شدم! احساسات شخصیش را به من نشان داد… به من گفت خیلی مهم است که به هم نزدیک شویم… از من خواست تا سوالاتی در مورد او بکنم… معاشقه ام با دکتر کوک را تصدیق کرد…»(۴) این که این روش درمانی در اکثر مواقع به چه چیزی ختم می شود از داستان درز گرفته شده. اما با همین اطلاعات مختصر هم می توان سوالی را مطرح کرد: «مگر این کاری که با مراجع می کنید استفاده از تحریکات حسی برای ایجاد حال بهتر نیست؟! خب چرا اصرار دارید که روش جدیدی را کشف کرده اید؟ از چند هزار سال پیش نقش اجتماعی فاحشه خانه همین بوده است. دیگر چرا اسمهای پر طمطراق برای این کشف محیرالعقولتان می گذارید؟!» آقای لش البته چیز بیشتری از این دارد: تمرین سنگ قبر! «تا حالا به این فکر کردی که دلت می خواد روی سنگ قبرت چی بنویسن؟»(۵) با این روش می توان به مراجعان شوک داد و آنها را مورد سو استفاده هیجانی بیشتری قرار داد. اما یک چیز مسلم است: آقای یالوم اصلا دلش نمی خواهد که روی سنگ قبرش بنویسند: رئیس فاحشه خانه! او ترجیح می دهد روی سنگ قبرش بنویسند: روان درمانگر فقید و نویسنده سعید مرحوم مغفور جناب آقای اروین یالوم حفظ الله اسراره!!

۵ – وقتی کسی اسم خودش را روانکاو و رواندرمانگر می گذارد، و از خواندن متن از پیش نوشته شده ناخودآگاه که با هزاز زبان در سخن است [آن هم از طریق وقفه های سخن و گیر کردن ها، رویاها (بطن و ناف رویا نه ظاهر گول زننده اش!)، اشتباهات لپی، تکرار کلمات، انتقال و ژوئی سانس] عاجز باشد، وقتی کسی از خواندن متن حقیقت که در هر دروغی وجود دارد عاجز باشد، چاره ای ندارد که به چنین ورطه ای فرو غلطد: دروغی فراتر از دروغهای مراجع. لسترید پس از آشنایی با شرلوک هولمز، وقتی می بیند چنین کاری از او بر نمی آید، یا بایستی رسما کارش را کنار بگذارد، و یا اینکه به سرکیسه کردن مردم بپردازد. حداقل خدا را شکر که این کارگزاران روان چیزکی از فروید شنیده اند و مثلا حداقل اندکی از اینکه خواب شبانه شامل چیز غریب، ناشناخته و با شکوهی است با خبر شده اند – گرچه ظاهرا یاد نگرفته اند که از ظاهر رویا فراتر روند – اما صد اسف که از خواب روزانه – خوابی که آدمی در روز می بیند و آن را واقعیت می پندارد – هیچ نشنیده اند، و بالاتر از آن هیچ هم نمی خواهند بشنوند، مبادا رویاهای بچه گانه شان که همه در مدار حرص و آز (۶) می چرخد و در داستانهایی از این قبیل بسیار نمود دارد از هم بپاشد. ولی هنوز هم آدمیانی هستند که سفر به اقالیم جان، شهرهای بی نشان و مواجهه ای سربلند و مقتدرانه و شجاعانه با «شوخی های کیهانی» را بر هر چیزی در این دنیا ترجیح می دهند: سفری تک و تنها و یگانه به سیاره ای بی همتا، و تجربه ای منحصر به فرد و تکرار نشدنی در زمینی که هر روز بیش از روز پیش آکنده از آدمیانی می شود که جز تقلید و سرک کشیدن به زندگی یکدیگر جیزی از زندگی نفهمیده و نخواهند فهمید. بله آقای یالوم! منحصر به فرد بودن به از سر گذراندن منحصر به فردترین نوع تجربه زندگی است، نه به اینکه مرتب به مراجع تلقین کنید «تو منحصر به فردی!!». اگر کسی به شما مراجعه کرده منحصر به فرد است، و از تقلید بی پایان نجات پیدا کرده، و به فردیت خود دست پیدا کرده، دیگر او را با امثال شما چه کار است؟!

 

(۱و۲) ژک لکان/ تلویزیون/ ۱۹۷۴

(۳) صفحه ۷ کتاب مستطاب دروغگویی بر روی مبل

(۴) صفحه ۲۹۱ کتاب

(۵) صفحه ۵۳۳ کتاب

(۶) بی جهت نیست که حکیم طوس آز را زیانکارترین دیو به شمار می آورد:(از کتاب رازهای شاهنامه/ مقاله دکتر محمد دبیر سیاقی)

بدو گفت کسری که ده دیو چیست        کز ایشان خرد را بباید گریست

چنین داد پاسخ که آز و نیاز                  دو دیوند با زور و گردن فراز

دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین           چو نمام و دوروی و نا پاکدین

دهم آن که از کس ندارد سپاس           به نیکی و هم نیست یزدان شناس

بدو گفت از این شوم ده پر گزند            کدام است اهرمن زورمند

چنین داد پاسخ کسری که آژ              ستمکاره دیوی بود دیر ساز

که او را نبینی تو خشنود هیچ              همه در فزونیش باشد بسیچ…

 

راهزنان خروستان

 

یکی بود یکی نبود. دهی بود بی نام در سرزمین خَروِستان که تمام آنان از راه رهزنی روزگار می گذراندند. آنان پس از اینکه شیوه های دیگر زیستن چون دریوزگی، تمارض، خبرچینی و کاسه لیسی را امتحان کرده بودند در نهایت به آنجا رسیده بودند که بهترین شیوه زیستن یورش بردن به سرزمینهای همسایه و غارت و چپاول اموال آنان است. اهالی این ده بیشتر از ده پانزده نفر نفر نبودند ولی چنان بر دل همگان رعب و وحشت انداخته بودند که همه تعداد آنها را با اشباح ذهنی خود جمع زده بودند و به عدد ده میلیون و پنج نفر رسیده بودند. البته این سوال هم پیش آمده بود که چطور این شهر میلیونی نامی ندارد؟ سوالی که کسی برایش پاسخی نداشت.

از آنجا که غارتها و چپاولها دسته جمعی صورت می گرفت در بازگشت به شهر و ریختن غنائم در میدان مرکزی – که بنا بر قانون اساسی شهر همه ملزم به رعایت آن بودند – مشکل دیگری بروز می نمود و آن اینکه چطور می بایستی غنائم را تقسیم کرد؟ این دیگر در قانون اساسی پیش بینی نشده بود. زمانی که غارت و چپاول با اسیر کردن صاحب مال همراه بود راه حل ساده بود: مطابق اصول دموکراسی – که در قانون اساسی به آن بارها تصریح شده بود – خود صاحب مال را قاضی و وصی اموالش می کردند و از او می پرسیدند به هرکس چقدر برسد؟ صاحب مال بیچاره پیش از قدم گذاشتن بر سکوی اعدامی که با جلال و جبروت فراوان برایش آماده کرده بودند با گلویی خشک و آرزوهایی بریده و کلامی منقطع آخرین احکام حیات خود را برای همنوعان نوع دوست و مشفقش اعلام می کرد. مشکل آن زمانی بود که صاحبان مال یا اسرایی که گرفته می شد در یورش راهزنان یا در موقع مشایعتشان تا دروازه های ده همگی کشته می شدند. گاهی حتی بر سر اموال به یغما برده جنگی در می گرفت و جسد تعداد زیادی از افراد بر سر همان اموالی که در میدان مرکزی ریخته شده بود تلنبار می شد. (لازم به توضیح نیست که از اول تعداد افراد این ده بسی بیشتر از حالا بود که به ده پانزده نفر رسیده بود). دو نفر که از زمره فراکسیون طرفداران حقوق بشر بودند اعتراض کردند که چطور برای اجنبیان چوبه های داری چنین با جبروت بر پا می شود آن وقت به خودمان که می رسد این قدر بی توجهی می شود؟ عده ای حتی این مثل را یاد آوری می کردند که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، بدون اینکه توجه کنند اصولا به کار بردن چنین مثلی در این مورد صحیح است یا خیر. بی سوادی و عدم تحصیلات دانشگاهی و نداشتن لیسانس خیلی جاها خودش را نشان می داد.

روزی در بحبوحه جنگ و درگیری بر سر اموال، پیر از شهر عبور می کرد. پیر که اکنون پس از تحمل رنجها و مصیبتها، زندانها و بازی کردن نقش شوهر و مجسمه، بسیار نحیف و تکیده و شکسته شده بود، و ریقش هم به زحمت بالا می آمد، و به قول معروف هوشش از گوشش بلغور می کرد التماس کرد او را از این پرسش معاف دارند. او در حالی که نفس نفس می زد توضیح می داد که خیلی اتفاقی از این ده در خروستان عبور می کرده، و اصرار می کرد که محض رضای خدا این بار دست از سرش بردارند. اما یکی از ریش سفیدان ده به نمایندگی از بقیه جلو آمد و گفت می خواهی بازهم افراد بسیاری کشته شوند؟ پیر در حالی که سعی می کرد محیط را تلطیف کند به شانه ریش سفید زد و گفت تو دبستان مکتب تربیت نمی رفتی؟ ریش سفید با غیظ پاسخ داد من بی سواتم. این را گفت و بر و بر زل زد تو چشم پیر.

پیر در حالی که سعی می کرد موضوع را عوض کند آب دهانش را قورت داد و گفت: آیا این بار اسیری نگرفتید؟ جواب شنید نه. پیر گفت: آیا دفعه پیش یا دو دفعه پیش اسیری نگرفته بودید؟ مردمان باز هم گفتند نه. پیر گفت: دفعه بعد چی؟ ریش سفید گفت کف دستمان را که بو نکردیم. اصلا به تو چه. (همانطور که می بینید صحبتها زیر لیسانس بود). پیر گفت: من دوستی داشتم، یک شیر مامانی و اندکی شکمو. او حقی به گردنم دارد، چون در شهر قبلی ناخواسته جایش را اشغال کرده بودم. امروز که وارد ده تان شدم تاجش را بر سر پادشاهتان دیدم. با خودم گفتم حتما بلایی سر شیر آورده اید. شیر کجاست؟ جوانکی پوزخند زنان گفت شیر زیاد داریم. حالا چند لیتر می خوای؟ ریش سفید در حالی که جوانک را کنار می زد گفت: شیر آنجوری که نداریم. اما یک حیوانی داریم که زمانی شیر بود. حالا دیگر یال و کوپالش ریخته و در یک مزرعه مشغول کشیدن گاو آهن است. بالاخره ما به گندم هم احتیاج داریم. همیشه که نمیشه نان دزدید. پیر سرش را خاراند و گفت: شنیده بودم که شیر در بادیه عشق کسی روباه شود، اما نشنیده بودم گاو بشود. بعد رو به جوانک کرد و گفت: ببینم شیرتان را از او می گیرید؟ جوانک با بی ادبی پاسخ داد: عجب خری هستی. نره. پیر در حالی که سینه اش را صاف می کرد و سعی می کرد توهین جوانک نادان را به حساب نیاورد گفت: من از این شیر فرد با خردتری نمی شناسم. آن وقت گاو آهن گذاشتید روی دوشش؟ مسلما با سوابقی که در وضع قانون در جنگل دارد در این زمینه می تواند خیلی کمک حالتان باشد.

مردمان فریاد شادی کشیدند (البته گفتیم که این مردمان بیشتر از پانزده نفر نبودند) و ریش سفید گفت: ای بابا! چرا به فکر خودمان نرسیده بود؟ و پنج نفری دویدند سمت مزرعه.

خوشبختانه پیش از آنکه مردمان به چشم خود ببینند که شیر زیر فشار گاوآهن ریقش در آمده و به رحمت ایزدی پیوسته، پیر دو پا داشت و دو پا هم قرض کرد و از ده آنان گریخت. تجربه به او آموخته بود که یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی به بار می آورد

«حقیقت، دانش نیست»… یادداشتی بر فیلم (Program (2015

«حقیقت، دانش نیست»… یادداشتی بر فیلم (Program (2015

دانش آن متاع کم مایه ای است که آن را سرمایه کلاسهای دانشگاهی یا کلاسهای آزاد! یا کانالهای شبکه های اجتماعی می کنند تا خلقی را به به گویان و دست افشان سر کار بگذارند. (خاصله امروزه که تب کلاسهای یونگ و آدلر و برن و فضلای دیگر! همه را فراگرفته). اما حقیقت از جنس دیگری است. حقیقت از جنسی است که «گفتن کل آن ممکن نیست»(۱). بایستی خیلی «صادق» [چون خود صادق هدایت] باشی تا بتوانی بخشی از حقیقت را بیان کنی. تازه در آن صورت تمام جهان به پا می خیزد تا همان یک ذره از حقیقت را که بیان کرده ای، لاپوشانی کند. در فیلم program می بینیم که خبرنگار بی نوا دیوید والش می خواهد پرده از حقیقت زندگی لنس آرمسترانگ بردارد، و چطور همه دنیا دست به دست هم می دهند تا توهم وجود اسطوره قهرمانی آمریکا و دنیای دوچرخه سواری از هم پاشیده نشود، چرا که توهم غذایی است که در این دنیا بیش از نان و آب طرفدار دارد. لابد اگر یکی از هم تیمی های آرمسترانگ قضیه را لو نمی داد، هنوز هم ساده دلان جهان مشغول پرستش این بت دروغین بودند.

وقتی هانری هشتم به سر تامس مور اظهار ارادت تمام می کند، همان سر تامس موری که سر خود را چند سال بعد به فرمان شاه مهربان از دست می دهد، وقتی ناصر الدین شاه قاجار به امیر کبیر می گوید «شما را شخص اول مملکت کردیم»، وقتی یک نفر در مسابقات انتخابات می گوید من نوکر مردم هستم، اگر کسی بلند شود و فریاد بزند «دروغ نگو»، او را کشان کشان از محل سخنرانی شاهانه بیرون خواهند برد، و برای بررسی روانی به یک «روانپزشک» یا «روانشناس» خواهند سپرد. در مجمع هذیان زدگان، حقیقت گو کسی جز یک دیوانه نیست. تا اینکه روزی چنین رقعه ای از خط مبارک همایونی صادر می شود، و همگان چون خواب زدگانی که از خواب غفلت چند هزار ساله بیدار شده اند شوک زده با دهانی باز به یکدیگر می نگرند:

«چاکر آستان ملائک

فدوی خاص

دوست ابد مدت

حاج علی خان پیشخدمت خاصه فراشباشی دربار سپهر اقتدار

مامور است که به فین کاشان رفته میرزا تقی خان فرهانی (!) را راحت نماید

و در انجام بین الاقران مفتخر به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد».

حقیقت بایستی خفه شود تا همگان نفس راحتی بکشند. چرا که حقیقت «از لوله توپ بیرون می آید»(۲). چرا که حقیقت «دانش نیست. حقیقت آن چیزی است که دانش را دچار گرفتاری می کند»(۳). وقتی صادق هدایت می گوید: «تنها مرگ است که دروغ نمی گوید… حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند» مشخص است که از نوع دیگری از حقیقت صحبت می کند که ما با آن بیگانه ایم، یا بهتر است بگوییم خود را با آن بیگانه کرده ایم.

 

(۱) ژک لکان/ تلویزیون

(۲) سخن یکی از «بیماران»

(۳) ژک آلن میلر

جلوی قانون (داستانی از کافکا/ ترجمه از صادق هدایت)

 

«پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود، ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به فکر فرو رفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود؟ پاسبان گفت: « ممکن است، اما نه حالا. » پاسبان از جلو در که همیشه چهار طاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‌جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: « اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری، اما به خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانی تواناتر از من وجود دارد، حتا من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم. » مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود، آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده‌ی پشمی با دماغ تک تیز و ریش تاتاری دراز ولاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه‌ی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آن‌جا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را به داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سوالاتی کرد. ولی این سوالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه‌ی وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای این‌که پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد، ولی می‌افزود: « من فقط می‌پذیرم برای این که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به طوری که در حقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند. ولی حالا در تاریکی شعله‌ی باشکوهی را تشخصی می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند شود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: « اگر هر کسی خواهان قانون است، چطور در طی این‌ همه سال‌ها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده‌ی صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، در گوش او نعره کشید: « از این‌جا هیچ‌کس به جز تو نمی‌تواند داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»
 

نامه ای از ورشو… دارالکتبیه!

سلام

خب دست مریزاد. بعله من در رم بودم و مجسمه اوریدیس هم در موزه رم بود و الکی نوشتم تورین هستم و …. همه اینها درست. اما موضوع دارالکتبیه رو از کجا فهمیدی؟ واقعا شگفت زده ام کردی. لطفا زودتر برام توضیح بده وگرنه فکر می کنم واقعا با اجنه ارتباط داری.

اما همانجوری که گفته بودی رفتم فرودگاه به استقبال اوریدیس. همانطور که گفته بودی برای اینکه مشخص بشم یک پاپیون قرمز هم زده بودم. اما بگی نگی خیلی ملاقات دلچسبی نبود. چون از اولش فهمیدم از چیزی ناراحته. بالاخره هم وقتی به زبون اومد همون حرف تو رو زد که چرا داستانهاش رو به ترتیب ننوشتم. با خودم گفتم ای بابا! از دست فرزام در رفتم افتادم گیر این یکی! باز تو خواب خیلی بهتر بود می دیدمش چون اونجا هیچ وقت نشده بود ازم ایرادی بگیره. خب خیلی طبیعی بود که فکر کنم که رفتارش مثل خوابمه. ولی خلاصه ارتباطمون خیلی صاف و ساده پیش نرفت، و بعد چند روز که راهنماش بودم از هم جدا شدیم و من دوباره برگشتم رم. ولی قول دادم دیگه داستانها رو به ترتیب چاپ کنم و دریغایی هم نگم:

خیره در چشمان مستت دریغایی نگفت

واله ی دستان سبز صنمی دانا بود…

تازه تهدیدم هم کرد که اگه درست امانت داری نکنم دیگه از داستان خبری نیست! البته از وقتی برگشتم دیگه به خوابم نیومده. خدا کنه که قهر نکرده باشه. حالا واسه اینکه همه چی ختم به خیر و خوبی بشه داستان دارالکتبیه رو که جا افتاده بود اینجا میارم:

«یکی بود یکی نبود. شهری بود پشت کوه های قفقاز که مردمانش عاشق و دلباخته کتاب خواندن بودند، ککشان هم نمی گزید که دیگران به آنها پشت کوهی می گویند. از نظر خودشان که کوه صاف روبرویشان بود و بایستی جلو کوهی به حساب می آمدند. آنها به درستی فکر می کردند که اصطلاح پشت کوهی ساخته و پرداخته حاسدانی است که عشق آنان به کتاب را بر نمی تابند. در این شهر نوزادان بلافاصله پس از قان و غون خواندن کتابهای تصویری را آغاز می کردند و حتی پیرمردهایی که کورسوی چشمانشان را از دست داده بودند از طریق نوه هایشان کرم کتابخوانی شان در گوشت خود زنده نگاه می داشتند.

از نظر بازرسان اداره کل کتابخوانی هر سال ارز زیادی صرف کتابخوانی می شد، و این برای این شهر کوچک که اقتصادش از راه قصه خوانی و آکروبات و بوزینه گردانی برای سیاحین و دریوزگی از آنان تامین می شد مبلغ هنگفتی بود. بزرگان شهر دور هم جمع شدند تا به چاره جویی بپردازند (البته بزرگ از نظر عقلی، و گرنه در این جمع بزرگان یک نوزاد هفت ماهه هم حضور داشت). یکی گفت بهتر است این آتش کتابخوانی را که به جان ملت افتاده خاموش کنیم. آن دیگری پاسخ داد پس بفرمایید کل اقتصاد شهر را تعطیل کنیم. فکر نمی کنید برای قصه خوانی و افسانه بافی و بوزینه گردانی نیاز به افراد کتابخوان داریم؟ بزرگ دیگر که از اهالی امروز بود فکر بکری به نظرش رسید. او گفت من راه حلی پیدا کردم که هم مشکل کمبود کتاب را حل می کند، و هم مشکل سستی و تنبلی و کمبود مشاغل را. کافیست از هر کتابی تنها یک جلد به اینجا وارد کنیم. بعد آن را در دسترس سلاخان قرار دهیم تا تکه تکه کنند. بعد تکه ب را پیش از الف و تکه ج را پس از دال قرار دهیم. و سپس کتاب را پس از نمونه خوانی با روکشی جدید به نام خودمان چاپ می کنیم. به این ترتیب علاوه بر حل مشکل کمبود کتاب، مشاغل جدیدی هم خواهیم داشت: سلاخی، نمونه خوانی، صحافی، «نویسندگی». اینجا بود که – بر اساس صورتجلسات پیاده شده از آن جلسه که جای شک و شبهه ندارد – نوزاد شروع به قان و غون کرد. بزرگ رو به او کرد و ادامه داد: نگران نباش کوچولو. تو هم به زودی نامت را روی کتابی خواهی دید.

شور و شعفی عجیب مجلس را فرا گرفت و همگان به سیاست و کیاست آن بزرگ اذعان کردند و یکی دو نفر هم خرقه ها دریدند، و به این ترتیب شغل دیگری هم به مجموعه مشاغل جدید افزوده شد: درزی و خیاطی، تا درز خرقه ها را رفو کند.

روزی پیری از آن شهر عبور می کرد. او توجه هیچ کسی را به خود جلب نکرد، یا اگر هم جلب کرد کسی به روی خودش نیاورد. مردمان شهر سر در کتاب و باد در غبغب مشغول خواندن کتابهایی بودند که نویسندگان کوچک و بزرگ شهر خودشان نوشته بودند. پیر جلوی پیشخوان یک کتابفروشی ایستاد و کتابی را دید که در جوانی نوشته بود و اکنون بر جلد آن که به عینه مثل کتاب خودش بود نام کس دیگری خودنمایی می کرد. کتاب را که باز کرد بر حیرتش افزوده شد. چون دید داستانی که آن را از حفظ بود از نیمه شروع می شود، وسط کار به پایان می رسد، و در پایان تازه آغاز می شود. جل الخالق گویان صاف رفت پیش رئیس اداره کتابخوانی و تعجب و شکایتش را اعلام کرد. رئیس با صورتی بر افروخته در حالی که رگهای گردنش متورم شده بود و بیم آن می رفت که از شدت فشاری که بر گلویش می آورد گلوی خود را پاره کند فریاد کشید: نگهبانان! نگهبانان! بگیرید این سارق و خائن پدر سوخته را! بی شرف با پای خودش هم آمده به محکمه! بگیرید و ببندیدش! بعد در حالی که سعی می کرد آرامش اش را حفظ کند در حالی که آب دهانش را قورت می داد ادامه داد: نه نه …. آزادش بگذارید که یکی از سه نوع کشیدن را انتخاب کند: یا مردانگی اش، یا کشیدن صندلی سکوی اعدام از زیر پایش، و یا دو سال حبس، مثل بچه آدم! انصاف و آزادی حکم می کنه به انتخاب خودش باشه! یه پشت کوهی نشون اجانب بدم که یک من روغن روش باشه!

پیر حبسش را که کشید و بیرون آمد به اندازه ده سال پیر شده بود و با خود فکر کرد بهتر است دیگر در امور بزرگان دخالت نکند، چه سر پیری تازه فهمیده بود که بزرگان قوانین بزرگانه ای دارند که عقل امثال او از درک آن قاصر است. دلش برای آن شیری که با تاج شاه روپایی می زد تنگ شده بود و با خود می گفت: کجایی ای شیر! قربان آن دمت بروم! یادت بخیر! این را گفت و راهی شد تا در داستان بعدی دوباره ظاهر شود.

قصه ما به سر رسید. غلاغه به خونش نرسید. مردمان این شهر همگی رستگار شدند. کسی هم در مورد وضعیت مردمان ساده دل و پاک دارالکتبیه به خودش جرات نداد که بی خود سیاه نمایی کند.»

عزت زیاد

ب. ب

نامه بعدی از تهران در غبار… کیش شخصیت و مگس های دیوان حافظ!

نامه بعدی از تهران در غبار… کیش شخصیت و مگس های دیوان حافظ!

 

سلام بهمن

فکر کنم باز هم نوبت این رسید که سنگامون را با هم باز کنیم. فکر نمی کنی که وقتشه؟ اولا که وقتی تاریخها رو قر و قاطی برام می فرستی، حق دارم که شک کنم همین کار رو هم با مکانها داری می کنی. ببینم واقعا در شهر تورین هستی؟ البته اینکه در کنار کالوینو باشی رو شکی ندارم، ولی در مورد تورین مطمئن نیستم: تو موزه ملی تورین چیزی که زیاده البته مجسمه گاریبالدیه، اون تورینی مو بلند که ایتالیا رو متحد کرد. اما حتی یک مجسمه اوریدیس هم وجود نداره. فکر نکن می تونی ردت رو برام گم کنی. می خواستم مژده ای هم بهت بدم: اوریدیس امشب راه می افته و میاد ورشو. نمی خواد به من بگی که کجا هستی. ولی ازت خواهش می کنم خودت رو زودتر به ورشو برسونی و به استقبال اوریدیس بری. اگه این کار رو نکنی ممکنه او هم دیگه به خوابت نیاد. از من گفتن.

اما نکته دوم اینکه به چه مناسبت داستانهای اوریدیس رو به همون ترتیبی که اون برات می گه توی سایت نمی نویسی؟ داستان دارالکتبیه رو جا انداختی. حتما با خودت می گی من از کجا فهمیدم که اولا اصلا چنین داستانی وجود داره، و ثانیا تو حذفش کردی. اگر بخوای برات توضیح می دم ولی فعلا عجالتا بگم که در داستان «دارالنساء» یک همچین جمله ای از قول پیر وجود داشت: « تازه در شهر قبلی که بودم حبسی کشیدم که یه خورده مردانگی هم که داشتم ازم گرفت…» در حالی که در سه داستانی که نوشتی همچین موردی وجود نداشت. می بینی که خیلی راحت دم به تله می دی! اگر خواستی بقیه اش رو هم برات می گم.

امیدوارم اوریدیس خودش بتونه به این بازی موش و گربه ات پایان بده. ولی از اونجایی که تو خیلی به این جور بازیا علاقه داری، می دونم که دوباره چیزی نمی گذره که باز نغمه بازی دیگری رو از سر می گیری. فکر کنم بایستی نصیحت حافظ رو گوش می کردم و آخرین دوا رو برات تجویز می کردم: کی یا همان داغ زدن.

اگر هم تعجب کردی که چطور می دونم کنار کالوینو هستی، و نه لزوما در تورین، به خاطر شناختیه که از احوالات تو و پیچ و تابهاش دارم. تو هم مبتلا به نوع خفیقی از «کیش شخصیت» هستی: خدا نکنه نویسنده ای رو دوست داشته باشی، دیگه اون میشه برات خدا، و بقیه نویسنده ها یک مشت شلخته نویس و بیمار و بیعار می شن. این درد یک جور درد فرهنگیه (شاید نزدیک به همون چیزی که مراد فرهادپور بهش می گه «ایدآلیسم بدوی»). انقدر در عمر خودم تظاهرات مختلف این معضل رو دیدم که می تونم برات مثالهای فراوونی رو بزنم. استاد جنیدی رو که یادت هست؟ کلاسهای شاهنامه خوانی اش را می رفتی؟ در مراتب علمی ایشان کوچکترین شکی وجود نداره، اما ایشان چنان به عشق فردوسی دچار هستند که کس دیگری را اصلا به حساب نمی آورند؛ یادت هست که چقدر از حرف ایشان در مورد حافظ شگفت زده شده بودی؟ آن وقت که گفته بودند شاعری که خود را مگس بپندارد نمی تواند شعر ارزشمندی بیافریند! لابد به خاطر چنین ابیاتی:

طوطیان در شکرستان کامرانی می کنند          و از تحسر دست بر سر می زند مسکین مگس

حالا اینکه در فرهنگ و روح و روان ایرانی، غزلیات حافظ در آن پایه است که در کنار قرآن و در سال نو سفره هفت سین قرار می گیرد را چه کسی می خواهد جواب بگوید؟ در اصل هم بایستی پرسید مگر خورشید حافظ ستاره فردوسی را کم رنگ می کند؟ این پادشاهان ادب، خوی درویشی دارند، و اتفاقا در یک اقلیم هم می گنجند، که همان اقلیم روح و روان ایرانی باشد. همانطور که در اقلیم روح و روان یک آلمانی زبان، خورشید بتهوون ستاره باخ و هایدن را کمرنگ نمی کند، و یک استاد موسیقی شناس آلمانی را هم ندیدم که چنین عقیده ای داشته باشد. باز هم مثال می خواهی؟ عبدالکریم سروش. در عشق و دلباختگی ایشان به مولانا کسی شک نمی کند، اما آیا خورشید حافظ ستاره مولانا را کم نور می کند که ایشان بگوید حافظ اصطلاحات عرفانی را در کوچه و بازار ریخته، و مسائل و مشکلات بسیاری ایجاد کرده؟! حافظ در آسمانی سیر می کرده که شعر برایش بسیار کوچک بوده، طوری که به گفته شاگردش محمد گل اندام، حتی وقت نکرده اشعارش را جمع آوری کند، شاعری که کلام را تا آخرین حد هنر که موسیقی است بالا برده است، و لاجرم تنها می تواند این کار را مثل یک آهنگساز در ناخودآگاه انجام داده باشد – حالا چه (بیشتر) در خواب و چه جاهایی در بیداری. آن وقت آقای سروش ایشان را تا حد یک کاتب میرزا بنویس که در دواوین شاعران دیگر جستجو می کرده، و کلمات را پس و پیش می کرده و اینجوری شعر می «ساخته» – یعنی مثل یک بنا که آجر روی آجر می گذارد، و گاهی هم هنرنمایی می کند و آجرها را به بالا پرتاب می کند! – تخفیف می دهند:

«اصلا شغل شاغل (!) حافظ تتبع در دیوان شاعران بود؛ هم در آنها تامل می کرد و هم … از ذخائر عظیم عرفانی و ادبی ای که در اختیار داشت گوهرهای ارزشمند استخراج می نمود و در دیوان خود می نشاند[البته به این کار می گویند سرقت ادبی!]. به علاوه به طور مرتب و مکرر به آثار هنری خود مراجعه و آنها را تصحیح می کرد، تراش می داد، و به اصطلاح امروز ویرایش می نمود… عاشقی هم قافیه اندیشی را از او نستانده و او را بی تاب نکرده بود(!). گردش در ماضی کار او بود و بر خلاف مولوی در ماضی و مستقبل آتش نزده بود…به هر حال عشق مولوی به گونه ای دیگر بود زیرا کسی در باغ سبز به او نشان نداد و اهمیت موضوع هم در همین است…(!)» (از کتاب قمار عاشقانه/ انتشارات صراط/ تهران ۱۳۹۳)

البته این اولین باری نیست که می بینم نویسنده ای که خود شاعر هم هست و بنابراین بایستی از حداقل ساز و کارهای ناخودآگاه خبر داشته باشد به طور کلی از آن بی اطلاع است. همین موضوع را در نوشته ای از اکبر رادی هم متوجه شدم و از خود پرسیدم پس داستان این نمایشنامه های مطول – که البته هیچ دخلی هم به نمایشنامه های چخوف ندارند – این است!

من فکر می کنم ریشه این «کیش شخصیت» به دو هزار و پانصد سال تاریخ پادشاهی این سرزمین بر می گردد، همانطور که سعدی می گوید: «ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.» واقعیت دهشتناک این است که هنوز که هنوز است پادشاهان سپهر ذهن فردی ما با پادشاهان تاریخ جمعی مان در هم می آمیزد، و نتیجه چنین آشفتگی هم، چیزی نیست جز آشفتگی گویی و کتمان کردن نور خورشید قاهر!. کسی نیست بپرسد آن در باغ سبز را در شعر حافظ چطور پیدا کردید؟ لابد همان روضه ارم است دیگر؟! واقعا وقتی محک قدرتمندی چون زمان هست دیگر به این حرفهای «شبه هنرمندانه» چه احتیاجی هست؟ باز هم به قول سعدی در همان حکایت باب اول: «محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان را بگیرند:

کس نیاید به زیر سایه بوم               ور همای شود از جهان معدوم»

خلاصه به همای خودت بچسب – ولی نه خیلی نزدیک-  و همای روحت را هم که بسویت روان است دریاب. مرا هم از حال خودت بی خبر مگذار. به امید دیدار

ف. پ

 

نامه چهارم از شهر تورین – دارالنساء (!)

 

سلام فرزام

اولا شهر تورین یک تیم هم داره به اسم یوونتوس. حتما اسمش رو که شنیدی؟ چرا راجع به اون حرف نمی زنی؟ بعدشم ببینم شوخیت که نگرفته؟ می خوای شوک زده ام بکنی؟ چون اوریدیس اینجا پیش منه و هر شب به خوابم میاد، و برام داستانهای جدیدش رو می خونه. نکنه می خوای لو بدی که اورفه واقعی کیه؟ ولی به هر حال خیلی هیجان زده ام کردی. چون با کمک گرفتن از حضرت حافظ دهان من هم باز شد، و هر شب که اوریدیس داستانش رو میاره منم یک بیت جدید از غزلی رو که براش گفتم می خونم واسش. دوست داری غزل جدیدمو بشنوی؟ البته به زودی با این دامی که برام پهن کردی من رو کنار خودت خواهی دید بنابراین یک چند خطی برات می نویسم:

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق «جانکده» از درس و دعای ما بود

ناگهانش به در آمد، و رسن ها را درید

این دل گمشده کو دربدر معنا بود…

حالا نتیجه این دربدری ها این شده که خود اوریدیس بیاد به ملاقاتم؟ یعنی این یکی رو دیگه خواب نمی بینم؟

آخرین داستانی که اوریدیس نوشته اسمش هست «دارالنساء». من که خیلی حیرت کردم که زنی مال هزاران سال پیش از جنیش های فمینیستی روز خبر داشته باشه، آخه محتوای داستانش این رو نشون می ده. اصلا چرا زیادی حرف بزنم؟ بیا خودت بخونش:

«حیف که زنی!» این جمله ای بود که با خشم و غیظ فراوان از دهان مردان شهر دارالمیزان، هر وقت که از زنان به ستوه می آمدند شنیده می شد. البته این مربوط بود به زمانهای دور که هنوز مردان این شهر غلفتی و یک تیکه بیرون انداخته نشده بودند. داستان از این قرار بود که دارالمیزان شهری بود مصنوعی که در کنار پالایشگاه بزرگی برای اسکان زنان و مردان شاغل در آن که تازه پیوند ازدواج بسته بودند برپا شده بود. اسم آن را هم دارالمیزان گذاشته بودند چون تعداد زنان و مردان آن کاملا یکسان بود و به اصطلاح روی یک عدد خاص میزان شده بود. زنان امید داشتند که برابری حقوق زن و مرد هم در این شهر «نمونه» روزی برقرار شود؛ چه میزان در زبان عربی به معنی ترازو و به این ترتیب سمبل عدالت بود. وقتی زنان از مبارزه برای میزان کردن حقوق زن و مرد خسته شدند، چاره ای اساسی اندیشیدند و تمامی مردان را با تیپا از شهر خود بیرون انداختند. اسم شهر خود را هم عوض کردند وگذاشتند دارالنساء. اما چیزی از این اقدام انقلابی و اساسی – که مثل سایر انقلابها امیدهای درخشانی به انقلابیون می داد – نگذشته بود که یک بیماری مثل طاعون شهر را فرا گرفت: بیماری ملال. زنان را می دیدی که در پیاده رو ها و سر گذرها روی زمین نشسته اند و به زمین خیره شده اند. آنها حتی دلشان برای کارتن خوابها و دریوزگان و لاتهای بزن بهادر شهر تنگ شده بود. تازه با رفتن مردان یک مشکل جدی دیگر هم ایجاد شده بود: خانه ها را سوسک برداشته بود و کسی هم دیگر حریف سوسکها نمی شد. البته خدا وکیلی مشکل دیگری وجود نداشت، تازه خیلی از مسائل اساسی و غیرقابل حل هم که برای قرنها غیر قابل حل به نظر می رسید به یک باره و بی مقدمه خود به خود حل شده بود.

موضوع در شورای شهر به شور گذاشته شد. هر کسی نظری می داد. یکی گفت بیایید مردان را که در دریا ریخته ایم یا آنهایی را که قسر در رفته و در دشت ها و دره های اطراف شهر پراکنده شده اند دوباره به شهر بازگردانیم، البته آنهایی که از حمله شیر و پلنگ و افعی و عقرب جان سالم به در برده باشند. دیگری سری تکان داد و ضمن تایید تذکر داد که چه بهتر که زخمی ها را که مایه دردسرند به حال خودشان رها کنیم. زن دیگر در آمد که این بر خلاف مصالح عمومی است، چون یحتمل تاکنون آنها مبتلا به انواع بیماریها شده اند و بازگشتشان بدبختی بیشتری برای شهر به ارمغان می آورد. در ضمن هیچ وقت نباید شکر گزاری را به خاطر بلایایی که رفتن مردان باعث شده از شهر رخت ببندد، فراموش کنیم. این حرفها یک جور ناشکری است و عذاب الهی را به دنبال دارد. زن دیگری گفت ما همینجوری از پس آنها بر نمی آمدیم، می خواهید از دست آنهایی که از دست پلنگ و نهنگ جان سالم بدر برده اند جان سالم به در ببریم؟! دیگری تذکر داد که همه این نعمتها به جای خود درست. ما کفران نعمت نمی کنیم. اما با ملال و سوسک چه کنیم؟ یادتان نرود که اینجا برای چه جمع شده ایم. حمام زنانه نیست که هر کسی هر چه به ذهنش می رسد می گوید. کمی روی مشکلات تمرکز کنید آخر. بعدا می رویم و در مساجد شکر خدا را به جا می آوریم. تازه در حمام هم کلی حرف با هم داریم. ولی کمی شلوغ نکنید به ببینیم بالاخره چه خاکی تو سرمان بکنیم (این خانم قدری عصبانی شده بود وگرنه معمولا از چنین کلمات درشتی استفاده نمی کرد). این حرفها همینطور ادامه داشت تا اینکه با طوفان ذهنی که ایجاد شده بود بالاخره فکر بکری به نظر یک نفر رسید. او بلند شد و ایستاد و با صدایی غراّ گفت: خانمهای محترم توجه بفرمایند. اشتباه نکنید. آنچه در این شهر کم شده مردانگی نیست – ما همه مان یک پا مردیم و مردانه بار زندگی را به دوش می کشیم – (در اینجا کمی غر غر از طرف فراکسیون فمینیست های سابق شورا شنیده شد ولی چون همه دیگر از روزها بحث خسته شده بودند به آن توجهی نکردند). سخنران ادامه داد: ما تنها به یک مرد نیاز داریم که مثل یک مترسک سمبل مردانگی باشد. یک زن ریزه میزه از انتهای مجلس بلند شد و با صدایی نازک گفت: حرف زدن خیلی آسونه. چطور این مرد رو پیدا کنیم؟ کدام مرد جرأت داره که به تنهایی به شهر ما برگرده؟!

این مباحثات همچنان روزها و روزها بدون حصول نتیجه ای ادامه یافت تا اینکه روزی پیری گذرش به شهر افتاد. زنان دور او جمع شدند و گفتند یا پیر! مشکل ما را به دست توانای خود حل کن. ما به این نتیجه رسیدیم که تنها وجود یک مرد می تواند مشکل شهرمان را حل کند، اما در عین حال فهمیدیم واقعا یک مرد نه کافی است و نه عملی، و دو تا مرد هم زیادی است. حالا مانده ایم چه کنیم. مرد شیشه خورده زیاد دارد، اما جدا می توانیم یک مرد پیدا کنیم که نه یک مرد، بلکه یک مرد و خورده ای باشد؟ پیر در حالی که نفس هایش به شماره افتاده بود و نزدیک بود از ترس قالب تهی بکند به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: «من به خدا، به پیر، به پیغمبر هیچ مردی را نمی شناسم. یک دونه هم نمی شناسم چه رسد به یک دونه و خورده ای. تازه در شهر قبلی که بودم حبسی کشیدم که یه خورده مردانگی هم که داشتم ازم گرفت. خواهش می کنم که…» هنوز کاملا این کلمات از دهان او خارج نشده بود که یک دفعه دید زنان هورا کشان با گفتن «خودشه» او را سر دست بلند کرده اند و به سمت میدان اصلی شهر حرکت کرده اند. وسط میدان روی پایه سنگی که زمانی مجسمه یکی از فاتحین شهر بود، شیر آرمیده بود. با یک اردنگی او را از آن بالا روی زمین پرتاب کردند و پیر را جای او روی پایه قرار دادند و به او گفتند: نگران نباش. ما چیزی از تو نمی خواهیم. تنها چیزی که لازم است این است که در این میدان نقش مجسمه را بازی کنی!

اکنون سالهاست که بیماری ملال از دارالنساء رخت بربسته، طوری که دیگر کسی اصلا یادش نیست که روزگاری در این شهر چنین طاعون همه گیری وجود داشته. سوسکها هم دسته جمعی از آن کوچ کرده اند. پیر که لباسهایش دیگر ژنده شده، حتی دیگر پلک نمی زند و کسی درست نمی داند که مرده است یا زنده. این «مجسمه» ایست که با دستش افقی دور را نشان می دهد، افقی که هنوز وقتی عقل یا نفسی برایش باقی بوده قرار بوده خط سر سفر بعدی اش را نشان دهد..»

همانطور که می بینی معلوم نیست این داستان را یک زن نوشته یا یک مرد. نظر تو چیه؟ من راجع به اوریدیس فقط از تو شنیده بودم، و البته اینجا هم مجسمه اش رو دیدم. خیلی هیجان زده ام که اون رو ببینم. این داستانها رو به نظرت چه جوری می نویسه؟ چون به نظر می رسه موضوعات معاصر باشه نه موضوعات چند هزار سال پیش. خلاصه کلی ازش سوال دارم که تو خواب هیچ وقت فرصت نمی شه ازش بپرسم. به امید دیدار با این پیک مهربانی که برام فرستادی…

ب. ب

 

 

 

 

نامه دیگری از تهران در غبار…

نامه دیگری از تهران در غبار…

 

سلام بهمن

نمی دونم تا کی می خوای این بازی رو ادامه بدی؟ بازی ای که از وقتی برنامه سفر ژاپن رو برات گذاشتم شروع کردی. حالا از یک طرف در سال ۱۹۰۱ زندگی می کنی و از طرف دیگه کنار کالوینو در شهر تورین؟ خب لابد از باخت سه بر صفر تیم شهرتون از تیم رم هم خبر نداری یا رئیس جمهور شدن دونالد ترامپ؟! (ترجیح می دادم اینجا بنویسم دانلد داک، چون تجربه نشون داده کافیه یک ابله به قدرت برسه، اون وقت مردمان برای تقلید رفتارهای اون دیگه از هم سبقت می گیرن! لااقل کاش می شد از دانلد داک تقلید کنن!) البته از این داستانهای اوریدیس خیلی لذت بردم. معلومه که کار خودت نیست. ولی فکر کنم یک عالمه از این داستانها تو خوابت از اوریدیس گرفتی؟ احتمال می دم با شناختی که از اوریدیس دارم یک سری دیگه هم تو راه باشه، مثلا دارالنساء، دارالکتبیه، دارالوهم، دارالاذهان، دارالمجانین، دارالوفا، دارالشفا، دارالوداع، دارالخوف… درست حدس زدم؟ هر کسی با تو سر و کار داشته باشه بالاخره یک روز یک کتابی یا حداقل یک داستانی به اسم دارالمجانین می نویسه. یادته نمایشنامه ای که وقتی تو اینجا بودی به همین اسم با هم نوشتیم؟ حالا بیچاره کالوینو رو هم یا به خدا می رسونی یا به جنون. رد خور هم نداره.

حالا می خوام یک خبر بدم که چار شاخ بمونی. حالا که خواب اوریدیس رو می بینی و ازش داستان می گیری، و پیش خودت خیال کردی فکر بازگشتن به تهران را هم نداری، می خوام خود اوریدیس رو بفرستم که از تورین برت گردونه به تهران. یک برنامه عالی هم براش ریختم که پیش از رسیدن به تورین وارد ورشو بشه، بعدش بیاد تورین تو رو ور داره (البته اگه اونجا رسوب نکرده باشی) و با هم برین پاریس و بعد فرانکفورت. نظرت رو هم نمی خواد برام بفرستی. احتمالا دیگه این رو پیش بینی نکرده بودی. حق هم داری. همیشه تو آستین من چیزهایی برای متعجب کردن تو وجود داره.

مراقب خودت و کالوینو جونت باش

ف. پ

دارالخلافه

سالها پیش از این در شهر کوچک و کوهستانی به نام استخر که محل آبگیری ذوب برفهای زمستانی بود مردمانی زندگی می کردند که قواعد عجیبی برای برگزیدن سلطان و حاکم خود داشتند. آنها در کتابها خوانده بودند که مردمان شهرهای دیگر از باز یا هما استفاده می کنند و منتظر می شوند ببینند بر شانه چه کسی می نشیند. اما آزمایش آنها با هما به نتیجه مطلوب نرسید: همای خلد آشیان بجای نشستن بر شانه کسی فضله ای بزرگ بر سرش انداخته بود. مردمان عصبانی هم مرغ بخت برگشته را با یک تیر از پای در آورده بودند و بعد هم به جانش افتاده و لت و پارش کرده بودند. یا باز در کتابها دیده بودند مردمان برخی از شهرها از شیر استفاده می کنند: تاجی را جلوی پای شیری می گذارند و منتظر می شوند ببیند چه کسی یارای آن را دارد که تاج را از پیش پای شیر بردارد و بر سر بگذارد. اما هر بار که این کار را کرده بودند شیر بنای بازی اش گرفته بود و تاج را مثل توپی تا انتهای دره غلطانده بود و خودش به اتفاق تاج گم و گور شده بودند. مردمان دیگر مستاصل شده بودند. دیگر نه تیری برایشان مانده بود، نه همایی، نه شیری، و نه حتی تاجی.

روزی از روزها پیری فرزانه از آن شهر عبور می کرد. مشکل را با او در میان گذاشتند. او هم به سادگی جواب داد: کاری ندارد که. کافیست دیوانه ترین فرد را پیدا کنید و او را حاکم کنید. چون اگر حاکم عاقل باشد، که به همان زندگی کچل و کلیشه ای که دارید می چسبید و هیچ تغییری نمی کنید. تا روزتان روز است و شبتان شب، در همان فلاکت همیشگی تان به سر می برید. اما اگر حاکم دیوانه باشد اولا در پذیرفتن امارت کوچکترین تردیدی به دل راه نمی دهد. ثانیا چون او دنیا را طوری می بیند که شما به خوابتان هم نمی بینید، می توانید انتظار داشته باشید که سال بعد که باز من از این شهر عبور می کنم تغییری در شما اتفاق افتاده باشد. فردی از بین جمعیتی که به دور پیر حلقه زده بودند بیرون آمد و ترسان و لرزان گفت: یا پیر! اما دیوانه ترین فرد را چطور پیدا کنیم؟ ما همگی در کمال صحت عقل به سر می بریم و همگی عاقل و فرزانه ایم. پیر گفت: همین فرد بهترین انتخاب شماست. مردمان هورا کشیدند و آن فرد را سر دست بلند کردند و تاجی کاغذی بر سرش نهادند. پیر هم راهش را کشید و رفت.

سال بعد که پیر مجددا از آن شهر می گذشت از مردمان اثری ندید. تنها شیر را دید که دارد با تاج روپایی بازی می کند. جلو رفت و گفت: یا شیر! مردم کجا هستند؟ شیر در حالی که زبانش را دور دهانش می چرخاند گفت: تو هم وقت گیر آوردی؟ می بینی که دارم برای مسابقات جام جهانی روسیه آماده می شوم. اگر منظورت همان مردمان بازکُش و نمک نشناس است، که همه را یک لقمه چپشان کردم. پیر پرسید: حاکم کجاست؟ شیر جواب داد: رفته از آن پایین تیردروازه ها را بیاورد. بعد در حالی که چشمانش برق می زد پرسید: با ما بازی می کنی؟ کافیست آن یکی تیر دروازه را هم تو بیاوری. پیر که رعشه به وجودش افتاده بود جواب داد: نه نه… کمردرد امانم را بریده. یک دفعه با دم شما بازی کردم برای هفت پشتم بس بود. امیدوارم سال بعد که اینجا می آیم جام جهانی را برده باشید. این را گفت و دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرد و دِ فرار. شیر با خود گفت: چه پیر ترسویی بود. تازه با آن حاکمی که انتخاب کرده بود می خواستم تاج را هم به او بدهم. بعدش هم حداقل غذای یک ماهم را تامین می کرد. اما حالا چاره ای جز فروختن این تاج برایم نمانده. این را گفت و به سمت پایین دره راه افتاد و شهری را که دیگر خالی از سکنه شده بود ترک کرد.

این چنین بود که با راهنمایی پیر یا شاید هم در اصل به خاطر ولع شیر، شهر استخر در لابلای صفحات تاریخ به کلی گم شد.

از فروید و لکان تا کالوینو…

از فروید و لکان تا کالوینو…

 

کالوینو در نامه ای که در تاریخ ۳۱ دسامبر ۱۹۶۸ (کمی پس از تظاهرات دانشجویی آن سال) از پاریس به دوستش میشل راگو در رم می نویسد می گوید:

«این مردم تحسین برانگیزند چرا که حتی در وضعیت فعلی دوام آورده اند و جزو آن تعداد معدودی هستند که برای به دل خطرات رفتن مانند جوانان آماده اند… اگر به حوزه های مطالعات جدی تر رجوع کنیم، ساختارگرایی، علیرغم مطالب مبتذل ژورنالیستی که می گوید ساختارگرایی در ماه مه مرده است، اتفاقا در اوج قدرتش قرار دارد. من این را بر اساس نوشته های چاپ شده ای می گویم که سنگین اند و هر لحظه مشکل تر می شوند، که لاینقطع بیرون می آیند و همدیگر را دنبال می کنند بدون اینکه به ما زمان بدهند که آنها را بخوانیم، و همینطور بر اساس آن جمعیتی می گویم که که برای رفتن به سمینارهای بارت و لکان به هم فشرده می شوند، سمینارهای لکان به ویژه آنقدر مشکل اند که این جمعیت مشتاق تنها می تواند با واژه موج توضیح داده شود. مشکلاتی که در پیرامون وقایع ماه مه وجود دارد حتی در این سمینارها به سطح آمده، به واقع خود آنها موضوع مطالعه شده اند[۱]. ماه مه – شناسی به نظر نمی رسد که در هیچ سطحی از حوزه روشنفکری در حال خاموش شدن باشد، در حالی که واکنش بر علیه آن بطور گسترده ای از نقطه نظر عملی ان حوزه را اشغال کرده است.»

او رسما جزو گروه نویسندگان فرانسوی به نام اولیپو[۲] – مخفف عبارت «کارگاه ادبیات بالقوه» – بود. گروهی که از نویسندگان و ریاضیدانانی تشکیل شده بود که با فرمهای ادبی جدید و شاق آزمایشگری می کردند و به جستجوی الگوها و ساختارهای جدید می پرداختند.  بدین ترتیب کالوینو اگر می تواند کارهای تجربی جسورانه ای مانند شهرهای بی نشان[۳] و اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را بنویسد، در درجه اول این خاطر است که خود را در کوران بحثهای داغ ادبی و فلسفی (مانند ساختارگرایی با نوشته ها و گفتارهای ویران کننده متفکران فرانسوی بارت و دریدا و متفکری رادیکال و مهار ناپذیر چون ژک لکان[۴]) قرار داده است[۵]. وگرنه چطور می توانست مثلا در شاهکارش شهرهای بی نشان، که شخصیت اولش در واقع خود زبان گفتگو بین قوبلای و مارکو است، ویژگی اصلی گفتار یعنی عدم انسجام و ویژگی بنیادین حقیقت – تکه تکه و غیر قابل گفتن بودنش را تجسم بخشد؟ او در مورد رولان بارت [مبدع ایده مرگ مولف در نقد ادبی] که با او روابط دوستانه ای دارد می گوید:

«رولان بارت شاید آن منتقد هم عصری باشد که من بیش از همه او را تحسین می کنم. او نه تنها منتقد بسیار تیز هوشی است، بلکه در واقع در کلام منثور نویسنده بی نظیری هم هست: و به ویژه دقت کنید که او هرگز بار اضافی بر کلماتش نمی نهد بجز هنگامی که می خواهد ایده جدیدی را مطرح و مستقر کند.»

او می داند که اگر می خواهد نویسنده ای پیشرو و آزاد باشد بایستی بر تمام میراث دانش بشری پیش از خود تکیه کند. او عقیده دارد که مدلهایی از جهان که جبرگرایی سفت و سختی داشته اند (داروین، مارکس، فروید، لوی اشتراوس) همواره در جهت آزادی بشر کار کرده اند[۶]. او در نامه ای که در تاریخ دسامبر ۱۹۶۷ به دوستش میشل دیوید در پادوآ نوشته است می گوید:

«اینطور نیست که من از اینکه ببینم کارم به عنوان روزآمد ترین در پژوهش فعلی تلقی شده آزرده خاطر شوم (هر چه باشد فرد بیش از همه برای این می نویسد تا در یک عمل جسورانه دست جمعی شرکت کند)، اما به نظرم اینطور می رسد که این حقایق ثابت می کنند که این گونه نیست که من “خودم را روزآمد کرده باشم”: این در واقع پیش رفتن منطقی کار من است، که با آنچه از راه مسیرهای گوناگون در سایر حوزه های نقشه ادبی اروپا پیش آمده همزمان شده است.» به این ترتیب کالوینو ثابت می کند که چقدر ایده ای که روی آن تاکید می کند مبنی بر اینکه «ادبیات اسباب دانش است» در مورد خود او صادق است. او بیش از همه تحت تاثیر دو شاخه از علوم است: علوم طبیعی و شاخه ساختارگرایی در فلسفه.

کالوینویی که به خودش لقب «کرم کتاب» و «خلوت نشین» داده، در نامه ای به تاریخ فوریه ۱۹۷۳ به دوستش، یعنی غول ادبی دیگر پی یر پائولو پازولینی[۷] می نویسد:

«آنچه در مورد تصویر من می گویی که دارد زرد و کم رنگ می شود دقیقا با نیت من همخوانی دارد. چونکه مردگان دیگر در مکانی نیستند که چیزهای بسیاری دیگر به آنها تعلق داشته باشد، بایستی هم احساس ناراحتی داشته باشند و هم آسودگی، که همان وضعیت ذهنی من است. تصادفی نیست که من آمده ام که در شهری بزرگ زندگی کنم جایی که هیچ کس را نمی شناسم و کسی هم نمی داند که من وجود دارم. از این طریق است که من توانسته ام نوعی از هستی را به واقعیت در آورم که حداقل یکی از هستی های بسیاری است که من همیشه خوابش را می دیده ام: اینکه، در اکثر روزهای سال، دوازده ساعت در روز را صرف مطالعه کنم.»

[بخشی از مقدمه کتاب در حال آماده سازی «جاده سن جووانی» نوشته ایتالو کالوینو]